سوء تفاهم :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
دوشنبه 22 مهر 1387 - 13:3

اخبار:      • منيژه حكمت با اشاره به برگزاري جشنواره فيلم رشد گفت: / سه زن هم پيام آموزشي دارد      • یادداشت امیر قادری درباره ابراهیم حاتمی‌کیا و «دعوت» اش؛ / ‏«دعوت» ایستگاه ما نیست، بگذارید حاتمی‌کیا کارش را بکند      • سایت تابناک نتایج نظرسنجی‌اش را اعلام کرد؛ / روز حسرت اول و بزنگاه دوم      • یادداشت اختصاصی سایت «سینمای ما» برای « کنعان»؛ / نامه‌ای به مانی حقیقی: از زمستان تا حالا      • یادداشت نویسنده سایت «سینمای ما» بر فیلم آواز گنجشک‌ها؛ / تاثیر گذاشتن و به چشم نیامدن      





يکشنبه 15 مهر 1386 - 22:8

سوء تفاهم



تا حالا هیچ وقت این قدر ناامید نشده بودم که نتوانسته‌ام حرف‌ام را منتقل کنم. این که من دارم از چه جور مرگی حرف می‌زنم و ظاهرا ماجرا در نفی ناراحتی طرف و اصلا نفی مرگ و خلاصه جوک گفتن و پفک نمکی و شماعی‌زاده خلاصه شده است. دارم زورم را می‌زنم و شاید چند تا مثال سینمایی کمک‌ام کند از جمله در الیزابت تاون، که اورلاندو بلوم در اوج استیصال می‌خواهد خودکشی کند و خبر مرگ پدرش کمک می‌کند تا به شهر کوچک زادگاه‌اش سری بزند و تازه لذت زندگی را کشف کند و در مراسم ختم، ترانه‌ای از لینرد اسکینرد را بازنوازی کنند. از این به بعد است که پسر، حال عزاداری برای پدرش را بازمی‌یابد. خاکسترش را برمی‌دارد و در مکان‌های قشنگ کشورش می‌پراکند. بوچ کسیدی و ساندنس کید هم به نظرم مفلوکانه با مرگ برخورد نکردند. می‌دانستند که سر می‌رسد، پس با بازی کردن، به متعالی‌ترین معنای این کلمه، مدام عقب‌اش انداختند و وقت‌اش که رسید، با لب خندان قبول‌اش کردند. بیرون زدن‌شان در صحنه آخر و به استقبال گلوله‌ها رفتن، فقط یک تصمیم عجولانه برای خودکشی نبود. انتخابی بود که از ابتدای داستان، شرایط و امکان‌اش را فراهم کرده بودند. دان چیدل در ترافیک استیون سودربرگ، وقتی رفیق‌اش را کشتند، ظاهرا برای یک انتقام کورکورانه، رفت سراغ خانه قاچاق‌چی قاتل، و بعد که بیرون‌اش کردند، فهمیدیم توی این گیرو دار یک میکروفن مخفی در آن خانه بزرگ کار گذاشته است. ساختار روایی فیلم، یادمان می‌آورد که همه راه‌ها بسته است و این فقط یک تلاش بیهوده است. اما چیدل بلند شد، لباس‌اش را تکاند و اول یواش، یواش؛ و بعد با عیش و لذت شروع کرد به دویدن. حداقل تلاش خودش را کرده بود. این جمله آخر، دیالوگ مک‌مورفی بود در دیوانه از قفس پرید، وقتی می‌خواست سنگ دست‌شویی را از جا بکند و بزند به شیشه و از آن تیمارستان فرار کند. اما آخر کار که رئیس سرخ‌پوست، بعد از کشتن مک مورفی بی‌اثر شده، همان سنگ را کند و به شیشه کوبید و در افق دور شد، به نظرمان رسید که خود مک‌مورفی این کار را کرده. رئیس، روح مک‌مورفی بود که با مرگ او، به شکل جسورانه‌ای آزاد شده بود. آوانتی بیلی وایلدر هم هست، با ترکیب سرخو‌شانه‌ای که از آفتاب و سنگ قبر و ساحل دریا ارائه می‌دهد. مرد افسرده فیلم، برای بردن جسد پدرش آمده که تازه می‌فهمد زندگی یعنی چی. الیزابت تاون او، شهر کوچکی در سواحل مدیترانه بود که به کمک جسد پدرش، نجات‌اش داد. مرگ دو شخصیت اصلی هارولد و ماد را که اصلا نفهمیدیم، بس که مرز بین زندگی و مرگ را سرخوشانه طی کردند، ادامه زندگی‌شان بود انگار با ترانه کت استیونس. شبیه این خاطره هاوارد هاکس هم چند باری در فیلم‌هایش تکرار شد؛ وقتی خودش برای جوزف مک‌براید تعریف کرد که دو تا - خلبان بودند به نظرم - را در جنگ دیده، که گردن یکی‌شان شکسته و داشته می‌مرده، و رفیق‌اش رفته بالای سرش و گفته: اوضاع‌ات چطور است؟ و آن یکی گفته خودم از پس‌اش برمی‌آیم و از این حرف‌ها و بعد هم ترک‌اش کرده‌اند و رفته‌اند سراغ جنگ بعدی. ( هاکس البته خالی‌بند بزرگی بود و این داستان را هم احتمالا از خودش درآورده بود. ) درد دل‌های شخصیت‌های جان فورد، سر قبر یکی از بستگان‌شان! هم که همیشه محشر بود. چه وقتی سایه جان وین در « او روبان زرد بسته بود »، یواش یواش افتاد روی سنگ قبر، و چه وقتی آقای لینکلن جوان، برای وکیل شدن با گور محبوب از کف رفته‌‌اش مشورت کرد. عاشق مرگ پسر سیاه‌پوست در برخورد پل هیگیس هم هستم. وقتی کشته شد و چند وقت بعدش دیدیم بچه‌ها زیر برف، دور محل مرگ او، بساط به راه انداخته‌اند و آتش روشن کرده‌اند و دارند خودشان را گرم می‌کنند. بعضی مرگ‌های فیلم‌های مسعود کیمیایی هم هست. وقتی صادق خان دوست‌ قدیم‌اش را خبر کرد تا از میان آتش و خون بگذرد و بیاید و چاقو را فرو کند توی پهلویش یا وقتی سلطان، نارنجک‌اش را گرفت طرف پسر و لبخند زد و گفت: قلابیه، می‌‌خوام ببینم می‌شه ترسوند‌شون؟ و بعد رفت روی هوا. صحنه بیمارستان رفتن مادر در مهمان مامان داریوش مهرجویی هم به درد بحث‌مان می‌خورد. مرگ‌اش ادامه یک شور جمعی بود. ( فکر می‌کنید زنده و ماند و برگشت؟ بی‌خیال بابا. فقط شوخی فیلم بود. ظرفیت‌اش را نداشتیم که داریوش، تا آخرش را برای‌مان تعریف کند. ) این وسط ژان پیر ملویل کبیر هم که ارج و قرب خودش را دارد. مرگ برای همه قهرمان‌هایش، انگار بخشی است از یک مسیر سخت برای کامل کردن زندگی‌شان به مثابه یک اثر هنری! الان هر جور درباره‌شان بنویسم، حیف می‌شوند. و بعد هم صحنه مرگ لنی، اثر باب فاسی، وقتی از دنیا رفتن برایش مثل لباس کندن بود. لخت مرد، پاکیزه و بی‌شیله و پیله. که برای این لباس کندن زحمت کشیده بود. چیزی در مایه‌های کریس کریستوفرسون پت گارت و بیلی دکید. بی پیراهن، آمد روی به روی جیمز کابرن و دست‌هایش را از هم گشود. و این تازه شروع بحث مرگ در فیلم‌های سم پکین‌پا که دیگر حوصله‌اش نیست و خیلی‌های دیگر، خیلی خیلی‌های دیگر...
خب، رفقا. منظورم از واکنش درست نسبت به مرگ، یکی از همین‌ها بود. می‌بینید که متنوع و جذاب هم هست. می‌توانید هر کدام‌اش را می‌خواهید انتخاب کنید. باز هم البته فکر کنم نتوانسته باشم منظورم را برسانم. دست‌ام بسته است. شاید هم خودم هنوز زیاد حالی‌ام نیست. تازه اسم « بازگشت » پدرو آلمودوار را نیاوردم که برای خودش دنیایی است و همین ماجرای بسته بودن دست و نرسیدن مقصود، در مطلب مفصلی که درباره‌اش می‌نویسم، باز خودش را نشان خواهد داد. شما فکر کنید همان ماجرای پفک نمکی است یا خود را گول زدن یا جوک گفتن یا شماعی‌زاده گوش کردن...

بعدالتحریر: تریلر فیلم تازه فرانسیس فورد کوپولا آمده: جوانی بدون جوانی؛ حیرت است انگار، حیرت.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

خاطره آقائیان
دوشنبه 16 مهر 1386 - 2:22

امشب می خوام از لیست 100تایی AFI از بهترین جملات قصار 20تایی رو که انتخاب کردم بذارم اینجا:

1-فرانکی عزیزم من اصلا اهمیت نمی دم.(بر باد رفته)

2-من می خوام بهش پیشنهادی کنم که نتونه رد کنه.(پدر خوانده)

3-تو نمی فهمی. من می تونستم کلاس داشته باشم.من می تونستم یه بوکسور خوب بشم.من می تونستم به جای ولگرد بودن برا خودم کسی باشم.(در بارانداز)

4-توتو من یه احساسی دارم.ما دیگه تو کانزاس نیستیم.(جادوگر شهر آز)

5-اینم یه توجه به تو بچه.(کازابلانکا)

6-زود باش روز منو بساز.(برخورد ناگهانی)

7-خیلی خوب آقای دی مایل من برای کلوزاپم آماده ام(sunset blvd)

8-شاید فورس باهات بیاد.(جنگ های ستاره ای)

9-کمربنداتون رو ببندین.امشب یه شب پرفراز و نشیبه.(همه چیز درباره ی ایو)

10-با من حرف می زنی؟(راننده تاکسی)

11-چیزی که ما اینجا داریم یه عیبه که می خوایم راجع بهش صحبت کنیم.(لوک خوش دست)

12-من بوی نپالمو تو صبح دوست دارم(اینک آخرالزمان)

13-عشق یعنی هیچ وقت مجبور نشی بگی متاسفی.(قصه ی عشق)

14-چیزی که رویاها باهاش درست شدن.(The Maltese Falcon)

15-ئی تی زنگ بزن خونه.(ئی تی)

16-به من می گن آقای تیپز(در گرمای شب)

17-دختر زیبا(همشهری کین)

18-من به اندازه ی جهنم دیوانه ام و دیگه نمی تونم تحملش کنم.(شبکه)

19-لوییس فکر کنم این اول یه رفاقت زیبا باشه(کازابلانکا)

20-باند جیمز باند(دکتر نو)

امشب"آنی هال"رو مجددا دیدم.یه سوال تو ذهنم داشتم که با سکانس آخر به جوابش رسیدم درست و حسابی.

و(قابل توجه امیر خان و آقا جواد و آقا کاوه)امشب یه چیز عجیب و متحیر کننده هم دیدم.یه فیلم راجع به گروه لد زپلین به نام "The-Song-Remains-The-Same"به نظرم این فیلم همه چیزه.هر کی بخواد مرگ یادش بره-هر کی بخواد مرگ یادش بیاد-هر کی می خواد یاد بدی های زندگی بیفته-هر کی می خواد یاد خو بی های زندگی بیفته!!!!من رو که فعلا برده تو عالم هپروت...

ساسان.ا.ك
دوشنبه 16 مهر 1386 - 5:15

سلام.

1)اول بايد به سايت سينماي ما تولد دوسالگيشو تبريك بگم.

2)اميرخان عزيز با اينكه الان ديگه به طور كامل منظورتو رسوندي بازم بايد بگم من نميتونم در اين مورد كمكي كنم. نه اينكه نخوام. شايد به خاطر اين باشه كه تعاريفمون از مرگ با هم تفاوت داره. حالا اگه يه روزي تعريفم مثل تعريف شما شد چشم در خدمت هستيم. فقط مي ترسم زماني تعريفم تغيير كنه كه... (اين به معناي سانسور نيست)

3) در مورد نظر سنجي هم نظري نميدم دليلش باشه واسه بعد.

4) سحر خانم تبريك ميگم .

5) ميخوام كامنت بعديم بهترين كامنتي باشه كه تا حالا نوشتم. منتظر باشين.

mouse
دوشنبه 16 مهر 1386 - 8:35

واکنش درست نسبت به مرگ به نگاه درست نسبت به مرگ برمی گرده و اون هم به بینش و جهان بینی آدم بر می گرده و بینش آدم هم به تجربه ها و خاطراتی که تو زندگی داریم بر می گرده.

شاید خوب باشه آدم دنیاهایی مث موسیقی ادبیات سینما و... غیر از دنیایی که توش زندگی می کنیم داشته باشه تا این جور مواقع به اونها پناه ببریم .

احتمالا آروممون می کنه .

سوفیا
دوشنبه 16 مهر 1386 - 9:30

سلام

« ما بی چرا زندگانیم، آنان به چرا مرگ خود آگاهانند...»

دربارهء مرگ، کلی فیلم دیگر هم می شود مثال زد. من خودم چند خط اول مطلب زیبای شما را خوانده بودم که یاد هارولدوماد افتادم که دیدم خودتان نوشته اید. ولی بعضی ها را هم ننوشته اید، مثلا صحنه آخر « گذران زندگی» شاهکار گدار که اصلا درباره این است که چطور می شود حقیقتا زندگی خود را زیست، وقتی آناکارینا را از ماشین بیرون می آورند و بهش شلیک می کنند و می افتد کف خیابان، فریاد می زند:نه! و این نه یکدفعه قلب آدم را تکان می دهد چون با مرگ های فیلم های دیگر فرق دارد، چون با مسیری که تا اینجا طی کرده ایم این صرفا مرگ یک آدم نیست، مرگ خود وجود (اگزیستانس) است. یک نمونه دیگر در «صحنه های داخلی» وودی آلن جایی که کوچکترین دختر سرگشته و ناامید خانواده دنبال مادرش می رود خودش را در دریا غرق کند و نامادری به ظاهر سطحی و الکی خوش می آید از آب بیرونش می آورد و با نفس خودش دوباره زندگی را در او می دمد. دو تا از شاهکارهای برگمان فقید هم هست یکی «به شادی» که ویولنیست قهرمان داستان در صحنهء آخر فیلم مرگ همسر عزیزش را با نواختن سمفونی نه بتهوون - به شادمانی- نفی می کند و یکی هم دیدار الکساندر با پدر (روح پدر) در «فانی و الکساندر». اگنس «فریادها ونجواها» هم هست که انگار از نیمه راه مرگ دوباره برمی گردد و آنا بهش می گوید آرام باش، این فقط یک رؤیاست... «مهر هفتم» هم که کلا همین مبارزه با مرگ است...که همه را با خود می برد، جز نمایش گر و خانواده اش را که به پریان و جادو و عشق باور داشتند...

و یک مرگ دیگر، که شاید از نوع مورد نظر شما نباشد، ولی دلم نمی آید ننویسمش: «موشت» اثر برسون، که اگر ندیده باشیدش هیچ توصیفی به درد نمی خورد. اسم شاهکار دیگرش هم هست: «یک محکوم به مرگ می گریزد»، که امیدبخش ترین و زندگی باورترین و معنوی ترین فیلم برسون است...

یک مرگ عجیب دیگر: حدود ده دقیقهء آخر «باج خور»(آکاتونه) فوق شاهکار غریب و بی نظیر پازولینی.

راستی «نفس عمیق» را یادتان رفت. منظورم همان سرخوشی ها و موسیقی گوش دادن های جاده چالوس است، بعد از مرگ کامران.

«مسافران» بیضایی هم که هست...

مصطفي انصافي
دوشنبه 16 مهر 1386 - 11:50

1. به حنانه (‌از نوع سلطاني البته اگه ياد كباب نمي افتيد! ): گفتم ادبيات مهرجويي و بقيه ي فيلمسازهاي ما مثل همه نه اين كه مهرجويي مثل بقيه است... و تاكيد كردم ((مثل هم نويسي)) اين نقطه ي ضعف نيست. ارادت ويژه داريم خدمت آقاي شما به خاطر همون درخت گلابي كه از فيلم هاي ديگه ي استاد بيشتر دوستش دارم:

اگه يه روز سواري

اومد ز سبزه زاري

.

.

.

بهش بگين كاكل زري

دير اومدي مرد پري

و بي صبرانه منتظر فتح و فرجي ام كه سنتوري رو ببينم... انتظار انواع مختلف داره كه يكيش انتظار براي گودوست... انتظار فوق الذكر البته از همين نوعه!

2. اين قضيه ي مرگ كه تو همه ي فيلم هاي استاد بوده... از قيصر و لبخند بي نظيرش تو واگن... از هجوم عاشقانه و نه عاقلانه ي سيد به داخل اتاق و بعد تيراندازي قدرت براي مقابله با ماموران پليس! ( شايد سيد و قدرت هم تو دلشون تصميم گرفته بودند كه برن استراليا! )... مبارزه ي داش آكل و كاكارستم... و حتي سكانس آخر حكم... همه ي شخصيت هاي كيميايي دوست دارن يه جوري درست و حسابي كلكشون كنده بشه... و ما هم... اگه خدا بخواد...

يه نمونه ي ديگه... سيليان ( ژان پل بلموندو ) توي كلاه ( نمي شه ملويل زنده بشه؟ ) تير خورده و رو پاش نمي تونه وايسه اما زنگ مي زنه به نامزدش كه قرار رو كنسل كنه! سامورايي هم كه... چي بگم... هر چي بگم آتيش به جون سحر انداختم و خودم... مصطفي! خفه شو!

ديدي امير خان! فقط تو نيستي كه عاشقي...


دوشنبه 16 مهر 1386 - 11:55

شب بود كه از خواب پريدم. برعكس تمامي شب‌ها كه يك پهلو تاصبح مي‌خوابيدم. بلند شدم و رفتم سراغ تخت‌خواب فلزي كنار ديوار. مثل هميشه بيدار بود و يك تكه از ملحفه را در دهانش فروبرده بود تا كسي صداي ناله‌اش را نشنود. آرام به سمتم چرخيد. خاطرم نيست ولي پدر مي‌گويد كه نمي‌توانسته حرف بزند. اما من كه زدم زير گريه با اشاره ابرو كه نه جايي كه يه روزي ابروهاي كموني خوشگلش بوده خواست كه بهش نزديك بشم. لپ‌هامو به لب‌هاش چسبوندم. بازم يادم نمي‌ياد كه چطوري ازم قول گرفت كه گريه نكنم. اما يادمه كه همه با تعجب و نگراني مي‌گفتند اين بچه چش شده لابد شكه شده كه نمي‌تونه گريه كنه. بهم ياد داده بود كه يك نفر از اون بالا مراقبمه و حالا ١٨ ساله كه مي دونم دو نفر از اون بالا مراقبم هستن. هنوزم فكر مي‌كنم كه گل ميمون خودش دهنش رو باز و بسته مي‌كنه. فقط شايد مامان صداي حرف زدنش رو از خودش اختراع كرده باشه! بازم خيلي مطمئن نيستم.

مصطفي انصافي
دوشنبه 16 مهر 1386 - 12:4

این وسط ژان پیر ملویل کبیر هم که ارج و قرب خودش را دارد. مرگ برای همه قهرمان‌هایش، انگار بخشی است از یک مسیر سخت برای کامل کردن زندگی‌شان به مثابه یک اثر هنری! الان هر جور درباره‌شان بنویسم، حیف می‌شوند.

راست مي گي... اگه ديدي با حرف هاي من اون چيزايي كه مي خواستي حيف نشن حيف شدن بي هيچ ترديدي پاكشون كن. ولي واقعا نتونستم تحمل كنم! مگه مي شه از مرگ حرف زد از شخصيت هاي ملويل نگفت؟

omid jafari
دوشنبه 16 مهر 1386 - 14:21

آهای امیر قادری که ناز و دلبری این پیام منو گوش کن. مسعود اشجعی کار ساخت فیلمشو شروع کرده.علیرضا زرین دست رو استخدام کرده برای فیلمبرداری.میخواهی مبلغ قرارداد رو بگم تا کفت ببره؟نه نمیگم.سریه قضیه.البته خودت حتما حد و حدود دستمزدها رو میدونی.دستیار کرگردانش هم آقای جناب هست که مث اینکه دستیار کیمیایی تو رییس بوده.بهترین صدابردار ایران هم آورده که الان اسمش یادم نیس.فیلم تو شهربابک کلید خورده و من هم قراره فردا یا پس فردا برم به گروه ملحق بشم.به عنوان دستیار کارگردان 4.به دهش هم راضی بودم.تو خواب هم نمیدیدم کار کردن با عوامل حرفه ای سینما رو.نمیخواهی بهم تبریک بگی؟!!راستی فیلمبرداری قراره یکماهی طول بکشه.بعد هم شاید بیاد جشنواره فجر.خودتو برای نقدش آماده کن.فقط حواست باشه که باید کل یوم ازش تعریف کنی و گرنه سایت رو هک میکنم اساس.گفتم که.شوخی ندارم!!سلام تو رو به مسعود میرسونم.راستی خوش آمدی به وطن ندا خانم.فقط ما نفهمیدیم چرا دستهای اون خدابیامرز روتو عکس طناب پیچ کرده بودی؟!!

رضا
دوشنبه 16 مهر 1386 - 15:32

" کمی دیگر اگر توضیح دهی می فهمیم ....... فقط کمی دیگر "

1- یکی از چیزهایی که به شدت ازش متنفرم توضیحات اضافه است . اصلا خود توضیح هم چیز خوبی نیست ، چه برسد به اینکه یک دوره اضافی اش را هم از سر بگذرانیم . آخر چرا ؟ اگه من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم ، اگه اونی باشم که تو می خوای اونوقت من من نیست ، یعنی من خودم نیست ......... بله امیر خان قادری ، من همان اول هم گفتم چرا می خواهی احساسات بچه ها را هم سو کنی ؟ شاید این کار جذاب باشد اما حد اقل به نظر بچه ها آن موقع کار درستی نیامده . می گویی ناامیدی چون نتوانستی حرفت را منتقل کنی ، اما چرا فکر نمی کنی حرفت منتقل شده باشد . چرا نمی گذاری هرکس برداشت خودش را داشته باشد ؟ من همیشه می گویم : من مثلا رنگ خودکار را سیاه می بینم و تو قرمز ، این اصلا مهم نیست که واقعا خودکار چه رنگی باشد ، مهم این است که هر کس چه رنگی می بیند . حالا شما حرفت را زدی ، بگذار هر کس نوعی ببینید . سبز ، زرد ، قرمز ، آبی ، سفید ........ نه سیاهه !

2- مصطفی انصافی عزیز ( و همچنین بانو مریم م ) می دانم چقدر آقایت را دوست داری ، اما چه طور فکر می کنی دیالوگ های بد فیلم های جناب کیمیایی ، ادبیات است ؟ البته این فقط نظر من است ( تو می توانی داداشی باشی و سفید ببینی و من سیاه ) اما واقعا آن دیالوگ هایی که اصلا قد دهن بازیگر نیست چه جذابیتی دارد ؟ اینکه پولاد کیمیایی در حالی که تیر خورده بگوید بی کس همه کسته چه قدر قشنگ است ؟ تو دیالوگ های شعاری فیلم های جناب کیمیایی را با خیلی از فیلم های دیگر مقایسه کن ! مثلا خانه ای روی آب ( که هر دو پدر درفیلم پسر معتاد دارند ) جمله ی رضا کیانیان که می گوید : پدر خوبی نبودم ولی می دونم این اعتیاد باهات چی کار می کنه! را با کل دیالوگ های رئیس مقایسه کن ، لطفا !

3- قهوه و سیگار یک تجربه ی خیلی خوب است . البته جیم جارموش آنقدر توانا هست که هر فیلمش به شاهکار تبدیل شود ، اما قهوه و سیگار با آن طنز زیرکانه و بسیار کم اش ، به شدت انسان را درگیر می کند . البته مرد مرده واقعا چیز بی نظیری بود اما به شخصا از تماشای قهوه و سیگار لذت بردم ، آن جا که کیت بلنشت با دوستش در رستوران نشسته و وقتی می رود پیش خدمت می گوید اینجا نمی شود سیگار کشید ، را به خاطر می آوری ( حتما به خاطر می آوری ، این راهم به خاطر تاکید بیشتر گفتم ) می شود گفت کل فیلم چنین تمی دارد .

4- جالب است ! اصلا فکرش را هم نمی کردم ، تقریبا تروفو و آلتمن و کیشلوفسکی رای هایی برابر دارند اما جالب است هیچکس تا به حال برنده ی آن دستگاه نشده ، چون رای من ( شرمنده حنانه خانوم اما گویا این بار پلاک را اشتباه گفته اید . آدرستان را ببینم ... ) جناب تارکوفسکی است . دلیلش هم به خاطر این است که تروفو با اینکه جوانمرگ شد اما توانست حد اقل کارنامه اش را سر و سامانی بدهد و شکوفا شود . کیشلوفسکی هم به گفته ی خودش بعد از سه گانه ی رنگ ها دیگر حرفی برای گفتن نداشت ( به جان خودم خودش گفته ) . جناب آلتمن هم که دیگر خیلی زندگی کردند و فیلم ساخته اند ، اما این تارکوفسکی بود که هنوز کامل شکوفا نشده بود و می توانست فیلم های درجه ی یک تری بسازد و حالی به ما بدهد . البته رای گیری هنوز ادامه دارد ( امیررضا و رفیق قدیمی اش تا فردا سر صندوق ها حضور دارند ) . هدیه ی نفرات برنده هم چنین است : 1- نفر اول پژو 206 امیر خان قادری 2-نفر دوم دوربین عکاسی ندا خانوم میری 3- نفر سوم دستگاه آی پاد داداش امیر خان قادری .( وحید خان سابق )

من هم چون اول شدم 206 مال من است که بعد از کامنتی ( این هم عبارتی جدید است که فرهنگستان منتشر کرده) ماشین را از امیر خان تحویل می گیریم .

5- عجب حالی داد . باور کن کلی روحیه ام شارژ شد . می گویند یک مطلب خیلی خوب درباره ی شب یلدا در سایت بوده ........ بله ! خیلی هم خوب بوده ...... به قول معروف روشن شدم . بله رفیق ما خانوم حنانه خانوم ( حالا که معروف شده باید بیشتر تحویلش بگیریم ) آن مطلی خیلی خیلی خیلی قشنگ ( اصلا قشنگ تر از خود شب یلدا ) را نوشته ! کف نمی زنید به افتخاراش ؟

6- درباره ی بازگشت آلمودوار حرف زیاد دارم باشد برای بعد ....... انشاالله وقتی آمدم 206 را بگیرم در موردش صحبت می کنیم !

یا حق

مصطفی سیفی
دوشنبه 16 مهر 1386 - 17:1

به قول گونزالس " ما با مرگ زندگی می کنیم " . فکر می کنم مردن اونقدر هم سخت نباشه ، استاد اوحدی می گفت " بعضی از واژه ها در عین راحتی تعریف شون خیلی سخته " فکر کنم مرگم همین جوره ....

1- "…لحظاتی در زنگی وجود دارد که نظرها ، قواعد و روابط همیشگی بی اختیار دوباره سنجی می شوند . لحظات بزرگترین تنش ها و عالیترین توجهات در زندگی چنین اند . مانند این است که هر فکر و تصویر جدید که به ذهن می رسد ، صدها و هزاران ایده ی یکسان وحتی نا مطابق را به دنبال خود می کشد . به نظر می رسد جریان زندگی آدمی را می رباید و تنها پیکری مقاوم ، تاب آن را خواهد داشت . این لحظات ، لحظات تسلیم در برابر احساسات تمام عیار زندگی است ." پاراجانف

2-

برای روز مبادا

که مرگ ممکن است

شعری سروده ام

پنهان در جيب پيراهنم

می دانم

دوباره در بازی کودکان

از اسب می افتم

و پيراهن پاره ام نصيب تن لاغر باد

تا فراموش نکنيد

در سطرهای آن شعر

عاشق کسی بودم

که سوار بر اسب چوبی ام

بر کف دست های مادر عروس می شود

فریاد شیری

حامد اصغری
دوشنبه 16 مهر 1386 - 17:23

1.سلام از دست شما بچه ها خیلی ناراحتم گفتم برید این خبرهایی که ترجمه کردم رو ببینید یه نظری کوفتی چیزی فحشی به ما بدید که هیچ خبری نشد دستون درد نکنه .http://www.jahan.cinemaema.com/

2.این فیلم الیزابت تون را باید ببینم از بس امیر قادری گفت.

3.بی صبرانه منتظر فیلم استاد کوپولا هستم.

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 16 مهر 1386 - 17:44

سلام بر همگی.....

1.حالا که هنوز از این قضیه نگذشته ای بگذار من هم یک نمونه خوشکل برخورد با مرگ را در فیلم زندگی من بدون خودم که در یکی دو روزنوشت قبلی به بهانه بازی مارک روفالو نوشته بودم تکرار کنم.سارا پولی میداند قرار است دو ماه دیگر بمیرد.برنامه ای برای خودش مینویسد از کارهایی که دوست دارد در این دو ماه انجام دهد.مثلا مردی را عاشق خودش کندموهایش را رنگ کند.ناخن مصنوعی بگذارد.و و و ..اما یک کار مهمش این است که برای دخترهای خردسالش نوارهایی را پر کند که هر سال تا 18 سالگی برای روز تولدشان بهشان برسد.و نکته تکان دهنده آنجاست که در عرض یکی دو ساعت باید بزرگ شدن هر ساله دختر هایش را تصور کند تا پیغام و نصیحتهای هر سالش مطابق با نیازهای آن سن و سال باشد....خوب این را باید در همان کامنت اولم برای ندا مینوشتم.از این که یک مادر قبل از مرگش میتواند به چه چیزی بیندیشد....

2.من هم به حنانه تبریک میگویم بابت واکنش پوراحمد به مطلبش.حنانه باید قدرش را بدانی.پسری را میشناختم در دوران نوجوانی.همان موقع که پشت لبش سبز شده بود و تازه واسه خودش نره خری شده بود(این دیالوگ بی بی مجید در نان و شعر همیشه هنگام تعریف نوجوانی پسرها روی زبانم است)...خوب به رسم مرسوم آن سن وسال عاشق دختری شده بود که 10-12 سالی از خودش بزرگتر بود.روزها در کنج اتاقش عاشقانه هایی برایش مینوشت از قبیل طره گیسوان و کمند ابروان و خانه ات قبله نمازم است و و و به سیاق همه عاشقان ساعت عبور و مرورش را حفظ کرده بود تا اینکه قدم زدن مالنا وار دختر را از دست ندهد.روزی همه این عاشقانه ها را به طور غیر مستقیم به دست دختر میرساند البته بدون اینکه در نامه ها نامی از خودش برده باشد.غافل از اینکه چندی بعد میفهمد عاشقانه هایش اسباب تفریح دختر و دوستانش شده است و دختر در هر جمعی با نشان دادن نامه میگوید:"ببین این چه مذخرفاتی درباره من نوشته."فهمیدن اینکه پسرک داستان ما کی بوده چندان مشکل نیست.

این که پور احمد را که دوست داری خودش بیاید و بگوید یکی یه مطلب قشنگ در مورد شب یلدا نوشته ارزشش خیلی زیاد است.(دقت کردید در داستان فوق هم دو تا خاطره از کیومرث پوراحمد داشتیم.یکی بی بی مجید و دیگری کلیت داستان است که برایم همیشه یادآور عاشقی خود پوراحمد است که نقلش را میدانید دیگر.

3.باز هم حنانه...در کامنتی نوشته دو نفر حالشان چندان خوب نیست.نمیدانم آن دو نفر کدامند ولی برای اثبات اینکه من نیستم یک کری ناز برای همه شیرازیهای مقیم این روزنوشت(که ماشاءالله تعدادشان کم نیست) بخوانم....ملوان ما این هفته به شهر گل و بلبل شما آمد و دو تا گل دیگر هم آنجا کاشت و برگشت.واقعا که...پس لطفا برای کاهش هر نوع سوختگی دستانتان را مثل موج بالا پایین ببرید و فریاد بزنید:"موج دریا ملوانه..."

4.خاطره عزیز...هم ممنون از اینکه وقتی صحبت از لدز پلین میشود به یاد ما هم میفتی(این خودش یک نوع خوشبختیست)..و هم اینکه عجیب نسبت به آن فیلم کنجکاوم کردی.

Editor
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 0:18

قابل توجه خاطره جان

اين جمله مشهور و محبوبي كه از «كازابلانكا» آوردي، ترجمه درست و درمونش ميشه:« به سلامتي يه نگاه به تو» يا يه همچه جمله اي! حيف ام اومد اين جمله به اين خوشگلي و خاطره انگيزي، بد ترجمه شده باشه. يه نگاه بندازين...حيف نيست؟!

Reza
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 0:34

مثال های خوبی زدی ( البته اونهائیش رو که دیده ام ) . یه صحنه مرگ هست توی فیلم « زندگی دوگانه ورونیک » ساخته کیشلوفسکی ( البته فقط برام قشنگیش مهمه و ربطی به مثال هایی که زدی نداره ) توی اون کنسرت حین اجرای برنامه و از نمای دید خود ورونیکا ؛ این برای من قشنگ ترین صحنه مردنه .....

خبر تمرین بیضایی برای نمایش «افرا »بهترین خبری بود که توی این چند روزه شنیدم . نه فقط صرف اجرا شدنش چون از قبل حرف اجرای یه نمایش بود . و گفته شده بود « سهراب کشی » اجرا میشه ولی اجرای افرا از یک جهت دیگه برام مهمه . بیضایی تا قبل از این نمایشنامه ها و فیلمنامه های چاپ شده اش رو کاملا کنار میذاشت و اجرا یا ساختنشون رو منتفی اعلام میکرد . اینجوری میشه امیدوار بود که بیضایی سراغ فیلمنامه های چاپ شده اش ( مثلا « اتفاق خودش نمی افتد » ) هم بره .

حمید دست قیچی
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 10:5

پرت شدم تو پیروخله . اونجایی که ژان پل بلموندو دور صورتش دینامیت میکشه و کبریت.... .

جمله ی روز :

ژان لويي ترينيتان : نبايد منتظر باشيد تا مرگ يواشکي سراغتان بيايد . بايد خودتان در باره ي مرگتان تصميم بگيريد .

حمید دست قیچی
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 10:9

راستی این را یادم رفت بگویم . در جوانی بدون جوانی کاپولا ، کیهان کلهر کمانچه می نوازد . ( به دعوت آهنگساز آرژانتینی فیلم )

مصطفي انصافي
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 10:42

1. تبريك به اميد جعفري. اميدوارم موفق باشي پسر!

2. سيد- بهش گفتم: رضا!... اسمش رضا بود... نوكرتم... باوفا... پنج سال حبس... واسه يه مرافعه؟... گفت: نه قاطي هم داره... گفتم قاطيش چيه؟... گفت:يه قتل جزئي...

اولا در مورد نظرسنجيت ممنون... فقط ملويلش رو بيشتر كنيد! ثانيا رضا جون تو نظرت رو گفتي. نظرت محترم اما قشنگ ترين جمله اي كه مي تونستي براي اثبات بد بودن ديالوگ هاي فيلم هاي كيميايي بياري همين بود؟ مقايسه كردم. خسته نباشي پسر!

3.

امید جعفری
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 11:9

به نظر شما آلفردو در فیلم سینما پارادیزو کار درستی کرد که توتو را از عشقش انداخت و اونو فرستاد پی دنیای فیلم و فیلمسازی؟خواهش میکنم به این سووال جواب بدین.چون دغدغه ذهنی بزرگی شده برام...

حمید قدرتی
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 11:20

فکر کنم که باز به بیراهه می رویم اما من هم یک مرگ خوب سراغ دارم . صحنه ( با اجازه از مصطفی ) مرگ وودی آلن در عشق و مرگ . خیلی صحنه خوبیه . اونجا که فرشته مرگ سرکارش میذاره .

پدرم را بخاطر دارم وقتی از کار به خانه برمی گشت و به اندازه کافی برای شکم ما هشت بچه پول بدست نیادورده بود. سکوت می کرد، چون غذایی نبود. هر کسی نمی تواند این موضوع را درک کند، بخصوص آنهایی که گرسنه نمانده اند. خواهرم کمتر غذا می خورد و باقی آن را برای من نگه می داشت. در چنین شرایطی احساس همدردی، عشق و مراقبت در وجودت رشد می کند و این چنین است که داستانهای دوران کودکی من هیچگاه از بین نمی روند. مادرم خودش را به دل درد می زد برای اینکه غذا را برای بچه هایش نگه دارد. او همیشه چشمش به دیگ غذا بود تا مطمئن شود غذا به اندازه کافی برای همه مانده باشد. برادرم، یک مثال از فقر است... بله مادرت به تو دروغ می گوید که به تو غذا بدهد. ممکن است خیلی ها بگویند که این یک کتاب داستان است اما برادر من یک زندگی حقیقی است و من به تو حقیقت را می گویم.

دیگه مارادونا

وبلاگ up شده naghde.mihanblog.com

محمود ناظری
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 14:12

خوش به حالتون

گریه باشه مال من

خنده باشه مالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حالتون

دل مرده مال من

زنده باشه مالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حالتون

غم و غصه روح خسته

مال من

قایق به گل نشسته

زورق پهلو شکسته

مال من

ذهن از درون گسسته مال من

شوروشادی دسته دسته

مالتون

خیال راحت و اوقات خجسته

مالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حالتون

هرچی سنگه پای لنگه مال من

هرچی سهم دل تنگه مال من

هرچی باتون هماهنگه مالتون

جز سیاهی هرچی رنگه مالتون

هرچی جنگه مال من

صلح وآشتی مالتون

هرچی آدم زرنگه مال من

هرکی با آدم یه رنگه مالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حالتون

آرزوها مال من

خواب و رویا مال من

فردا دوره ؟باشه فردا مال من

ناکجاها مال من

آخر خط لب دریا مال من

افتادن تو چنگ موجا مال من

سر سطرا مالتون

راه پیدا مالتون

همهء رسیدنا پیشکشتون

همین حالا مالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حالتون

مال من محالتون

هرچی ممکن مالتون

جوابا مال شما

مال من سوالتون

شما بی قید و رها

گردن من هرچی هست وبالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حالتون ..

نمیگم منو بگیرین

زیر پرّ و بالتون

منکه چشمی ندارم

به مال و منالتون

مال من مال شما

مال شماهام مالتون

حتّی میخواین میمیرم

نبینم زوالتون

اگه اینجوری میشه

کمی خوش به حالتون!

اما خب میونتون

اون وسطا

یه جائی کنج دلا

اون گوشه ها

لای برگ و پوشه ها

اون ته ته ها

اون دوردورا :

جای کسی تنگ نمیشه

با یه کم بودن ما

این همه جا مالتون

همه دنیا مالتون

یه قلم برای من

که باهاش هرچی نوشتم -

بازم اونا مالتون

شاید اینجوری بشه

کمی خوش به حال من

خیلی خوش به حالتون

david
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 17:22

مساله این چیز ها نیست.مساله توانستن است.مثل مردی که در فیلم ستاره ساز پسری معلول داشت.در مقابل دوربین گفت خندیدن را در زندگی بلد نیست.یا کیمیایی که قطعا چیزی جز این های که می سازد را بلد نیست.یا انتونیونی هرگز نمی توانسته پرداختی متنوع داشته باشد.مثل این است که از مهران مدیری بخواهیم نو ار بسازد.

babak
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 19:47

آقا تو اين فيلم جواني بدون جواني كيها كلهر هم ساز مي زنه.... كي فكرشو مي كرد و فيلم كارگردان پدر خوانده ها يه روز يه ايزاني ساز بزنه.... الان كلهر حكم نينو روتا داره....حالا روتاي روتا هم كه نه.... ولي خوب همينم خيلي خوبه

رضا
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 20:22

1- مصطفی ( از نوع با انصاف ) من مخلصتم . اصلا شاید اشتباه از من بود که سر چنین بحث رو که یک سرش جهنم و یک سرش بهشته باز کردم . من در دو حالت سعی می کنم با رفیقم بحث نکنم : یکی اگر مذهبی متعصبی باشه و یا اگه کیمیایی دوست باشه . چون در هر دوحالت همین طور شر شر آب میان آن همه شکری که بین روابط آدم است ریخته می شود و به همین راحتی رفاقت و رابطه می شود شکر آب ! آن دیالوگ هم فقط به دلیل شرایط مشابه دو پدر در دو فیلم بود ، به هر حال باز هم پوزش می طلبم و برای اینکه برادریم را ثابت کنم می خواهم یک دوره کیمیایی شناسی ( بازخوانی متون ) بگذرانم .

2- تبلیغ های سریال تازه ی حاتمی کیا ، حلقه ی سبز ، چند شبی است که پخش می شود . خیلی دوست دارم کار خوبی در بیاید ( از تبلیغ هایش هم چنین بر می آید ) چون اولا باعث می شه یک سریال خوب بعد از هزاران سال ببینم ( فکر کنم سریال خوب قبلی هزاران چشم کیانوش عیاری بود ) و هم یکی از کارگردان های محبوبم که از آخرین فیلمش ، به نام پدر، اصلا خوشم نیامد دوباره به روزهای اوجش برگردد ، به آژانس ، به ارتفاع پست و از همه مهمتر ...... به روبان قرمز !

راستی گریم حمید فرخ نژاد را دیده اید ؟ به قول استاد کیمیایی : خوفناک است ! ( مصطفی خان این هم دوباره اثبات برادری )

3- این جناب پوراحمد انسان عجیبی است . صداقتی دارد که تقریبا هیچکس ندارد . خیلی با حرف زدنش حال می کنم ، آنقدرروان و راحت احساساتش را بیان می کند که همه لذت می برند . یک نمونه ی دیگر از چنین آدم هایی داریم که از بس اسمش را آوردم خجالت می کشم ولی باز هم می گویم : رضا قاسمی !( مصاحیه ها و روزنوشت های سایتش را بخوانید تا خودتان ببینید ! )

راستی هر چه فکر کردم دلیل پرسش در مورد سایت را از بعضی ها نفهمیدم که هیچ دلیل آن حرف های سرکار خانوم باران کوثری را هم نفهمیدم . جالب است که امیرقادری و نیما حسنی نسب نقد نمی کنند ، لج می کنند . دلیل چنین گفته ای هم این باشد که عکسی از خانوم برنده ی جایزه در سایت نبوده !

تا آن جا که ذهنم یاری می کند عکس خیلی ها نبود و عکس خیلی ها بی دلیل بود . اما اگر به گوشه ی عکس ها آن خانوم بازیگر نگاه می کرد می دید وقتی عکاس سایت عکسی از ایشان نگرفته چه طور امیر خان و نیما می توانستند عکس در سایت بگذارند ؟

جالب است نقدی که نیمای عزیز بر خون بازی نوشت جزو بهترین نقد هایی بود که در این ماه ها در مجله ی فیلم خواندم ! هر چقدر من این آقای جهانگیر کوثری را دوست دارم این دخترشان را ...........

4- باز هم مخلص مصطفی انصافی ! راستی دلیل اینکه ملویل هم در بین چهارگزینه نبود ، این بود که نظر سنجی بهم می خورد و همه به او رای می دادند !

5- همه می گویند دوست نداشتند بحث در مورد آن چه گونه با مرگ مقابله کردن و این ها تمام شود و...... خب اگر همه موافقید چرا ادامه اش نمی دهید ؟ امیر خان هم با دوباره شروع کردن این بحث در این کامنت موافقت خودش را نشان داد ....... سیاوش هم فکر کنم در این مورد حرف زیاد دارد ( همین طور بهم الهام شده ! )

یا حق

جواد رهبر
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 23:29

“Suicide is Painless”

سلام خدمت همگی

خب اولین چیزی که از مرگ توی سینما به ذهنم می رسه همین چیزیه که می خواهم ازش حرف بزنم. البته چون کمی برای به وجد آوردن شخص دیگری بی مناسبت بود، آن وقت چیزی ازش نگفتم اما با نمونه هایی که امیرخان ذکر کرده مثل اینکه الان دیگه حسابی وقتشه.

کارلیتو توقع زیادی نداشت. می خواست خودشو از کار خلاف بازنشسته بکنه و بره یه زندگی آروم راه بندازه. ولی...

یکی از معدود دفعات عمرم بود که با علم به اینکه شخصیت فیلم در آخر تیر می خورد و می میرد، تا لحظه آخر امیدوار بودم بنی بلانکوی اهل برانکس سر نرسه و کار کارلیتو رو نسازه. کارلیتو که تیر می خوره...

کارلیتو (آل پاچینو): شرمنده ام رفقا، تموم بخیه های دنیا هم دیگه نمی تونه منو بهم بدوزه. دراز بکش... دراز بکش... به حتم می ذارنم توی محراب کلیسای فرناندز نبش خیابون هان و خیابون نهم. همیشه یه حسی بهم می گفت بلاخره گذرم به اونجا می افته اما گمون می کردم حلوای خیلی ها رو بخورم و بعدش نوبت من بشه... آخرین بازمانده موهیکان ها... شایدم آخریش نباشم. گیل مادر خوبی خواهد شد... واسه یه کارلیتو بریگانتی به روز و جدید... امیدوارم پولارو برداره و فرار کنه. توی این شهر واسه آدمای دریا دلی مثه اون جایی نیست... شرمنده ام عزیزم، من تمام تلاشمو کردم، صادقانه... نمی تونم توی این سفر همرات بیام. کرخت شده ام. حالا دیگه لرزم گرفته، آخرین درخواست نوشیدنی، بارها دارن تعطیل می کنن... خورشید طلوع کرده، واسه صبحونه کجا بریم؟ نمی خوام جای خیلی دوری بریم. شب سختی رو گذروندم، خسته ام عزیزم...خسته ام...

شاهکار برایان دی پالما، Carlito’s Way، حالا در آستانه 15 سالگی است. مرگ کارلیتو همیشه برام یه جور مواجه شدن بی غل و غش با تجربه ای است که به قول ویرجینیا وولف "هیچ گاه نخواهیم توانست تجربه اش را توصیف کنیم." آل راست و پوست کنده حرف می زنه و از طریق نریشن همین عالی که ترجمشو دیدید، غزل خداحافظی رو درست و حسابی می خونه. می دونید چیه خوب کلکش کنده می شه. تر و تمیز.

اما یکی از نکته های ترجمه ترانه ای که قبلا گذاشته بودم به همین مرگ سرخوش مربوط می شد اما اون زمان حرفی ازش نزده بودم. (راستی "مرگ سرخوش" آلبر کامو رو داشتید یا نه؟) ژرژ در فیلم "روز هشتم" یه بسته شکلات می خره می ره بالای ساختمان محل کار هری. می شینه و با لذتی وصف ناپذیر دانه دانه شکلات ها رو می خوره (آخه به شکلات حساسیت داره و نباید بخوره) اما امان از اولین شکلات. همین که آن را در دهانش می گذارد ترانه آغاز می شود و تمامی شخصیت های فیلم به مرور ترانه را لیپ سینک می کنند: "مامان، زیباترین موجود عالم" با صدای لوئیس ماریانو. کلام اول را ژرژ را هم می گوید... مرگ ژرژ و آمیزش او با سبز طبیعت همیشه دلنواز است. (سبز آرامش بخش پوستر فیلم را دیده اید؟) خیلی معصومانه و صاف و ساده می میرد. یه جور عارفانه ای: "نشان مرد مومن با تو گویم/ چو مرگ آید لبخند بر لب اوست (اقبال لاهوری)" آره همینه! هر کسی با راه و روش خودش مومن می شه و همین که به ایمان مدنظرش دست یافت دیگه مرگ آن مفهوم همیشگی اش را از دست می ده و می شه عین شکلات... یک سکانس داره این فیلم که ژرژ با ترانه ای از فیل کالینز در میان میدان می رقصه ها! عجب سکانسیه. مرگ کمی پیش از مرگش. مرگ شیرین اعضای گروه خشن را که مطمئنم فراموش نکرده اید و نمی کنید. یه مرگ دیگه هم که حسابی می تکونه آدمو مرگ رتسو ریزو (داستین هافمن) توی سکانس پایانی "کابوی نیمه شب" است... حیرت جو باک (جان وویت) از مرگ شیرین رتسو هنوز هم شگفت زده ام می کند. چقدر مرگ های آرامش بخش هست توی تک تک فیلم هایی که دیدیم... توی فیلم های برگمان (که سوفیا خانم بهشون اشاره کرده) توی فیلم "زندگی دیوید گیل" و... از "بازگشت" هم بعدا باید صحبت کنیم... لد زپلین و انتخاب موند... اما با اینکه تارکوفسکی و کیشلوفسکی و تروفو رو خیلی خیلی دوست دارم اما می گم آلتمن. تروفو بازها "ژول و ژیم" رو که دیدن حتما. یه خودکشی داره که به قول ساند تراک فوق العاده M.A.S.H. حسابی بی درد است. چقدر فیلم ها جا می مونه هر سری... تا بعد. مخلص همه!

www.barrylyndon.blogfa.com

جواد رهبر
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 23:34

"Standing in the Doorway"

این اسم یه عاشقانه از باب دیلن است اما اسم رو که می بینم همیشه یاده ایستادن جان وین توی آستانه در تو نماهای پایانی "جویندگان" استاد می افتم. باید دوباره این فیلم رو ببینم. دلم بدجوری هواشو کرده!

راستی عکس دیلن آخرش بود. مرسی امیرجان. چه روزهایی بود اون وقتها... سام پکین پای بی همتا کارگردانی می کرد و ساندتراکش رو هم باب دیلن می خوند...

تریلر فیلم جدید فرانسیس فورد کاپولا رو هم دیدم. وای خدا! راستی اینجا کسی هوادار Bobby The boots نیست؟

حنانه سلطانی
سه‌شنبه 17 مهر 1386 - 23:52

آقا رضا به همان قول معروف کامنت شما و کاوه و سحر من را روشن کرد. کاوه عزیز معلوم است که قدر تعریف آقا بزرگم را می دانم. گفتم آقا بزرگ چون سابقه ارادت من نسبت به کیومرث خان به خیلی قبل تر از اینکه بزرگان سینما را بشناسم بر می گردد.وقتی یک بچه هشت، نه ساله بودم. راستی نره خر را بی بی توی شب یلدا هم می گوید.در جواب حامد که:" آره من بچه شمام ولی دیگه بچه نیستم." می گوید:" نه بزرگ شدِی دیگه. نره خر شدِی...". توی آن کامنت هم منظورم دو نفر دیگر بود که حالشان خوب نیست. حالا زود است.وقتی توی انزلی سوسک شدید حالت را می پرسم!

آقا رضا علت اینکه فکر کردم کیشلوفسکی را انتخاب می کنی این بود که آدرس ات را با آن یکی رضا اشتباه گرفتم! اوایل که جفتتان یک جور اسم رضا را می نوشتید فکر کنم آن یکی رضا بود که از کیشلوفسکی تعریف کرد.

و یک خسته نباشید به حامد اصغری چون می دانم ترجمه کردن چه اعصاب آهنینی می خواهد.

ساسان.ا.ك
چهارشنبه 18 مهر 1386 - 1:46

سينماي ما يا كايه دو سينما

زماني كه نوجواني كوچك بودم ، آرزوهايم بزرگ بود. خيلي بزرگ. آنقدر بزرگ كه وقتي به آنها فكر مي كردم احساس بزرگي مي كردم. مثلا 12 ساله بودم كه عاشق فوتبال بودم و ميخواستم فوتباليست معروفي شوم. شنيده بودم كه پله در 17 سالگي همراه تيم برزيل قهرمان جهان شده بود. با خودم حساب مي كردم اگه در 13 سالگي عضو يك تيمي شوم و بتوانم پيشرفت كنم و در 16 سالگي به سطح اول فوتبال كشور هم راه پيدا كنم باز هم نمي توانم تيم ملي كشورم را در جام جهاني همراهي كنم چون 16 سال سن كمي است. خودم را راضي مي كردم كه 4 سال بعد كه شدم 20 ساله مي توانم اين كارو انجام دهم و آنقدردر جام جهاني خوب بازي مي كنم تا بتوانم تيم كشورم را قهرمان جهان كنم.

اين رويا آغاز خيلي خوبي داشت . من در 13 سالگي عضو يكي از بهترين تيمهاي شهرستان شدم. با تيم بزرگسالان تمرين مي كردم ولي در هيچ مسابقه اي بازي نكردم. تا اينكه يك سال بعد يعني در 14 سالگي براي اولين بار براي تيم بزرگسالان به ميدان رفتم ودر مدت 5 دقيقه حضورم در ميدان يك گل هم زدم. خوشحال بودم از اينكه در مسير رسيدن به روياهايم گام برداشتم. احساس مي كردم خدا مرا انتخاب كرده تا ناجي تيم ملي كشورم باشم.

يك سال بعد به همراه تيم نوجوانان قهرمان شهرستان شدم. مربي ما جواني بود كه ما او را آقا مرتضي صدا مي كرديم علاقه شديدي به اين بشر داشتم فوتبالش را مي پسنديدم. او هميشه شماره 7 را به تن مي كرد. منم به اين شماره علاقمند بودم. يه روز به او گفتم مي دوني آقا مرتضي اگه يه روز يك فوتباليست بزرگي شدم شماره 1+6 را به تن مي كنم و وقتي كه ازم پرسيدن چرا شماره 7 رو به تن نمي كني خواهم گفت شماره 7 يكي بيشتر نبود و او تو بودي !( به تقليد از يوردي كرايف و زامورانو ) .

يك سال بعد از فوتبال كناره گرفتم. حوصله گفتن دلايلش را ندارم فقط همينو بگم كه احساس كردم اوني نيستم و نمي تونم باشم كه مي خواستم و اين مرا آزار مي داد.

از اين دست آرزوها زياد داشتم. در واقع من زندگي را با غرق شدن در روياها مي گذراندم . و هنوز هم. امروز كه به روياهاي گذشته ام فكر مي كنم ...

اينها را گفتم براي اينكه بگم اين آدم رويايي امروز رويايي دارد كه در اين رويا شما دوستان نقش داريد. رويا را خواهم گفت ولي پيش ازگفتن آن بايد بگم مي خواهم كمكم كنيد كه 10 سال بعد در چنين شبي به روياي امروز خودم نگاهي را نداشته باشم كه امروز به روياي 10 سال پيش داشتم.

شنيده ام در دهه 50 چند نفر در فرانسه مجله اي سينمايي تشكيل دادند و نظرات خودشان را در مورد سينما بيان مي كردند. نظراتي كه در آن زمان بيش از هر چيز بوي تازگي مي داد. آنها اين كار را ادامه دادند تا بدانجا كه خودشان دوربين بدست شدند و سينمايي جديد را بنيان نهادند كه بعدها آن را سينماي نو آر ناميدند. كساني مثل فرانسوا تروفو و ژان لوك گدار.

خيلي سعي كردم كه روياي امروزم كه ارتباط دارد با اين مطلب و كافه اي كه در آن هستيم را بگويم ولي هر چه فكر مي كنم مي بينم جملات نمي توانند عمق روياي مرا توصيف كنند . پس با خودم گفتم بهتر است هيچ نگويم و پيدا كردن آن رويا را كه خيلي هم سخت نيست به شما واگذار كنم.

به اميد آن روز...

مریم.م
چهارشنبه 18 مهر 1386 - 6:15

سلام

اميدوارم حال همه خوب باشه

قسمت دوم نوشته ي اقاي انصافي خيلي با حال :

اين قضيه ي مرگ كه تو همه ي فيلم هاي استاد بوده... از قيصر و لبخند بي نظيرش تو واگن... از هجوم عاشقانه و نه عاقلانه ي سيد به داخل اتاق و بعد تيراندازي قدرت براي مقابله با ماموران پليس! ( شايد سيد و قدرت هم تو دلشون تصميم گرفته بودند كه برن استراليا! )... مبارزه ي داش آكل و كاكارستم... و حتي سكانس آخر حكم... همه ي شخصيت هاي كيميايي دوست دارن يه جوري درست و حسابي كلكشون كنده بشه... و ما هم... اگه خدا بخواد...

و اما اقا رضا قبول دارم بايد بگذاريم هرکس ديد خود را داشته باشد. و من هم با نظر شما در مورد اقای کیمیایی مخالفم نمي خوام دفاع کورکورانه کنم ولي من همون ديالوگ هاي مفهوم دار اقاي کيميايي رو دوست دارم جوري که وقتي ديالوگو ميشنوي مفهومشو درک کني ولي توي خانه اي روي آب پدر با پسرش رو حرف ميزنه که نميگم دوست ندارم ولي اقاي کيميايي يه چيز ي که داره ،همون شعاراش که پيامشو ميرسونه

درسته که هر دو پدر پسراشون معتادن ولي ديالوگ ها و نوع گفتن فرق داره قبول ندارين؟

خب البته اين نظر من بود و نظر شمام قابل احترام

و شعر سهراب سپهري

و نترسيم از مرگ،مرگ پايان کبوتر نيست

مرگ وارونه ي يک زنجره نيست ،مرگ در ذهن اقاقي جاريست

مرگ در اب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن ميگويد

مرگ با خوشه ي انگور ميايد به دهان،مرگ در حنجره ي سرخ گلو مي خواند

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است،مرگ گاهي ريحان مي چيند و گاهي ودکا مينوشد

گاه در سايه نشسته است و

به ما مي نگرد

و همه مي دانيم ريه هاي لذت پر اکسيژن مرگ است

و تبریک به خاطر دو ساله شدن سینمای ما

مهدی پورامین
چهارشنبه 18 مهر 1386 - 8:9

اینبار غیبت کوتاه مدتم،به جهت کار و مشغله شخصی نبود.مطلب مهمی را می خواستم با دوستان و امیر خان در میان بگذارم که به دو جهت با تاخیر بیان می کنم.اول آنکه نمی خواستم این گفته ام در جهت توجیه یا رفع رجوع کامنت نمکی! آخرم باشد.دوم آنکه منتظر بودم جو ملتهب و چالش برانگیز دو روزنوشت قبلی فروکش کند تا متهم به جوسازی و فرافکنی نشوم.

یک نکته ضروری : آن خاطره نمکی را نقل کردم چون فکر نمی کردم ندا به این زودی ها آن کامنت ها را بخواند.قصد داشتم بعد از مدتی که حوصله خواندن این مطالب را پیدا کرد،کمی (وفقط کمی!) حس و حالش را عوض کنم.ولو با لبخندی تلخ... . اما اگر به هر دلیل باعث منحرف شدن بحث و تکدر خاطر امیر یا ندا شده ام معذرت می خواهم. --- این را گفتم تا حساب کامنت من را از مطلبی که در ادامه میگویم،جدا کنید.

اصل سخن : امیر خان قادری عزیز،اینکه هیچ یک از دوستان در روزنوشت قبلی منظور کامل تو را متوجه نشدند(نکته اش را نگرفتند!) درست... همه قبول داریم! اما اتفاق خیلی مهم تری از آن افتاد که شما نکته اش را نگرفتی! همدلی و حس رفاقت نابی که توی حرف و نوشته تک تک بچه ها احساس میشد. در حالیکه بسیاری از آنها حتی ندا را از نزدیک ندیده بودند! و برخی از دوستان جدید حتی از کامنت های قبلی او خبر نداشتند؛ اما ابراز همدردی و همیاری خالصانه شان را، هریک به زبان خود و با راهکاری متفاوت بیان کردند.

برخی خالصانه با آیات قرآنی در جهت تسلی خاطر دوستشان بودند.(اتفاقی که در عالم واقعی متهم به ریا میشود!)— برخی دوستان با نوشتن شعر و قطعات ادبی قصد تحریک روحیه شاعرانه ندا را داشتند.(طولانی بودن برخی نوشته ها گواه زحمتی است که برای تایپ مطلب کشیدند!) و از همه والاتر بعضی دوستان با ذکر شخصی ترین خاطراتشان ،تمام دوستان نادیده را محرم خود به حساب آوردند....

چگونه دلت می آید به این همه تلاش صادقانه بگویی : "تلاش مذبوحانه"...؟! اینکه از میان کل بچه های این کافه حتی یک نفر هم به طور کامل متوجه منظور تو نشد،پس همه "ول معطلند"..؟! --- گناه این "سوتفاهم" بر گردن ما است؟!

امیر عزیزم... بعد از پی نوشتی که چند وقت پیش برای "امیر رضا نوری پرتو" نوشتی و همه ما از آن جا خوردیم! باورکن اینبار پی نوشت آخرت حسابی توی ذوق همه مان زد..! برخی دوستان نجیـــبانه از کنارش گذشتند... بعضی اشاره ای کوچک به تلخی مطلب داشتند.... اما اگر من جسارت میکنم و این گلایه را دوستانه مطرح می کنم به جهت علاقه ویژه ام به توی بزرگوار و صمیمیت همه جانبه ایست که دوست دارم همیشه در این کافه پایدار بماند.و میدانم که به حسن نیت من واقف هستی.(هستی؟!)

میدانم که عادت به پاسخگویی به اینگونه شبهات را نداری،اما باورکن اینبار دیگر بحث گله گذاری از سانسور و... نیست.تو سوتفاهمت را با ما در میان گذاشتی و من هم.(جسارت کردم؟!) اگر جواب این شبهه و درد دل دوستانه را بدهی،نه تنها سر من منت گذاشته ای، بلکه نشانگر احترام و دوستی دو طرفه ایست که بین شما و تمام رفقای این کافه برقرار است.

ما نگوییم که بــد و میـل به ناحــق نکنیم -------------------- جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است ---------------- کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

حافــظ از خصــم خــطا گفت،نگیریم بر او ------------------ ور بحــق گفت جدل با سخن حق نکنیم

مهدی پورامین

امیر جلالی
چهارشنبه 18 مهر 1386 - 10:49

امیرخان و ندا خانم عزیز! منو ببخشید که حالا و بعد از اینهمه وقت اومدم دارم مثلا اظهار نظر می کنم،ولی می خوام بگم اصلا برای چی دنبال تسلی یافتن می گردید؟ تسلی پیدا کنید که چی بشه؟مگه اینطوری بده که آدم همیشه بغض تو گلوش باشه و بی بهانه و با بهانه اشک بریزه؟ اصلا مگه چه عیبی داره چشمای آدم همیشه خیس باشن؟دور و برمون دو دسته آدم بیشتر پیدا نمی شن : آدمای خوش و خرم و امیدوار که همیشه لپاشون گل انداخته و اصلا نمی دونن لاغری و شب بیداری و گرسنگی و ناامیدی چی چی هست و آدمایی مثل من که دنبال بهونه می گردن تا سرشونو رو شونه یه رفیقی،همراهی،برادری،کسی بذارن و سالها عمر رفتشونو زار بزنن.

دوستای گلم ! چرا فکر می کنید تواین دنیا چیزی هست که آدم بخاطرش بخواد از مرگ فرار کنه؟فوری نگید نا امیدی و پوچ گرایی و از این صحبتا ، یه ذره فکر کنید ، آخر "داش آکل" مسعود خان و اون نقل قول از صادق هدایت(که نه تنها مریدش نیستم بلکه ازش متنفرم) رو که یادتون هست؟ اگه از اون دسته اولید که هیچی ولی اگه مثل خودمونید چقدر ازاین غمهایی که آدم به هیچکس نمی تونه بگه تو زندگی تون بوده و هست؟

ندا خانم عزیز! اون دستای رنجور و پینه بسته و در طناب پیچیده شده چقدر غم و رنج و سختی کشیده بودن؟ من بهتون قول میدم الان مادرتون(مادرمون) هرجا که باشه از اینجا راحت تره.به جان خودم الان اشک توی چشمام حلقه زده ولی اصلا دنبال تسلی نباشید چراکه ارزش آدما به اندازه رنجیه که می کشن و غمی که تو سینه دارن،نزدیک ترین لحظه به سحر تاریک ترین لحظه شبه و... و شما که محسن چاوشی گوش می دین حتما سیاوش قمیشی هم گوش دادین پس این آهنگشو به یاد مامان بذارید و بارها گوش بدین و ازته دل گریه کنید :

خوابیدی بدون لالایی و قصه ، بگیر آسوده بخواب بی دردوغصه ، دیگه کابوس زمستون نمی بینی ، توی خواب گلای حسرت نمی چینی ، دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه ، دیگه بیدار نمی شی با نگرونی ، یا با تردید که بری یا که بمونی ، رفتی و آدمکارو جا گذاشتی ، قانون جنگلو زیر پا گذاشتی ، اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ، تو تو جنگل نمی تونستی بمونی ، دلتو بردی با خود به جای دیگه ، اونجا که خدا برات لالایی می گه ، می دونم می بینمت یه روز دوباره ، توی دنیایی که آدمک نداره....

محمد حسین آجورلو
چهارشنبه 18 مهر 1386 - 14:0

سلام

فقط محض اینکه فکر نکنید من اینجا نیستم. حس کامنت گذاشتن نیست ولی مرتب میام سر میزنم ( حالا نه که بود و نبودت هم خیلی مهمه )

راستی رضا رای من تارکوفسکی است یا الله 206 منو بده

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 18 مهر 1386 - 14:36

با سلام خدمت امیر خان گل و همه ی دوستان خوبم.

1- مثل اینکه بحث مرگ هنوز داغ داغه! اشاره های سینمایی امیر جالب بود اما فکر می کنم حرف بچه ها هم درست باشه. امیر جان هر کسی نسبت به هر پدیده ای یه نظری داره. به هر حال بچه ها هم نظر خودشون رو گفتند. فکر می کنم همه منظورت رو فهمیده بودند. لازم نیست حرص بخوری که چرا نتونستی ما رو شیرفهم کنی! ((-: اما خداییش با این اشاره هایی سینمایی ات به مرگ خیلی حال کردم. به خصوص با " پرواز بر فراز آشیانه فاخته " و بوچ کسیدی و ساندنس کید" . نظر من هم که در مورد مرگ همونیه که قبلا گفتم! نمی دونم یادتون هست یا نه ؟ من دوست دارم مرگم هم سینمایی باشه و در یکی از حالات زیر !

الف)اونقدر کتک بخورم که در کنار خیابان خون بالا بیارم و جان بسپارم و فریاد رسی هم نباشه( به سبک علی خوش دست در تنگنا و ابی در کندو و رضا در رضا موتوری)

ب)با ابتلا به سرطان خون آرام آرام بمیرم. مثلا 6 ماه وقت داشته باشم. اونوقت تمام کارهای مورد علاقه ام را - چه انجام داده باشم و چه نه - در مدت باقیمانده انجام می دهم و از همه حلالیت می طلبم. ( این سبک مرگ به شیوه فیلم های عاشقانه نظیر قصه عشق والتر هیل با بازی رایان اونیل و الی مک کروا است)

پ)اعدام بشم!!!!! بله ! اعدام بشم. درسته که استرس قبل از مرگش وحشتناک و غیر قابل تحمل است اما شب قبل از اعدام خیلی سینماییه . قبول ندارین ؟ ( مصداق این گزینه سوزان هیوارد در می خواهم زنده بمانم - شون پن در آخرین گام های یک محکوم به مرگ و فاطمه گودرزی در می خواهم زنده بمانم وطنی! )

نمی دونم در مورد من چی فکر می کنید . اما خب نظر من اینه دیگه. مرگ متعالی مرگی سینمایی است.

2- خیلی خوبه که بر و بچز کافه با یادداشتهای شان دارن به سایت حال می دهند! دیگه تقریبا هر روز یه نقد باید از بچه ها بخوانیم. این خیلی خوبه! نه؟

3- در این چند روزه " زیر پوست شب" (مرحوم فریدون گله) را بعد از سالیان سال دیدم که کلی حال داد. دیگه آخر سینمای خیابانیه! قاسم سیاه (مرتضی عقیلی) یکی از بهترین کاراکترهای تاریخ سینمای ایران است. نهایت بدشانسی و بدبختی در این شخصیت متبلور شده. دل آدم واسه ش کباب میشه. بیچاره نمی تونه حتی ساده ترین غریزه ی خودش رو تامین کنه. در عین حال فیلم نقبی به آدمهای حاشیه ای آن سالها زده. بدجور تلخه ولی گریبان بیننده را ول نمی کنه. کاش یه دونه از این جور فیلم ها الآن ساخته می شد! سه تا از فیلم های شاهکار(!!!!!!!!!) اکران شده در ماه رمضان را در سینما دیدم. جاتون خیلی خالی بود! کلی تفریح کردم!!!!

4- یادتون هست بهتون گفتم که خوبه آدم "کتاب عامه پسند" درمانی هم در لابلای مطالعاتش داشته باشه. از "تو از تاریکی می ترسی؟" (سیدنی شلدون) خیلی خوشم نیومد. با وجود اینکه مثل بقیه رمانهاش خیلی هالیوودی بود اما یه کم زده بود تو خط تخیلی و مسخره بازی. یه کتاب عامه پسند خارجی دیگه هم در این چند روز خواندم به اسم " جنیفر بانوی مرموز". مال باری وود بود. حال و هوا ماورایی اش برای نوشتن فیلمنامه ای اقتباسی بد نبود.

بعد از مطالعه این دو کتاب دوباره برگشتم سر کتاب های درست و درمون. "باغ تلو " نوشته ی مجید قیصری را که از نمایشگاه گرفته بودم خواندم. تعریفش را زیاد شنیده بودم. من که از سبک نوشتاری اش خیلی خوشم اومد. ساده و روان. داستان از زبان اول شخص روایت میشه و نوع برخورد شوخ طبعانه اش با حوادث ناگوار پیش آمده برای خانواده اش باعث ایجاد جاذبه در خواننده می شود. پیشنهاد من اینه که حتما بخوانیدش. یه جمله ی خیلی باحال هم توش بود که واسه تون نقل می کنم :

" ... از این که یکی تنهایی یکی دیگر را بهم بزند بدم می آید. فکر نکنم توی دنیا از این کار حال بهم زن تر کاری باشد. مخصوصا که بی هوا وارد اتاق یا هر کجایی که یکی نشسته بشوی..."

از امروز می خوام " ثریا در اغما " اسماعیل فصیح را بخوانم. تا به حال از او "لاله برافروخت" - " داستان جاوید" - "دل کور" را خوانده ام. از فصیح "شهباز و جغدان" و "شراب خام" را نیز دارم که هنوز نخوانده ام. من که از کاراش خیلی خوشم میاد. اگه نخوانیدن پیشنهاد می کنم امتحان کنید.

5- استقلال هم که پشت سر هم داره بد بیاره. قرمزها برین فعلا با دمتون گردو بشکنید! هر چند که در دربی ها اگه قرار نباشه که مساوی کنند (؟؟؟؟؟!!!!!!!!!) معمولا تیمی که شانس کمتری داره برنده است. فعلا که ما آبی ها به این قانون نانوشته امیدواریم.

6- دیالوگ این دفعه :

مال آپارتمان (بیلی وایلدر کبیر) هست. اونجا که رییس شلدریک (فرد مک کواری) سی سی باکستر (جک لمون) نازنین را می خواد خام کنه تا کلید آپارتمانش را در اختیارش بگذراد.

شلدریک : فکرت خوب کار می کنه باکستر... ماه آینده یه ....پست عالی این جا خالی می شه و همان طور که گفتم تو مناسب ترین آدمی هستی که می تونم پیدا کنم...

باد : من...؟

شلدریک : حالا کلید رو بذار میز (کاغذی جلوی او می گذارد) و نشونی تو بنویس...

باد کلید را روی میز می گذارد و از جیبش خودنویسی در می آورد و درش را باز می کند

باد : طبقه دوم - اسمم روی در نوشته نشده . فقط نوشته "دوم آ"...(متوجه م