هفته پيش بعد از مدتها دوباره دو فيلم Something's Gotta Give وaz good az it gets ديدم و از اول تا آخر دوره كردم. خيلي دلم براي هردوتا فيلم تنگ شده بود. تماشاي az good az it gets رو چند وقت پيش شادي بهم توصيه كرد كه از وقتي به دستم رسيد، سه بار ديدمش و خيلي باهاش حال كردم. شادي هم دلايل حال كردنم رو خوب ميدونه. اينها از دوست داشتنيترين فيلمهايي هستند كه تا حالا ديدم و هرچند وقت يك بار ميبينمشون. نميخوام بگم بازي جك نيكلسون يكي از دلايل چند باره ديدن اين فيلمها نيست اما موضوع اصلي چيز ديگهاي. هميشه حضور نيكلسون توي يك فيلم نه من بلكه خيلي از آدمها را وادار ميكنه كه به دنبال اون باشن. هنوز ته چشماش همون شيطنت دوران جوونيش هست كه همون هم جذابيتش رو بيشتر ميكنه. درباره بازيش هم انقدر گفته و نوشته شده كه ديگه لازم نيست، من چيزي بگم، اما به نظرم مهمترين چيزي كه توي هردوي اين فيلمها بهش پرداخته شده، خود زندگيه كه اگر دست وحسابي پيش بره همه طبيعي، نرمال، دوستداشتني، مهربون و هزارتا چيز خوب ديگه ميشن و ديگه مشكلي براي كسي نميمونه. ميدونم كه اين جورزندگي اگه بخوام خيلي خوشبين باشم، حداكثر براي پنج درصد آدمهاي اين دنيا اتفاق ميافته، اما تماشاي همين پنج درصد هم براي من هميشه جذاب و شيرين بوده. چند سال پيش وقتي خاطرات سلين ديون رو ميخوندم، يكي از چيزهايي كه خيلي باعث خوشحاليم شد، اين بود كه چندين بار توي كتابش گفته بود كه به تمامي آرزوهاش رسيده و هيچ چيزي نيست كه بخواد، اما بهش دست پيدا نكرده نباش. نميتونم بگم كه چقدراز اين حرفش كيف ميكردم، چون بالاخره يه آدمي روتوي اين دنيا پيدا كردم كه اين اتفاق براش افتاده باشه وچون خيلي هم دوستش دارم، خوشحاليم چند برابر شد كه مثل خيلي خيلي از آدمها با آرزوهاش از اين دنيا نميره. شايد اگه بخوام بهتر بگم، بايد اعتراف كنم كه خيلي از ما آرزوهايي رو كه ميدونيم ديگه براي ما تموم شدن، توي اين فيلمها مرور ميكنيم و با تجديد خاطره اونها، لذت مي بريم. هممون ميدونيم كه اگه همه چي خوب پيش بره، زندگي درست ميشه اما حيف كه هميشه اون چيزي كه بايد، اتفاق نميافته و همه اتفاقها اون چيزي نيست كه آدم آرزوش رو داره يا حتي فقط يك كمي دلش ميخواد كه اون طور باشه. حيف، خيلي حيف.