|
یکی از اشعار زیبای استاد: زدوديده خون فشانم زغمت شب جدايی چه کنم که هست اينها گل باغ اشنايی همه شب نهاده ام سر چو سگان بر استانت چو رغيب بر نيايد به بهانه گدايی به کدام ملت هستی زکدام مذهب هستی که کشند عاشقی را که تو عاشم چرايی به طوائف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه ايی به قمار خانه رفتم همه پاکباز ديدم چو به سومعه رسيدم همه زائدو ريايی در ديری زدم من که ندا زدر درامد که در ا درا عراقی که تو هم از انه مايی
|