صوفیا
سهشنبه 8 خرداد 1386 - 19:18
|
وحید جان سلام: چقدر خوشحالم که یک روزنوشت جدید ازت میخونم.همیشه روزنوشتهاتو میخونم.سبک نوشتنت و نوع نگاهت به چیزهای اطرافمونو واقعا دوست دارم.نمیدونم چرا تا حالا خیلی کامنت نذاشته بودم برات؟!(اصلا نمیدونم تا حالا گذاشتم یا نه!)ولی حتی به امیر هم همیشه میگیم که نثر تو یه چیز خاصی تو خودش داره.یه چیزی که باعث می شه وقتی میخونیش یه حس عجیبی داشته باشی.گاهی به عقب پرتت میکنه ، گاهی میبرتت تو رویا، گاهی هم مثله همین الان من باعث میشه از لحظه ای که توش هستی کلی لذت ببری.نمونه بارزش هم اینکه همین الان یه دفعه انرژی کامنت گذاشتن گرفتم چون از بین همه ی آهنگهای روی هاردم یه دفعه برخوردم به یه راک محشر که دیوید گیلمور و پل مک کارتنی با هم سال99 اجرا کردن.و وقتی نوشتتو خوندم دیدم این همون حسیه که من الان توشم.پس حسابی ممنون به خاطر نگاه تیزت....
|
ندا میری
سهشنبه 8 خرداد 1386 - 19:32
|
بد جوری انگار طول موج هامون یکی شده ها!
سلام جمعه دفتر هم میهن بودیم و غر غر می کردیم که چرا به سایت اصلا" نمی رسین که امیر وعده داد امشب از وحید مطلب می گذارم و من اتفاقا" از آنجایی که حال و روزم زیاد سر جاش نبود بد جوری منتظر خواندن مطلبت بودم، و البته روزنوشتت همUP نشد (هر چند یه نوشته توپ از خود امیر خواندم و کلی سر ذوق آمدم) شاید باید همون شب این نوشته را می خواندم، که اساسی می شد "جانا سخن از درد دل ما گویی" اما باز هم خوب بود و به موقع و ..... خیلی خوبه که به تبادل انرژی رسیدیم و همونطوری که ما با خواندن نوشته هات با اون حس غریبشون جون می گیریم و نفسی تازه می کنیم، تو هم از کامنت های بچه ها شور و شوق می گیری و خلاصه بد جوری انگار طول موج هامون یکی شده. این مقایسه ای هم که می گی به نظر من اونقدر ها جدی و مهم نیست، ما ها از هر کدوم از بچه ها یه حس خاص منحصر به همون آدم می گیریم که اتفاقا" از تلفیق همین حال و هوا های متفاوت و البته همسوئه که اینجا داره خوش می گذره، اینطوری دوستتون داریم و با هاتون خوش می گذرونیم، بحث بهتر و بدتر نیست اصلا، شاید مساله اینه که اولش توقع نداشتیم اینهمه خوب بنویسی و مهمتر از اون اینهمه نزدیک، و حالا بچه ها رو ذوق زده کردی، و گرنه این حضور جمعی و این حرکت دست در دست، اتفاقا" ان چیزیه که ما دوستش داریم و قبولش داریم.
|
چهارشنبه 9 خرداد 1386 - 9:17
|
حسته نباشی
سلام دیدت نسبت به زندگی قابل تحسین.البته از کسی که اسمش ماهیه بزرگه نباید بعید باشه.
|
از طرف يك " آن-------------------------ار "
چهارشنبه 9 خرداد 1386 - 19:47
|
وحيد عزيز، اينقدر تحت تاثير برادرت نباش. تو براي خود شخصيتي مجزا داري . تو انساني هستي داراي آزادي فكر، بيان و شخصيت متفاوت. يه ديالوگ مشهور: ميتوني به جاي كشتن، كفش منو ليس بزني ...! با چشمي باز و حواسي جمع دوستان واقعي ات را داشته باش . آنها در همين نزديكي تو هستند! به لورل و هاردي جدي تر فكر كن !!!! فكر كن تا اسم من يادت بياد !!!
|
نويد غضنفري
پنجشنبه 10 خرداد 1386 - 1:7
|
Sway
سلام وحيد جان، بابا دمت گرم. پرتاب مون كردي به اون دور دورا. شب هاي خوابگاه. بوي ظرف هاي نشسته شب و دود سيگار بر و بچ كه تو حلق ما مي رفت. كامژيوتر فكسني اي داشتيم توي اتاق كه شب هاي امتحان همه رو سرويس مي داد. اون موقع گمونم ورژن دو و خورده اي يا سه ويندوز مديا پلاير بود اما هر چي بود همين شافل رو داشت. اي حال مي كرديم يكهو بعد از Sway دين مارتين، Jealous Guy جان لنون مي يومد. آن دوراني كه همه ما «بچه حسود» بوديم! خوابگاه مون رو تپه بود و دسته جمعي به چراغ هاي نئوني شهر خيره مي شديم... كه چرا يه جايي وسط اون چراغ ها نيستيم...چرا؟! گفتم كه حسود بوديم! بابا ببينيمت ديگه، مرديم رفيق. زود بيا. مخلصيم.
|
حامد اصغری
پنجشنبه 10 خرداد 1386 - 22:59
|
seven
نوشته ات خیلی خوب بود ولی من با تو قهرم قرار بود جواب سوال های ما رو بدی
|
امیررضا نوری پرتو
شنبه 12 خرداد 1386 - 12:27
|
وحید جان سلام . خوبی ؟ دقیقا همین احساس رو دارم وقتی در پیاده روها راه می روم و به آهنگ در گوشم گوش می دهم . البته من معمولا آهنگهای غمگین گوش مید م . اما نگاهم به آدمهای در خیابان عوض میشه . هیچ می دونی خیلی خوب می نویسی ؟ ((: وبلاگم با نقدی بر " صحنه جرم ورود ممنوع " آپدیت شد . ممنون میشم سری بزنی و مطالعه کنی و نظرتون را بفرمایید . www.cinema-cinemast.blogfa.com
|
مانا
شنبه 19 خرداد 1386 - 14:0
|
ددالوس و il divo
چند هفته پيش رفته بودم تئاتر ددالوس و ايكاروس(يك كار بي نظير كه اميدوارم ديده باشين)،كار كه تموم شد مثل هميشه اول رفتم يك بستني ميوه اي خوشمزه خريدم و بعدشم راه افتادم .تو پياده رو هاي سنگفرش وليعصر تا ميدون ،همين طوري بدون اينكه انتخابي كرده باشم موسيقي ايزايل گروه ايل ديوو رو گوش مي دادم.نمي دونم چطور مي تونم راجع به احساسم در اون موقع صحبت كنم.موسيقي و كاري كه ديدم هيچ ربطي به هم نداشتن ولي نمي دونم چرا شايد بخاطر نواي محزون موسيقي همين طور داشتم به لحظات آخر كار فكر مي كردم.به وقتي كه ددالوس سرگردون و آشفته داشت دنبال پسرش ايكاروس مي گشت.خيلي عجيبه كه در طول كار از دست خل بازي هاي اين پدر و پسر داشتم از خنده روده بر مي شدم و حالا در حاليكه بستني ميوه ايم رو ليس ميزدم با ايزابل ايل ديو براي پدر و پسر گريه مي كردم.(قبول دارم شايد به نظرتون چيز مسخره اي بود. اين جور وقت ها نمي شه احساسات اون جور وقتها!رو توضيح داد.)
|
رضا
چهارشنبه 30 خرداد 1386 - 9:42
|
وای وای وای ............. دیشب ماهی بزرگ رو دیدم . بابا چرا نگفتی این فیلم اینقدر قشنگه . من که باهاش مردم . چه شاهکاری . اصلا آدم می مونه این تیم برتون چه جوری تو رو توی دنیای خودش می گذاره . وقتی دستگاه رو خاموش می کنی از دنیا بی زار می شی . واقعا که استاده این تیم برتون .
|
رضا
سهشنبه 5 تير 1386 - 12:34
|
میگم تو این سینمای جهان خبری نیست؟تعطیله؟
|
امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 10 تير 1386 - 12:49
|
وحید جان سلام . خوبی ؟ مدتها بود نیومده بودم سر بزنم . با خودم گفتم الآن باز یه مطلب با حس و حال نوستالژیک ازت می خونم اما ..... چرا آپدیت نمی کنی ؟ امیر هم مدتیه که با نوشتن قهر کرده ! وبلاگم آپدیت شده با دو مقاله ی سینمایی که ازم در حیات نو چاپ شده . www.cinema-cinemast.blogfa.com amirreza_3385@yahoo.com
|
شادي
چهارشنبه 19 دي 1386 - 7:35
|
مانا ميدانم خيلي از ان نظر احساسي گذشته ولي خيلي باهات حال كردم فكر ميكردم فقط خودم هستم كه ايل ديوو گو ش ميدهم تازه اون اهنگ ازابل نيست واسابل . تازه من احساس تورا كاملا درك ميكنم باان كه ا نمايش را نديده ام
|