اوضاع و احوال؟ کم کم من هم دارم نگران قدیمی‌های کافه می‌شوم :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
دوشنبه 11 آذر 1387 - 19:49
اخبار:      • حرف‌های محمدرضا گلزار درباره فعالیت‌های اخیرش در ورزش و روزنامه نگاری؛ / رئیس فدراسیون والیبال: این جا خانه اول گلزار است      • یادداشت‌های هفتگی امیر قادری -24؛ / همه‌اش ده سال هم نشد      • گزارشی کامل درباره شرایط امروز اکران «به رنگ ارغوان»؛      • یادداشت مسعود ده‌نمکی درباره ابراهیم حاتمی‌کیا؛ / او از میدان به در نمی‌رود      • امید ما به جوانان جشنواره؛ / «اشكان، انگشتر متبرك و چند داستان ديگر» در جشنواره فیلم فجر      





شنبه 19 آبان 1386 - 0:54

اوضاع و احوال؟ کم کم من هم دارم نگران قدیمی‌های کافه می‌شوم


این روزها چلسی تپ و تپ بازی می‌کند که دیگر اصلا یادم نمی‌ماند نتیجه‌اش چند چند تمام می‌شود یا چی. بیش‌تر یادم می‌آورد که خوزه مورینیو دیگر سرمربی‌اش نیست. پس این یادداشت درباره مورینیو را که همان وقت رفتن‌اش برای دنیای فوتبال نوشتم ( و فکر کنم این جا نگذاشتم‌اش ) برای‌تان می‌آورم:

بهانه عشق

آدم‌ها را به دلایل مختلفی دوست داریم؛ از جمله به خاطر اسم‌شان، قیافه‌شان، آن جوری که لباس می‌پوشند و بالاخره کاری که انجام می‌دهند. خوزه مورینو که چند روز پیش خبر رفتن‌اش از چلسی رسید، را به خاطر همین چیزها دوست داشتیم: از جمله به خاطر قیافه‌اش ( که جذبه‌ای بود حاصل از استفاده درست از خوش‌تیپی میان‌سالی مردانه ) به خاطر ادا و اطوارش، واکنش‌هایش، کراوات‌های کوتاه و کلفت و پالتوهای درازش و در کنار همه این‌ها، تیمی که ساخته بود. چلسی - به یک معنا - خوشگل، بازی نمی‌کرد؛ اما استاد مورینیو توانست زیبایی نه چندان باشکوه حاصل از کارکرد درست و دقیق یک ماشین را به تیم‌اش ببخشد. چلسی مورینیو، جزو معدود ماشین‌هایی بود که دوست‌شان داشتیم. دقیق و منظم و تمیز، هر کسی به جای خود، با یک دیدیه دروگبا، یک سیاه‌پوست وحشی، که تیر آن ماشین را به هدف می‌نشاند. در اغلب بازی‌ها، چلسی این طور بود: حیله‌گر و قوی و در عین حال آرام همچون خرس، که ناگهان، به حرکتی از دروگبا یا روبن، چرت حریف خوش خیال را پاره می‌کرد.
مربی‌های بزرگ، جلوه‌ای از شخصیت‌شان را به تیمی که آن را هدایت می‌کنند می‌بخشند و با رفتن مورینیو از چلسی ، بخش دیگری از زندگی ما هم ورق خورد. حالا باز تا چی بشود و چه قدر زور بزنیم و پالتو و کراوات و زور هوش و پول‌های یک میلیاردر روسی جمع شوند تا ما قهرمان دیگری پیدا کنیم. یادم هست یکی از جمله‌های مورینیو را دو سه ماه پیش زده بودم بالای میز کارم. وقتی آخر فصل فوتبالی قبل، مورینیو و چلسی بالاخره دست از جام قهرمانی برداشتند و شکست در برابر منچستر یونایتد را تجربه کردند. آن وقت واکنش مورینیو چی بود؟ استاد گفت: کاش فصل آینده از فردا شروع شود.
به این جمله سلحشورانه‌اش دل‌خوش بودیم که فصل نو رسید و خوزه مورینیو، همان ابتدای فصل اخراج شد.

آدم‌های کمتر، ولی بهتر

نینوچکا را با وحید دیدیم. با فیلمنامه‌ای از بیلی وایلدر و به کارگردانی ارنست لوبیچ. یادگاری از دوران شکوه سینمای کلاسیک، با داستانی که طبق معمول آن دوران طلایی، از دقیقه دو شروع می‌شود و بازیگرانی که آدم را با خودشان می‌برند و کارگردانی ظریف لوبیچ و دیالوگ‌های حیرت‌انگیز وایلدری. داستان یک دختر از اردوگاه شرق با آرمان‌های چپ، که به پاریس می‌رود و عاشق می‌شود. این گفت و گوها از اوایل فیلم، هدیه به شماست؛ به خصوص این سه چهار تا که به نظرم خواندن‌اش در هر حال و روزی لازم است. بخشی از عمر ما و جهان است: لئون : با تعصبی که تو روی گذشته‌ات به خرج می‌دی چطور می‌تونیم به آینده‌مون فکر کنیم؟ × کوپالسکی : رفقا! رفقا! این قدر زود تسلیم نشین. ناسلامتی ما باید آبروی روسیه رو حفظ کنیم. بولیانف : خیلی خب. پس ده دقیقه دیگه هم آبروی روسیه رو حفظ می‌کنیم. × نینوچکا : قراره روس‌های کمتر ولی بهتری داشته باشیم. × نینوچکا : اگه من یک هفته توی این هتل بمونم به قیمت هفت تا گاو تموم می‌شه. مگه من کی‌ام که اندازه هفت تا گاو خرج روی دست مردم روسیه بذارم؟

حمایت مردم

یکی دو ماه پیش بود که رفتیم ورزشگاه، بازی پرسپولیس و مقاومت سپاسی شیراز. داشتم بین تماشاگران قرمز جیغ می‌کشیدم که بازی شروع شد. گل اول را پرسپولیس خورد، اما این قدر قوی بودیم که سه گل بزنیم. دو تا از این سه گل را خلیلی مهاجم تیم زد. در نیمه اول آقای خلیلی، بزرگ‌مرد تیم ما بود. همه تشویق‌اش می‌کردیم. اسم‌اش سر همه زبان‌ها بود. اسطوره جمع شده بود خلیلی. خلیلی – خلیلی.
بعد نیمه دوم شروع شد. در این فاصله ما دو گل خوردیم، که بازی شد سه بر سه. پس گل لازم داشتیم. خلیلی بزرگ در این شرایط بود که دو فرصت را از دست داد و توپ‌هایش گل نشد. نیم ساعت بعد از منزلت باشکوه قبلی، حالا همه حرف‌ها برگشته بود. دیگر خلیلی قهرمان جمع نبود. هیچ‌ کدام‌مان انگار اصلا یادمان نبود که طرف دو گل زده به هر حال در این بازی. فحش و نصیحت وتمسخر بود که نثار خلیلی می‌کردیم. یاد پدرخوانده دو افتادم، جایی که مایکل می‌گفت: کسی که پشت و پناهش مردم هستند، در واقع هیچ پشتیبانی ندارد. به خصوص مردمی که ما هستیم...



روح هر انسان

نمایشنامه مردی برای تمام فصول اثر رابرت بولت را البته به خاطر شاهکار فرد زینه مان می‌شناختیم که بر اساس آن اقتباس شده بود، و نه متن فارسی‌شده‌اش به ترجمه عبدالحسن آل رسول. اما حالا نسخه جدیدی از آن بعد سال‌ها به ترجمه فرزانه طاهری به بازار آمده که بهانه‌ای می‌دهد دست ما تا بخشی از محاکمه آخر سر توماس مور را بعد سال‌ها این جا بیاورم:
« کرامول: در محضر دادگاه می‌گویم که زندانی دارد قانون را تحریف می‌کند – چراغ روشنی را که محکمه برای کشف خطای او در دست دارد، به دود آلوده می‌کند!
مور: قانون « چراغ »‌ی در دست شما یا هر کس دیگر نیست تا با آن پیش پای‌تان را ببینید... قانون معبری است که یک شهروند باید بتواند تا زمانی که در آن گام می‌زند در امنیت راه بسپارد. در امور وجدانی –
کرامول: وجدان، وجدان...
مور: این لغت برای‌تان آشنا نیست؟
کرامول: خدا گواه است که زیاده از حد آشناست! من بارها و بارها آن را از زبان مجرمان شنیده‌ام!
مور: من هم بارها سوء استفاده از نام خداوند را از دهان بدکاران شنیده‌ام، اما باز خدا وجود دارد. در امور وجدانی، رعیت وفادار موظف است که بیش از هر چیز دیگری به وجدان خویش وفادار بماند.
کرامول: و به این ترتیب انگیزه‌ای والا برای عجب و خودبینی جاهلانه‌اش بتراشد!
مور: این طور نیست، جناب کرامول... احترام به روح خویش ضرورتی تام و ناب است.
کرامول: مقصودتان احترام به شخص خودتان است!
مور: بله، روح هر انسان خود خویشتن اوست. »

حالی بردید ها...

محافظ

این یکی یادداشت بی‌ربط اندر بی‌ربط است. اول این که دیروز یک آقای پلیس محترمی جلویم را گرفت که چرا طرح ترافیک را رد کردی. راست می‌گفت و پلاک ماشین من زوج بود و آن روز فرد، و خلاصه نتوانستم در بروم. بعد رفت که قبض جریمه را بنویسد، ماشینه این قدر کثیف بود که پرسید: مشکیه؟ گفتم آره و ته دلم خیلی حال کردم که رنگ ماشین‌ام قابل تشخیص نیست. مهم نیست که به خاطر کثیفی است.
از این بی‌ربط‌تر این که بعد از این ماجرا، یاد یک صحنه فیلم سگ‌کشی افتادم. وقتی زن بی‌دفاع برای گرفتن چک شوهرش می‌رود توی لانه زنبور و پیش چند تا شر خر، و برای این که کسی کارش نداشته باشد، به یارو می‌گوید که محافظ دارد. بعد که کار تمام می‌شود، مردکه قلچماق ازش می‌پرسد: حالا محافظ‌ات کو؟ و زن جواب می‌دهد: شما که نباید بدونین!
این‌ چیزها چه ربطی دارند؟ اصلا چرا باید این جا می‌نوشتم‌شان؟ یک روز هم به یک ذهن بیمار فرصت بدهید. ایشا... از فردا.

بعدالتحریر: پرونده بازگشت پدرو آلمودوبار را دیدید؟ اگر بگویم دوست‌اش دارم خودستایی می‌شود. آره.ناجور است. همه‌اش دارم یادتان می‌آورم که چند نفری هم شده، بیش‌تر بخوانندش.


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

مصطفی جوادی
شنبه 19 آبان 1386 - 1:46

به خاطره آقاییان: منظورت از مصیبت، همان فیلم شریدر است؟

بقیه هم دست به کار شوید... سگ خورد: لطفاً!

خاطره آقائیان
شنبه 19 آبان 1386 - 1:49

مجددا سلام

آقای قادری مدتی است که اندر حکایت اینم که اگر کسی اینجا اهل فوتبال نباشه باید چه کار کنه؟

مرسی از دیالوگ مردی برای تمام فصول.اینم از اون محبوب هاست برای ما شاگردان ادبیات.کلی فاز مثبت داد.حالش رو بردیم اساسی...

این پرونده ی بازگشت پدرو آلمودوبار رو باید حتما همه بخونن ها!علاوه بر مطالبش احتمالا نکته های جالب دیگه ای هم داره.دوستان سوپرایز می شن به احتمال زیاد!!

ضمنا امیر خان اصلا نهراسید از بی ربط نوشتن.اینطوری نوشتن گاهی خیلی کیف می ده چه برا نویسنده و چه برا خواننده...

این فیلم Trainspotting هم خیلی توپ بود با اون موسیقی معرکه و به موقع اش.مخصوصا اون آهنگ I Got A Lust For Life از ایگی پاپ خیلی عالی بود.حسم رو نسبت بهش عوض کرد این فیلم. از دست ندید...

خاطره آقائیان
شنبه 19 آبان 1386 - 2:24

به سوفیا:مرسی از لطفت.راستش مدت هاست که دنبال گیاهی در قرنطینه هستم و البته تاریکی در پوتین. اینجا توی شیراز یک کتاب فروشی هست به نام دانش که من هر کتابی بخواهم می رم سراغ اون.از همه بهتره.اون قرار شده به فکر باشه.ببینیم چی می شه.بازم ممنونم ازت.الان هم در حال دانلود کردن دکلمه ی شعرهاش هستم.

راستی این «شبان نیک» (رابرت دونیرو) هم خیلی عالیه.با نظرت موافقم.اون دیالوگ هم خیلی خوب بود.دستت درد نکنه..

این هم یک شعر از نجدی برای همه ی هم کافه ای هی عزیز:

خورشيد

ديروز که می‌آمدم از نيمه‌ی دوم قرن بعد

ديدم که نور آهسته می‌ريزد

صدا آهسته می‌گذرد

آهسته‌تر بسيار

از گريه‌ی تنهايان

حتا ديدم که ريش و سبيل زمين

موهای منظومه‌ی شمسی سفيد شده است

و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد

به آفتاب‌گردانی می‌نگرد

که پلاستيکی‌ست.

فواد
شنبه 19 آبان 1386 - 2:56

امیر آخر متن نوشته که اصلا چرا باید این چیرها را این جا می نوشته؟ شاید این متن خیلی شور و حال ندارد. اما نوشتن، بطور کل، شور و حالی دارد که آدم دست به قلم را راحت نمی گذارد. به خاطر جذبه و لذتی که خود نوشتن دارد. نه تنها نوشتن که در معنای عام تر روایت. روایت یک رخداد، که می تواند هر اتفاق پیش پا افتاده ای باشد. اصلا همین شور روایت هاست که از موقعیت های مخلتف زندگی راویان شان تبدیل به شعرها و رمان ها و فیلم های درحه یک شده. جعفر مدرس صادقی در یادداشتی که آخر کتاب « قسمت دیگران و داستانهای دیگر » آورده، نوشته : « به نظرم اصلا همه اتفاقات برای این رخ می دهند که یک روز در قالب داستان بیان شوند. » ( الان حوصله ندارم کتاب را بیاورم و عین اش را ذکر کنم؛ پس همین نقل به مضمون را داشته باشید. ) در هر روایت خوبی، هم برای گوینده و همه شنونده حس و حالی هست. الزاما هم نباید این روایت ها خیلی از رخدادهای خاصی باشند یا حتما فرد نخبه ای راوی باشد. دیده اید راننده تاکسی ها، وقتی سرحال هستند، کلی خالی بندی می کنند و آسمان ریسمان را به هم می بافند و هم خودشان کیف می کنند ( که گوشی پیدا کرده اند برای حرف هایشان ) و هم ما گاهی لذت می بریم! از همین راننده تاکسی بگیر تا نویسنده و کارگردان سینما. اصلا فیلم های خوب را چرا دوست داریم؟ بخش وسیعی از این عشق، مگر برای همین هزارتو های ظریف روایت نیست؟ راستی! حالا که بحث روایت شد دلم نمی آید از یکی از صحنه های بازی استقلال و راه آهن چیزی ننویسم. یک ضربه آزاد برای استقلال ایجاد شد؛ آنهم درست پشت محوطه. چند تا از استقلالی ها، که به گمانم منیعی و منصوریان و مجیدی بین شان بودند، در یک نمای زیبا، داشتند نقشه می کشیدند برای اینکه چطور از این موقعیت استفاده کنند. منیعی نشسته بود روی زمین و داشت با توپ ور می رفت و بقیه هم بالای سرش ایستاده بودند. شده بودند مثل دار و دسته ای که تک افتاده اند و به هر قمیتی باید به چیزی که می خواهند برسند. آدم هایی که بعد از کلی فشار و تحقیر و حرفی که پشت سرشان هست، می خواهند پیروز شوند. به عنوان یک پرسپولیسی چنین چیزی را این روزها در پرسپولیس نمی بینم و از این بازی ماشینی که چلسی مورینیو انجام می داد و پرسپولیس قطبی انجام می دهد و امیر هم از آن دفاع می کنم هیچ خوشم نمی آید! اینها را اصلا چرا اینجا گفتم؟ مهم نیست! روایتی بود از صحنه ای، همین! بعدالتحریر : روایت در خانه دیگران نوبر است! یکی نیست به من بگوید چرا آمده ای توی سایت مردم چیزهای بلند می نویسی ؟

امیر: سایت خودت است، بس که خوب آن صحنه‌ای را که من ندیدم و توپی که د‌ل‌ام می‌خواست گل نشود را خوب توصیف کرده‌ای. نکته‌اش را گرفته‌ای پسر. می‌دانم چه می‌گویی. ایول. باز هم بنویس. یک مایکل مان کوچک درون تو خوابیده است!

سوفیا
شنبه 19 آبان 1386 - 6:49

سلام یک کامنت فرستاده بودم در پاسخ به آقای رضا که به نظر خودم نکته ای درش نبود که حذف بشود. بنابراین دوباره می فرستم: به آقای رضا: ۱- شجاعت پذیرش اضطراب بی معنایی بر خود , مرزی است که شجاعت بودن تا حد آن پیش می رود و فراسوی آن عدم محض است. منشاء غایی شجاعت بودن «خدای برتر از خدا(ی پذیرفته شدهء دینی و همگانی)ست. اصل شجاعت بودن در خدایی ست که وقتی دیدار می نماید که ایدهء خدا قبلا در اضطراب شک ناپدید گردیده است.(شجاعت بودن/پل تیلیش/مرادفرهادپور) ۲- من در قصه هایم سر پرنده ای را بریده و پنهان کرده ام تا خواننده به تحرک و تشنج تشدید شده تن و بالهایش خیره شود و پیش از آن که پرنده بمیرد و تحرکش به سکون تبدیل شود، شما تپش و تحرک و زنده بودن را در دردناک ترین شکل آن ببینید که دیگر زنده نیست. مرگ هم نیست، زیرا حرکت تندتر شده اندامش وجود دارد و زندگی آمیخته با مرگ، و این همه لحظه ای است پیش از مرگ که پرنده شدیدترین پر و بال زدن سر تا سر زندگی اش را انجام داده است، لحظه ای که بیش ترین آمیختگی را با زندگی و طلب زندگی دارد، آن هم درست در همسایگی مرگ.به خاطر همین است که داستانهای من شروع و پایان ندارد.» بیژن نجدی را واقعا چطور معرفی کنم؟ (تصادف را می بینید؟ چند روز دیگر سالروز تولدش است:۲۴ آبان) این تکه از یک مصاحبه اش را بخوانید: #و حالا كمي هم از خودتان و كارهاي گذشته و آينده تون بگيد؟ #نجدي : قبلا خدمتتون بگم كه من به شكل غم انگيزي بيژن نجدي هستم ! 54 سالمه و بطور دقيق تصميم دارم كه تا اولين صبح قرن بيست و يكم هم زندگي بكنم. اون روز صبح ميخوام از خواب پا شم ، يه صبحانه اي بخورم، سيگاري بكشم و يه كلت رو بذارم رو پيشانيم و ماشه اش را بكشم. باري اينكه من مطمئنم كه اصولا بشر دست از خونريزيش بر نمي داره . به اطرافتون تو اروپا نگاه كنيد . واقعا تو اروپا ببينيد چه خبره ؟ مركز تمدن جهان و اصولا شرمنده از خونريزي هاي اطرافش نيست! در واقع يك همچين خستگي فلسفي اي با من هست از گذشته...اما براي اينده چه ميخواهم بكنم ؟ باور كنيد هيچ برنامه ي خاصي ندارم! يك مقدار نوشته دارم.يك مقدار قصه دارم. و اينها فكر ميكنم پروانه ـ همسرش ـ برام داره جمع ميكنه . اونها رو شايد بتونه چاپ كنه . من ديگه از اينجا به بعد رويايي ندارم . مگر اينكه پروانه بخواد از اين بابت بهش عمل كنه... # در شهریور ۱۳۷۶ اما رفت و هرگز قرن بیست و یکم را ندید...اگر آثارش را خواندید اینجا نقدش را بخوانید (قابل توجه خاطره): http://vazna.com/article.aspx?id=704 http://iran-shahr.ir/archives/culture/001154.php ۳- ۴-یک نی به خاطر نواختن موسیقی و هزارن نی که بنوازم تو را گاهی من یک نام که نامیده می شود گیاهی گاه و هزاران نام که بخوانم تو را گاهی من باید بیایی با من به درون آب تا صدایی بشنوی از رنگ آبی آبستن یک آبی. (خواهران این تابستان/بیژن نجدی

سوفیا
شنبه 19 آبان 1386 - 7:47

سلام

۱- این قضیهء پلیس دوباره من را یاد نفس عمیق انداخت....

۲- پروندهء بازگشت را دارم می خوانم. به خصوص یادداشتهای خود آلمودووار جالب است.

۳- خاطره جان این تاریکی در قرنطینه:

http://www.farsiebook.com/ebook/4016.htm

این هم گیاهی در پوتین:

http://www.farsiebook.com/ebook/4018.htm

البته خودم امتحان نکردم قابل دانلود هست یانه. هر دوی اینها مال کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده اند» است. نشر مرکز. از این سایت هم می توانی تعداد زیادی از آثار ادبیات معاصر فارسی را بگیری:

http://www.rouzaneha.org/Ketab/Ketab1-Adabiat1.Nevissandegan2.htm

این هم یک مطلب حسابی پر و پیمان دربارهء بیژن نجدی:

http://www.khodkarekamrang.blogfa.com/86054.aspx

۴-دیالوگ:

نینونچکا(به باربر): چرا؟ به چه دلیل تو باید بار دیگرانو به دوش بکشی؟

باربر: خوب شغلم همینه مادام

نینوچکا: به این نمیگن شغل. میگن بی عدالتی اجتماعی

باربر: بستگی داره به انعامی که می دن

۵-یک سبز از درخت آمد

و خاکستری شد روی خاک

و زردها پرده ای بودند

آویخته روی غروب.

به عابران خیابانها گفتم

راه باز کنید سیاه

بگذرد از کنار شانه های شما

رنگ ها سرنوشت علف بودند

رنگ های آبی

روی آب

آبی شده اند

و سرخ روی خون

نامش قرمز بود

سه تار صدای مرا نمی شنود

رودخانه نمی گذرد از خانهء من

و رنگها

راهی منظومهء دیگری شده اند

کاش خاکستری این خاک

بازگردد روزی به سبز درخت.

(خواهران این تابستان/بیژن نجدی)

سوفیا
شنبه 19 آبان 1386 - 7:48

راستی خاطره جان اگر وبلاگ داری خوشحال می شوم آدرسش را بدهی

سوفیا
شنبه 19 آبان 1386 - 7:54

پروژه جادوگربلر را ندیده ام متاسفانه , ولی یک فیلمی یادم آمد که احتمالا جزو فیلمهای مهم سینمای وحشت است (هرچند راستش ما موقع دیدنش می خندیدیم) همانی که زامبی ها از قبرستان می آیند و به عده ای از مردم شهر که توی کلبه پناه گرفته اند حمله می کنند و خونریزی راه می افتد. آخرش هم همه آدمهای عادی زامبی می شوند.

اسمش «شب مردگان زنده» بود (نسخهء رنگی اش)

یکی دیگر هم «گرگ» با بازی جک نیکلسن.

سوفیا
شنبه 19 آبان 1386 - 8:7

راستی دوستان کسی بارتون فینک (برادران کوین ) را دیده؟ جان تورتورو اش وحشتناک بینظیر است.

هوتن زنگنه
شنبه 19 آبان 1386 - 10:28

دوست عزيز آقاي قادري سلام عرض ميكنم. به تو و همه دوستاني كه در اينجا فعاليت دارند خسته نباشيد مي‌گويم. دو هفته پيش كامنتي گذاشتم كه علي‌الظاهر پاك شده است. لذا مجدداً، اگر همه آن كلمات را از درون ذهن ناتوانم بيرون بكشم – در مرز 33 سالگي احساس ابتلا به آلزايمر از داشتن خود آلزايمر بدتر است، مي‌گويند تلقين هم مي‌كشد و هم زنده مي‌كند، ما را دست به سر كرده. اين نه زندگي است و نه مردن – مطلبم را دوباره مي‌نويسم. «فرياد مورچگان» را ديديم. به عنوان كسي كه براي نسيم بايسيكل‌ران اشك ريخته و با ديوانگي حاجي در موج هندوانه‌ها در آميختم نمي‌توانم چندان خشنود باشم، زيرا كه مخملباف را تحسين مي‌كرديم كه حاشا و كلا! ... ناخرسند بودم، در همان كود‌كي‌هاي دهه 60، از فرط غرقه و مست بودن در ايدئولوژي و فتورمان‌هاي مذهبي كه زير علم مخملباف‌ها خلق شدند. ايدئولوژي به مثابه چرك و لجني كه توبه‌گر نصوح را آراست روح و روان آقا محسن را تخريب و آن را گل‌آلود مي‌كرد. آن‌قدر درك نداشتم كه بپذيرم «تغيير» نه تنها معجزه نيست بلكه امري است معمولي و پيش پا افتاده. درست مانند نفس كشيدن. اين خود پيش مي‌آيد و آن نيز خود به خود به وقوع پيوست. مخملباف قلم و دوربينش را از نشيمن ايدئولوژي (با عرض پوزش) بيرون كشيد و جهان را نظاره كرد، هرچند در لباس انتقاد از سوسياليسم و ماركسيسم. دست كم، او اجتماعي شد، سكولاريسم را تقبيح نمود –هر چند در عمل و نه در كلام – و دانست چيزي به نام قدرت اجتماعي و هنجار وجود دارد. او معلوليت اجتماعي را در معلوليت يك خانواده دستفروش (شايد! اكنون معلوليت بورژوازي هم مد شده) تلخيص كرد و بار خود را از لحاظ فرهنگي بست. باري مخملبافي كه با مطالعات ماترياليستي و ديالكتيكي خود جامعه‌شناس شد و درد تاريخ را قورت داد و با پوپر به نسبت‌گرايي و عدم قطعيت رسيد، شد آن كسي كه سينماي بعد از انقلاب ما به او نياز داشت. يك سر پرباد كه مي‌تواند (و يا مي‌گذارند) كه فرياد بزند و انحراف بيني ايدئولوژي و كج‌خلقي اجتماعي مذهب را گوشزد كند. او شد مخملباف من! كسي كه دوستش داشتم چون حرف دل مرا مي‌زد. اما اكنون، با فرياد مورچگان، شخصي را مي‌بينم كه گذشته خويش را نشانه رفته، يعني تغيير دوباره تغيير كرده و سيكل علتها بر خلاف بوعلي كه آن را باطل مي‌داند به دست پرتوان مخملباف – در رد صلاحيت خويش – ممكن شده است. او اكنون به سوسياليسم رسيده. جايي بين سوسياليسم و الهيت گير كرده. بحث را در اينجا به درازا نمي‌كشم. امير خان قادري، مي‌خواهم مقاله‌اي تحت عنوان «مخملباف و سوسياليسم» بنويسم اما قبلش بايد تاييدت را بگيرم، چون مي‌خواهم شخص خودت برايم منتشرش بكني، انتشار الكترونيكي يا نشريه‌اي فرقي نمي‌كند. اگر پايه هستي من شروع مي‌كنم و اگر نه، فعلا از خيرش خواهم گذشت. منتظر خبرت هستم.  Web: http//delnamak.blogfa.com

هوتن زنگنه
شنبه 19 آبان 1386 - 10:47

راستي درباره نوشته‌ات، دو مطلب:

امير خان خدا بگم چكارت نكند كه مرا ياد سر توماس مور مي‌اندازي. چه فازي داد اين چند ديالوگ سكانس (يا در تئاتر پرده) دادگاه. غرق مي‌شوم. مست مي‌شوم. وقتي مور سرش را بر مسلخ مي‌نهد گويي همه چيز را از درونم بيرون مي‌كشند. انسانيت است كه مي‌ميرد. همواره به خودم مي گويم ابله، چطور هنوز اين فيلم را - منظور همان اثر جاودان زينه‌مان - در آرشيوت نداري؟

پرونده آلمادوار را هم خواندم. فعلا در آن مورد بحثي ندارم. تابعد. موفق باشي.

mouse
شنبه 19 آبان 1386 - 13:40

یه دیالوگ از آدمکش کور: بی قیدی سلاح ویژه جوانان است .بدون آن چگونه راه ناهموار و پرپیچ و خم زندگی را به سلامت طی کنند.

امیر: باریکلا...

محمد حسین آجورلو
شنبه 19 آبان 1386 - 13:50

نمی دونم هیچ کدومتون اسم محمود سریع القلم رو تاحالا شنفتید یا نه. سریع القلم کسی بود که واقعا من رو متحول کرد(ببینید من قبلا چی بودم که متحول شده ام این شده ) تصمیم گرفتم بخش هایی از یکی دو تا از کتاب هاش از جمله بخش تقدیم کتاب ها روبراتون نقل کنم. ( اگر نمی شناسید فقط بگم که رمان نویس نیست) فقط اگر به نظر کسی ( مخصوصا صاب کافه ) می رسه که اینجا جای این حرف ها نیست بگه تا من دیگه ادامه ندم.

این تقدیم ابتدای کتاب " عقلانیت و آینده توسعه یافتگی در ایران" است :

تقدیم به دانشجویان :

دانشجویانی که عقلشان بر احساسشان غلبه میکند.

دانشجویانی که برای تحمل آرای دیگران تمرین می کنند.

دانشجویانی که به واسطه زحمتی که می کشند همیشه خسته اند.

دانشجویانی که برای چهل سال آینده خود برنامه دارند.

دانشجویانی که فرق بین هشت و هشت و یک دقیقه را می دانند.

دانشجویانی که رنگهای شاد خلقت را در ظاهر خود سپاس می دارند.

دانشجویانی که با محاسبه حروف اضافه سخن می گویند.

دانشجویانی که قاعده مند فکر می کنند.

دانشجویانی که برای هر سوالی چندین پاسخ متفاوت قائلند.

دانشجویانی که عصبانیت خود را به تاخیر می اندازند.

دانشجویانی که شان را بر قدرت مقدم می شمارند.

دانشجویانی که در رفتار قابل پیش بینی اند.

دانشجویانی که معنای تناسب درصد و کار تدریجی را می دانند.

دانشجویانی که برای افزایش قدرت کشور تامل می کنند.

دانشجویانی که برای جلب اعتماد دیگران حتی در نگاه کردن دقت می کنند و

به دانشجویانی که دغدغه وفای به عهد آنها را شب از خواب بیدار می کند.

mouse
شنبه 19 آبان 1386 - 14:7

اینم دلم نمی یاد براتون نگم.الان خوندمش:

ژنرالهای شجاع انقدر جوانمردند که هیچ گاه افتخار شهادت را که حق مسلم انهاست از سربازان خود دریغ نمی کنند.

مصطفی جوادی
شنبه 19 آبان 1386 - 14:31

به سوفیا: احتمالا نسخه ای را که تام ساوینی ساخته دیده ای.به هر حال او یک تکنیسین است.( چهره پرداز و جلوه های ویژه خیلی از فیلم های خود رومرو و بقیه در این ژانر) و به هر حال آن عمق نگاه و دلالت های اجتماعی - سیاسی رومرو را ندارد.فقط خواسته یک فیلم مهیج مسخره بسازد ، با تکیه بر موفقیت نسخه قدیمی. ولی شب مردگان زنده ای که رومرو ساخته، عملا مبدا تحول ژانر در دهه هفتاد است.

بعد: می خواستم جای آرواره های دشت مرتفع را ( که به اندازه کافی در ژانر وحشت تعریف نمی شود) با (( چشمان بدون چهره )) فرانژو ، عوض کنم.

شهرزاد آریانا
شنبه 19 آبان 1386 - 15:20

آقا این استعاذه چه فیلم غیرقابل تحملی بود. توبه نصوح هم مثل استعاذه! نمی دونم چرا تلویزیون ایران رفته سراغ همچین فیلم هایی ؟

من که فکر می کنم اگر مخملباف، مخملباف شده بعد از بایکوت به بعد بوده!

پوریا پورزند
شنبه 19 آبان 1386 - 15:25

خاطره آقایان عزیز:

ما که بدمون نمی یاد شما بتونی آرزوهای ناشدنی دیگران رو جامه عمل بپوشونی و یک رنگ و لعاب تازه ای به روزنامه های شیراز بدی! پس منتظریم. من از این هفته فقط به خاطر تو روزنامه افسانه رو می خرم!

کاوه اسماعیلی
شنبه 19 آبان 1386 - 17:7

در مورد مورینیو باید بگویم برو بابا.....وقتی بخواهیم از آدمهایی که دوست داریم تعریف های مکش مرگ ما کنیم از استاد اسدی هم میتوانیم یک اسطوره در بیاوریم.برای ما که سینمای مورد علاقه مان هم از کیمیایی و مان و پکین پا بگیر برو جلو همه اسطوره سازند تو ذوقت نمیزنم.حتا اگر مورینیو یک بد من به تمام معنا باشد.اینجا برایم هوز وقار بابی رابسون پر شکوه تر از همهادا اطوارهای این آقا خوشتیپه است.

بعد دستم را توی سرم گرفتم تا روح هر انسان را بخوانم.یادم باشد بخرمش.یکی از آرزوهای من این است که بتوانم مردی برای تمام فصول را با یک نفر ببینم.اسمش را نمیبرم.....او میتواند ما به ازای خارجی همه صحنه های فیلم باشد.دعا کنید به آرزویم برسم.

مجله فیلم را هم خریدم به همراه یک عالمه مجله و کتاب دیگر که امروز با کلی دردسر گیرشان آوردم.دارد بهم چشمک میزند.ولی فعلا وقت ندارم.این را با تاکید گفتم تا مثلا تفاوت آپارتمان (که برای خواندن پرونده اش ثانیه ای را هدر ندادم) با بازگشت بفهمی.آلمادوار همکارم است.اما وایلر معشوقم.

در مورد نظرسنجی هم دارم دیده هایم را کنار هم میگذارم.حداقل خوبی نظر سنجی برایم همین بود.نتایجش را به زودی میگم.

اما یک چیز دیگر....دیشب برنامه جهانگیر کوثری را دیدید؟همان قسمتش را که مدیر عامل استقلال اهواز را آورده بود.منصوریان را هم آنطرف میز نشانده بود.قرار بود فیروز کریمی را هم بیاورد.(که نیامد)میدانید اگر اینها در نود فردوسی پور دور هم جمع میشدند حتا احتمال زد و خورد هم بود.اما آقای کوثری به شدت در تلاش بود تا میان آنها صلح برقرار کند و زور میزد که همین جا روی همدیگر را ببوسند.کریمی هم که نیامد ازشان خواهش میکرد تا فردا قبل جلسه کمیته انضباطی با همدیگر صلح کنند.این همان دلیلیست که عادل فردوسیپور یک چیز دیگر است.مثل مصوبه های مجلس میماند برنامه دیشب.همان مصوبه هایی که سعی در تسهیل ازدواج جوانان را دارد و اصرار دارد که جوانان را با هم محرم کند.منتها ان مجمعیست که شاید چنین وظیفه ای را بر دوش خود میداند اما این تلویزیون است و میدانید که سیاه ترین دوره های تاریخ هنر و به ویژه سینما زمانی بود که رسالت های بزرگ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی را بر دوش نحیف و ظریف هنر می انداختند.(تو رو خدا از آن حرفها نزنید که تلویزیون اصلا جزو هنرها محسوب نمیشود که اساسی ناراحت میشوم.زودتر میگویم حرف مفت است که مبادا بگویید.)راستی یادتان هست که همسر آقای کوثری خانم بنی اعتماد است که یکی از همین آثار به شدت متعهدانه را ساخته.

المیرا
شنبه 19 آبان 1386 - 17:16

سلام اقای قادری منظور من وبلاگی هست که تازه راه انداخته شده www. etehadiyeh.blogfa.com که متاسفانه به اسم طرفداری از اتحادیه تهیه کنندگان به خیلی از اهالی سینما وتلویزیون توهین می کند جالب است که در پیوندهای روزانه ی خود اسم خیل کثیری از اهالی سینما را گذاشتند (از جمله شما!!)که با ورود به انها هیچ مطلبی مربوط به ان شخص یافت نمیشود جالب است که از قول شما کامنت هم میگذارند!!!!!!! یعنی شما واقعا نمی دانستید؟؟؟؟!

امیر: ممنون که با خبرم کردید. رفتم دیدم. شوخی است. عوض بقیه هم کامنت گذاشته‌اند. درباره اتحادیه و جنجال اکران، در این شماره هفته نامه شهروند امروز پرونده داریم...

مصطفی جوادی
شنبه 19 آبان 1386 - 17:19

خوب مثل اینکه اصلا لیست من نیامده. اشکال ندارد . دوباره می نویسم:1-نوسفراتو سمفونی وحشت/مورنائو2-زوال خاندان آشر/ راجر کورمن3-با یک زامبی راه افتادم/ژاک تورنور

4-شب مردگان زنده/جرج رومرو 5-درخشش 6-چشمان بدون چهره/فرانژو 7- خود لعنتی ام نبودم که گفتم از شش تا بیشتر نشود؟!/مصطفی جوادی


شنبه 19 آبان 1386 - 17:49

فواد عزیز . احیانا شما همان فواد دهقانیان خودمان نیستی ؟ کانون فیلم شیراز .

امير
شنبه 19 آبان 1386 - 18:44

قادري حالم بد گرفته است...چند شب پيش كه با رفقا رفته بوديم يه كافه ياد آقا مصطفي افتادم و اينكه پارسال كه ايران بود چقدر با هم خوش گذرانديم...ياد اينكه عاشق سوشي بود و هر جا مي رفتيم سوشي مي خورد...داشتم به اين فكر مي كردم كه اين بازيكنان بي غيرت چه جوري با آبروي پير مرد بازي كردند كه دوستم شماره مصطفي را گرفت...صداي استاد در نمي آمد...ميگفت برادرم مرض است.سرطان دارد.و من داشتم به اين فكر مي كردم كه ببين چقدر حال برادرش بد است كه رفيق ما به چنين روزي افتاده...آخرش فقط گفت براي برادرش دعا كنيم...حالا كه براي مورينيو نوشتي ياد مصطفي افتادم دوباره كه يكي از بزرگترين ادم هايي بود كه در زندگيم ديدم و كلي چيز ازش ياد گرفتم.ياد چهار شنبه قبل از بازي رفت استقلال و پرس پوليس افتادم كه در كافه اي در خيابان فرشته نشسته بوديم و مي گفت تيمم خوب نيست اما استقلال را مي بريم...و برد...حالا كه مي بينم تيم خوب قطبي چه جوري جلوي استقلال ضعيف وا مي دهد ياد شخصيت بزرگ آقا مصطفي مي افتم كه مرد بازي هاي بزرگ بود... امير جان شرمنده ام...چند بار قرار شد كه بريم خانه مصطفي و نشد...كاش مي رفتيم و مي ديدي كه پير مرد چه شوري دارد...

امیر - اگه یه شب بود که نباید منو یاد فرصت‌های از دست رفته می‌انداختی، همین امشب بود... که انداختی.

Reza
شنبه 19 آبان 1386 - 19:34

1- امیرخان بابت سفارشی که به دیدن سیمپسونها کردی متشکرم ؛ چون من یکی شاید به این زودیها نمیدیدمش . آشناییم با سیمپسونها بر میگرده به 14-13 سال پیش که یکی از کانالهای ماهواره ای سریالشو پخش میکرد و بعضی وقتا خونه اقوام می دیدیم . واقعا قشنگه . میخواستم چند تا جای باحالشو بنویسم ولی دیدم نمیشه چون تو هر دقیقه چند تا نکته بامزه و دیدنی داره : ماهیگیری ، مردمی که تو کلیسا و بار جاشونو عوض میکنن ، اونجایی که عین کارتون های والت دیزنی میشه ، گوش کردن تلفنا ، شلاق زدن سگها تو استراحت و صدتا چیز قشنگ دیگه . از باباهه هم خیلی خوشم اومد هم کارهاش و هم لهجش ( اون آلاسکا گفتنش منو کشته ) ارجاع های سیاسی و زیست - محیطیش هم به اندازه و خوبه .

2- بهترین فیلم سینمای وحشت : درخشش . میخواستم بهترین فیلم ترسناک داخلی (!! ) رو هم بنویسم خودم خنده ام گرفت . ولی یه سکانس هست تو سینمای ایران که چیزی از آثار خوب سینمای دلهره کم نداره . اواخر " شبح کژدم " و اونجایی که محمود از سیم های کابل تله کابین آویزون مونده و حسن اکشن کار اون پایینه . نه فقط به خاطر آویزون موندن ، واسه این که هرچی جلوتر بره از حسن دورتر میشه . وحشتناکه .

3- مجله فیلم هنوز طرفای ما نیومده .

خاطره آقائیان
شنبه 19 آبان 1386 - 22:3

پروژه ی جادوگر بلر هم همه ی جالبیش به اینه که تو یه فضای کاملابه سوفیا عزیز:نمی دونم چطور ازت تشکر کنم.خیلی لطف داری به من.ممنون از لینک ها.

و اینکه سوفیا جان ما رو چه به این حرفا.من حرفی واسه گفتن ندارم که بخوام وبلاگ داشته باشم.ولی بی اجازه ادت کردم.شرمنده...

این بارتون فینک هم از اون توپ هاست.با حرفت موافقم.مخصوصا سکانسی که هتل به آتش کشیده می شه.

طبیعی گرفته شده.مثلا اگر می خواد ترس از جادوگر رو توی دانشجو ها نشون بده واقعا اونا رو توی یه فضای طبیعی ترسوندن.این چیزهاش خیلی باحال هست...

یه پیشنهاد:هم کافه ای های عزیز پیشنهاد می کنم وبلاگ جناب زنگنه رو حتما ببینید ارزشش رو داره.از اون پروپیمون هاست.کلی واسش زحمت کشیدن.از همین جا تشکر می کنم ازشون...

حنانه سلطانی
شنبه 19 آبان 1386 - 22:25

«نظرسنجی» یا « هیزم ها را بیاورید رفقا » توی این مدتی که با هم بوده ایم وقتی حالمان خوب شده، وقتی کافه مان گرم تر شده که از چیزهایی حرف زدیم که حس و حال داشته اند، روح داشته اند. چیزهایی که توی هیچ کتاب مباحث تئوریک سینما یا نمی دانم فرهنگ جهانی فیلم نمی شود پیدایشان کرد. از مصطفی اجازه گرفته ام کنار نظرسنجی اش یک نظر سنجی دیگر راه بیندازم( البته نظرسنجی مصطفی را هم ادامه بدهید.) چیزی که اگر پایه باشید حال همه مان را خوب می کند. بیایید از دوست داشتنی ترین صحنه یا دیالوگ یا حرکت یا هر چیز دیگری در فیلم های بیلی وایلدر حرف بزنیم. پس موضوع نظرسنجی این است:" دوست داشتنی ترین عنصر بیلی وایلدری" نمونه اش هم مثلا جمله ای بود که کاوه چند وقت پیش توی کامنتش درباره آپارتمان نوشته بود و از خواندنش کلی کیف کردم.« جک لمون عزیز کلید خانه اش را از زیر چند دستمال کثیف که دماغش را با آن پاک کرده در می آورد و به رئیس اش می دهد.» چند تا مثال درجه یک هم چند روز پیش سحر برایم گفت که حالا خودش می آید و می گوید. رفقای قدیمی فقط با هم بودن ما می تواند همه چیز را به خوبی قبل کند. پس امیر،سحر، خاطره ،مصطفی ها، امید، حمید، مهدی ،امیرضا ،رضا ،کاوه ،صوفیا ،ندا ،سیاوش ،ساسان ،ارتش سایه ها ،منگ ،حامد اصغری ،علی طهرانی صفا ،جواد رهبر ،محمد حسین آجورلو ،Reza ،رضا کاظمی ،حمید دست قیچی، فرهاد ترابی، سوفیا ، مانا و خلاصه بچه های راه آهن( این را یک بار خود امیر نوشته بود) هیزم ها را بیاورید تا یخ نزدیم.

امیر: بهترین که نه، ولی چیزی که الان به ذهنم می‌رسه آتل گردن جک لمون توی شیرینی شانسی است. پروتز را الکی نصب کرده‌اند تا شرکت بیمه را تلکه کنند، و گردن لمون که ثابت مانده است. بعد تلویزیون رو به رویش دارد از فضایل اخلاقی و صداقت و این چیزها حرف می‌زند و او هر چه زور می‌زند نمی‌تواند گردن‌اش را بچرخاند و نگاه نکند...

حنانه سلطانی
شنبه 19 آبان 1386 - 22:33

چند روز پیش ماشین را زدم توی پارکینگ، چند متر آن طرف تر به نظرم آمد ماشین کنار خیابان ماشین خودم است! مگر می شد؟ خودم زده بودمش توی پارکینگ خیابان پشتی. رفتم جلوتر دیدم تنها تفاوت شماره پلاکش با مال من در رقم آخرش است. فقط رقم آخر به جای 4 ، 3 بود.رنگش هم به خاطر کثیفی از دور قابل تشخیص نبود! و خلاصه سر همین شباهت ها فکر کرده بودم مال خودم است! نمی دانم چرا بعدش یاد آگراندیسمان افتادم.همان جایی که توماس رفته به پارک و چندتا جوان بازی تنیس خیالی راه می اندازند. توپ جلوی پای توماس می افتد و او هم توپ فرضی را بر می دارد و پرتاب می کند و درست همین لحظه صدای توپ خیالی شنیده می شود و… وای…خداست این پایان های آنتونیونی. یکی هم به داد ذهن بیمار من برسد!

کلی حرف دارم درباره مورینیو که باشد برای بعد، سرتان را خوردم! سوفیا دوستی ازم خواسته پیغامش را بهت برسانم. اگر شد یک میل به من بزن.

hannanehsoltani@yahoo.com

امید غیائی
شنبه 19 آبان 1386 - 22:45

خوب نمیدونم خودم رو جزو بچه های قدیمی بدونم یا نه ولی دیگه ما هستیم. فعلا کار تموم شد تا تدوینگر پیدا کینم. نمیدونم چرا همه بهمون میگن خودتون کار رو انجام بدین. ولی مااااااااااا؟! نمیدونم.

--یادم نیست که قبل از مورینیو طرفدار چلسی بود م یا نه؟! ولی یادمه که با خوزه عاشق یکی از نچسب ترین لیگ های دنیا(به نظر من البت) شدم. اونهم چلسی.

--شدید دلم میخواد نینوچکا رو ببینم مخصوصا بعد از خوندن مصاحبه کمرون کرو با وایلدر.

--دفعه اولی که مردی برای تمام فصول رو دیدم با امیر پوریا بود. حسابش رو بکنین از موسیقی اولش تا اون صحنه آخر و اون تک گوئی آخر چه حالی به من داد. هنوز مزه اش زیر دندونمه.

--یک هفته از دنیا قطع ارتباط بودم.دو روز غیبت خوردم سر کار. مجله فیلم هم که هنوز نمیدونم اومده یا نه. ولی با "بازگشت" ش هستم اساسی.

ممنون از دوستانی که آدرس کتابهای خوب میدن. مینویسمشون تا بعدا بخونم.

-------------------------------------------------------------------------

و اما نظر سنجی مصطفی عزیز(ترتیبی در کار نیست):

درخشش- ring1(راستی من که این رو زنگ تلفن ترجمه مبکنم ،نه حلقه به نظرم بیشت به کار میاد) - پروژه جادوگر بلر- امتحانهای پایان ترم که داره روز به روز نزدیک میشه......................

همین.

خاطره آقائیان
شنبه 19 آبان 1386 - 22:54

به پوریا پورزند عزیز:

اول از همه باید بگم حکایت ما شده همون حکایت طبیب کچل.ما رو چه به جامه ی عمل پوشانی به آرزوی بقیه.ولی حرف سر یه قدم هر چند خیلی کوچک هست.و حکم کسب تجربه برای خودمان البته.ولی حالا که تصمیم گرفتید این کارو بکنید ما رو از نظرات خودتون بی بهره نذارید ها!من خیلی به انتقادات شما و پیشنهاداتتون نیاز دارم!اول راهم هنوز.شما نمی خوایید برای شیرازمون هم که شده یه قدم بردارید؟

حالا که می خوایید وقت خودتون رو تلف کنید برنامه روزنامه معمولا از این قراره:شنبه, دوشنبه, چهارشنبه و پنج شنبه ها سینما و تلویزیون داریم.ولی دقیقا مشخص نیست که من همه ی روزا مطلب داشته باشم ها!

با توجه به تذکرات شما و انتقادات برخی از دوستان از مطالب زاقارت این جانب حجم کار رو کم تر کردم که بیشتر به کیفیت بپردازم.مخلص شما هم شهری های عزیز هم هستیم...

m_aghaian@yahoo.com

آقای قادری جریان چی هست؟چرا کامنت قبلی اینطور تکه پاره شده بیچاره!!!!!؟

رضا
شنبه 19 آبان 1386 - 23:11

1- مورینیو را خیلی دوست داشتم ( دارم ) اما صادقانه پیش از آن عاشق چلسی شدم . همان آخرین بازی لیگ بین چلسی و لیورپول که هر کدام می بردند می توانستند آن نصفه سهمیه جام قهرمانان را بگیرند و در آخرین لحظات چلسی اگر اشتباه نکنم سه – دو بازی را برد و بعد از آن بود که آبراموویچ چلسی را خرید و فصل اول مربی اش رانیری بود . یادش بخیر لیگ قهرمانان آن سال بعد از برد شیرین آرسنال ( آن فصل آرسنال مثل همین فصل شاخ شده بود حسابی ) در نیمه نهایی به موناکو باختیم تا حسرت جام هنوز به دل ما بماند !

2- آقای الف نقد مثبتی در باره ی فیلم ب می نویسد ! حروف الفبا : حتما باهاش فامیل بوده ! همان آقای الف نقد منفی بر فیلم دیگری می نویسد ، حروف الفبا : طرف حسود است ، چشم دیدن کارگردان را ندارد ! آقای الف در مورد فیلم های محبوبش می نویسد ، حروف الفبا : تو را چه به فیلم خارجی ؟ . آقای الف در مورد فیلمی ایرانی پرونده درست می کند ، حروف الفبا : تو آخه یه فیلم خارجی دیدی که اومدی حرف می زنی ؟ آقای الف سردبیر بخش سینمای یک روزنامه می شود ، حروف الفبا : همه ی رفیق هاشو دور هم جمع کرده ! آقای الف تصمیم می گیرد منتقد بودن را کنار بگذارد ، حروف الفبا : ببین چقدر بالا کشیده که دیگه روش نمی شه کار کنه ! آقای الف تصمیم می گیرد به شایعات جواب دهد ، حروف الفبا : حتما یه ریگی تو کفشش هست که می خواد هی آدرس غلط بده ! آقای الف سکون می کند ، حروف الفبا : اونقدر گند کاری کرده که دیگه روش نمی شه حرف بزنه ! .......... لازم است بگویم سرنوشت آقای الف چه شد ؟

3- امیر خان می دانم شما مسئول این بخش نیستی اما نمی شود بگویی این تصویر روی جلد مجله ی فیلم را اینقدر بد انتخاب نکنند . در حالت عادی که سفارشی است اما حد اقل این شماره های ویژه را لطفا کمی رحم کنید . مگر پستر اینلند ایمپایر یا بازگشت چه ایرادی داشت که عکس هری پاتر گذاشتند ؟ پرونده را هم الان می خواهم بروم سر وقتش ! خیر است انشاالله ( با خودم عهد کردم یک کلام از نقد ها و مصاحبه ی دیوید لینچ را پیش از دیدن دوباره ی اینلند ایمپایر نخوانم )

4- به قول بیگانه ها : تنکس اِ میلبون سوفیا ! خدا را شکر ما هم پیش از اینکه بمیریم با نویسنده ی خوب دیگری آشنا شدیم ! البته ار حرف هایش بوی غم عجیبی بر می آمد ، بوی درد ، بوی تحمل نکردن این دنیا ....... بماند ! انشاالله در همین چند روزه کتاب هایش را تهیه می کنم ! فکر کنم اینجا پیدا کردنش سخت نباشد ، به هر حال همیشه کتاب واقعی بر کتاب مجازی برتری دارد .

5- پلیس ها را که گفتی یاد بدترین خاطره ی زندگکی ام افتادم ..... کاش می شد بگویم ..... آخه من این درد رو به کی بگم ...... یوسف ..........

6- خاطره خاونم توصبه می کنم زیاد به قول های این کتاب فروشی ها اعتماد نکنید . من خودم مدت ها دنبال کتاب " آداب بی قراری "گشتم اما پیدا نشد که نشد . یک کتابفروشی هم هر روز ما را می کشاند از این ور شهر پیش خودش که امروز شاید بیاد !

7- فعلا دیالوگ هایم ته کشیده ، بگذار بروم حلقه ی سبز را ببینم تا یک بغل دیالوگ بیاورم !

8- من خیلی بیشتر از این حرف ها می تونم بشمارم ، لازم است نشان دهم ؟

پی نوشت : به آخر کامنت که رسیدم دختر یکی از فامیل ها ( حدودا یک سال و نیمش است ) که بسی شیرین زبان است به زور آمد و خواست آخر کامنتم چیزی بنویسد ، به هر حال دلش را نمی شد شکست . این ها که می بینید حرف ها ی اوست ، راستش فکر می کردم کافیمان جذاب باشد ، اما نه اینقدر ! این هم کامنت آن کوچولو : بسم336غینسش5161یسش1شیت

یا حق

علی کوچولو
شنبه 19 آبان 1386 - 23:22

با کمی تأخیر به رضا بگم که حافظ هم از یزید وام گرفته. یعنی کار خبطی کرده؟ نه دیگه. این هم قسمتی از هنرشه. اون دیالوگی هم که از 21 گرم آوردی، من برداشت نافرمی ازش نمی کنم. آره دیگه. زندگی در همه احوال ادامه داره. حرف راستیه خب. چی کارش کنیم! اما اینکه گفتی من ترجیح میدم خدا رو میون کی کی اک ها بشناسم میدونی مثل چی میمونه. مثه زیر و رو کردن فاضلابه بَرا ضبط دُر و گُهر. و البته چیزی که زیاده فاضلابه، اونی که کمه گُهرفروشه. مگه نه؟

آجورلو حال دادی.

جواب نظر سنجی: من از فیلم های ترسناک اصلاً خوشم نمی یاد. دلیل اش هم واضحه. معافم کنید.

برا اسمم. هر جوری دوست دارید بنویسیدش. عطص، عتص، علی طهرانی صفا، علی (ت!)هرانی صفا، طهرانی با صفا، تهرانی بی صفا، علی خان، علی جان، علی کوچولو...

برا مهدی پورامین. حالا که رونویسی مده منم اینو براتو مینویسم. اسم کتاب و نویسنده هم بی خیالشششش.

- تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دلِ آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید...حکماً شیره اش هم مطبوعه؟

کریم نمی دانست "مطبوع" یعنی چه، اما سری تکان داد. درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد. دستی به سر علی کشید و گفت: "تبرکاً" بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش کشید.

- قبولِ حق... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکماً عاشقه، نفسش هم تبرکه... یا علی مددی!

مصطفی جوادی
يکشنبه 20 آبان 1386 - 1:7

امید جان بهتر است که اصلا ترجمه نشود این ring. یادم است که یک همچین بحثی توی دفتر روزنامه بین نیما حسنی نسب و محسن آزرم بود و نهایتا به این نتیجه رسیدند که این کمبودهای زبان گل و بلبل پارسی است. ring توی فیلم به خاطر آن حلقه دور چاه و خیلی چیزهای دیگر می تواند حلقه هم باشد.این واژه ای است که هر دوی این ها را می رساند ( زنگ تلفن و حلقه) که ما معادلی برایش نداریم.

اما نظر سنجی حنانه. کماکان به نظر من صحنه مربوط به بسته بندی پارو ، در خارش هفت ساله یک چیز دیگر است. فکر کنید مرلین مونرو توی خانه باشد و تو تا صبح مشغول بسته بندی پارو باشی! کی باور می کند!

و البته آپارتمان ، آنجا که جک لمون در حال باز کردن در برای شوهر خواهر طرف،دارد می گوید: دیگه تو خواب ازت سوء استفاده نمی کنم!

سوفیا
يکشنبه 20 آبان 1386 - 6:38

سلام به همگی

فقط می خواستم بگم که در این یک مورد با آقای عطص هم سلیقه ام. چون اصلا نمیتونم اغلب فیلمهای به اصطلاح ترسناک horreurیا slasherرو تحمل کنم. البته ظاهرا برداشت من از این کلمه با منظور آقای جوادی یکی نیست. فیلمهای لیست ایشان فیلمهای خیلی خوبی اند. به خصوص مورناءو و چشمان بدون چهره. راستی فکر می کنم منظور خاطره از مصیبت همان میزریmisery باشد.

(راستی این بحث منو یاد گفتگوهای آموزنده و شیرین آقایان حسنی نسب و حسن حسینی در برنامهء سینماچهار انداخت. نمیدانم آقای حسنی نسب چرا دیگر نمی نویسند ولی جایشان خالی است)

به امید غیایی(از بچه های قدیمی): آرزوی موفقیت در امتحانات

خاطره جان بازم مرسی. کاری نکردم.

در مورد وایلدر: اولین چیزی که به ذهنم اومد «بعضیها داغشو دوست دارند» بود. فعلا همون جملهء آخرش: nobody`s perfect

راستی اگه اجازه بدید من هم یه نظرسنجی راه بیندازم (یاد این نظرسنجی های فوتبال شبکه سه افتادم که مثلا می پرسه بهترین تیم دسته سوم فلان کدومه) لطفا بهترین اقتباس های ادبی در سینما را انتخاب کنید. ممنون

پی نوشت: حنانه خانم میل زدم.

دیالوگ: (سکانس قطار) من دخترم من دخترم من دخترم.........(بعضیها داغشو دوست دارند)

سوفیا
يکشنبه 20 آبان 1386 - 7:17

سلام

یک خبر که همین الان دیدم: نورمن میلر نویسندهء آمریکایی دیروز درگذشت.

مهدی پورامین
يکشنبه 20 آبان 1386 - 10:13

یادمه امیر قادری بعد از دیدن فیلم "رییس" در جشواره گذشته،یک یادداشت تو روزنامه "اعتماد" نوشت با این عنوان:""ما فیلمه کیمیاییی میخواهیم"".(امیر درست نوشتم؟!)....مثلا گفته بود چرا دوتا رفیق قدیمی که پس از چندین سال همدیگر را در سینما میبینند،نباید همدیگر رو بغل کنند؟!...ممکنه تکراری بشه؟...خب بشه..."ما فیلم کیمییایی وار میخواهیم"...

حالا حکایت ماست با "حلقــه سبــز" حاتمی کیا.... حلقه سبز خوب یا بد "حاتمیی کیایی" نیست!!!....دلایلش باشه واسه بعد.... شاید رضا و علی کوچولو یا حامد اصغری بدونند چرا.... من فقط اومدم با بغض کنم...پا رو زمین بکوبم و عین بچه کوچولـــو ها با گریــه بگم.... بابا ما به چه زبونی بگیم؟؟!!.... ""مــن فیلمــه حاتــمی کیــایــــــی میخوام!!"

دیالوگ این دفعه از حلقه سبز:

گلبهار: ...اما تو وجود خارجی نداری؟!

حسن : وجود داخلی چی؟؟..وجود داخلی هم ندارم؟!

مهدی پورامین

مصطفي انسافي
يکشنبه 20 آبان 1386 - 11:7

1. از ژانر وحشت فيلم هاي زيادي نديدم. پس تو نظرسنجي مصطفي شركت نمي كنم.

2. در مورد بيلي وايلدر مي خوام ياد كنم از سكانس بي نظير some like it hot كه توني كورتيس و مرلين مونرو (‌چرا اسم شخصيت ها يادم نمي آد؟ ) توي كشتي با همند (‌ توني كورتيس هي مي گه نمي شه!!!!! مرلين مونرو مي گه حالا يه بار ديگه امتحان كن!! ) و جك لمون توي هتل داره با اون مرتيكه چندش آور مي رقصه!!!!!!!!!!‌ و البته اين جمله كه No one is perfect. در مورد بيلي وايلدر ادامه خواهم داد.

3. به محمد حسين آجور لو: ممنون بابت تقديم به دانشجويان!!!!!!!!!! من دانشجو با اون چيزهايي كه نوشته بودي زمين تا آسمون فرق دارم. دارم متحول مي شم ( به شيوه ي داوود برره!!!!!!! )

4. مصطفي انسافي(پدر) و علي(ط!)هراني صفا(پسر) دارند با هم گپ مي زنند:

- سلام پسر...

- سلام پدر...

- خوبي پسر؟...

- ممنون پدر...

- چرا اين قدر زودجوش و حساسي پسر؟...

- هميني كه هست پدر...

- من مي گم ايرادي نداره كه كسي اسمتو غلط بنويسه پسر...

- آرمان هامون پس چي مي شه پدر؟...

- چه ربطي داره پسر؟...

- تو نمي فهمي پدر!...

امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 20 آبان 1386 - 11:19

سلام. امیدوارم که حال همه ی دوستان کافه از صاحبش بگیر تا بر و بچز جدید و قدیم خوب باشه. ببخشین که دیگه دیر به دیر میام سر می زنم (شاید هم تو دلتون میگین راحت شدیم از دست فک زدن های روزانه ی این پسر وراج ! ). بدجور کارام قر و قاطی شده.

1- چند بار دست داد تا نینوچکا رو تو حوزه ببینم اما نشد. اما فیلمنامه اش رو که مال نشر نیلا بود خواندم و کلی حال کردم. مردی برای تمام فصول و هم که از بچگی عاشق بوده ام.

2- در مورد نظر سنجی مصطفی عزیز باید بگم از کودکی فیلم های زیادی در ژانر وحشت دیده ام. به جز اسلشرهای دل به هم زن و آشغال این چند وقت اخیر (مثل این سری فیلم های اره )فیلم های خوبی در این ژانر پیدا می شه که اگه بار هنری بالایی هم ندارند لااقل در محدوده ی ژانر خودشون چیزی به درد بخوری به حساب می آیند ( البته شاهکار کوبریک - درخشش - ورای این حرفهاست). اما خب از نوسفراتوی مورنائو (که البته یکی از شاهکارهای اکسپرسیونیست هست) بگیر تا فیلم های کالت جرج رومرو و کشتار با اره برقی در تگزاس و همین حلقه و کینه. ولی انتخاب اولم کماکان فیلم کوبریکه : درخشش ( تلالو)

3- دیروز طبق معمول برای خرید کتاب رفته بودم روبروی دانشگاه . سر راهم به خونه سری به نمایشگاه مطبوعات زدم. متاسفانه سیاست چند سال اخیر مدیران فرهنگی کشور شده در حاشیه قرار دادن جشن های فرهنگی و هنری . نمونه اش را امسال در نمایشگاه کتاب دیدیم . این هم از جشن مطبوعات که سرد و بی روح بود و فاقد طراوت هر سالش. پرنده جلوی غرفه مطبوعات محبوب پر نمی زد و همه چیز رنگ و بوی رفع تکلیف داشت و در آخر چیزی جز تاسف نصیب بازدید کننده هایش نمی شد.

4- مدتی است نمی توانم فیلم ببینم. دارم دیوونه می شم. بدجور هوس فیلم های مورد علاقه ام رو کرده ام. گفتم حالا که نمی تونم حداقل چند تا دیالوگ از عشقم - شوکران - نقل کنم شاید به درد بخش دیالوگ های ماندگار سایت هم بخوره .

مهندس خاکپور ( حمیدرضا افشار) : ای کاش می مردم...! برکت از مردن هم رفته...!

---------------------------------------------

سیما (هدیه تهرانی) خطاب به فروشنده ی مغازه ی اسباب بازی فروشی: اوه اوه یعنی تخفیف بدین آقا...!

---------------------------------------------

سیما کنار باجه تلفن : ...با مهندس بصیرت کار فوری داشتم... موبایلشون جواب نمی ده... تهران تشریف آوردن...؟ کی حرکت کردن...؟ خب پس حتما یه سری به بیمارشون (این رو با لحنی کنایی می گه. منظورش خودشه) می زنن...

-----------------------------------------------------

سکانس معرکه ی پارکینگ :

محمود بصیرت ( فریبرز عرب نیا) : تو دقیقا از من چی می خوای سیما...؟

سیما : یه شناسنامه واسه ی بچه م...

پوزخند محشر عرب نیا جوابی زیبا به خواسته ی سیما است.

-------------------------------------------------------

سکانس آخر :

ترانه (رزیتا غفاری) چی بود...؟ کسی مرده بود...؟

محمود (بهت زده): آره...

ترانه : آخی...! بیچاره زن و بچه ش...!

محمود : آره...

------------------------------------------------------

چقدر هوس کردم برم یه بار دیگه فیلم رو ببینم!

خیلی مخلصم.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

محمد حسین آجورلو
يکشنبه 20 آبان 1386 - 13:30

دیروز کامنتی گذاشتم که الان نیست احتمالا « گم و گور » شده وقتی چیزی این قدر بی ارزش باشه که به راحتی « گم و گور » بشه دیگه چرا هی زور بی خودی ..........

عليرضا شيرنشان
يکشنبه 20 آبان 1386 - 13:38

اين ديالوگ پدرخوانده خيلي حال داد.

*pmj
يکشنبه 20 آبان 1386 - 15:9

خاطره آقایان؟ یادم نمی یاد!

سیمپسون ها؟ کجا؟ روی پرده؟ آخه ما خودمون 5شنبه 17آبان این فیلم رو نشون دادیم! پس شما از مشتری های دایمی انجمن ما باید باشی! ولی چرا هیچکدام از بچه ها شما رو نمی شناسند؟ جریان چیه؟ آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزنه؟

دوست روزنامه نگار من(ما) بهتره این دفعه با بچه های انجمن آشنا بشی تا قدرت دنیای رسانه و مطبوعات هم بتونیم استفاده کنیم؟ بد می گم؟

5شنبه این هفته اگه طبق برنامه پیش بریم Last Weekendداریم.

omid jafari
يکشنبه 20 آبان 1386 - 15:25

چرا همه کشته مرده مورینیو هستن؟مگه این آدم برای بردن تیمش دست به هر ترفندی نمیزنه؟مگر یادتون نیست که سه فصل قبل برای تضعیف روحیه سامویل اتوِِِِو تو بازی با بارسا چکار کرد؟بهتر نیست به جای شیفته همچین آدمی شدن قضاوتی واقع بینانه نسبت به او داشته باشیم؟حواستون هست که یک نمونه مورینیوی داخلی هم داریم تو ایران(آدرس:استقلال اهواز)که برای بردن دست به همه جور هوچی گری میزنه.به شخصه منکر جذابیت این جور آدمها نیستم ولی مواظبم همیشه که شیفته و شیدای اونها نشم.رای من برای فیلمهای ترسناکک1.جن گیر2.درخشش3.وکیل مدافع شیطان.چاکر همه هم هستیم

المیرا
يکشنبه 20 آبان 1386 - 16:16

جالبه!!!!!!

اگه ممکنه بگین کی این هفته نامه میاید؟

ممنونم

شهرزاد آریانا
يکشنبه 20 آبان 1386 - 17:10

خاطره آقایان

عزیزم مگه ما بخیلیم ؟ خدا کنه تو بتونی بر خلاف اسلافت یک کاری تو این روزنامه های بی فرهنگ شیراز بکنی. دوستان که نتونستن! من هم از این هفته افسانه می خرم فقط بخاطر تو!!!!

سحر همائی
يکشنبه 20 آبان 1386 - 18:53

با اجازه مصطفی در نظر سنجیش شرکت نکردم و دلائلش را هم به خودش گفتم .اینجا باز هم ازش عذر می خواهم.

درباره نظر سنجی حنانه اولین نکته" هیچ کس کامل نیست" پایان بعضی هاداغشو دوس دارن . یک جای دیگر هم هست که خیلی دوست دارم وقتی جک لمون بعد از رقصیدن با آزگود گیج شده و مرتب می گه : من می خوام باهاش ازدواج کنم دیگه هیچ وقت فرصت اینو ندارم که با یه میلیونر ازدواج کنم .تونی کرتیس می گه نه تو مشکل داری مشکل داری... جک لمون می گه آره هنوز با مادرش صحبت نکردم!

پایان آپارتمان هم هست که جک لمون به شرلی مک لین می گه پس تکلیف آقای شلدریک چی می شه ؟ می گه هر سال براش کیک میوه ای می فرستم .(قبلا جک لمون برای شرلی مک لین تعریف کرده بود که زمانی با زنی آشنا بوده و آن زن ازش جدا شده و حالا هر سال آن زن برای جک لمون کیک میوه ای می فرستد.)

و .... بیلی وایلدر پر است از این ظرائف . تا ابد هم بنویسیم تمام نمی شود.

Reza
يکشنبه 20 آبان 1386 - 20:23

به محمدحسین آجورلو : کتاب مورد نظر رو دارم ولی ازش همون قسمت تقدیم به.... که در بالا نوشتی رو خونده ام و دو سه ساله تو کتابخونم داره خاک میخوره .

به حنانه سلطانی : از بیلی وایلدر فقط دو تا فیلم بازداشتگاه 17 و سانست بولوار رو سالهای پیش دیده ام . آشنایی چندانی ندارم و تازه میخوام شروع کنم . نظرسنجی از تارانتینو و کیشلوفسکی داشتین هستم .