يك بستني خوشمزه با شكلات توت‌فرنگي :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
چهارشنبه 17 مهر 1387 - 10:37







يك بستني خوشمزه با شكلات توت‌فرنگي
گفت‌وگوي نيما حسني‌نسب با پيمان قاسم‌خاني درباره همه اين سال‌ها و فيلم‌نامه‌هايش

بابت عذرخواهي به خاطر يك ساعت تاخيري كه موقع قرار گفت‌وگو داشتم، بستني خريدم و رفتم پيش پيمان. حق داريد باورتان نشود، ولي پيمان گفت اصلاً بستني دوست ندارم و من مانده بودم چه‌طور مي‌شود با كسي كه بستني دوست ندارد مصاحبه‌ي خوبي كرد! مي‌دانستم خيلي هم اهل حرف‌زدن و توضيح‌دادن نيست و فكر ‌كردم احتمالاً حرف‌هاي‌مان زودتر از خوردن اين دوتا بستني تمام مي‌شود. وقتي شروع كرديم، حرف‌ها و موضوع‌هاي مختلف راه افتاد و پيمان برخلاف تصور براي همه چيز توضيح و ايده و حرف‌هاي اساسي و شنيدني داشت. اين شد كه مصاحبه در نشست اول نصفه ماند و باقي‌اش را دو سه روز بعد ادامه داديم.
اين گفت‌وگوي طولاني حاصل هفت هشت ساعت گپ‌‌و‌گفت درباره‌ي خيلي چيزهاست؛ چيزهايي كه شنيدنش از زبان يك فيلمنامه‌نويس درجه‌يك و خوش قريحه كه حس طنز كم‌يابي هم دارد، براي خودم كه جذاب بود و اميدوارم بخش‌هاي زيادي از اين جذابيت‌ها روي كاغذ هم منتقل شده باشد.
غير از اين‌ها، حالا به اين نتيجه مهم در زندگي رسيد‌ه‌ام كه زود قضاوت نكنم و آدم‌ها را به‌سرعت دسته‌بندي نكنم؛ ممكن است يكي هم نويسنده خوبي باشد و هم شايد كارگردان قابلي شد و دوست خيلي خوبي هم بود، ولي از بدِ روزگار بستني دوست نداشت! تازه پيمان لطف بزرگي هم بهم كرد و كنار چايِ پاي مصاحبه يك شكلات «ريتر اسپورت» با طعم ماست و توت‌فرنگي بهم معرفي كرد كه حتي بيش‌تر از خواندن اين گفت‌‌وگو به‌تان توصيه‌اش مي‌كنم! تازه وقتي اولين تكه را خوردم و تعريف كردم، گفت همه‌اش را مي‌تواني بخوري چون راستش من شكلات هم دوست ندارم !
---------------------------------------------------------------------------
سوال اول اين كه اين دي‌وي‌دي دزدان زمان (تري گيليام) من را كي مي‌خواهي پس بدهي؟!
+ اگه مي‌دانستم امروز مي‌آيي اين‌جا مي‌اوردم.
ما قرار مصاحبه داشتيم، چه‌‌طور نمي‌دانستي دارم مي‌ايم اين‌جا؟!
+ نه نه! منظورم اين بود كه اگه يادم بود كه مي‌ايي، حتماً مي‌آوردمش.
مي‌داني كه اين امانت‌گرفتن‌ِ تو دارد به ركورد سه سال مي‌رسد؟
+ آره، ولي خب باور كن جزو دي‌وي‌‌دي‌هاي خيلي عزيزم يك جاي امن گذاشتمش. خيالت راحت باشه!
اصلاً من به خاطر اين مصاحبه آن دي‌وي‌وي را بهت هديه مي‌دهم.
+ نه؛ واقعاً؟ اگه نمي‌دادي شانس اين بود كه يك روز ببنمش، ولي حالا كه مال خودم شده ديگر بعيد است...
حالا چرا با اين قضيه شروع كردم؛ چون يك روز كه پيش من بودي، از بين يكسري دي‌وي‌دي مختلف – كه از ايوان مخوف ايزنشتاين تا فيلم‌هاي اكشن روز درش پيدا مي‌شد – تو فقط اين يكي را خواستي ببري. اين گرايش خاص مال كجاست كه از بين سينماي كلاسيك تا اروپايي و غيره، انتخابت يك فيلم مهجورِ تري گيليام بود. اين تويش يه جور سليقه ويژه هست كه مي‌خواهم بدانم از كجا و چه‌جوري شكل گرفته و رسيده به كارهايي كه كردي.
+ سوالت خيلي كلي‌ست. نمي‌دانم چه‌جوري جواب بدهم. بلد نيستم راستش.
مي‌دانيم كه گيليام از آدم‌هاي اصلي گروه مانتي‌پايتن بوده كه تو عاشق‌شان هستي و در كارهاي مختلفي هم كه كردي تاثير اساسي داشته. اين گروه و اين آدم‌ها با اين كارهاي منحصر به فرد و طنز عجيب و غريب، چه ويژگي‌ها و نكاتي داشتند كه از بين اين همه آدم و گروه و گونه و زير گونه كمدي كه در دنيا هست، تو را اين‌طور جذب خودشان كردند؟
+ قبل از همه چيز اين كه هميشه چيزي براي غافل‌گيركردن تو دارند. معمولاً جنس كمدي‌هاي ديگر را مي‌شود بعد از اين همه فيلم‌ديدن پيش‌بيني كرد، اما مانتي‌پانتن‌ها هنوز كه هنوز است موقع تماشا چيزهايي دارند كه با خودم مي‌گويم اصلاً اين چه‌جوري به فكرشان رسيده؟اين‌ها چه غذايي مي‌خورند كه نتيجه‌اش مي‌شود اين چيزها! اين قضيه هميشه من را به فكر مي‌برد. گيليام هم كه مي‌داني توي گروه كم‌ترين تاثير را داشته، ولي خودش و كارهايش يك ديد بصري عجيب و غريبي دارد و يك ذهنيت غيرعادي كه من را جلب مي‌كند، ولي باز هم علاقه‌ام به او هم به خاطر نزديكي به مانتي‌پايتن‌هاست. البته براي بعضي فيلم‌هايش مي‌ميرم، مثل ... چيز ... اِ اِ آها سلطان ماهيگير و بعد هم برزيل.
به نظرم تو جنسي از كمدي و شوخي را وارد فضاي سينما و تلويزيون كردي كه همين نكته‌ درش هست؛ گاهي مي‌گويم پيمان چي فكر كرده كه اين شوخي را نوشته يا اين موقعيت اين ريختي به ذهنش رسيده، توي آن لحظه در چه فضايي بوده...
+ اين‌ها اگر تعارف نباشد خيلي خوب است؛ مرسي واقعاً.
چيزي كه بعضي كارهاي تو را خاص و ويژه كرده، اين است كه انگار كسي كه اين را نوشته، اصلاً در اين دنيا نيست، اصلاً توي باغ نيست كه كجاست و دور و وبرش چه ‌مي‌گذرد. مثال مي‌زنم؛ از خيلي از شوخي‌ها و فيلمنامه‌هايي كه نوشتي مي‌شود كلي تعبير مختلف سياسي جدي پيدا كرد كه همه‌شان هم براي اين جور تفسرها راه مي‌دهند. ولي من مطمئنم كه تو حتي اصل ماجراي سياسي يا اجتماعي را كه حالا قصه‌ات به‌ظاهر هجو آن موقعيت شده نمي‌داني و ازش خبر نداري، يا آن آدم‌ها را نمي‌شناسي.. ببخشي كه اين‌قدر رك مي‌گويم ‌ها!
+ بگذار براي تائيد اين حرفت چيزي بگويم. ما هر وقت با آقاي تخت‌شيد، رئيس فيلم و سريا‌ل شبكه سه و دوست عزيز من، يا بعضي از مسوولان ديگر تلويزيون جلسه داريم، هميشه اعتقاد دارند كه من خيلي در زمينه سياست آدم با مطالعه‌اي هستم. من هم هر بار براي‌شان توضيح مي‌دهم كه واقعاً خيلي چيزي از سياست سرم نمي‌شود و نگاهم به اين مقوله خيلي عامي است. ولي خب، آن‌ها قبول نمي‌كنند و فكر مي‌كنند دارم اين ماجرا را پنهان مي‌كنم كه رو نشود! من هم گاهي خوشم مي‌آيد كه آدم باسواد و با مطالعه‌اي به نظر برسم و براي همين در مقابل لبخندشان چيزي نمي‌گويم!
اتفاقاً از شكل كارهاي تو به خوبي مي‌شود فهميد كه پشتش مطالعات و تحقيقات جدي سياسي و اجتماعي نيست. انگار يك جور حس و فاز جمعي هست كه به تو هم مي‌رسد و در كارهايت استفاده مي‌كني.
+ فكر مي‌كنم نگاهم به موضوع بيش‌تر انساني باشد تا سياسي و راستش فكر مي‌كنم كه - اصلاً اين ايده من است - كه كسي كه قرار است براي سينما و فيلم‌هاي پرفروش فيلمنامه بنويسهد، سواد زيادي برايش مضر است و خيلي خوب نيست. اين‌كه من خيلي فلسفه يا سياست سرم بشود يا مطالعات عميق تاريخي اجتماعي بكنم، باعث مي‌شود ناخودآگاه بخواهم اين دانش و سواد را در فيلمنامه‌‌اي منتقل كنم كه براي عامه مردم نوشته مي‌شه.


زماني بود كه رويم نمي‌شد بگويم از تماشاي جكي چان لذت مي‌برم،اما...
قبول داري كه اگر كارهاي تو مي‌گيرد و مردم خوش‌شان مي‌آيد، يك بخش‌اش مال اين است كه از همان جاهايي مي‌آيد كه مخاطب‌ها هم هستند؟ توي دل همين آدم‌هايي و از همان چيزها تغذيه مي‌كني. مثلاً برگمان نمي‌بيني يا ژان پل سارتر بخواني و بعد شب‌هاي برره بنويسي. نهاييتش اين كه سريال دوستان يا فيلم‌هاي كمديِ خوب و ايندياناجونز مي‌بيني و مي‌نويسي...
+ در كمال شرمندگي بايد حرفت را تائيد كنم.
- چرا شرمندگي؟
+ نه، واقعاً شرمندگي ندارد. من جنس و جايگاه خودم را مي‌دانم. زماني بود كه رويم نمي‌شد بگويم از تماشاي جكي چان لذت مي‌برم، ولي حالا به سن و موقعيتي رسيدم كه به راحتي از اين چيزها حرف بزنم كه بهش مي‌گويند لذت‌هاي گناهكارانه، و من زندگي‌ام پر از اين جور لذت‌هاست. به نظرم بين حرف‌هايي كه زدي، مهم‌ترينش اين است كه سليقه‌ام به سليقه‌ كساني كه براي‌شان مي‌نويسم نزديك است. من بعد از ديدن يك فيلم هاليوودي پرفروش ممكن است آخرش بگويم اُه، باز يك فيلم درپيت ديگر ديدم، ولي راستش موقع تماشاي آن‌ها - حتي مزخرف‌ترين‌شان مثل آرماگدون كه تازگي ديدم - غرق فيلم مي‌شوم و خودم را مي‌گذارم جاي آرتيسته و باهاش مي‌روم. چند روز پيش جونو روا ديدم و حسابي كله‌پا شدم، اما سخت است برايم كه دوباره جونو را بگذارم و ببينم، اما ايندياناجونرها را دويست بار ديدم و باز حاضرم همين الان مصاحبه را ول كنيم بنشينيم ببينيم.
دمت گرم؛ عجب پيشنهاد توپي دادي؛ هستم به‌شدت!
بگذار اين جوري بگويم؛ فيلم اول و دوم عمر من آماركورد و آمادئوس هستند، ولي فكر كنم آماركورد را چهار سالي مي‌شود كه نديدم؛ بچه‌اي توي وجودم هست كه هي من را مي‌كشاند به سمت چيزهاي ديگر؛ كه اين جور فيلم‌ها را ببيند، پلي‌استيشن بازي ‌‌‌كند، از زير كار در برود و خلاصه اين چيزها! همه آن‌هايي كه با من كار كردند، از اين كودك درون زجر كشيدند و خودم گاهي از همه بيش‌تر.

اين خودِ من هستم، اما...
تو هم در كارهايت مي‌تواني سليقه عام را راضي كني – كه قبول داري سطح پاييني دارد - و هم سليقه خاص بهت انگ ابتذال نمي‌زند و گاهي خوشش هم مي‌آيد. فرمول اين راه رفتن سخت و خطرناك روي لبه تيغ چيست پيمان؟
هميشه توي حرف‌هايم از واژه كليدي «سليقه» استفاده مي‌كنم. اگر سليقه خوب و درست پرورش پيدا كرده باشد، كار رو خراب نمي‌كند و جلوي من را مي‌گيرد كه از چيزهاي چيپ و مبتذل استفاده نكنم. اين همه فيلم‌ديدن هم بالاخره كمك مي‌كند كه بدانم كجا و چه‌جوري مي‌شود شوخي درست كرد.
وقتِ نوشتن، خودت به كارهايت مي‌خندي؟
+ آره آره. خودم به نوشته‌هايم مي‌خندم.
نگفتي چه‌طور هم سليقه عام را راضي مي‌كني و كارها مي‌گيرد و پرفروش مي‌شود، هم گاهي نخبه‌ها خوش‌شان مي‌آيد و نمي‌گويند مبتذل است؟
+ چي بگم؟ شايد جوابت اين باشد كه اين خودِ من هستم؛ تركيب يك آدم عامي با سليقه عامي كه حالا كتاب‌هايي هم خوانده و كلي فيلم ديده و چيزهايي سرش مي‌شود. براي همين كاري كه خودم دوست نداشته باشم، مي‌فهمم نمي‌گيرد و خوب نيست. در ضمن به اين اعتقاد دارم كه چيزايي را بايد بسپريم به ناخودآگاه.
خودش است؛ من جوابم را گرفتم. غير از خودت، چه آدم‌هاي ديگه‌اي هستند كه كارهايت را به‌شان بدهي و نظر بخواهي و اولين مخاطب كارهايت باشند؟
- طبعاً اولي مهراب برادرم است كه چون به طرز وحشتناك و غيرعادي هم‌سليقه هستيم، فقط با هم به كار مي‌خنديم و درست جاهايي كه خودم خوشم آمده، مهراب هم غش مي‌كند از خنده. شادمهر راستين و مصطفي خرقه‌پوش، بهاره و بعضي‌ها كه اگر دم دست باشند و وقت كنند، سليقه و نظرشان را قبول دارم؛ مثل خودِ تو يا امير...
پس فرمول و اكسير كار را آگاهانه نمي‌داني يا شايد نمي‌خواهي رو كني؟
- راستش يك جوري سليقه‌ها را مي‌شناسم كه مي‌توانم مردم را بخندانم. شايد چون از قلنبه‌گويي بدم مي‌آيد، طبيعي‌ست كه از سخت‌نويسي هم بگذرم. به خدا توضيح‌دادنش خيلي سخت است...
مي‌خواستم به همين برسم كه ناخودآگاه و غريزي كار مي‌كني و با سليقه عام هم هم‌فاز و همراه مي‌شوي. قطعاً جزو كساني هستي كه نبايد سعي كنند روش كارشان را تغيير بدهند. فكر مي‌كنم الان ديگر وقتش نيست كه تغيير كني، چون كار خراب مي‌شود. مثلاً اگر منظم و سر وقت كار كني يا براي هر فيلمنامه بروي سراغ مطالعات جدي و مفصل، بعيد است چيز خوبي از كار در بياد.
+ آره، خودم هم فكر مي‌كنم ديگر ازم گذشته كه بخواهم عوض بشوم. ولي بگذار يك چيزي را بهت بگويم. من بچگي از اين كِرم كتاب‌ها بودم. خيلي اهل كوچه‌رفتن نبودم و گوشه‌گير بودم و قاطي بقيه نمي‌شدم. با كتاب‌هاي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان عالمي داشتم و با آن‌ها بزرگ شدم؛ فلفلي و آنتون، هوگو و ژوزفين و از همه مهم‌تر سه‌گانه جان كريستفر، كوه‌هاي سفيد، شهر طلاي سرخ و بركه آتش. صفحه به صفحه تن تن‌ها را حفظ بودم، و جلوتر كه آمدم ژول ورن و جك لندن را پيدا كردم و يك جور ادبيات نوجوانانه و... بعد ديگر متوقف شدم! پيشرفت نكردم و علاقه‌ام همان‌جا ماند.
- يعني به داستايفسكي و همينگوي و بعد كافكا و سارتر و اين‌ها نرسيدي؟
+ سارتر كه نه، ولي اغلب اين‌ها را خواندم. امبرتو اكو را خيلي دوست دارم، ايتالو كالوينو نويسنده محبوب من است...
اين‌ها هم يك جورهايي روحياتي كه در موردش حرف مي‌زنيم دارند
+ آره، يك ديوانگي خوبي توي همه‌شان هست. هنوز منتظر وقتي‌ هستم كه دن كيشوت را بخونم، ولي قضيه هموان فيلم ديدن‌هاست. مثلاً جنايت و مكافات را گذاشتم كنار و بالاخره يك روز شروعش مي‌كنم، ولي باز هم مي‌روم تن‌تن ها را باز مي‌كنم و براي بار چندم مي‌خوانم.
- چند وقت پيش فهرستي منتشر شد، گويا از طرف مركز تحقيقات مطالعات آكسفورد، كه كتاب‌ها را سن‌بندي كرده بود و براي هر سن و سالي يك فهرست داشت. مثلاً فلان كتاب مال دهه سي عمره، يا اين يكي را بايد بعد از پنجاه سالگي خواند. شايد براي همين است كه اغلب اين روشنفكرنماهاي ما كه خشم و هياهوي فاكنر را در هفده سالگي خواندند يا ادعا مي‌كنند خواندند، چيز چنداني از كتاب گيرشان نيومده...
+ چه قدر معركه! من هم يك فهرست كتاب دارم كه گذاشتم براي دوران بازنشستگي.


توي اين سالن فقط من بودم و دكتر كاووسي و دو سه نفر ديگر، اما...
- تو موقع پيروزي انقلاب اسلامي ده دوازده ساله بودي، اما به هر حال مي‌شود گفت مثل نسل ما هيچ محصول سرگرم‌كننده‌اي نداشتي. برعكس تين‌ايجرهاي فرنگي كه پاي تلويزيون و كميك‌ها و داستان‌ها بزرگ شدند و ازش‌ تيم برتن و تري گيليام و مانتي پايتن بيرون آمد. تو در دوران كودكي و نوجواني با چه چيزهايي خودت را سرگرم مي‌كردي و دل‌مشغولي اصلي‌ات چه بود؟
+ آن موقع من سرگرمي‌هاي خودم را داشتم. كميك‌بوك‌هايي كه مثلاً شماها شايد خيلي بعدتر كشف كردين، من آن موقع مي‌گرفتم. دوتا مغازه بود توي خيابان طالقاني كه منبع كميك‌هاي مختلف بود و همه را خورده بودم. براي همين هم فيلم‌هايش كه اين سال‌ها آمد، يك‌جورهايي همه‌شان مثل فك و فاميل‌هاي من بودند! من جزو خوره‌هايش بودم. يادم است يك روز سر كلاس معلم‌مان گفت قاسم‌خاني چرا اين‌قدر حرف ‌مي‌زني؟ من جواب دادم آقا من نشستم ته كلاس دارم جنگ ستارگان مي‌خوانم، كاري به شما ندارم! بعد كه اين سرچشمه قطع شد، كتاب را هميشه داشتم و بعد رسيديم به دوره‌اي كه فيلم‌هاي بتاماكس قاچاقي مي‌آمد و من زير لباسم فيلم حمل مي‌كردم...
¬ فكر كنم همه ما اين رد فيلم‌ها را روي شكم‌مان داريم!
+ آره، خيلي دوست داشتم اين را يك جايي خرج كنم.
- آن فيلم‌ها كه عمدتاً تركيب فيلم ايراني و هندي بود، با چندتا فيلم كلاسيك دوبله محدود و شوي موسيقي و ...
+ نه هميشه. تك و توك فيلم‌هاي مورد علاقه هم لابلاي اين‌ها مي‌رسيد. مثلاً سري اول جنگ ستارگان را آن‌جا كشف كردم كه مثل يه جشن بزرگ بود. الان يك‌ذره اوضاع ضايع شده؛ موقعي بود كه براي يك ترانه محبوب اين در و آن در مي‌زديم، ولي حالا من در آي‌پادم تمام ترانه‌هاي عمرم را يك جا دارم. يك حس و لذت عجيب و غيرعادي بود كه ديگر نيست؛ اين‌كه شش ماه به فيلمي فكر كنيم و بعد آن لحظه جادويي كه نوار مي‌رفت توي دستگاه، با آن كيفيت‌هاي وحشتناك و صداها، مي‌خواستيم برويم توي تلويزيون؛ شايد آن‌هايي كه آن ور زندگي كردند و اين فيلم‌ها را روز اول اكران در سينما ديدند چنين لذتي را درك نكرده باشند! بعد از دهه 1360 علاقه‌مند سينماي ايران شدم. از آن خوره‌هايي كه در صف‌هاي طولاني بليت و كارت جشنواره مي‌ايستادم كه خودش لذتي بود. يادم هست كه يك سال تصميم گرفتم فيلم‌باز بودنم را كمي آكادميك كنم؛ در دوره‌اي كه جشنواره مرور فيلم‌هاي معروف كلاسيك سياه و سفيد تاريخ سينما گذاشت، با يه جور پز و افتخار رفتم و كارت‌هاي آن سانس‌ها را خريدم؛ متروپليس، قاعده بازي، مصايب ژاندارك، آخرين خنده، مطب دكتر كاليگاري و ... توي اين سالن فكر كنم فقط من بودم و دكتر كاووسي و دو سه نفر ديگر. فيلم‌ها را مي‌ديدم كه بگويم واه چه شاهكاهايي؛ بعد هر بار وسطش خوابم مي‌گرفت و رويم نمي‌شد جلوي دكتر كاووسي يك چُرت كوچكي بزنم. البته شاهكارها هم بودندها؛ قاعده بازي برايم تكان‌دهنده بود، ولي رزمناو پوتمكين را جانم بالا آمد تا تمام كردم. جالب است كه توي رودربايستي با خودم از سالن كه مي‌آمدم بيرون مي‌گفتم واي، چه فيلمي ديدم، كله پا شدم! اما واقعيت اين بود كه من اصلاً كاملاً توي دنياي ديگري بودم.
- تو با اين‌كه تيزهوشان درس خواندي، ولي خيلي نبايد بچه درس‌خواني بوده باشي؟
+ نه اصلا. بين آن همه مخ و استعداد درخشان چيز خاصي نبودم.
- هم‌كلاسي پايه‌اي داشتي كه با هم درباره اين چيزهاي مورد علاقه حرف بزنيد و اهل اين قضايا باشد؟
+ ابداً. فقط يه نفر بود كه هنوز هم با هم دوستيم. براي همين از دنياي مدرسه خاطره خوشي در ذهنم نيست. يك بار يكي از همان بچه‌ها بهم گفت تو برو همان جنگ ستارگان‌ات رو ببين. اين جمله من را برد توي فكر كه وقتي جايي هستم كه به مقدساتم توهين مي‌شود، پس مال اين دنيا نيستم. كنكور هم همين‌طور الكي شركت كردم و چون خارج رفتن‌ام هم كنسل شد، دانشگاه آمار اهواز قبول شدم و رفتم سر كلاس. دوره دانشگاه بهتر بود و گاهي كمي خوش مي‌گذشت.
- چيزي هست از دوران دانشگاه كه الان به كارت آمده باشد و كمك كند كه به درد كار فيلمنامه ‌نويسي بخورد؟
+ خودِ ليسانس آمار، به اين معني كه ذهن رياضي پيدا كردم. فكر مي‌كنم ناخودآگاه چارچوبي در ذهنم دارم كه به‌شدت به كارم مي‌آيد. فيلمنامه يك فرم هندسي دارد كه بايد از بالا بهش نگاه كني و چاله چوله‌هايش را بگيري. من اين توانايي را از ذهن رياضي‌ام ياد گرفتم. بارها كه غلط‌هاي قصه‌ها را پيدا كردم، فهميدم مال همين دوره‌اي‌ست كه كار رياضي سختي كردم.
من همان سه واحد رياضي عمومي را هم با التماس از استادمان نمره ده گرفتم!
+ حالا ببين در آن پنج سال من چي مي‌كشيدم.
- از كي، چه موقعي بود، كه فكر كردي آينده حرفه‌اي‌ات در سينما شكل مي‌گيرد؟
+ من خيلي شانسي افتادم توي اين ماجرا. هميشه دوست داشتم در سينما باشم، ولي به راهش فكر نمي‌كردم. همه خانواده من رياضي‌خوان بودند و كسي به من نگفته بود كه غير از اين هم مي‌شود كار ديگري كرد. فكر مي‌كردم آدميزاد خود به خود رشته رياضي را انتخاب مي‌كند.
- خانواده‌ات با كتاب‌خواندن و فيلم‌ديدن و اين چيزها مشكل نداشتند؟ دعواهاي هميشگي درس‌ات را بخوان و اين چيزها؟
+ اصلاً... خانواده‌ام به‌شدت فرهنگي بود و من توي كتاب غلت مي‌زدم. يك بار كلاس اول راهنمايي بن‌هاي غذايم را فروختم و كتاب خريدم، چون نتونستم تا فردا تحمل كنم. هر كتابي مي‌خواستم، پدرم فردا روي ميزم مي‌گذاشت و از اين نظر حسابي مديون آن‌ها هستم.
- قضيه تصادفي‌بودن سينماگرشدن‌ات چه بود بالاخره؟
+ آها. من دوره‌اي تصميم گرفتم تاجر بشوم، با اين‌كه نه آن موقع و نه حتي حالا چيزي از تجارت سرم نمي‌شد. تصور مي‌كردم آن‌هايي كه تاجرند و شركت دارند، آدم‌هاي پول‌داري‌ هستند... براي رشته تحصيلي‌ام هم مثل بقيه چيزهاي زندگي‌ام اهل برنامه‌ريزي و آينده‌نگري نبودم. بعد از سربازي از طريق دوستم كه شركت واردات صادرات داشت، رفتم به اين شركت كه اصول تجارت را ياد بگيرم. يك چيزي بود كه هنوزم هست، به اسم ال‌سي، كه براي من كُد ورود به دنياي ديگري بود. مي‌گفتم خدايا مي‌شود من هم يك روز ال‌سي باز كنم؟! اصلاً نمي‌دانستم يعني چي، ولي فكر مي‌كردم ال‌سي بازكردن مثل باز كردن درهاي بهشت است. سه روز نگذشت كه فهميدم اين‌كاره نيستم و از ال‌سي هم بدم آمد.
- اين دنيا چي داشت كه به اين سرعت زده شدي و رهايش كردي؟
+ توي آن دنيا خوش نمي‌گذشت؛ به همين راحتي. تا آن موقع به خاطر درس و دانشگاه خوش نگذشته بود و ديگر تحملش را نداشتم. خدا پدرتان را بيامرزد و من به همين يك دليل هم كه شده به شدت مجله فيلم را دوست دارم و برايم عزيز است، چون يه روز درر يه شماره مجله آگهي دوره فيلمنامه‌نويسي باغ فردوس را ديدم. بهانه جور شد، چون هم بعد از ظهر بود، هم هر ليسانسي را قبول مي‌كرد و هم مدركش معادل فوق‌ليسانس بود. رفتم امتحان دادم. آن‌جا در 25 سالگي اولين باري بود كه چيزي نوشتم، چون حتي انشاهايم را هم نمي‌نوشتم. وقتي شروع كردم به نوشتن، مطمئن بودم قبول مي‌شوم و موقع امتحان خيلي بهم خوش گذشت. وقتي براي نتيجه زنگ زدم، پشت تلفن گفتند اسمت نيست و قبول نشدي. با اطمينان گفتم اشتباه مي‌كني آقا، يه بار ديگر نگاه كن. نگاه كرد و گفت بله ببخشين شما قبول شدين. توي اين كلاس‌ها و در اين سن و سال تازه كارم و جايم را پيدا كردم.
- معمولاً كلاس و مدرسه‌ي هنري نتوانسته محصولات خوبي بيرون بدهد. اين هميشه قابل بررسي ا‌ست. در آن دوره از اين كلاس و دوره آكادميك چه چيزي گيرت آمد كه كمك كرد تا نويسنده بشي؟ قطعاً آن كلاس‌ها كه تو را فيلمنامه‌نويس نكرده...
+ اتفاقاً مي‌خواهم بهت بگويم همين كلاس‌ها من را فيلمنامه‌نويس كرد. من ذهن خيلي پراكنده و علاقه خيلي خامي داشتم و اون‌جا تازه فهميدم ماجرا چيست و فيلمنامه يعني چه؟ به سمت اين دنيا هول اساسي داده شدم. همه چيز شكل بازي بود. اسمش درس بود، ولي بازي و تفريح بود و همكلاس‌هاي پايه و هم زبان هم زياد بود.
+ تو شايد بهترين و پر ثمرترين محصول آن دوره و آن كلاس‌ها براي سينماي ايران بودي.
- همكلاس‌هاي ديگري هم داشتم كه الان آدم‌هاي حرفه‌اي سينما هستند؛ شادمهر راستين يا مصطفي خرقه‌پوش كه بدون نظر اين دوتا هيچ كاري نمي‌كنم... خانم شهره لرستاني هم بود كه حيف شد نوشتن را ادامه نداد... آقاي بهبهاني‌نيا كه سريال نرگس را نوشت. خانم به‌شدت با استعدادي در كمدي هم بود به اسم مهناز بهمن كه با اتودهايش از خنده مي‌مرديم. اما وسط كلاس ول كرد و رفت و اميدوارم هر جا هست خوشحال باشد. مسعود احمديان هم بود كه دوست خوب من است. دوره‌اي بود كه با همكلاس‌هايم حرف مشترك زيادي داشتيم و كلي ذوق مي‌كرديم. من خيلي چيزها را توي كمدم قايم كرده بودم و يك‌هو وارد جايي شدم كه كنار يك مشت خل و چل مثل خودم موضوع اصلي حرف‌هاي‌مان همين چيزهاي داخل كمد بود! استادهاي فوق‌العاده‌اي هم داشتيم. ماه‌هاي اول كار بود كه خيلي احمقانه به يكي از دوستانم گفتم من سيمرغ بلورين بهترين فيلمنامه را مي‌برم؛ حالا ببين! مي‌خواهم بگويم تا اين حد به كارم اعتماد داشتم. البته آن موقع شايد حرف خام و احمقانه‌اي بود ولي من اين جوري نگاه مي‌كردم.
- حالا برويم سر دوران حرفه‌اي كار تو. بازده كلاس‌هاي آموزشي در ايران خيلي خيلي كم است و اغلب سراغ كارهاي ديگر مي‌روند. ولي تو فيلمنامه‌نويس شدي. اين‌جاي ماجرا را اگر خواستي جواب نده يا حذف كنيم، ولي مي‌گويند توي يك دوره‌اي پيمان قاسم‌خاني كار و زندگي را ول كرده و نشسته توي خانه و از صبح تا شب فيلم و سريال ديده تا زمينه براي كارش فراهم بشود. تازه مي‌گويند چون همسرش بازيگر بوده، خرج زندگي با دستمزدهاي بهاره رهنما تامين مي‌شده و كار تو فيلم‌ديدن و فيلم‌ديدن بوده...
+ حذفش نكني‌ها، بامزه است. اين را قبلاً در مورد مخملباف شنيده بودم! بگذار يه چيزي بگويم كه ميزان عمق خوره‌گي من رو بفهمي؛ من دفترچه‌هايي دارم كه اسم و مشخصات همه فيلم‌هايي كه توي عمرم ديدم تويش نوشتم. از جنگ ستارگان در دوازده سالگي شروع كردم و آخرينش فيلم مه (فرانك دارابانت) است كه همين ديروز به دفتر اضافه كردم... در ضمن هيچ‌وقت هم خرج زندگي ما را بهاره نداده!
- پس عشق سينما را مديون جنگ ستارگان هستي؟
+ جنگ ستارگان من را زير و رو كرد ولي فقط عشق سينما نبود، خيلي چيزهاي ديگر هم بود. فيلم‌هايي كه من را تكان داد توي سينما، مثلاً فيلم شماره دوي آن دفتر، فيلم زد (كوستا گاوراس) بود. روزهاي اوايل انقلاب و حس و حال آن روزهاي سينما آن را اين‌قدر تاثيرگذار كرده بود. كتاب دايره‌المعارف بيژن خرسند هم بود كه كارهاي عجيب غريبي باهاش مي‌كردم و با فهرست‌ها بازي مي‌‌كردم و فال مي‌گرفتم. ديروز فيلمي كه به دفتر اضافه كردم، عددش2867 بود. من هنوز هم خودم را بيش‌تر از سينماگر، خوره‌ي فيلم مي‌دانم كه حالا خوشبختانه كارم هم همين شده. پس اين ماجراي فيلم‌ديدن در يك دوره از ابتدا تا امروز بوده. اطلاعات من از سينما را كم‌تر كسي دارد، يعني برو توي مايه‌هاي نقش فرعي‌هاي فيلم‌هاي مهجور. ميشل فايفر در گريس 2 مثلاً... خدايي‌اش مي‌دانستي ؟! دفترها الان در جلد سوم است. اما فيلمي كه به‌طور خاص نشانم داد كه سينما چيز خاص و اساسي است، نيش بود؛ پل نيومن و رابرت ردفورد الان عموهاي من هستند.
- بعد سراغ بوچ كاسيدي و ساندس كيد هم رفتي؟
+ آره، اين دوتا جزو فيلم‌هايي است كه گذاشتم‌ يك جاي خاص و توي دستگاه نمي‌روند و فقط قاب‌شان را ناز مي‌كنم. خوره فيلم‌بودن نكته اصلي زندگي من است. حتي بعضي‌ها مي‌گفتند اگر وارد سينما بشي، ديگر خوره فيلم نمي‌ماني، ولي هنوز هم من را موقع فيلم‌ديدن ببيني تعجب مي‌كني. گريه مي‌كنم، گاهي تنهايي در خونه بلند مي‌شوم براي آرتيسته دست مي‌زنم. هنوز هم بعد از پانزده بار آخر اي‌تي را ببنيم گريه مي‌كنم.
- شايد يكي از رموز اصلي موفقيتت همين است كه هنوز هم عشق به سينما را با خودت داري و كاسب نشدي.
+ ممكن است، ولي هنوز موقع فيلم‌ديدن همان بچه‌اي مي‌شوم كه توي كودكي بودم. هنوز جوابت را ندادم كه چه‌طو وارد سينماي حرفه‌اي شدم؟
- نه. شايد داري از زيرش در مي‌ري!

چك فيلمنامه و كارت پايان خدمتم را در يك روز گرفتم، اما...
+ در كلاس كارگاه فيلمنامه‌نويسي2 كه استادش آقاي سيف‌الله داد بود، هر كس بايد يك فيلمنامه كامل مي‌نوشت. آقاي داد بعد از اين‌كه كارها را خواند و نمره‌هاي بچه‌ها را داد، گفت بيا دفتر و بعد گفت مي‌خواهم اين فيلمنامه را بخرم.
- اين فيلمنامه من زمين را دوست دارم بود يا چيز ديگري؟
+ نه همين بود. اين هم از لحظه‌هاي مهم و لذت‌بخش عمرم بود. چك فيلمنامه و كارت پايان خدمتم را در يك روز گرفتم.
- يادم است يه بار گفتي دوست داشتي به عنوان فيلمنامه‌نويس به جايي برسي كه مردم فيلم را براي اسم نويسنده‌اش ببينند. به نظرت ايده عجيبي نيست؟
+ آره، اين روياي عجيب و بلندپروازانه را هميشه داشتم.
- دليلش اين نبود كه از اول دوست داشتي ستاره باشي؟
+ شايد... نمي‌دانم. مصاحبه‌‌ات گاهي مثل نشستن توي مطب روانشناس مي‌شود.
- قبول داري كه الان تا حدي به اين موقعيت رسيدي كه شناخته شده باشي و اسمت گاهي كارگردان فيلم را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. اين همان ايده عجيب نيست كه به واقعيت رسيده؟
+ هنوز آن‌جورها نيست، اما همين قدرش هم مال تلويزيون و سريال‌هاي نودشبي بوده كه مردم هر شب يه اسمي را ديدند و باهاش آشنا شدند.
- راه آسان‌تر ستاره‌شدن در سينما بازيگري‌ست. در عاشقانه (عليرضا داودنژاد) به همين دليل بازي كردي؟
+ نه نه اصلاً. آقاي داودنژاد دو هفته با من كلنجار رفت تا قبول كردم. دليلش حضور بهاره توي فيلم بود. قرار بود نقش اول را بهاره بازي كند و من هم به عنوان نامزد غيرتي همراهش رفتم! رابطه ما در دفتر جوري بود كه آقاي داودنژاد گفت بايد كلي انرژي صرف كنم تا اين موقعيت‌ها را در فيلم اين‌قدر راحت از كار در بياورم. پس بيا خودت بازي كن. كلي كلنجار رفت تا قبول كردم.
- تو كه عشق بازيگر نبودي، دليل قبول‌كردن‌ات چه بود؟
+ كمدي‌اش اين كه هم يه جورهايي داشتم موقعيت بهاره را از بين مي‌بردم و هم آقاي داودنژاد گفت چون فيلم به‌شدت عاشقانه است، هر بازيگري بياورم بايد به همين شدت و غلظت با بهاره رفتار كند! حالا اگه بازي نكني من يكي ديگر را مي‌اورم. حضور خسرو شكيبايي هم بود كه بازيگر دوست‌داشتني‌ام بود و پشت صحنه هم خوش گذشت و البته با پولش خرج عروسي‌مان هم جور شد. يه چيزهايي هم از كارگرداني آقاي داودنژاد ياد گرفتم، اما به هر حال هيچ وقت عشق بازيگري نداشتم و فكر مي‌كنم آدم پشت صحنه باشم راحت‌ترم. تصور مي‌كنم اون كار رو بهتر بلدم.
- عاشقانه ثابت كرد كه بهتر بلدي!
+ مرسي! خودم هم وقتي فيلم را ديدم همين حس را داشتم. از ديدن فيلم خجالت مي‌كشم و حالم بد مي‌شود. فيلم گرمي بود اما من اين كاره نيستم. در ضمن از شناخته‌شدن توسط مردم هم معذب مي‌شوم. گاهي به شوخي مي‌گويم كه من پدربزرگ اين نسل گلزار و بهرام رادان و اين‌ها هستم، چون عاشقانه اولين فيلم دختر پسري اين شكلي بود.
- قبول داري كه اگر ادامه مي‌دادي بازيگر متوسطي مي‌ماندي؟
+ صد در صد. البته بگويم كه يك بار ديگر هم بازيگري كردم؛ در سريال آقاي تبريزي كه خوشبختانه نمايش داده نشد! دليلش هم اين بود كه بازيگري مي‌خواستند كه زبان بداند و پول گنده‌اي مي‌دادند و دو ماه هم مي‌بردند‌مان مالزي؛ ديگه چه مي‌خواستم؟ من آدم جاه‌طلبي هستم و قرار بود در فيلمنامه‌نويسي سيمرغ بگيرم.
- ولي در بازيگري عمراً سيمرغ نمي‌گرفتي. اگر الان نقشي با دستمزد بالا در لوكيشن جزاير قناري بهت پيشنهاد بشود ، باز هم قبول مي‌كني؟!
+ نه واقعاً. چون اولاً ديگر خيلي گرفتارتر از آني شدم كه همچين فرصتي داشته باشم و ديگر آن‌قدرها هم گير خارج‌رفتن نيستم... نه ، قبول نمي‌كنم.

دوره‌اي به سرم زده بود كه فيلمنامه‌هايي با بازي فرمي بنويسم، اما...
- مي‌خواهم وارد بحث ديگري بشويم. اولش يك چيزي بگويم كه البته براي هر دوي ما زشت است...
+ مي‌خواهي فحش بدي؟!
- نه آن‌جوري. مي‌خواهم بگويم وارد بحثي بشويم كه ‌كمي جنبه آموزشي داشته باشد و اگر يكي خواست اين‌كاره بشود، از اين حرف‌ها چيزي گيرش بيايد. اگر يك طرح فيلمنامه برايت تعريف كنند، مي‌تواني بگوبي راست كار تو هست يا نه؟ يعني سفارش‌هايي كه مي‌رسد، بايد چيزي‌اش تو را درگير كند تا قبول كني بنويسي يا همين‌جور سفارشي قبول مي‌كني؟
+ نه حتماً بايد توي طرح چيزي باشد كه ذهنم را درگير كند و بدانم مي‌شود رويش كار كرد و به جايي رساندش. بايد ‌چيزي از خودم و علايقم توي طرح ببينمT والا از پس كار برنمي آيم.
- مي‌تواني مثال بزني؟ مثلاً چه چيزي از طرح مكس (سامان مقدم) جذب‌ات كرد؟
- چيزي كه در مورد طرح مكس جلبم كرد، قابليت‌هايش براي شوخي با زبان بود. شايد به نظر بي‌ربط برسد،اما به اين نكته جذب شدم كه مي‌شود تغييرهايي كه فارسي‌حرف‌زدن ما در همه حوزه‌ها در اين سال‌ها كه اين شخصيت ايران نبوده پتانسيل بامزه‌اي دارد. همين يك بشكن توي ذهنم كافي بود كه قبول كنم. ضمناً كارگردان هم مهم است و بايد تا حدودي بدانم كه مي‌تواند كار را به سرانجامي برساند.
- كار روي فيلمنامه را با شخصيت شروع مي‌كني يا با موقعيت؟
+ بستگي دارد. وقتي داستان به فكرم مي‌رسد، هر دو شكلش امكان دارد. مثلاً در فيلمنامه پوكر كه بعد شد فيلم نقاب، موقعيت جذبم كرد. در نان و عشق و موتور هزار جالب است بهت بگويم كه شخصيت آن دو تا جوان مخالف سياسي برايم مهم بودند و بقيه قصه و موقعيت‌ها را گذاشتم دور و بر آن دو نفر!
- ذهن‌ات به چه چيزهاي ظاهراً بي‌ربط و كم‌اهميتيجلب مي‌شود! طرح به تو مي‌گويد كه ماجرا شخصيت‌محور است يا بايد بروي سراغ موقعيت؟
+ آره. مثلاً مارمولك برعكس چيزي كه به نظر مي‌رسد، فيلمنامه موقعيت بود و چيدمان آن كاملاً مشخص و فرمول‌بندي شده. درباره نقاب كه ساخته شده صحبت نمي‌كنم، اما چون تو نسخه اصلي پوكر را خواندي بگويم كه اول با موقعيت شروع شد، ولي بعد شخصيت‌محورش كردم و رفتم سراغ رابطه آن دو جوان. اولين چيزي كه در طرح پوكر من را جذب كرد، دو سه تا پيچ خيلي جذابش بود. تركيب اين‌ها كه ديگر ايده‌آل مي‌شود؛ مارمولك را كه مي‌نوشتم، خط موقعيت مو به مو معلوم بود؛ ماجراي آدمي كه در مسيري مي‌افتد كه به رستگاري مي‌رسد. پس موقعيت‌ها را بايد جوري بچينم كه به اين نتيجه برسم، كاري‌اش نمي‌شود كرد. حالا كار درست اين مي‌شود كه شخصيتي بسازم كه جذاب باشد و در قالب آن مسير و موقعيت جاي خوبي پيدا كند.
- پيش آمده كه بين شخصيت‌محوري و موقعيت داستاني گير بيفتي و نداني كدامش را بايد پيش برد؟
+ مشخصاً سر انگيزه‌هاي كاراكتر اكبر عبدي در نان و عشق و موتور هزار گير كرديم و مسيرهاي مختلفي را رفتيم تا دليلش درست و منطقي باشد. آخر سر رسيديم به اين كه خودِ اين شخصيت را مبنا بگيريم و ملنگي‌اش را بهانه كارش قرار داديم. يعني به جاي خلق موقعيت براي جلو بردن داستان رفتيم سراغ يك تصميم شخصي او.
- به نظرت فيلمنامه‌اي كه ساختمان قصه‌اش مي‌لنگد و بخش سيد فيلدي‌اش عيب و ضعيف است، راحت‌تر درست مي‌شود يا فيلمنامه‌اي كه شخصيت‌ها يا شوخي‌هاي خوبي ندارد؟ كدامش براي تو دردسرساز مي‌شود؟
+ بخش سيد فيلدي و سوراخ‌هاي ساختمان قصه را راحت مي‌شود پيدا كرد. به نظرم به مرور برايم ملكه شده و فيلمنامه را كه مي‌خوانم مي‌توانم بفهمم سوراخ قصه كجاست و فرضاً اين گيري كه توي سكانس ده هست، از سكانس سه شروع شده و بايد از آن‌جا درستش كرد. اين چيزها را توي اين سال‌ها بلد شدم.
- اما اگر شخصيت‌ها دلچسب نباشد يا شوخي‌هاي بامزه نداشته باشه، كاري‌اش نمي‌تواني بكني؟
+ ببيين، در فيلم جونو، شخصيت‌پردازي غوغاست. فيلمنامه‌ي شخصيت‌محور به اين قرصي كار هر كسي نيست. من خودم دوره‌اي كرم اين افتاده بود به ذهنم كه فيلمنامه‌هايي با بازي فرمي بنويسم و زمان‌ها را به‌هم بريزم و 21 گرم بازي در بياورم. اما فيلم مورد علاقه من در اين بخش 21 گرم نيست، پالپ فيكشن است كه درست با موضوع برخورد كرده...
- نكته اين است كه عظمت پالپ فبكشن مال تغيير زمان‌ها نيست، بلكه به دليل رابطه وينسنت و جولز يا شخصيت ولف است يا آن سكانس رستوران فوق‌العاده‌اش. حتي بازي‌هاي فرمي ايناريتو با فيلمنامه هم از يه جايي به بعد تق‌اش در مي‌آيد و كهنه و قابل حدس مي‌شود غير از اين‌ها، تارانتينو در پالپ فيكشن خوب فهميده كه اين جابه‌جايي‌هاي زماني شرط اصلي و لازم قصه است نه يك بازي فرمي صرف. در فيلمنامه پوكر هم بازي درنياورده بودي و اين به هم ريختگي زمان لازمه‌ي روايت بود.
در دوره‌اي كه دوست داشتم در فرم روايت قرتي‌بازي در بيارم، با توجه به ذهن رياضي و هندسي كه دارم، مطمئنم كه مي‌توانستم چيزهاي خيلي خوشگلي از كار در بياورم. اما رفته رفته فهميدم كه نوشتن فيلمنامه‌اي مثل جونو و خلق اين شخصيت كار مهم‌تري‌ست كه هر كس نمي‌تواند از پس‌اش بر بيايد. وقتي بتواني شخصيتي مثل جونو يا پدرش بنويسي، ديگر اصلاً گور پدر ايرادهاي كوچك روايت و لنگ‌زدن قصه! به عنوان فيلمنامه‌نويس اگر بتواني شخصيت‌هايي از جنس فيلم‌هاي الكساندر پين بنويسي، ديگر چه مي‌خواهي؟ همه كارهايش شخصيت‌هاي شاهكار دارد؛ از انتخابات بگير تا راه‌هاي جانبي و درباره اشميت يا حتي اپيزودش در پاريس دوستت دارم كه غوغا مي‌كنند. با ديدن جونو به اين نكته رسيدم كه واكنش آدم‌ها در فيلم چيزي نيست كه حدسش را مي‌زنيم، بعد به اين نتيجه‌ي مهم رسيدم كه اتفاقاً كليد موفقيتش همين است و اين‌ است كه آدم‌ها را معركه كرده؛ چون شخصيت‌هاي يك فيلمنامه درست براساس فرمول ثابت و قابل حدس عمل نمي‌كنند.
+ اگر كسي ازت بپرسد براي فيلمنامه‌نوس شدن اول بايد بروم سراغ شخصيت‌ها و شوخي‌هاي خوب يا ساختمان درست و حسابي براي قصه، جوابت چيست؟
+ حتماً اسكلت و ساختمان قصه . قدم اول براي فيلمنامه‌نويس شدن اين است كه بتواني موقعيت داستاني درستي بسازي و بعد درست و بي‌غلط بسط و گسترشش بدهي. شرط اول يادگيري آموزه‌هاي سيد فيلدي است.
_ راستش را بگو. به نظرخودت الان هنوز به آموزش فيلمنامه‌نويسي احساس نياز مي‌كني ؟
+ به كلاس فيلمنامه‌نويسي شايد نه، ولي به آموزش خيلي چيزهاي زياد ديگري احتياج دارم.
- اگر ورك‌شاپي باشد كه يك اسم گردن‌كلفت توي آن‌ درباره فيلمنامه حرف بزند، مي‌روي بنشيني سر كلاس‌اش؟ نمي‌گويي من پيمان قاسم‌خاني‌ام، زشت است بروم آن‌جا بنشينم؟
+ بابا تو كه من را مي‌شناسي. در همين مصاحبه هم كه چند بار گفتي پيمان قاسم‌خاني، پيمان قاسم‌خاني واقعاً معذب مي‌شوم. همين امروز كلي داششتم بدو بدو مي‌كردم كه بتوانم بروم به ورك‌شاپي كه تارنتينو توي كن امسال گذاشته، اما متاسفانه انگار نمي‌شود. اين را بگويم كه با وجودي كه هفتاد درصد فيلمنامه‌نويسي تكنيك است، ولي ديگه الان نمي‌خواهم بروم سر كلاسي كه تكنيك ياد بگيرم. چون با تجربه و خوندن و شنيدن تا حدودي بلد شدم. الان ترجيح مي‌دهم وقت بذارم چخوف بخوانم كه درون قضيه را محكم كنم و بيش‌تر ياد بگيرم.
- سر اين ماجراي سيد فيلد و ساختمان داستان به يك دردسر مي‌خوريم. بعضي از شاهكارهاي سينما را اگر از نظر ساختمان روايت و سيد فيلدي نگاه كني، پر از اشكال به نظر مي‌رسداما فيلم شاهكار است. مثلاً سرگيجه كه در قله تاريخ سينما جا خوش كرده، در فيلمنامه و ساختمان قصه با اين ديدي كه تو مي‌گويي مساله دارد؛ چه در طرح و چه نقشه و منطق شخصيت‌ها، اما يك شاهكار بي‌بديل است.
+ ببين، به نظرم شاهكار ساختن از كارهايي‌ست كه فرمول ندارد و نمي‌شود فكر كرد چه‌طور اتفاق افتاده. در ضمن گاهي هم شكل روايت و قصه مي‌طلبد كه اين اسكلت و شيوه روايت سيد فيلدي را رعايت نكنيم، مثلاً كارهاي وودي آلن كه اغلب فيلمنامه‌هايي كه نوشته اين ريختي نيست و انگار فقط در امتياز نهايي اين شكلي كار كرده. فيلمي مثل ساختار شكني هري اصلاً مبنايش روي خرده قصه و شخصيت‌هاي مختلف است نه اسكلت داستاني مشخص.
- فيلم اول عمر تو آماركورد هم همين‌طور است.
+ آن‌ها كه اصلاً مدلش فرق مي‌كند. سيد فيلد مال نوشتن قصه كلاسيك و سررراست است نه اين فيلم‌هايي كه مي‌گويي. حالا بگذار من به چيزي برسم از اين بحث؛ فيلمنامه برخلاف رمان يك متن كامل و نهايي نيست و كلي چيزهاي ديگر در محصول نهايي دخيل هستند. مثلاً در بعضي فيلم‌هاي تيم برتون در فيلمنامه چه‌كار مي‌شود كرد؟ او از فيلمنامه‌هايي كه ظاهراً شايد صد تا غلط روايت دارند شاهكار مي‌سازد. سوئيني‌تاد را بگذارند جلوي تو ممكن است كله‌پا بشوي كه از اين طرح يك خطي چه فيلمي ساخته. فيلمنامه‌نويس تعيين‌كننده و آدم موثر نهايي نيست. قصه‌ي سرگيجه يا سوئيني تاد را شايد يك قيلمساز ديگر نابود كند اما دستِ هيچكاك و تيم برتون كه برسد شاهكار از آب در مي‌آيد.


پوكر بزرگ‌ترين حسرت عمرم من است، اما...

- چه جاي خوبي رسيديم. خسته كه نشدي؟
+ نه نه ، دارد خوش مي‌گذرد.
+ چه‌قدر معتقدي كه فيلمنامه‌نويسي حرفه خطيري است، از اين نظر كه اگر خوش شانس باشي و نوشته‌ات برسد به يك كارگردان كاربلد به اوج مي‌رسي و اگر بد شانس باشي در اين كار نابود مي‌شوي، حتي اگه استعدادش را هم داشته باشي.
- آره، اين كه مي‌گويي خيلي موثر است. البته بيش‌تر در سينماي ايران...
+ چون در سينماي دنيا ديگر كارگردان‌ها تكنسين‌هاي خوب و توانايي شده‌اند كه كار را به سرانجام مي‌رسانند. قضيه در مورد سينما و به‌خصوص تلويزيون ايران ناجور مي‌شود و اين بحث پيش مي‌آيد.
+ در سينماي ايران هم امروز ديگر با درصدي بالا و پايين، فيلمنامه‌ها را يك جور مي‌سازند و يك چيز مشخص تحويل مي‌دهند. تعدادي فيلمساز حرفه‌اي بدنه‌اي داريم كه كارشان را تا حدودي بلدند و وقتي قصه خوبي داشته باشند، چون جهان‌بيني و نظرگاه خاص و شخصي ندارند، فيلم قابل قبول مي‌شود. كار كردن با اين فيلمسازها خيلي راحت‌تر و كم‌خطرتر است.
- تو هم مثل اغلب فيلمنامه‌نويس‌هاي سينماي ايران گاهي درباره فيلم‌هايي كه از فيلمنامه‌هاي تو ساختند گلايه داشتي و شاكي شدي. تصور من اين است كه در اين دو سه سال گذشته اتفاق‌هاي اين شكلي باعث شده كه خيلي ضرر كني و اگر اين قضايا اتفاق نمي‌افتاد، الان خيلي جايگاه و موقعيت بالاتر و بهتري از نظر اعتباري داشتي. مثال مي‌زنم؛ يادم است كه دو يا سه سال پيش به اين نتيجه رسيديم كه - با توجه به موقعيت‌هاي بالقوه‌اي كه جور شده بود - داري يكي از دوره‌هاي اوج‌ كارنامه حرفه‌اي‌ات را تجربه مي‌كني، ولي برعكس از بدترين سال‌هاي كاري‌ات شد. آن سال پوكر قرار بود ساخته شود، فيلمنامه ديشب باباتو ديدم آيدا را قرارداد بسته بودي و سريال كمربندها را ببنديم هم در تلويزيون داشتي كه طرحش پتانسيل خوبي داشت و چند قسمت اولي كه نوشته بودي، من و امير از روي كاغذ حسابي مي‌خنديديم... ولي پوكر شد نقاب، آيدا به آن شكل مسيرش عوض شد و كمربندها... هم ضعيف‌ترين سريال كارنامه‌ات است.
- به‌خصوص كه با پوكر و آيدا از فيلمنامه‌نويس كمدي خارج مي‌شدم و مي‌رفتم به فضايي كه معلوم بشود كارهاي ديگري هم بلدم.
- از ديشب باباتو ديدم آيدا شروع كنيم؛ بعد از تجربه موفق دختري با كفش‌هاي كتاني، وقتي صدرعاملي موفقيت من ترانه ... را هم داشت، قرار شد باز با هم كار كنيند. چه اتفاقي افتاد كه ماجرا شكل عوض كرد؟ آن هم وقتي كه تو آيدا را كامل نوشتي.
- اولاً اين‌كه رسول صدرعاملي كه موقع آيدا سراغم آمد، با صدر عاملي دختري ... به كلي فرق داشت. البته هنوز هم دوست عزيز من است و اين حرف‌ها ربطي به اختلاف‌هاي حرفه‌اي ندارد. موقع دختري... او كارگردان سينماي بدنه بود. طرح اوليه دختري... درباره فرار دختر و گرفتار شدنش در باندهاي قاچاق دختران بود و من از آن طرح قصه رسيدم به اين قالب خيابان‌گردي يك دختر فراري از خانه. صدرعاملي اين ريسك را قبول كرد ك فيلمنامه را جوري بنويسيم كه به سينماي پرفروش و بدنه نزديك نباشد. جلوتر كه رفتيم ، بر اثر يك‌سري مشورت‌ها و ماجراها اين نگراني اضافه شد و فيلمنامه توسط آقاي فرهودي بازنويسي شد. حالا فيلم دوپاره‌اي شده كه يك جاهايي‌اش مال من است. منكر زحمات آقاي فرهودي نيستم، ولي به نظرم اين دو جنس در كنار هم چفت نمي‌شد و دوپاره به نظر رسد. وقتي موقع آيدا دوباره آقاي صدرعاملي را ديدم، يك فيلمساز معتبر هنري‌ساز بود و موقعيت و ديدگاهش به‌كلي فرق كرده بود. حالا قضيه برعكس بود؛ هر چه من سر دختري... هنري بودم، آقاي صدرعاملي ماجرا را به سمت بدنه‌اي‌شدن هول مي‌داد. سر آيدا جاي ما كاملاً عوض شده بود. من آيدا را يك‌ نيمچه كمدي از جنس مستقل‌هاي سينماي آمريكا مي‌ديدم. آن دفعه از اين ور حرف هم را نمي‌فهميديم و حالا از يك ور ديگر. دست آخر هم به جايي رسيديم كه صدرعاملي فكر كرد كار به سمت كمدي ‌رفته است. فيلمنامه آيدا كامل نوشته شده بود و هفت ماه روي آن كار كرده بودم.
- اين را هم توي پراتنز بپرسم كه بجز مديري، با بقيه فيلمسازها يك كار بيش‌تر نكردي، با اين كه كار خوب و موفق وده است. اين نكته خاصي دارد يا اتفاقي است؟
- نه واقعاً بيش‌ترش به‌خاطر گرفتاري‌هاي من در تلويزيون بوده كه همه توي سرم مي‌زنندش. والا با آقاي داوودي دوست دارم كار ديگري بكنم يا دو تا كار آخر كمال تبريزي و بقيه.
- اگر با هر كدام‌شان مشكلي داري يا موضوع خاله‌زنكي و پشت‌پرده‌اي بين‌تان اتفاق افتاده، ضبط را خاموش كنم تا تعريف كني!
- با كمال تاسف هيچ‌وقت اين شكلي نشده است.
- فيلم آيدا را كه ديدي، چيزي از كارِ تو در فيلمنامه نهايي بود؟
- راستش هنوز اين فيلم را نديدم؛ به خاطر آن هفت ماهي كه روي آيدايي كه نوشتم كار كرده بودم.
- در اين هفت ماه طبعاً با كارگردان ارتباط داشتي و كار با مشاوره پيش مي‌رفت. چه‌طور بدون زبان و ايده مشترك تا آخر كار رفتيد و بعد فيلمنامه به‌كلي كنار گذاشته شد؟
- ما در اين هفت ماه دنبال زبان يا ديدگاه مشترك مي‌گشتيم. گاهي آقاي صدرعاملي مي‌گفت اين‌جا همان چيزي‌ست كه مي‌خواهم و جاهايي مي‌گفت كاملاً از آن فضا دور است. براي همين گفتم كار كردن با كارگردان‌هايي كه ديدگاه مشخص و تاليفي ندارن، ساده‌تر و بهتر است. آيدايي كه ساخته شده نديدم و قلم آقاي كامبوزيا پرتويي را هم دوست دارم، ولي ادعا مي‌كنم آيدايي كه نوشتم اگر ساخته مي‌شد، خيلي فيلم خوبي از آب در مي‌آمد و حتي مطمئنم كه خيلي هم پرفروش بود. البته بگويم كه اين حق را براي صدرعاملي قائلم كه دلش خواسته اثر خودش را بساد و به نوعي مولف شده ولي تجربه مشان مي‌دهد كه با غير مولف‌ها راحت‌ترم. اين‌جوري شد كه وقتي آقاي صدرعاملي پيشنهاد داد يكي از اپيزودهاي پروژه زيارت را بنويسم، گفتم بگذار دوستي‌مان سر جاي خودش بماند، ولي انگار ما نمي‌توانيم با هم كار كنيم. الان هم مطمئنم ديگر تا آخر عمر با آقاي صدرعاملي كار نمي‌كنم.
- پول كار هفت ماهه و فيلمنامه كامل را گرفتي؟
- قسمت‌هايي‌اش را گرفتم و بخش‌هايي هم كه ...
= كلاً خيلي هم اهل شلوغ‌كاري و جنجال و خبرسازي نيستي و در اين جور موارد ساكت مي‌ماني. شايد هم نگران اين هستي كه بگويند فلاني آدم مغلطه‌كار و هوچي‌گري است و وجهه حرفه‌اي‌ات خراب شود؟
- نه، چون فكر مي‌كنم گذشته ديگر گذشته و كاري‌اش نمي‌شود كرد.پس شلوغ‌كاري دردي را دوا نمي‌كند.
- اگر اعتراض كني، شايد از نظر حرفه‌اي ديگر كارگردان‌ها به راحتي نتوانند كارهايت را خيلي خراب كنند و صدايش هم در نيايد.
- الان ديگر اين‌طور نيست و كسي چنين اجازه‌اي به خودش نمي‌دهد. وقتي كسي مي‌خواهد با من كار كند، توان و ناتوانايي‌هاي من و كارهايم را شناخته و بعيد مي‌دانم مساله‌اي پيش بيايد.
- ولي قبلاً زياد پيش مي‌آمد؛ مثل پوكر كه هر با اسمشمي‌آيد داغ دلت تازه مي‌شود! يا همين آيدا يا آن قضيه جالب فيلمنامه دختر ايروني. اين يكي را بد نيست تعريف كني، چون مسير جالبي داشت.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
- وقتي پاي آقاي پرتوي به ماجراي آيدا باز شد، قضيه چه شكلي بود؟ توقع داشتي كه مثلاً در عالم حرفه‌اي گري و صنفي با تو تماس بگيرد و اجازه بخواهد و از اين چيزها؟
- نه مطلقاً. چون اين كار مال من نبود. اگر فيلمنامه‌اي از من را بي‌خبر بدهند كسي بازنويسي كند، حتماً شكايت مي‌كنم. اما در مورد آيدا كار من به‌كلي كنار گذاشته شد و ماجرا رفت به سمت ديگر.
- پس اهل شكايت و اين حرف‌ها هم هستي و خيلي بي‌خيالِ اين غير حرفه‌اي‌گري‌ها نمي‌شوي و دنبال حق و حقوق قانوني و صنفي كارهايت را مي‌گيري منظورم اين است كه وقتش كه برسد، محافظه‌كاري‌هاي مرسوم و نگراني‌‌هاي معمول را نداري.
- نه نه، چون براي كارم ارزش قائلم.
- پس چرا درباره پوكر اين كار را نكردي و قضيه را با جديت پي نگرفتي؟
- چون آن‌جا يك اشتباه وحشتناك كردم و فيلمنامه را فروختم، بدون اين‌كه در قرارداد اسم كارگردان را قيد كنم. من پوكر را به تهيه‌كننده‌هايي فروختم كه سامان مقدم معرفي كرده بود و فكر مي‌كردم خودش قرار است بسازد. اما ماجراهايي پيش آمد كه خودت خبر داري و سامان هم رفت كنار و من از نظر قانوني كاري از دستم برنمي‌آمد. در عوض حسابي تا جايي كه مي‌شد سر و صدا راه انداختم.
- انگار دوره‌اي هم افخمي قرار بود فيلم را بسازد؟
- نه، سامان فيلمنامه را به افخمي داد كه چيزهايي بهش اضافه كند كه تصويري‌تر بشود. فقط در حد بازنويسي و مشاوره بود. گزينه اول پوكر براي ساختن پوكر خودم بودم به تهيه‌كنندگي علي معلم، ولي خب به سرانجام نرسيد. ماجرا جوري شد كه گير مالي پيش آمد و همان موقع هم سامان تماس گرفت و من هم پوكر را فروختم، چون متاسفانه فيلمنامه‌نويس‌ها خيلي پولدار نيستند!
- چرا براي پوكر اين‌قدر حال‌ات گرفته شده و غصه‌داري و حرص‌اش هنوز باهات همراه هست؟
- چون بهترين چيزي بود كه نوشته بودم و موقع نوشتنش به عقيده خودم خلاقيت داشت از گوش‌هام مي‌زد بيرون! به‌خصوص وقتي فيلم را ديدم و مي‌دانستم كه نسخه اصلي فيلمنامه با يك كارگرداني خوب مي‌توانست در سينماي ايران ماندگار باشد.
- فكر نمي‌كردي براي كار اول كارگرداني ‌خودت پروژه سختي باشد؟
- نه، چون داستان و موقعيت‌ها آن‌قدر قرص بود كه حتي مي‌توانست ضعف‌هاي فيلم‌سازي را هم بپوشاند. الان دايره‌زنگي اكران است و خيلي هم دوستش دارم. معلوم است فيلمنامه خيلي سختي بوده و اصلاً راه‌دست من نيست. آدم‌هاي اصغر فرهادي خيلي راست‌راستكي و واقعي هستند، ولي در كارهاي من يه جور فانتزي هست كه آدم‌ها را از اين واقعيت لخت و عور در مي‌آورد. خيلي فيلمنامه درجه‌يكي نوشته و به نظرم اين هم جزو كارهايي‌ست كه فيلمنامه روي كار سوار است، گرچه اجرايش هم خوب از كار در اومده. پوكر هم به دليل فيلمنامه‌اش حتماً چيز بدي نمي‌شد. خلاصه اين‌كه پوكر تا حالا بزرگ‌ترين حسرت عمرم من است. موقع ديدن فيلم جاهاي سرم را محكم مي‌كوبيدم به صندلي جلويي، ولي وقتي از سالن آمدم بيرون از فيلم متنفر نبودم. تكه‌هايي از داستان مانده بود و زوج پارسا پيروزفر و امين حيايي را دوست داشتم. فيلم فقط تكنيكي ساخته شده بود، در حالي‌كه فيلمنامه پر از حس و حالي بود كه توي كارگرداني اثري ازش نبود.
- راستي چرا بيش‌تر كارهايت در حوزه كمدي بوده؟ اين هم از آن اتفاق‌هاي مرسوم زندگي‌ات است يا نه، آگاهانه و به دليل علاقه و گرايش خاصي كمدي را انتخاب كردي؟ لااقل با پوكر نشان دادي كه غير كمدي هم خوب مي‌نويسي، و شايد حتي بهتر از كمدي.
- نمي‌دانم، شايد آن سالي كه مثال زدي كه قرار بود اوج كارم باشد و قضيه برعكس شد، مي‌توانست اين موضوع را كمي تغير بدهد. پنهان نمي‌كنم كه كمدي را خيلي دوست مي‌دارم و موقع نوشتنش احساس راحتي مي‌كنم، اما شايد به دليل مجموعه‌اي از همين اتفاق‌هايي كه خودت چندتايش را گفتي به عنوان كمدي‌نويس جا افتادم و سفارش‌هايي كه بهم مي‌رسد عمدتاً طنز است. اگر دست خودم بود، ديوانه ادبيات و سينماي علمي خيالي هستم. گاهي به شوخي مي‌گويند فلان فيلم را ببين، مي‌گويم اگر سفينه دارد ببينم! مي‌ميرم براي سفينه و فضا و مريخ و اين چيزها.
- پس در سينماي دو قراني ايران خواب و خيالي بيش نيست! مگر عمداً مسخره و زي مووي بسازي و ادوودي‌اش كني.
- راستش چندباري بهش فكر كردم، اما به اين نتيجه رسيدم كه فيلم‌هاي بد از ناخودآگاه مي‌آيد و خيلي نمي‌شود با حساب و كتاب رفت سراغ‌شان. اين جو فيلم‌هارا يك دنيا و يك ذهن‌هاي خاصي مي‌ايند كه نمي‌شود كپي كرد.
- الان هم فيلمنامه‌اي داري كه دوست داشته باشي خودت بسازي؟
- يك فيلمنامه براي خودم دارم كه اگر از گرسنگي بميرم به كسي نمي‌فروشمش.
- موقع پوكر هم اين حرف را نزده بودي كه اگر از گرسنگي بميرم، به كسي نمي‌فروشمش؟
- نه نزدم. اما حالا به وضعيتي رسيدم كه احتمال اين‌كه از گرسنگي بميرم خيلي كم‌تر شده! اين‌يكي فيلمنامه‌اي شخصيت‌محور است و لحن كمدي دارد و خلوت است. اتفاقاً كارگرداني هم لازم دارد و فيلم اجراست. همه لحظه‌هايش را توي ذهنم دارم و اميدوارم بتوانم درست از كار درش بياورم.
- چرا اين‌قدر به مضمون تغيير چهره و هويت آدم‌ها در متن‌هايي كه مي‌نويسي علاقه داري؟ جوري كي كه بين شوخي و جدي مي‌شود گفت در اين زمبنه پيمان قاسم‌خاني فيلمنامه‌نويس مولف است!
- چه بامزه؛ توي فيلمي كه قرار ست بسازم، اين قضيه به شكل ديگري باز هم هست.
- در نان و عشق و موتور هزار آريو شمس مرد چند چهره است؛ در مارمولك دو چهره رضا را داريم؛ اشتباه‌شدن مكس در فيلم مكس و بعد تغيير هويت آدم‌هاي اطرافش؛ فيلمنامه پوكر هم همين قصه است و بعد اوجش هم كه مردهزار چهره. هيچ‌وقت آگاهانه به اين قضيه فكر كرده بودي؟
- راستش نه به اين دقتي كه تو درآوردي. بايد بنشينم رويش فكر كنم كه چرا اين جور طرح‌ها را به من سقارش مي‌دهند... من دروغ‌گفتن را خيلي دوست دارم. دروغ توي اين‌ها هست؟
- گرفتي ما را پيمان؟ تغيير هويت و چهره كه ديگر آخر دروغ‌گفتن است.
- اين تعريفِ خيلي لذت‌بخش و جالبي‌ است. چند تا فيلم بعد، بيش‌تر بايد در موردش حرف بزنيم. از همين الان قولش را بدهيم به هم. من سينما دوست دارم و همه سينما كلك‌زدن است.
- براي همين عاشق فيلم نيش شدي كه همه‌اش كلك و دروغ و رودست‌زدن است.
- قطعاً همين است كه ميگويي؛ البته اين موضوع الان كشف شد.
- درباره مكس چند تا سوال دارم؛ اول اين‌كه جزو همان قصه‌هايي بود كه همه فكر مي‌كردند نويسنده‌اش خوره مسائل سياسي روز بوده و حتي پاي يك طنزنويس آن سال‌ها هم وسط آمد كه گفتند كار را مشترك نوشتيد.
- آن آقاي طنزنويس قرار بود نقش امير جعفري را توي مكس بازي كند و ترانه‌ها را هم بنويسد. اتفاقاً ترانه‌هاي بامزه‌اي هم شد كه به دليل مسائلي كه پيش آمد كنار گذاشته شد و امير توسلي ترانه‌هاي فعلي را نوشته...
- از تجربه نوشتن فيلمنامه موزيكال نگران نبودي؟
- نكته مكس اين بود كه قرار نبود موزيكال باشد، ولي چون سامان هم مثل من بايد چيزي در كارهايش باشد كه قلقلكش بدهد. پس فكر كرد و گفت بيا قصه را موزيكال ببينيم. چندتا فيلم موزيكال ديديم و دوباره نوشتيم، اما الان به نظرم بخش موزيكال مكس لنگ مي‌زند، چون قطعه‌‌ها مستقل شده و تاثيري در كليت كار ندارد. مكس فيلمنامه‌اي بود كه به‌صورت موزيكال بازنويسي شد و مشكل كار هم همين است.
- كارهايي كه از تو ساخته شده، همه طرح‌هاي ديگران بوده، بجز نقاب. اين اتفاقي بوده كه قصه‌هاي اريژينال خودت فيلم نشده يا موضوع چيز ديگري است؟ از فيلمنامه‌نويس‌هايي هستي كه بايد روي طرح كار كني و به انجام برساني‌اش يا...
- من در مورد كارهاي خودم يه‌خورده بد شانس بودم. يك فيلمنامه مستقل كامل دارم كه خيلي دوستش دارم و سال‌هاست گذاشتم كنار، چون ساختن‌اش گرفتاري دارد. شايد قضيه اين است كه وقتي تهيه‌كننده‌اي با يه طرح مي‌آيد جلو، خيالت راحت است كه كار ساخته مي‌شود. الان با اين تهيه‌كننده‌هاي جديد، برادران آقا گليان، سه تا فيلمنامه داريم كه يكي را خودم قرار است بسازم...
- هماني كه گفتي حتماً حتماً خودت مي‌سازي حتي اگر از گرسنگي بميري؟
آره. يكي هم فيلمنامه‌اي است كه مهران مديري مي‌خواهد بسازد و باز هم قصه‌اش مال خودم است... همان كه توي يك كشتي مي‌گذرد.
-آره همان. يك فيلمنامه هم قرار است براساس يك فيلمنامه آمريكايي اقتباس كنم.
- چند تا مثال موردي در مورد كارهايت بزنيم. طرح نان و عشق و موتور هزار اول چه شكلي بود؟ از رمان منبع چه چيزي به فيلمنامه آمد؟
- ماجراي جالبي دارد؛ من و آقاي داودي رمان كارلوتا و عشق را انتخاب كرديم، چون عاشق كارهاي گوارسكي بوديم و دنياي كوچك دن كامليو. اما چون آن را نمي‌شد ساخت، يك داستاش را دست گرفتيم كه خيلي هم خوب نبود؛ قصه دختري كه بايد سه روزه ازدواج كنهد وگرنه يك پول گنده‌اي از دستش مي‌رود. فكر كرديم چيزهايي از آن يكي يعني دنياي كوچك دن كامليو را بياوريم در اين يكي. آن دوتا شخصيت مخالف سياسي جوان را از روي شخصيت‌هاي دن كامليو و پپونه‌ي رمان دنياي كوچك دن كامليو آمدند و كم‌رنگ شدند و رسيدند به اين قصه. براي همين فكر كنم اگهر خدا بيامرز گوارسكي فيلم را مي‌ديد، دوست داشت! بعد كه ديديم قصه شبيه فيلمفارسي شده، فكر كرديم چرا نرويم سراغ اصل منبع و گنج قارون را هم گذاشتيم.
- طرح اخراجي‌ها چه‌طور بود كه واردش شدي، چون گفتي فيلمنامه كامل را براي بازنويسي قبول نمي‌كني.
- با طرح اخراجي‌ها زود ارتباط برقراركردم. فكر كردم پتانسيل خيلي خوبي دارد و جذبش شدم. چندتا لات و لوت كه مي‌روند جبهه و تاثير مي‌گيرند و تاثير مي‌گذارند برايم جالب بود.
- حتماً سريع ياد دوازده مرد خبيث افتادي؟
- آره به آن هم فكر كردم. موقعيت سينمايي خوبي بود، ولي شش هفت ماه گرفتار بودم و نمي‌توانستد براي من صبر كنند. بعد از دو سه سال از يك دفتر ديگر فيلمنامه كامل اخراجي‌ها به دستم رسيد كه بازنويسي كنم. به خود آقاي ده‌نمكي هم گفتم كه داستان سوراخ‌هاي زيادي دارد، ولي چندتا موقعيت و شوخي بامزه داشت كه به خود ده‌نمكي هم گفتم اين‌ها را همه به حساب من مي‌گذارند، ولي گفت اگه فيلم خوب بشود ايرادي ندارد. من روي سختمان قصه اخراجي‌ها كار كردم و سيناپس تازه‌اي طراحي كردم كه الان اصلاً توي فيلم نيست و فقط انگار دو سه خط ديالوگ از من در فيلم يادگاري مانده است. ده‌نمكي كارهاي من را كنار گذاشت و پيشنهادها مورد قبولش قرار نگرفت. چيزهايي كه الان يادم است اين كه مثلاً اول كار پيشنهاد دادم دست مجيد سوزوكي براي حاجي و خانواده‌اش و تماشاگر با هم رو بشود كه مكه نبوده و زندان رفته؛ يا براي اين‌كه تحول آخر شخصيت بيژن (با بازي امين حيايي) درست باشه، سكاننسي بگذاريم كه از اذيت‌كردن بچه‌ها شاكي مي‌شود. ولي خب اين‌ها را آقاي ده‌نمكي قبول نكرد و در فيلم هم نيست.


سينما ماندگارتر از تلويزيون است، اما...

- برسيم سر وقت تلويزيون؛ مثل خيلي‌هاي ديگر در رشته‌هاي مختلف، انگيزه اصلي تو هم براي كار در تلويزيون جنبه مالي قضيه است؟
- بله.
- پس اگر اقتصاد سينماي ما اين قدر لاغر و مردني نبود، ترجيح مي‌دادي سالي دو تا فيلمنامه سينمايي كار كني تا يه سريال تلويزيوني؟
- باز هم بله.
- حالا اگه قصه‌اي باشد كه خيلي مي‌پسندي و به درد تلويزوين مي‌خورد، باز هم دوست داري سينمايي كار كني يا مي‌روي سراغ تلويزيون؟
- بگذار اين را بگويم كه من سريال خيلي دوست دارم و خيلي از سريال‌هاي خارجي به نظرم حتي از فيلم‌هاي‌شان هم بهتراست. نوشتن سريال درست و حسابي بايد كار معركه‌اي باشد؛ با شخصيت‌هاي جذاب و قصه‌هاي خوب كه قشنگ روي كار وقت بگذاري. البته نه نود قسمتي، بلكه بيست و چند قسمت. اين زمان طولاني كلي به آدم امكان و فرصت مي‌دهد كه روي قصه‌ها كار كند و شخصيت‌ها را بپروراند و رويش كار كند. در حالي كه در سينما نهايتاً دو ساعت فرصت اين كار هست. در تلويزيون ايران اولاً هميشه وقت خيلي كم داريم، و مردم هم دوست ندارند كمدي شخصيت‌محور ببينند بلكه دنبال موقعيت‌هاي خاص و عجيب و غريب مي‌گردند و خوش‌شان مي‌آيد. خيلي از كمدي‌هاي موفق فرنگي شخصيت‌محورند نه داستا‌ن‌گو. نكته ديگه هم اين كه عمر محدود است و خيلي زمان نداريم!
- الان هم كه در تلويزيون موقعيت خوبي به هم زدي، فكر مي‌كني وقت و مجال اين كار نيست؟
- شايد باشد، ولي خيلي زمان مي‌برد. اين جوري كه من اصولاً كُند و تفريحي كار مي‌كنم و دوست دارم خودم بنويسم، شايد سه چهار سال وقت ببردكه خب خيلي زياد است.
- يعني دوست داري در اين فاصله سه تا فيلمنامه سينمايي بنويسي تا اين سريال فرضي.
- فكر مي‌كنم به هر حال سينما ماندگارتر از تلويزيون است. ترجيح مي‌دهم سريال‌هاي خوب دنيا را ببينم تا بنويسم.
- سريال خانه ما كار چندم تو در تلويزيون بود؟
- سومي؛ اولين كار تلويزيوني را به نام گالري نهم با مصطفي خرقه‌پوش نوشتم و خوشحالم كه مي‌گويي اسمش هم يادت نيست. كار خوبي شده بود كه در اجرا نابود شد و ديده نشد. كار دوم هشت قسمت از مجموعه هتل خانم برومند بود و بعد هم خانه ما كه با شادمهر راستين و خرقه‌پوش نوشتيم و بعد آخر كار سروش صحت هم به اين جمع اضافه شد. خانه ما كار خوبي شد كه اجراي خوبي هم داشت. در ضمن جزو اولين سريال‌هاي تلويزيون بود كه شخصيت‌هايش خيلي خوب و مثبت نبودن. مثلاً الگوي پسر خانواده كه ماني نوري بازي مي‌كرد، مشخصاً براد سيمپسون بود...
- كاش دوره‌اي برسه كه بشود باباي خانواده را هم شبيه هومر سيمپسون بسازيم!
- نه ديگر. سر همان پسره هم كلي بحث و جدل داشتيم كه چرا منفي شده و ارزش‌ها را جور ديگري مي‌بيند.
- با اين حال، قبول داري كه نقطه پرش و شروع موفقيت تو در تلويزيون با پاورچين بود؟ كارهاي مديري و ساعت خوش‌ها را ديده بودي؟
- خيلي دوست‌شان داشتم و حتي يك قسمت ساعت خوش را از دست ندادم. آشنايي من با مهران اين‌طوري بود كه بهروز افخمي به عنوان استاد راهنماي كلاس ما از گالري نُه خوشش آمد ولي فرصت نداشت خودش بسازد. پيشنهاد كرد خودم كارگرداني كنم و او پشت كار هواي من را داشته باشد. گفت بيا با بچه‌هاي گروه ساعت خوش اين را بساز و يك روز قرار شد با افخمي برويم سر لوكيشن گروه ساعت خوش. خيلي از ديدن بچه‌هاي گروه هيجان‌زده شدم، انگار توي هاليوود بودم! افخمي با گروه صحبت كرد، ولي آن‌ها در اوج كار‌شان بودند و كلي خواهان داشتند و حتي قرار بود با مهرجويي و بيضايي كار كنند. بعد خورد به دوره ممنوع‌الكار شدن گروه و ماجرا منتفي شد.
- بعد از چند سال چه‌طور دوباره به پْستِ مهران مديري خوردي و با او همكاري مستمر و موفق‌تان را با پاورچين شروع كرديد؟
- از طريق دوست مشترك‌مان رامين ناصرنصير. يك روز در خانه رامين نشستيم براي حرف‌زدن در مورد يك كار مشترك. آن روزها مجموعه 77 حسابي گّل كرده بود و مهران پيشنهاد داد كه بيا 78 را بسازيم. هر قسمت برنامه قرار بود يك موضوع مشخص داشته باشد و آيتم‌ها در مورد آن موضوع بود. خلاصه چندتا آيتم براي آن برنامه نوشتم. چيزي هم به اسم سرپرست نويسندگان و اين جور چيزها در كار نبود. مهراب هم آن‌جا طراح صحنه بود و گاهي بهش مي‌‌گفتم بيا چند تا آيتم بنويس، من دستم بند است! در اصل مهراب را من هول دادم به اين دنيا، چون رشته‌اش نقاشي بود و مال به فضاي ديگري از جامعه بود. اما چون با چيزهاي مشتركي بزرگ شده بوديم و سلايق به‌شدت شبيه هم داشتيم، تصور مي‌كردم خروجيِ هر دوتاي ما هم بايد شبيه باشد. البته مهراب هنوز هم نويسندگي را دوست ندارد؛ فقط مي‌نويسد تا يك خاكي سر پول‌هاي نوشتن بكند، ولي من اين كار را دوست دارم و ازش لذت مي‌برم.
- مجموعه 78 بعدها انگار تغييرتي كرد و تبديل شد به ببخشيد شما؟ البته ديگه جزو نويسنده‌هاي آن كار نبودي. چرا آن‌‌جا همكاري با مديري را ادامه ندادي.
- آن موقع به مهران نگفتم، ولي حالا مي‌گويم؛ به نظرم كار خوبي نمي‌شد و اصلاً اين ايده تركيب مصاحبه با آدم واقعي و تلفيق جديت با آيتم‌هاي طنز جالب نبود و اصلاً دوستش نداشتم.
- پس براي همين بود كه توي نقطه‌چين با مهران مديري كار نكردي؟
+ نقطه‌چين كه تركيب جدي و طنز نبود؟
- چرا ديگر؛ اولِ اول بنا بود هر قسمت مصاحبه مديري با يك زنداني يا خلاف‌كار باشد و لابلاي آن آيتم‌هاي مرتبط با موضوع بيايد.
+ آها آره، پسر تو چه يادته! ولي سرِ نقطه‌چين يادم نيست كه درگير كدام كار بودم كه وقت‌مان با هم جور نمي‌ش