سینمای ما- کامران شیردل را از همان سالهای هزار و سیصد و چهل شناختم. تازه از رم آمده بود و تحصیلات سینماییاش را تمام کرده و برگشته بود به سرزمینش تا جای درستش را پیدا کند. این همان زمانی بود که مجله سینمای معتبر- اما موقتی- منتشر میشد که کامران چندمقاله اساسی در آن نوشت – درباره سینمای ایتالیا اگر حافظهام خطا نکند- و شم و شعور و سواد فوقالعادهاش را آشکار کرد. سینما را خیلی خوب میشناخت و سینمای ایتالیا را بیشتر. آقا بود و خوش لباس؛ همانطور که ایتالیاییها حتما باید میبودند!- و خوش صحبت و باوقار- و هرگز ندیدم که بدگویی کند از کسی یا حرف تندی بزند به قصد رنجاندن کسی. مهربان بود و مهربان هست و همه آن صفاتی را که با «بود» همراه کردم، همچنان با «هست» همراه است. و چه خوب است که همچنان «هست» بعدش را همه دیگر میدانند؛ چون آنچه ساخت، در سینمای معاصر ایران ماندگار شد. با فیلمهای مستند شروع کرد که قطعا سر و گردنی از همه بالاتر داشت. و این «همه» فیلمسازهای معتبر آن سالها بودند. نگاهش کاونده، گستاخ و در جاهایی با طنزی سیاه همراه بود که برملا میکرد ریاکاریهای آدمهای فرصتطلب را و حماقت را. فیلم بلند هم ساخت و اما چندان دنبال نکرد. شاید نخواست قاطی پستی و حقهبازی دورانی شود که یا باید «فیلم فارسی» - به قول دکتر هوشنگ کاووسی- میساختی و یا آن را دور میزدی و سر از جای دیگری در میآوردی که به تنهایی محض و انزوای مطلق تو میانجامید، مثل تنهایی و انزوای سهراب شهید ثالث. در این چند، دهه کامران شیردل عزیز من، فیلمساز مداوم و مستمری نشد؛ نخواست که بشود یا نشد، اما حضور و رابطهاش را با سینما نگسست. یک جورهایی پدرخوانده سینمای مستند ایران شد. جشنواره کیش را راه انداخت و تا وقتی که «ادارهجاتی» ها و بوروکراتها مجال دادند، با شایستگی و لیاقت ادارهاش کرد. این اواخر دوباره بازگشته است به سینمای مستند و دارد شکر خدا فیلم میسازد. کامران شیردل، فیلمساز متین و معقول و بزرگوار و بسیار باسواد و هنرمندی است که نگاه تلخ و تیز و خاص خود را به جهان دارد و هرچه ساخته است، مهر و امضای این نگاه متفاوت و هوشمند را در خود دارد. بسیار دوستش دارم و بسیار برایش احترام قائلم و اگر در این چند دهه قدرش دانسته نشده و بر صدر و جایگاهی که حقش است ننشسته است و ننشاندهاندش – من خودم به سهم ناچیز و اندکم، تحسینش میکنم بسیار و – نه به عنوان نماینده وجدان جمع بلکه به نمایندگی از خودم و معدودی بازماندههای دورانم، دستش را میفشارم