
| | |
سینمای ما- نیما حسنینسب: می گویند مسعود کیمیایی در بیست و هفتمین فیلمش تغییر کرده و فیلم متفاوتی ساخته؛ می نویسند این یکی با بقیه فرق می کند و حرف دیگری می زند, راه دیگری می رود و نظرگاه دیگری دارد... و حالا دوستداران سینما و سینماگر – مثل همیشه – دو جبهه شده اند و دو جور حرف می زنند. عده ای می گویند چه خوب که کیمیایی از خر شیطان پیاده شده و بعد از چهل سال پایمردی روی حرف و عقیده و لهجه اش دارد مسیر دیگری را شروع می کند و آن کار دیگر را در پیش گرفته و خلاصه چه خوب که فیلمساز به راه آمده و سر به راه شده است. گروه دوم اما این ماجرا را خوش ندارند و می گویند کیمیایی را همان طور می خواهند که بود؛ با همان حرف ها, همان لهجه و همان جهانبینی و می گویند چه حیف که آن دنیا دارد رنگ و رو عوض می کند. انگار ظاهراً چاره ای نیست جز این که وارد یکی از این جبه ها شویم و یکی از این دو مسیر را برای گفتن و نوشتن و تحلیل بیست و هفتمین فیلم کیمیایی در پیش بگیریم. اما این همه ماجرا نیست. خط سومی هم همیشه هست که من یکی دوست دارم روی آن راه بروم و این چند خط پیش درآمدی باشد برای حرف های زیاد و مختلفی که می شود و باید درباره تازه ترین ساخته فیلمسازمان بزنم. حرف من در خلاصه ترین شکل این است که کیمیایی «محاکمه در خیابان» را - بر خلاف خیلی های دیگر – متفاوت و متغیر و متضاد با گذشته ی دور و نزدیکش نمی بینم و تفاوت ماهوی میان حرف و لهجه ی این یکی با فیلم های قبلی پیدا نمی کنم. این که می گویم در مقام ارزشگذاری و حرف زدن درباره کیفیت نهایی فیلم تازه نیست, بلکه بیش تر مقصودم توصیف و توضیح دنیای ویژه و آشنای کیمیایی و آدم ها و وقعیت هایش است, که اگر بنا بر ارزشگذاری و مقایسه کیفی و اجرایی باشد هین جا بگویم که «محاکمه در خیابان» - به دلایل مختلفی که تشریحش در این یادداشت نمی گنجد - جزو آثار خوب و دلنشین این سال های سازنده اش است. این چند خط را فقط بپردازم به این که کمی برایم عجیب است که اغلب دارند می گویند حرف و جهانبینیِ پسِ پشتِ این یکی با بقیه فرق دارد. مسعود کیمیایی را در این حدود نیم قرن, همیشه به عنوان راوی و عکاس وضعیت های تراژیک جامعه اطرافش شناخته ایم و «محاکمه در خیابان» هم دقیقاً روایت تراژدی امروز است. قهرمان های اصیل و دلپذیر کیمیایی هنوز همان طور هستند (مثل نکویی و ؟؟؟ دوست امیر) و فیلمساز هنوز با همان دقت و وسواس و تردستی خاصش به آن ها نگاه می کند و ازشان عکس می گیرد و همان قدر برای شان ارزش قائل است و به شان دل می دهد و دل می برد. بی دلیل نیست که سکانس برخورد امیر و دوستش در آن تعمیرگاه ماشین و یا سکانس معارفه با شخصیت نکویی و تمام آن اپیزود این قدر به دل همه – موافق و مخالف – نشسته است. این ها حکایت قهرمان های هنوز و همیشه ی کیمیایی هستند و درست به دلیل نگاه درست همیشگی اش به تراژدی زندگی قهرمان های اصیل در روزگار بی اصالت کم و کوتاه و مقتصدانه برگزار می شود. یکی ( ... با بازی کوتاه اما موثر حامد بهداد) در یک سکانس می آید و حرف دلش را به بهترین شکل می گوید و نقشش را ایفا می کند و حذف می شود, جوری که امیر هم حرفش را حتی به اندازه عبد و مرجان قبول نمی کند. آن دیگری هم (با بازی درجه یک و فراموش نشدنی محمدرضا فروتن) فقط همین قدر فرصت پیدا می کند که به زیباترین شکل از شرایط دور و برش ابراز انزجار کند و بگوید حالش از دنیایی که درش زندگی می کند بهم می خورد و از ته دل بخواهد شریک خائن بی کلاسش او را بکشد تا پاک شود و از کثافتی مثل او رد شود. این همه ی مهلتی ست که این روزگار به قهرمان های تیپیک کیمیایی برای بودن و وجود داشتن می دهد. خیلی کم تر و کم شکوه تر از قیصر و داش آکل, قدرت و سید, نوری و همه ی رضاهای دوست داشتنی و اصیل قبلی. در عوض دور و برشان را تا دل تان بخواهد آدم های بدلی و ناجور و بی ارزش گرفته اند که کیمیایی – باز مثل همیشه – با نگاه پر از نفرت و هجوآمیز براندازشان می کند و برای نشان دادن شان راهی جز مضحکه پیدا نمی کند. فرقی هم نیست بین این ها با آن بدل های قبلی مثل آب منگل ها و اصغر هروئین فروش و کاکا رستم و عبدل و حد میثاق و ... همان قدر منفور, همان قدر مضحک و همان قدر لایق دل دادن فیلمساز و دل سپردن تماشاگر. این جا اما علاوه بر این دو قطب همیشگی خیر و شر, به طبع دنیای پیچیده و متناقضی که درش به سر می بریم, سه شخصیت پیچیده با روانشناسی و رفتارشناسی خاص و دیریاب هم به این جمع اضافه شده است. عبد, مرجان و زن نکویی با دو بازی به یادماندنی از حمیدرضا افشار و شبنم درویش و یک درخشش استثنایی از نیکی کریمی. شخصیت هایی که برای توصیف شان فرصت دیگری لازم است. خلاصه این که در کماکان بر همان پاشنه می چرخد؛ راوی تراژدی آدم ها این بار هم تقدیر محتوم و تراژیک بچه لات ژیگول شده ی طفلکیِ امروز را به درستی عکاسی کرده است. او هنوز هم – باز تاکید می کنم, مثل همیشه – قصه سرمای زمستان را از سبزی بهار بیش تر دوست دارد. دوربین کیمیایی در این شهر و جامعه دنبال قهرمان های اصیلش می چرخد و در این مسیر طبیعی ست که بیش تر پلشتی و بی اصالتی ببینید و قاب بگیرد. اگر روزگاری بیش تر عکس های فیلمش صرف شمایل نگاری و تماشای قهرمان ها می شد, امروز فقط لابلای نماهای معوج و منقلب کننده شهر واژگون چند دقیقه ای مهلت این تصویرسازی ها دست می دهد. مرثیه و تراژدی دنیای کیمیایی در «محاکمه در خیابان» از دل همین تضاد و تقابل دو وضعیت و جلوه های بصری متفاوت اش شکل می گیرد و معنا می شود؛ از میزانسن های متفاوت, انتخاب هوشمندانه بازیگران نقش قهرمان و بدمن ها و تفاوت بنیادین شهر و خیابان های برآشوبنده اش با گوشه ی امن و تنها پناهگاه باقی مانده برای امثال نکویی که برای لحظه هایی – فقط به قدر جایگاهش در جهان قهرمان گریز و اسطوره کش امروز - در هیبت قهرمانی باشکوه بیاید و اجازه بدهد فیلمساز توانای ما شمایلش را ثبت کند و بعد یک جور درست و حسابی کلکش را بکند تا برسد سر وقت کثافت های دور و برش که قهرمان تنهای ماجرا ازشان رد شد و رفت.
|