فيلم خانهاي روي آب را دوست ندارم، اما يك ديالوگ عالي دارد كه هر چند وقت يكبار يادش ميافتيم. كيانيان ميگويد:«مواظب باش كه چه آرزويي ميكني، چون ممكنه برآورده بشه»... حالا حكايت ماست:
* هميشه آرزو داشتم براي بهروز نكردن اين روزنوشت بجز وقتِ كم و تنبلي مزمن، يك دليل قرص و محكمهپسند ديگر هم داشته باشم؛ شكستن استخوان بازوي دست چپ از سه جا آنهم درست دو روز بعد از يك جراحي داخلي سخت، بهانهي خيلي محكمي بود كه متاسفانه به دست آمد، و اي كاش نميآمد.
* خيلي دوست داشتم فرصتي گير بياورم كه بيدغدغهي كار و نگراني اوضاع بيروني بتوانم خانه باشم و فيلمهاي نديده را (كه آمارشان هر روز بيشتر ميشود) تماشا كنم؛ بيست روز مرخصي و استراحت مطلق دكترها اين رويا را تعبير كرد، كه اي كاش نميكرد. در اين چند روز به زور چندتا فيلم ديدم. انگار فيلمديدن هم اگر اجباري شود، فرقي با درسخواندن براي شب امتحان ندارد.
* بسيار دلم ميخواست تنبلي و بهتعويقانداختن كُلي مطلب و پروژهي مطبوعاتي و پروندههاي مجله را با يك دليل غيرقابلترديد به آيندهاي نامعلوم حواله كنم. حالا دسردبيرها هم ديگر خودشان حرفي از آن همه وعده و كارهاي نيمهكاره نميزنند، چون فكر ميكنند توان انجامش را ندارم.
* عجيب هوس كرده بودم كسي براي نشستنهاي طولاني و ركوردي روي مبل خانه و زلزدن به نوشته يا تصوير يا گوش دادن به موسيقي كاري بهم نداشته باشد و سادهترين كارهاي روزمرهام هم گردن ديگران بيفتد؛ حالا حتي يك ليوان آب را هم بايد بدهند دستم، كه اي كاش نميدادند.
خيلي آرزو داشتم... اصلاً ولش كن. آرزوهاي برآوردهشدهام در اين يك ماه نشان داد كه چهقدر خوب است خيلي چيزها فقط در روياهايمان بمانند. تخيل وقتي اجرا شد، شكل زشت واقعيت به خودش ميگيرد، كه اي كاش هيچوقت نميگرفت.
- حالا آرزو دارم هر روز روزنوشتم را آپديت كنم، دوست دارم فيلمهاي نديدهام از سقف هم بزند بالا، دلم ميخواهد همهي آن پروژههاي مطبوعاتي در اولين فرصت انجام شود (من كه حسابي آمادهام)، هوس كردهام كارهايم را خودم بكنم و كسي نباشد آب دستم بدهد، خيلي... اصلاً ولش كن. گيرم اينها هم برآورده شد. باز كه ميشود عين واقعيت؟!
اين روزنوشت مفصل را به فال نيك ميگيرم. ابداً هم مهم نيست نوشتنش با دست راست و يك انگشتي چهقدر طول كشيده. مهم اين است كه نوشته شد.
اين روزها شبانهروز دارم روي آخرين شمارهي كتاب سال مجله فيلم كار ميكنم. به جهنم كه دستم خيلي دردش زياد شده و گردنم از بار وزن گچ و آتل و بند و بساطهايش دارد ميشكند و دكتر اكيداً دستور داده به دستم فشار نياورم و استراحت كنم تا مجبور نشوم بقيهي عمر را با دست ناقص ادامه بدهم. به درك كه... اصلاً ولش كن؛ فعلاً مهم فقط اين است كه دارم به زندگي عادي برميگردم؛ به واقعيت. شما چه فكر ميكنيد؟
بازگشت به روزنوشتهای نیما حسنی نسب
farshid
دوشنبه 30 بهمن 1385 - 15:30
|
man miandisham pas hastam
اگر بخت یارت باشد در بعضی از مراحل زندگی به بن بست کامل خواهی رسید به روایتی دیگر هر گاه بخت یارت باشد به یک چهار راه می رسی و می بینی که ..... راهی برای خروج وجود ندارد هیچ کاری نمی توانی بکنی دیگر هیچ چیز تو را راضی نمیکند و ان وقت است که اگر اماده باشی اغاز می کنی به کاری که همواره در ارزویش بوده ای اما هرگز نمیدانستی و ان کشف درونست و اگر بخت یارت نباشد اگر بخت یارت نباشد تنها هنگام مرگ به این مرحله می رسی و این چشم انداز زیبایی نخواهد بود بخشهایی از کتاب (زوایای تاریک حکمت اثر peter kingsleyترجمه ی دل ارا قهرمان) farshid
|
فرهاد شمسیان
دوشنبه 30 بهمن 1385 - 17:47
|
همیشه اینطوریه. گاهی اوقات اوضاع به یه مرحله ی مسخره هم می رسه : وقتت داره تلف می شه و حوصله ی هیچ کاری رو هم نداری. اونوقت باید بشینی فکر کنی که زندگی چقدر مزخرفه ... نمی دونم. یه حسه دیگه ... شاید اصلآ هیچ ربطی نداشته باشه. تجربش کردی ؟! من اگه جای تو بودم بر حسب بیماری وسواس، لیست فیلم هایی که ندارم رو دوباره با خط خوش تو یه کاغذ می نوشتم تا یه روزی بدم دست این پسره ... !!
|
امید غیائی
دوشنبه 30 بهمن 1385 - 18:8
|
مواظب باش!
سلام نیما خان و بر و بچز عزیز. خوب من هم هی می گفتم ای کاش این نیما خان زودتر حالش خوب بشه و یه مطلب با حال بخونیم که خوب شد.خدا رو شکر.به قول خودم!!!:نوشتن بهترین کاره. حالا بدترین کار برای من که همه چیز برام بهترین!!! کاره چیه معلوم نیست. راستش چند تا جمله خیلی خوب از زبون پرویز پرستویی تو زیر تیغ هفته پیش گفته شد که خیلی بهم چسبید.اون جایی که تو دادگاه هی میگفت: میخواستیم با جعفر فلان کار رو بکنیم، ""که نشد"". این از اون نشد هایی بود تو مایه های همون ایکاش های مذکور. فعلاً تو جور کردن ردیف و قافیه ی این زندگی سگی واقعی!! همه دارن جون میکنن و هیچکی هم نمیدونه قراره چی بشه. فیلم دیدن زوری مثل تو رو در وایستی موندن جلوی مهمونه برای پاک کردن سفره.ااااااییییییی فکرشو بکن. آقا بهشت هم زوری بفرستنت خوش نمیگذره ولی اگه بگن دسته جمعی برین جهنم یه حالی میده. ولی روزی که اون شماره مجله فیلم دربیاید و آقای پستچی مهربون با اون قیافه ی از سرما یخ زده اش زنگ بزنه ما رو 6 طبقه بکشونه پایین که باید امضاء بیندازین زیر این ورقه و ما هم اطاعت امر و بیایم کلی حال کنیم با هاش(یادم یه دفعه خودت گفتی این خستگی رو در میکنه) اون وقت امیدوارم درد دست و گردن و وزن آتل و گچ و همه چیز از یادت بره و یه کش و قوس به بدنت بدی و بگی "خوب این هم از این.بعدی." ولی قرارگرفتن در واقعیت را اصلاً دوست ندارم.مخصوصاً وقتی امکان قرار نگرفتن توش رو داشته باشی.برای بار پنجم یا شاید هم ششم چند روز پیش این حس و حال با دیدن دوباره سینما پارادیزو ممکن شد که بعد از دیدنش کلی حالم گرفته بود که از رویای تصویر اومدم بیرون. واقعیت یعنی همون درد و رنج و عذاب و سنگینی یه بار روی گردن و گرده ات. ولی باید قبولش کرد. پروژه هات مستدام.حالت خوب. دمت گرم.دستت بی درد.مطالبت سینمایی و زندگانی ای تر.(عجب جمله ای.برم تو کار اسپند و آتیش.) همین.
|
سهشنبه 1 اسفند 1385 - 0:0
|
ان شاالله بقیه عمرت که طولانی باد، با سلامتی کامل بگذرانی. عمری مفید و پر از لذت ...
|
علیرضا
سهشنبه 1 اسفند 1385 - 2:32
|
سلام اگر می دونستم سرنوشت ما ها رو کی می بافه حتما ازش می خواستم مال منو کلا بشکافه. ولی من خیلی دوستش دارم. تنبلی مزمن :)))))) من اگه به جای شما بودم، می رفتم شمال! این جور مواقع مسافرت از همه چیز بهتره. (البته ممکن این هم عین درس خوندن شب امتحان بشه.) آهان، شاید هم می خوابیدم! تا حالا جاییم نشکسته! خیلی درد داره ؟ کاش زندگی دگمه ی pause داشت ... ای نشسته تو در خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو !!!
|
سعید توجهی
سهشنبه 1 اسفند 1385 - 10:57
|
آرزوی برگشت به زندگي عادي برای تو
سلام آقای حسنی نسب انشالله هر چه زودتر دستت برای نوشتن آماده شود راستش اولش فکر کردم یه شکستگی جزمی است که یک هفته بعد خوب میشه اما اینجور که نوشتی پیداست که خیلی شکسته لطفا آدرس برایم ای میل کن میخواهم بیام عیادت حتما یادت نره به امید دیدار
|
مصطفی انصافی
سهشنبه 1 اسفند 1385 - 19:0
|
آرزوهای بی در و پیکر
موقع آرزو کردن به قول یارو گفتنی باید مواظب باشی... اما من یه آرزو دارم که اگخ برآورده بشه ... نمی دونم چی می شه... آرزو می کنم که دیگر هیچ وقت آرزو نکنم... آرزوی بزرگیه ؟
|
مصطفی جوادی
سهشنبه 1 اسفند 1385 - 19:18
|
چیزی بوجود نمی آید
وقتی آدم نمی داند از کجا باید شروع کند!
|
فرهاد ترابي
سهشنبه 1 اسفند 1385 - 23:38
|
فرشته ....
به قول دكتر شريعتي اين رئاليسم وايده اليسم هم بد جور به پر وپاي بشر چسبيده وهر زمان به طرف هر كدومش متمايل ميشي ميبيني كلي از سمت ديگه غافل شدي وباز بازگشت ودوباره تكرار....مهم اينه كه ميان اين رفتن وآمدن ها ،آرزوها ولحظه هايي كه دوست داريم بهتر مي بود ونيست ،اون فرشته اي كه در خانه اي روي آب توسط ماشين دكتر زير گرفته شد هيچ وقت در وجود ما نميره چه تو سه كنج خونه حبس باشيم چه پشت ميز كارمون واژه ها رام ما باشند.
|
سید رضا صائمی
چهارشنبه 2 اسفند 1385 - 9:52
|
آشنایی
سلام از طریق دوست عزیز مهرزاد دانش با سایت شما آشنا شدم واز این بابت خیلی خوشحالم منت بر سر من بگذاریدو به وبلاگ بنده نیز سری بزنید امیدوارم هرچه زودتر دستتان خوب شود و هیج وقت دلتان نشکند مخلصم
|
محمد ايمانيان
چهارشنبه 2 اسفند 1385 - 14:23
|
سوپور يعني انسان تميز نيست !
هيچوقت نفهميدم اون كاست خاطره انگيز را به كي دادم يا كجا جاگذاشتم ! (شهياد قنبري) جالب اينجاست كه تا امروز حتي سيدي اونو هم پيدا نكردم. با اين حال هر وقت مجله فيلم رو ميخرم اول به تو و اون كاستي كه دستم جا موند فكر ميكنم. نيما حسني نسب روزي (شايد در 1374 يا 1375) در جايي از من پرسيد : فارغ از همه رتبهبندي ها و نزاكتهاي روزانه و احترام به خالقان تمام فيلمهايي كه ديدي 10 فيلم اول زندگيتو نام ببر . من هم بلافاصله گفتم : حرف دلمو بزنم. اونم گفت: آره. گفتم روزي روزگاري در امريكا ، لئون ، پدرخوانده و 7 - 8 تا ديگه. آخه اينا بهترين فيلمهايي بود كه تا اون روز ديده بودم !!! ليست بهترينهاي نيما يادم نيست اما يادمه كه ميگفت كتاب محبوبش : ناتور دشته (جي دي سالينجره) نيما ، خيلي متاسفم كه وقتي بعد از اين همه سال پيدات كردم با اين سر و وضع ميبينمت (توي عكس) نميدونم چهجوري ميشه همدردي كرد. ظاهرا هر حرفي از جنس همون تعارفات اجتماعي كليشهاي خواهد بود. اميدوارم بتوني تحمل كنيش.
|
آلوچه خانوم
چهارشنبه 2 اسفند 1385 - 14:46
|
براتون آرزوی سلامتی دارم . گرچه که فکر کنم توی روز نوشت جشنواره براتون نوشته بودم این دفعه بهانه از آسمان رسيد . فکر نمی کردم اینقدر ماجرا جدی شده باشه. مواظب خودتون باشید .
|
مستر هاید
پنجشنبه 3 اسفند 1385 - 1:13
|
عجیبه ! به من که کلی خوش گذشت وقتی اینجوریا شدم خب ..باشه اگه دوست داری امیدوارم آرزوهات برآورده نشود
|
امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 3 اسفند 1385 - 12:18
|
آرزوی سلامتی برات می کنم نیما جان.
نیما جان سلام . امیدوارم هر چه زودتر دستت بهبود پیدا کنه . جای خالی نوشت هات تو نقدهای جشنواره ماهنامه وزین فیلم حسرت به دلم گذاشت . البته کمی از انتخابت که همه عوامل رو از سنتوری انتخاب کرده ای دلخور شدم . یه می هم انصاف خوبه . خوشحال میشم به روز شمار جشنواره و نقد فیلمهای آن در وبلاگم سری بزنی . www.cinema-cinemast.blogfa.com
|
پویان عسگری
پنجشنبه 3 اسفند 1385 - 14:52
|
کلاه قرمز شکار هولدن که فیبی گذاشت سرش!
همیشه خوب باشی رفیق.همیشه سرحال باشی.همیشه روپا باشی. هیچ وقت کسی آب نده دستت.هیچ وقت کار تو رو کسی دیگه انجام نده.هیچ وقت مجبور نباشی...اصلا ولش کن(به قول خودت!) نمی دونستم کتاب محبوبت ناتور دشته.پس بی خیال همه این حرف ها زنده باد هولدن کالفیلد و فیبی و کلاه قرمزه شکار.
|
حامد
جمعه 4 اسفند 1385 - 14:9
|
دوست من اول برو فرق بین دبیر و سردبیر رو بفهم بعد بیا برای ما حرف بزن برو جانم
|
بیداد
جمعه 4 اسفند 1385 - 20:25
|
دوباره که ارزو کردین
واقعا متاسف شدم.ارزو دارم زودتر به روزمره های گذشته برگردید اما بعیده. با این کار کشیدن از اون دست بنده خدا گویا این ارزوتون قراره همیشه براورده شده بمونه
|
چراغعلی(منگ)
شنبه 5 اسفند 1385 - 2:50
|
منت کشی .... نوچ !
قلم زنی آن هم به این مختصری و به این بی مایگی ،دیگر به اینهمه منت نیازی نیست ....خوب است که حالا روز نوشت خود را آپ می کنید ....................نه!!!؟ ولی شوخی کردم ،این نیمچه نفسی که می دهی خود غنیمت است... اول خواستم کامنت گزاری بکنم بعد متوجه شدم که حرفی برای گفتن ندارم ،پس اصلا از خیر نوشتن کامنت گذشتم ! **سلام جناب شمسیان ،امید وارم حضور شما در این جمع ، کش بیاید ،تضمین می کنم که خوش می گذرد ،این جمع آکنده از تنفر و شک است ،و حضور در این جمع مملو از هیجان ،پس بمان عزیز ............بمان ...
|