نويد غضنفري :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 20:25
اخبار:      • متن و حاشيه «صد سال به اين سال‌ها» كه سكانس‌هايي از آن در حال فيلمبرداري است / سامان مقدم: فیلم پرفروشی می‌شود، عاشق‌اش هستم      • گفت و گوی مفصل حاتمی‌کیا درباره فیلم تازه‌اش / «دعوت» یک اثر زنانه است      • می‌خواهید نظر سازمان صدا و سیما درباره «اخراجی‌ها» را بدانید / مردم را دیدم که می‌خندیدند و می‌گریستند      • نخستین پروژه سینمایی امین حیایی در سال جدید / «پسر تهرونی»      • آتيلا پسياني، اشكان خطيبي و مينا لاكاني مهمان ماه رمضان شما / مجموعه تلویزیونی شبکه اول سیما در ماه رمضان مشخص شد      


RSS نويد غضنفري



سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1387 - 3:39

کارآگاهِ خاطره باز و رُمانتیکِ خیابانِ بیکرِ

لینک این مطلب


فصلی در «زندگیِ خصوصیِ شرلوک هُلمز»- این شاهکارِ قدر ندیده بیلی وایلدر- هست که دست آن کارآگاهِ باهوش و ظاهرا فاقدِ احساس و عاطفه نسبت به جنسِ زن را رو می کند؛ نکته ای که البته برای هلمز بازها و این کاره ها، حتی از طرزِ ویولن نواختنِ هلمز هم کامل لو می رود:
هلمز (رابرت استفنز؛ و ای کاش آن موقع جِرِمی بِرت بازیگرِ انگلیسی تبارِ سریال هلمز، در خدمت وایلدر بود!) و خانم گابریل والادون (ژِنِویو پیج) با نام های جعلیِ آقا و خانمِ اَشداون، به همراه دکتر واتسون (کالین بِلیکلی) به عنوان خدمتکارشان؛ با قطار سریع السیرِ های لند، برای یافتن شوهرِ گابریل، می خواهند به اینِوِرِنس بروند. دکترِ بی نوا مجبور می شود شب را به سختی تویِ واگنِ عمومی سر کند اما هلمز و گابریل توی یک واگن به سر می برند…هلمز روی تخت بالایی دراز می کشد و گابریل روی تخت پایینی دارد روزنامه ای می خواند…

گابریل: «هیچ وقت به زن ها نمی شه به طور کامل اطمینان کرد، حتی به بهترین شون»!
هلمز: ببینم تو چی گفتی؟!
گابریل: این رو من نگفتم شما گفتین، طبق گفته دکتر واتسون! آخه به من چند نسخه از روزنامه استراند رو داده که بخونم
هلمز: این دکتر واتسون بدجنس گاهی خیلی خوب تو دهن من حرف میذاره
_ پس شما انکار می کنین؟
_ نه ابدا. می دونی من به طور کامل طرفدار جنس زن نیستم!
_ منم زیاد به اونا علاقه ای ندارم
_ جذاب ترین زنی که من ملاقات کردم یه قاتل بود، در مورد جریانی که در ساعات دیروقت شب تو لابراتوارم اتفاق افتاد، اون همیشه مخفیانه و پشت سر من سم می دزدید تا روی استیک و غذاهای شوهرش بریزه
_ نباید فکر کنی که همه زن ها این جوری ان
_ البته، فقط اون هایی که باهاشون ارتباط داشتم یعنی نه فقط از لحاظ حرفه ای که داشتم. مثلا کسایی که جنون دزدی دارن، جنون جنسی دارن…مثلا همون نامزد خودم
_ نامزد؟! نامزد شما؟
_ اوهوم، اون دختر مدت ها معلم ویولنِ من بود، روی احساسی که نسبت به هم داشتیم با هم نامزد شدیم. حتی لباسای دامادیم رو هم دوخته بودم. ولی 24 ساعت قبل از ازدواجمون از بیماریِ آنفولانزا مرد
گابریل: متأسفم!
هلمز: این مورد حرفم رو به اثبات میرسونه که زن ها غیرقابل اعتمادن و نباید بهشون اطمینان کرد. خب، شب به خیر خانم اشداون!

بگذریم از این که تا همین جا هم مردِ رمانتیک و شکننده قصه های مان به گابریل زیادی اعتماد کرده و با این که دست آخر دست اش برای هلمز رو می شود اما از همان شروع فیلم و توی تیتراژِ ویران کننده اش، سویه دیگرِ هلمز را مرور کرده ایم. عنوان بندیِ ابتدایی، از روی صندوق چه ای شروع می شود که پر است از وسایلِ شخصیِ هلمز. خرت و پرت هایی که معمولا آدم های خاطره باز نمی توانند به راحتی بیندازندشان دور (این را آدم های آشغال جمع کنی مثل من باید بدانند!): یک کلاه دولبه شکاری هلمز، پیپ، یک دستبند…یک برگه نت موسیقیِ لوله شده و گرد و خاک گرفته (که درست همین موقع، تمِ محزون و مسحور کننده ای که میکلوش رُژا برای فیلم ساخته و در واقع تمِ مورد علاقه ای است که دائما هلمز با ویولن اش می نواخت، شروع می شود)…و یک عکسِ قدیمی از خانم گابریل والادون، که بعدها معلوم می شود نام واقعی اش بوده ایلزه فون هوفمان استال…

پا نوشت:
تمام دیالوگ ها از روی ترجمه نسخه دوبله! قدیمی آورده شده. یکی دیگر از شاهکارهایِ دیده نشده دوبله ایران با صداپیشه هایی مثل سعید مظفری به جای هلمز، اصغر افضلی به جای دکتر واتسون و مهین کسمایی به جای گابریل والادون.


شما هم بنويسيد (4)...



سه‌شنبه 27 فروردين 1387 - 17:41

جامعه، ای مجنون پرور، امیدوارم بی من تنها نمانی...*

لینک این مطلب

دیدم بازارِ از ایام عید گفتن داغ است، بهانه خوبی برای شروع دوباره (گوش شیطون کر!) دستم آمد! این که در این روزهایِ معمولا بی خبری و بی رسانه ای و رخوت و ذوق مرگی زیاد از این که وقت ات کامل مال خودت است و حاضر نیستی به هیچ کس و هیچ چیز بدی اش، چه کار کرده ای؟ چه چیزهای نخوانده ای را خوانده ای؟ کدام فیلم های ندیده را دیده ای؟ دست آخر هم با یک نگاه سر سری می بینی که اوضاع ات چندان فرقی با روزهای مثلا پرکارت نداشته و برآیند و متوسط بگیری، می فهمی که حتی در دیدن و خواندن و شنیدن، پس رفت هم کرده ای!
خب، امسال برای این که گندش درنیاید از قبل از عید، مثل بچه آدمیزاد این بار حرفِ ساسان، رفیق/ شوهر خواهرم را گوش دادم و این بار مثل هر سالِ آن ها، از این «ابرشهر» فاصله هزار کیلومتری گرفتیم. صبح حرکت، می خواستم لپ تاپ ام را توی ماشین بگذارم اما به سرعت پشیمان شدم! مگر نه این که با خودم قرار گذاشته بودم، دست کم برای دو هفته، از هر آن چه جلوه ای است از تمدن، فاصله بگیرم؟ پس بی خیالِ تمامِ دی وی دی ها، رسانه ها، فیلم ها و حتی کتاب ها...زدم به «دل طبیعت وحشی»...

    


تمام دارایی ام طی دو هفته، یک سی دیِ Mp3 (و نه حتی ام پی تری پلایر یا آی پاد) از موسیقی هایی بود که یا قبل از عید توی مودش بودم یا حدس می زدم برای عید و توی تنگه های وحشیِ و بکرِ کوه های زاگرس (لوکیشن دقیق اش را بخواهید، تنگه های اطرافِ گچساران) شنیدن اش می چسبد. این بود که اولین و با اجازه تان تنها انتخاب ام شد آلبومی که ادی وِدِر برای «Into The Wild» تدارک دیده. و بخصوص دو ترانه «Society» و «Long Nights» را.
این شاهکارِ شاعرانه شون پن را پیش از عید دیدم و مفتون اش شدم و با اجازه تان تا همین الان فیلم دیگری ندیده ام تا حس اش از تن ام درنیاید، نرود بیرون. دیروز دوباره دیدم اش و شیفته تر شدم. حالا که چند روزی بودن در دل طبیعت وحشی را زیسته ام، بیش تر می توانم با حس و حالِ آن سوپرترمپِ اسطوره، وقتی با تماشایِ آهوانِ وحشی اشک توی چشم هایش جمع می شد، هم ذات پنداری کنم. من که تازه قسمتی از تعلقاتِ خاطرم را رها کرده بودم، این احساس به ام دست داد! چه رسد به این که همه چیز را بگذاری و بروی...«جاده، همیشه به سمت غرب می ره»...
این هم بخشی از یکی از ترانه هایِ ودر که این مدت دائم توی گوش ام بود:
«...حالا این روح را که در درون ام هست، لمس خواهم کرد/ درست مثلِ یک دوست تازه، خواهم اش شناخت/ این روشنایی را فهمیده ام و می خواهم نشان اش دهم/ همیشه بهتر از قبل خواهم بود/ شب های دراز می گذارد حس کنم که... می افتم ... سقوط می کنم و روشنایی آشکار می‌شود/ می گذارداحساس کنم که می‌افتم ... ایمن فرو می‌ریزم روی زمین»...
سال خوب و پرباری داشته باشید رفقا.

* بخشی از ترانه «Society»، ساندترکِ «Into the Wild»


شما هم بنويسيد (13)...



يکشنبه 12 اسفند 1386 - 8:41

هنوز جایی برای مردانِ قدیم هست؟!*

لینک این مطلب

<o:p></o:p>


«خون به پا خواهد شد» پل توماس اندرسن را ندیده ام؛ به گفته خیلی از رفقا یک شاهکار تمام عیار است. این را همین اول کار نوشتم که بعدها با مهدی عزیزی خون به پا نشود! حالا با خیالِ آسوده برمی گردم روی نظرهای شخصی ام درباره انتخاب هایِ مراسمِ اسکار امسال...
یقینا برای من که تا الان همین نسخه بد کیفیتِ موجودِ فیلمِ تازه کوئن ها را بارها سر کشیده ام، دم صبحِ روزِ ششم اسفند خبرهای خوشی به همراه داشته. دو برادرِ فیلم سازِ متفاوتِ مستقلِ سینمایِ آمریکا (که البته تازگی ها استقلال شان کم تر شده و شاید علت توجه اعضای آکادمی توی مراسم امسال، همین باشد) چندبار برای گرفتن جایزه های شان روی سن رفتند. جاش برولین هم آن جا بود، توی جمعیت داخل سالنِ کداک تی اَتِر نشسته بود و دائم همکاران اش را تشویق می کرد. می خواهم جرأت کنم و بگویم لولین ماسِ او یکی از معدود کاراکترهای سال های اخیرِ سینما است که بویِ قدیم ها را می دهد. دیدید چقدر شمایل اش توی «جایی برای مردانِ قدیم نیست» چهره چارلز برانسن را تداعی می کند؟ خدا می داند چند دفعه توی دل ام آرزو کرده ام کاش تیپ و مدل موهایم شبیهِ لولین ماسِ داستان بود. تامی لی جونز هم توی مراسم پشتِ سرِ خاویر باردم نشسته بود و لحظه ای که اسم باردم را خواندند دیگر نتوانست تفرعنِ همیشگی اش را تاب بیاورد. کلانتر اِد تام بِل هم یکی از همان قدیمی های خسته داستان هاست که می شناسیم. نریشنِ مسحور کننده اش با لهجه غلیظِ جنوبی را بیش از پنجاه دفعه! هی برگردانده ام از اول و دوباره گوش داده ام:«...خیلی دوست داشتم راجع به قدیما بدونم، از هر فرصتی برای دونستن درباره اش استفاده می کردم، آدم تا خودش رو با قدیما نسنجه نمیتونه هیچ کاری کنه. تازه آدم می مونه مگه اونا با وضعیتِ الان میتونن کاری کنن...». این جمله های گران بها، مگر حدیث نفس از نوعِ پست مدرنِ خودِ کوئن ها نیست؟
چون طاقت ندارم، دلایلِ دیگرم برای دوست داشتنِ فیلم تازه کوئن ها را رو می کنم: آن سکانسِ نوازندگانِ مکزیکی که دارند دم صبح برای ماسِ زخمی می نوازند خیلی پکین پایی شده. فضاسازیِ دقیق و هم راهِ جزئیاتِ تک تکِ قاب ها و نماهایِ مرموزِ فصلِ یافتن پول ها و فرار ماس. مثل آن موقعی که یک عده ناشناس توی بیابان با ماشین دنبال اش افتاده اند و یکهو در آسمانِ نیمه ابری و روشن، برقِ صاعقه ای پیداست...
اگر در دقایقِ پایانیِ مراسم، ورق برنمی گشت و مثلِ چرخشِ داستانیِ آخر فیلم ها، فضا عوض نمی شد، حالا داشتم به جایِ بازگو کردنِ خاطرات خوشِ آخرِ جشن، مثلا غر می زدم که چرا از میان این همه موسیقیِ خوبِ نامزدِ جایزه، باید موسیقیِ کلیشه ایِ داریو ماریانلی (که از حالت چهره اش مشخص بود خودش را لایق بردن نمی داند) برای «تاوان» اسکار بگیرد. حالا موسیقیِ «قطار سه و ده دقیقه به یوما» هیچ، به موسیقی هایی از نوعِ «راتاتویی» هم که اسکار نمی دهند! اما اعضای آکادمی، مقابلِ موسیقیِ اسپیس و رمزآلودِ جیمز نیوتن هوارد برای «مایکل کلایتون» چه دارند بگویند؟ بی خیال...! الان که موقعِ گله گذاری نیست. فیلم و فیلم سازانی که دوست شان داریم جایزه برده اند و باید ضیافتی ترتیب داد. برای همین بلافاصله بعد از تمام شدن مراسم، پریدم و آلبومِ موسیقیِ «راتاتویی» را گذاشتم توی ضبط و ترانه شیرینِ Le Festin با صدای کامیل را پلی کردم. گفتم که الان ضیافتِ ماست.
...
* این یادداشت را برای روزنوشتِ چهارشنبه، هشتم اسفند نوشته و برای سایت فرستادم که متأسفانه به دلیل پاره ای مشکلات، بروز نشد. گفتم که تأخیر فازِ این پست توجیه شود!
شما هم بنويسيد (14)...



دوشنبه 6 اسفند 1386 - 12:20

پَرسه هسته زیتون توی شکمِ خالی!

لینک این مطلب

یادش به خیر، توی همین جشنواره فکسنی امسال بود که با وحید قادری پیش از شروع هر فیلم، منتظر می ماندیم تقویمِ سال سینمای ایران با صدای سوتِ «فجر» گفتنِ خسرو شکیبایی از راه برسد و ما هم سریع بگوییم:«موزژژش»؛ مثل دوبله شاهکار منوچهر نوذری روی جک لمونِ «The Out of Towners». از اواسط فیلم، لمون دندان اش می شکند و تا آخر، سین و شین اش می زند. رسما سوت می زند! سرخوشانه لحنِ نوذری و دوبله معرکه و کم تر دیده شده اش را تکرار می کردیم و اصلا به خیال مان هم نمی رسید که فقط چند روز دیگر، تلویزیون محترم لطف اش را شامل حال مان می کند و همین یک دانه دل خوشیِ روزهایِ جشنواره را هم می گیرد ازمان.
راجع به دوبله جدید و مقایسه اش با نسخه قدیمی، توی بخش سینما در تلویزیون سایت نوشته ام. هر وقت از دوبله جایی نوشته ام، حسرت خوارانه اشاره ای هم داشته ام که کاش می شد «صدا»ی صداپیشگان را ضمیمه کاغذ کرد. این جا به نظرم می شود. شاید صفحه با اینترنت های سرعت پایین دیر باز شود، یا خیلی ها نتوانند ببینند اما باور کنید وسوسه تقسیمِ لذت تماشایِ این دوبله شاهکارِ سینمای ایران (حتی برای چند دقیقه) هم راه رفقایی که دوست شان داری، یکی از بزرگ ترین آرزوهایم بوده و هست. این سمپِل های کوتاه از دوبله قدیمیِ «غریبه ها» (با هم کاری منوچهر نوذری، رفعت هاشم پور، بدری نورالهی و جلال مقامی) را مدیونِ دوستِ ارزشمندی هستم که هنوز قدرِ آن سال های طلایی و حالا دیگر با خیال راحت می شود گفت «تکرار نشدنی» دوبله را می داند و لب ریز است از آن وسوسه ای که پیش تر نوشتم و گفتم.


شما هم بنويسيد (5)...



چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 15:48

كاش مي شد دستِ علي بلورچي را هم گرفت و با خود بُرد «ليو»!

لینک این مطلب

سنتوري

يكي از افتخارهاي زندگي ام اين است كه جشنواره فجر پارسال (بيست و پنجم)، حضوري فقط و فقط تك سانسي در جشنواره داشتم كه براي «سنتوري» عزيز بود. آن هم نه توي سينماي مطبوعات. خدا كمك كرد و مسير درست را نشان ام داد. به سادگي و با تحمل دو سه ساعت توي صف سينما سپيده ايستادن و يقين داشتن به تماشاي «سنتوري» روي پرده، حالا آن شب توي فهرست خاطرات شخصي ام قرار گرفته و گمان نمي كنم به اين سادگي ها پاك شود.
علي بلورچي وقتي دارد براي بار نمي دانم چندم، هوايِ كدر و آلوده شهر را به سينه سوخته اش فرو مي برد، لابد مي داند كه اين روزمرگيِ خود ساخته و خود خواسته اي است كه عوض اش وجود و حضورِ او را از بينِ آن همه آدمِ يك رنگ و يك جور متمايز مي كند. اثبات و حكِ فرديتي كه حتي مي داني دست آخر به زور و ضربِ مسكن دادن و دربند كردن، ازت مي گيرندش و خب، آن موقع هم كه نگاهي به پشت سر بيندازي، مي بيني كه تاوان اش را به اندازه كافي داده اي. اين حديث نفسِ بزرگِ مهرجويي و چكيده اي است تلخ از رويكردِ جشنواره، مسؤولان و حتي تماشاگران اش، دست كم در اين دوران گذار.
«سنتوري» فيلم خوب پارسال بود كه مي خواست به شدت خودش باشد. ديديم كه بستندش و تا مي خورد مسكن به اش زدند. حالا هم با اين كه دربند است اما هنوز سرپا است و دارد به تاواني كه داده، نگاه مي كند. حالا به مضمون فيلمِ خوبِ (به زعم خيلي ها) امسال، «آواز گنجشك ها»ي مجيدي دقت كنيد. ديدِ جبرگرايانه حاكم بر كل ماجرا، نمي گذارد اين طور خيال كنيم (برخلاف عقيده خيلي از دوستان) كه براي كريم (رضا ناجي) و باقيِ كاراكترهايِ مجبورِ داستان، «غم و شادي جهان در گذر است». اين ها به حكمِ جبر الهي (آن طور كه قصه پرداز نشان مان مي دهد) و جبر اخلاقيِ مسلط بر روابط، برايشان معلوم شده كجا بخندند و كجا زار بزنند. مفهوم غم و شادي درگذرِ خيام (« اين قافله عمر عجب مي گذرد/ در ياب دمي كه با طرب مي گذرد/ ساقي غم فرداي حريفان چه خوري/ پيش آر پياله را كه شب مي گذرد») البته دامنه مصداق هاي گسترده اي دارد: از «اين گروه خشن» پكين پا يا «بوچ كسيدي و ساندانس كيد» بگير و بيا تا «گنج قارون» فردين و همين «گل يخ» كيومرث پوراحمد. حتي در «سنتوري» هم مي شود پي جوي اين مفهوم شد مثل فيلم خوب ديگر مهرجويي، «مهمان مامان». اما در «اين گروه خشن» يا «مهمان مامان» رويكرد ميني ماليستي و پرداختن به جزئيات و حواشي انقدر فراوان است كه به راحتي مفهوم غم و شادي در گذر، تحت الشعاعِ باقي قضايا قرار مي گيرد. شخصيت ها نه با رويكردِ به شدت حقنه شده اخلاقي يا معنوي، بلكه خود خواسته و خودمحور، به ريسمانِ تقديرِ محتوم شان چنگ مي زنند و نتيجه اش را هم مي بينند.
امسال، نه در جايگاه يك قطعه شاهكار، اما قابل قبول و احترام برانگيز، سيامكِ «تنها دوبار زندگي مي كنيم»، جزوِ قهرمان هاي آشنايي است كه هيچ گاه خارج از مسير خود خواسته اش نخواسته، يك دل سير بخندد يا فرياد بزند. گيرم كه اصلا موقعيتِ سيامك يك توهم تمام عيار باشد، جايي است ميان مرگ و زندگي. بالاخره كه او (حالا چه در هذيان پيش از مرگ يا واقعيتِ محض) جاده برفي و صعب العبورِ ناكجا آبادِ «ليو» (باز هم تأكيد مي كنم، هم به معناي «زيستن» و هم «ترك كردن») را براي رفتن در پيش گرفته. «ليو» سيامك چقدر به «بوليوي» بوچ شباهت دارد! شايد همان جاست! هر جا هست به گفته ناصرِ ساقي (رامين راستاد) «آرامش انساني» دارد. يقينا مثل همان كادر محوي است كه در پايان «اين گروه خشن»، استاد نشان مان مي دهد و پايك بيشاپ و دار و دسته اش، دارند يك دل سير درش با هم مي گويند و مي خندند...
...پارسال همين موقع ها بود كه خودخواسته، در جشنواره بيست و پنجم فقط و فقط «سنتوري» را ديدم. دست آخر كه علي را بستند به تخت و مسكن زدند تا فرديت اش را ازش سلب و دربندش كنند، با بغض چنگ مي انداختم به دسته صندلي هاي سينما سپيده. زار مي زدم كه چرا هانيه علي، پاي رفتن اش به جايي شبيه «ليو» نشد. علي ماند و سنتورش و خيالِ هانيه. علي سنتوري مصداقِ هنرمندِ خود ساخته ما است كه حالا بايد كفاره خود بودن و خود ماندن اش را بدهد. محبوس در جمع آن آسايشگاه رواني: «بعد از اين ديوانه سازم خويش را، آقاي دكتر». براي علي هم لابد غم و شادي جهان در گذر است، همچنان كه براي خيلي از كاراكترهاي ديگر قصه هاي مان. فقط نگران ام، نكند معنويتِ تزريقيِ بعد از اين، قهرمان هاي مان را طوري بار بياورد كه ديگر خودشان نخواهند بروند «ليو». نكند ديگر بايد انقدر بايستند تا به حكم و تقديرِ متظاهرانه الهي، يكي برشان دارد و ببردشان «ليو»؟!


شما هم بنويسيد (8)...

 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 > >|




             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 1.06643795967 seconds.