سینمای ما - یک غروب دوردست در سال 1348 در سالن سینما مولنروژ در نمایش خصوصی فیلم «حسن کچل»، علی حاتمی متولد شد. دیدیم که هنرمندی جوان با دوربینش منظرهها را به رقص درمیآورد. من این نگاه شاد وسبک را که از سر اشیاء و امور میلغزید همواره دوست داشتم. حتی آنجا که به بازسازی تهران یا کاشان دوران کودکی پدران ما میپرداخت. شاید دوست داشت که بهعنوان سینماگر عارف شناخته شود. ولی من آن نوع گفتارها را کمعمق و طوطیوار میشناختم. شاید آفریننده خود نمیدانست قدرتش در کجاست. (آن مونولوگ بهروز وثوقی در فیلم «طوقی» خطاب به آینه، یا آن درد دل فردین در فیلم «باباشمل» با الاغش، یا آن شکوه و شکایت استاد خطاط در «هزاردستان» چنگی به دل نمیزد). علی حاتمی جوانی بود سبکروح و بااستعداد و مبتکر که با دوربینش ترانه میساخت. حتی در نوستالژیهای او نیز نوعی دم غنیمت شمردن به شیوه خیام پنهان بود که امروزه خاطره مطلق اوست.