سورنا وحید
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 4:26
|
مستر قادری ندیده بودم در عالم سینما کسی این چنین طرفدار فوتبال و مهمتر این که پای رفتن به استادیوم باشه! برام جالبه . راستی تا حالا مطلب ورزشی نیز برای روزنامه ها فرستادی؟ پست قبلی خیلی خوب بود مخصوصا اون تدوین موازی ! راستی کتابی به خوش قلمی سینما به زبان ساده از پوپک راد چی میشناسد؟
|
mouse
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 10:12
|
-که امدید.آمدید به دیدن من؟ - خب البته لازم بود. شما خودتان که نمی امدید؟ - بله حق با شماست ولی نه از ان جهت که در چنین فکری نبوده ام . - چه چیز مانع شما شد؟ - اشتیاقم بیش از اندازه بود. - چه دلیل خوبی! - بله دیگر مسخره ام نکنید. می ترسیدم شما به همان اندازه مشتاق نباشید. - مگر من چنین تشویشی به خود راه داده ام . دلم خواست شما را ببینم . امدم - پس باید چشم های تیزبینی داشته باشید. -دیشب رفتارم احمقانه بود. می ترسیدم از من بدتان آمده باشد. این کم روئی من هم مرضی است .دیگر نمی توانم چیزی بگویم . - گله من د نباشید. کسانی که حرف می زنند به قدر کفایت هستند. این است که انسان از دیدن کسی که گاه گاه اگر هم از کم رویی یعنی به ناخواه خود خاموش باشد بیش از اندازه خوشحال می شود. - پس برای سکوت من است که به دیدن من آمده اید. - بله سکوت شماست . برای کیفیت سکوت شما. من سکوت شما را دوست دارم . همین و بس. - چطور توانستید لطفی به من داشته باشید. شما که یک نظر مرا بیشتر ندیده اید. - این دیگر به خود من مربوط است . من درانتخاب کردن درنگ نمی کنم . - هرگز اتفاق نمی افتد که دچار اشتباه شوید؟ - غالبا. - این بار هم شاید اشتباه می کنید. - خب خواهیم دید. - اوه پس کارم زار است . شما مرا سخت می ترسانید. کافی است فکر کنم که مراقب من هستید تا همان اندک جربزه ای که دارم از من سلب شود. - نه . من از کسانی که روی دوستان خود به تحلیل های روانشناسی می پردازند متنفرم . انچه من می خواهم این است هردو حق داشته باشیم آزاد و یکرو باشیم . رک و راست بی هیچ شرم دروغین خود را به آنچه احساس می کنیم بسپاریم . بی انکه ملزم باشیم خود را برای همیشه پایبند ان سازیم ویا بترسیم که گفته خود را تکذیب کنیم . حق داشته باشیم که این دم دوست بوده و دمی بعد همدیگر را دوست نداشته باشیم .... ژان کریستف- نوشته رومن رولان- ترجمه م .ا. به آذین
|
سعيد هدايتي
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 10:25
|
با اين همه شيفتگي واستاديوم اگر قهرماني نياد سراغتون (كه ظاهرا با سرعت نور داره مياد) اين همه شور وهيجان رو چه ميكنيد؟ راستي امير خان روزهايي كه بازي ندارين چه جور سر ميكنين؟گيريم قهرمان هم شدين(اگه استقلال نباشه فقط پرسپوليس)مثل فولاد مثل سايپا مثل پاس ومثل استقلال وخود پرسپوليس فصل بعد وبا باختهاي متوالي وقابل پيش بيني چه ميكنيد!شرط ميبندم قطبي فصل بعد رو نيمكت شما نيست!شرط ها!حداكثر 6بازي وبعد تمام اونوقت به چه چيز پرسپوليس وكل فوتبال ايران بنازيم؟كريمي!!!!!!!!!نيكبخت!سياوش اكبر پور وشيث و.....امير خان تا اخر فصل حالت رو ببر تمام وكمال وان شالله كه با قهرماني كامتون شيرين تر شه ولي وجدانا بيا قول بديم اينجا همون سينماي بمونه لااقل سينمايي تر!فوتبال ما خيلي ببخشيد(ياد علي دايي افتادم)سير كه!شاني براش قائل نشيم كه فرداروزي باريختن كاسه كم اب ابروش همه چيزمون داغون شه!اين البته يه خواهشه از طرف كسي كه اين كافه وبچه هاشو مثل يه عادت مهم روزانه مثل خاطره عزيز دبيرستان دوست داره!ممنون به خاطر حوصله
|
حميد دهقاني
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 10:38
|
مجموعه داستان ”فرار”از آليس مونرو و ”خرمگس و زن ستيز” گردآوري شده توسط حسين يعقوبي را پيشنهاد مي كنم. “دنياي قشنگ نو” ماله كدوم انتشاراته؟
|
مصطفی جوادی
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 14:57
|
امیر جان ، این نگاه نو هم ماجرایی است ها! گمان نکنم دیگر فرصت همکاری با هاینریش بل و ترومن کاپوتی به این زودی ها دست بدهد!
|
farshid
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 15:53
|
دنیای قشنگ نو از کتابهای دوست داشتنی ام بوده و هست سالها پیش وقتی برای اولین بار ان را خواندم حسابی تا مدتها به فضایی که هاکسلی روایت کرده بود فکر می کردم به اپسیلونهای بیچاره به نوار دودی که از سمت کارخانه دیده می شد به سوما که جریان خود فراموشی مدرن به دنیای قشنگ ما هدیه داده بود . خیلی دلم می خواست کتاب اتوپیا از هاکسلی را هم پیدا کنم و بخوانم ولی هنوز این معجزه اتفاق نیفتاده . farshid
|
محمد حسین آجورلو
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 16:38
|
سلام تو این چند روز تمام فکر و ذکرم شده پرسپولیس هیچ وقت تو این چهارده سالی که طرفدار پرسپولیس بودم این طور نشده بودم دیگه برام فصل بعدی وجود نداره پرسپولیس باید این فصل قهرمان بشه. تو بازی با سایپا انقدر داد زدم که هنوز هم صدام گرفته. قطبی هوادارای پرسپولیس رو متحول کرده اواخر بازی با سایپا وقتی پرسپولیس هنوز گل نزده بود چند نفر خواستند نیکبخت رو تشویق کنند اما هیچکس همراهیشون نکرد واقعا فکر نمی کردم کسانی که یه روز علی پروین رو تشویق می کردن الان به همچین جایی برسند. به امید قهرمانی پرسپولیس
|
محمد حسین آجورلو
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 16:41
|
از : مملی به : علی تیرونی جم کن کاسه کوزتو داش من
|
کاوه افتخاری
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 17:6
|
امسال برای ما پرسپولیسیها خیلی عجیب بود.اینکه این همه به یک نفر بعنوان مربی علاقمند بشیم بخصوص که همه ما تقریبا یک موقعی پروینی بودیم و حالا طرفدار کسی شدیم که یک گل هم برامون نزده و اصلا تا پارسال در ذهنمون هم نبوده. اینکه بین مربی(اینجا قطبی) و ستاره های تیم بریم سمت مربی و ازش حمایت کنیم( اصلا باورم نمیشد که طرفدارای پرسپولیس تو اهواز بعد از بازی با استقلال همه خواستار اخراج شیث بودن) اینکه 6 امتیازمون کم بشه و این شعار محشر درست بشه: 6امتیاز کم بشه بازم قهرمان میشه همین که شما گفتی که طرفدارا دقیقه 83 هم تیمو تشویق کنن و بعد از بازی هم اکثرا تو ورزشگاه بمونن میگن خدا به هر کس به اندازه دلش میده، پس مطمئن باشین که قطبی جام را بالای سر میبره.
امیر: باریکا...: خدا به هر کس به اندازه دلش میده.
|
نازنین(هنوز هم یک تازه وارد)
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 18:47
|
سلام همین اول کار بگم اسم واقعی من نازنین نیست این اسم فیلمیه که دائیم فیلمنامه اش رو نوشته ،دائیم عاشق این اسم بود من هم عاشق دائیم ام(راستش هیچ لزومی نمیبینم حالا که مرده بگم عاشقش بودم) خوشحالم که وقتی وارد این خونواده شدم خوش آمد گرمی بهم گفته شد ممنونم. و یک بخش کوتاه از فیلمنامه ی فیلم ونوس برای امیر قادری که میفهمه خانواده یعنی ستون اتکا یعنی حس تعلق داشتن و بودن واینکه همهء چیزهای با ارزش دیگه کنار همین حس ها معنی پیدا میکنه. موریس(در حالی که در موزه به تصویر زنی زیبا در تابلوی نقاشی مینگرد):بدن یک زن زیبا مثل این زیباترین چیزیه که یک مرد میتونه تو عمرش ببینه. جسیکا با کنجکاوی:برای یک دختر زیباترین چیز دیدنی چیه؟میدونی؟ موریس:بچه ی اولش. (فیلم رو دوست ندارم اما همین جمله ی آخر باعث شد خیالم راحت باشه وقتم رو حروم نکردم).
امیر: ...خانواده یعنی ستون اتکا یعنی حس تعلق داشتن و بودن واینکه همهء چیزهای با ارزش دیگه کنار همین حس ها معنی پیدا میکنه...
|
مهدی پورامین
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 20:5
|
این را برای "کــاوه" از دل و زبون خودم و عطص می نویسم.... کی شعر تـر انگیزد خاطر که حزیـن باشد... یک نکته ازین معنی ، گفتیم و همین باشد...
|
محسن رزم گر
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 22:17
|
پيشنهاد امير براي گذاشتن بخشي ازرمان، شعر و … مورد علاقه به بهانه نمايشگاه يه پيشنهاد عاليه . من مي خواستم قسمتي از رمان جسدهاي شيشه اي رو بذارم كه به نظر من شاهكاره . مطمئنم كه همتون كتاب رو خونديد . اين بخشي رو از كتاب كه توي اين كامنت آوردم بي شك شاهكارترين قسمت اين شاهكار بوده ( البته از نظر من ) : "طاهر به حياط وارد شد . چراغ اتا ق ها تازه روشن شده بود و طاهر سايه پدر را روي پرده اتاقش ديد . كنار حوض ايستاد و فرياد زد : - چطوري مادر... عذرا كنار مادر نشسته بود و فرني گرم را با قاشق آهسته به دهان خانم مي گذاشت . با شنيدن صداي طاهر , طاووس هم به اتاق مادرش دويد . طاووس گفت : به خير بگذره . طاهر نزديك اتاق پدر آمده بود . دو قدم در حياط زير پنجره روشن اتاق پدر راه رفت و ايستاد و دستش را دراز كرد و با انگشت به پنجره زد و فريادي بلند سر داد : - چطوري ميزاسداله! شازده افشاري , صدامو مي شنوي ؟ كتاب خونده و تجارت كرده!مي گفتي حافظو ديگه احتياج به كتابش نداري , همه رو بلدي ! بيار اون هفت تير هيچ وقت شليك نشده تو و يه دفعه تو مغز من امتحانش كن , يعني خودتو امتحان كن ببين بلدي دركني ؟ تو فقط باد دماغي آقا جون , باد دماغ اونقدر ارزش داشت كه خواهرمو.. اون كفتر بال بريده رو بندازي بغل يه لات كه عين چماق فقط به درد مستراح باز كردن مي خوره ؟! اي آقا جون ! باد دماغ كار دستمون داد.آقا جون يه دفه از مادر پرسيدي مي خواي چيكار كني ؟ زبون فرانسه به چه دردي مي خوره . اقلا به همون زبون فرانسه بهش مي گفتي دختر تو هم هست و جون مادريت براش در مي ره . مي دوني ميزاسداله , غصه كورش كرده ؟ حالا ديگه راحت شدي و هيشكي ازت نمي پرسه اين آقا رحيم كيه كه شده داماد اين خونه ؟ يعني برات علي خان وقار سلطاني هيچ فرقي با اين يارو نداشت ؟ طاهر با گفتن اسم علي خان بغضش كه از مستي رفاقت مي آمد تركيد; فرياد زد : - مگه نمي گفتي , دخترم, طلعت , تو قلب بابايي ؟ چه جوري قلبتو انداختي تو بغل بو گندوي يه لات بدبخت ؟ حتما شده عين من , دامادت كه مثل پسرت ارث مي بره , گور پدر اين خونه و باغ و هوتولت , ميرزا, پدر, منو و طاووس هفت روزه كه راه رفتيم و تو مسافرخونه خوابيديم و دو دفعه جلو خودكشي اون يكي قلبتو گرفتم , طاووسم مي رفت زير خاك , بازم كم بود برا آبروي فاميلي ؟ ... اگر بلايي به سر ما بياد , تو عوض پدري كردن , براي حفظ فاميل مبشرانشايي , كه گور پدر همه تون, بلايي بزرگتر و گه تر سرمون مي آري . اين جوري پدري كردن كار همون رحيمه . بگو آقا رحيم , مي گي دخترمه ؟...ميگم خواهرمه . مي گم دروغ مي گي , دوسش داري ؟مي گم دروغ مي گي . خيال مي كني , مي گي آبرومون ؟ مي گم آبروت رحيم هميشه پاي منقله ؟ رفتي يه سر به اون باغ عزيزتر از طلعت بزني ببيني چه جوري بساط درست كردي براي دو تا ترياكي شهرنويي با خواهرم ؟ مي گي دخترم بي آبرو شد ؟ مي گم پس آبروي ما چي ؟ كدوم آبرو , تو سوي چشماي مادرمونو شوهر دادي , تو احساس من و طاووس و طلعتو كه ديگه صاحبش تو نبودي شوهر دادي . پس گوش كن يه خبري بهت بدم . علي خان داره از عشق طلعت بر مي گرده , مي خواي نامه شو برات بخونم ؟ نه اينكه فهميده باشه بچه دار شده . نه فقط برا عشق , برا اينكه نمي تونه از دوري اون درس بخونه . اون بيچاره م ديگه اينجاشو نخونده بود . دور از عشق هيچ كاري نمي شه كرد . اگه عشق درست و حسابي قد و قامت داشته باشه فلجت مي كنه , مير...زا...با طلعت چه كرد... ي – با خودت چه مي كني ؟ نيگا لكنت داره مي آد , زبون منم مث اون كفتر پر بسته , مث طلعت... دار...ه مي ...گيره. طاهر ديگر بغض را نگه نداشت , از گريه هوار مي كشيد . " مسعود كيميايي ناب را فقط در اين چند خط هم مي توان ديد . نمي توان ؟
|
محمدعلی خبیر
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 1:5
|
امیر قادری عزیز سلام. گفته بودی کتاب به هم پیشنهاد کنیم که بسیار نظر ارزنده ای بود. من دیروز رفته بودم نمایشگاه و کلی کتاب خوب خریدم. اما پیشنهادهای من: سینما: -نما به نما(نوشته استیون دی کاتز)-انتشارات بنیاد سینمایی فارابی -کارگردانی و تهیه کنندگی فیلم کوتاه(پیتر دبلیو ریا/دیوید کی ایروینگ)بنیاد سینمایی فارابی -هنر موسیقی فیلم(جرج برت)-انتشارات بنیاد سینمایی فارابی داستان: -من قاتل پسرتان هستم(احمد دهقان)-نشر افق -اندکی سایه(کتاب سال 85)-احمد بیگدلی-انتشارات خجسته -سفر خوش آقای رئیس جمهور(گابریل گارسیا مارکز)-انتشارات نگاه روانشناسی: چرا مردان گوش نمی دهند و زنان نمی توانند نقشه بخوانند(باربارا/آلن پیز)-نشر آسیم و اما قطعه ای زیبا از یک کتاب: نشستم و گریستم.بنا به افسانه ای،هرچه در آب های این رود بیفتد-برگ حشره،پر پرندگان-در بستر رود،سنگ می شود.آه،کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب بیندازم،بعد دیگر،نه دردی هست نه اندوهی و نه خاطره ای. (اولین جملات کتاب کنار رود پیدرا نشستم و گریستم اثر پائولو کوئیلو-ترجمه آرش حجازی-انتشارات کاروان)
|
حميد دهقاني
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 12:41
|
آقاي قادري ناشر ”دنياي قشنگ نو” چيه؟
امیر: چند تا چاپ و چند تا ترجمه داره. مال خودم قدیمیه ولی اون ترجمه سعید حمیدیان رو به نظرم توی نمایشگاه گیر بیاری...
|
مصطفي انصافي
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 13:28
|
من كه هنوز نمايشگاه نرفتم. ولي مي خوام با يه تير دو نشون بزنم و هم نسبت به فايل صوتي كه امير گفت واكنش نشون بدم و هم كتاب معرفي كنم. كتابي كه اين اواخر (بين خودمون بمونه از خبير كبير گرفتم و صداشو در نياريد نمي خوام بهش پس بدم ) خوندنش تجربه بي نظيري نصيبم كرد. مباني سينما (film, an introduction) ويليام فيليپس. ترجمه رحيم قاسميان. نشر ساقي در مبحث صدا- جلوه هاي صوتي آمده است: لورن رايدر- كه بعدها به خاطر مهارت خاص خود در ضبط صدا شش جايزه اسكار به دست آورد- صداي جيغ خوكي را ضبط كرد و سپس آنرا از آخر به اول به اجرا درآورد تا به اين وسيله صداي بهمن عظيمي را ارائه دهد. با ضبط صداي انفجار و بعد پخش معكوس آن مي اوتن صداي مكسش را توليد كرد. اين بخش از كتاب رو آوردم كه بگم چقدر خلاقيت در لذت بردن بيشتر ما از صدا موثره. خواهشا اگه قراره از اين حركت هاي صوتي بزنيد خلاقيت رو فراموش نكنيد كه لذت ببريم. من كه بي صبرانه منتظر فايل صوتي سحر همايي ام. لهجه شيرازيش سراسر خلاقيته... حالا فكر كنيد وقتي مي گه (( ها... دست شما درد نكنه...)) صداش برعكس پخش شه... خيلي خنده است!!!
|
مصطفي انصافي
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 13:30
|
تصحيح غلط املايي و نه اشتباه تايپي!!!: ... مي توان صداي مكش را توليد كرد...
|
Nima
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 14:10
|
Amir jan namayeshgahe ketab ham resid ama filme to naresid.hekayate filme to ham shode mesle albume jadide METALLICA!
امیر: دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره. هر چند خودمم نگرانم که دیگه داره دیر میشه...
|
siavash
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 15:35
|
فردا{7 می }تولد خالق شاهکار "باله دریاچه قو" و اورتور "رومئو و ژولیت" است.برای تمام دوستانی که به موسیقی کلاسیک عشق میورزند فردا روز بزرگی است. "هیث کلیف" را چه کسی یادش هست؟ (روزی می شنود که "کاترین" میگوید:هرگزخود راتا آن حد پائین نخواهد آورد که با آن کولی ازدواج کند."هیث کلیف"که غرور وحشی اش عمیقا جریحه دار شده است،خانه را ترک می گوید وسه سال بعد،پس از اندوختن ثروت،باز میگردد."کاترین"با مردی مبتذل به نام "ادگار لینتون"ازدواج کرده است اما "هیث کلیف"از این پس تنها برای انتقام زنده است.) فرازهایی از "فرهنگ آثار"مهشید نونهالی بر روی کتاب "بلندیهای بادگیر"{ تنها کتاب "امیلی برونته"}
|
رضا
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 15:48
|
1- چند سال قبل ، زمانی که پروین مربی بود سر یکی از بازی ها توی آزادی پرده زده بودند : خدایا از خلقت پروین متشکریم . آن موقع این جمله را دوست داشتم . قشنگ بود ! باید از خلقت سلطان ممنون بود ..... اما درست چند بازی بعد پرسپولیس توی آزادی به فجر باخت . چهار بر دو ! انگار همه ی غم های دنیا برایم بود . نه به خاطر چهار بردو ! مسئله یک سلطان بود که فروپاشید . توی مصاحبه گفت از هوادارها ناراحت است که می گویند پروین حیا کن ! می گفت می رود تا راحت شود .... انگار ما سربارش بودیم . از آن موقع هم هیچوقت حسابم با سلطان تصویه نشد . دیگر نتوانستم از خلفتش ممنون باشم . زوبل ، دنیزلی ، آری هان و هر کس دیگری که آمد هم فقط یک مربی بودند . مربی تیم محبوب . و اول این فصل وقتی گفتند مربی پرسپولیس افشین قطبی می شود من تصور کردم مردی کچل با یک عینک می آید و آخر فصل هم می رود . درست مثل باقی که رفتند . اما اولین بار که قطبی در برنامه ی ورزش از نگاه دو آمد برق از سرم پرید . این همان آدم بود . بر خلاف نظر خیلی ها او به هیچ وجه یک شو من نبود ! او یک زندگی بود . یک هویت .... و من فهمیدم زندگی حد فاصل سوت پایان بازی است تا مصاحبه ی قطبی ....... خدایا از خلقت قطبی متشکریم ! پی نوشت 1 : به امید عزیز و مهدی و مهتاب و باقی بچه هایی که پرونده ی بیداری را در آوردند یک خسته نباشید جانانه ! پرونده ی خیلی خوبی شده . پی نوشت 2 : به نازنین : این ماجرای خانواده را خیلی دوست دارم . می دانی یک حس خوبی دارد . یک خانواده همیشه یک خانواده می ماند ..... پی نوشت 3 : امسال برعکس سال قبل که لیست بلند بالایی از کتابهای پیشنهادی نوشتم ( می بینید چقدر زود گذشت ؟ درست همین موقع ها بود که امیر ان جمله ی مورینیو را نقل کرد ، که کاش فصل بعد از فردا شروع می شد ) فعلا قصد این کار را ندارم . چرا ؟ ولش کنید ..... مدتهاست دیگر حرف « مسئله دار » نمی زنم .... به من چه که کتاب های صادق هدایت بزرگ از نمایشگاه جمع شده...... پی نوشت 4 : خب کامنت تمام شد و کلی حرف ماند ( مثلا ترانه ی it s miracle پینک فلوید ) اما بگذار کامنت را این طور تمام کنم : من توی ورزشگاه های زیادی توی عمرم بودم و هوادارهای زیادی دیدم ، اما امروز همه رنگ ها و صدا ها بی نظیر بود ..... توی این بازی بازیکن اصلی هوادارها بودند یا حق.
امیر: یک خانواده همیشه خانواده میماند؟ مطمئنی؟ - و این که نقل قول آخرت از قطبی بینظیر بود...
|
farshid
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 16:52
|
یادم رفته بود توی کانمت قبلی جلوی این جمله علامت تعجب بگذارم (به سوما که جریان خود فراموشی مدرن به دنیای قشنگ ما هدیه داده بود!!!!!) منظورم یک جور کنایه بود که متاسفانه چون علامت تعجب ! جلویش نبود فکر کردم شاید تعبیر دیگری شود هر چند شاید کسی برایش فرقی نداشته باشد ولی برای خودم فرق داشت به خاطر همین برای اصلاحش این جا دوباره کامنت گذاشتم. farshid
|
آلفردو گارسیا
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 17:8
|
امیر جان سلام ... و سلام به همه بچه های باحال کافه همه چیز این کافه خوب است از گردانندگانش تا اعضاء ، از سلیقه درجه یک گردانندگانش ( تکراری نیست ها اصلاً - اون اولی مربوط به مرامشان است و دومی مربوط به حالشان ) تا نظرات خوب و ... ! اعضاء . این روزنوشت چیز غریبی شده، از کتاب و فوتبال تا سر آلفردو گارسیا تا جرج روی هیل و ... . امیر جان این که گفتی قبلاً در مورد سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور نقد نوشتی کفم بد فرم برید و تا همین الان که دارم این کامنت را میگذارم در خلسه ای فرو رفتم که مپرس . یک درخواست با التماس و خواهش زیاد : این که گفتی کیفیت آن نقدها الان زیاد بهت حال نمی دهند و بهتر می توانستی بنویسی را بگذار کنار لطفاً . شماره آن ویژه نامه را میخواستم لطفاً ، یا از هر طریق ممکن آن نقدها را ( لنی ، جرج روی هیل ، آلفردو گارسیا ، خدای من دارم دیوانه میشوم ) دوست دارم مثل همون بچه ها شاد باشم ، بیغل و غش و ناب. بیهیچ باری بر دوش . . . . ساندانس کید : بوچ تو فکر کن، خَوب . تو خوب فکر می کنی . بوچ کسیدی : آره . من فکر دارم و مردم تمام دنیا عینک ذره بینی زدن تا فکر منو بخونن . کجای کاری . این پایان نیست .
امیر: مخلصم. توی شماره ویژه بهار 1385 مجله فیلم، یک پرونده درباره سم پکینپای بزرگ درآوردیم که توی اون درباره این گروه خشن و سر آلفردو گارسیا و چند فیلم دیگه استاد دو سه تا مقاله نوشتم. از اون کمتر میگذره. پس احتمالا بیشتر دوستاش دارم. اون مقالهها رو بخون.
|
کاوه افتخاری
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 17:34
|
فکر کنم بچه های عشق فوتبال کافه یادشون باشه که جام جهانی آلمان سایت فیفا یک مسابقه داشت به اسم فوتبال فانتزی که میشد از بین تیمها بازیکن انتخاب کنیم و بر اساس کارایی بازیکنها توی مسابقه امتیاز بهشون تعلق می گرفت کلا مسابقه باحالی بود و باعث میشد بازی ها را با علاقه تر دنبال کنیم حالا همین مسابقه برای یورو 2008 هم هست اگه دوست داشتین بد نیست یه تیم بدین شاید اون 2تا بلیط فینال را هم برنده شدین.آدرسش اینه: http://en.fantasy.euro2008.uefa.com/M/home.mc
|
رضا خاندانی
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 17:39
|
پرسپولیس قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه به لطف افشینو بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه هالالای لای لالای لالای لالای لالای لای لالای لالای پیشنهاد کتاب: خنده در تاریکی اثر ولادیمیر ناباکف
|
Reza
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 21:27
|
1- اول قهرماني رئال مادريد رو به خودم تبريك ميگم ( مثل اينكه اينجا طرفدار نداره ) ولي اگه قهرماني با برد مقابل بارسا به دست ميومد چيز ديگه اي بود . 2- اميدوارم پرسپوليس قهرمان شه و استقلال هم تو جام حذفي ؛ اين روزا با ديدن پرسپوليسي ها و روحيه اي كه دارن من هم انرژي گرفته ام و كلا موفقيت اين دو تيم حال ديگه اي به جامعه ميده . به اميد قهرماني اين دو تيم ...... 3- از پكين پا نوشتي ياد يه چيزي افتادم ؛ دقت كردين مدل مو و فيزيك هِنري (ديويد وارنر ) تو"سگ هاي پوشالي" با آنتون چيگور ( خاوير باردم ) توي "جايي براي ... " شباهت داره ؟ حتي صحنه خفه كردن مامور پليس تو "جايي...." بوسيله چيگور يك كم شبيه خفه شدن اون دختره در سگ هاي پوشاليه . اطلاع ندارم كه برادران كوئن در ساخت اين فيلم به پكين پا توجه داشتن يا نه ولي فكر نمي كنم اتفاقي باشه و متاسفانه الان به فيلماي ديگه پكين پا دسترسي ندارم كه اونا رو هم تطبيق بدم . 4- با اين وضعيت نشر ، حسي واسه نمايشگاه رفتن نميمونه و من كه شايد امسال اصلا نرم .
|
خاطره آقائیان
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 22:43
|
سلام به همه 1.خوب امیر خان عزیز بالاخره حرف از دنیای قشنگ نو شد تا ما هم ذوق مرگ شیم.خلاصه اینکه این روزا خوب زدی تو خط ذوق مرگ کردن ما.دستت درد نکنه....دو سال پیش تو یه شهر کوچیک این پایین مایینا این رمان محشرو معرفی کردی منم بعد از خوندنش یه میل مفصل واست فرستادم.اون روزا شماها تو کافه در حال کل کل با ده نمکی بودید اگرچه من فقط خواننده بودم و نه یه کامنت گذار ولی خوب یادمه.اون روزا یه جمله از جان اینجا گذاشتم که باز می ذارمش.... "اما من راحتی رو نمی خوام.خدا رو می خوام شعر می خوام آزادی رو می خوام خوبی رو می خوام همین طور گناه رو" 2.اگر به معرفی کتاب باشه که خیلی زیاده.اما من وقتی حرف سر معرفی کتاب اونم از نوع رمان بشه فقط یکی رو میگم:گور به گور اثر ویلیام فاکنر و ترجمه استاد نجف دریابندری نشر چشمه.یکی از اعجاب انگیز ترین رمان های همه عمرم....اونایی که خوندن می دونن.اونایی که نخوندن حتما بخونن.... 3.به انصافی:هی برادر فکر نکنی فقط خودت رو دوستات غیرت داری ها.سحر رو اذیت کردی نکردی.با خودم طرفی.لهجش خیلی هم باحاله:))دلت هم بخواد.دددد.... 4.دوست جدیدی به جمعمون پیوسته که انگار امیر خان هم که یادش نمی رفت یادش رفته خوش آمد بگه...جناب خبیر عزیز خیلی خوش آمدید به جمع با صفای خانواده سینمای ما.فقط بگم اینجا چسب داره اومدی موندگاری.از ما گفتن
|
خاطره آقائیان
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 22:45
|
به حمید دهقانی: انتشارات"دنیای قشنگ نو" نشر نیلوفر هست...
|
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 22:54
|
30 سال بعد: استیلی: بعضی ها نمی گذارند ما قهرمان شویم. مورینیو: باندهای پنهان پرسپولیس را افشا می کنم. پروین: این آقایان در حد و اندازه پرسپولیس نیستند.
|
siavash
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387 - 22:57
|
برای آلفردو گارسیا: آقا دمت گرم که آدرس رو گرفتی،فکر کنم سوال خیلی از بچه ها بود.ممنون.
|
محمدعلی خبیر
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 0:48
|
جدا این کتاب "مبانی سینما"فوق العاده است.هرکی نخونده بخونه.من که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم.
|
تونی راکی مخوف
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 1:11
|
سلام ... یک خبر خوب دارم براتون : سینما 4 این هفته تکخال در حفره داره. از اون فیلمهایی که عرق بیننده رو در میاره. برادر آلفردو گارسیا : پرونده سام پکین پا بر و بچز مجله فیلم هم توی شماره 346 هست. در ضمن کپی رایت " این پایان نیست "ما چی میشه پس؟ توی این روزهای اخیر پس از مدتها تونستم ساند تراک "قهرمان " رو گیر بیارم. آخ که چه حالی میده.( .... نبودی دکتر 35 میلیمتری اونم با صدای استریو فونیک(شاید هم تونیک) .... لا لا لا لا لا لا لا ...) . این روها حالم گرفته است. به چندین دلیل : 1- چون دانشگاهم ، نمیتونم بیام نمایشگاه کتاب ( دوستان به جای ما). 2- سایتی که ازش فیلم میخرم الان یه دو ماهی هست که به دلایل فنی ، فیلم جدید آپ نکرده. البته همش یه طرف و اون ضد حال یکی دو هفته پیش هم یه طرف. میگم ولی نخندین . یه روز توی دانشگاه خواستیم بریم ناهار بخوریم . کیفمو گذاشتم توی کلاس و رفتم . یه 20 دقیقه بعد که برگشتم دیدم جا تره و بچه نیست . از بین 50 تا کیفی که توی کلاس بود کیف ما رو کمپلت جارو کرده بودن و رفته بودن ..... مگه نگفتم نخندین..... همه چیز دیده بودیم به جز این که کیف دانشجوی مملکت رو بدزدن ( الان آلفردو گارسیا بیبشتر از همه داره میخنده چون قیافه من بعد از این که برگشتم خونه و قضیه رو تعریف کردم واقعا خنده دار شده یود...) به هر حال این پایان نیست ......
|
آلفردو گارسیا
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 10:47
|
امیر جان سلام و سلام به همه بچه های کافه امیر جان اون شماره که واقعاً جای خود دارد ( گفتی و کردی کبابم ) یادمه برای بار اول که رسیدم به اون صفحه های جادوئی ، تیترهای نقدهات بدجوری کفبرمون کرد ... سم پکین پا مساوی است با خون ، اسلو موشن و ... ( هم من هم داداش تونی . " داداش بیا ببین بالاخره امیر قادری در مورد استاد مطلب نوشت " .... ) باز یادمه که از بس که هیجان زده شده بودم ، همان روز با ولع 2 مرتبه به فاصله یک نیم روز آن غذای روح را با لذت تمام بلعیدم ... هنوز مزه اش زیر دندانمان مانده . نمک گیرمان کردی رفت آقا امیر. آخه فقط اون نیست که . لنی هست ، جرج روی هیل هست و می دونم که درباره جرج روی هیل و شاهکارهایش در مجله فیلم دوباره مطلب مفصلی نوشتی ( ما هم دوباره با همان کیفیت ذکر شده بالا حالی بردیم ) باور کن با آن دو جمله ای که از آن نقدها آوردی وسوسه مان کردی ... اگه لطف کنی شماره رو بگی که دیگه بی نظیر میشه . مطمئنم که خواندنش خالی از لطف نیست . به داداش تونی : در اون مورد خوشم اومد از پیش بینی ات از" زور خنده "..... ( گرفتی که ... ) . برای SIAVASH : خواهش میکنم داداش ، کاری نکردیم . چند وقت پیش فیلم " آوازهایی از طبقه دوم " را دیدم . امیر جان اگر نظرت در مورد فیلم مثبته و صلاح بدونی و هر موقع که وقت داشتی یک نقد در موردش بنویسی ممنون میشم . در ضمن عکس استاد با آن دو کلمه ای که گوشه تصویر نقش بسته " نگاه نو " حال عجیبی میدهد برای یک سایه خیال مفصل حالا با هر بهانه . فعلاً .
|
علی پرشین
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 11:43
|
من شما رو از "یک عمودی" می شناسم. سه سال پیش توی آسیا می نوشتید. یکی شما و یکی شهریار وقفی پور رو دوست داشتم. الان آسیا برگشته اما فقط شما برگشتینو از وقفی پور خبری نیست. . . چه کار خوبی میکنی که کتاب معرفی میکنی. عاشق این حرکاتم!! . اوه راستی... به نظر شما استیلی توی این عکس واقعاً خوشحاله؟ امیدوارم پرسپولیس قهرمان بشه اما نه به خاطر پرسپولیسی بودنم. به خاطر قطبی به خاطر گرفتن حال شیث، نیکی و استیلی...
|
محمدعلی خبیر
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 13:58
|
1) برای خانم خاطره آقائیان: در پوست خود نمی گنجم.بالاخره یکی مرا تحویل گرفت و خوش آمد گویی کرد.شنیده بودم به قبلی ها خیلی خیلی گرم خوش آمد می گفتند اما ما را تحویل نگرفته بودند.البته اگه کسی هم بهم خوش آمد نمی گفت بازهم من خودم را تلپ کرده بودم.آخه تعریف بچه های کافه را زیاد شنیده ام و یک دل نه صد دل شیفته اشان شده ام. 2)برای گابریل گارسیا مارکز: کاش می شد آخرین کتابت(دلبرکان غمگین من) مجوز نشر می گرفت.البته بهترش این است که بگویم مجوز نشرش باطل نمی شد. 3)برای افشین قطبی: اول بشی آخر بشی دوست داریم. 4)برای داریوش مهرجویی: شنیدم رمان "بخاطر یک فیلم بلندت"که قرار بود توسط نشر قطره منتشر شود مجوز نگرفته است.شنیدم کتاب "مفتش بزرگ و روشنفکران رذل" شما که قرار بود توسط نشر هرمس به نمایشگاه بیاید آماده نشده است.و شنیدم نمایشنامه "غرب حقیقی و کودک مدفون (اثر:شام شپارد)"با ترجمه شما توسط نشر هرمس ارائه شده است.شنیدم کتاب "شاهکار جهان هلوگرافیک"شما توسط نشر هرمز به چاپ پنجم رسیده است.و شنیدم دو نمایشنامه " درس و آواز خوان طاس (اثر اورژن یونسکو)" با ترجمه شما در نمایشگاه یافت می شود.
|
ابراهیم
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 14:40
|
سلام... اول از افشین قطبی ممنون...حالا دیگه کسی آدمو بخاطر فوتبال و پرسپولیس مسخره نمیکنه.این رو مدیون افشین هستیم..افشین امپراتور بعد پیشنهاد کتاب: 1.زندگی کوتاه است-یوستین گورد-ترجمه گلی امامی 2. بعد زیباشناختی-هربرت مارکوزه -ترجمه داریوش مهرجویی 3.صیدقزل آلا - ریچاردبراتیگن 4.هیولا پل استر 5.سرشت و سرنوشت- درباره سینمای کیشلوفسکی-ترجمه مصطفی مستور البته جدید بودن کتابا برای من خیلی مهم نیست- من جدیدا اینا رو خوندم و حالشو بردم. راستی پرسه در حوالی زندگی مستو.ر رو از دست ندید. راستی امیرخان قادری-با روزنوشتت حال میکنم همونقدرکه با عشقت به تارانتینو حال میکنم....
|
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 17:17
|
سلام داستان هارمان هاي ريچارد براتيگان:در روياي بابل و صيد قزل الا در امريكا و رمان هاي پل استر :هيولا و سه گانه نيويوركي و رمان هاي كورت ونه گات:شب مادرو سلاخ خانه شماره 5 رو از دست ندبن ويك پيشنهاد قديمي تر :عقا يد يك دلقك هاينريش بل
|
محمدعلی خبیر
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 19:14
|
دوستان عزیزم تونی راکی مخوف برنامه سینما 4 این هفته رو تبلیغ کرده بود.بد ندیدم که یه اشاره هم بکنم به برنامه این هفته سینما اقتباس شبکه 4.سینما اقتباس که روزهای یکشنبه از ساعت20:30 پخش می شه این هفته فیلم قصر رو نمایش می ده که فیلمنامه این فیلم از روی کتاب فرانتس کافکا اقتباس شده.هفته قبل هم فیلم گودال مار پخش شد که فکر می کنم محصول سال 1945 بود که فیلم خوبی بود.
|
siavash
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 19:22
|
همزمان با تولد "آل پاچینو" یک dvd از تازه های زیرنویس در ویترین فروشگاه ها قرار گرفت که برای من عجیب و متفاوت بود.برای دوستانی که هنوز موفق به تهیه آن نشدن اطلاعات پشت کاور را مینویسم که شامل 4بخش است: local stigmatic a unique trio of films from a master talent,not available anywhere else . chinese coffee the local stigmatic looking for richhard babbleonia:a documentary
|
siavash
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 19:44
|
ببخشید. برای تکمیل اطلاعاتی که عرض کردم: گویا این مجموعه شامل 4 dvd f بوده یکی از dvdها منتشر شده: (رسوای محله)1990
|
ثمر
چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - 23:45
|
سلام آقای قادری ، من یه ساعتی می شه که از نمایشگاه برگشتم .. تو غرفه نشر نیلوفر.. وقتی سرم و چرخوندم دیدم کنارم دارین کتابارو دید می زنین! زودی غیبتون زد! راستش یه تشکر بهتون بدهکارم.. روز نمایش فیلمتون تو سینما فرهنگ ما بودیم که معطل شدیم دم در ، شما وایسادین تا ما بریم تو.. امروز دوست داشتم همه اینا رو بگم. . نشد ولی اینجا گفتم. یه جیز بی ربط ! «هنر دیدن » آلدوس هاکسلی و نشر با فکر چاپ کرده!
|
سحر همائی
پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387 - 0:3
|
اسم سه تا از محبوبهایم را توی این روزنوشت آوردید. جورج روی هیل که با نیش و بوچ و ساندنس برایم جاودانه شده و رومن گاری هم که فقط همان خداحافظ گری کوپرش برای ابدیت کافی است. اما محبوب سوم که در همین سال گذشته عاشقش شدم : " اتفاقی امسال افتاد که تکانم داد...من عاشق شدم.آن هم عاشق لعبتی که بارها دیده بودمش.سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور بعد از این همه سال خودش را بهم نشان داد." کپی رایتش مال کاوه است . من البته بار اول بود که این محبوب را دیدم و عاشقش شدم ولی این کامنت کاوه همین طور چند وقت است که توی سرم است . چه فرقی دارد که او قبلا این گوهر را دیده و حالا عاشقش شده و من همان بار اول ؟ مهم این است که عاشقش شدیم ، آن هم توی همین سال گذشته . و اما ای مصطفی انصافی شیطان ! خدا بگم با تو چه بکند ؟ خودت بگو . هان ؟ خاطره هم که احتیاجی به عرض ارادت من ندارد . خودش می داند.
|
سحر همائی
پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387 - 0:9
|
راستی مصطفی یک چیز دیگری . حالا که خاطره آن طرف را که توی فرودگاه از روی لهجه ( ها دست شما درد نکنه ) به ملیت ما پی برد برایت گفتم بگذار یک چیز دیگری هم بگویم که بخندی ! امسال عید توی همین شهر خودمان با همین لهجه تابلو یک همشهری باور نمی کرد که ما شیرازی هستیم ! دنیا را می بینی ؟ ای روزگار ...
|
آلفردو گارسیا
پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387 - 7:46
|
امیر جان سلام یعنی میگی اصرار نکنم .... باشه ، خوب . حرفی نداریم . میگم حال نیمای عزیز واقعاً دوست داشتنی چطوره ؟ فعلاً .
|
مریم
پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387 - 20:3
|
1.کتابهای ناتالیا گینزبورگ رو کلا دوست دارم.نشر هرمس فضیلت های ناچیز و شهر و خانه ش رو درآورده با ترجمه محسن ابراهیم.نشر دیگر نجواهای شبانه و چنین گذشت بر من.نشر نی هم تازگی ها شوهر من و داستانهای دیگر رو چاپ کرده که از نمایشگاه خریدم اما هنوز نخوندم. 2.سری کتابهای مانولیتو رو بهتون پیشنهاد می کنم.واقعا حال آدم رو به طرز معجزه آسایی خوب می کنه.نشر ققنوس/الویرا لیندو/ترجمه فرزانه مهری. 3.گلهای معرفت/اریک امانوئل اشمیت/سروش حبیبی/نشر چشمه 4.کجا ممکن است پیدایش کنم/هاروکی موراکامی/بزرگمهر شرف الدین/چشمه 5.خوبی خدا/مجموعه داستانهای آمریکایی/ترجمه امیرمهدی حقیقت/نشر ماهی 6.نشر نیلا سالینجر جدید درآورده:نغمه غمگین و هفته ای یک بار آدمو نمی کشه. سالینجر تحت هر شرایطی وسوسه آوره!حتی اگر خودش دوست نداشته باشه این داستانهاش خونده بشه. (فرانی و زویی،ناتور دشت،دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم،جنگل واژگون...خوندین دیگه حتما،گفتن نداره!) 7.سرشت و سرنوشت.ترجمه مصطفی مستور.نشر مرکز رو حسابی می خریدن ملت.بررسی سینمای کیشلوفسکی. 8.هاکردن.پیمان هوشمند زاده.نشر چشمه 9.دختری با گوشواره های مروارید.تریسی شوالیه.گلی امامی(از فیلمش خیلی دلنشین تر بود.) 10.گریز پا.آلس مونرو.شقایق قندهاری.نشر افق *کتابهایی که تعریفش رو شنیدم و خودم از نمایشگاه کتاب خریدم رو ننوشتم.اینها رو از بین کتابهایی که سال گذشته خوندم و دوستشون داشتم انتخاب کردم! راستی،مجموعه رامونا و مجموعه نیکولا کوچولو،نشر هرمس هم از کتابهایی هستن که آدم رو به زنده بودن امیدوار می کنن،مخصوصا شبهای امتحان!
|
ریحانه
پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387 - 22:40
|
سلام..مستر قادری تا حالا این عکسو دیده بودی؟؟یکی از باحال ترین عکساییه که تا حالا از قطبی دیدم...خوب به اون مشتاش توجه کن...همچین دستاشو محکم مشت کرده که انگار نمیخواد قهرمانیه تو دستشو از دست بده...انگار که قهرمانی فقط برای اونه...نمیخواد قهرمانیشو به کسایی بده که لیاقت ندارن..آخه قهرمانی لیاقت میخواد ... http://www.cinetmag.com/Shahvand/Photo/perspolice_776333.jpg
|
حنانه سلطانی
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 0:2
|
*** نظرسنجی البته اوسای نظرسنجی مصطفی جوادی است ولی حالا که انگار مصطفی خیال ندارد توی این یکی روزنوشت هم نظرسنجی راه بیاندازد خودم دست به کار می شوم. سوالم در مورد گروهی از شخصیت های تاریخ سینماست که بهترین کلمه ای که در وصف شان می توانم بگویم اصطلاحی است که امیر قادری خیلی دوستش دارد! "شیزو"!! شیزوترین یا به قول شکوه چارخونه "سرخوش ترین" شخصیت های تاریخ سینما! دسته ای که شاید دوست داشتنی ترین و منحصربفرد ترین شخصیت های سینمایی باشند. از لورل و هاردی کبیر تا جانی بوی خیابان های پایین شهر( صحنه تیراندازی اش روی پشت بام یا صندوق پست منفجر کردنش را که یادتان هست؟) و لبووسکی بزرگ(هر چند که این یکی را خیلی دوست ندارم) ، از سگ لوک خوش شانس، بوش وگ تا هومر سیمپسون کلی شیزوی دوست داشتنی می شود پیدا کرد که یادآوری هر کدام شان حالمان را خوب می کند. پس پیش به سوی دوست داشتنی ترین شیزوها یا سرخوش های تاریخ سینما! پی نوشت: می توانید هر شخصیت را با ذکر یک رفتار یا دیالوگ یا عکس العمل منحصربفردش معرفی کنید که خب کیف اش بیشتر است! ضمن اینکه امیدوارم منظورم را رسانده باشم.
امیر: «شیزو» البته معنای خیلی پیچیدهتری دارد. حالا یکی از وجوه فرعیاش را شاید بشود گفت: سرخوش! ولی نظرسنجی خیلی توپی است. فقط یک کم مبهم است. و راهنمایی میکنم: توی فیلمهای دهه 1970 دنبال بهترینهایشان بگردید و البته در جرج کلونی ای برادر کجایی و جک نیکلسون پرواز بر فراز آشیانه فاخته، که میخواهم بهترین پرونده دنیا را برایش دربیاورم، اگر خدا بخواهد.
|
امیر
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 2:14
|
امیر جان سلام، به قول خودت همه با هم خوبیم و مشکلی نیست(مضمون؛ لازم است بگویم کجا؟) هر دو یک طرف میزیم. این واقعا اتفاق مهرجویی واری است: تو مطلبی نوشته ای در ستایش سه کارگردان و صادقانه نگرانی هایت را درباره شان مطرح کردی (البته کاش در مورد تاکیدت بر هوش کیمیایی بیشتر توضیح می دادی و اینکه با توجه به علاقه ات به «حکم» چه طور با این لحن از یک سکانس کیمیایی وار و کمبودش در این سال های کارنامه ی استاد حرف زده ای) اما اسمی از مهم ترین شان« ناصر تقوایی » نیاورده ای . این هیچ ربطی به علاقه ی بی چون و چرایم به مسعود کیمیایی مثلا ندارد که توضیح فرامرز صدیقی (رضا) درباره ی برادرش در «دندان مار» برایم در تاریخ این سینما هیچ همانندی نداشته و قطعا سکانس محبوبم است(دلم نمی آید تعجبم از اینکه این فیلم را دوست نداری یا حداقل من در همه ی این سال ها از قولت نخوانده ام و نشنیده ام را ابراز نکنم ). خیلی دوست دارم درباره ی جایگاه ابدی و خلل ناپذیر تقوایی در تاریخ این سینما حرف بزنیم و مثلا این که این بی علاقگی ات چه تحلیلی دارد. بی تعارف نقد «کاغذ بی خط»ت دچار همان ظاهربینی های معمول در مواجهه با چنین فیلمی بود که مثلا بر تمثیل هایش(کدام تمثیل؟ )بیش از اندازه مکث می کند و اینها. اما مگر می شود با تحلیل مستدل «دایی جان ناپلئون» را رد کرد که همچنان اوج کمدی مهرجویی وار و قله ی توانایی های کارگردانی و کمال گرایی اجرایی است؟ یا شاید با شکوه ترین قهرمان این سینما «ناخدا خورشید». می دانی که جایگاه یک منتقد در مقایسه ی ناگزیر با کارگردان (آن هم ناصر تقوایی بزرگ) تا چه اندازه می تواند سست باشد. باورم نمی شود که به خودت اجازه داده ای بنویسی مبارک هر سه شان. که یعنی من امیر قادری تعیین می کنم... امیدوارم منطق کافه ایجاب کند که جوابی بدهی، اینجا با صفحه ی «فلاش بک» مجله فیلم فرق می کند که در جوابیه ای نوشته بودی: «...این یک بار هم سهم من» تا توانستم سعی کردم از معمول نوشته های این چنینی دور شوم. درست نبود که من هم مثل تو توهین کنم، گر چه یک طرف ناصر تقوایی بود و یک طرف امیر قادری. بابت نثر ممتازت و اینکه پیگیرانه نوشته هایت را دنبال کرده ام و قطعا خواهم کرد متشکرم. در مورد معرفی کتاب هم «جنگ آخرزمان» یوسا، نشر آگاه به نظرم بهترین پیشنهاد ممکن است. به تازگی تجدید چاپ شده. از دستش ندهید.
امیر: سلام امیر جان. راستاش من اصلا از ماجرای تقدیر از آقای تقوایی خبر نداشتم. با روزنامه اعتماد هم قرار گذاشته بودم که درباره این سه نفر بنویسم. به همین سادگی. «کاغذ بیخط» فیلم مورد علاقهام نیست. خواندهای که چرا. ولی این ربطی ندارد. ناصر تقوایی هم به تبریک گفتن یا نگفتن من احتیاجی ندارد. چون علاقهمندانی مثل تو دارد و همین کافی است. اما در مورد دندان مار. این اواخر دوباره دیدماش که چه قدر فیلم خوبی است: - قدیمی هستی؟ - آره. خیلی.
|
خاطره آقائیان
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 2:20
|
به سحر عزیز:ما مخلصتیم...این هفته هم که از زیارتت بی نصیب ماندیم.اما از آقاهه توی فرودگاه یادش بخیر داشت ذوق مرگ می شد. "خواهر بچه کدوم محلی؟" و اما اون همشهری خنگی که به هزار زور بهش فهماندیم بابا ما بچه همین دوروبراییم...بی ذوق...
|
محمدعلی خبیر
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 2:21
|
سلام.از تمامی بچه های خوب کافه تشکر می کنم به خاطر اینکه همه اشون کتابهای خوبی رو معرفی کردن.از امیر قادری هم بخاطر ایجاد این بستر فرهنگی تشکر ویژه ای ی کنم. من هم تعریف کتاب "گلهای معرفت" اثر امانوئل اشمیت را خیلی شنیده ام. مریم کتابهای بسیار خوبی رو معرفی کرده ازش ممنونم.سعی می کنم روز شنبه که برای بار دوم به نمایشگاه می رم این کتابها رو هم خریداری کنم.واقعا بی نظیرید.
|
امید غیائی
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 14:17
|
امیدوارم اینجا همیشه جائی برای معرفی فیلمهای خوب هم بماند: ONCE : تجربه ایست که مطمئن باشید هیچ وقت دیگری برایتان تکرار نمیشود. میدانید که فیلمها وقت دارند.یعنی باید وقت دیدنشان برسد.خدا کند شما هم فیلم را "به وقتش" ببینید. بهترین موزیکال-درام ی است که این چند وقته دیده ام.بدون تعارف. همین.
|
سوفیا
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 15:52
|
سلام به همگی چند روزی بود که میخواستم کامنت بگذارم و پشیمان میشدم. جدای از بی حال و حوصلگی, نمیخواستم با حال بد خودم این فضای سرحال و پر از نشاط و استادیوم و اینها را بهم بریزم. گاهی وقتها چنان خفقان روحی آدم را میگیرد که نفس کشیدن عملا غیرممکن میشود. دیگر هیچ اتفاقی که توی این دنیا میافتد هیچ ربطی به تو ندارد. آرام آرام ارتباطت را با همه چیز و حتی خودت, خود سابقات از دست میدهی و انگار فرو رفتهای در حس نبودن.(رضا تو که میفهمی چی دارم می گم؟) انگار همهء دیوارهایی که آدم دوروبر خودش درست کرده یکدفعه فرو میریزد (به قول یکی از ترانههای دیلن And the walls came down/ all the way to hell/ Never saw them when they're standin/' Never saw them when they fell/. و روبرو میشوی با تجربهء دردناک حقیقتی که... به قول شهزاد رحمتی در آن مطلب شماره دویست(همان که یک جایش میگوید آرزو هر چه محالتر قشنگتر) که اصلا همان من را فیلم خوان کرد,«نکند اصلا همهء راش های زندگی من اوتی باشند؟ و اینکه دست یک نفر گاهی از آستین خودم بیرون میآید تا پس گردنی بزند به خودم. خیلی درد دارد. خیلی. شکنجهء وحشتناکی است واقعا. همین که آدم به خودش پسگردنی بزند آنهم درست همان جایی را که هنوز هم از اثر پس گردنی دیگران سرخ و ملتهب است و میسوزد و آدم به خودش سیلی بزند, مشت بزند و اردنگی. و آدم خودش را ویران کند(ابی توی کندو را یادتان هست؟) این گونه است که: میوه بر شاخه شدم/سنگپاره بر کف کودک/ طلسم معجزتی مگر پناهم دهد از گزند خویشتنم/ که این که چنین دست تطاول به خود گشوده منم...ولی خوب چه میشود کرد؟ آدم بیاختیار باز هم برمیگردد تا پشت سرش را نگاه کند. آنجا منظرهها خیلی قشنگترند در پشت سر. و روبه رو.... تا اینکه یک روز به خودم آمدم و دیدم خرابی از حد گذشته...» دیروز داشتم پژوهشی را می خواندم که نوشته بود بیشترین میزان خودکشی در دنیا در پل گلدن گیت سانفرانسیسکو اتفاق میافتد(یاد فیلم stay به خیر) و به لحاظ زمانی هم آمارها در ماه مه(اردیبهشت) بالا میرود. لعنت..... «من از بالای دیوارم نگاهی به آن سوی انداخته بودم, به بالای دیوارم دست یازیده بودم, و سپس با دستهای مجروح پس افتاده بودم. البته امکانات دیگری هم برای تطبیق یافتن هست. دنیا پر از امکانات است اما نه برای من.» کافکا/نامه به میلنا. از طرفی هم نمیشد هیچ عکس العملی نشان نداد به روزنوشتی که اینهمه چیزهایی را که دوست دارم یکجا جمع کرده. از رومن گاری(حواستان هست که قهرمان خداحافظ گریکوپر هم اسمش لنی بود؟) و مه۱۹۶۸ گرفته تا دنیای قشنگ نو ی جاودانه(مال من هم همان ترجمه قدیمییه است که از دستفروشیهای انقلاب خریدم سالها پیش و الان حسابی کهنه شده از بس بالای سرم گذاشتم و ورق زدم) و آیرون میدن(تصادف جالبیست. چون من گاهی موقع راهپیماییهای طولانی مدت واکمن گوش میدهم و هفتهء پیش توی کیفم نوار همین آلبوم آیرون میدن را یافتم و راه میرفتم و گوش میدادم....به یاد دورانی که ناگهان متالباز شده بودم) و به خصوص «لنی»(جایی نوشته بودید که «لنی» را دیدم و از حرف آنهایی که میگویند یک فیلم نمیتواند آدم را متحول کند تعجب کردم. درسته؟) که تصاویر سیاه و سفیدش توی ذهنم زنده شد و آخر فیلم که جسد برهنهء لنی افتاده کف زمین و قبلترش که تکرار نماییست که دارد در اتاق هتل را می کوبد و آنجا که توی دستشویی کافه پلیسها میآیند زیر بغلش را میگیرند بعد از آن تسلیم نشدنها و حرفهای روی صحنهاش. و جادوی منحصر بفرد انسانیاش که مدیون این است که سال ۶۸ ساخته شده. به سرم زد باز تجربه کنم تماشایش را. و یاد «فارغالتحصیل» هم افتادم و چقدر دلم میخواست لینکی از ترانههایش داشتم که اینجا میگذاشتم. و بقیهء فیلمهای آن دوران تکرارنشدنی.(الان توی ذهنم نمای آخر ایزیرایدر است. آن آتش وسط طبیعت که دوربین مدام ازش دور میشود و بالا میرود.
امیر: این جور که نوشتی و مثال آوردی، حالت خیلی هم خوبه که... کاش ما هم حال تو رو داشتیم. و راس میگی، اونم اسماش لنی بود. و اون جمله درباره فیلم لنی هم راستاش یادم نیست. ولی اگه نوشتم، خوب نوشتم!
|
سوفیا
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 15:54
|
و راجع به چند تا کتاب میخواستم بنویسم. یکی «شیطان و پول» تولستوی که برایم (که فکر میکردم هرچه از تولستوی ترجمه شده خواندهام) کشفش هیجانانگیز بود. بارها چیزهایی در کتابهایش خواندهام که باعث شده از خودم بپرسم چطور یک ذهن بشری میتوانسته تا این حد باورنکردنی پیچیده و بزرگ باشد؟ تا این حد بفهمد؟ پیرمرد, چشم من است. بارها شده در بحرانیترین شرایط روحی همهء نشانههای رستگاری که خواستهام نشانم داده. و داستان تکان دهندهء «پول» که توصیه میکنم حتما حتما بخوانیدش. با آن فرم مدرن روایت(آدمهایی که بدون شناختن همدیگر از کنار هم میگذرند و روی زندگی هم تاثیر میگذارند.) که صد سال بعد در فیلمهای فیلمسازانی مثل ایناریتو به کار گرفته میشود. کتاب مال انتشارات روزنه است. و کتاب جدید سلینجر «نغمهء غمگین»(نشر نیلا), رنج های ورتر جوان, بزرگ بانوی هستی(گلی ترقی), «روح یک جهان بی روح» و «اراده به دانستن»(میشل فوکو), و «موجها» ی ویرجینیاوولف و «عقل افسرده»ء مرادفرهادپور که بعد از چند سال تجدید چاپ شده و «در رویای بابل» براتیگان و ترجمهء سروش حبیبی از جنزدگان داستایفسکی و چاپ جدید «گفتگو با کافکا». چندین جلد تاریخ فلسفهء کاپلستون را هم دیدم تجدید چاپ شده. و چند تا کتاب قدیمیتر: «ولگرد ستارهها»ی جک لندن و «بیماری به سوی مرگ» کییرکهگور و «کشورآخرینها» و سهگانهء نیویورک پل آستر و بخصوص «کتاب اوهام» و «گرسنگی» کنوت هامسون و «وقتی یتیم بودیم»کازوئوایشیگورو و «بکت» آلوارز و «درخت و برگ»(سه داستان از تالکین) و «یادداشتهایی برای دورا» و «شب به خیر مادر» مارشا نورمن و «زندگی جای دیگری است» کوندرا و طبل حلبی گونتر گراس و سرگذشت ندیمهء اتوود (که لذتش هنوز زیر دندانم است) و «دوئل» چخوف ترجمهء احمد گلشیری و «سفر به انتهای شب» شاهکار «سلین» بزرگ و... و کتاب مقدس(عهد قدیم و جدید) که حالا نمی دانم این ترجمهء قدیمیاش را از کجا میشود پیدایش کرد. «از در تنگ داخل شوید زیرا فراخ است آن در و وسیع است آن طریقی که مودی به هلاکت است و آنانی که به آن داخل میشوند بسیارند. زیرا تنگ است آن در و دشوار است آن طریقی که مودی به حیات است و یابندگان آن کم اند.»(متی/ باب ۷) « همهء چیزها پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتوان کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن مملو نمی گردد. آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست. آیا چیزی هست که دربارهاش گفته شود ببین این تازه است؟»(کتاب جامعه)
|
سوفیا
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 15:55
|
و «جاودانگی» میلان کوندرا که به همراه چند کتاب دیگر از جمله «با آخرین نفسهایم» بونوئل, در شانزده سالگی زندگیام را به دو قسمت قبل و بعد از خواندنش تقسیم کرد: «چگون میتوان در جهانی زندگی کرد که با ان سازگاری نداری؟ چگونه میشود با مردمی زندگی کرد که نه در رنجهایشان سهیم هستی و نه در شادیهایشان و بدانی که تو جزوشان نیستی؟ اگنس در اتومبیلش در مسیر آرامی میراند و به خود پاسخ میدهد: عشق یا صومعه. با این دو راه میتوانی کامپیوتر خالق را نفی کنی و از ان بگریزی. عشق: اگنس مدتها بود که این آزمون را پیش خود مجسم میساخت: از تو میپرسند آیا بعد از مرگ مایل هستی دوباره زنده بشوی؟ اگر کسی را واقعا دوست داشتهای, میگویی به شرطی موافقت میکنی دوباره زنده بشوی که مجددا با محبوبت بپیوندی. ارزش زندگی مشروط است و فقط اگر به تو این توانایی را بدهد که بتوانی با عشقت زندگی کنی قابل توجیه است. کسی را که دوست داری از آفرینش خدا و از خود زندگی برایت بالاتر است. البته این کفر تمسخرآمیزی است به کامپیوتر خالق که خود را اعلیعلیین و سرچشمهء همهء معانی میداند. اما بخش اعظم نوع بشر هرگز عشق را نشناخته است و از کسانی که معتقد به شناخت آن هستند فقط تعداد اندکی در آزمونی که اگنس آن را طراحی کرده قبول خواهند شد. آنان بی آنکه بر روی شرطی تکیه کنند به همان وعدهء زندگی دوباره چنگ میزنند. آنان زندگی را به عشق ترجیح میدهند و دوباره داوطلبانه به دام خالق درمیآیند. اگر شخصی مقدرش نیست که با محبوبش زندگی کند و همه چیز را هم فرع بر عشق میداند روش دیگری نیز برای اجتناب از خالق وجود دارد: رفتن به یک صومعه. در روزگاران قدیم, آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را از آن خویش نمیدانستند به صومعهای پناه میبردند. اما قرن ما حق ناسازگاری با دنیا را برای هیچکس قائل نیست. دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد. تنها چیزی که از چنین مکانی بر جا مانده خاطره و آرمان یک صومعه و رویای یک صومعه است. خیال یک صومعه. اگنس به خیال بازیافتن صومعه هفت سال است که به سوییس میرود. صومعهء راههای متروک دنیا. اگنس به یاد لحظهء مخصوصی افتاد که در روز عزیمتش تجربه کرده بود, لحظهای که آخرین بار در روستا قدم زد. او به کنارهء رودخانهای رسید و روی سبزهها دراز کشید. مدت زیادی آنجا دراز کشید. احساس میکرد که رودخانه به درونش جاری است و همهء درد و کثافتش را میشوید. |