دانلود

 ته "سنتوری" :: سينمای ما ::

   





چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 12:53

ته "سنتوری"



این طولانی ترین روزنوشت تاریخ است، برای بستن پرونده سنتو.ری، و باز کردن دوباره این کافه. امیدوارم دوباره همه چیز راه بیفتد، کامنت ها برقرار شود و این ها.

حالا که همه چیز تمام شده، این بعضی یادداشت های من است درباره فیلم سنتوری که در این یکی دو سال اخیر نوشته ام. به ترتیب زمانی این جا ردیف شان می کنم، حالا که دیگر هیچ امیدی به اکران عمومی اش نداریم. بعدی است بخوانید شان. ولی این همه کاری است که از دست ام برمی آمد. پس انجام اش دادم.
 
بهشت و جهنم / دو شب سر صحنه علي سنتوري ( مجله فیلم - بهار 1385 )
بهرام رادان گفت ننويس و مي‌خواهم بنويسم. اين ايده معركه‌اش را كه مي‌گفت براي بازي در نقش علي سنتوري، فقط خوب خوب به خود داريوش مهرجويي نگاه كرده است. مهرجويي به عنوان يك بازيگر درجه يك. دو روزي كه سر صحنه علي سنتوري بودم، اين را فهميدم. نكته اصلي فقط اين است كه آقاي داريوش مهرجويي براي بازي كردن، عوض جلوي دوربين، پشت‌ آن را انتخاب كرده است. حالا عمري گذشته و تجربه‌هايي به دست آمده. پس ديگر خبري از كارگردان توي فيلم دختر دايي گمشده ( بهترين فيلم استاد؟ ) نيست كه همه‌اش نگران از بين رفتن "انعكاس رنگ افق توي چشم بازيگر"ش باشد. مهرجويي روي صندلي مي‌نشيند، ليوان گنده چاي‌ داغ‌اش را دست‌اش مي‌گيرد و از دور و بري‌ها مي‌خواهد كه اگر "نان و پنيري چيزي" دم دست‌شان است، او را بي‌نصيب نگذارند، تا نگاهي به دور و برش بيندازد و ببيند چطور مي‌تواند اين صحنه عادي و معمولي را زنده كند. بعد اين همه سال، او كارگرداني‌ است كه صاحب "قلمرو"ي شده و همكاري مثل محمدرضا شريفي‌نيا دارد كه همه‌اش مواظب حفظ حال و هواي اين قلمروست. اين جا، در محيط پشت دوربين و براي يك بيننده از همه جا بي‌خبر، چيز زيادي براي تماشا كردن وجود ندارد، اما سر و كله آن "اتفاق"اي كه اتفاقا هميشه بايد خودش بيفتد؛ بالاخره جايي اين گوشه و كنارها پيدا خواهد شد ( اين همان نكته‌اي است كه كارگردان توي فيلم دختر دايي گمشده، هيچ از آن سر در نمي‌آورد. )؛ از جايي پشت درخت‌هاي كاخ نياوران كه نور ماه رويش افتاده، يا خانه نيمه ساز به كثافت كشيده‌ شده‌اي در حوالي بلوار اوشان كه معتادهاي بدبخت از در و ديوارش بالا مي‌روند. درست وقتي آن لحظه سر برسد، اين صحنه و ماه، با هم درمي‌آيند.

پرده اول: دوزخ
وارد كه مي‌شوم، وحشت برم مي‌دارد، بس كه همه چيز واقعي به نظر مي‌رسد. اين جا محل اطراق علي سنتوري و چند تا معتاد ديگر در يك ساختمان نيمه‌تمام است. انتظارم ديدن چند تا بازيگر معروف بود كه پشت‌شان را خم كرده‌اند و به سنت معمول، براي بازي در نقش چند تا آدم معتاد، تودماغي و كش‌دار حرف مي‌زنند. اما چيزي در اين فضا وجود دارد كه سنگين‌اش مي‌كند. آدم‌ها اين ور و آن ور دراز كشيده‌اند، زير پتو يا كنار ديوار و از سقف، آب مي‌چكد، و دود و گرد و خاك، همه جا را پر كرده است. مهرجويي سر صحنه است و بهرام رادان، با چشم‌هاي وق‌زده و ردايي كه روي سرش كشيده، اين ور و آن ور پرسه مي‌زند. حسن پورشيرازي و صدرالدين حجازي هم با قيافه معتادهاي زار گريم شده‌اند. هنوز عنصر ترسناك فضا را پيدا نكرده‌ام. اين جا چيزي هست كه غير معمول‌اش مي‌كند. تورج منصوري و گروه‌اش براي تنظيم نور در مسير پر پيچ و خمي كه دوربين همراه بهرام رادان از ميان خرابه‌ها رد مي‌شود، زحمت مي‌كشند و دقت مي‌كنند. مهرجويي دارد سوراخ جوراب بهرام رادان را كنترل مي‌كند. يكي‌ از اين دو تا سوراخ بايد بزرگ‌تر شود. نور دارد مي‌رود و همه نگران‌اند. اين جا بام تهران است و آخرين زور نور خورشيد امروز، از بالاي سر آسمان‌خراش‌ها مي‌گذرد و توي اين ساختمان نيمه‌تمام مي‌افتد. انگار كه مقصدش اين جاست و زورش هم اين جا تمام مي‌شود و مي‌افتد. همين جور كه هوا تاريك مي‌شود، شعله‌هاي آتش‌اي كه مثل سكانس‌هاي محشر فيلم پدرخوانده 2، اين ور و آن ور روشن‌اند، خودشان را بيش‌تر نشان مي‌دهند. آن چيز ترسناك از فضا نمي‌رود، همان جا هست و نسبت عكس با نور خورشيد دارد. محمدرضا شريفي‌نيا لخت شده و براي بهتر و واقعي‌ درآمدن صحنه خودش را به آب و آتش مي‌زند. هم سيم لخت مي‌كند و هم توي بلندگو داد مي‌زند: آقايون محترم معتاد...
نور دارد مي‌رود و كم كم چيزهايي دست‌ام مي‌آيد. دارم به دليل واقع‌نمايي بيش از حد صحنه پي مي‌برم. فيلمبرداري شروع نشده، اما پاي يكي از سياهي لشگرها به لاستيك گير مي‌كند و نزديك است بيفتد. اين آقا از حالا دارد اداي معتادها را درمي‌آورد؟ سرم را مي‌چرخانم و حالا جور ديگري نگاه مي‌كنم. يكي از سياهي‌لشگرها سرش مي‌افتد و روي شانه‌اش و زير بغل آن يكي را مي‌گيرند تا ببرندش بيرون. تكان مي‌خورم. همه چيز روي ديگرش را نشان مي‌دهد. درست مثل سكانس آخر از شام تا بام رودريگز و تارانتينو. وقتي در صحنه‌هاي آخرش، چهره مشتري‌هاي نسبتا معقول كافه، تغيير مي‌كند... واي! پس اين‌ها همه معتاد واقعي‌اند. آدم‌هايي كه بازي نمي‌كنند، واقعا اين طوري هستند. و اين چيزي بود كه فضا را دم غروبي ترسناك و غريب مي‌‌كرد. مهرجويي اما همچنان دارد سر نور و سرعت حركت بازيگر و نوع لنز دوربين بحث مي‌كند. آمده‌ام سر از كار مهرجويي درآورم، اما جوگير شده‌ام. حالا مي‌توانيم در برابر فضاي خالي رو به رو بايستيم و چراغ‌هاي خانه‌ها و خيابان‌ها را ببينيم كه يكي يكي دارند روشن مي‌شوند. سر و صداي آقايان معتاد درآمده است: قرار است تا كي اين جا بمانيم؟ سر دسته سياهي‌لشگرها مي‌آيد تا آرام‌شان كند. معتادها اما نگران تختي هستند كه شهرداري در گرم‌خانه‌اي در اختيارشان قرار داده: "داداش فيلمبرداري هنوز تمام نشده." گروه زير نور كم جمع شده‌اند و منتظرند تا فيلمبرداري سكانس بعدي شروع شود. همه جا تاريك است، جز منظره پيش رو كه چراغ‌‌ها، مثل هميشه تهران را مثل لس‌آنجلس مايكل مان در فيلم مخمصه جلوه مي‌دهند. توي اين تاريكي، لازم نيست دنبال مهرجويي و گروه‌اش راه افتاد تا سر از كار جو حاكم بر صحنه درآورد. آن "اتفاق"اي كه قرار بوده بيفتد، قبلا افتاده. حالا فقط بايد هدرش ندهند. بايد دوربين را طوري بكارند كه چيزي از توي كادر نپرد. آقايان معتاد اما دست بردار نيستند. ادعا مي‌كنند كه اگر بيش‌تر از اين بمانند، مسئول گرم‌خانه، تخت‌شان را خواهد گرفت: "آقاي محترم، عزيز، برادر، چند بار بگوييم مشكل ما جنس نيست، مكان است." اين همان صداي كش‌دار واقعي است كه امروز جو را سنگين كرده. واقعيتي كه صحنه را بيچاره كرده، و رضا درميشيان‌اي كه بايد با اين جماعت نگران سر و كله بزنند. يكي به بقيه گروه مي‌سپارد كه خام دو پاكت سيگار نشوند: "فكر كن كه فردا ديگر تختي نداري بخوابي." عكس كه مي‌گيرم، يكي از معتادها نگاهم مي‌كند: "جاي عكس گرفتن يك ليوان چايي بيار بده دست ما". بايد بلند شوم بروم. امشب چيزي دستگيرم نخواهد شد. من كه عادت كرده‌ام همه چيز را - با فاصله - از روي پرده دنبال كنم. سردرآوردن از كار مهرجويي باشد براي بعد. وقتي فاصله بيش‌تري با اين واقعيت لعنتي داشته باشيم. امشب حتي بهرام هم با آن گريم عجيب و غريب‌اش به درد گپ زدن نمي‌خورد. از اين يكي كه چيز زيادي درنيامد. حالا بايد ماجراي آن شب ديگر را براي‌تان تعريف كنم.

پرده دوم: بهشت
كلي هنرجو و علاقه‌مند سينما جمع شده‌اند در محوطه كاخ نياوران تا شاهد كنسرت علي سنتوري باشند. علي در اين سكانس حالش خوب است. هنوز معتاد نشده و كلي طرفدار دارد. جماعت روي صندلي‌هاي‌شان نشسته‌اند و گروه دارد روي سن به كارش مي‌رسد. برعكس آن ساختمان نيمه تمام آخر دنيا، اين جا حسابي شيك و پيك است. كار گروه كه تمام شد، داريوش مهرجويي خواهد آمد. گروه علي سنتوري، ساز به دست، منتظر مهرجويي نشسته‌اند. رهبر اركستر و همه چيز ديگر امشب خود فيلمساز است كه ظاهرا عين خيال‌اش نيست. چند ساعت گذشته و هنوز كار به جايي نرسيده كه مهرجويي سر صحنه بيايد. نورها را تنظيم مي‌كنند و جاي دوربين‌ها را، هنرورها و تماشاگرهاي علاقه‌مند را، در يك شب خوش بهاري كه در كاخ نياوران، سرد هم هست.
طول و عرض صحنه را نگاه مي‌كنم و اميد چنداني ندارم. در اين شب سرد كه همه گول هواي دزد بهار را خورده‌اند، با خواننده‌اي كه قرار است لب بزند و مردمي كه مي‌دانند خواننده واقعي را به چشم نخواهند ديد و چند نفر ديگر روي صحنه كه دارند اداي ساز زدن را درمي‌آورند و كارگرداني كه هنوز كه هنوز است، سر و كله‌اش پيدا نشده. صداي خواننده براي لحظه‌اي در محوطه كاخ مي‌پيچد: رفيق من سنگ صبور غم‌ها... صدا قطع مي‌شود و كيفيت صداي بلندگو هم خوب نيست. قاعدتا بايد كنسرت بي‌مزه‌اي از كار دربيايد در فضايي كه برعكس صحنه قبلي، همه‌ چيزش قلابي به نظر مي‌رسد و آدم‌هاي پشت و جلوي دوربين‌اش خسته. فقط نور ماه‌اش جالب است و منظره درخت‌ها و چمن‌هايي كه در غياب نور خورشيد و موقع بازتاب اين نور اندك، شكل و شمايل عجيب و غريبي پيدا كرده‌اند. اما از اين تك و توك چيز ديدني در اين باغ قرار نيست اثري جلوي دوربين باشد. همه چيز ختم مي‌شود به همان خواننده و نوازنده و بيننده قلابي كه هيچ حس و حالي توي صورت‌شان نيست.
بالاخره مهرجويي وارد مي‌شود. يك بلندگو مي‌دهند دست‌اش. انگار نه انگار كه در مقياس‌هاي سينماي ايران، اين يك صحنه نسبتا عظيم است. نگراني توي صورت‌اش نيست. به خبره‌ي كاري مي‌ماند كه مي‌داند مي‌تواند كارش را جمع كند. برعكس اغلب ما، از كارش نمي‌ترسد، مثل سلماني‌ها و خياط‌ها و نقاش‌هاي قديمي كه توي كوچه پشتي مجله فيلم، نشسته‌اند و آرام دارند كارشان را مي‌كنند. رضا درميشيان در مقام دستياري كه حالا ديگر كاملا روحيه و سليقه استاد را مي‌شناسد برايم مي‌گويد: "اين طوري نگاه‌اش نكن. حواس‌اش به همه چيز هست." او و بقيه عوامل پشت دوربين، فضا را آماده كرده‌اند و به جزئيات صحنه چشم داشته‌اند. قرار است ترانه ضبط شده با صداي محسن چاووشي از بلندگو براي ملت پخش شود و بهرام رادان جاي خواننده لب بزند، مردمي هم كه تا اين ساعت شب اين جا نشسته‌اند و قرار است رادان و گروه‌اش را تشويق كنند. آن صدا باز پخش مي‌شود:
رفيق من سنگ صبورغم‌ها به‌ديدن‌ام بيا كه خيلي تنهام
مهرجويي هم‌چنان نقش يك آدم بي‌خيال را بازي مي‌كند. بلندگويي دست‌اش مي‌دهند تا صداي فرماندهي‌اش را ول كند. ( اين "صداي فرماندهي" براي يك كارگردان را در يكي از گفت‌ و گوهاي قديمي جان فورد خواندم، منتظر بودم جايي ازش استفاده كنم. ) دور و بر صحنه پرسه مي‌زند و گوشه و كنارها را بازديد مي‌كند. خونسرد و آرام. چيزي از وجود يك بچه شيطان، توي صورت و بدن‌اش مانده كه موقع تماشاي حركات‌اش نمي‌شود فراموش‌اش كرد. چند سال پيش توي يك سخنراني ديدم‌اش كه حال حرف زدن نداشت، در جواب سوال‌هاي پيچيده مخاطبان عشق هنر هم به منتقد- فيلسوف‌هاي كنار دست‌اش مي‌گفت: فلاني تو يه حرف‌هاي خيلي جالبي درباره رابطه سنت و مدرنيسم توي فيلم‌هام مي‌گفتي؟ مي‌شه الان براي مردم دوباره اونا رو تكرار كني؟ بعد كه آقاي جدي و عميق، پشت ميكروفن جا به جا مي‌شد تا اين بار صداي منتقدانه‌اش را درباره بازتاب رنگ افق توي چشم بازيگر شروع كند، آن وقت مهرجويي توي صندلي‌اش جا به جا مي‌شد، لبخند شيطنت‌آميزي مي‌زد و حسابي ذوق مي‌كرد!
بعد از يك گشت و گذار كوچك و به اندازه در اطراف سن، داريوش مهرجويي، اردهايش را شروع مي‌كند: "اين كاغذهاي سبز رو از پشت كاغذهاي نت بردارين." ( اه، راست مي‌گويد، چرا به فكر من نرسيده بود كه يك ساعت ايستاده بودم و مثل بز به صحنه نگاه مي‌كردم. ) "اين سنتور رو هم بذارين وسط... بهرام بياد اين جا وايسته. بقيه دو طرف‌اش بشينن. شما دو تا قرينه باشين... حالا اين دستگاه حباب‌ساز رو هم ببرين طبقه بالا..."
اين دستگاه حباب را كه بعدا به شخصيت محبوب مهرجويي در اين سكانس تبديل خواهد شد، روي زمين گذاشته بودند تا دانه‌هاي حباب را پرت كند توي صحنه، حالا كه رفته بالا، حباب‌ها از آن پر مي‌كشند و مي‌ريزند روي صحنه. حباب‌ها حالا بر جاذبه زمين غلبه كرده‌اند، كمتر زور مي‌زنند، همان طور كه مهرجويي، هر چيز بازدارنده‌اي را كه در صحنه، بوي "زور زدن" بدهد، يكي يكي دارد از جلوي دوربين ورمي‌چيند. اما جاي دستگاهي كه دود مي‌پاشد روي صحنه كنسرت، انگار درست است. بعد كارگردان مي‌رود جلوي صحنه، مي‌رود سراغ ميكروفن: "اين از اين بي‌سيماس؟ آره؟ خب، بهرام وسط آوازت اينو بردار و يه دوري تو صحنه بزن. بعد دوباره بذار سر جاشو كارتو ادامه بده... فقط ببين. لم برداشتن و گذاشتن‌اش دست‌ات بياد كه وقتي وسط آواز دوباره بخواي بذاري سر جاش، ناجور نشه. آره..."
گفتم كه. هر چيزي كه بوي زور زدن بدهد، حذف مي‌شود؛ بوي "انعكاس رنگ افق در چشم بازيگر". حتي برداشتن و گذاشتن ميكروفن.
"همه چيز آماده‌اس؟ نور، دود، حباب، مباب؟"
حالا مي‌فهمم تلاش شريفي‌نيا براي آماده كردن كامل صحنه قبل از رسيدن كارگردان به چه دردي مي‌خورده. مهرجويي در امنيت كامل، فقط آمده تا فوت كوزه‌گري را به‌ صحنه اضافه ‌كند. بالاخره هم كه همه چيز را بي‌خيال مي‌شود و بلندگو به دست، مي‌رود آن پايين، جلوي تماشاگران و رو به صحنه مي‌نشيند، رضا درميشيان هم كنارش، فيلمنامه به دست. ترانه اصلي فيلم شروع مي‌شود و صحنه را تست مي‌كنند:
مجنونم و دل زده از خيلي‌ها خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها
مهرجويي با آدامس توي دهان‌اش بازي مي‌كند. هيچ دكتري ادامه استفاده از آدامسي را كه اين قدر بين انگشت شست و نشانه فشرده شود، توصيه نمي‌كند:
"آقايون نوازنده. يك كم سرتون رو تكون بدين، مثل چوب وانستين. آقاي ضر‌ب‌زن، چرا حواس‌ات نيست؟"
"حواس‌ام هست آقاي مهرجويي."
"خب، من الان چي گفتم؟"
طفلكي با ضرب توي بغلش، رو به روي اين همه تماشاگر، مات و حيران مانده است.
"ديدي گوش نمي‌كردي؟ گفتم يه تكوني به خودت بده. همين جور سيخ نشين. خب، همه چيز آماده‌اس؟ دود، مود، حباب، مباب؟!"
معلوم است كه با اين كلمه‌هاي دود و حباب و بلندگويي كه توي دست‌اش گرفته و آدامسي كه توي انگشتان‌اش مي‌فشارد؛ حسابي دارد خوش مي‌گذراند. درست مثل بهرام رادان كه با ريش و موهاي بلندش، و لباس بلندي كه تنش كرده‌اند، خوش است، و اين تظاهر شيرين كه اصلا حواس‌اش به واكنش چند صد نفري كه آن پايين نشسته‌اند و دارند نگاهش مي‌كنند، نيست.
"داريم فيلم مي‌گيريم، يه وقت كسي از اون پشت وارد نشه سرش از پشت شيشه‌ها ديده شه؟!"
"نه آقاي مهرجويي، در قفله".
"قفل نيست. پس اين آقا كيه اومد بيرون؟"
"رفته بود دستگاه حباب‌ساز رو چك كنه."
"آقاي حباب بيا بيرون. مي‌گيريم، تورج حاضري؟ دود، مود، حباب، مباب."
فرامرز فرازمند آرام از پشت مهرجويي رد مي‌شود. مهرجويي همچنان كه دارد با آدامس‌اش بازي مي‌كند:
"چه طوري فرامرز؟"
به فرازمند نگاه مي‌كنم كه تا وقتي مهرجويي اسم‌اش را گفته و حال‌اش را پرسيده، نيم كيلومتري از ما دور شده و دارد بين درخت‌هاي آن ور كاخ قدم مي‌زند.
"آماده‌اي بهرام؟ آقايون متخصصين نور و حباب مباب، رفتين پايين؟ آدم اضافي تو صحنه نيس؟"
اولين برداشت گرفته مي‌شود، رفيق ضرب زن ما، حالا حسابي سرش را بالا و پايين مي‌برد و تكان مي‌دهد. مهرجويي مي‌رود سراغ رادان:
"بهرام موقع آواز خوندن، يك كم بالا و پايين بپر، حالي به خودت بده. مردم‌ام حال مي‌كنن."
بلندگو را دست‌اش مي‌‌گيرد و برمي‌گردد طرف جماعت.
"آقايون و خانوما توجه داشته باشين. گروه رو تشويق كنين. هر جاي آواز كه خوش‌تون اومد، يه دستي، سوتي، چيزي..."
دوباره مي‌نشيند روي صندلي و بلندگوي محبوب‌اش را مي‌گيرد دست‌اش:
"همه چي آماده‌اس؟ دود، حباب، نور..."

و بالاخره دود و نور همه جا را پر مي‌كند، بهرام رادان با ميكروفن‌اي كه از پايه جدايش كرده، با آن مو و لباس بلند روي صحنه بالا و پايين مي‌پرد، چيزي از نور ماه و سايه درخت‌ها توي صحنه هست، تماشاگران نشسته‌اند و با شور و شوق نگاه مي‌كنند، آقاي ضرب زن، سرش را محكم تكان مي‌دهد و حباب‌ها از آن بالا مي‌ريزند پايين. صداي محسن چاووشي از بلندگوها شنيده مي‌شود:
رفيق من سنگ صبور غم‌ها به ديدن‌ام بيا كه خيلي تنهام
هيشكي نمي‌دونه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل‌زده از ليلي‌ها خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها
نمونده از جووني‌هام نشوني پير شدم، پير تو اي جووني

تنهاي بي‌سنگ صبور خونه سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست موندي و راه چاره نيست
اگر كه هيچ كس نيومد سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش طاقت بيار و مرد باش

كسي ترانه قشنگ فيلم را قطع نمي‌كند. همه چيز كه تمام مي‌شود، داريوش مهرجويي دست‌هايش را بلند مي‌كند و محكم كف مي‌زند، بعد انگشت‌هايش را مي‌كند توي دهن‌اش و بلند سوت مي‌كشد، مردم هم پايه شده‌اند... اين جا همه چيز جان گرفته است. صحنه بالاخره مثل آن يكي زنده شده است.

ميزبان ايمان‌اش را به دست آورده؛ و اين يك ضيافت كامل است ( درباره داریوش مهرجویی، قبل از نمایش فیلم در جشنواره فجر / ماهنامه نسیم – زمستان 1385 )

نمايش سنتوري در جشنواره امسال فيلم فجر، انتظاركش‌مان كرده است. منتظريم ببينيم اين بار داريوش مهرجويي با آن قيافه‌ كيت ريچاردز ( گيتاريست گروه رولينگ استونز ) مانندش چي كار كرده و چه فيلمي ساخته. از آقاي داريوش مهرجويي اين سال‌ها و اين روزها؛ چنين تصويري در ذهن داريم: يك مرد احتمالا پير با نمك و سرحال و تيزهوش و شيطان، كه اين ور و آن ور سرك مي‌كشد و هر چي چيز دوست داشتني و شيرين و لذيذ پيدا مي‌كند، يك نفس بالا مي‌برد و اين قدر با معرفت هست كه اين عيش و صفا را با تماشاگران آثارش هم قسمت كند. اين است كه حتي وقتي فيلم نه چندان موفق و البته تلخي مثل بماني درباره خودسوزي دختركان مظلوم در جنوب مي‌سازد، باز حواس‌اش هست كه چند تا عنصر مفرح داخل‌اش بگنجاند، گيرم كه گنجاندن اين عناصر مفرح در چنين فضا و جغرافيايي خيلي سخت و دشوار باشد. پس بايد چشم بچرخانيم و مخمل آتشين دوخته شده روي لحاف‌ها را در اين فيلم ببينيم يا پيرزن - پيرمردي كه روي تخت صاحبخانه بازي‌شان مي‌گيرد و از همه اين‌ها مهم‌تر يك دانه شامپوي تخم مرغي داروگر كه زردي‌اش از روي طاقچه اتاق محقر مرد مرده‌شور توي چشم مي‌زند. داريوش مهرجويي جايي ميان اين‌هاست: بين نمايش خشونت تلخ خودسوزي دخترها و شوخي پيرزن و پيرمرد روي تخت. جايي بين مسئوليت پذيري و ولنگ و وازي و بي‌عاري. جايي بين شناخت اجتماعي و رستگاري فردي. جايي ميان شك و ايمان.
***
اين طوري است كه در كارنامه فعاليت‌هاي داريوش مهرجويي، همه جور فيلم و همه گونه ماجرايي را مي‌شود سراغ كرد. خيلي كه بخواهيم به اين افكار و آثار نظم بدهيم، مي‌توانيم اين فيلم‌ها را با حس زمانه‌اي كه در آن ساخته شده‌اند، ربط بدهيم و مانند كنيم. مثلا توجه به اين نكته كه فيلمي مثل گاو در دوران اوج فعاليت‌هاي اجتماعي و ارزش‌هاي توده‌اي ساخته شده و تلقي كه از هنر متعهد و والا در آن روزگار مي‌شد سراغ كرد، و سي و چند سال بعد و سر فيلم ديگر مهرجويي، يعني مهمان مامان، با مردمي طرف هستيم كه زور مي‌زنند تا حداكثر حظ را از لحظه لحظه زندگي‌شان ببرند. به اين ترتيب مهرجويي به جز يك دوره چند ساله در حوالي انقلاب كه بيش‌ترش در فرانسه گذشت، هميشه روي خط اول فعاليت‌هاي فرهنگي و تاثيرات اجتماعي حركت كرده. هم در اوج جنگ فيلم ساخته، هم در دوران سازندگي و هم در سال‌هاي اصلاح‌طلبي و افزايش محرك‌هاي اجتماعي. او هم ملودرام ساخته ( ليلا ) و هم كمدي ( اجاره‌نشين‌ها ). هم فيلم نمادگراي فلسفي ( پري ) و هم فيلم نوجوانانه ( شيرك ). پس هستند كساني كه متهم‌اش كنند در كنار رو كردن استعدادهاي انكار ناپذيرش نان به نرخ روز خورده و در عين حال هواداراني هم دارد كه مي‌پندارند او روح زمانه را درك مي‌كند و هر بار حرف تازه‌اي از چنته روزگار و دوراني كه در آن زندگي مي‌كند، بيرون مي‌كشد. من البته با اين گروه دوم موافق‌ام. هر چند بعضي فيلم‌هاي مهرجويي را دوست ندارم و بعضي‌هايش را زيادي دوست دارم. ته صداقت به نظرم گفتن يك حرف و ايستادن سر يك عقيده نيست. آدم‌هاي خالص اتفاقا مثل نسيم دور بلور زمانه‌شان پرواز مي‌كنند و نقشي از آن چه در آن لحظه بهترين به نظر مي‌رسد، بر اين بلور به جا مي‌گذارند. اين طوري است كه چه سانسور شديد بوده، چه نرم، چه دوران جواني بوده چه روزگار ميان‌سالي، مهرجويي فيلمي ساخته و حرفي زده كه معمولا به نظر مي‌رسد بهترين واكنش نسبت به اتفاق‌هايي است كه در آن لحظه افتاده است.
***
تناقض‌ها اما هنوز تمام نشده. داريوش مهرجويي موفق شده در عين اين همراهي با روح زمانه و تغيير و تحولات كلامي و ژانري و ذهني، اطراف‌اش را ايزوله و بسته نگه دارد. كمتر اجازه داده كسي وارد خلوت‌اش شود و با حرف و نقدش روي‌ خود استاد و فيلم‌هايش تاثير بگذارد. اغلب ايده‌هاي ضايع و سطحي منتقدان ايراني در باب هنر والا و مسئوليت هنرمند، چندان روي مهرجويي تاثير نگذاشته. قبل از هر چيز بايد به اين نكته توجه كنيم كه داريوش مهرجويي كارگردان خيلي خوبي است. يعني ريتم درون هر كادر را مي‌شناسد. معني بازي خوب را مي‌فهمد. جوري در شخصيت و ذهنيت اغلب بازيگران نقش‌هاي اصلي فيلم‌هايش نفوذ كرده و « آن »شان را بيرون كشيده كه طفلي‌ها معمولا ديگر از قالب آن نقش و آن شخصيت بيرون نمي‌آيند. درام را مي‌شناسد و در بيرون كشيدن حس مورد نظرش از صحنه و انتقال‌اش به تماشاگر موفق است. كي بايد گريه كند و كي بايد بخندد. اين طوري است كه حتي در سنگين‌ترين فيلم‌ها و سكانس‌هاي مهرجوييِ كارگردان، تماشاگر احساس خستگي نمي‌كند. چون ريتم و بازي و دكوپاژ و ضرب ديالوگ‌ها درست است و نمك به اندازه‌اي به صحنه اضافه شده است.
اما منتقد ايراني كه معمولا حواس‌اش به اين چيزها نيست. فيلم آرماني آقاي منتقد از ميان آثار داريوش مهرجويي، همچنان گاو است. فيلمي كه بشود درباره نشانه‌ها و نمادها و دال و مدلول‌هايش حرف زد. فيلمي كه بيش از آن كه قدرت‌اش را از زندگي بگيرد، از « معنا »ي نشانه‌هايش مي‌گيرد. يعني همان چيزي كه منتقد مي‌تواند بياورد روي كاغذ و درباره‌اش بنويسد و حرف بزند. منتقدها معمولا كارگردان‌هاي ايراني را هل مي‌دهند به اين سمت، با اين وجود مهرجويي هيچ وقت دستگاه قطب نماي خودش را كنار نگذاشته. هميشه مورد نظر و تحسين منتقدها بوده، اما ارزش‌هاي كارش را بر اساس نظر آن‌ها تنظيم نكرده. مثلا كمتر كسي بين سينمايي‌نويس‌ها به اين نكته توجه كرده كه مهرجويي چه قدر خوب ديالوگ‌هاي ظاهرا پيش پا افتاده زندگي روزمره را خرد مي‌كند و مي‌نويسد و بين بازيگرهايش تقسيم مي‌كند. اما او هميشه در اين مسير پيشرفت قابل ملاحظه‌اي داشته. كمتر كسي به طنز ناب مهرجويي، نه فقط در كليت يك داستان احتمالا سمبليك مثل اجاره‌نشين‌ها، كه در جزئيات يك سكانس عادي توجه كرده. اما مهرجويي باز به خودي خود قدر امتيازهايش را دانسته و منتظر حرف و اشاره اين و آن نمانده است. تازه درباره اصلي‌ترين تصميم مهرجويي هنوز مانده كه حرف بزنيم. راهي كه او كاملا بر خلاف جماعت تحسين كننده‌اش پيمود و در دختر دايي گمشده و مهمان مامان به اوج‌اش رسيد. راهي براي طلب شادي و شادكامي. براي رسيدن به ايمان و اميد در برابر ترديد و ترس. مسيري كه براي رسيدن به وادي وجد و سرخوشي طي كرد.
***
فيلم مركزي دنياي داريوش مهرجويي، « دختر دايي گمشده » است. يك فيلم كوتاه كه شايد بهترين اثرش باشد و در ميان چند اپيزود ديگر از تكه فيلم‌هايي موسوم به قصه‌هاي كيش و قصه‌هاي جزيره يا يك همچين چيزهايي، مهجور ماند و گم شد. « دختر دايي گمشده » داستان يك گروه فيلمسازي است كه جواني را بالاي برجي مي‌فرستند تا بنا بر فيلمنامه‌اي كه در اختيار دارند و آقاي كارگردان آن را نوشته، فيلمي بسازند. اما جوان بالاي برج عوض اين كه حواس‌اش به دستورهاي كارگردان باشد، با دختر دايي گمشده كه ناگهان از آسمان به سراغ او آمده، مي‌روند عشق و حال. اين پايين و روي زمين، كارگردان بيچاره هزار و يك جور ايده براي بلند كردن و بالا بردن بازيگر دارد. در دنيايي كه اگر خوب نگاه كني و دل بدهي، عشق‌ات ناگهان از آسمان نازل مي‌شود، كارگردان روي زمين، گروه فيلمبرداري‌اش را ذله كرده تا آن چه را خودش مهم مي‌پندارد از سر صحنه بيرون بكشد. بازيگر بالاي برج اما فارغ از اين تعلقات، با دختر دايي‌اش در آسمان‌ها پرواز مي‌كند و عين خيال‌اش نيست. جهان فيلمسازي داريوش مهرجويي هميشه ميان اين دو قطب سرگردان بوده است. بين زمين و آسمان، بين ترديد و ذهنيات و از طرف ديگر ايمان كامل و تسليم شدن به معشوق. و حالا حرف من اين است: هر چه قدر كه گذشته، سن و سال آقاي مهرجويي هر چه قدر كه بيش‌تر شده، او به سمت دنياي بازيگر فيلم دختر دايي گمشده و حالي كه با معشوق‌اش مي‌كند، رفته تا كارگرداني كه اين پايين، با كلمات و معناي‌شان و تناقض‌هاي موجود در بخش‌هاي مختلف ذهن‌اش درگير است. تا پيش از اين مهرجويي اين شور و وجد را در لابه‌لاي صحنه‌هاي فيلم‌هاي نشانه و معنادارش مي‌آورد و حالا بعد از دختر دايي گمشده و درخت گلابي كه فيلم‌هاي دوران گذار هستند، در مهمان مامان تمام فيلم به چنين ضيافت پر از ريتم و وجد و شور و حالي شبيه شده است. مسيري براي بيرون آمدن دل از جان. براي رقصي چنين ميانه ميدان. براي پهن كردن يك سفره پر از غذا براي مهمان. و كيست كه نداند چنين شور و حالي، پاداش گذشتن از دايره ترديد است. گيرم كه تراشه‌هايي از دوران بي‌ايماني و ترديد هنوز بر ذهن باشد.
***
و حالا سنتوري قرار است خيلي چيزها را مشخص كند. با ديدن‌اش قرار است بفهميم كه اين وجد و شور و حال مي‌تواند ادامه داشته باشد يا ترديدها و نشانه‌ها و دوباره برگشته‌اند؟ كه قرار است در آسمان پرواز كنيم يا دوباره برگرديم روي زمين؟ و آن وقت تازه اين سوال پيش مي‌آيد كه: در چنين مرحله‌اي ديگر چه فرقي است بين زمين و آسمان؟


آقايان مسئول جشنواره، سلام...( درخواست برای اکران فیلم در جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر / روزنامه اعتماد – زمستان 1385 )

مشكلي نيست آقايان. همه آرام هستيم. همه خوشحال هستيم. هيچ جور جنگ و جدالي در كار نيست. فقط خونسرد و راحت، مي‌خواهيم حرف بزنيم تا به نتيجه برسيم. كه به يك جور راه حل عملي برسيم. تا سنتوري داريوش مهرجويي نمايش داده شود.
از آقايان مدير مسئول جشنواره مي‌خواهم همت كنند و مجوز نمايش فيلم مهرجويي را صادر كنند. اين خواسته زيادي نيست. تقصير خودشان است كه به ما وعده داده‌اند. مسئله حق و حقوق و اين‌ها نيست. فعلا دعوا نداريم. فعلا سنتوري مي‌خواهيم. مي‌توانيم فرض كنيم كه شما پدران ما هستيد. كه ما هنوز جوانيم و خيلي چيزها را نمي‌دانيم. فرموده‌اند به فرزندان‌تان وعده‌اي ندهيد كه نتوانيد عملي‌اش كنيد. شما اعلام كرده‌ايد كه قرار است سنتوري را روي پرده ببريد. كه در جشنواره فجر قرار است سنتوري ببينيم. حالا كه وقت‌اش رسيده، حالا كه انتظار كشيده‌ايم، لطفا به قول‌تان عمل كنيد. باور كنيد مشكلي پيش نمي‌آيد. باور كنيد ما آدم‌هاي با جنبه‌اي هستيم. كه قدر زحمت‌هاي شما را مي‌دانيم.
امسال انگار قرار است منتقدها و خبرنگارها را تحويل بگيريد. ديشب رفتيم سينما فلسطين كه سينماي ويژه مطبوعات است، تا كامپيوتر سايت سينماي ما را آن جا علم كنيم. همه داشتند زحمت كشيدند. همه به ما كمك كردند. در اين مدت همه جور همكاري با ما شده. بيش‌تر از آن چيزي كه انتظار داشتيم. بيش‌تر از آن چه كه فكرش را مي‌كرديم. ديشب در سينما فلسطين، ديدم كه براي نويسنده‌هاي سينمايي ميز و صندلي چيده‌ايد. سينما فلسطين برعكس سينما صحرا جاي آبرومندي براي نشستن و حرف زدن است. معلوم است تحويل‌‌مان گرفته‌ايد. دليلي براي گله كردن نداريم. اين مستند بلندي هم كه ساخته‌ام، يعني « آقاي كيميايي » را در جشنواره نمايش مي‌دهيد. مشكل مميزي نداشت، ولي آن قدر فيلم را براي دل‌مان ساختيم، آن قدر از ته دل‌مان ساختيم، كه شخصا انتظار زيادي نداشتم تا سليقه مشكل‌پسندتان را راضي كند. اما شما به فيلم كمك كرديد. مسير ورودش به جشنواره خيلي راحت طي شد. يك دفعه ديديم توي برنامه جشنواره است. اصلا انگار امسال خواسته‌ايد به جوان‌ها راه بدهيد. ميدان بدهيد. اين را از بخش مسابقه فيلم‌هاي داستاني بلند هم مي‌شود فهميد. اين‌ها را نوشتم كه فكر نكنيد اين چيزها را نمي‌بينيم. كه فقط مي‌خواهيم عيب بگيريم. ولي گفتم كه؛ در ضمن مي‌خواهيم به نتيجه برسيم. همه‌اش همين است و جز اين نيست. مي‌خواهيم كاري كنيم كه وعده‌تان را عملي كنيد. كه سنتوري را كه اين قدر منتظر ديدن‌اش هستيم، نشان‌مان دهيد. همه مي‌خواهيم جشنواره رونق بيش‌تري داشته باشد. اين يك نياز و اشتياق دو طرفه است. پس لطفا قلم‌تان را روي كاغذ صدور مجوز بچرخانيد. لطفا امضايش كنيد. ما كه دو طرف ميز نيستيم. در يك جبهه هستيم. فقط بار مسئوليت روي دوش يكي هست و يكي نيست. مگر ما چند تا داريوش مهرجويي داريم؟ مگر چند تا مهمان مامان داريم؟ سفره انداختن مهمان مامان يادتان رفته؟ اولين بار در همين جشنواره خودتان فيلم را ديديم. در جشنواره خودمان. و حالا به نظر مي‌رسد مهرجويي به مرحله‌اي رسيده كه مي‌خواهد براي تماشاگرهايش سفره پهن كند. كه اطعام‌مان كند. سنتوري ساخته شده كه تماشاگران‌‌اش را مثل همسايه‌هاي آن خانه فكسني كه دور سفره غذا نشسته بودند، به وجد بياورد. از دختر دايي گمشده به بعد، داريوش مهرجويي توي خط ايمان افتاده. روز به روز دارد از شخصيت كارگردان شكاك آن فيلم فاصله مي‌گيرد. فيلم غمگين هم كه بسازد، باز سرحال مي‌سازد. ايمان مهرجويي به لحظه‌هاي زندگي و وجد حاصل از تجربه آن را از دست ندهيم. در زمانه ما آدم سرحال كم پيدا مي‌شود. اغلب « زمين‌گير و دست به ديوار »يم. حالا كه يكي پيدا شده كه مي‌تو‌اند سفره پهن كند، فرصت را از دست ندهيم. مي‌گويند سنتوري فيلم تلخي است، و باز اين كه مي‌گويند وجدآور است. اين لحن پيچيده‌اي است كه هر هنرمندي، هر فيلمسازي به آن نمي‌رسد. كمك‌مان كنيد. به اندازه كافي در جشنواره فيلم دست به ديوار داريم. فيلم بيچاره، فيلم پشت ميز ساخته شده، فيلم بي‌خلسه. اين يكي را از ما نگيريد. باور كنيد با نمايش‌اش هيچ اتفاقي نمي‌افتد، همان جور كه با نمايش دوباره همه آن فيلم‌هاي نمايش داده نشده سال‌هاي پيش، هيچ اتفاقي نيفتاد.
آقايان مسئول جشنواره فيلم فجر، شما كه آن طرف ميز نيستيد. همه دور يك سفره نشسته‌ايم. گور باباي حق و حقوق. دارم از رونق جشنواره‌اي حرف مي‌زنم كه مال همه ماست. كه قرار است حظ‌اش را همه با هم ببريم. بيا، شاهد از غيب رسيد. همين حالا كه رسيده‌ام ته اين يادداشت، خسرو نقيبي SMS زده كه هورا، اين ده روز دارد شروع مي‌شود. مي‌بينيد كه چه قدر خوشحاليم؟ كه جشنواره‌مان را دوست داريم؟ پس قربان دست‌تان، اين سنتوري را براي ما اكران كنيد. از مروت نيست كه شما ببينيد و ما نبينيم. اصلا ما و شما ندارد. مگر قرار نيست دور هم، همه با هم تازه‌ترين اثر داريوش مهرجويي را تماشا كنيم؟ اين طوري به هم نزديك‌تر هم مي‌شويم. باور كنيد. ببينيد كي گفتم.

مسعود سنتوري( یادداشت بعد از تماشای فیلم / روزنامه اعتماد – زمستان 1386 )


جشنواره مباركي بود. فيلم‌ هر دو استاد را ديديم. ماجرا همان طوري پيش رفت كه مي‌خواستيم. هزار و يك دليل وجود داشت كه رئيس را، و سنتوري را نبينيم. كه نمايش‌شان ندهند. و حالا كه دارم اين يادداشت را براي‌تان مي‌نويسم، موفق شده‌ايم تازه‌ترين آثار دو استاد را روي پرده ببينيم. اميدوارم اين اتفاق ده بار ديگر هم بيفتد. اما حالا مي‌توانيم براي‌ نوه‌هاي‌مان تعريف كنيم كه اولين روز نمايش اين فيلم‌ها، آن‌ جا بوديم و روي پرده سينما سنتوري و رئيس را ديديم. برخلاف آن چه فكر مي‌كنيد، اين دو تا فيلم و فيلمساز به شدت به هم مربوط‌اند. براي فهميدن باقي ماجرا تا انتهاي اين يادداشت صبر كنيد.
رئيس
نمي‌دانم گفتن اين كه رئيس، فيلم محبوب‌ام نيست و موقع تماشايش چندان خوش نگذشت، چه قدر اهميت دارد؛ اما خب، اين جوري بود. هر چند كه اتفاقا اين فيلمي است كه ايستادن پايش، هزينه زيادي ندارد و كار سختي نيست. اين شايد استاندارد‌ترين و بي‌گاف‌ترين فيلم دو دهه اخير دوران فيلمسازي استاد باشد. قريبيان و تارخ درجه يك‌اند و بي شك هر دو بايد نامزد دريافت سيمرغ مي‌شدند. فيلمبرداري زرين‌دست، همان چيزي را در خودش دارد كه به اسم اصلي سينما برمي‌گردد: تصوير متحرك. تصاويري كه بعد و حركت و هوس و در مواردي، شكوه دارند. اين شايد تنها يكي از دو فيلم جشنواره باشد كه آدم‌هايش صاحب حضور و وجودند. كه نماي درشت بازيگرهايش، واقعا نماي درشت است. خرقه‌پوش وقت و زحمت پاي فيلم گذاشته. تصاوير درست به هم قطع مي‌خورند و فيلم را جلو مي‌برند. در جشنواره‌اي كه دائم تير و تخته ديديم و فضاها و اجناس قلابي، در جشنواره‌اي كه قرار بود جوان‌ها رو كم كنند، اما اغلب‌شان از هر پيرمردي، پيرمردتر بودند ( غير از البته بايرام فضلي در باز هم سيب داري )، در جشنواره‌اي كه بوي وام از تصاوير فيلم‌هايش بلند است، در جشنواره‌اي كه آدم‌هايش انگار بلد نبودند دوربين‌ را از جعبه‌اش بيرون بياورند و نماهاي ايستا و اوتي تحويل‌مان دادند. در جشنواره‌اي كه ستاره نداشت و شخصيت‌هاي روي پرده از ما هم معمولي‌تر بودند، قريبيان و ارجمند و تارخ و پولاد و زنگنه در رئيس گاهي بزرگ‌تر از زندگي به نظر مي‌رسند. به هر حال اسم بقيه فيلم‌ها هست: خاك سرد و آدم و پابرهنه در بهشت. و اسم اين فيلم هست: رئيس.
اين از اين. اما انتظار ما از مسعود كيميايي خيلي بيش‌تر از اين‌هاست. موقع تماشاي فيلمي از مسعود كيميايي، توقع داريم كه بدن‌مان سرد شود. كه چشم‌مان تر شود. سكانس اولين برخورد قريبيان و زنگنه در همهمه پارچه‌هاي سفيد و قرمز، ضرب شست كارگرداني است، اما از اين بيش‌تر براي ما لحظه تماشاي اولين نماي درشت قريبيان از لاي در مهم است. اين دو ثانيه بود كه قدر همه فيلم تحت تاثير قرارمان داد. رئيس فيلمي است كه كيميايي ساخته تا به همه ما نشان دهد كه مي‌تواند كارگرداني كند، كه آدم پرت كند پايين، كه تصادف بسازد، كه نما بگيرد، كه سوتي ندهد. اما اين اصلا براي ما كافي نيست. حالا همان اتفاقي افتاده كه سر صحنه فيلمبرداري شاهدش بودم و از آن مي‌ترسيدم. كه صناعت فيلمساز، در مواردي ارتباط‌اش را با يك تماشاگر علاقه‌مند آثارش ( يعني من ) كم كند. چرا دو رفيقي كه بعد سال‌ها رسيده‌اند سينما ركس، نبايد همديگر را بغل كنند؟ كه صحنه متفاوت جلوه كند؟! اما فيلم متفاوت كه زياد ديده‌ايم. ما فيلمِ مسعود كيميايي مي‌خواهيم. درست همان جوري كه در آغاز عنوان‌بندي رئيس نوشته شده. اين روي چشم ماست و رئيسِ خوش سر و شكلِ خوش فرم، نه. استاد قرار نيست سوتي ندهد. بايد يقه‌مان را بگيرد. نوآوري مال آن‌هايي است كه ردپاي گرگ نساخته‌اند. كه بلد نيستند نماي درشت بگيرند. حالا مانده‌ايم سر دو راهي. دنبال فيلمي مثل « سلطان » مي‌گرديم كه پر است از گاف و عجله و سوتي، اما چند سكانس درست و حسابي سرحال دارد، يا فيلم خوشگل و سر فرصت ساخته‌ شده‌اي مثل رئيس، كه مورمورمان نمي‌كند؟ رئيس بيش‌تر از اين كه مال ما باشد، مال كساني است كه مي‌گفتند كيميايي فيلم‌ ساختن بلد نيست و حالا قرار است بفهمند كه اين طوري نيست. آخ كه اگر كيميايي، تصميم بگيرد بي‌خيال جماعت شود و فيلم بدش را بسازد. عاشق فيلم بدش مي‌شويم. درست مثل شخصيت اصلي شاهكار داريوش مهرجويي. كسي كه آن چه دل‌اش مي‌خواست، كرد و پاي هزينه‌اش هم ايستاد.
سنتوري
اين شايد بهترين فيلم مهرجويي است. فيلمي كه تماشاگرش را، اگر نكته‌اش را بگيرد، وارد مرحله جديدي از زندگي اجتماعي مي‌كند. رستگاري شخصيت اصلي مهرجويي، حالا در مسير پيچيده‌ و نه چندان اخلاقي، متجلي مي‌شود. براي خود بودن، علي سنتوري بايد در برابر اجتماع قرار بگيرد. تا پيش از اين قهرمان‌هاي مهرجويي مسير رستگاري را نمي‌يافتند، و حالا كه در اين آخرين فيلم‌اش، يافته‌اند؛ بايد در برابر اجتماع ظاهرا اخلاق‌گرا و رياكاري بايستند كه همه زورش را مي‌زند تا آن‌ها را به يك شخصيت معمولي تبديل كند. اين يك فيلم پندآموز درباره اعتياد نيست. دراين باره است كه يك فرد، براي زيستن با اخلاقياتي جدا از جامعه، چه هزينه‌هايي بايد تحمل كند. فيلم تلخي در اين باره كه عاقبت دمي لذت بردن چيست. يكي از صادقانه‌ترين فيلم‌هايي كه استادي چون داريوش مهرجويي مي‌تواند آن را بسازد. گيرم كه دل‌خوش به اين نكته باشد كه آدم‌هاي زيادي فيلم‌اش و حرف‌اش را نفهمند.
نقطه مركزي ساخته شدن فيلم، موطن فيلم، عشق مهرجويي به سنتور است. اما سنتورش در اين فيلم، با سنتور فيلم گاو فرق دارد. اين سازي است كه در لحظه لحظه عنوان‌بندي، عشق فيلمساز را به جزء جزء وجود ساز، درمي‌‌يابيم. اين سازي است كه علي را از اجتماع اطراف‌اش جدا مي‌كند و به‌اش فضيلت مي‌بخشد. خانه‌خراب‌اش مي‌كند.
اگر تا قبل از مهمان مامان، با مهرجويي در مسير رستگاري قدم مي‌زديم، حالا در سنتوري، مصائب رستگاري را در تمدن انسانيِ يكسان‌ساز مي‌بينيم. با بهرام رادان‌اي كه بالاخره يكي پيدا شد تا از صورت معصوم درجه‌ يك‌اش، درست استفاده كند و خود رادان كه اين فرصت را هدر نداده. و اتفاقا بازي‌هاي نه چندان قابل قبول فيلم، مربوط به شخصيت‌هايي‌اند كه جهان علي سنتوري را درك نكرده‌اند. از جمله نوازنده‌اي كه دم از اخلاق مي‌زند و همسري كه موقع خانه خرابي شريك علي نيست. ( گناهي هم ندارد. ما هم نبوديم و نيستيم. )
مهرجويي حالا نشان مي‌دهد كه مي‌تواند هر موقعيتي را زنده كند. شنوندگان بي‌تفاوت كنسرت‌هاي علي را كه كنار بگذاريم، مي‌رسيم به صحنه‌هايي كه جادوي داريوش مهرجويي زنده‌شان كرده است. ترانه‌ سنگ صبور چاووشي و كامكار، شايد يكي از مهم‌ترين دستاوردهاي موسيقي پاپ ايران در يكي دو دهه اخير باشد و صحنه اطعام گدايان توسط علي، مغز آدم را مي‌تركاند. به خصوص وقتي علي دست مي‌كند و بقيه سوسيس‌ها را از كيسه بيرون مي‌كشد.
*
ختم كلام. مسعود كيميايي، علي سنتوري ماست. كاش به همان اندازه، اجتماع اطراف را به هيچ مي‌گرفت و سنتور خودش را مي‌زد. مي‌دانيم كه هزينه دارد و مي‌دانم كه قرار نيست ما هم موقع پرداخت هزينه اين سنتورنوازي براي دل خود، همراهش باشيم. درست مثل زن زندگي علي، ما هم در آن شرايط ترك‌اش خواهيم كرد. اما آقاي مسعود كيميايي باور كنيد مي‌ارزد. ما مگر چه اهميتي داريم؟

خدا را شكر؛ طرف برگشت ( یادداشتی برای بازی بهرام رادان در نقش سنتوری – ماهنامه نسیم/ زمستان 1386 )

شور عشق كه همه بهرام رادان را با آن شناختند، نديده‌ام. اما اولين باري كه چهره‌اش به دلم نشست و منتظر موفقيت‌هاي بعدي‌اش ماندم، سر فيلم ساقي بود. اگر درست يادم باشد، سينما قدس بود كه فيلم را تماشا كردم. رادان يك جيپ داشت و به جماعت فيلم كرايه مي‌داد. بعد، همان اول قصه بود كه رفت خانه‌اي كه چند تا دختر دور هم نشسته بودند و بهرام قرار بود فيلم براي‌شان ببرد. و اين صحنه را خيلي خوب بازي كرد. يعني بازي نكرد. يك آن‌اي در صورت‌اش و رفتارش بود ( كه عجالتا بد نيست اسم‌اش را « شخصيت » بگذاريم ) كه او را از بقيه جوان اول‌هاي آن سال‌هاي سينماي ايران متمايز مي‌كرد. از محمدرضا فروتن و پارسا پيروزفر مثلا. پرت شديم. داشتم مي‌گفتم كه بهرام وارد آن خانه شد و فيلم‌ها را از كيف‌اش درآورد و با دخترها نشست. ولي نشستن‌اش با دخترها شخصيت داشت. پسره، مركز كادر بود و بي اين كه بازيگر يا كارگردان بخواهند اين جوري باشد، صحنه طوري پيش مي‌رفت كه انگار براي اين آقا مهم نيست چند تا دختر توي اين اتاق نشسته‌اند. و بعد برعكس، دخترهاي توي كادر بي اين كه عمدا بخواهند يا شخصا آگاه باشند، به نظر مي‌رسيد دارند از در و ديوار آويزان مي‌شوند تا خودشان را به اين پسر آويزان كنند. وقار و آرامشي در بازي رادان در اين صحنه ساده از يك فيلم ضعيف بود كه جذب‌ام كرد. بعد از آن بود كه مجاب شدم بنشينم و فيلم را تا آخر ببينم. يك فيلم دختر و پسري باب آن سال‌‌ها كه رادان بعدا گفت ديگر دل‌اش نمي‌خواهد از اين جور فيلم‌ها بازي كند و بايد برود سراغ آثاري كه به‌شان مي‌گفت جدي‌تر و هنري‌تر. اما آن صحنه از اين فيلم و چند صحنه از چند فيلم ديگري كه رادان در آن سال‌ها بازي كرد، فيلم‌هايي مثل آبي و آواز قو، به لذت و حسرت در مغزم باقي ماند. نشستم و منتظر ماندم كه طرف، كي خراب مي‌شود و اين صورت را به باد مي‌دهد.
*
با وجود همه آن فيلم‌هاي كم فروش و ناموفق، از جمله عطش و رز زرد و رستگاري در هشت و بيست دقيقه، بهرام رادان به كمك همكار هميشگي‌اش عليرضا باذل، توانست خودش را توي بورس حفظ كند. تهيه‌كننده‌ها چه از او خوش‌شان مي‌آمد چه نه، چه گيشه‌اي بود و چه ضد گيشه؛ رادان هميشه تيتر يك و روي جلد باقي ماند. اما آن شخصيت و آن وقار، آن برقي كه در فيلم‌هاي ضعيف اوليه از چهره‌اش بيرون مي‌زد، كدر و كم زور شد. آگاهي نصفه و نيمه، معمولا بلاست و اين نوع آگاهي ( كه منتقدها و روشنفكرها هم معمولا به‌اش دامن مي‌زنند )، بلاي بهرام رادان شد. يك طرز تلقي قديمي از بازيگري وجود دارد بر اين اساس كه بازيگر، وقتي بازيگر است كه به يك آدم ديگر تبديل شود، كه نقش‌هاي عجيب و غريب بازي كند، نقش معتاد و ديوانه و معلول. اين كه وارد شدن به آن اتاق و نشستن با دخترها، ( شبيه آن كاري كه بهرام در آن سكانس از فيلم ساقي انجام داد ) كار ساده‌اي است كه هر بازيگري با هر سطح سواد و دانش و شخصيتي، مي‌تواند از اين كارها بكند. بر اساس اين ديدگاه، بازيگري كه صدايش را عوض كند، پايش را چلاق كند و داد و بي‌داد كند و مونولوگ طولاني بگويد، هنر كرده؛ وگرنه گوشه‌اي نشستن و احوال‌پرسي كردن و كافي‌شاپ رفتن را كه همه بلدند. رادان هم از اين كه ساقي و آبي بازي كند، خسته شد و رفت سراغ اين جور فيلم‌ها. در اين مسير او در يكي از بدترين فيلم‌هاي ده سال اخير سينماي ايران، يعني شمعي در باد، نقش يك معتاد را بازي كرد و در گاوخوني، داستان معروف جعفر مدرس صادقي را از رو خواند. كه انصافا خيلي هم خوب خواند. اما از وقتي خودش آمد توي كادر، باز مي‌شد سيماي بازيگري را ديد كه مي‌خواهد كار جدي كند و به نقش‌هاي معمولي راضي نيست. يك بار هم كه اين وسط خواست دوباره يكي از همان فيلم‌هاي تجاري قديمي را بازي كند تا جايگاهش به عنوان يك سوپر استار خراب نشود، رفت و در ازدواج صورتي بازي كرد. فيلم را نديدم. اما لبخند و چهره رادان در آنونس‌هاي فيلم، اعصاب‌ام را خرد كرد. مي‌دانستم كه آن آگاهي نصفه و نيمه، معصوميت محشر اوليه در فيلم ساقي را به باد مي‌دهد؛ اما فكر نكرده بودم كه به اين زودي. رادان عين خيال‌اش نبود كه آن شخصيت و حضوري را كه در فيلم‌هاي اول جلوي دوربين داشت، نمي‌شد خريد يا با تمرين به دست آورد؛ يك نعمت خدادادي بود كه با يك جو غرور، اضطراب، گيج زدن، يا همان آگاهي نصفه نيمه لعنتي، به باد مي‌رفت و رادان را تبديل مي‌كرد به يكي از همان جوان‌هاي بازيگر پرادعايي كه زور مي‌زنند تا خوب « بازي » كنند.
*
اما خداوند بعضي‌ها را خيلي دوست دارد و حسابي به‌شان مي‌رسد، و به نظرم، بهرام را هم. از جمله به اين خاطر كه فرصت بازي در سنتوري برايش فراهم شد. در جريان هستيد كه با داريوش مهرجويي كار كردن، براي خودش يك شانس اساسي است. به خصوص براي بازيگرها. مهرجويي با آن هوش عجيب و غريب‌اش كه با گذر زمان، تندتر و تيزتر و حساس‌تر مي‌شود، مي‌تواند از آدم‌ها همان چيزي را بيرون بكشد كه به خاطرش ساخته شده‌اند. او بازيگر را مي‌تراشد تا آن چه در وجود اوست را كشف كند. شخصا نمي‌توانم ليلا حاتمي را در نقش ديگري به اصالت ليلا تصور كنم، يا علي مصفا را جز در نقش‌هايي كه براي استاد بازي كرده. اين طوري هر كدام از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي مهرجويي، از تركيب بازيگر و نقش موجود در فيلمنامه ساخته مي‌شوند. يعني بازيگر بخشي از وجودش را به نقش مي‌بخشد و برعكس. پس قبل از هر چيز، انتخاب بازيگر است كه در فيلم‌هاي مهرجويي اهميت دارد. مثلا اگر جواني با مشخصاتي كه در آگهي‌هاي اوليه انتخاب بازيگر فيلم سنتوري، آمده بود پيدا مي‌شد؛ يعني يك آدم تركه‌اي قد بلند با چهره‌اي ماليخوليايي، آن وقت با كاراكتر و فيلم ديگري طرف بوديم. اما سنتوري با رادان، اين‌اي شد كه حالا مي‌بينيم. مهرجويي، شخصيت و حضور و بركت‌اي را كه در وجود رادان گير كرده بود و زير آوار اداهاي بازيگري داشت فاسد مي‌شد، كشف كرد و دوباره تحويل خود بازيگر داد. فيلم را هنوز نديده‌ بودم، اما روزي كه عكس‌هاي فيلم سنتوري را براي سايت سينماي ما فرستاده بودند، يادم نمي‌رود. غروبي نشسته بودم دفتر سايت كه CD عكس‌ها رسيد. گذاشتم توي كامپيوتر و عكس درشت چهره‌اش را ديدم با لبخند ملايمي كه روي صورت‌اش بود. اين همان عكسي است كه بعدا در آگهي فيلم، در دنياي تصوير چاپ شد. ( دارم نشاني‌اش را مي‌دهم، اگر يادتان بيايد )، و در اين صورت، همان بزرگ‌منشي، سخاوت، شخصيت و حضوري را ديدم كه چند سالي دنبال‌اش بودم و از دست‌‌ام رفته بود. ديدم مهرجويي باز دست كرده و آن چيزي را كه لازم داشته، برداشته. در سنتوري اگر بهرام رادان خوب است، به خاطر صحنه‌هاي سنتور زدن‌اش نيست ( هر چند كه كار سختي در مسير قابل باور كردن شخصيت و داستان انجام داده و به نتيجه هم رسانده )، به خاطر صحنه‌هاي معتاد بازي‌اش هم نيست ( هر چند آن چه به چشم داورهاي جشنواره فجر و عموم منتقدها مي‌آيد، معمولا همين چيزهاست و لاغير. هيچ توجه كرده‌ايد كه رادان تا به حال به خاطر دو نقش معتادي‌اش جايزه گرفته و بازيگر برنده جايزه نقش اول زن امسال هم نقش يك معتاد را بازي مي‌كند؟ ). آن چه حضور رادان در اين نقش را اين قدر جذاب مي‌كند، شكوه و وقار و باز تكرار مي‌كنم، شخصيت‌اي است كه به اين نقش بخشيده است. سنتوري فيلم عجيبي است. فيلمي درباره اعتياد كه آدم بدش اجتماع است، و نه اعتياد شخصيت اصلي. اين جا شخصيت معتاد، نه بيمار است و نه مستوجب ترحم. او كسي است كه زندگي خودش را مي‌كند و حاضر است تاوان‌اش را بدهد. اين معتاد استثنائا نه شرمنده اجتماع‌اش است، نه قرار است مسير ديگري در پيش بگيرد، و نه اصلا دل‌اش مي‌خواهد مثل پدرش صنعت بلورسازي ايران را در جهان بدرخشاند. پس كار خيلي سخت شد. رادان در اين فيلم بايد نقش معتادي را بازي مي‌كرد كه ذليل و بدبخت و به تمام معني، خانه خراب است؛ كه كفش مرده مي‌دزدد و روي آسفالت جان مي‌كند، كه از زن‌اش كتك مي‌خورد. اما به همه اين‌ها، به عنوان زجر و درد و رنجي كه در مسير پيش رويش بايد تحمل كند، نگاه مي‌كند. علي سنتوري هيچ وقت شكايت نمي‌كند، پشيماني در كار نيست. اتفاقا اين يكي از همه طلب‌كار است. اين طوري رادان بايد نقش معتاد بدبخت خانه‌ خراب زمين‌گيري را بازي مي‌كرد كه قرار است شخصيت و غرور و وقارش حفظ كند. هم بايد كف خيابان دراز مي‌كشيد و ضجه مي‌زد، و هم بايد احترام ما را جلب مي‌كرد. نمايش بزرگ‌منشي در شرايطي چنين حقير. و رادان اين كار سخت را انجام داد. حتي در ناجورترين صحنه‌هاي فيلم هم نمي‌توانيم از پايين به بالا به علي سنتوري نگاه نكنيم. حتي اگر افتاده باشد زير پاي‌مان.
*
مي‌بينيد كه دوباره برگشتيم به سكانس اول فيلم ساقي. وقتي رادان به عنوان فروشنده دوره‌گرد براي چند تا دختر پولدار فيلم كرايه آورد، اما بي اين كه حتي خودش بداند، آقاترين شخصيت روي پرده بود. حالا هم در سنتوري، وقتي در اولين صحنه فيلم در ميان ديگر آدم‌هاي توي كادر، خرد و خسته از پله‌هاي مترو بالا مي‌آيد، باز اين بهرام رادان است كه شخصيت و وقار و حضورش را به چشم‌هاي ما تحميل مي‌كند. گفتم كه، آقاي مهرجويي مي‌داند چيزي را كه لازم دارد از كجا بردارد.

باز خوب شد داريوش مهرجويي بود ( بخشی از گزارش جشنواره بیست و پنجم / دنیای تصویر – زمستان 1385 )

و اين وفاداري و تعهد به خود، حلقه گمشده ميان تمام موجودات حاضر در جشنواره امسال بود. چه به عنوان مسئول، چه تماشاگر و چه منتقد، آن قدر براي فرار از شر خودمان هم كه شده، وجودمان را درگير تعهدهاي مختلف كرده‌ايم كه انگار ديگر هيچ چيز واقعي باقي نمانده است. فقط سنتوري داريوش مهرجويي بود كه اتفاقا با قوت تمام، اصل اين ماجرا و بدبختي را عين يك آينه طرف‌مان گرفته بود و نشان‌مان مي‌داد. مهرجويي روي خط زمان حركت مي‌كند و چه خوب فهميده ( گيرم ناخودآگاه ) كه در چنين فضايي بايد فيلمي بسازد درباره مردي كه قبل از همه چيز نسبت به خودش متعهد است. پايه و اساس، اين است و بعد سر و كله مسئله تعهد به اخلاق و اجتماع پيدا مي‌شود. سنتوري با روايت داستان هنرمندي كه دائم بايد به اجتماع‌اش جواب پس بدهد و بالاخره هم امنيت و سنتور را در جمع باقي آدم‌هاي معتاد مي‌يابد، از ما اين سوال را مي‌پرسد كه اول براي خودمان چه كرده‌ايم؟ در صحنه‌اي از فيلم، پدر موفق علي، روزنامه را باز مي‌كند و حرف خودش را مي‌بيند كه بزرگ تيتر شده. اين كه مي‌تواند نام بلور ايران را در سراسر جهان طنين‌انداز كند. اما براي بلور وجود خودش چه كرده است؟ ما منتقدها و تماشاگرها و فيلمسازها و مسئولان جشنواره چي؟ ما كه از جذابيت اخراجي‌ها استفاده كرديم و بعد آخر داستان رد گم كرديم كه يعني اين‌ها رستگار شده‌اند، ما كه داخل جايزه فيلم معناگرا طلا كار گذاشتيم و فيلم معناگراي‌مان هم شد پا برهنه در بهشت... آقايان و خانم‌ها، بالاخره بشريم و جايزالخطا. ديدي پاي‌مان لغزيد. مگر معناي فيلم معناگرا، چيزي جز فيلم صادقانه است؟ فيلمي كه سازنده‌اش به خودش و شخصيت و هويت‌ و عشق و حيرت‌اش، گيرم از نظر بعضي اشتباه، وفادار باشد. و حالا كه انگار درست برعكس شده است.

پایان یک آرزو
( یادداشتی برای شایعه چند ماه پیش درز کردن سنتوری که آن موقع دروغ بود و حالا راست! – سینمای ما / پاییز 1386 )


خب؛ اگر همین جور پیش برود، گور یکی دیگر از آرزوهای نسل ما کنده می‌شود. اگر همچنان مجوز نمایش سنتوری صادر نشود و خدای نکرده نسخه قاچاق آن به بازار سیاه راه پیدا کند... تمام این مدت با خوش بینی به انتظار نمایش فیلم نشستیم. سعی کردیم همه امیدهای « احتمالی » نمایش فیلم در سالن های سینما را در سایت سینمای ما بازتاب دهیم. هر بار که خبر موجودیت CD کامل سنتوری روی پیاده رو دروغ از آب درمی آمد؛ با خوشحالی تیتر زدیم که این یکی هم هیچ. به نفع ما - به نفع سنتوری.
به هر حال همچنان فکر می کنم که آخرین اثر داریوش مهرجویی فیلم بزرگی است، خیلی بزرگ. با وجود تمام سوء تفاهم های احتمالی، سنتوری یک فیلم ضد اجتماعی عمیق است درباره مفهوم فرد در اجتماع انسانی؛ مدرن یا مبتنی بر عرف. فیلم، انتهای جریانی است که مهرجویی برای رسیدن به نوعی تفرد، یا رساندن قهرمان اش به چنین وضعیتی، از سال ها پیش تا به حال پیموده است. آزادی انسانی در کمتر فیلمی، چنین بازتاب شگفتی داشته است. سنتوری فیلمی درباره ترک اعتیاد نبود، همچنان که فیلمی انتقادی درباره شرایط سیاسی و اجتماعی امروز کشورمان نبود. این فیلم را می توانست مثلا هال اشبی در دهه 1970 هم بسازد، در زمانی دیگر و در جغرافیایی دیگر. نشانه کاملی برای همان عرفان فردگرایانه ای بود که داریوش مهرجویی، وقت اش که رسید؛ توانست بسازد. وقتی حجاب تکنیک، مثل موم توی دست اش نرم شود.
به همه این دلایل هنوز نتوانسته ام دلیل عدم صدور مجوز برای نمایش فیلم را پیش خودم توجیه کنم. در شرایطی که سنتوری، حتی توقیف هم نشده بود. شناخت سنتوری شاید دو دهه زمان ببرد، اما آن وقت دیگر نه ما و نه علی، جوان نیستیم. ما می خواستیم همین الان و کنار هم و در سالن سینما فیلم را ببینیم که نشد. همراه دوستان مان، وقتی صدای سنتور علی بلند بود، و با تمام وجود دل مان می خواست درباره فیلم بنویسیم، برایش پرونده دربیاوریم... ای داد بی داد.
*
وقتی اکران فیلم در جشنواره فجر پارسال، هنوز قطعی نشده بود؛ یادداشتی نوشتم در روزنامه اعتماد و خطاب به مسئولان. نوشته بودم که روا نیست شما فیلم را ببینید و ما نبینیم در مورد فیلمی که این قدر منتظر دیدن اش هستیم. نمی دانم چه شد که لطف کردند و نمایش اش دادند. پس راست اش را بخواهید، من یک بار همراه بهترین دوستانم سنتوری را در سالن تاریک سینما دیده ام. می توانم ماجرای آن نمایش باشکوه را برای نوه های احتمالی ( در روزگار ما همه چیز احتمالی است ) ام تعریف کنم. هر چند که هنوز کوره امیدی باقی مانده است. این که تا جایی که می شود نسخه قاچاق اش را دانلود نکنیم یا نخریم. این طوری هنوز می شود به لطف مسئولان امید داشت. هنوز می شود انتظار اکران فیلم را کشید. پیش از آن که دیگر جوان نباشیم. پیش از آن که سر و کله نوه های بی ریخت بدبخت مان پیدا شود.

حرف آخر
دو سال از زندگی ما هم با علی سنتوری، این طوری گذشت. بقیه اش باشد برای باقی دوستان و نسل های آینده و این ها.




.






بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

زهره
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 16:53
-1207
موافقم مخالفم
 

این فیلم هم برای دانلود به سایت های آرشیو فیلم رسید.این نسخه زیر نویس انگلیسی دارد. متاسفم.

علی طهرانی صفا
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 18:39
30
موافقم مخالفم
 

پیش نوشت: با اینکه با دنیای " سنتوری " بیگانه ام و معنا و محتوای فیلم آزارم می دهد (شاید به این خاطر که حاضر نیستم هم نشین علی سنتوری شوم)، اما به عوض اش، این نگاه درجه یک تو به فیلم ها حسابی سر حالم می آورد. در حال حاضر هیچ منتقدی را نمی شناسم که چون تو، درون مایه و عمق فیلم ها را درک کند. دم ات گرم امیر قادری. خصوصاً که امسال من و تو هم زمان عاشق شدیم!

جشنواره تما م شد. هیاهو به پا شد. این را فعلاً داشته باشید به عنوان یک شروع ساده برای حرف های مهم تر. و البته این نوشته قرار است یادداشت بسیار کوچکی باشد و نه بیشتر، بر سه اثر مطرح جشنواره 26 یعنی « تنها دو بار زندگی می کنیم »، « به همین سادگی » و « آواز گنجشک ها ».

اما فیلم بهنام بهزادی را بر خلاف تمام هوراهای جوگیرمنشی که از زمین و زمان برایش ارسال می شود اصلاً و ابداً دوست ندارم. یک فیلم دختر – پسری مبتنی بر دیالوگ، با تقلیدهای ناشیانه در فرم و ساختار مثلاً غیر خطی مثل صحنۀ هفت تیرکشی آقا پسر، بدون هیچ سکانس و حتی یک پلان دیدنی که بوی اپسیلونی سینما بدهد، کاملاً بی رنگ و رو، با اغراق های بی نهایت غیر واقعی و نا مأنوس و نا ملموس مثل تمام اطلاعاتی که فیلم دربارۀ شخصیت دختر دوست داشتنی اش باید بدهد و نمی دهد و یا از آن طرف می دهد و نمی دانیم که چرا؟، و کلاً من نمی دانم که چرا و به چه دلیل عاقلانه ای باید یک چنین فیلم دم دستی ای را دوست داشت.

فیلم میر کریمی فیلم خوبی بود، به شرطی که خودت را به فیلم می چسباندی و لحظه ای از آن جا نمی ماندی. و این عیب بزرگی است برای میرکریمی نازنین که بعد از فیلم به درستی تحسین شدۀ خیلی دور- خیلی نزدیک با آن سکانس های شاهکار به یاد ماندنی اش، رو به یک چنین کار روشنفکر پسندی بیاورد. اثر میرکریمی از معنای واقعی سینما دور بود و به همین علت تمام حرف های عمیق و پر محتوای فیلم، فدای همان قدم سادۀ ابتدایی شد. پس فیلم او آن طور که باید و شاید دیده نشد و نمی شود و نخواهد شد. در یک کلام منتقد پسند از آب در آمد و والسلام.

اما بهترین و حالا مظلوم ترین فیلم جشنوارۀ امسال از آن مجید مجیدی بود. منتقدین شمشیر از رو بستۀ همیشگی، این بار برای گنجشک کان مجیدی سنگ تمام گذاشتند. فیلم را مثله مثله کردند و از تکه تکه اش چماق ها ساختند. این چماق کوچک را ببینید: « موسیقی فیلم دقیقاً و صرفاً به قصد شیرفهم کردن بیننده به اینکه احساساتی شو! این خیلی لحظه انسانی تأثر آوری است! ساخته شده ... » و خدا پدر کسی را بیامرزد که به من بی سواد بیاموزد که سؤال: موسیقی بی بو و بی خاصیتی که به هیچ احساسی تلنگر نمی زند، دقیقاً و صرفاً به چه قصدی ساخته می شود؟ و شما را به مقدسات بی خیال جواب شوید و سلسلۀ تماشایی چماق سازان را ببینید که تا کجا ها می رود. از فیلمنامه و اینکه دراماتیک نیست! (و اصلاً مگر باید می بود؟) تا نظام پاداش و عقوبت و عدم ارائۀ تحلیل صحیح از پدیدۀ اجتماعی بسیار هولناک پیک موتوری و ربط دادن ریزش دقیقاً نصف گوجه سبزها به اسکناس هزارتومانی حرام و تقابل فقیر و غنی و دیوار کاهگل و افتادن و متنبه شدن کریم آقا و برداشت آزاد و الی ما شاء الله که تمامی ندارد این سلسله.

به درستی و غلطی این اتهامات کاری ندارم. فیلم مجیدی یک حرف ساده داشت. اینکه زندگی آنطور که تو می خواهی به پیش نمی رود و صد افسوس که بعضی ها این حرف ابتدایی را درست نفهمیدند و این هم مهم نیست البته. و شاید این هم مهم نباشد که بهترین و سینمایی ترین سکانس جشنواره را در همین فیلم مجیدی دیدیم. آنجا که انبوه ماهی ها روی زمین بالا و پایین می پریدند و ما مانده بودیم و نفس های حبس شده و چشمان بهت زده و نا امید و ناگهان امیدی که به یک ماهی زنده شد. اینجا حرکت از اوج یأس به اوج زندگی در یک سکانس شاید یک دقیقه ای آنچنان زیبا و موجز و شاعرانه معنا می یابد که آقای بهزادی با دوبار زندگی کردن نتواست آنرا مفهوم کند. این چیزی نیست جز همان استعدادی که سینما لازم اش دارد و خیلی ها ندارند و بی خبرند. پس عمر و نگاتیو را یکجا می سوزانند. این یکی دیگر مهم است رفقا. باور کنید.

فرزاد
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 18:43
-2
موافقم مخالفم
 

به رضا: سلام. در ادامه بحث قبلی: توصیه می کنم یادداشتهای جشنواره امیر قادری (قسمت آخر: ته حشنواره) رو یه بار دیگه بخون. می بینی که تمام اون ایرادهایی که به من گرفته بودی (بالغ نبودن و مسخره کردن دیگران و ...) چه قدر در مورد استاد عزیزمون صدق میکنه.

اصولا شیوه ی نزدیک شدن امیر قادری به این فیلم (و بسیاری آثار دیگر) چه مقدار با الفبای نقد و انتقاد، همخوانی داره؟

به وحید:1 - منظورت از سطح سواد و شناخت نسبت به سینما چیه؟ واقعا جدی می گی یا منو گرفتی؟ احتمالا خودت خوب می دونی اما بزار بگم. اگر چیزی به نام اینترنت وجود نداشت، بسیاری از به اصطلاح منتقدان سینمای ایران(مخصوصا جوان ترها) باید دنبال شغل دیگه ای می گشتن. در مورد فیلم های غیر ایرانی، یه سری به سایت ها و وبلاگ های انگلیسی زبان بزن تا ببینی چه قدر مضامین و ایده ها و نوشته ها برات آشنا هستند.

2 – احساس، سلیقه و نگاه شخصی هر انسانی (از جمله منتقد) نه فقط در نگاه او به یک اثر هنری، که در همه کارها و احوالات اون آدم (مثلا لباس پوشیدن و غذاخوردنش) حضور و بروز داره. راه گریزی هم از این نیست.

اما این فرق داره با این که شما احساس و سلیقه خودت رو به فیلم یا فیلم سازی بدوزی که به کلی از این فضا دورند. یا مثلا سعی کنی از فیلمی مثل 2046 مفهوم لذت بردن از زمان حال رو به زور بیرون بکشی.

رضا خاندانی
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 20:5
21
موافقم مخالفم
 

سلام امیر خان قادری عزیز

دیدمش اره بالاخره دیدم ولی حیف حیف که مثل شما تو سالن تاریک سینما و با حالی که شما بردید نبود

امیر جان از دیشب که فیلمو دیدم بغض گلومو گرفته میگی بخاطر علی سنتوری نه امیر جان نه بخاطر داریوش مهرجویی عزیز که الان نمیدونم چه حالی داره؟

فیلمی که مطمینا" همه ی رکوردای تاریخ سینمای ایران رو جابجا میکرد اونم نه با حرفای مسخره (اخراجی ها) بلکه با هنر و استادی یک هنرمند بزرگ به اسم داریوش مهرجویی

امیر جان خیلی وقت بود که کامنت واست نذاشته بودم ولی نمیدونم امروز چمه؟ دمتم گرم بابت روزنوشتت من که از اول تا اخرشو دوباره خوندم با اینکه به قول تو تکراری بود .مطمینم بقیه بچه ها هم همینطورن

لعنت به این سینما

بهتر نیست سینما رو تحریم کنیم؟

وحید
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 21:16
-24
موافقم مخالفم
 

سلام

همین الان اومدم تو سایت و این پستت رو هنوز نخوندم.چون طولانی بود و باید با دقت و حوصله بخوانم.پس فعلا بی ربطی کامنت اول رو ببخش.

بعضی بازیگرها هستند که نیازی نیست اونها توی مخاطب رو دنبال خودشون بکشونند، بلکه این تویی که دنبالشون می ری.حضورشون روی پرده چیزی فرای بازی کردنه.اصطلاحا می گن طرف اون "آن" معروف رو داره.این "آن" به هیچ شکل توضیح دادنی نیست.این دسته از بازیگرها تعدادشون خیلی خیلی کمه.توی سینمای جهان که همه می دونند این عده معدود کیا هستند.اما توی سینمای خودمون یه تازه وارد داریم که به نظرم می شه توی این دسته حسابش کرد.حامد بهداد.قلم خوبی ندارم تا از احساسم نسبت به بازیش بنویسم.بازیگری که تا حالا هر چی ازش دیدیم نقش های مکمل بوده.امشب اولین قسمت سریال یک مشت پر عقاب پخش شد.ظاهرا بهداد نقش اول.خب الحمدا... .جدیدا وقتی بازیش رو می بینم، حسی رو دارم شبیه وقتی که توپ می افته زیر پای دلپیرو!ربطی نداره، می دونم.ولی هیجان و شور وحالش فرقی برام نداره.خدا کنه این هیجان و شور و حال کودکانه حالا حالا ها باهام بمونه.

عماد
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 21:36
-30
موافقم مخالفم
 

امروز دو تا فیلم ایرانی گرفتم،نسخه اصلی مهمان مامان و نسخه دزدی سنتوری،

وقتی اومدم خونه اول مهمان مامان رو دیدم،ترسیدم سنتوری رو اول ببینم،ولی اون صمیمیت و معصومیت مهمان مامان از ظهر تا الان نمیذاره برم سراغ سنتوری،با خودم میگم اگه امروز فیلمو ببینم و فردا ببینم مهرجویی از مردم خواسته فیلمو نبینن چی؟

بهتر نیست منتظر بمونیم؟انتظار شیرینی خاصی داره.

فرزاد
چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 21:57
1
موافقم مخالفم
 
امیر قادری، تو کی هستی واقعا؟ حرفها و نوشته هات معنیشون چیه؟ خودت هم میدونی؟ با توجه به اصل <<حضور نمادین امر غایب>>، باید گفت این همه اصرار بر خوش بودن و لذت بردن از زندگی، دقیقا به معنای غیبت آنها از عرصه واقعی زندگیست. این همه بازی با کلماتی چون عشق و ایمان و امید و ... دقیقا به معنای نبود و کمبود آنها در تجربه عینی زندگی شخص است. این همه زور برای حظ بردن از لحظه لحظه زندگی، (جدای از عبث و پوچ بودن چنین زور زدنی) به معنای حضور هولناک امر معکوس آن است. از این تپق های فرویدی در ادامه ی این روزنوشت و اصولا در نوشته های جناب قادری، کم نیست. در مواجهه با زشتی واقعیت، پناه بردن(بخوانید فرار) به دنیای ذهنی آرمانی و بری از تناقض، البته یکی از خصایص دیرینه فرهنگ ایرانی ست. برای توصیف دنیای امیر قادری و آدم هایی مثل او، از واژه های خودش استفاده می کنم: ولنگ و واری و بی عاری.(ظاهرا مشکلی با این واژه ها ندارد) دنیایی که در آن (در مواجهه با زور) می توان گفت: گور بابای حق و حقوق. میتوان به بچه های معلول فیلم (لاک پشت ها هم پرواز می کنند) گفت: دسته ی چلاقها و افلیجها. دنیایی که در آن، دلقکی به نام مایکل مور، (( فیلم ساز چپ رادیکال)) است؟! معنی رادیکال رو میدونی؟ راستی امیر قادری اگر تو یکی از آن دخترکان مظلوم فیلم بمانی بودی یازم چیزهای بامزه و مفرح (مثلا مخمل بافته شده روی لحاف ها) برایت معنی داشت؟ تو کی هستی واقعا؟
Reza
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 0:31
-62
موافقم مخالفم
 

با عذاب وجدان "سنتوری" رو دیدم . پارسال بلیتشو هم داشتم ولی نشده بود ببینمش . البته اینکه با این کیفیت خوب و با زیرنویس و دقیقا یکسال بعد از نمایش جشنواره ایش و بعد از چند تا مصاحبه و نوشته مهرجویی درباره وضعیت سینمای ایران در اومده ، کمی عجیب به نظر میرسه . به هر حال پیشنهاد میکنم حالا که سی دیش دراومده ، مهرجویی یه شماره حساب اعلام کنه که هرکی دوست داشت یه پولی واریز کنه .... اما خود فیلم : نزدیک بود "سنتوری" برای من به سومین فیلم مورد علاقه ام از مهرجویی بعد از "دایره مینا" و "اجاره نشین ها" تبدیل بشه که نشد . در بعضی دقایق خیلی خوبه ولی کامل نیست . در مقایسه با کارهای متاخر مهرجویی یه جهش بزرگ به نظر میاد ولی باز هم ضعف داره و بعضی مواقع موسیقی نجاتش میده .... به هرحال امیدوارم تو اکران خارج از کشور بخشی از ضررهاشو جبران کنه .

سوفیا
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 1:15
32
موافقم مخالفم
 

"talk to her"

سلام

وقتهایی هست که آدم احساس می‌کند هیچ چیز نمی تواند حالش را بهتر کند. انگار سرما و ظلمت آنقدر فراگیر می‌شود که مثل تونل بی‌انتهایی زیر پای آدم, هرچه می‌دوی به ته اش نمی‌رسی. فکر می‌کنی دیگر حتی ته‌مانده‌ای هم نمانده از زیبایی, یا نوری که بتواند نگاهت را خیره کند.

و شگفت‌زده می‌شوی وقتی می‌بینی هنوز می‌توانی به هیجان بیایی در برابر شکوه بصری و محتوایی شاهکار یگانه‌ای مثل « talk to her»(آلمودووار)

بنیتوی این فیلم غریب‌ترین و مومن‌ترین شخصیتی‌ست که تا به حال در سینما دیده‌ام. فراتر از قهرمان «یک محکوم به مرگ می گریزد» برسون یا «ایثار» و «نوستالگیا»ی تارکوفسکی. انگار این جملهء «ایثار» را سرمشق زندگیش کرده که اگر هر روز با امید و ایمان یک کار ساده را انجام بدهی, مثلا درخت خشکیده ای را آب بدهی, بالاخره معجزه اتفاق خواهد افتاد. عشق و صبوری معصومانه‌ای که این آدم را وامی‌دارد این همه سال تمام زندگی اش را بگذارد به پای تر و خشک کردن یک موجود بی جان, با توجه و مراقبتی که او را زنده می کند و در عوض خودش را به مرگ می‌رساند, می آموزد که معنی «باور داشتن» چیست, که چرا و چطور باید زندگی کرد و زندگی را رعایت کرد, و انسان را رعایت کرد , خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.

چطور باید با او حرف زد.

دوستان اگر به هر دلیلی حالتان خوب نیست این فیلم را ببینید.

حتما موثر است.

محمد
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 5:11
14
موافقم مخالفم
 

امير خان ميشه يه مصاحبه اي چيزي از آقاي مهرجويي بذاريد رو سايت. يه حرفي يه چيزي كه ما رو آروم كنه. نكنه فيلم نسازه. تازه ديروز كه به يكي از اين پخش كننده هاي سنتوري گير داده بودم كه چرا اين كارو مي كني مي گفت آقا مهرجويي راضي بوده به اين كار. يه خبر دو خطي هم كفايت مي كنه.

پريسا
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 5:52
-26
موافقم مخالفم
 

امير چه خبره :((((((((((((( چرا همه جا دارن CD سنتوري ميفروشن ؟ آخه چرا ؟ اين وضع مفتضح چيه ما پيدا كرديم

از ديشب كه تو بساط يه دست فروش سنتوري رو ديدم و شبش ندا گفت كه متاسفانه حقيقت داره تا الان انگار دارم ميميرم ... ديشب تا صبح همش علي بلورچي عزيزمون جلوي چشمم بود...واقعا حس ميكنم دارم ديوونه ميشم :((

آخه چرا يه همچين گوهري مثل سنتوري بايد يه همچين وضعيتي پيدا كنه ......... خدايا من حالم خيلي بده

واقعا نميشه كاري كرد ؟‌:(

Reyhane
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 5:58
1
موافقم مخالفم
 

هنوز نخوندم یادداشتت رو. فقط اومدم بگم خسته نباشی اینهمه نوشتی ... !!


پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 7:7
6
موافقم مخالفم
 
یادداشت "تخت و زنجیر" رو جاگذاشتی امیر قادری
امیر: ا تو چه یادته؟ پیداش نکردم استاد. اگه اشتباه نکنم، مال شماره اسفند پارسال مجله فیلم  بود.
محمد
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 8:7
-6
موافقم مخالفم
 

اي داريوش مهرجويي

من يكي از عاشقاي توام. مي دونم عاشق جماعت رو نبايد جدي گرفت چه برسه به من كه يكي از جماعتم. از وقتي قرار شده آدم حسابي بشم و فيلم بسازم و حرف بزنم ديگه نگفتم كه عاشق توام. من كه نتونستم علي سنتوري‌ات را ببينم ولي حالا كه لو رفتي و تو كوچه و خيابون حرف شماست من هم لو مي دم كه عاشق شمام. مي دوني تا حالا چند تا سنتوري خريدم. مي دونم فايده اي نداره ولي مي خرم مي ذارم خونه بلكه كسي نخره. خودم كه تا رو پرده نيفته همه جا تاريك نشه نمي رم سراغش. دلم مي خواد يه دل سير برات حرف بزنم ولي نه اين حرفا بت مي رسه نه به دردت مي خوره. اولين باري كه بابام منو برد سينما اسم فيلمه يادم نموند ولي يه جاييش يادم موند كه مرده تفنگش رو مي گيره طرف زنش قدماشو مي شمره و مي زنه و مي گه لاكردار اگه بدوني هنوز چقدر دوستت دارم. لاكردار تكيه كلام بابام بود خدا بيامرز.

نوید غضنفری
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 8:20
4
موافقم مخالفم
 

برای عطص:

سلام به رفیق ندیده ام. سریع می روم سر اصل مطلب. این جوری که تو خودت را مرکز درستی عالم گرفتی، بله، درست می گویی. هیچ کس جز خودت و هم عقیده ات درست نمی گوید! چنان که اول اش هم راجع به «سنتوری» چیزی مشابه نوشته ای. اما درباره امیر (که فکر می کنم این اجازه را مدت هاست ازش گرفته ام بگویم به اش داداش)، امیر دامنه سلایق اش بسیار وسیع است. همین الان که یادداشت «کاش می شد دست علی...» را برایش فرستادم (و شما هم لطف کردی و کامنت گذاشتی) به ام گوشزد کرد که «باید یاد بگیری از جهان هر فیلم، نکته خوبش را برداری» (نقل به مضمون!) «آواز گنجشک ها» را هم با هم دیدیم، با اجازه ات می دانم مفتون کحاهای فیلم شده (چیزی در مایه های آن سکانس کار کردن کریم، تو جا، با رادیو قدیمی اش. خب این نوستالژی دوست داشتنی همه ماست). دیگر هیچ. فقط خواستم بگویم اجازه بده زمان بگذرد و فیلم ها دوباره و چند باره مرور شود (به یادداشت ها و تصمیم های عجولانه هم زمان و بعد از جشنواره بسنده نکن) چه بسا منتقدانی که تصمیم هایشان درست برعکس شده و البته این چیزی است که تجربه برای امیر قادری ثابت اش نکرده. و البته می دانی که او امیر قادری است و نه من و شما.

کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 9:31
14
موافقم مخالفم
 

لینک دانلود را از بالاترین پیدا کردم (با این تیتر که تنها دو روز پس از نامه مهرجویی ....)و حالا جلوی چشمانم است.برایشان کامنت میگذارم."گند زدید.حالا وقتش نبود عوضی ها"...بیشتر از یکسال است که از این شاهکار ندیده میشنوم.از اینکه فیلم درباره اولویت تعهد به خود به تعهد به اخلاق و اجتماع است...و من هنوز فیلم را ندیده ام.و حالاست که این تناقض کثیف شکل میگیرد.اخلاق به من میگوید دانلود نکن.و اما چشم و دل گرسنه ام چه؟این عزیزانم را باید سیر کنم.مگر نه اینکه می گویید علی سنتوری هم اینگونه بود.حالا باید عشقم به مهرجویی و فیلمش را فدای همان جامعه به قول شما ریاکار و اخلاقیاتش کنم..آقای امیر خان قادری...وقتی این همه تو سر اخلاقیات که این روزها خیلی هم مظلوم شده میزنید حواستان باشد که همین اخلاقیات قرار است به داد سنتوری برسد.و من حالا با افتخار اعلام میکنم که هنوز سنتوری را ندیده ام.

کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 9:33
-30
موافقم مخالفم
 

و البته حواسم هست که دیگر شاید نتوانم سنتوری را روی پرده ببینم و این زور زدنهایم دیگر خیلی احمقانه است.ولی شاید شانسی باقی مانده باشد.منتظر می مانم.

عماد
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 12:6
-18
موافقم مخالفم
 

خوب بالاخره خود اصل کاری هم حرف زد،به نظر من ندیدن این فیلم در حال حاضر خیلی بهتر از اینه که ببینیمش و حرف اقای مهرجویی رو نادیده بگیریم.

مهیار
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 12:20
5
موافقم مخالفم
 

مهرجویی برای من بیش از یک کارگردان که یک پیر و مراد است. هرچند دیدن سنتوری اش آرزوی بزرگ رندگی من بوده و هست. اما به احترام استاد، سنتوری را اینجوری نمی خواهم و نمی بینم...

siavash
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 12:51
-22
موافقم مخالفم
 

akh ke che zajri to keshidi ali jun.

عطص
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 18:29
17
موافقم مخالفم
 

برای نوید غضنفری:

نمی دانم منظورت از حرف هایی که زدی دقیقاً چه بود یا دنبال چه بودی. اگر از دست من دلخوری که باید باشی، به ظن من سلاح عصبانیت ات را درست نشانه نگرفتی. شاید هم عمداً نخواستی که وسط خال بزنی. نمی دانم. مثلاً عبارت " خودت را مرکز عالم گرفته ای " خب، نه فحش آب داری است که بگویم بندۀ خدا دق و دلی اش را خوب خالی کرد و راحت شد؛ و نه حرف و استدلال محکمی پشت اش خوابیده. اصلاً معلوم نیست این حرف را در جواب کدام نوشتۀ من نوشته ای. به هر حال به نظر می رسد که در این روزگار کسی نیست که برای خودش کسی نباشد و نسبت دادن مرکزیت عالم به یک بندۀ چلغوز خدا حتماً و حتماً عبث تر از عبث خواهد بود.

اما اینکه پای امیر قادری را هم به گود کامنت ات باز کردی در نوع خودش جای کنکاش دارد. به هر حال مطمئن و آسوده باش که من هیچ وقت امیر قادری را داداش و داداشی صدا نخواهم زد، چرا که اساساً علاقه ای به لوث کردن واژگان ندارم. بعد از بوقی سال، از امیر قادری تعریف شاید کوچکی کردم که به نظرم لایق اش بوده و هست. « آواز گنجشک ها » را هم دوست دارم و از تعریف های امیر قادری هم متعجبم. راست اش من هم انتظار داشتم که برای فیلمی مثل فیلم بد بهزادی خیلی سر و صدا راه بیندازد و شلوغ پلوغ کند که متأسفانه پیش بینی ام غلط از آب در آمد و جا خوردم. حالا بگو ببینم رفیق، تو سر کدامین پیچ گیر کردی و ما بی خبریم؟

ندا میری
پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 21:25
-4
موافقم مخالفم
 

خوب نیستم. یک کم قدیمی تر ها می دانند که وقتی می گم خوب نیستم یعنی چی و درد تا کجای استخوانم رسیده که می گم خوب نیستم. وگرنه جون به لب هم که برسه، من یکی خفه خون محض دارم و از گفتن و دم زدن از درد خبری نیست... بگذریم.

علی سنتوری برای من حکایت نا تمام خودمه، به کمال رسیده خودمه، به ته خط رسیده خودم. تمام چیزی که خودم نمی دونستم شاید و مهرجویی کوبید تو صورتم. همین موقع ها پارسال .... روی پرده لرزیدن بعد از سالها رو به یادم آورد و نئشگی جاویدانی رو به وجودم ریخت ... چقدر دلم می سوزه برای همه آنهایی که یک سال عطش دیدن اش را به جان خریدند و حالایا باید پاشون رو بگذارند روی میل و وسوسه عظیمی که تنفس دنیای علی سنتوری بزرگ را له له می زنه و چشم ببندند روی جهان بی بدیلی که استاد براشون تدارک دیده و یا گور پدر اخلاقیات و درد و مرض دیگه بشن که گریبانمونو گرفته و داره منفجرمون می کنه و ... تازه بعدش علی سنتوری رو که بزرگی اش، عظمت تمام کائنات رو به سخره می گیره، توی تلویزیون (ته ته ته اش مگه چند اینچه؟) ببینن؟

از سنتوری عزیزم نگفته بسیار دارم و کاش وقت اش برسه که بگیم. آخه درد علی سنتوری درد خودمونه و هیچکس نفهمیده انگار.............. شاهکار مهرجویی روی بزرگترین پرده های دنیا نفس هر بنی بشری رو می گیره ... کاش یک پرده توی این خراب شده پیدا می شد که شرافت اش رو از سنتوری می گرفت .... حال هیچکس این روزها انگار خوب نیست .... به درد علی تنها، علی پر غم .... علی سنتوری


پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 23:55
-8
موافقم مخالفم
 

شما ها همتون قاطی دارین ، فیلم اکران شد به تنها روشی که می شد اکران بشه

سپيده
جمعه 26 بهمن 1386 - 7:25
7
موافقم مخالفم
 

خيلي نامردين جماعت! آهاي اونايي که هي دم از مهرجويي و سنتوري مي زنيد ! ايجور که معلومه همه رفتين دزديشو خريدين!

همه اون حرفاتون شعار بود نه؟! همش حرف مفت ! اگه نه پس کو؟!

بايد بگم و بدونين که مهرجويي هيچ نيازي به طرفداري و دلگرمي شما نداره .نه نياز داره نه انتظارشو ! تنها انتظارش از شما اينه که مال دزدي به خونه نبرين ! اگه مردين پس کو؟!

منم مثل تک تک شما واسه ديدن سنتوري لحظه شماري مي کردم منم مثل شما با ديدن دونه دونه ي تيترايي که سنتوري توش بود دلم هري مي ريخت ! منم...

اما صبر مي کنم.بازم صبر مي کنم تا شايد به قول حنانه يکي بالاخره شاه ماهي رو به جوي آب بندازه ! شايد...

رضا کاظمی
جمعه 26 بهمن 1386 - 10:26
-31
موافقم مخالفم
 

جالب می باشد.

محیا
جمعه 26 بهمن 1386 - 11:19
10
موافقم مخالفم
 

متاسفم... گویا مهرجویی از تمام کسانی که برای کارهایش احترام قائلند درخواست کرده سی دی قاچاق را نخرند و مال دزدی به خانه شان نبرند... فکر می کنم خریدن سی دی قاچاق سنتوری با هر توجیه و هر نوشته احساساتی ای مثل این کامنت ها، شرکت در بازی ای است که به منزله تیر خلاص است برای فیلم، تا سنتوری برای همیشه ممنوعه بماند... ولی به قول شما، بی خیال شاهکار استاد مهرجویی را ببینیم، به هر قیمتی... وقتی عقیده عشق فیلمها این است، وای به حال بقیه... جدن درک نمی کنم! کاش یک نوشته اینجا قرار می گرفت و از همه خواهش می کرد این سی دی را نخرند و جلوی تکثیرش را بگیرند تا شاید امیدی باشد، حداقل برای آینده ی این سینمای نحیف و مردنی! راستش را بگویم: به نظرم کسانی که هنگام توقیف فیلمها کاسه ی داغتر از آش می شوند، اما هنگام پخش غیرمجازش، در عین حال که دیدن فیلم و سوءاستفاده از وضعیت موجود را فراموش نمی کنند، باز هم اینجا از آرزوهایی می گویند که نقش بر آب شده، لابد برای مظلوم نمایی و راحت شدن وجدانشان، بیش از همه در وضعیت حالای سینمای ایران مقصرند... می دانید که مدتهاست از دولتی ها انتظاری نیست، ولی از امثال شما... من هم متاسفم، ولی نه برای سنتوری و مهرجویی، برای... خوش باشید با سی دی سنتوری که بدون سانسور است و با زیرنویس و کیفیت عالی!

این کامنت را برای یکی از نوشته های سایت هم گذاشته ام... خواندن این کامنت ها هم متاسفم کرد...

پويان عسگري
جمعه 26 بهمن 1386 - 17:31
23
موافقم مخالفم
 

براي ندا ميري:

مي دونيم كه خوب نيستي...مي دونيم كه خيلي چيزها داره آزارت مي ده...مي‌دونيم همه اين‌ها رو اي جون به لب رسيده...ولي لطفا خوب شو و باش، كه بودن و حضورت لازمه و نبودنت بيشتر از هر نبودني احساس مي شه...

"هستيم، مواظبتيم، باهات مي مونيم..."

حسين حكيمي
جمعه 26 بهمن 1386 - 18:54
-26
موافقم مخالفم
 

آقاي طهراني صفا ! اين كه هر كس فيلمي را دوست دارد و برايش استدلالهايي هم دارد طبيعي است؛ اما تو كه بعيد مي دانم در كل عمرت 50 تا فيلم هم بيشتر ديده باشي ، چقدر راحت به آثاري كه ديگران دوست داشته اند ايرادهاي نق نقي مي گيري . كمي به زمين نگاه كن . شايد سربزيري را بهتر ياد بگيري.

نويد غضنفري
جمعه 26 بهمن 1386 - 19:26
-19
موافقم مخالفم
 

براي عطص:

پيش از اين كامنتي گذاشتم كه عصبانيت ازش مي زد بيرون! همان بهتر كه «داداش» بزرگ ترم امير، آپ اش نكرد. فقط اول اش را دوباره مي نويسم:

بد حرف مي زني استاد. خيلي بد. و اين «بد»ي كه مي گويم از آن دسته اي نيست كه تو با محور قرار دادن نظر شخصي ات، به راحتي به فيلم ها نسبت مي دهي! و الباقي را كوته بين مي شماري و بس.وقتي مي گويم بد، يعني بد. فقط همين.

لطف كن (يد!) دوباره كامنتي كه براي يادداشتم و همين جا در جوابم گذاشتي را مرور كن...فكر نمي كني قدري از واژه «من» زياد استفاده كرده اي! ما هم به قول خودت يك بنده خداييم، نه؟!

امید غیائی(Nah neh nah)
جمعه 26 بهمن 1386 - 20:2
-1
موافقم مخالفم
 

برای خوب کردن حال همه و به خاطر مصطفی جوادی:

http://www.youtube.com/watch?v=7LUm-E4GPU8

حنانه سلطانی
جمعه 26 بهمن 1386 - 20:14
-9
موافقم مخالفم
 

1- چند شب پیش خواب دیدم که در یک سردابه قرون وسطایی روی یک تخته سنگ،مجروحی خوابیده است.جراحان و پرستاران دوروبرش حلقه زده اند...

2- به کاوه : همه چیزهایی که گفتی درست اما من از حالا دلم برای جشنواره تنگ شده! هفت سال است جشنواره که شروع می شود پالتوی همیشگی ام که تا همین چند وقت پیش توی جیب هایش پر از بلیط بود را می پوشم و می ایستم توی صف. دلیلش را نیما حسنی نسب توی یادداشت اش درباره جشنواره (حال و روز ما و جشنواره فجر و سینمای ایران به روایت وودی آلن) خوب توضیح داده.

3- به مریم.م : می خواستم بگویم قدر این سال ها را بدان اما یادم آمد چند سال پیش اگر کسی این جمله را به خودم می گفت حالم را به هم می زد!


جمعه 26 بهمن 1386 - 20:22
6
موافقم مخالفم
 

عنوان خیلی خوبیه "ته سنتوری"به یه جایی رسیدم که دلم میخواد خاطرات فیلم عزیزم رو واسه همیشه ازذهنم خط بزنم

sourena vahid
جمعه 26 بهمن 1386 - 23:13
-1
موافقم مخالفم
 

مستر قادری ن مطلب کوش؟ اینها که همه برای قدیم بود الا ن چی خواهی گفت؟! ولی بهشت/جهنم خیلی جالب بود. سنتوری که توسط برخی مسئولین  اجازه اکران نیافت حالا باید غیر قانونی و ... غیر شرعی دیده شود.آه این آه آخر خیلی معنا داشت!

مهدي رحمن
شنبه 27 بهمن 1386 - 7:49
12
موافقم مخالفم
 

نسلهاي بعد.؟پس كي به داد ما مي رسد.ما نشئه هاي بيچاره را كي آرام كند؟مايي كه كه اين همه براي سينمايمان تحمل ميكنيم.لبهاي خونيمان را باز گاز مي گيريم، حق داشتن يك محبوب ماندگار را نداريم؟

امتیازی برای فرهنگ و جامعه ایران
شنبه 27 بهمن 1386 - 8:50
3
موافقم مخالفم
 

می دانم ، قرارمان روزانه بود اما خلف وعده کردیم. این را بگذارید پای فشار کار ناشی از راه اندازی روزنامه و البته برخی مسائل دیگر که نگذاشت در وبلاگ هم مثل خود روزنامه هر روز با شما باشیم.

در مدتی که از آغاز انتشار روزنامه می گذرد خیلی از دوستان ، روزنامه نگاران و مخاطبان ، حضوری و تلفنی هم تبریک گفته اند و هم نظراتی داشته اند که هرکدام در جای خود قابل بررسی است. بیشتر این اظهار نظرها درباره خط مشی روزنامه و ناهمخوانی صفحاتی مثل جامعه و ورزش با کلیت روزنامه بود. اینکه اولا چه دلیلی دارد روزنامه ای که مشی فرهنگی هنری دارد به حوزه های دیگر وارد می شود و ثانیا اگر قرار است «امتیاز» روزنامه ای عمومی باشد چرا در صفحه اول روزنامه که ویترین آن به حساب می آید این رویه دیده نمی شود.

حق با این دوستان است. روزنامه امتیاز همانطور که در مجوز آن قید شده روزنامه ای اجتماعی ، فرهنگی ، هنری ، ورزشی است و به طور معمول باید به همه این حوزه ها بپردازد کما اینکه در چینش صفحات هم این موضوع لحاظ شده ، دو صفحه جامعه و گزارش در حوزه اجتماعی ، دو صفحه سینما و هنر (اعم از تئاتر ، موسیقی و هنرهای تجسمی ) در حوزه هنر ، دو صفحه ادبیات و رسانه در حوزه فرهنگ و یک صفحه ورزشی نشان دهنده برقراری همین تعادل در روزنامه است.

اما اینکه چرا در صفحه اول بیشتر به حوزه فرهنگ و هنر توجه می شود و حوزه های دیگر کمتر به چشم می آیند باز می گردد به سیاستگذاری روزنامه. به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم باید بپذیریم که در جامعه ما آنطور که باید و شاید به فرهنگ و هنر ( لااقل در روزنامه ها ) پرداخته نشده است. شما چند روزنامه صرفا فرهنگی سراغ دارید؟ جدا از نشریات سینمایی که در این بحث نمی گنجند چند روزنامه هنری می توانید نام ببرید؟ مگر جامعه ما ما داعیه فرهنگی بودن ندارد ، پس چرا تعداد روزنامه های فرهنگی این کشور حتی یک دهم روزنامه های ورزشی هم نیستند؟

روزنامه امتیاز ادعای یک روزنامه فرهنگی هنری به معنای واقعی کلمه را ندارد چرا که معتقدیم تا رسیدن به آن نقطه مسیر دشوار و طولانی ای در پیش داریم اما گام در این راه نهاده ایم به این امید که بتوانیم این بی توجهی در روزنامه های کشور را جبران کنیم. و باز هم تاکید می کنیم که بحث ما درباره روزنامه هاست وگرنه نشریات وزین و پر محتوایی در این زمینه منتشر می شوند که به همه آنها احترام می گذاریم.

البته در این راه به کمک و راهنمایی شما نیاز داریم که فلسفه راه اندازی این وبلاگ هم همین تعامل دوسویه بوده است.

آخرین شماره «امتیاز» را ببینید.

کاوه افتخاری
شنبه 27 بهمن 1386 - 8:52
31
موافقم مخالفم
 

خب من بعد از مدتها اینجا کامنت میذارم شاید امیر از گذشته منو یادش باشه شاید هم نباشه که کاملا طبیعیه.

من برعکس امیر که یک کافه شلوغ با آدمهای پرحرف دوست داره (البته صاحب کافه باید هم با شلوغی حال کنه) با یک کافه دنج و خلوت بیشتر حال می کنم و فرصت وحوصله خوندن کامنتهای یک صفحه ای ندارم اما چون دمکراسی برقراره و همه با پرگویی حال می کنن این شد که از کافه زدم بیرون.(فکر کنم امیر با این ضد جریان بازیها حال می کنه)

در مورد سنتوری فکر کنم نمیشه ندیدش با این که دیدنش بده و عذاب وجدان داره اما کاریش نمیشه کرد شده مثل سی دی زهره که فکر کنم همه در حالیکه ژست روشنفکری و تعهد اجتماعی و... نسبت به قضیه داشتن، دیدن. البته طرفدارای استاد منو به خاطر این مقایسه ببخشن.ضمنا کی میتونه قول بده اگه همین سی دی را هم نبینیم بعدا فیلم اکران میشه.

سعید
شنبه 27 بهمن 1386 - 11:16
2
موافقم مخالفم
 

امیر قادری عزیز سلام

من با شرکت مهرفراز تماس گرفتم و از این طریق شماره حسابی از داریوش مهرجویی برای جبران ضرر مالی حاصل از قاچاق سنتوری دریافت کردم ÷یامی رو در زیر این کامنتم برای خوانندگان این روزنوشت می گزارم ازت خواهش می کنم این شماره حساب رو به طور جداگانه تو سایت هر چه سریعتر اعلام کن

..............

اگر برای زحمات استادی که چهل سال برای سینما زحمت کشیده ارزش قائلید

اگر هنوز هم حلال حروم برایتان معنی دارد

اگر هنوز ذره ای انسانیت برایتان باقی مانده

شماره حسابی از سوی استاد مهرجویی برای حداقل رفع ضرر مالی حاصل از قاچاق فیلم اعلام شده از همه شما دوستداران سینما تقاضای عاجل دارم حداکثر مبلغی که در توانتان هست به شماره حساب زیر واریز کنید

0116407795

به حساب فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی ،بانک تجارت ،چهار راه پارک،کد 032 واریز نمایید


شنبه 27 بهمن 1386 - 11:29
-19
موافقم مخالفم
 

................یه صحبتی با بقیه دارم ........................

مثل اینکه شما اینجا زندگی نمی کنین که اینجوری دارید خیال بافی می کنین

داره می گه فیلم همه جا پخش شده آخه تو کجا ی دنیا تا حالا دید که یه فیلم اول دست مردم برسه بعد اکران بشه

آخه یه کم احساسات رو بزارین کنار شرعی ترین راه ریختن پول به حساب تهیه کننده یا کارگردان فیلم که فکر نمی کنم کسی هم اوون رو داشته باشه مگه اینکه خودشون اعلام کنند

هی بیخودی دلتون رو خوش نکنین انشا الله رو پرده ی سینما کدوم سینما کدوم فیلم کدوم کشک !!!!!!!!!!!!!

تازه باید برین خدا رو شکر کنین که اصلا فرصتش پیش اومد ببینیش وگرنه که به آرشیو فیلمهای توقیف شده واکران نشده تاریخ سینما ایران می پیوست و برای همیشه باید آرزوی دیدنش رو می داشتین ..............

امیر جلالی
شنبه 27 بهمن 1386 - 11:37
-20
موافقم مخالفم
 

سلام به همه رفقا!

بالاخره این روزها همه عشق سنتوری ها و مهرجویی ها حرف زدن و درددل کردن و به ته خط رسیدن و...و منم اگه قرار بود چیزی بنویسم کپی پیست اونا می شد.

هنوز نسخه قاچاق فیلمو نگرفتم ولی حتما می گیرم و اصلا هم اعتقادی به اینکه این کار دزدی و ایناست ندارم،هرچند که اگه دزدی باشه بیشتر بهم می چسبه(به یاد آیدای عزیز و اون جمله درخشانش وقتی منصور قبض عوارضی رو قاپید و پاشو فشار داد رو پدال گاز)

اما به نظرم ته همه این دعواهایی که تو جشنواره امسال درست شد سر آواز گنجشکها و تنها دوبار زندگی می کنیم و ماشین امیر و اینها دقیقا می رسه به دعوای هانیه و علی اونجایی که علی می گه غیرت دارم و هانیه می گه من یه زنم و دلم می خواد سایه یه مرد بالا سرم باشه.

چرا ما طرف علی رو گرفتیم؟چرا به هانیه حق نمی دیم؟چرا وقتی یکی رو قبول می کنیم و دوستش داریم دلمون نمی خواد ترکش کنیم؟حتی وقتی خونه خراب می شه؟چرا اینقدر دسته دسته و گروه گروهیم؟اصلا چه مرگمونه ماها؟

اینجاست که به نظرم آخر خط سنتوری و دعواهای جشنواره امساله:اینکه سخت ترین و غیرقابل تحمل ترین چیز یرای ما اینه که قصر رویاهامون درباره یه نفر خراب بشه، اینکه یکدفعه ببینیم کسی که همه جوره قبولش دلشتیم وپاش ایستاده بودیم اونی نیست که ما فکر می کردیم وتا وقتی این اتفاق نیفته عالم و آدم هم ازون بابا بد بگن ولش نمی کنیم(این یه ربطیم به مباحثه نوید و عطص داره چون واسه همینه که ما از بعضیا دل می بریم و از بعضیا نه)

واسه من پارسال که فیلمو دیدم تکون دهنده ترین صحنه سنتوری سکانس تزریق رایگان به دست بهرام رادان بود ولی امسال اگه دوباره فیلمو ببینم اون حرفای علیه که صداش می آد روی تصاویر رستوران و کافه و خیابون و پارک هایی که علی و هانیه با هم رفتن...هانیه خانم!یعنی می تونی همه اونجاهایی که بامن رفتی با اونم بری؟همه حرفایی که به من زدی به اونم بزنی؟...و آخرش می گه وهمه کارایی که با من کردی با اونم بکنی؟

یادتون می آد که موقع گفتن این جمله آخر تصویر چیو دیدیم بچه ها؟

pourya
شنبه 27 بهمن 1386 - 12:38
-37
موافقم مخالفم
 

salam aghaie ghaderi ma montazere parvandeie santori to majale film hastima bia inja jobran kon

شقایق
شنبه 27 بهمن 1386 - 14:52
18
موافقم مخالفم
 

سنتوری به سینمای ایران: شما با من چته؟

جواد رهبر
شنبه 27 بهمن 1386 - 15:10
-9
موافقم مخالفم
 

هيهات!


شنبه 27 بهمن 1386 - 15:39
29
موافقم مخالفم
 

سرنوشتش مثل خود علي شد.........

محسن رزم گر
شنبه 27 بهمن 1386 - 19:58
7
موافقم مخالفم
 

داش امير اين شماره حسابي رو كه بعضي سايت ها از طر ف آقايان مهرجويي و فرازمند اعلام كردن آيا صحت داره يا باز يه سواستفادست.

عطص
شنبه 27 بهمن 1386 - 19:59
-1
موافقم مخالفم
 

برای نوید غضنفری:

قبول. من بد شما خوب. من زشت شما زیبا. من خل شما گل. من کوته فکر و کوته بین، شما دوراندیش و بلند نظر. دوباره من بد بد و شما خوب خوب. 1، 2، 3، 4، 5.

آقا نوید! راحت شدی بابا. فروکش کرد آن جلز و ولز آپ نشده! تو اگر خودت را عاقل و فرزانه می دانی که می دانی، اگر از این و آن ایراد می گیری که نگاه شان ظاهربین است و خودشان سطحی زده، دیگر نباید با یک فعل خنده آور "من" سوا کنی و مچ بگیری! لذا جواب ات را هم درست به همان مسخرگی جواب ات دادم تا شاید کمی به خلاف قول دوست مان « حسین حکیمی »، سر به زیری را کنار بگذاری و آسمان نظاره کنی.

شقایق
شنبه 27 بهمن 1386 - 20:24
0
موافقم مخالفم
 
آقای قادری وسط ناراحتی فیلم سنتوری خبر رضا ناجی باید جالب باشه .مگه نه؟
امیر: آره شقایق جان. خیلی خیلی سر حال ام آورد.
محمد رضا
شنبه 27 بهمن 1386 - 22:41
28
موافقم مخالفم
 

بسه بابا

خستمون کردین، وقت شعار دادن باشه همه دستامون بالاست.

بابا موقعی که سانسورش می کنند، نمی گذارند پخش بشه، بایدم رجوع کرد به دی ویدیش.

اگه بحث حروم حلالی واستون مطرحه پس نباید هیچ کدوم از فیلم های خارجی رو که با 1000 تومن ناقابل میشه خرید بگیرید و ببینید.

تلویزیون ما نسخه پرده ای دزدان دریای کارائیب3 رو پخش میکنه بعد دم از حروم حلالی مزنه.

آقایونی که حروم و حلال حالیتون میشه و خودتون رو مثله علی سنتوری بستین به تخت که یه وقتی نرید دی وی دی ش رو بگیرید و خودتون رو دارید از یک شاهکار سینمایی دور می کنید. لطف کنید از این به بعد هنگام پخش مستقیم فوتبال از تلویزیون برید روی همون تخت بخوابید و درد بکشید!

من اگه سنتوری اکران شه مطمئن باشید که میرم سینما میبینمش که لذت این فیلم در پره عریض چیزه دیگریست. ولی تا وقتی که اجازه اکران بهش نمیدهند 100 بار دی وی دیش رو می ذارم و میبینم! شما هم برید ببینید گناه پای فرشته های سیاه خونه علی اینا !

کاوه اسماعیلی
شنبه 27 بهمن 1386 - 23:45
35
موافقم مخالفم
 

آقا تکلیف خودم رو روشن کنم.اهل حساب و واریز کردن پول و این حرفها نیستم.ارزش کار رو لطفا اینقدر پایین نیارید.....کماکان منتظر می مونم تا روی پرده بیاد حتا اگه خیال خام باشه.اقلا "اخلاقم" اینجوری حکم میکنه.

ضمنا منتشکرم از محمد حسین آجرلوی عزیز که دوست داشتنی ترین پرسپولیسی روی زمین است که آرزوی قهرمانی ملوان رو داشته.

خاطره آقائیان
يکشنبه 28 بهمن 1386 - 7:5
-10
موافقم مخالفم
 

سلام به همه

به ندای عزیز:

ندا جان مطمئن باش که این روزا تو تنها نیستی که حالت اصلا خوش نیست.حال خیلی ها خیلی از بچه های همین کافه اصلا خوش نیست.یکیشون خود من...ولی به قولی یه روز حال هممون خوب می شه و من لااقل مطمئنم که کی حالم خوب می شه...خوب می دونم...

ما که اندر حکایت این سنتوری موندیم.یک ساله که دلم واسه دیدنش پرپر می زنه و حالا باید یا پیرو دلم باشم یا پشت استاد.انتخاب سختیه نه!!!!؟

م.ا.
يکشنبه 28 بهمن 1386 - 7:20
14
موافقم مخالفم
 

شاید که آینده از آن ما...

عليرضا شيرنشان
يکشنبه 28 بهمن 1386 - 9:21
6
موافقم مخالفم
 

امير عليرضا معتمدي شماره ي حساب 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032) به نام داریوش مهرجوئی و فرامرز فرازمند. را گذاشته توي سايتش كه هركس خواست پول يك بليت سينما را به اين حساب واريز كنه شما هم توي سايت اعلام كنيد.

mostafa ghazanfari
يکشنبه 28 بهمن 1386 - 10:29
37
موافقم مخالفم
 

che kheberen boua? ma che bekonim ke amire ghaderi dost darim vo nemitonim ta akhare in matlab berim

مریم.م
يکشنبه 28 بهمن 1386 - 11:35
5
موافقم مخالفم
 

سلام اميدوارم حال همه خوب باشه

اين روزنوشت هم با حال بود هم بد

1. اينکه تازه نوشته بودين

2. اينکه بعد از سه دقيقه از گذاشتن روزنوشت گذشت رفته بودم

3. در مورد سنتوري بود

و به خاطر اين ناراحتم که ديگه سنتوري رو نبينم

و هنوز روز نوشت رو نخوندم

ولی شاید اوناییکه نذاشتن سنتوری نمایش داده بشه حالا اشتباهشون رو بفهمن

مریم
يکشنبه 28 بهمن 1386 - 15:47
13
موافقم مخالفم
 

آقای قادری به نظرتون معنای این شماره حسابی که اعلام شده اینکه که بریم فیلم رو بخریم مایی که ندیدیم؟یعنی امیدی به اکران نیست؟یعنی این شماره حساب به نفع فیلمه؟

رضا کاظمی
دوشنبه 29 بهمن 1386 - 9:12
0
موافقم مخالفم
 
جایگاه مهرجویی کبیر را در حد شماره حساب و این حرفها پایین نیاورید. یاد تله تان های شبکه های لس آنجلسی می افته آدم. این یک مبارزه فرهنگی است .بین هنر و قیچی. مبارزه بها داره. و هنرمند واقعی همیشه داره بهاشو میده. موش مردگی نداره. من دی وی دی را گرفتم و دیدم و فیلم خاصی هم نبود که تا این حد شاهکار خوانده شود. اما فیلم خوبی بود از این جهت که اصل جنس بود درباره دردی از زمانه حرف می زد که آخرش یقه خودش را هم گرفت.این یعنی صادقانه ترین کارکرد هنر. ... سنتوری جدا از دردهای مشترکی که فریاد می زند فیلم آنچنانی ای هم نیست . به دلایل بسیار که اگر فرصت بدهند و پرونده ای برایش بسازند خواهم نوشت. نه مثل یادداشتی که زمان جشنواره درباره آتش سبز اصلانی برای امیرو فرستادم و اصلا نذاشتش توی سایت چون خلاف نظرش بود.امیرو هه دیگه . اسپیدی گونزالس سینمای ماست ( مثل آقا جواد ننوشتیم ها امیرو جان) ... مهرجویی کبیر حق بزرگی به گردن فرهنگ این مملکت داره. پنج شش تا آس داره. این بزرگوار رو به بازار تله تان و این حرفها نکشنونیم تو رو خدا. کمی فکر بسه واسه اینکه برامون روشن شه که فیلمی که عدل آخرای جشنواره با زیر نویس انگلیسی انچنانی و دی وی دی مسترش می زنه بیرون یه اتفاق معمولی نیست. این یه زهر چشم گرفتن قدرت نمایانه است. یه جور تحمیل فروشکستن به یک ادم بزرگ که یکی از گناهاش اینه که به پخش توهین آمیز هامونش در تلویزیون اعتراض کرده ... داستان پیچیده ولی معلومیه...
امیر: سلام، اون نقد آتش سبزت هیچ وقت به دست من نرسید. موقع اکران ( ؟ ) فیلم، دوباره بفرست اش.
سوفیا
دوشنبه 29 بهمن 1386 - 13:20
-3
موافقم مخالفم
 

سلام به همگی

امروز سوئینی تاد را بعد از این همه انتظار دیدم و خوب اشتباه می کنید اگر فکر کنید یک فیلم تیم برتونی دوست داشتنی است. نمی‌دانم کسی اینجا دیده‌اش؟

اصلا حس خوبی نیست که آدم زیرلب بگوید این هم از تیم برتون....

درضمن توصیه می‌کنم اگر قلبتان ضعیف است و تحمل دیدن صحنه های فجیع را ندارید قیدش را بزنید.

مونا صلح دوست
دوشنبه 29 بهمن 1386 - 22:0
-11
موافقم مخالفم
 

سلام اقای قادری

چه چیز درنوشته ی من بود که غیرقابل چاپ تشخیص اش دادید؟!

شما رو جور دیگه ای میشناختم !

انگار قسمت این بود اولین کامنت من اخریش هم باشه.مگه نه؟!

حقیقت (صداقت)تنها چیزی بود که ازارتون نمیداد

چرا حقیقت موجود تو نوشته ی من اذیتتون کرد؟!

راستی چرا؟

کمی بهش فکر کنید

اینطوری من هم به نتیجه ای که مطلو بم بود میرسم

خدانگهدار و موفق باشید همیشه.

(مونا صلح دوست)

محمد حسین آجورلو
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 10:24
21
موافقم مخالفم
 

سلام

کاوه جان داداش درسته که من دوست داشتنی ترین پرسپولیسی روی زمین هستم اما شکر خوردی من جنازه پرسپولیس رو هم به هیچ تیمی نمیفروشم حالا من اون روز جو گرفت یک حرفی زدم تو چرا سو استفاده می کنی؟ فکر قهرمانی ملوان رو هم برای همیشه از فکرت بیرون کن که شاعر در این باره می فرماید:

« هرکی از رشت بخوره به درد عمش میخوره »

آلفردو گارسیا
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 11:24
13
موافقم مخالفم
 

سلام دوستان

.

.

.

نیمای عزیز خداحافظ

امیر جان سلام ....... این نیما رو کمی نصیحت کن لطفاً ، بعضی از رفتارهاش روی اعصاب آدم رژه میره ( آخه آدم بخاطر یه جشنواره که آخرش هم با ...... تمام میشه کافه به این باحالی رو بی رونق میکنه که چی و این ها ؟ )

مثل اینکه این زخم کهنه قصد التیام نداره ، هر وقت خواستیم درد زخم های گذشته را فراموش کنیم زخمی عمیق تر سراغمان می آید .... نمی دانم این همه نوشتن ، درد دل کردن ، دلداری دادن مشکلی رو حل میکنه یا نه ؟ بخدا ما که نفهمیدیم اینجا مطب دردهای روانی و روحی است یا کافه ....

ممنون امیر جان بابت این روزنوشت ( مانند داروئی نایاب برای دردی همه گیر ) با خوندنش حالم بهتر شد اما می دانم این قصه .......

اگه یه روز سواری اومد ز سبز زاری خسته و پیر و داغون ، یه عاشق پشیمون ، با چشم تر هاج و واج نگاه میکرد به امواج ، بهش بگین دیر اومدی .....................................

عجب دارند این اوقات راه و رسم این زمانه که دوست داشتن من یا نداشتن تو برای کسی مهم نیست، باشد ....... خوب !

.

.

.

.

.

.

.

.

. و این ها .

یا حق

رضا اکبری
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 13:2
-5
موافقم مخالفم
 

سلام امیر خان

چند وقت پیش پایین میدون ولیعصر شنیدم یه دستفروش داشت داد می زد"سنتوری سنتوری کیفیت آینه" قبل از اینکه چیزی به ذهنم برسه یه نفر که رد می شد از اونجا، بلند گفت "نخرید بابا من چند روز پیش خریدم سنتوری نبود که یه فیلم دیگه بود همش دروغه" اما چند نفری باز خریدن. چقدر ذوق کردم وقتی اون آقا گفت که سنتوری نیست و دوباره خاطره دیدن فیلم تو جشنواره پارسال برام زنده شد. هیچ وقت صورت خانمی رو که اومد گفت "من یه بلیط دارم که روش نوشته بعدا اعلام می شود، کسی نمی خره؟ " رو یادم نمی ره و من اون بلیط رو خریدم به امید اینکه سنتوری باشه که بعدا اعلام شد سنتوریه (همیشه دوستام به من می گن خرشانس). قبل از اینکه برم تو سالن بعضیا حاضر بودن از من 30 هزار تومن بخرنش (من ولی قیمت روی بلیط رو به اون خانومه دادم، یعنی خودش گفت) رفتم تو سالن ولی دلم نمی خواست بیام بیرون. همیشه بعد از دیدن فیلمای استاد انگار یه چیزی آدمو گرفته و از دستش نمیشه رها شد، همیشه فیلماش یه چیزی رو تو وجود آدم بوجود می یاره که باهاش می مونه یه حس خوب که گفتنی نیست...

ولی الان یه دردی تو وجود همه ما اومده که از فیلمای استاد نیست بلکه از نامردی آدماست، آدمایی که با تکثیر غیر قانونی، آدمایی که با فروش غیر قانونی، آدمایی که با خرید غیر قانونی و آدمایی که با تماشای غیر قانونی این فیلم حسرت دوباره دیدنش روی پرده رو به دلامون می ذارن...

به امید روزی که این تکنولوژی که باهاش می شه به این راحتی فیلم تکثیر کرد و حالا انگار دشمن سینما هم (البته سینمای ما) محسوب میشه راهی برای جلوگیری از این هجوم و تاراج بزرگ پیش پای اهالی سینما بزاره.

maryam
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 13:35
-11
موافقم مخالفم
 

salam

in hame ke az mehrjooi goftid mikham manam ye khatere azash begam,fek konam 3 sal pish bood daneshgah tehran oomade bood bara bozorgdashte sohrevardi, to kole maraseme be har solae bi rabti ye bale migoft va badesh saket mishod ke kholase akharesh yeki bargash azash porsid"ostad hala ba in hame rah va raveshi ke bara residane ensan be roshanyee vojod dare va shoma to filmatoon az hamash goftin khodetoon kodoomo pishnahad mikoni?

bad mehrjooye dar omad goft"vala ma ke talashemoono kardim vali naresidim berid az ona ke residan beporsid!"

va bedinsan ma 3 sal ast ke in ra baraye hame naghle ghol mikonim.

maryam
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 13:45
30
موافقم مخالفم
 

rasti amir ghaderi man khili vaghte pishha ke taze omade boodi to majale film koli hers mikhordam ke in baba hatman reshte takhasosish tajzie mavad hast az bas ke filma ro tike tike mikardi bara naghd, kholase salha hers khordim ta ataye majale filmo be laghash bakhshidam, hala inja dar belade kofr omadim va shodim khanade site shoma va etefaghan mikham beporsam to in chand sal che etefaghi barat oftade ke ye hoo intori shodi?

alan ham ke in matlabo mikhondam dashtam keif mikardam ke residam be moghayese santoori va rais !on ye pargerafo nakhondam ta hazam kharab nashe.

یوسف
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 13:46
-2
موافقم مخالفم
 

سلام

به نظر من این فیلم زیاد شایسته این همه تعریف نیست.

یک فیلم معمولی با بازی زیبای بهرام رادان.

فقط همین.نه بیش از این.

رضا
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 15:0
-34
موافقم مخالفم
 

ببخشيد كه پستم بي ربطه ولي واقعاً به جوابيه‌ي آقاي گلستان نياز دارم( جوابيه‌اي كه ايشون به فيلم "يك بوس كوچولو" دادن)

اولين بار كه مطلب ايشون رو در ماهنامه‌ي فيلم ديدم از كنارش براحتي گذاشتم چون شناختي از ايشون نداشتم تا اينكه مصاحبه‌ي آقاي گلستان رو با شهروند امروز خوندم و بسيار جذب شخصيت ايشون شدم.

از شما يا دوستان ديگه درخواست دارم اگه براتون ممكنه شماره‌اي رو كه اين جوابيه در اون چاپ شده به من معرفي كنيد.

متاسفانه هرچي گشتم نتونستم پيدا كنم.

ممنون و موفق باشيد

رضا کاظمی
سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 18:50
-5
موافقم مخالفم
 

آقا ما هم سویینی تاد رو دیدیم و خواستیم بگیم چندان باهاش نیستیم! فعلا فقط جوئل کوئن رو عشق است با این فیلم درخشان جایی برای پیرمردها نیست که باید مفصل درباره ش نوشت .

در ضمن امیرو ما جوانهای کافی شاپی ! در حدی نیستیم که بر فیلم استاد نقد بنویسیم.منتظر نقد استاد جواد خواهیم بود تا مرد تک افتاده و مرگ اوا رو از دل این فیلم بکشه بیرون . همچنین نقد استاد ط که خاطرات نایین و قالی هاشو یک جور پیوند بزنه به مفاهیم این فیلم . درباره آتش سبز نقد نبود یه یادداشت بود خیلی کوتاه. اصلانی رو دیدم روز اکران دومش و کمی باهاش گپ زدم اینقدر حالش بد بود که نگو .خواستم نکته های مثبتش رو هم گفته باشیم تا یکسویه نباشه . جامعه چند صدایی اینه دیگه.

شوجی
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 5:54
-3
موافقم مخالفم
 

به سوفیا:

این مفهوم ایثار را در شخصیت بنیتوی "با او حرف بزن" خوب گرفتی..ایثار این آدم دلنشین و لذت بخشه..آخر فیلم هم توی نامه اش یه جمله ای داره که منو دیوانه می کنه میگه که "میخوام انقدر قرص بخورم که مثل تو بشم ،نه اینکه بمیرم بلکه فقط مثل تو به کما برم" او میخواست با معشوقش یکی بشه..چقدر زیباست دوست داشتن به این معنی که این آدم با جسم مرده ی اون زن حرف میزنه،براش از فیلمایی که دیده تعریف می کنه و حتی باهاش عشق بازی می کنه!

راستی این فیلم رومانیایی برنده ی کن را دیده اید؟آقا بدجور فاز می دهد..این نمایهای ثابتش بدجوری آدم ار در فیلم غرق می کند..فیلم در بخشی که آن دختر در پی چال کردن جنین است با نماهای دوربین روی دست فضای وحشتناکی خلق می کند.فیلم خیلی فضاش از لحاظ کارگردانی و بازی ها و فیلمبرداری منو یاد "کودک" برادران داردن انداخت.فکر می کنم یه جورایی میفهمم این برو بچ کن به چه جور فیلمایی جایزه میدن.

من عذاب وجدان دارم..سنتوری رو ببینم یا نه؟

اینجا کسی هست که ارز "گنگستر های آمریکایی" خوشش نیاد..بیاد صحبت کنیم راجع بهش من که بدجوری با فضاش حال کردم.

محسن
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 12:19
-1
موافقم مخالفم
 

من دی وی دی را گرفتم و دیدم و فیلم خاصی هم نبود!!!! فیلم آنچنانی ای هم نیست!!!!

اين چي بود؟ نقد بود؟

سمیرا حاتمی
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 16:58
-23
موافقم مخالفم
 

امیر، چه خبره، این جا چه غوغاییه؟ راستش می خوام یه گوشه بشینم، سرمو بذارم روی زانوهام، اشک بریزم. آره می خوام اشک بریزم.هرکی هم می خواد به کارم بخنده و مسخره کنه، مهم نیست. برای این روز سینمای ایران دلم می خواد گریه کنم. امیر مطمئن باشم گوش می دی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دو هفته پیش بعد روزهای زیاد کار کردن و مدام از سرکار به خونه رفتن، یه چهارشنبه بعد کار، زدم به کتابفروشی های انقلاب. می خواستم تو دریای کتاب، دو سه ساعتی شنا کنم و برای خودم کتاب بخرم.

کتابفروشی اول: همه گرفتارند کریستین بوبن (سرگذشت ونگوگ به نثر فرانسه)

کتابفروشی دوم: می خواستم رمان دو جلدی مسعود کیمیایی رو بخرم و بخونم، یعنی دیگه وقت خوندش شده بود. اه----- اسمش یادم رفته، گفتم آقا مسعود کیمیایی یه رمان داره، اونو بدین. گفت جسدهای شیشه ای. گفتم آره. کتابو آورد. طراحی آیدین آغداشلو روشه. خیلی زیبا منو یاد ردپای گرگ انداخت. پولشو دادم اومدم بیرون.

دقیقا جلوی کتابفروشی یه مردی داشت دی وی دی می فروخت. رفتم جلو ببینم چه خبره. فقط یه چیز داشت. فقط علی سنتوری. داشتم می ترکیدم. بی اختیار رفتم جلو. کنار فروشنده. بهش گفتم این و از کجا آوردی؟ گفت چیه!! دزدیدم. گفتم از جشنواره ضبط کردی؟ این فیلم اکران نشده، آخه چه جوری دلت می یاد بفروشیش؟ گفت ماموری یا می خوای حال ما رو بگیری،

مرده کلی رنگش پریده بود برای من این مهم نبود مهم عکس العمل کسایی بود که وایستاده بودن و به من و اون نگاه می کردند، تا من گفتم این شاهکار سال گذشته است، این فیلم می تونه هویت سینمای مدرن ایران باشه، خودم دیدم که کلی از اون دی وی دی یه دفعه فروش رفت.

برای کسی مهم نبود. مهم نبود و می خریدند......

رفیق من سنگ صبور غم هاست

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم ، پیر تو ای جوونی

منم، یه جوون ایرانی، جوونی که سعی کرده سالم باشه، اصیل زندگی کنه، به خالق خود مومن باشه، برای اعتلای کشور داریوش وکوروش، برای سربلندی کشوری با چنین قدمت فرهنگی، جزئی باشد از دریایی که همواره خواسته اند این کشور همانند گذشته های دورش بماندو باشد. تلاش کرده ام. تا خوب باشم. و همین خوب شدن فردی، به اصلاح جامعه می رسد. فرهنگ دوست و هنر دوست باشم. که تنها این هنر است که اگر نبود واقعیتهای تلخ زندگی سیاه اجتماعی، جوان ایرانی را خفه می کرد. این جا چه خبر است؟

آیا می شود باور کرد، با سینمای این کشور چه کرده اند؟ چرا؟ میخواهم اشک بریزم، که حتی این را نیز از ما دریغ می کنند؟

امیر من خسته ام، دلم روزهای قبل را می خواهد. روزی که هنوز ندیده بودم سنتوری را کف خیابون.

این یک دربه دری فرهنگی است. یک خود فریبی. یک مثل کبک سر را در برف فرو بردن . یک آب در کوزه و گرد جهان دویدن. یک بغض کوفته در دل هنردوستان.

اگر بیای همونجوری که بودی

کم می یارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پرشده

هرکی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پرشدم از گلایه

هیچی از م نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نوره خورشید.

مهرجویی کجایی؟ می بینی، ما اینجاییم، در یک التهاب سوزنده . که مانده ایم و فقط سکوت، می تواند تمام گفته های ما را بگوید. رنگ افق در چشمهای تو، می دانم که اشکبار است. که دلت نمی خواهد دیگر با این سینمای تارعنکبوتی حرفی بزنی. که خواستی باشی اما نمی گذارند جمعمان جمع شود. که می خواهند تو را اینگونه دلسرد کنند و تو جواب کوبنده تری خواهی داشت.

کجای دنیا، کجای دنیا با احساس هنرمندش، اینگونه برخورد می کند، کجای دنیا با برترین فیلم تولید سالش،با چیزی که می تواند درد دل خیلی ها باشد، به شکل های گوناگون. اینگونه برخورد می شود!!!!!!

همین جا. ایران. مهد تمدن اصیل . مهد تفکر. مهد نوشتن. مهد مهر. مهد پاکی.

خدایا می بینی این مهد پاک تو، هر گوشه اش ناپاکی و چرک دارد، حالم را به هم می زند.

امیر........................... خوب کردی نوشتی. اگر نمی نوشتی و ما هم نمی گفتیم مطمئنا می ترکیدیم.

امیر یه کاری کنید.

مگه برای فروش غیرمجاز فیلم های ایرانی، همه هنرمندان سینما جمع نشدند، یه طومار نوشتند، دوباره جمعشون کن. دوباره بگو به خاطر حرمت مهرجویی یه فکری بکنند. تو رو خدا اینکار و بکن. تنها راهش همینه. جمعشون کن.

امير صباغ
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 17:2
-22
موافقم مخالفم
 

امير جان سلام

بازي پرسپوليس رو ديدي؟ يه ربع اخر بازي يادت بودم،( ياد گشادگشاد نوشتن روي تخته و تلاش براي جا دادن متن وقتي به آخر تخته رسيدي افتادم)

امير صباغ
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 17:8
-39
موافقم مخالفم
 

به سوفيا :

يه هفته اي بود حالم خوش نبود حسابي با خودم در گير بودم نه حوصله ي فيلم ديدن داشتم نه حوصله ي كتاب و مجله و...

ديروز اومدم كامنت ها رو خوندم، فيلمو خيلي وقت بود داشتم ولي مثل كتاب ها و فيلم هاي ديگه تلمبار شده بود.

فيلم رو صبح ديدم، فوق العاده بود.

تنها يي همه شخصيت ها(بنينگو ،ماركو ، ليديا ، آليشيا ،كاترين) مرا ياد كتاب محبوبم (گفتگوهاي تنهايي-علي شريعتي) انداخت در جايي از آن مي گويد"عشق زاده ي تنهايي است و تنهايي نيز زاده ي عشق است. اگر عشق نباشد ،تنهايي نيست. تنهايي آرزوست ، سعادت و آرامش است."

بنينگو برايم غريب است چهار سال با يك مرگ مغزي صحبت مي كندو ايمان دارد به اينكه حرف هايش را مي شنود.برايش فيلم تعريف مي كند ،از دوستانش حرف ميزند و خلاصه همه چيز را به او مي گويد (همانطور كه وقتي خود كشي ميكند در نامه اش از ماركو مي خواهد بعد از اين بهش سر بزند، باهاش حرف بزند و همه چيز را به او بگويد ) و باز هم جمله ي ديگري از كتاب محبوبم : آنجا كه عشق فرمان ميدهد محال سر تسليم فرود مي آورد" و در آخر به جمله ي كليدي فيلم :" عشق وقتي تمام ميشود غمناك ترين چيز دنياست"

راستي اون صحنه ي انيميشن كه بعد فيلم عاشق كوچك شده پخش ميشه فوق العاده ست ،آلمودوار بدون نشان دادن رابطه ي بنينگو با آليشيا به شكلي جسورانه منظور خود را بيان مي كند

بابت پيشنهادت ممنون.

مونا صلح دوست
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 21:4
34
موافقم مخالفم
 

چرا؟!

چرا اقای قادری؟!

حقمه بدونم چرا ؟ مگه نه؟

محافظه کاریتون به شکل ازار دهنده ای با ادعاهاتون مغایرت داره!

ببین چه کسانی از ممیزی های.......و اخته کردن خود اعلام بیزاری میکنن!

اگر زره ای برای کسی که دو ساله هر شب به سایتتون سر میزنه و براش یادداشت میزاره ارزش قائلید جواب من رو بدید(یادتون نرفته که همه جا به سبب حضور ما با افتخار تعداد کاربرهاتون رو جار میزنید چطور اونجاها باعث افتخاریم و اینجاها کامنتهامون فقط و فقط به خاطر موافق نبودن با شما در مورد یک فیلم به راحتی فید میشن؟!پارادوکس غریبیه!)

(مونا صلح دوست) به جا اوردید که؟!!!!!!!!

سارا. م
چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 21:38
-15
موافقم مخالفم
 

بعد از دیدن سنتوری به قدرت عجیب و فوق العاده ی منتقد ها در اعمال نفوذشون در ذهن سینما دوستان ایمان اوردم

فیلم هرگز اصلا و ابدا اون چیزی نبود که اونها(منتقدین)به ذهنمون القا میکردن

از تصور اینکه چه شاهکار بی نظیری رو خواهم دید همه ی راه رو از کلاس تا خونه پرواز کردم !

اما باز هم فهمیدم مثل اکثر مواقع زیادی رو سلیقه ی دوستان حساب کرده بودم(لعنتی همیشه به خودم این قول رو میدم که رو حرفهای زیادی احساساتیشون که معمولا زیادی هم سطحی میزنه نباید حسابی باز کنم)اما چه کنم دوستشون دارم دست خودم نیست

باور کنید سنتوری بی نهایت معمولی بود(که البته با بد فرق میکنه)

در جاهایی البته حتا بد بود(مثل صحنه ی مضحک(خیلی هم مضحک) عقد یاپایان نچسب اش)

منتقدین عزیز من هم فیلمهایی بوده که خیلی خیلی دوستشون داشتم اما همیشه هم صادقانه به دوستام میگم((فیلم متوسطی بود اما من ازش واقعا خوشم اومد))

نمونه اش فیلم باغ فردوس 5بعد اظهر من واقعا این فیلم رو دوست دارم اما این باعث نمیشه یادم بره فیلم چیزی بالاتر از متوسط نیست

اینکه من موقع تماشای این فیلم تو یه شب زمستونی گرم شدم و کیف کردم باعث نمیشه تو مخ بقیه هم بکوبم فیلم شاهکاره بی نظیره یکی از برترینهای جهانه وای عزیز دل منه خدایا این فیلم زده رودسته پدر خوانده!

نه اصلا هم اینطوری نیست این من هستم که فیلم رو دوست داشتم حالا شاید بنا به دلایل شخصی و این به دیگران ربطی نداره

تازه این برای یک منتقدبه مراتب بدتره سمه زهره که بی خیال منطق بشه و احساساتش تا این حد پیشی بگیره

هم عقل ومنطق هم احساس

چه ایرادی داره که بگید فیلم فلان ضعف رو داشت اما من دوستش دارم؟

هیچ ایرادی نداره که هیچ خیلی هم بهتر از اینه که از یه چیز متوسط بنا به دلایل کاملا شخصی بت بسازید و بعد هم اینطوری بخوره تو زوق من و امثال منی که دوستتون داریم و از اون مهمتر بهتون اعتماد داریم و حرفهاتون برامون سنده

خدایی یه بار دیگه فیلم رو ببینید ضعف هاش رو در ذهنتون سانسور نکنید لطفا

نوشته ی من رو هم همینطور

متشکرم

سعید
پنجشنبه 2 اسفند 1386 - 15:3
9
موافقم مخالفم
 

نشستم و طبق عادت دارم این کامنت ها رو می خونم چشمم به کامنتی می خوره که بی اختیار دستم به نوشتن می ره تا جواب عزیزی که از برآورده نشدن انتظارات از سنتوری رو می گفت رو بدم

دوست عزیز از سنتوری چی انتظار داششتی قرار بود چی کارت کنه که نکرد غیر این بود که نود دقیقه میخکوبت کرد جلوی تلویزیون هم از فیلم لذت بردی هم با بازی ها صفا کردی هم از لحظه های نابش آموختی و هم با موسیقی اون دلت باز شد و بعد تشکرت رو اینجوری گذاشتی تو کاسه فیلمساز

از سنتوری چی می خواستی نکنه بیانیه فلسفی مثل پری که بعدش احساس کنی سوادت زیاد شده و بگی به به چه فیلم آموزنده ای دوست داشتی اونقدر بپیچونتت که آخرش هیچی نفهمی و بگی به به چه فیلم پیچیده ای نکنه انتظار داشتی کل مشکلاتت رو هم این فیلم حل کنه مشکلات اجتماعی شخصیتی و.... شاید انتظار داشتی مشکل گرونی هم توی این فیلم حل بشه و بودجه تورمی و اصل 44 و... خب حق داری مقصر تو نیستی فیلم خوب نشونت ندادن که بفهمی فیلم خوب چیه که بفهمی همینی که نود دقیقه با لذت تمام یک فیلم رو می بینی و کلی صفا می کنی یعنی فیلم خوب نکنه پایانهای تلخ رو دوست داری خجالت نکش بگو ! مثلا علی آخر فیلم خودکشی می کرد خوب بود نه اون موقع یاد همه بدبختی هات و شکستهات می افتادی و اسم این فیلمو می گزاشتی شاهکار عجب روزگاریه همچیمون شده مثل پفک تو خالی و شکم پر کن فقط حرف می زنیم که زنده بودنمون رو اعلام کنیم واقعا تو به با شکوهی سکانسی که علی و هانیه با هم و با پیانو و سنتور قطعه ای از موتزارت رو اجرا می کنند تا حالا دیدی یا رویارویی علی با پدر با مادر دنبال مداد گشتن سرخ کردن سوسیس آموزش سنتور به هاانیه کنسر ت پایانی و...خب لامصب بگو چرا خوشت نیومده؟ مگه میشه خوشت نیاد مگه سنگی سینما هم شد جایی برای بیان عقد ه های خفته به قول شاعر

اشتر به شعر عرب در آتش است و طرب گر ذوق نیست تو را کج طبع جانوری

رضا کاظمی
پنجشنبه 2 اسفند 1386 - 21:16
-8
موافقم مخالفم
 

نه آقا محسن خودت می دونی نقد نبود. نسیه بود.نیم خطط هم فقط واسه توهین بود. ما که جاخالی دادیم بپا زخمی نشی...

اینجا جای نقد کردن می بینی تو چند خط؟ برای اینکه کسی بگه از یه فیلم خوشش نیومده مگه باهاس جواب پس بده؟ از کی تا حالا؟ تو بگو خوشت اومده. کیه که اعتراض کنه.مخلص جتابعالی.

مونا صلح دوست
پنجشنبه 2 اسفند 1386 - 21:37
22
موافقم مخالفم
 

خب خدا رو شکر بالاخره یکی از نوشته های من (سومی)از سد ممیزی شما گذشت !

اما این جواب سوال من نیست!

و اگر کسی نوشته ی من رو بخونه با توجه به اینکه از متن دو تای قبلی بی اطلاعه احتمالا گیج میشه!

من منتظر جوابی از طرف شما هستم و میمونم

با خودتون رو راست باشید.

مژده غضنفری
پنجشنبه 2 اسفند 1386 - 21:56
4
موافقم مخالفم
 

سنتوری خیلی خیلی ضعیف بود... اما من به مهرجویی همچنان امیدوارم.. او بهترین کارگردان سینمای ایران است و من با دیدن فیلم های او عاشق این سینما شدم.... منتظرم... برای بازگشت دوباره ی او به بهترین روزهای حرفه ای اش و امیدوارم... زود ،خیلی زود آن روزها فرا برسد...


پنجشنبه 2 اسفند 1386 - 22:58
13
موافقم مخالفم
 

به نظر شما شاهکار یعنی چی فیلم شاهکار یعنی چه؟

قراره چی ببینیم!!!! انتقال مفاهیم ساده و قابل فهم برای عموم به طوری که از ارزشهاشم چیزی کم نشه اسمش چیه ..

مهدی رحمن
جمعه 3 اسفند 1386 - 0:5
2
موافقم مخالفم
 

1.سوئینی تاد.خب مثل اینستکه تیم برتون شاد و شنگول ما یکدفعه ای کتاب رنگارنگش را بسته،به پشتی صندلی اش لم داده و بعد از اینکه پیپ صورتی اش را روشن می کند خیلی جدی توی چشمهایمان نگاه می کند و حرفهای قلنبه سلمبه می زند.من که فعلا ته این حرفها متاعی پیدا نکردم.اینبار بعد از عشق برف سازورابطه عقل و دل و روایات جاودانگی اش رفته سراغ انتقام و نفرت برخاسته از عشق.ولی نمی گوید طریق عنان گیریش چیست. یکجورهایی شده گاو مهرجویی و آن یادداشت آقا قادری درباره اش

2.چی؟انگار این دور و برها از پدرو و "با او حرف بزنش "خبرهایی شده.کاش سوئینی یک گیره موی عیالش را داشت تا کارش به اینجا نمی کشید.تنها چیزی که بنینگو را در دنیای زندانش می توانست زنده نگه دارد.اما نه، تاد فقط تیغهایش برایش مانده اند.

مهدی رحمن
جمعه 3 اسفند 1386 - 0:13
19
موافقم مخالفم
 

کسی که نگفته سنتوری شاهکار مهر جویی است یا اصلا شاهکار است.نه.فقط بعد مدتها مهرجویی یک انسان ساخته که از ناچاری هامون نسل ما سومی ها می شود.مگر اینکه بخواهد یک هامونترش را خلق کند.

رامین
جمعه 3 اسفند 1386 - 14:50
3
موافقم مخالفم
 

سنتوری فیلم بسیار ضعیف و سطحی نگری است.

هجرت
چهارشنبه 8 اسفند 1386 - 11:43
10
موافقم مخالفم
 

امیر جان قادری

یک هووووووووم ... از این کشدار های بی ته به نشانه ی همراهی مان در افسوسی که خوردید و می خوریم ...

موافقت می کنیم با نوشته تان ، زیاد

مخصوصن با بحث رستگاری علی ِ سنتوری ...

کم کم داشتیم احساس غربت زیاد می کردیم در دوست داشتن سنتوری

http://laaaghar.blogspot.com/2008/02/blog-post_24.html

لعيا
شنبه 11 اسفند 1386 - 14:41
26
موافقم مخالفم
 

ممنون كه اين همه در مورد سنتوري نوشتيد. همان بهتر كه فرصت شد كه به لطف شبكه تكثير غيرمجاز فيلم، «سنتوري» را بدون سانسور ببينيم. خدايي‌اش فيلم متوسطي بود. با وجود همه ادا و اصول‌ها و ديوانه بازي‌هاي گلشيفته فراهاني و بهرام رادان، اين رابطه عاشقانه يك‌جورهايي در نمي‌آمد. شعاري بودن بعضي از ديالوگ‌ها و سكانس‌ها (مثل مراسم عقد) هم توي ذوق مي‌زد. آخر فيلم‌ را هم كه زيادي كش دادند.

البته چون حوصله وجدان درد نداريم، وجهي را كه گفته‌اند به حساب واريز مي‌كنيم. (بي‌توجه به اين‌كه سرمايه ساخت فيلم، وام‌هاي وزارت ارشاد و بهزيستي بوده، يعني همان پول بي‌زبان نفت)،

هر چند شخصا لجم گرفت كه آقاي مهرجويي در حالي براي حقوق مادي و معنوي فيلمشان جنجال مي‌كنند (كه البته حق دارند) كه در تيتراژ فيلمشان هيچ اشاره‌اي نكرده‌اند كه فيلم، اقتباس آزادي است از «عقايد يك دلقك» هانريش بل.

جا به جا مي‌شد تكه‌هاي داستان را در فيلم پيدا مي‌كرد: مرد هنرمندي كه از طرف خانواده پولدار و خسيسش طرد شده، معشوقي كه سرانجام او را رها مي‌كند و آن ديالوگ « چطور مي‌تواني با او همان كارهايي را بكني كه با من كردي»، سكانس ملاقات با پدر، مادر و جمعيت خيريه‌اش، برادر منفعل و شكمباره، در به در به دنبال پول بودن در جامعه‌اي كه قدر هنر را نمي‌داند، اشاره‌هاي چندباره به خشك مقدسي و ...

آقاي مهرجويي در اقتباس آزاد از آثار ادبي موفق عمل مي‌كنند، «پري» و «فرني و زويي» سلينجر معرف حضور همه هست، اما اين يكي را اصلا دوست ندارم.

Nika
چهارشنبه 22 اسفند 1386 - 10:46
-37
موافقم مخالفم
 

Wowwwww Aghayee amir ghaderi shoma foghola'de minevisii o sahneharo riz be riz tori tosif mikoni ke gooya adam khodesh oonja vaysade..Kheili mamnoonam azatoon.....va amma az foroshe gheire mojaze santouri...abie ke rikhteh shodeh va moteasefane jamam nemishe, hala biaym o be shomare hessabe DARIUSH MEHRJOOYi aziz ke khodesh tooye ETEFAGHE MELLI elam karde bood pool berizim ta zarari nakonan sare film be in zibayi ke in hame kar borde Nazaretoon chie?!

هما
شنبه 3 فروردين 1387 - 7:34
-11
موافقم مخالفم
 

راستش منم موافقم با خانم توسلی ... دلیل این همه خاطره نویسی رو نمی فهمم که انگار داره اپیدمی هم میشه ... خیلی وقته یه مطلب جون دار هیچ جا ندیده ایم

mehdi parvizii
يکشنبه 23 تير 1387 - 21:48
27
موافقم مخالفم
 

salam aghaie mokhale.f zamani shahri ra be montaghedha sepordand ta zohr davam niavard bepazirim ke daghigh hastin va kami loos va dar ayam kodakie bishtar morede mohabat madar booden ta peda.gagah ghavade bazi ra raayat mikonid vagahi ba ghalam emrozi minivisin .matlabhaie ejtemaei ham minvivsin va ghezavat dar mirde shoma ra sakht mikond .hrfe bash.va be khatre dongi ,bang nazan.mofagh hasti niaz be doa nistr

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  
:       




mobile view
...ǐ� �� ���� ����� ������� �?���?�


cinemaema web awards



Copyright 2005-2011 © www.cinemaema.com
استفاده از مطالب سایت سینمای ما فقط با ذکر منبع مجاز است
کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به گروه سینمای ما و شرکت توسعه فناوری نوآوران پارسیس است

مجموعه سایت های ما: سینمای ما، موسیقی ما، تئاترما، فوتبال ما، بازار ما، آگهی ما

 




close cinemaema.com ژ� ��� �?��� ��� ���?���