سینمای ما - علیرضا معتمدی: رضا ارحام صدر مردی نبود که در 85 سالگی در رفاه و آرامش با شهرت و محبوبیت در زادگاه خود که به آن عشق میورزید، در گذشت. او ورای همهی اینها از نسل انسانهای یگانهای بود که در حرفهی خود صاحب سبک بودند. استاد بودند و بدبختانه یگانه و بیتکرار بودند. اصفهان شهر بزرگ و مهمیست، پایتخت فرهنگی ایران لقب گرفته و بسیاری چیزها در آن یگانه و منحصر به فرد هستند و ریشهای تاریخی، ورای تصور دارند. و از آن جمله نمایشهای عامه پسند کمدی است که برخی آن را با کمدیا دلارتهی ایتالیایی مقایسه کردهاند، مقایسهای که میتواند پر بیراه هم نباشد. ارحام صدر – یا آنگونه که مردم کوچه و بازار صدایش میکردند: ارحام – استاد بیبدیل این سبک از نمایش بود. نمایشی برگرفته از سنتهای نمایشهای شادی آور ایرانی، مبتنی بر عنصر خلاقهی بداهه پردازی. او از سال 1320 که نخستین بار در نمایش "رفیق ناجنس" بر صحنههای تئاتر حرفهای اصفهان پا گذاشت تا اواخر دههی 1350 نزدیک به چهل سال سبکی از نمایش را پایهگذاشت که ریشه در سنتهای نمایشی پیش از خود داشت و رو به سوی آینده. کمدیهای انتقادی او که با دستمایه قرار دادن مسائل و معضلات اجتماعی و به چالش کشیدن زندگی مردن شهری و فرهنگ تازهای که همراه خود داشت و کمکم همهی شئون زندگی مردم ایران جدید را در بر میگرفت به زودی چنان محبوب و مشهور شد که دیدن تئاترهای او شد یکی از جاذبههای جدید شهر اصفهان. اغراق نیست اما باید باور کرد که در دهههای سی وچهل و پنجاه مسافرانی که راهی اصفهان میشدند علاوه بر بازدید از چهلستون و نقش جهان و منار جنبان هدف دیگری نیز داشتند. تماشای تئاتری از ارحامصدر. نمایشهای او – هر چه که بودند، داستانشان چندان اهمیت نداشت – همیشه پر فروش و پر تماشاگر بودند. او با طنزی قوی و اثر گذار مدافع ارزشهای اخلاقی و سنتی جامعه بود و با قدرت نبوغ آمیزی که در بداهه پردازی داشت، به خوبی میتوانست همچو یک رسانه، داستان نمایش خود را به مسائل و اتفاقات سیاسی و اجتماعی روز کشور گره بزند. به همین دلیل بود که اجرای هر شب او با شب پیشین متفاوت بود، و بودند افرادی که چندین بار هر کدام از نمایشهای او را دیده بودند. او به مدت سه دهه سلطان بیچون و چرای صحنههای نمایش بود.
ارحام البته مخالفانی هم داشت. هر چه محبوب و مورد توجه مردم بود اما در عوض کسانی هم بودند که از جایگاه تئاتر جدی و روشنفکرانه - تئاتر به معنای غربی آن – ارحام را عامل پسرفت یا دستکم عدم پیشرفت تئاتر جدی میدانستند و معتقد بودند او با محبوبیتی که دارد و انبوه تماشاگرانی که جلب میکند سلیقهی تماشاگران را در سطح نگه میدارد و عملاً اجازهی نفس کشیدن به تئاترهای اندیشمندانه را نمیدهد. اما تاریخ نشان میدهد که این استدلال پایه و اساس چندانی ندارد. تئاتر ارحام عامه پسند بود اما به هیچ وجه سطحی و مبتذل نبود. او میراثدار سنتهای نمایشی اصفهان بود. شهری که از عصر صفویه بازار نمایش و سرگرمی سازی در آن دایر و پر رونق بوده است و با تداوم همین سنتها از بهار 1267 خورشیدی نخستین تئاترها – به معنای امروزین آن- در جلفای اصفهان و ابتدا به زبان ارمنی به روی صحنه رفتند و از آن پس این دو گونهی نمایشی در کنار هم زیستند و هر کدام تماشاگران و مخاطبان خاص خود را هم داشتند. بنابر این به نظر میرسد که دلایل عدم استقبال از "تئاتر های جدی" باید در چیزهای دیگری جست و جو کرد. اما این قضاوت ِ عمدتاً چپگرایانه (و نه الزاماً روشنفکرانه) چنان چون داغی بر پیشانی ارحام نشست که در سالهای پس از انقلاب، در عصر سوءتفاهمها و گاه تسویه حسابها، به همین چوب از خانهی خود تئاتر رانده شد و دیگر هرگز فرصت رفتن روی صحنه را به دست نیاورد. او بنیانگذار شیوهی نوین نمایشهای کمدی/بداهه/انتقادی بود که مخاطبش به طور مستقیم تودهی مردم و قشر متوسط به پائین جامعه بودند. او با زبان آنها برایشان قصه میگفت. با زبان آنها مسائل و معضلات اجتماعی را نقد میکرد و به زبان آنها شوخی میکرد. و گرچه امروز واضح و مبرهن است که به زبان مردم سخن گفتن الزاماً مساوی نیست با ابتذال، اما آن روزها که چرخ از نو اختراع میشود، تعاریف طور دیگری بودند.
رضا ارحام صدر سیوچند سال بر صحنهها درخشید و سیسال حسرت حضوری دوباره بر صحنهها را داشت. او میتوانست مثل بسیاری از نوابغ دیگر بیش از آن چه اکنون هست میراث خود را غنا بخشد. میتوانست شاگردان تازهای تربیت کند. میتوانست سبک و سیاق خود را در شرایط تازهی فرهنگی و اجتماعی محک بزند و اعتلا بخشد. او میتوانست خیلی کارهای دیگر بکند پیش از آن که مرگ به سراغش بیاید. اما دست تقدیر قصهی دیگری برای او رقم زد. دشوار است زندگی کردن برای مردی که عمری بر صحنهها و زیر نور پرژکتورها تحسین شده و درخشیده است، اما در روزگار پختگی و جاافتادگی دستش از همهجا کوتاه شده. او ثروتمند بود و شکر خدا که مثل اغلب هنرمندان این سرزمین در روزگار پیری محتاج نان نبود. اما یقیناً آنگونه که لایقش بود در سالهای پایانی عمر خوشبخت نبود. خودش در نمایشهایش همیشه میگفت، پول که خوشبختی نمیآورد. او خورشیدی بود که در اوج تابش به محاق رفته بود. او محتاج درخشش بود.
www.alirezamotamedi.com