دنياى كلاسيك يعنى روشن بودن همه چيز. يعنى نبودن ابهام. يعنى يك سره بودن تكليف. مثل خود «كلاسيك». مثل خود قديم. روزگار حساب و كتاب. خوب يا بد، همه چيز روى اصول و همه روى خط و خطوط. فكر نكردن به راه جديد و نبودن سئوال، چه رسد به جواب. يعنى چهار در مقابل دو ضرب در دو. هميشه چهار. هميشه. دنياى مدرن اما نه به يك سره بودن مى انديشد نه به اصل و اصول تعيين شده. نه حساب، نه كتاب و نه اصلاً چهارى در برابر دو ضرب در دو. در دنياى مدرن، دو دوتا گاهى سه تا است. گاهى پنج تا و گاهى هم _ از سر تقارن با يكى از تكه آينه هاى حقيقت- چهار تا.
سينما- و داستان- ى هم كه در دل اين مدرن بودن جان مى گيرد، ديگر به روشن بودن تكليف فكر نمى كند. آدم ها - و حادثه ها- مى آيند و مى روند. اگر دوست داشتى همراهشان مى شوى. و اگر همراهشان شدى، خودت بايد بفهمى و بدانى كه چه شد و چه خواهد شد و چرا اصلاً آنگونه شد و اينگونه نشد. البته باز هم مثل خود روزگار مدرن. خط كشى و اصل و اصول- در مفهوم پيشين اش- ديگر معنا ندارد و آدم ها در دو دوتاى روزمره گى و روزمرگى مانده اند- آن هم در مورد خودشان؛ چه رسد به دو دوتاى زندگى آدم هاى توى كاغذ كتاب و روى پرده سينما.
عدم قطعيت و تن دادن به پايان باز از دل همين فضا مى آيد. از همين بدون تكليفى و بدون چارگى و بدون... و همه «بدون» هاى فراوان در زندگى مدرن. پايان باز و نبستن پرونده آدم ها را در سينماى مدرن اين سال ها- و البته در داستان ها بيش تر- ديده ايم. ابتدا در دنياى سرزمين هاى زودتر به مدرن بودن رسيده و بعد در سرزمين هنوز ميان كلاسيك و مدرن مانده- يا درمانده؟!- خودمان.
در ميان اين پايان هاى باز سينمايى، دو پايان نكته نهفته ديگرى در خود دارد- نشانه اى ديگر از دنياى مدرن. «ديشب باباتو ديدم، آيدا» و «چهارشنبه سورى». در اولى، دخترى نوجوان به رابطه پدرش با يك زن پى مى برد و در دومى زنى به رابطه همسرش با زن همسايه. تلاش براى كشف و اثبات آغاز مى شود، اما در پايان نتيجه تنش نخست، سكوت- صلح؟- آخر است. در اين دنياى مدرن، شاكى، معترض، طغيانگر به سكوت مى رسد. به آرامش. ولى نكته اين آرامش، اجبار نهفته در آن است. «اجبار به اختيار». اين هم از ناچارى هاى دنياى مدرن است.
براساس مشهور ترين تعريف خوشبختى در اين دنيا: خوشبختى يعنى رضايت به وضع موجود. و اين شخصيت هاى جان گرفته از ما و از دل ما، روى پرده ظاهر مى شوند و به اين خوشبختى تن مى دهند. «همين است كه هست» دنياى مدرن به صلح مى رسد و جنگ را كنار مى زند. اما در لايه زيرين اش، احتضارى پنهان است كه به تحجر- ديگرى- شباهت مى برد. به گفته هگل: «تنها چيزى كه در جهان جاى هراس دارد، وضعيت متحجر است؛ وضع بى تحرك احتضار. و تنها چيزى كه ارزش شادمانى دارد وضعى است كه در آن نه تنها فرد، كه كل جامعه در حال مبارزه اى مدام، براى توجيه خويش است؛ مبارزه اى كه به وساطت آن، جامعه بتواند جوان شود و به اشكال زندگى جديدى دست يابد.»
وقتى سكوت و نخواستن عدالت و علاقه به صلح، از درون انسان باشد و از فكر مدرن، آرامش هم مى آيد و خوشبختى هم مى رسد. ولى اگر از سر تن دادن به وضع موجود باشد و از دل ناچارى، آن وقت ديگر آرامشى در ميان نيست و از خوشبختى تنها يك نام مى ماند. اگر در فيلم صدرعاملى لايه اى از رضايت ظاهرى بر رفتار پايانى قهرمان داستان كشيده شده بود، حالا در «چهارشنبه سورى» همه چيز از سر ناچارى است. تن دادن و تن دادن و تن دادن. مثل زندگى واقعى و مثل واقعيت زندگى. همين است كه مى شود شعر زيباى سيد على صالحى:
حال همه ما خوب است
اما تو باور نكن!
نويسنده: ناصر صفاريان