یک توضیح دیگر: این روزنوشتی است که بهاش افتخار میکنم. عجب جوی دارد! جمله اخر روزنوشت مانا - به نقل از یونگ - را بخوانید که شاهکار است، وحشتناک است، عالی است، همه چیز است، پوززنی است، و خیلی چیزهای دیگر هم هست. اتفاقا این روزها یک کارهایی داریم درباره یونگ میکنیم که خبرتان میکنم. این هم یک "همزمانی" یونگی بود ظاهرا!
راستی، روزنوشتهای نوید غضنفری هم به روز شد.
( این دفعه به دلایلی کامنت ها کمی دیر و زود آن لاین شد. به همین خاطر حواس تان باشد که شاید کامنت تازه، جا به جا و لا به لای کامنت های قدیم آمده باشد. بحث های خوبی این دفعه پیش آمده. این را نوشتم تا از دست ندهیدشان. )

بعد از این که این روزنوشت را گذاشتم، رفتم و کامنت ها را آن لاین کردم و چند تا کامنت آخری را که برای روزنوشت قبلی نوشته بودید، خواندم و این که سوفیا به قول خودش از ترانه ای با ترجیع بند: "من اگه نباشم/ کی برات میمیره" خوش اش آمده! خبر خوبی است... خوبی کافه به همین چیزهایش هست.
خب، تقریبا ناامید شدم. امیدوار بودم که اگر روزی روزگاری پیش آمد و سرحال نبودم، بر و بچه های کافه، جورم را می کشند و کرکره را بالا نگاه می دارند. این که هیچی، تازه حال من را هم بهتر می کنند. اما این مدت ظاهرا از این خبرها نبود. خودم باید آستین بالا بزنم و یک روزنوشت جدید بنویسم و این تابلوی رنوار را بگذارم لب تاقچه؛ به امید این که کم کم سر و کله بچه ها پیدا شود. راستی؛ اسم آخرین آلبوم عباس قادری را نمی دانم کجا شنیدم که هست: "دور هم بودن"! دقیقا همین. بی کم و کاست...
( راستی علیرضا معتمدی هم دعوت ام کرده به بازی وبلاگی کتاب های نیمه تمام. تا به حال در این بازی ها شرکت نکرده ام. نمی دانم چی باید بنویسم. به همین خاطر است لابد که هی دست دست می کنم و می اندازم دفعه بعدی. )
آغوش گلوله
یک بار وقتی داشتم فیلم "بابی" امیلیو استه وز را نگاه می کردم، این ایده به سرم زد. درباره آدم هایی که این قدر زود می میرند. مثل جیمز دین. مثل جان اف کندی و برادرش. به نظرم آمد که این جور آدم ها چنان برای زندگی آغوش می گشایند، چنان وجودشان را صرف امواجی که از همه طرف به سمت شان روان است می کنند، چنان با سر به میان توده ای که اسم اش را می گذاریم تقدیر و سرنوشت می اندازند؛ که بی حفاظ می مانند. این ها آدم های محافظه کاری نیستند. اجازه می دهند که اتفاق های جدید، لحظه های تازه و ماجراهای در راه، به سوی شان هجوم بیاورند. راه مردم، راه طبیعت، راه احساسات موجود در جهان را به سمت خودشان باز می گذارند. و یک دفعه به نظرت می رسد این هجوم آن قدر قوی و شدید و موثر است که جمع می شود و جمع می شود، مثل گلوله ی توپ به سینه آن ها می خورد و این جور آدم ها هم که گفتم، آغوش شان را باز گذاشته اند. پس همراه گلوله راه شان را می کشند و، چاره ای نیست، خیلی زود می روند.
رامکال
یک دوره ای همه خاطرات یک نسل، شوق اش برای داستان شنیدن و گفتن، برای تفریح کردن و دور هم جمع شدن، ختم می شد به تماشای کارتون های ژاپنی تلویزیون. از "مهاجران" تا "رامکال". از "بچه های کوه آلپ" تا "بل و سباستین". از "نل" تا "حنا دختری در مزرعه". اوایل دهه 1360 داستان گوهای ژاپنی این سریال های بیش تر غم انگیز تا شاد، مهم ترین سرگرمی سازهای ما بودند. آن ها بچگی مان را هدایت کردند و احساسات ما را، در فاصله راه مدرسه تا وقتی کیف مان را می انداختیم گوشه کناری و می پریدیم جلوی تلویزیون و پیچ اش را می چرخاندیم تا ببینیم بالاخره لوسی می، حافظه اش را به دست می آورد؟ سباستین مادرش را پیدا می کند؟ نل از تنهایی در می آید؟ رامکال از پیش استرلینگ می رود یا می ماند؟
و حالا همان بچه مدرسه ای های کیف به دست عشق کارتون، بزرگ شده اند و رسانه های این روزهای ایران، دست شان است. پس اصلا عجیب نیست که یاد و خاطره این کارتون ها و این شخصیت ها، روز به روز بیش تر در محصولات رسانه ای این سال ها، خودش را نشان می دهد. از ویژه نامه کارتون "همشهری جوان" بگیر که دست به دست گشت تا همین پریروز غروب که توی یکی از برنامه های رادیو جوان به نظرم، موسیقی این کارتون ها لا به لای برنامه ها پخش می شد. ما با خاطرات مان زندگی می کنیم، حتی اگر این خاطرات مربوط به رامکال باشد.
پاریس، جشن بی کران
ارنست همینگوی بزرگ، در ایام جوانی، وقتی به عنوان یک نویسنده تازه کار در پاریس زندگی می کرد، کتابی نوشت که مرحوم فرهاد غبرایی به فارسی با عنوان "پاریس، جشن بی کران"، ترجمه اش کرد. این جا شما به رگه هایی از احساسات برمی خورید که بعدا در شاهکارهای استاد، به اشکال مختلف خودش را نشان داد. این که چطور زمینه های فکری خودش را می یابد و این زمینه های فکری را با زمانه و محلی که در آن زندگی می کند، پیوند می دهد، از جمله وقتی از "طعم نوشیدنی گرم" در دل برف می نویسد، یا وقتی درباره داستان نوشتن در یک کافه حرف می زند: "داستان خودش نوشته می شد و دلم می خواست کسی را که کنار پنجره نشسته بود، در آن جا بدهم." و این توصیه طلایی: "همه کوشش ات باید به این باشد که یک جمله حقیقی بنویسی. حقیقی ترین جمله ای را که می دانی بنویس. و حقیقی ترین جمله همان چیزی است که احساس می کنی." و این یکی: "در آن زمان ایمان داشتم که کار می تواند هر دردی را درمان کند. هنوز هم دارم." و بالاخره: "حالا باید زندگی مان را بکنیم و نگذاریم یک لحظه اش هم تلف شود."
همینگوی بعدها هم که نویسنده مشهور با تجربه ای شد، به ایده هایش در این کتاب وفادار ماند. احساسات واقعی اش را نوشت و کوشید شور و سرخوردگی همزمان در هر کدام از لحظه های زندگی را بیرون بکشد... که کشید و بعد مرد.
سعدی از دست خویشتن فریاد
عباس کیارستمی چندی پیش کتابی منتشر کرد و در آن، تعدادی از بیتهای حافظ را انتخاب و تقطیع کرد. جار و جنجال زیادی سر چاپ آن کتاب به پا شد، بیشتر چنین تجربهای را رد و مسخره کردند تا جدیاش بگیرند. هر چند که کتاب، هوادارانی هم داشت. حالا کیارستمی یک جلد کتاب دیگر منتشر کرده و این بار سراغ کلیات سعدی رفته. اسماش را هم گذاشته: سعدی از دست خویشتن فریاد. روایت کیارستمی از «حافظ» را نه خریدم و نه خواندم، اما این یکی الان توی دستام است. طرح جلد ( کار فرشید مثقالی ) و اسم و قطع خوبی دارد. کاری به دعواها و اظهار نظرهای مختلف در این باره ندارم. به نظرم هر چه هست، همین آوردن چند کلمه از سعدی در هر صفحه از کتاب، فرصتی است که در این زندگی سریعالسیر روزمره، لحظهای به چیز دیگری هم فکر کنیم. حداقلاش این است که بخشی از کلیات سعدی علیهالرحمه، این طوری خوشخوانتر شده است. یک دانه از این کتاب را گذاشتهام توی ماشین و بین دو قرار، یا پشت یک چراغ قرمز، دو جملهاش را میخوانم؛ از جمله ( بی این که تقطیع مورد نظر کیارستمی را رعایت کنم ):
«که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را»
یا:
«هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش»
یا:
«دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم»
یا:
«عمر کوتهتر است از آن که تو نیز در درازای وعده افزایی»
یا:
«به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل»
دیدید؟ به شما هم چسبید.
دل ناپاک و مرد معصوم؟!
فیلم «گنجهای سییرا مادره» داستان سه تا آدم فقیر است که گور ندارند که کفن داشته باشند. راه میافتند و میزنند به صحرا، و اتفاقی یک رگه طلا پیدا میکنند. زندگیشان از این رو به آن رو میشود و میفهمند که اگر سخت کار کنند و سالم به شهر برسند، هر سه نفر آدمهای پولداری خواهند شد. این سه کاراکتر، ویژگیهای شخصیتی گوناگونی دارند. از جمله مردی که نقشاش را همفری بوگارت بازی میکند و تازه با این شرایط آشنا شده و هر چی دارد، خاطرات بد گذشته است، نه آمادگی برای رو به رو شدن با اوضاع و احوال پیش رو، و آن دیگری، پیرمردی است با بازی والتر هیوستن که سرد و گرم روزگار را چشیده و میداند دارد چی کار میکند. کاری به کل فیلم ندارم که بیشتر درباره حرص میان انسانهاست و از این چیزها. بیشتر میخواهم آن صحنهای را برایتان تعریف کنم که مرد پیر دارد درباره احتمال بروز حرص بین آنها صحبت میکند و این که چه احتمالهایی وجود دارد که هر کدامشان چه قدر از طلاها را بدزدد و این که چه طور مواظب هم باشند و چه ظور در عین حفظ احتمال خیانت، به هم اعتماد کنند. بوگارت درمیآید که این حرفها یعنی چه؟ و این که پیرمرد سرد و گرم چشیده، چه دل ناپاکی دارد که به این چیزها فکر میکند. و خب، همان طور که انتظار دارید، آخر داستان دقیقا همان اتفاقی میافتد که مرد پیر باتجربه پیشبینی کرده بود، و خیانت را همان کسی انجام میدهد که با شرایط تازه آشنایی نداشت و فکر میکرد پیرمرد چه دل ناپاکی دارد که از این حرفها میزند. در دنیای دور و بر ما هم معمولا اوضاع این طوری پیش میرود.
اسب سیاه
رفته بودم روزنامه بخرم که دیدم جماعت جمع شدهاند. مثل همیشه بود و اولاش معلوم نبود ماجرا چیست. که وسط سیل بیشمار مردم بیشکل چیست. ملت ایستاده بودند و نگاه میکردند و شلوغ شده بود و همین معلوم بود که مردم ناراحت نبودند و خوشحال بودند و بفهمی نفهمی داشتند کیف میکردند.
دو سه نفر را کنار زدم و رفتم جلو. یک فراری قرمز چسبیده بود به زمین. پلیس متوقفاش کرده بود. راننده هراسان آمد بیرون، سرش را انداخت پایین و دستهاش را فرو کرد توی جیب عقب شلوارش. هیچ صدایی از فراری بیرون نمیآمد. پلیس دست راننده را گرفت. گوشه لبهایمان بالا رفت. تازه داشتم میفهمیدم که جماعت از چی خوششان آمده. که آن کیف و خوشی کوچولوی مبهم از کجا آمده. جوان راننده سرش پایین بود و فراری قرمز رنگ جای آن که توی جاده باشد، رو به روی یکی از پارکینگهای پلیس، سرش را آرام گذاشته بود زمین و صدایاش در نمیآمد. این تنها فرصتی بود که میتوانستیم یک فراری قرمز را محاصره کنیم. که صدایش را خفه کنیم. آرم کارخانه فراری، یک اسب سیاه مشکی است.
×
حالا مامور پلیس دست جوان راننده را گرفته و دارد باهاش دور میشود. صاحباش رفته و فراری قرمز رنگ تنها، بین ما گیر افتاده است. نفسی به راحتی کشیدهایم که میبینیم مامور پلیس اشارهای میکند. انگاری به جوان میگوید ماشیناش را بیاورد توی پارکینگ. جوان برمیگردد. کنارمان میزند. کنار میرویم. از میان جماعیت خوشحال میگذرد. پشت ماشین مینشیند و دنده خلاص گاز میدهد. برق از چشمهمه ما میپرد. پس تمام این مدت روشن بوده و صدایش درنمیآمده؟ به اسبی میماند که روی دو پای عقباش بلند شده و شیهه میکشد، اما مهارش دست سوارکار مانده است. صدای گاز دوم که بلند میشود، خبری از هیچ کداممان نیست. گوشهایمان را گرفتهایم و در رفتهایم. ماشین و رانندهاش توی پیادهرو و جلوی در تنها ماندهاند. حالا فقط دلخوشیمان این است که مامور پلیس، این فراری سرکش لعنتی مزاحم را بکند توی پارکینگ.
موضوع بحث
"بهترین چیزهایی که در تعطیلات عید خواندم، دیدم، شنیدم، چشیدم و خلاصه حس کردم." این به نظرم می تواند موضوع خوبی برای بحث این هفته ما باشد. خودم اگر بخواهم جواب بدهم که خب... آن وقت دیگر تا یک مدتی دستم رو می شود. چی بنویسم؟
شما هم بنويسيد (149)...