Print

سينما زندگى است (يادداشت مسعود بهنود درباره جشنواره فيلم فجر)

جشنواره بين المللى فيلم تهران [مادر جشنواره فيلم فجر] در دو سال پايان عمر خود هيات انتخابى داشت كه جمعى از حرف و تخصص هاى مختلف بودند، از جمع مطبوعات من، چنانكه از گروه بازيگران عزت الله انتظامى و از جمع اهل گرافيك پدرشان كه مرتضى مميز باشد. اين هيات كار را جدى گرفته بود و ركاب نمى داد به سيستم ادارى تنبل و پرمدعايى كه خيلى دوست داشت همه چيز را خيلى مهم و محرمانه جلوه دهد. سال ۵۷ از آن طغيان كه در جامعه بود، سهمى به جشنواره رسيد.دو فيلم، از كجا به خاطرم نيست، رسيد از فيلمسازان فلسطينى. يكى از آنها شباهت غريبى به يكى از ساخته هاى فرخ غفارى داشت. هيات انتخاب ديد و پسنديد. اما دو روز مانده به جشنواره ديده شد كه در فهرست ها نام اين دو فيلم نمى آيد. همين شروع كشمكشى بود كه به استعفاى هيات انتخاب انجاميد چرا كه وقتى سئوال كرديم دست ها به نوك بينى نزديك شد كه هيس ... گفتيم چرا مگر چه شده است، در پاسخ اشاره به آسمان شد. يعنى كه از بالا فرمان رسيده است. اگر هم نرسيده بود سيستم ادارى ساخت مثل هميشه كه كار را آسان كند. و من استعفا دادم و زنگ به صدا در آمد و خبر به روزنامه ها كشيد. جمع ما علاقه ويژه اى به مسائل سياسى نداشت. اصلاً حرفش سياسى نبود، از جنس هنر و شايد هم عدالت جويى بود. كارگردانى كارى فرستاده، هيات انتخابش آن را پسنديده، چرا بايد حذف شود. همين.روز پيش از برگزارى جشنواره كه در پائيز برپا مى شد، با مميز از در ساختمان جشنواره در خيابان تخت جمشيد بيرون مى آمديم مرد مرتبى كه هيچ شباهت به شخصيت هاى ساواكى سينماى امروز نمى برد، آمد جلو سلامى كرد و كلاف سخن گشود و معلوم شد از آن بالا است. مى گفت سخن از فلسطين گفتن، يادآورى انقلاب و شورش كردن است و اين روزهاى حساس بهتر ديده شد كه اين فيلم ها به نمايش در نيايد. ما هم توضيح مى داديم و او هى اصرار داشت كه بگويم سينما كارش آموزش است و جلوگيرى از بدآموزى. ناگهان مميز ايستاد، با آن چشمان تركمنى، و سبيل پر پشت استادانه اما مهربان گفت شما صبح ها از كجا به خانه تان مى رويد. مرد هاج و واج بود از اين سئوال. مميز ادامه داد مگر از توى خيابان ها رد نمى شويد، هر چه را هر كه بايد بياموزد آموخته است... هنر كه در خلاء زندگى ندارد... سينما هم بخشى از همين زندگى است...اينها درس هايى بود كه انگار داشت در خيابان گفته مى شد. آن روزها درس ها همه خيابانى بود. مردم از لابه لاى كلمات گنج و دره جنى گلستان، گاو مهرجويى و غزل كيميايى چيزها مى شنيدند كه گاه در وهم سازنده نمى گنجيد. صحنه اى گشوده شده بود كه در ذهن هيچ كارگردان نمى گنجيد. مردم و زندگى، شورش كرده بودند، سينما نمى توانست نكند. چنين بود كه دانستيم شاعر درست گفت از شعرى كه زندگى است، اما سينما هم زندگى است. اصلاً هنر زندگى است.جشنواره فيلم، چه آن زمان كه محدود بود و نامى نداشت و چه بعد ها كه وسعت گرفت و فجر نامش شد و از پائيز به زمستان رخت بركشيد، همين اندازه كه تلاطمى مى دهد به سامانه هاى هنرى كه گاه تصور مى رود كه سيستم ادارى دارد بدجورى از زندگى جدايش مى كند، مغتنم است. اين دويدن ها و نخوابيدن هاى شب هاى آخر تا فيلم به جشنواره برسد. اين شتابى كه رگ خانواده سينما مى افتد، زندگى است. چنان كه همان كشمكش بايد و نبايد، مجوز و ضدمجوز، بازبينى و ضد حال اينها هم زندگى است. سينما نمى تواند از ياد ببرد كه ما در سال ۱۳۸۴ خورشيدى زندگى مى كنيم. سالى كه تابستانش انتخابات بود. سالى كه انتخاباتش شگفتى آفريد. سالى كه از بهارش پيدا نبود. اما سينما چه جشنواره اش پائيز باشد و چه زمستان، چه بهرام رى پور كه حقى به گردن اين جشنواره دارد زنده باشد و چه نه، چه مميز باشد كه براى پوسترش جوش بزند و چه نباشد، زندگى است.


Print
منبع خبر : شرق
دوشنبه,26 دی 1384 - 13:20:24