اعتراف می‌کنم : لبخند چیز باشکوهی است و ارزش پیشرفت را دارد :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
يکشنبه 14 تير 1388 - 4:6
module-htmlpages-display-pid-97.html

• در شرایطی که حدود دو هفته تا نخستین سالگرد درگذشت هامون سینمای ایران باقی مانده؛ / امشب تماشای آخرین حضور تصویری شکیبایی فقید را از دست ندهید      • تکلیف تماشاگران فراوان این برنامه تلویزیونی مشخص نیست؛ / گزارشی درباره احتمال تعطیلی برنامه «90»      • سازنده «هفت‌تیرهای چوبی» و «بگذار زندگی کنم» تنهای‌مان می‌گذارد؟ / شاپور قریب اعلام کرد که اگر این فیلم‌اش را بسازد دیگر کاری با سینما ندارد      • دو خبر از امین حیایی؛ / 1- فیلم تازه‌اش روز جمعه 29 میلیون فروخت 2- برای پروژه تازه‌اش به مالزی می‌رود      • در باشگاه فیلم تهران؛ / امیر قادری و مهرزاد دانش، درباره «شک» جان پاتریک شانلی گفتگو می‌کنند      











دوشنبه 7 آبان 1386 - 0:20

اعتراف می‌کنم : لبخند چیز باشکوهی است و ارزش پیشرفت را دارد



پدربزرگ پیرم، وقتی که از رختکن اتاقش در بیمارستان سینای مشهد بیرون می‌آمد و لباس‌های اتاق عمل را پوشیده بود تا برای انجام عمل مغزی که به خاطر ناراحتی قلبی‌اش «خیلی خطرناک» تشخیص داده شده بود او را روی برانکارد بخوابانند و ببرند، «لبخند» زد.
دفعه پیش نوشته بودم که از آمدن دوربین‌های جدید حسابی ترسیده‌ام و نمی‌دانم که چرا این تکنولوژی‌های پیشرفته دارند در احساسات ما هم دخالت می‌کنند. اما حالا که بیشتر از یک ماه از آن وقت گذشته به جرات می‌توانم اعتراف تازه‌ای بکنم. اعتراف کنم که با آلفردوی پیر سینما پارادیزو موافقم که می‌گفت :"پیشرفت همیشه خیلی دیر از راه می‌رسد." (یادتان هست این جمله کجای فیلم بود. می‌گویم. جایی که توتو برای آلفردو توضیح می‌داد که سینما پیشرفت کرده و دیگر فیلم‌ها آتش نمی‌گیرند. اما آلفردو که در آتش سینمای کوچک روستا و به خاطر همین نگاتیوهای قدیمی که خیلی زود آتش می‌گرفتند حسابی سوخته بود و کور شده بود، داشت با دقت به حرف‌های توتو گوش می‌کرد این جمله را گفت. یادتان آمد؟)
وقتی پدربزرگم بیرون می‌آمد و لبخند می‌زد دوربین عکاسی دستم بود و اتفاقا سونی هم بود. اما نه آنقدر پیشرفته که بتواند چهره‌ها را تشخیص دهد و لبخند را پیدا کند و آن لحظه را ثبت کند. از آن لحظه عکس گرفتم و خوشحال بودم که چه شکاری کرده‌ام ولی بعدها که عکس را دیدم هیچ لبخندی در آن نبود. نکند خیالاتی شده بودم؟ نه. مطمئنم. چون از آن لحظه خیلی زندگیم تغییر کرده است. آن چیز گرانبها واقعی بود. واقعی واقعی. می‌دانید چرا آن لبخند چند لحظه‌ای، وقتی که همه دور و بری‌ها از ترس از دست دادن و فراق و هزار ماجرای ناراحت‌کننده دیگر داشتند گریه و زاری می‌کردند و با دست جلوی صورت‌های‌شان را پوشانده بودند که مبادا روحیه مریض (؟) بد شود این‌قدر برایم ارزش داشت؟ چون به نظرم حاصل یک زندگی 85 ساله بود و در یک آن مشخص می‌کرد که این فرد چطور برای به دست آوردن این لحظه تلاش کرده است. این لحظه قبل و بعد داشت. این لحظه پس و پیش داشت. این لحظه مرگ نبود اما زمانی بود که احتمالا هر کسی که بود داشت مثل بقیه گریه می‌کرد. زار می‌زد. مثل تمامی دور و بری‌هایش. و مثل من که داشتم بهت‌زده به این صحنه نگاه می‌کردم. لبخند او عمق داشت. ایمان داشت. اما من نتوانستم از آن عکس بگیرم. من آن چیز گرانبها را از دست دادم.
آن وقت بود که فهمیدم به قول ارنست همینگوی صادر کردن یک رای کلی کار عبثی است (البته که خود همینگوی هم همان‌جا متوجه شده بود که خودش یک رای کلی صادر کرده است!) نباید دفعه پیش آن‌قدر محکم درباره ترس از آن دوربین‌ها حرف می‌زدم. نباید آن طور دق دلی‌ام درباره حال بد امیر را سر آن پیشرفت تکنیکی خالی می‌کردم. اگر این کار را نکرده بودم حالا این‌قدر پشیمان نبودم.
چند روز قبلش هم این اتفاق برایم افتاده بود. جایی دیگر هم «لبخند»ی دیده بودم که بد جوری دلم می‌خواست یک جایی ثبتش کنم. آن یکی هم وقتی بود که تمام دور و بری‌ها -و من- بغض گلوی‌مان را گرفته بود. نمی‌توانستیم یا نمی‌خواستیم یا نمی‌دانستیم که زنده‌ایم و داریم زندگی می‌کنیم. فکر می‌کردیم آمده‌ایم که مثلا در مجلس عزای عزیزترین کس آن دوست شرکت کنیم و مثلا به او کمک کنیم. اما مثل این‌که ما به کمکش احتیاج داشتیم. یاد اواخر «الیزابت تاون» افتادم. یادتان هست که. آن جایی که همه انتظار دارند مادر شخصیت اصلی داستان (اورلاندو بلوم) - با بازی سوزان ساراندون- که شوهرش مرده، بیاید بالای سن و مثل بقیه مصیبت بخواند اما او برای‌شان جوک می‌گوید و خاطرات خنده‌دارش را تعریف می‌کند. واکنش حضار هم خیلی جالب است. اول نمی‌دانند چه کار کنند ولی کم‌کم با زن همراه می‌شوند و آخر سر هم صحنه جوری تمام می‌شود که انگار همه در یک کنسرت موسیقی راک و آن‌هم زیر باران شرکت کرده‌اند. می‌بینید. خواب و خیال و فیلم و ... هر چقدر هم که دور از ذهن و غیر واقعی باشند، باز هم همین نزدیکی‌ها، در همین دنیای کوچک خودمان و در واقعیت روزمره دارند اتفاق می‌افتند.
پدربزرگم حالا خیلی بهتر شده و چند ساعت پیش هم به دیدنش رفته بودیم. ساکت و آرام نشسته بود جلوی من. هیچ فرقی هم با من جوان زنده نداشت اما لااقل او لحظه‌ای، لبخندی در زندگی‌اش دارد که من دیده‌ام و سمت و سوی زندگی‌ام را حداقل تا زمانی که یادم نرفته به آن سمت کج کرده‌ام. و اصلا «لبخند» و «خنده» چیز بسیار باارزشی است. مخصوصا جایی که خیلی کم پیدا بشود. خیلی کم.

بازگشت به روزنوشت هاي جواد رهبر

نظرات

ندا میری
دوشنبه 7 آبان 1386 - 16:12
1
موافقم مخالفم
 

پس به همین زودی دیدی که هنوز هم می شه همین تکنولوژی با این سرعت رشد ماورایی را مات کرد؟

به همین سادگی. البته اگر که آدمی به هنگام دیده بگشاید!

ترسی نیست ... از اینکه خیلی ها نمی توانند در میان فوج درد و اندوه و فاجعه بخندند و حتی از شنیدن این جمله مو بر تنشون سیخ می شه و یک دنیا با این رویه و برخورد مخالفند و چه و چه وچه، نمی ترسم ..... تمام هراس من از روزی است که در عادی ترین و روزمره ترین لحظه های زیستن هم لبخند از یادمون بره و اونوقته که حتما جایی، چیزی را جا گذاشته ایم و یا از کنار تجربه، دستاورد، هدیه، نعمت یا حادثه ای به سادگی عبور کرده ایم. حادثه ای که می توانسته از هر کداممان یک حادثه بسازه!

این خنده های در شرایط درد و بحران خیلی خیلی بزرگتر، عمیق تر و جاندارتر از گریستن ها و شیون زدنهای تکراری و معمول اند و برای بدست آوردنشان بهای سنگینی لازم است، جان کندنی!

"خنده عجیب نعمتی است به هنگام، همانگونه که گریه"

یادته گفتم من هیچ جا از این تی 200 های لعنتی نمی ترسم؟ ... قبلا هم توی همین روزنوشت قبلی نوشته بودم ..." شاید اینطوری یاد بگیریم در بحرانی ترین لحظه های زندگی یک لبخند کج و گنگ و نامفهوم هم که شده روی لبهامون بنشینه. شاید بخاطر تمام کسانی که همین لبخند بد قواره هم ممکنه نجاتشون بده... همینه دیگه رفیق" شاید اونموقع تا ته ته حرفم نرفته بودی .... دوباره اما بخند دوست من! نه از ترس دوربین تی 200 که مبادا کشفت نکنه، فقط بخاطر اینکه لبخند تو وسط بحبوحه درد و درد و درد شاید به داد خیلی ها برسه. ما انقدر به زندگی بدهکار هستیم که تنها با شادمانی مدام بدهکاری هامون صاف می شه. حتی وقتی گریه می کنیم ... حتی وقتی مادرم نیست ... حتی وقتی پدر بزرگت می ره تو اتاق عمل برای عملی که یک برچسب "خیلی خطرناک" روی پیشانی اشه... (جنس این شادمانی البته بماند .. تا زمانی که هر کداممان با یک هزینه گزاف کشفش کنیم)...

صوفیا نصرالهی
سه‌شنبه 8 آبان 1386 - 1:20
-4
موافقم مخالفم
 

من راستش چند صباحی بیشتر نیست که به لطف لبخندهای شیرین یک دوست عزیز- در سخت ترین لحظات زندگی- به شکوه و عظمت لبخند پی بردم.خصوصا لبخندی که محصول دوران غم و رنج باشه.اصلاتازه می فهمم که لبخند فقط حاصل یک شادی عمیق نیست و عمیقترین و دوستداشتنی ترین لبخندها،اونایی هستند که از دل سیاهی بیرون میان و مثل یه شهاب نورانی همه جا رو روشن میکنن.

لبخند پدربزرگ باشکوه بوده چون معنی داشته.نه از سر تسلیم بوده نه از سر شادی.پدربزرگها وقتی لبخند میزنن انگار همیشه یه چیزی پشت سر ما میبینن.چیزی که ما نمی بینیم.این همون لبخندیه که دشواری ی وظیفه انسان زاده شدن است:

"توان خندیدن به وسعت دل..."

اما در مورد عکس گرفتن میخوام بگم که هنوزم با دوربین های تی200مخالفم.اونا نمیتونن لبخند واقعی و قلابی رو ازهم تشخیص بدن.باعث می شن که اصل و بدل با هم قاطی بشه و اونوقت دیگه نمیتونی اون خنده عمیق رو بینشون پیدا کنی.

و تو هم اون لحظه گرانبها رو از دست ندادی.با چشمات و با تمام وجودت همون لحظه ثبتش کردی.اگه تو عکس بود بعد از 10بار-20بار نگاه کردن دیگه انقدر برات تاثیر نداشت.بیشتر یه خاطره بود تا یه حادثه...

دلم میخواد خودم و عزیزانم همیشه لبخند رو لبمون باشه.حتی موقع گریه.لبخندی که از سر تسلیم یا الکی خوش بودن نباشه.لبخندی که معنای زندگی توش باشه و درک این که لبخند من عمقی داره که امید و زندگی می بخشه.کاش لبخندهای هممون از این جنس بشه...

"من، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم-لبخندی در قلب،علیرغم همه چیز."

mouse
سه‌شنبه 8 آبان 1386 - 10:16
2
موافقم مخالفم
 

هی,

تعادل نابسامان زندگی

چقدر ما به همین بودنی های عجیب اطرافمان خندیده ایم.

(علی صالحی)

farshid
چهارشنبه 9 آبان 1386 - 0:24
-2
موافقم مخالفم
 

می خندیم و دلخوش می کنیم به خنده هایمان که مثل برفهای یک روز افتابی اب می شوند و می روند پی کارشان!!

خنده را همه ی ما دوست داریم چیزی به قلبها قوت می دهد یک جور تسکین برای عبور برای رفتن و رفتن!!

ولی به نظرم خنده ها هم دنیای خودشان را دارند مثل خنده هایی که به فیلم های چاپلین می زنیم و پشت هر خنده ای گریه ای پنهان شده که فقط اشکش سرازیر نمی شود!!

خنده های قهرمانانی که به استقبال مرگ می روند و دم اخر هنوز هم دارند می خندند خنده ای که ان قدر تلخ است که نمی توان با انها خندید انها به ناپایداری دنیایی می خندند که برای خودش ان قدر جدی است که انها را به خنده وا می دارد انگار دارند همه چبز را مضحکه می کنند و می میرند!!

دسته ی دیگه خنده های ادمهای الکی خوش که فقط می خندند تا خندیده باشند!!انها به هر زوری شده می خواهند بخندند می خواهند قهقهه بزنند برایشان فرقی ندارد اصلا چرا دارند می خندند!!

و اما خنده ی پدربزرگ ان لحظه خنده ی عجیبی است مثل خنده ی جان وین که حتی وقتی می داند ممکن است تا چند دقیقه دیگر کلکش برای همشه کنده شود باز هم خونسرد و ارام لبخندی گوشه لبانش نقش بسته و اگر خوشمزگیهای دوبلور فارسی را هم اضافه کنید که دیگر حرف ندارد!!

خنده را دوست داریم ولی این که وسیله ای فقط دنبال خنده بگردد هنوز هم به نظرم جالب نیست نمی گویم نباشد ولی چیزی نیست که به درد هر لحظه ای بخورد!!

farshid


چهارشنبه 9 آبان 1386 - 1:20
3
موافقم مخالفم
 

Man hichvaght nazaro ina nemizaram ... Ama in dafe fek kardam shayad bayad nazar gozasht ke taraf zud zud benevise ... Zud zud benevis

امید جعفری
چهارشنبه 9 آبان 1386 - 16:9
-1
موافقم مخالفم
 

بخند تا دنیا به روت بخنده

این جمله شاید خیلی کلیشه ای به نظر بیاد ولی دنیایی تفکر و بینش پشتشهوحید جان.خنده به روزگاری که عجیب پستی و بلند یهایی داره.ای نازنین

مریم.م
چهارشنبه 9 آبان 1386 - 16:39
2
موافقم مخالفم
 

سلام

اره این جور خنده ها یه امید و شاید برای هر کسی یه چیزی رو بهش می فهمونه راستی این حرف خانم میری خیلی قشنگ بود

تمام هراس من از روزی است که در عادی ترین و روزمره ترین لحظه های زیستن هم لبخند از یادمون بره و اونوقته که حتما جایی، چیزی را جا گذاشته ایم و یا از کنار تجربه، دستاورد، هدیه، نعمت یا حادثه ای به سادگی عبور کرده ایم. حادثه ای که می توانسته از هر کداممان یک حادثه بسازه!

و امیدوارم هیچ وقت خنده از قلبامون پاک نشه

جواد رهبر
پنجشنبه 10 آبان 1386 - 22:9
4
موافقم مخالفم
 

حاصل پختگی است آن لبخند. حاصل سرد و گرم روزگار چشیدن...

"بشر آن قدر رنج کشید تا خنده را اختراع کرد." نیچه

مرسی از متن قشنگت!

وحيد
جمعه 18 آبان 1386 - 21:38
2
موافقم مخالفم
 

درود بر وحيد قادري. نيم ساعته كانكت شدم بدون اينكه هيچ پنجره اي باز كنم اما نمي دونم چي بنويسم. فقط مي دونم كه دوست دارم بنويسم. من نوشته ات را تا حد توان خودم درك كردم. و نمي تونم از عشقي كه توي اون بود بگذرم. تو خيلي خوب مي نويسي. براي پدربزرگت آرزوي سلامتي دارم. سبز باشي

sakora
چهارشنبه 23 آبان 1386 - 0:59
-6
موافقم مخالفم
 

salam

aval az hame vaqean kheili khoshhalam ye jaye rahat peyda kardam

in chnta post ro ham khonadam o lezat bordam

majaraye on dorbin vase manam qabele fekr bod.

bazam mamnon ye jaye rahat be man dadin ta kami beshinamo fek konam

عسل
شنبه 3 آذر 1386 - 14:47
-1
موافقم مخالفم
 

شما خيلي شبيه آدمي هستيد كه من بينهايت عاشقش هستم اما يه تفاوت خيلي بزرگ داريد ، اون خيلي غمگينه

شايد هيچ وقت نتونه با اون دوربين ها عكس بگيره....

امید غیائی
جمعه 9 آذر 1386 - 18:24
-6
موافقم مخالفم
 

سلام.آقا من یه خبر برای سینمای جهان ترجمه کردم نمیدونم کجا باید میفرستادمش گفتم. فرستادمش به ای میل "مطلب @ سینماما دات کام." شاید به دردتون خورد. همین. امیر: بفرست برایghaderi_68@yahoo.com

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  









  سینمای ما   سینمای ما   سینمای ما   سینمای ما      

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما ، موسيقي ما، تئاترما ، دانش ما، خانواده ما ، تهران ما ، مشهد ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Powered by Tehranema Co. | Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 2.32092499733 seconds.