January 1، 2008

سلام آخر

این وبلاگ هم به جمع دات کام های بورژوا پیوست. از این به بعد این جا را بخوانید

http://www.citizenkaveh.com

November 3، 2007

قبل از تحرير: اگر دلتان براي وضعيت اسف‌بار سينماي ايران مي‌سوزد، به اين مطلب لينک بدهيد




وقتي هنر به اتمام مي‌رسه
نحوه انتخاب فيلم‌ها در چهار دوره اخير جشنواره فيلم کوتاه تهران


اين يک حساب دو دو تا چهارتاييِ معمولي است، حسابي که هر سال با کمي بالا و پايين انجام مي‌شود و شايد بين چند نفري هم دهان به دهان بچرخد و در نهايت هم به جايي نرسد. قضيه همان قصة قديمي هيات انتخاب جشنواره فيلم کوتاه تهران و نحوه عجيب و غريب فيلم ديدن‌شان است که کماکان به عنوان سوالي بزرگ در ذهن فيلم‌سازان وول مي‌خورد: «چگونه مي‌شود حدود 2000 فيلم که زمان هر کدام‌شان به طور ميانگين 15 دقيقه است را در عرض يک ماه (و حتي کمتر) ديد؟» هر سال در ايام جشنواره نشستي ظاهرا دوستانه با هيات انتخاب جشنوارة همان سال برگزار مي‌شود تا شايد يک نفر پيدا شود و به اين سوال جوابي منطقي بدهد، ولي دريغ که جلسات اين چند سالة اخير بدون استثنا به دعوا و فحش و بد و بيراه کشيده شده. همه مي‌دانند که جواب اين سوال چيست، چه کساني که جشنواره را برگزار مي‌کنند، چه مديران انجمن سينماي جوان، چه اعضاي هيات انتخاب و چه فيلم‌سازان بيچاره‌اي که فکر مي‌کنند فيلم‌هاي‌شان در شرايطي عادلانه ديده و انتخاب مي‌شود(!)، ولي اين دانستگي تا حالا که نتوانسته وضعيت را بهتر کند. جواب سوال فقط يک کلمه است: «نمي‌شود»
اين «نمي‌شود» همان دو دو تا چهارتايي است که با اعداد و ارقام به راحتي قابل اثبات‌کردن است. بهتر است اول از هر چيزي به جدول زير که مربوط به نحوه انتخاب فيلم‌ها در جشنواره امسال و سه سال گذشته است، نگاهي بيندازيم. در اين جدول زمان هر فيلم به طور ميانگين 15دقيقه در نظر گرفته شده و تمام محاسبات بر اين مبنا صورت گرفته.


براي بهتر ديدن جدول، اينجا را ببينيد



سطر اول که مربوط به جشنواره امسال است، نشان مي‌دهد که اعضاي هيات انتخاب اگر روزي 10 ساعت از وقت‌شان را به صورت مفيد به بازبيني فيلم‌ها اختصاص مي‌دادند، 65 روز لازم بود تا بتوانند همه فيلم‌ها را فقط يک بار ببينند. در صورتي که زمان بازبيني فيلم‌هاي امسال فقط 16 روز بوده، يعني به طور ميانگين روزي 40ساعت فيلم ديده‌اند (يادآوري: هر شبانه‌روز فقط 24 ساعت است) و باز به طور ميانگين، اعضاي هيات انتخاب روزانه مي‌بايست 162 فيلم را بازبيني مي‌کردند که با توجه با توانايي جسمي و ذهني هر انسان، عددي قابل تامل است (يادآوري: در دهه 60 تعداد کل فيلم‌هايي که براي جشنواره فيلم کوتاه تهران فرستاده مي‌شده، حدودا 150 تا بوده که اکثرشان هم 16، 35 و يا 8 ميليمتري بوده. در حالي که همان زمان هم اعضاي هيات انتخاب 5 نفر بوده‌اند و تعداد روزهاي بازبيني فيلم‌ها همين‌قدر بوده)
هيات انتخاب جشنواره هاي معتبر بين‌المللي جاهاي ديگر دنيا (مثل ونيز، اوبرهاوزن، کلرمون فران، هات‌داکز، سن‌سباستين، ريودوژانيرو، ايدفا، کن و...) معمولا در جواب هر فيلم‌سازي که بخواهد بداند «چرا و به چه دليلي فيلمِ من براي بخش مسابقه انتخاب نشده؟» نامه‌اي حدودا يک صفحه‌اي مي‌نويسند و دلايل خودشان را با شرح جزئيات توضيح مي‌دهند (امتحانش مجاني است) و جالب اين‌جاست که هيات انتخاب جشنواره فيلم کوتاه تهرانِ امسال حتي يادشان نمي‌آيد چه فيلمي را انتخاب کرده‌اند که بخواهند براي قبول‌نکردن باقيِ فيلم‌ها، جداگانه دليل بياورند (امتحان درستي يا نادرستي اين ادعا هم مجاني است) جدول فوق نشان مي‌دهد که در ميان 4 جشنواره اخير، متاسفانه فقط جشنواره سال 1384 است که اعداد و ارقام‌اش منطقي و درست به نظر مي‌رسند.
در سال‌هاي ديگر (از جمله امسال)، اعضاي هيات انتخاب به شيوه‌اي که ديگر به شيوه رايج اکثر جشنواره‌هاي داخلي تبديل شده، متوسل شده‌اند: search (يعني ديدن فيلم روي دور تند) و انتخاب فيلم‌هاي آدم‌هاي نام‌آشنا و فيلم‌هايي که در جشنواره‌هاي ديگر درخشيده‌اند. حالا هم که اکثر فيلم‌ها به صورت DVD به دبيرخانه جشنواره فرستاده مي‌شود، مي‌توان گفت که اصلا فيلم‌ها ديده نمي‌شود، البته اگر به سرعت‌هاي 8x و 16x کسي نگويد «فيلم ديدن» آن هم براي انتخاب فيلم‌هاي خوب‌تر که مثل بقيه فيلم‌هاي دنيا، ترکيبي از «صدا» و «تصوير» هستند(!)
ظاهرا جشنوارة «بين‌المللي» فيلم کوتاه تهران و کيفيت فيلم‌هايش آن‌قدر که براي فيلم‌سازان اهميت دارد، براي برگزارکننده‌گانش مهم نيست، وگرنه تا حالا فکري براي بازبيني حجم انبوه فيلم‌هايي که به دبيرخانه جشنواره فرستاده مي‌شود مي‌کردند. نحوه برخورد برگزارکنندگان جشنواره دقيقا مشابه وقتي است که فقط 150 فيلم (بعضا 8 ميلي‌متري) به دبيرخانه جشنواره مي‌آمده و خبري از توليدات انبوه ديجيتالي و فيلم‌هاي DV نبوده. به راحتي قابل پيش‌بيني است که جشنواره امسال هم اعتبارش را فداي بي‌برنامه‌گي و سهل‌انگاري برگزارکننده‌گانش خواهد کرد. يک اميد واهي مي‌گويد: «شايد از سال بعد وضعيت کمي بهتر شود»

1-احتمالا همه آدم‌هاي دنيا دارند توي ماجراي آنتونيوني نقش بازي مي‌کنند
2-خدا کند اين اتفاق بيفتد، ولي اين طوري که همه چيز دارد پيش مي‌رود، بالآخره من هم مجبور مي‌شوم براي راحتي ذهن خودم يک فيلم تو مايه‌هاي هشت و نيم (و طبيعتا نه در سطح هشت و نيم) بسازم تا بتوانم از دست رابطه‌هايي که با آدم‌هاي دور و برم داشته‌ام، خودم را خلاص کنم
3-دوست داشتم مي‌توانستم بي‌خيال فيلم‌سازي شوم
4-در راستاي «فاحشه‌زاسيون» همه چيز در ايران، واژه «افه آرت» هم توسط «افه آرت»هاي عزيز به يک فاحشة حرفه‌اي تبديل شد
5-دلم براي مامانم تنگ شده
6-احتمالا يکي از اجداد من توي اين خر تو خري روابط، به ديوژن مي‌رسد
7-واقعا خسته شده‌ام، کاش به زودي جرات خودکشي را پيدا کنم

October 19، 2007

زندگي يعني «تلاش مذبوحانه»

September 17، 2007

زنده باد هندي‌کم


به بهانه اکران «مندرلي» در سينماهاي تهران



سيستم کارگرداني فون‌تريه در ده دوازده سال اخير چيزي است که من اسم‌اش را گذاشته‌ام «زنده باد هندي‌کم».
تصور عموم فيلم‌بين‌ها بر اين است که سبک کارگرداني فيلمي مثل «داگويل» يا «رقصنده در تاريکي» با مثلا فيلم «بابل» يا «عشق سگي» (هر دو ساخته الخاندرو گونزالس ايناريتو) فرق زيادي با هم ندارد. در نگاه اول همه‌شان با سيستم دوربين روي دست ساخته شده‌اند و اول تا آخر فيلم‌هاي حسي قوي‌يي هستند ولي يک فرق اساسي بين اين دو کارگردان (به عنوان دو تا از شاخص‌ترين کساني که با دوربين روي دست کار مي‌کنند) هست: کسي مثل ايناريتو با وجود ظاهر آوانگاردش، يک سري از اصول دو دو تا چهارتايي کارگرداني (به معناي کلاسيکش) را اول تا آخر رعايت مي‌کند، البته هر جا هم که بتواند ازشان عدول مي‌کند و خلاقيت‌اش را وارد کار مي‌کند، ولي آدم مشنگي مثل فون‌تريه سعي مي‌کند که همه چيز را خودش از اول تعريف کند و اصول خودش را خودش بنا کند و طبق تعريف خودش سينمايش را بسازد. مثلا آن صحنه از «21گرم» را به ياد بياوريد که بنسيو دل‌تورو با زنش سکس مي‌کند و اواسط سکس يک دفعه گريه‌اش مي‌گيرد. اين صحنه تماما با نماهاي بسته و کلوزآپ و اورشولدر کارگرداني شده (با همان دکوپاژ و تدوين نيمه کلاسيکي که اميدوارم يادتان مانده باشد) حالا فرض کنيد فون‌تريه مي‌خواست اين سکانس را کارگرداني کند، مي‌توان حدس زد که او اين صحنه را تقريبا شبيه سکانس فوق‌العاده اولين سکس زن و شوهر فيلم «شکستن امواج» کارگرداني مي‌کند: يعني در يک نماي فول‌شات يا دست کم مديوم‌شات پيوسته که بازي‌هايش هم به صورت نيمه‌بداهه جلو مي‌رود، آن شور و هيجان و عصبي بودن سکس هم بعدا توي تدوين با چند تا جامپ‌کاتِ روي خط در مي‌آورد، لحظة گريه کردن بنسيو دل‌تور هم با يک جامپ‌کات اساسي يک دفعه آن وسط ظاهر مي‌شود و تاثيري عجيب روي مخاطب مي‌گذارد (درست مثل لحظه خنديدن بازيگر زن شکستن امواج)


اساس فيلم‌هاي فون تريه بر زيبايي‌شناسي «بداهه» است، بداهه در کارگرداني، بداهه در فيلمبرداري، بداهه در بازي ، حس سازي و انتقال حس و بداهه در هر چيزي که امکانش وجود داشته باشد. بداهه‌هاي فون‌تريه‌اي فقط در فضايي آزاد و ول به وجود مي‌آيد، فضايي که نه کارگردان را محدود کند، نه فيلمبردار و نه هيچ‌کدام از بازيگران را. او فضاي حسي کار را مي‌سازد و اجازه ورود همه آن بداهه‌هاي به درد بخور را به کار مي‌دهد و باعث مي‌شود که فيلمِ ظاهرا تله تئاتري «داگويل» در برخي لحظات حتي باورپذير و تاثيرگذارتر از «شکستن امواج» درآيد. اين فرم منحصر به فرد فون‌تريه است، شبيه‌سازي همان چيزي که در فيلم‌هاي هندي‌کمي خانگي اتفاق مي‌افتد. شايد بپرسيد چه شباهتي؟ مثلا در فيلم‌هاي خانگي هيچ‌وقت هيچ‌کس فکر نمي‌کند که الآن بايد جلوي دوربين چي‌کار کند تا طبيعي‌تر به نظر برسد، همه هماني‌اند که هستند، يکي بحث مي‌کند، يکي شوخي مي‌کند، دو نفر مي‌خندند، يک دفعه ممکن است دعوا شود و ...، نه خبري از ميزانسن است، نه کادربندي حيرت آور و نه نورپردازي چشم نواز. ممکن است کسي که دوربين هندي‌کم دستش است خسته شود و دوربين را براي مدتي خاموش کند و نيم ساعت بعد دوباره آن را روشن کند و دوباره مشغول فيلمبرداري شود ... نتيجه اين که در نهايت با يک فيلم خانوادگي طرفيم که در آن يک سري آدم باورپذير و واقعي کارهايي را مي‌کنند که ديدن‌اش براي‌مان جذاب است، ممکن است بعضي جاها هم يک دفعه تصوير قطع شود و دوربين جاي ديگري را نشان بدهد (همان موقعي که دوربين خاموش شده اين قطعي به وجود آمده). «رقصنده در تاريکي» چيزي شبيه همين فيلم‌هاي خانگي است: بعضي جاها دوربين توي اوت است، تصوير و صدا يک دفعه قطع مي‌شود (به ندرت از مچ‌کات استفاده مي‌شود)، بازيگران طوري بازي مي‌کنند که انگار دوربيني وجود ندارد، ظاهر قضيه نشاني از حضور کارگردان و ميزانسن‌هاي پيچيده ندارد (البته به غير صحنه‌هاي صد دوربينه‌ي رقص‌اش) فرق اساسي کارگرداني «شکستن امواج» و مثلا «21گرم» توي همين بداهه‌ها و سنت‌شکني‌هاي فرمي است. اگر «21گرم» سرشار از خلاقيت‌هاي کارگرداني (البته با توجه به اصول کارگرداني کلاسيک) است، فيلمي مثل «رقصنده در تاريکي» خودش از پايه اصول خودش را بنا مي کند و نوع جديدي از کارگرداني را به مخاطبش نشان مي‌دهد. ارزشي که فون‌تريه و پيروانش به بداهه، جامپ‌کات و دوربين روي دست بخشيدند، چيزي نيست که به اين راحتي‌ها فراموش شود.



خبر مهم ولي بيات:
محمدرضا هم دات‌کام شد و با پول و پله‌اي که به هم زده از کلبه خرابه‌اش رفت به سوءهاضمه که با قیافه گوريليش بيشتر جوره. هر کي بهش سر نزنه، چلاق بشه ايشالله، سوار الاغ شه والله