دانلود

 فعلا داریم می‌رویم جلو تا ببینیم چی می‌شود... :: سينمای ما ::

   



فعلا داریم می‌رویم جلو تا ببینیم چی می‌شود...


نظرات

سوفیا
جمعه 7 تير 1387 - 6:15
25
موافقم مخالفم
 
سلام الان هنوز روزنوشت را کامل نخواندم. فقط آمدم یک چیزی بگویم و بروم. پریشب که بی‌خوابی بدقلقی گرفته بودم تا صبح نشسته بودم پای اینترنت و حدودای ساعت هشت بود فکر کنم, که توی سایت برخوردم به لینک این مطلب ستون شما در اعتماد. پاراگراف هشت, ماجرای آن مادر و پسری که توی فیلم «سرقت الماس» با هم می‌نشینند و به صدای موتور شورلت گوش می دهند. حقیقتا یک لحظه حالم خوب شد. نتوانستم نگویم.

امیر: به سلامتی و عشق و شور ویلیام گلدمن و پیتر ییتس...
مپ
جمعه 7 تير 1387 - 9:24
19
موافقم مخالفم
 

درباره نظرسنجی: نمی دونم شاید اگه به مرحله عمل برسه جا بزنیم ولی در این حالت مصون و همینجوری بدم نمی آید که دیوید کراننبرگ بزرگ در حالی که دارم توی یک سمینار سخنرانی می کنم ، به سبک خودش کله ام را با نیروی ذهنی منفجر کند( "اسکنرها")

محسن رزم گر
جمعه 7 تير 1387 - 11:9
1
موافقم مخالفم
 

به نظر من بهترين حالت مردن زماني است كه كه هنوز غم از دست دادن هيچكدام از كساني را كه دوست داري و يا حتي مي شناسي نچشيده باشي ( كه حالتيست تا اندازه اي غير ممكن ) ولي در هر حال كه بميري اين سخن ميكا والتاري در رمان " اتروسكان " كاربرد دارد : "در حاليكه آخرين سنگ زندگي ام را در مشتم مي فشردم دوباره با پايم زمين مدفنم را لگدكوب كردم . در همين لحظه باد شديدي بر فراز سرم به اهتزاز در آمد و ديگر شكي نداشتم و قاطعانه مي دانستم كه روزي با جسمي نو سر از قبر بر خواهم داشت . "

مازیار
جمعه 7 تير 1387 - 14:0
-17
موافقم مخالفم
 

این تیکه روز نوشت حرف نداشت(گاهی زدن مخ طرف از نجات یک شهر هم سخت تر است) داشتم فکر میکردم فردا جلوی لادن یا پرواز کنم یا اشعه ایی چیزی از خودم پس بدم تا من بشم پیتر اوهم بشود مری جین

مصطفی جوادی
جمعه 7 تير 1387 - 16:24
1
موافقم مخالفم
 

این "مب" من هستم. اشتباه شده دیگه. یه جورهایی هم شاید بعضی ها می فهمیدند که منم. ها؟

بابك
جمعه 7 تير 1387 - 18:15
18
موافقم مخالفم
 
يك شاعر در بيست سالگي مي ميرد، يك انقلابي يا يك ستاره ي راك در بيست و چهار سالگي.اما بعد از گذشتن از آن سن فكر مي كني توانسته اي از «منحني مرگ انسان»بگذري و از تونل بيرون بيايي. حالا در يك بزرگراه شش بانده مستقيم به سوي مقصد خود در سفر هستي. چه بخواهي چه نخواهي. موهايت را كوتاه مي كني. هر روز صبح صورتت را اصلاح مي كني.ديگر يك شاعر نيستي يا يك شاعر ستاره ي راك.در باجه هاي تلفن از مستي بيهوش نمي شوي يا صداي «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمي كني.در عوض از شركت دوستت بيمه عمر مي خري در بار هتل ها مي نوشي و صورت حساب هاي دندان پرشكي را براي خدمات درماني نگه مي داري.اين كارها در بيست و هشت سالگي طبيعي است. اما دقيقا آن وقت بود كه كشتار غير منتظره در زندگي نا شروع شد. از كتاب « كجا ممكن است پيدايش كنم» هاروكي موراكامي ترجمه بزرگمهر شرف الدين

امیر: چه متن خوبی...
Reza
جمعه 7 تير 1387 - 20:53
19
موافقم مخالفم
 
« مهم نیست که مرگ چه وقت و کجا به سراغ من می آید ، مهم این است که وقتی می آید من آنجا نباشم » این نوشته های کوتاهی که یکی دو هفته ست می نویسی رو خیلی دوست دارم ، سریع خونده میشن ولی بیشتر تو ذهم می مونن . کتاب ( سینمای کوئنتین تارانتینو ) رو گرفته ام و همینجور داشتم ورق می زدم که یه چیز باحالی دیدم ؛ از دیالوگهایی که تو فیلمنامه پالپ فیکشن هست ولی فیلمبرداری نشده در توضیح گندی که وینسنت زده : جولز : جیمی ، اگه توی یه ماشین بودی و می خواستی از فاصله نزدیک با یه تفنگ 9 میلیمتری به یه هندونه شلیک کنی ، می دونی چی میشد ؟ جیمی : نه ، چی ؟ جولز : همه جا هندونه ای میشد .

امیر: قیافه ساموئل ال جکسن رو موقع گفتن این حرف تصور کن...
Azadeh
جمعه 7 تير 1387 - 23:5
20
موافقم مخالفم
 

dar morede galo darde dorane bachegi ke neveshti aliy bod

va ama dar morede chegoneh mordan .man arezo mikonam

dar hengame margam dar Iran basham va dar otaghe khodam hamin.

فراخوان آدم برفی ها
شنبه 8 تير 1387 - 8:16
19
موافقم مخالفم
 

"نفس عمیق" بازان جهان به پا خیزید

سلام به بچه های این روزنوشت

ماهنامه آدم برفی ها قصد دارد به بهانه تازه ترین فیلم پرویز شهبازی پرونده ای برای فیلم نفس عمیق که فیلم محبوب بسیاری از جوانهای این سالهاست تدارک ببیند. می شود چند نوشته از چند منتقد نامدار گرفت و خلاص. ولی اینبار قضیه کمی فرق میکند. باید ببینیم جوانهای دل نویس و با ذوق، نظرشان در باره این فیلم چیست و دلیل محبوبیت یا اهمیت این فیلم چیست؟ اگر از دوستداران یا از مخالفان این فیلم هستید دلایل شیدایی یا نفرت یا هر نقد و تحلیلی بر نفس عمیق را برایمان بفرستید.همه نظرها در یک مجموعه منتشر می شوند که مصاحبه ای اختصاصی با پرویز شهبازی و یادداشتی از امیر قادری و چند نوشته سورپرایز دیگر کامل کننده و زینت بخش آن خواهد بود.

پس بنویسید و در این پرونده سهیم باشید. خطاب این فراخوان، بچه های این کافه و همه کسانی است که این کامنت را خواهند خواند. حتی شما دوست عزیز.بله بله ...خود شما.قدمتان روی چشم ماست.

رضا کاظمی

info@adambarfiha.com

م ن گ
شنبه 8 تير 1387 - 8:56
25
موافقم مخالفم
 

in my home town

where i was born ...

i left my heart there forlorn .

نی
شنبه 8 تير 1387 - 9:4
-1
موافقم مخالفم
 

دوست دارم زمان مرگ بدونم که دارم می میرم ...مثلا کریستوفر واکن تو شکارچی گوزن هر روز میدونه که چند بار قراره بمیره (اسم نقشش چی بود ؟)یا هیلاری سوآنک تو عزیز ملیون دلاری میخواد که بمیره

یا کورلئونه بزرگ قبل از این که بمیره میدونه این خود مرگه که داره براش پیش میاد ...نه مثل وینسنت وگا اون طور بی خبر

(همه مرگ ها تو پالپ فیکشن برای کسایی پیش میاد که قبل از اون حتی فکر نکردن شایدد بمیرن )....

مثل مادر علی حاتمی خوبه که برنج ظهر بعد از رفتنش رو هم پیمونه می کنه بعد می میره

اما من اگر قرار باشه میون این همه انتخاب کنم میگم دوست دارم مثل عباس بمیرم . تو خلوت و خنکای یه هواپیمای اوج گرفته میون ابرها و آرامش این که دیگه همه چی تموم شد ؛سر رو شونه رفیق وسطهای شنیدن یه جوک بی خنده .خیلی آروم خیلی بی صدا .(آژانس شیشه ای)

کریستوفر واکن تو شکارچی گوزن مدتی بود که هر روز میدونست می خواد بمیره

مانا((مهتاب)
شنبه 8 تير 1387 - 9:51
44
موافقم مخالفم
 
1.(....دوباره آن شب چشمم به عکس میلر افتاد که در قاب عکس ،بالای تخت قرار داشت.این را خود مریلین آنجا گذاشته بود.کنار آن کوهی از نامه دیده می شد،نامه هایی که آرت می فرستاد.) می دانیم که به الیا کازان لقب یهودای سینما دادند به خاطر شهادت علیه دوست خود آرتور میلر در دادگاه مخوف سناتور مک کارتی.....پریشب داشتم فصل آشنایی کازان و مرلین رو می خوندم(که به واسطه ی تصویرسازی فوق العاده ی کازان بسیار خواندنی و جذاب شده.)وراستش وقتی چشمم افتاد به این جمله چند لحظه کتاب رو بستم و فکر کردم.به این تصویر.کازان تو تختخواب آرتور میلر دراز کشیده شاید سیگاری هم گوشه لبش بوده،داره به عکس آرت نگاه می کنه ،آرتور میلری که به نظر من زیباترین تراژدی ها و تک افتاده ترین ومهجورترین آدم ها را در نمایش نامه هایش(همه ی پسران من،مرگ فروشنده و...)خلق کرده.....همین.2فیلم:تبعید (زویاگنیتسف)یک شاهکار تمام عیاره و من نمی دونم چطوری باید احساسم درباره ی فیلم رو بیان کنم.مدتها بعد ازدیدن بازگشت(اولین کار زویاگنیتسف که از تماشای اون هم بی نهایت لذت بردم)تماشای تبعید ثابت می کنه که خالقش چه فیلمساز درجه یکیه.من راستش خیلی فیلم سازان روس رو دوست ندارم(شرمنده ولی موقع تماشای مادر و پسر سوخوروف خوابم گرفت،در باره ی تارکوفسکی هم بستگی داره رو مود باشم یانه گاهی از تماشای آندری روبلف لذت می برم و گاهی موقع تماشای استاکر پشت هم خمیازه می کشم....اما زویاگنیتسف در این میان چیز دیگری است.همه چی در فیلم هایش در غایت خودند.هم فیلم نامه ی عالی با ریتم مناسب،هم تصویرهای مجردی که هم به خودی خود زیبایند و تاثیرگذار و هم با کلیت فیلم هماهنگند.موسیقی فیلم هم که انتخابی دیگر از آثارآرو پارته و بی نظیر .فیلم اقتباسی از یکی از داستان های ویلیام سارویانه و...بهترین فیلمیه که با مضمون خیانت دیدم. پ.ن:محمد حقیقت می گوید زویاگنیتسف ترکیبی از برگمان،آنتونیونی و تارکوفسکیه.3فیلم:به (بی پولی)حمید نعمت الله خیلی امید بستم.تو شماره ی 59 فیلم نگار بخش کوچکی از فیلمنامش اومده که از همون تیکه می شه فهمید با چه فیلم نامه ی خوبی سر و کار داریم.....و اینکه مطمئنم بازی رادان در نقش ایرج بسیار بسیار درخشانه(این نقش بدجوری انگ خودشه)4کتاب:(شوهرم)ناتالیا گینزبورگ ،یک داستان کوتاه 25صفحه ایست که نشر نیلا چاپش کرده و عجیب تاثیر گذاره.اینم راجع به خیانته!5موسیقی:اینروزها ترانه ی (سایه)ابی رو خیلی گوش می دم.خیلی خوبه.تو یه سایه بودی هم قد خواب نیمروز من...6.باز هم می گم به موقعش می یام و از از ایتالیای عزیز می گم .فقط آرزو می کنم لوکا تونی (که نذر کرده بود تو این بازی ها گل نزنه)بعد از بازی ها بره اون سیبیلی که اصلاً بهش نمی یاد و بزنه و....سوفیا؛ می دونستم که خدا همیشه برامون پشت سر هم بد نمی یاره،دیدی بالاخره دونادونی رفت و لیپی اومد؟با تمام وجود امیدوارم جام جهانی امسال همچنان در کنار هم باشیم.لیپی نستا رو وادار کنه برگرده تیم ملی،جیلاردینو و گروسو وگتوزو و اینزاگی و توتی هم باشن و الکس هم خداحافظی نکنه ....اونوقت اینجا پیش هم هستیم و با هم جام جهانی رو می بینیم و برای ایتالیا هورا می کشیم.7.یکی از استادهای ما همیشه ی خدا توهم توطئه داشت.اگه نشسته بودیم یک گوشه و داشتیم نخودی می خندیدیم ،با چشم های درشتش همچین نگامون می کرد که یعنی می دونم دارین پشت سر من توطئه می چینین!این همون چیزیه که علی دایی رو انقدر نچسب می کنه که تو یه جورایی بهش اشاره کردی(دشمن پنداری)و راستی یادتونه تو برنامه ی نود چی گفت؟فردوسی پور:کجای دنیا دیدید یک نفر هم سرمربی تیم ملی باشه هم تیم باشگاهی؟دایی:کجا،خیلی ببخشین همین کویت مگه نیست؟ف.پ:چرا ما رو همش با کویت مقایسه می کنید؟د:ببخشین پس با کجا مقایسه کنم،آلمان؟!!!.8.با تمام وجود آرزو می کنم قلعه نوعی بره پاختاکور...راستش دیگه واقعاً فکر می کنم تحمل تیمی که مجتبی جباری و نداره و سرمربیش قلعه نوعیه(به دوستام گفتم اگه با اون قهرمان آسیا هم بشیم برام پشیزی ارزش نداره!)احتیاج به صبر ایوب داره.نمی دونم چه حکمتیه که ایتالیا حتی با دونادونی هم انقدر دوست داشتنیه و استقلال با قلعه نوعی نه؟و....البته همچینم خوشحال نباش ،حالا استیلی نیومده بجاش پیروانی اومده،خیلی با هم تفاوت دارن؟!!!9.تا مدتها داشتم به این فکر می کردم که اون کتاب فوق العاده خوشگلی که تو هم میهن دست امیر قادری بود (مایکل مان)از کجا گیر اورده ؟که خودش این دفعه لو داد. 10.راستش درباره ی اینکه مرگم چه طور باشه و کیا پیشم باشن و...هنوز دارم فکر می کنم و به نیجه ای نرسیدم.ولی مطمئنم یه چیزی رو دوست دارم.اینکه موقع مرگ از یه جایی ،دور و اطراف موسیقی سامورایی(ملویل)،(خصوصا نوای حزن انگیز صحنه ای که دلون تو تنهایی داره به پرنده ش دونه می ده و دستشو پانسمان می کنه)به گوشم برسه.این خیلی برام مهمه. 11.تازه داشتم می رسیدم به کامنت این هفته که دیدم چه طوماری نوشتم!بماند برای دفعه ی بعد.

امیر: به این می‌گن یه کامنت به دردخور پر و پیمان که نویسنده‌اش دائم حواس‌اش به چیزای خوبی که دور و برش می‌گذره هس. متاسفم که کتاب مایکل مان لو رفت، ولی موسیقی سامورایی رو دیگه لو نمی‌دم!
ابراهیم
شنبه 8 تير 1387 - 10:7
17
موافقم مخالفم
 

"سلوک سامورایی در مرگ یافت می‌شود. تمرکز بر مرگ محتوم روز به روز تمرین می‌شود. انسان ناگزیر است که هر روز به مرگ خود بیندیشد و این ذات و جوهر سلوک سامورایی است"

شاید گوست داگ.............

مرگ بانی و کلاید هم بد نیست... در کنار کسی که دوستش داری و بعد از انجام کاری که فکر میکنی بزرگترین کار دنیاست اونم با 69 گلوله مسلسل آبکش آبکش...

امیر خودت نگفتیا، فکر نکنی حواسمون نیست:)

راستی شاید بد نباشه نظر سنجی بعدیتو بذاری: دوست داشتید جای کدوم یکی از سریال کیلرهای سینما بودید؟ چطوره؟

البته موافقم که اول اینو به سرانجوم برسونیم.

در مورد لینک مطلب: http://www.firooze.ir/article-fa-471.html

مطلب خوبیه، البته خیلی جدید نیست.

Armin Ebrahimi
شنبه 8 تير 1387 - 10:28
29
موافقم مخالفم
 
سـلـام بـه هـمـه.تـقـریـبـاً فـقـط خـواجـه ی شـیـراز نـمـی دانـد کـه مـن چـه بـرنـامـه ای بـا ایـن کـافـه داشـتـه ام.از مـدت هـا پـیـش گـهـگـاه بـه طـور مـهـمـان –نـه بـه عـنـوانِ یـک عـضـو- مـی نـوشـتـم و ایـن اخـیـراً (حـدودِ چـهـار روزنـوشـت قـبـل) حـضـورم پـٌر رنـگ تـر شـدٌ بـعـد هـم پـس از ایـن کـه بـچـه هـا بـا «فـرزاد» دوسـتِ خـوبٌ فـروتـنـم بـدرفـتـاری کـردنـدٌ او هـم خـداحـافـظ کـرد مـن هـم رفـتـم.الـبـتـه رفـتـنِ مـن بـیـشـتـر لـحـنِ «قـهـر» داشـت، امـا فـرزاد واقـعـاً خٌـداحـافـظـی کـرد.راسـت اَش در ایـن مـدت کـه ارتـبـاطـم بـا فـرزاد کـم تـر شـده بـود احـسـاس کـردم کـه گـاهـی چـقـدر مـی تـوانـم پـسـت بـاشـم کـه نـدیـدنٌ نـشـنـیـدن دوسـتـانـم بـرایـم بـی اهـمـیـت مـی شـود.مـگر یـک تـمـاسٌ یـک اس ام اسٌ یـک تـکـه کـیـک در کـافـی شـاپٌ چـنـد قـدم بـرداشـتـن بـا دوسـت چـقـدر خـرج بـر مـی دارد؟ زمـانـی کـه دٌبـی بـودم (هـمـیـن چـنـد وقـت پـیـش) بـرداشـتـم یـک ای مـیـل بـه فـرزاد زدم و ازش خـواهـش کـردم (و دسـتـورِ دوسـتـانـه دادم کـه حـق نـدارد خـواهـشـم را رد کـنـد) کـه دوبـاره بـرگـردد و ایـنـجـا بـنـویـسـد.گـفـتـم ایـن مـهـم نـبـاشـد بـرایـش کـه چـه کـسـی چـه مـی گـویـد یـا چـه تـعـدادی از کـاربـرانِ آب زیـرِ کـاه از تـه دل مـی خـواهـنـد او -و مـن، و خـیـلـی هـا دیـگـر- نـبـاشـیـم.(سـوال: اگـر مـنٌ فـرزادٌ چـنـد نـفـر دیـگـر هـم نـبـاشـیـم پـس دیـگـر کـی مـی مـانـد؟) و بـعـد گـفـتـم کـه کـاش بـچـه هـا مـی دانـسـتـنـد زیـبـایـیِ ایـن کـافـه (و هـر کـافـه ای) ایـن اسـت کـه وقـتـی کـسـی جـلـوی سـالـن مـثـلـاً مـی گـویـد فـلـان کـتـاب یـا فـلـان فـیـلـم بـد اسـت یـکـی هـم از تـهِ کـافـه بـگـویـد «نـه» و دوستانه (لـحـن مـهـم نـیـسـت، کـاری بـا لـحـن نـداریـم.مـی تـوان بـا لـحـنِ عـصـبـی هـم دوسـت بـودٌ دوسـتـی کـرد.نـکـتـه ی انـحـرافـی: «دوسـتـی» مـگـر فـقـط بـه نـان قـرض دادنٌ قـربـان صـدقـه رفـتـن اسـت؟ بـیـشـتـر مـواقـع هـمـان آدم هـای تـنـدخـویِ غـریـبـه بـهـتـریـن دوسـتـان مـی شـونـد) بـا هـم حـرف بـزنـیـمٌ یـاد بـگـیـریـم.نـه ایـن کـه هـر کـس مـتـکـلـم وحـده بـشـود و هـیـچ کـس جٌـز حـرف هـای خـودش –یـا آن هـا کـه بـه ش جـواب داده انـد- حـرف هـای کـسـی را گـوش نـدهـد.از فـرزاد خـواهـش کـردم بـیـایـد ایـن را بـا هـم دو تـایی امـتـحـان کـنـیـم، شـایـد دیـگـران هـم بـه مـا پـیـوسـتـنـد (بـاز بـانـدبـازی نـشـودهـا، مـنـظـورم از «بـه مـا پـیـوسـتـن» این نیست که عده ای خارج از این دایره بمانند.اصلاً چه فرقی دارد؟اصلاً چرا «دایره»؟چرا مرزبندی؟ شاید دو روز دیگر هم یک تازه واردی درِ کافه را باز کردٌ آمد تو، ما نباید دعوت اَش کنیم یک قهوه یی چایی چیزی بخورد؟کمی بنشیند؟فردا هم بیاید؟) خٌلاصه این که کلی اصرار کردم تا پذیرفت.اول اَش قبول نمی کرد و حاضر نبود بنویسد.نه از روی تنگ نظری یا غرور.بل که فکر می کرد (فکر می کردیم) ممکن است دوستانِ دیگرمان را بیازارد (بیازاریم).خلاصه این که من گفتم «رفتن» اصولاً کارِ بیخودی است.چه رفتن از دلِ یک دخترِ زیبا چه رفتن از یک کافه (محیطِ رسمیِ اینترنتی نه ها، کافه منظورم است.کافه ی کافه).گفتم ما باید طوری باشیم اگر کسی بهمان نگاه کرد حال کند دو کلام باهامان حرف بزند، نه این که غضب اَش بگیردٌ بردارد جوابیه بنویسد.زیاد حرفِ مفتِ این چنینی زدم و فرزاد هم به خاطرِ حرمتِ دوستی مان (نه اصرارٌ پادرجاییِ سرسختانه ی من) پذیرفت.گفتم باید ایستاد و جوابِ کسانی را که می خواهند پوزِ آدم را بزنند داد، مٌنتها باید اول فهمید آن ها اصلاً قصد همچین کاری دارند یا فقط دارند مجادله ی دوستانه می کنند.مجادله برای درکِ بهتر.برای فضای روشن تر.ها؟ بازگشتِ فرزاد را به همه (و کافه دار) تبریک می گویم و امیدوارم دیگر کسی از هیچ جایی قهر نکند.هر کس از چیزی بدش آمد می تواند راحت در میان بگذارد، می تواند کمی سکوت کندٌ واکنشی به آن داستان ندهد.مگر همه مرا لاتِ سر خیابان نخواندند؟ مگر همه نگفتند «آقا، تو یک دیوانه ی بددهنی»؟ خب؟ من که باز نوشتم.خیلی وقت ها هم کامنت هایم پابلیش نشد، خب، حتما به صلاح بوده، چه می دانم، ولی مگر دلیل می شود که از نوشتن دست بردارم؟ ربطی به بیکاریٌ بی خوابی هم ندارد.موضوع موضوعِ ارتباط است.طولانی شد.خب دیگر، همین بود.خٌداحافظ... آرمین ابراهیمی.

امیر: کلمه به کلمه این کامنت، حرف دل من هم هست.

شنبه 8 تير 1387 - 11:11
12
موافقم مخالفم
 

آب دستتونه بذاريد زمين اين مصاحبه ناصر ملك مطيعي رو بخونيد:

http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/06/post_65.htm

l

وحید
شنبه 8 تير 1387 - 11:32
4
موافقم مخالفم
 

سلام به همه

راستش الان بدجوری سرم شلوغه بابت این امتحان ها.ولی این نظرسنجی جدید رو گفتم حیف از دست بدم.پس زود بگم و برم.یکی از بهترین مرگ های تاریخ سینما به نظر من مرگ آلبرت فینی در شاهکار تیم برتون ماهی بزرگ است.دیدید که مراسم سوگواریش چجوری بود؟توضیح زیادی نمی دم، فقط بابت این نظرسنجی هم شده بنشینید یک بار دیگر این فیام رو ببینید.

فعلا

siavash
شنبه 8 تير 1387 - 11:40
-16
موافقم مخالفم
 

امیدوارم قدر لحظه لحظه ی بودن در این بهشت موعود رو بدونم.به قول"وحید"(ماهی بزرگ): "هیچ چیز برای همیشه باقی نمی‌ماند."

این چند کامنت دوستان در مورد" مرگ" ،انقدر قوی بود که راستش دستم میلرزه برای نوشتن.

مرگ درون محفظه شیشه ای یک جنگنده شکاری در ارتفاع 31000پا،بعد از بمباران هدف و ایجاد حالت(vertigo ){حالتی که خلبان احساس تعادل را از دست می دهد و افق را گم می کند}کمتر از یک دقیقه توسط رادارها شکار می شود.تنها حسی که تصور میکنم در اون لحظه وجود داشته باشه:خشکی گلو و تکان های شدید و در نهایت آدم هایی که روی زمین با اشاره دست ،ردی از دود را در آسمان به هم نشان می دهند.

امير صباغ
شنبه 8 تير 1387 - 12:37
-32
موافقم مخالفم
 

گفتند و مردند :

شارلوت برونته به همسرش : من نمي ميرم.نه؟اون ما رو از هم جدا نمي كنه.ما با هم خيلي خوشبخت بوديم

كاليگولا(امپراتور روم،وقتي توسط محافظانش كشته شد) : من هنوز زنده ام!

چرچيل : حوصله ام سر رفته

اسكاروايلد : يا آن نقش روي ديوار مي رود يا من

اتان آلن (ژنرال آمريكايي،وقتي پزشك اش گفت فرشته ها منتظر او هستند) : اونا منتظرن؟ اونا منتظرن؟ خب بذار منتظر بمونن

فرانسيس ربليس: من كلي بدهي دارم.هيچ چيز هم ندارم. بقيه اموالم هم متعلق به فقرا باشد

ليدي نانسي آستور( وقتي در بستر مرگ چشمانش را باز كرد و همه فاميل اش را ديد):دارم ميميرم يا امروز تولدمه؟

ليون تروتسكي(انقلابي روس): دارم به اين نتيجه مي رسم كه اين دفعه اونا موفق شدن

بتهوون : دوستان تشويق كردند.كمدي تمام شد

اديسون : بايد برم.همه جا رو مه گرفته!اونجا خيلي زيباست

اليزابت اول(ملكه بريتانيا): تمام دارايي ام در ازاي لحظه اي از زمان

بنجامين فرانكلين : مرد در حال مردن نمي تونه هيچ كاري رو راحت انجام بده

چه گوارا(خطاب به ماريو تران) : مي دونم براي كشتن من اومدي،شليك كن بزدل.تو داري يه مرد رو مي كشي

پرنس ديانا(شاهزاده بريتانيا): خداي من!چه اتفاقي افتاده؟

ماركس(خطاب به خدمتكارش كه اصرار داشت ماركس آخرين حرفهايش را به او بگويد) : ول كن،برو بيرون!"آخرين جمله" فقط براي احمق هايي ست كه به قدر كافي حرف نزده اند

پانچوويلا(انقلابي مكزيكي): نذارين اينجوري تموم شه.بهشون بگين من يه چيزي گفتم

لويي چهاردهم: چرا عزاداري مي كنيد؟ نكنه فكر مي كرديد من جاودانه ام؟

جرج برنارد شاو: خواهر تو سعي مي كني طبق يك كنجكاوي قديمي منو زنده نگه داري، اما من كارم تمومه.تموم شد.من دارم ميرم

جرج ايستمن(مخترع فرانسوي) : كارم انجام شده.چرا معطل كنم؟

بوريس پاسترناك : خداحافظ...چرا من دارم خونريزي مي كنم؟

علی
شنبه 8 تير 1387 - 12:46
-21
موافقم مخالفم
 
سلام آقای قادری اگر جوابم را ندهی عجیب ناراحت می شوم . واقعا چرا اینقدر بد قولیم . نمی دانم شما روزنامه سینمایی می خوانی یا نه که یکیشان ( یعنی همان یکی که داریم ) در تبلیغ حس پنهان نوشته که در سینما جمهوری و سپیده و ... به نمایش در می آید . باور کن در این دو تا که نوشتم نبود که نبود . یا همین شب شیرین که خودتان گفته اید ، در هیچ مغازه ای جز فروشگاه اصلی رسانه های تصویری پیدا نمی شود .

امیر: دوست عزیز، خودتان را بگذارید جای ما. از کجا بدانیم؟ ما اطلاعات تهیه کننده را می‌گیریم.
امير صباغ
شنبه 8 تير 1387 - 12:49
-15
موافقم مخالفم
 
شماره 3 آدم برفي ها واسه ات ميل كردم

امیر: ممنون به خاظر این، و کامنت خوب قبلی‌ات.
مصطفي انصافي
شنبه 8 تير 1387 - 15:8
29
موافقم مخالفم
 

وقتي مجبور مي شويم حداقل هفت هشت دلار براي سگ هايمان لباس بخريم. لباس اسپورت براي سگ ها هم گران است!!! ده دوازده دلار!!!

http://www.dog.com/dog-clothes/exclusive-dog-clothes

مهـدی پـورامیـن
شنبه 8 تير 1387 - 17:32
14
موافقم مخالفم
 

---- اگــر پـایــه بحـث جــدیـــد هستیـــد ؟؟!! ------

مدت ها است که می خواستم بحث خود فیلم "سنتوری" رو باز کنم و نه جریان توقیف شدن و قاچاق فیلم و حاشیه های دردناک آن را ... . صبر کردم تا موج بحران های سنتوری فروکش کند تا بتوانیم بدون حب و بغض های رایج و بی واسطه خود اثر را نقد کنیم. اتفاقاتی که برای فیلم افتاد قطعا برای همه تلخ بود؛ اما در تحلیل واقعی فیلم تاثیری ندارد. برای اینکه اینبار بحث مان خیلی به حاشیه نرود و حداقل اینکه مجبور به ارائه "توضیح واضحات"!! نشویم ---- از اول چند پیش فرض را تعیین می کنیم :

1- برای عاشقان بی چون و چرای استاد : همه میدانیم که "مهرجویی" از قله های سینمای ما است، پس اگر کارگردانی اش در سنتوری را به چالش بکشیم، چیزی از ارزش های اون و سابقه درخشانش کم نمی شود. پس امیدوارم همه واقع بینانه و بدون حب و بغض "سنتوری" را نقد کنیم.

2- برای بچه منـفــی ها : باورکنید شعـورم می رسد که سنتوری فیلمی در مورد "تـرک اعتیاد" نیست...! و مهرجویی قرار نبوده "آئینه عبـرت" بسازد.... اما نمیدانم چرا بخش هایی از فیلم "آئینه عبـرت" ای شده (که در کامنت های بعدی می گویم)---- و اینکه نگوئید سنتوری "فیلم بچه منفی" ها است و من بچه مثبت از درک آن عاجزم ، که بحث را به بن بست می رساند...

3- برای دوستان رمانتیک(این صفت محترمی است ها!) : دوست عزیزمان "نـدا میــری" در یادداشتی پس از جشنواره در توصیف سنتوری یادداشتی دلی نوشت که با این مطلع شروع می شد "... آنهایی که می گویند سنتوری فیلم خوبی نیست،حق دارند.... چون سنتوری اصلا فیلم نیست، شعـــر است... ". بچه های قدیمی می دانند که ندا استعداد ادبی بالایی دارد و آن یادداشت هم حقیقتا نثر گیرایی داشت که همه مان را مشتاق دیدن فیلم کرد اما "نـقــد" نبود ----- اینبار قرار است سنتوری را به عنوان یک "فیــــلــــم" ببینیم و نقد کنیم و نه یک شعر یا اثری شخصی.... . با تمام عناصر و عواملی که "سینــما" را برایمان تعریف می کند و کلیتی که از یک "فیلم خوب" انتظار داریم و نه یک جزء آن . مثل بازی عالی رادان یا صدای حزن انگیز چاوشی یا برخی سکانس های خوب انگشت شمار(به زعم من) که "مهــرجـویــی وار" در آمده است.

4- برای همــه : امیدوارم برای یکبار هم که شده طوری استدلال کنید و مثال بیاورید که بحث منحرف یا "چنـد شاخــه" نشود. امیدوارم اینبار بحث سنتوری به موضوعات غیر سینمایی ختم نشود : همت و قطبی و بازرگان و داستایوفسکی و مازیار زارع و هایدگر و قلعه نوعی و فحش های آرمین و نوبالغان و عالیجناب بوفون و "ولی" و دل پیرو و پینک فلوید و "میدونید؟2 دسته آدم داریم ..." و .....

اصـــــــل مطـلـــــب : قطعا فیلمی که مهرجویی بسازد، از سطح استاندارد سینمای ایران بالاتر است، اما نمی توانم سنتوری را در سطح فیلمهای برتر هامون ، لیلا ، اجاره نشین ها ، ... قرار دهم. بخش هایی از فیلم جذبم کرد اما به نظرم کلیت اثر در ارائه هدفی که داشت "ابتـر" است ... مهمترین مشکلی که با فیلم دارم آن است مهرجویی در بخش هایی از فیلم (با توجه به هدفی که داشته) "نقــض غــرض" کرده است .... "اثبات فردیتی آوانگارد در برابر هنجارهای تثبیت شده اجتماعی" ایده قوی است که فیلم فقط شعارش را می دهد.... اینکه کجا و چرا و دلایلم چیست باشد برای کامنت بعدی و پس از شنیدن حرفهای شما....

siavash
شنبه 8 تير 1387 - 18:24
0
موافقم مخالفم
 

به "ابراهیم" :

انتخواب من: قاتل خونسرد فیلم"هفت" . راستی"احمد شاملو" یت را هستم.یه سری به سایت رسمیش بزن: www.shamlou.org

سینا بخشی صدر
شنبه 8 تير 1387 - 18:50
-6
موافقم مخالفم
 

سلام.....بابا منم سال هاست دارم همه این کتابای روان شناسی رو مسخره می کنم.... ولی خودم وقتی یکی به دستم می رسه تفالی می زنم....گرچه تو اینام چرت و برت بیدا می شه . ضمنا منابع دینی و حدیث ها هم یکی از بهترین تزریقات انرزی به روان است. به هر صورت کتاب روان شناسا فی نفسه بد نیست.

ابراهیم
شنبه 8 تير 1387 - 18:55
6
موافقم مخالفم
 

امیر تو کامنتت نوشته بودی که هر وقت کم میاری میری تو در و داهات و از مردم بکر اونجا انرژی میگیری-نقل به مضمون- منم همینم. ولی انرژیمو از مردم نمیگیرم. از خود طبیعت میگیرم. خود خود طبیعت. مخصوصا از کویر. چند روز پیش سفر داشتم به یزد و اونجا فرصتی شد که سری به کویر بزنم. سفارش میکنم هر وقت خیلی خسته شدین یا خیلی احساس کردین که روحتون چرک شده یه سر به کویر بزنین. کسی امتحان کرده.

راستی تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک هم دکتر عالم تو صحنه های آخر فیلم داره جون میکنه و زنده به گور میشه تو کویر. فکر میکنم مرگ اینجوری هم بد نباشه.

فرزاد
شنبه 8 تير 1387 - 20:51
-20
موافقم مخالفم
 

سلام به خانم ها و آقایان.

تقریبا تمام گفتنی های من را آرمین گفت و من چیز زیادی ندارم که اضافه کنم.

خوشحالم از اینکه دوباره در جمع شما هستم، هم قدیمی های کافه و هم دوستانی که تازه به این جمع پیوسته اند.

و یک امید ضعیفی دارم به اینکه هیچ کدام از شما (مخصوصا مهدی پور امین و مصطفی انصافی) به خاطر گذشته ها، کدورتی از من به دل نداشته باشید. اگر چه من همان آدم قبلی هستم و هنوز هم با امیر قادری اختلاف فکری زیادی دارم و هنوز هم خوره ی لعنتی بحث کردن و توی سر وکله ی همدیگه زدن، همچون یک نفرین ابدی در وجودم تعبیه شده، اما امیدوارم و تلاشم اینست که این دفعه همه ی این قضایا توام باشد با دوستی و احترام متقابل.

خب دیگر همین بود.

راستی رضا ی عزیز هنوز اینجا هست یا نه؟ پسر تو چرا از توی ذهن من نمیری بیرون؟

و آخر اینکه آرمین عزیز، نه فقط به خاطر این کامنتی که اینجا گذاشتی، بلکه به خاطر تمام لطف ها و خوبیهایت ازتو ممنونم.

قربان همگی.

فرزاد
شنبه 8 تير 1387 - 22:15
7
موافقم مخالفم
 

برای نظر سنجی امیر قادری

آرزویی برای لحظه ی مرگم:

من دوست دارم در «سلن هایم» بمیرم

در خلوت رازگونه ی کوههای مه آلودش

در کنار جویبارهای لاجوردی و زمردین اش

در میان آوای آسمانی سحرگاهانش

و در بیکرانگی سبز دشتهایش

زمانی که آخرین نفسهایم به شماره می افتند

و نوری نقره ای فام چشمهایم را پر می کند

دوست دارم آن کُنت افسانه ای اسیر در زندان «تروندهایم»

مرا با خود همراه کند به تماشای دختران افلاک.

این، رویایی ست حسرت آلود و ناممکن اما

آنقدر خوشبخت بودم که عاقبت، این «سلن هایم» را یکبار و فقط یکبار به هنگام سپیده ی صبح به خواب دیدم...

Armin Ebrahimi
يکشنبه 9 تير 1387 - 2:24
-7
موافقم مخالفم
 

«مـهـدی پـورامـیـن» چـه کـار داری مـی کـنـی؟ «سـنـتـوری»؟ مـی دونـی کـه اگـه شـروع بـشـه دیـگه تـمـوم شـدنـی نـیـسـت؟ بـسـیـار خٌـب، خـودت خـواسـتـی.**** عـرض کـنـم خـدمـت شـمـا کـه مـن از بـیـخ حـرف هـای تـان را نـفـهمـیـدم.الـبـته بـاید خـودم را خـلـاص مـی کـردم همـه تـان را حـوالی یـادداشـتِ «اٌمـیـد مـهـرگان» مـی دادم کـه منـتقـدی فـوق الـعـاده درجـه یـک اسـت وَ تـمام.امـا بـا خـودم گفـتم ایـن جـوری نمـی شـود، بـاید دسـتِ کـم دو سـه خـطی بنـویسـم.اولـاً باـید عـرض کـنم کـه «مـهـرجـویـی» هیـچ وقـت فیـلمـسازِ بـزرگـی نبـوده.مـی دانم از هـیأتِ دایـره ی واژه هـای یک «نویسـنده» دور اسـت اما باید بـگویم کـه ایـن آقا یـک آدمِ...مـقلد بـوده که در تمـامِ عـمرش فـقط مـزخـرفات سـاخته اسـت.همـان «هـامـون» هـم که طـرفـدارانِ وی در بـابِ «زیـبایی»هایـش هـم را مـی درند آنـقـدر مبتـذلٌ خـنـده دار اسـت کـه بـه «کـپی»هـای دیـگرِ حـضرت اش نمـی رسیم.نمـی گویم وقـتی «اجـاره نـشـیـن هـا» را می دیـدم حالـت تهـوع داشـتم، اما حـالـا بایـد بگویم که هیـج کٌدام از سـاخـته های ایـن نابـغه از حـدِ یک قطـعه ی مبـتذل موسـیقی پـاپ فراتـر نمـی رود، مـثـل همـان کـارهـای مبتـذلِ «مـحـسـن چـاوشـی» کـه بنده یکی دو بـار به دلیـلِ مجـموعه ی قطـعاتِ خـودم [با نامِ «مـن یـه ژیـگـولـو هـسـتـم»] با ایشان در مـنزل شـان [حوالیِ خیابانِ «سـلـسـبـیـل»] ملـاقـات کـرده ام.الـبـته جـای تعـجب نیسـت که ایـشـان با ایـن افتضاحاتِ شـان کلـی هـم طرفدار دارند.وقتـی «کامـران و هومـن» و «چـاوشی» و «رضـایا» و «مـحسن یگـانه» این انـدازه طرفـدار دارـند پـس بـاید ترجـمه ی این ها هم در مدیومِ سینما معادل داشته باشد دیگر.کٌدامِ «فرای حد استانداردِ سینمای ایران»؟ اصلاً حد استاندارد سینمای ایران کیست؟ «عـلی حاتـمیِ»؟ «مسعود کیمـیایی»؟که از ژسـت ها و آثـارِ بیخود این یـکی به غایـت حد متـنفرم، نکـند آن ...پـرت «کیانـوش عیـاری» که افاضاتِ پـارانویایی دارد «استـانـدارد» اسـت؟ بابـا آخر «اسـتانـدارد» چـیست؟ یکـی تـعریف کـند؟ شـما را قسـم «استاـندارد» را تعریف کنید.بابا تعریف کنید! استاندارد این مهملاتی ست که در همه شان جناب «گلزار» پای ثابت است و نمی شود اسم های شان را حفظ کـرد؟ این ها که فقـط توفیرشان با فیلم های خانواده گی استفاده از دوربین حرفه ای به جای «هندی کم» است را می گویید استاندارد؟ آخر آدم حرفی می زند باید پایش بایـستد دیگر. [عذر می خوام...یادِ سریال «خط قرمز / قاسم جعفری» اٌفتادم که بچه ها قطعه ی «شادمهر» را (آسمون توی نگاه پنـجره جون می گیره...) در ماشین در راهِ شمال با هم می خوانند!] کٌجا بودم؟ آها...گفتید چی شد معنای «استاندارد»؟نکند ایشان خودش «استاندارد» است که با این اسهالِ آخرش «سنتوری» واردِ سطح تازه یی از «استاندارد» شده؟ امید مهرگان نوشته که وقتی این آقـا از کارهای اروپایی کٌپی می کرد باز وضع بهتر بود، حالا که خودش رأساً می خواهد اقدام کند حاصل می شود این فیلمِ خجالـت آور.می دانید چرا خجالت آور؟ نه چون فیلم از بیخ فیلمِ بدی است، داستان این نیست، آدم از جایی عصبی می شود که این همه مزخرف در ایران به نام سینما می ریزند تو حلقومِ سیرابی خورها ولی کسی نمی گوید «وای...عجب شعرِ خیره کننده ای! وای...اٌستاد...من به اغما رفتم وقتی فیلم شما را دیدم، شاید هم به «کٌما» رفتم که آن هم مثلِ فیلم شماست...»، کسی ادعایی ندارد.یک فیلم مبتذل است برای زوج های جوان که بروند در تاریک هم را نیشگون بگیرندٌ کمی هم بخندندٌ سر آخر هم واسه تماشای زیبایی بازیگران و خانـه های بورژواها و لمپن ها در تاکسی از هم زده بشوندٌ دعواشان بشودٌ زنه با همسایه بالایی بریزد رو همٌ مرده هم در نانوایی برای بیوه ها سوت بزند! اما کسی نمی گوید «زهر عسل» یا «آتش بس» فیلم های روشنگرانه ی روشنفکرانه ی «فوق استانداردی» هستند.می گوید؟ نه جانِ شما.ولی آدم جایی عصبی می شود که یکی بردارد بگوید «رفیق بد» فیلمی روشنفکرانه ای ست و «حمید جبلی» -که من به شخصیت شان خیلی احترام می گذارم- مثلاً «عالی» بازی کرده یا فیلم حد استانداردها را شکسته.کسی می گوید؟ نه جان شما.همین.یک آدمِ بدختِ لمپنِ روشنفکرنمایی مثلِ «مهرجویی» که در خیالِ خودش خیلی هم «هنرمند» است برمیدارد یک استفراغی می کند [در این زمینه آدم های پدرسوخته ای که موقعیتِ کاری شان مثلِ پااندازهاست یعنی «شریفی نیا»ها کمک اش می کنند] و بعد یک عده احمق تر و لمپن تر از او برمیدارند هم را می درند که «وای...عجب شعرِ خیره کننده ای! وای...اٌستاد...من به اغما رفتم وقتی فیلم شما را دیدم، شاید هم به «کٌما» رفتم که آن هم مثلِ فیلم شماست...».**** مهدی جان صدای اقای چاوشی نه تنها حزن انگیز نیست بل که انگار ایشان دارند ... شما بردار همین قطعات ضعیفٌ مبتذل را از فیلم حذق کن ببین آدم ها دیگر همان آدم هایی که بودند هستند.یعنی شخصیت پردازی: صفر، داستان: صفر، ساختار:...اصلاً دیگر حرف این یکی را نزن.این هایی که من دارم می نویسم هیچ یک «نقد» نیست.چون در «نقد» مخصوصاً «نقد نظری بر اثر هنری» که حقیقتِ «نقد» است کسی حق ندارد بگوید «این فیلم بد بود، چون بد بود»، باید دلیلٌ راهٌ چـاه آورد.برای همـین است که در اروپـا و آمریکا مفهـوم نقد را بهـتر از ما «عـرب»هـا می دانند.[عذر می خوام...یادِ یه چند سال پیش اٌفتادم...با یک عزیز نشستیم با «شیکاگو» چَت کردیم هیچ کس حاضر نبود قبول کند ما عرب نیستیم! حـتا یـکی شروع کـرد عربی حـرف زدن!] یادداشـت هـای «ایـبـرت» در آدرس اش بـهـتـرین نـمـونـه هـا هـسـتنـد.نـوشتـه هـای او فـقـط «مـنوی غـذا» هـستـند.یـک مـجـموعه ی کـوتاهِ خـوبِ اطـلـاعـاتـی کـه کـمـک مـی کـنـد بـهـتر فـیلـم را بـبـینـید، هـمیـن.نمـی گـوید «ایـن فیلـم بـد بـود، چـون مـن مـی گویم».البته اینجا اجازه می خواهم لعنت بفرستم به خانم «کیل» و طرفدارانش که همه از دم در یک دنیای اشتباهی زنده گی می کردندٌ می کنند وَ به این سوءتفاهم ها دامن زده اند.نقدهای این خانم این گونه است که گفتم.وای، چغدر نوشتم! خلاصه می کنم.این را هم بگویم و تمام.این شاهکارِ آقا نه فقط جستجویی در دنیای معتادها نیست که اصلاً انگار یک آدم کند ذهن آن را ساخته.کلیت اثر را در نظر بیاورید...فیلم اصلاً «جهت» ندارد.اگر این فیلم مثل استفراغِ قبلی «مهمان مامان» یک داستانِ ساده است که دیگر این همه تمجیدِ بیخود از کجا آمده؟اگر غیر از این است ما را مطلع کنید، تا تمامِ «دروازه غار» را عور برایتان پشتک بزنیم.**** آرمین ابراهیمی


يکشنبه 9 تير 1387 - 9:21
10
موافقم مخالفم
 

توهین مجید اسلامی به کامنت گذاران سایت سینمای ما

http://haftonim.blogfa.com/post-15.aspx

قسمت کامنتهایش را مطالعه کنید. جواب اسلامی به کامنت کسی به نام سهیل نیلچیانی.

محمد حسین آجورلو
يکشنبه 9 تير 1387 - 9:29
-61
موافقم مخالفم
 

سلام جمیعا

سنتوری رو تو عید دیدم چهار بار پشت سر هم اول اصلا ازش خوشم نیومد اما کم کم عاشق فیلم شدم. وقتی خواستم برای بار پنجم ببینمش پسر خاله ام با قوه قهریه جلوام رو گرفت. از اون موقع دیگه ندیدم تا هفته پیش. این بار فیلم اصلا منو نگرفت.

به نظرم سنتوری یک فیلم ماندگار مثل مثلا لیلا نیست. تازه شانس آورد که به صورت قاچاق پخش شد وگرنه اگر چند سال می گذشت شاید همین قدر تاثیر گذاری رو نمی داشت. به نظرم اگر به صورت طبیعی هم اکران می شد خیلی بعید بود که فروش خیلی بالایی بکند. فیلم به شدت شعاری است.حتی این که فیلم اجازه نمایش هم پیدا نکرد با اجازه تون خود مهرجویی مقصر بود. مثلا جایی که هانیه از «این مملکت خشن» حرف می زند.گوزن ها هم فیلمی در انتقاد از وضع موجود با اشاره به موضوع اعتیاد بود اما کیمیایی جوری موضوع رو مطرح کرد که حداقل حساسیت به وجود بیاد.

الان اصلا عاشق سنتوری نیستم. نمی دونم شاید دفعه بعد باز هم نظرم عوض شد.کلا من همین جری ام

امیر صباغ
يکشنبه 9 تير 1387 - 10:42
-7
موافقم مخالفم
 

درباره گلودرد و عقده ها , حسرتها و...:

سال دوم ابتدایی مبصر کلاس بودم ,هر معلمی یه کمد داشت که توش لیست حضور غیاب ها ,برگه های امتحانی و ... بود , معلمون(خانم نیلچیان) صبح وقتی میومد کلید کمدشو به من میداد و من می رفتم لیست حضور غیابو میاوردم, توکمدش یه آب نبات چوبی های شکلاتی بود که حسابی چشمو گرفته بود , اون آب نباتا واسه کسایی بود که درسشون ضعیف بود و هر وقت نمره هاشون خوب میشد به عنوان جایزه خانوممون بهش جایزه می داد , من شاگرد اول کلاس بودم و هنوزم بابت اش ناراحتم چون یکسال تمام هر روز صبح یه عالمه از اون آب نباتا رو می دیدم بدون اینکه یه دونه ازونا مال من باشه ,جالبیش این بود که آب نباتا خیلی ساده بود نه بسته بندی پر زرق و برقی داشن نه اصلا چیزی که بخواد واسه یه بچه تو اون سن و سال جذاب باشه , خیلی مغازه ها رو دنبال اون اب نباتا گشتم ولی عین اونارو پیدا نکردم , روم هم نمی شد به کسی بگم (هر چند بعدها واسه یه سری تعریف کردم), یه بار صبح که رفتم لیست رو بیارم , یه دونه از آب نباتا رو برداشتم (انقدر زیاد بود که اصلا معلوم نمی شد) ولی هر کاری کردم نتونستم بخورمش و فردا صبح که رفتم دوباره گذاشتمش سر جاش, سرتونو درد نیارم الان 16 سالی از اون روز میگذره و من هر وقت آب نبات چوبی می بینم یاد اون اب نباتا می افتم, آب نباتایی که هنوزم نمی دونم چیش چشمو گرفته بود که هنوزم وقتی می رم مغازه ...

به نظرم همه ی بچه ها عقده ها, افسوس ها و حسرت هاشون رو بگن موضوع جالبیه

مهـدی پـورامیـن
يکشنبه 9 تير 1387 - 15:32
22
موافقم مخالفم
 

برای آرمین و فرزاد

... رفیقمی ... نوکرتم... تا جون دارم پات واستادم... واس خاطر اینکه آدمی .... ولی نوکرتم توام دیگه اینقدر سر کوفت نزن دیگه...

د اگه یه مجتهدم دزدی کنه ... خب دزدیه دیگه... حرفم که میزنی میگن حالیت نیست...!!

وحید
يکشنبه 9 تير 1387 - 16:28
1
موافقم مخالفم
 

آقای امیر صباغ یک خواهشی داشتم.اگر می شود مطالب مربوط به می 68 در ماهنامه ی آدم برفی ها رو برای من هم میل کنید.نمی دونم چرا هر کاری کردم نشد که لینک اش را باز کنم.خیلی ممنون می شم.این هم Mail من: vahid67_67@yahoo.com

مریم
يکشنبه 9 تير 1387 - 16:30
-5
موافقم مخالفم
 

امروز توی بلوار کشاورز دیدمتون،داشتین با جرج کلونی در مورد سینمای بدنه حرف می زدین.

احسان
دوشنبه 10 تير 1387 - 1:41
-2
موافقم مخالفم
 

خیلی وقت بود می خواستم راجع به دومین شاهکارآندری زویاگینتسف، "تبعید" یک چیزی بنویسم. اولش دیدم که تو نظرخواهی فیلمهای برگزیدۀ سالتون نیست. گذاشتم به حساب اینکه شاید خیلیها هنوز فیلم را ندیده اند تا اینکه کامنت خانم مانا برق از سرم پراند. انگار داشتم نوشتۀ خودم را، حرف دل خودم را که هنوز ننوشته و نزده بودم، می خواندم.

فکر می کنم جشنوارۀ سه یا چهار سال پیش بود که بعد از تماشای "بازگشت"، احساس کردیم یک چیزیمان شده است. احساس کردیم که این فیلم چیز دیگری است و این فیلمساز در سالهای خالی شدن روسیه از اساتید بزرگ،خبر از ظهور یک نابغۀ دیگر می دهد. داستان فوقالعاده پر کشش و جذاب فیلم با تصاویر زیبایی که در همان نگاه اول-بویژه در قاب بندیها، رنگها و حرکات آهستۀ دوربین- یاد آور تارکوفسکی و "آینه" اش بود. ترکیب "برگمان، آنتونیونی و تارکوفسکی" آنطور که خانم مانا از محمد حقیقت نقل کرده اندو "هیچکاک و تارکوفسکی" که دوست عزیزم رضا حسینی با ذوق و شوق در شبهای فیلم دیدنمان از آن حرف می زد، هیچکدام خالی از حقیقت نیست، اما خدا شاهد است که تا اصالت در اثر هنرمندی نباشد، اینطور به دل نمی نشیند!

و "تبعید" به نظرم از هر نظر چند گام به جلوست. داستان پیچیده، جذاب و پر تعلیق فیلم به کنار،شیوۀ روایت بدیع و فرم تصویری حالا پخته تر کارگردان هم به کنار، عاشق آواز آن زن روستایی در مزرعه در پایان فیلم هستم که نبوغ و تواضع "زویاگینتسف" را یکجا می رساند.

حنمد صرافی زاده
دوشنبه 10 تير 1387 - 3:53
8
موافقم مخالفم
 

آقای ابراهیمی

شما خیلی عصبانی هستی. هیچ چیز این زندگی -حتی سینماهم- ارزش این اندازه توهین را ندارد.این همه نفرت .... مرد حسابی چرا داری این رو تو این سایت خرج می کنی. اینجا که اصلا ربطی به تو نداره. کار تو مثل اینکه در سفرهای استانی دولت به ریس جمهور از نبود مکانی برای دوستداران اپرا یا مشکل ( ولش کن...) نامه بنویسی. من فقط متوجه نمی شوم تو با این همه نفرت و خشم و نگاه حقارت بارت به ایران و ایرانی( تو کلمه ای اشاره نکردی تا به حال به این مورد اما من در بند بند جمله هات چنین چیزی رو می بینم) و داشته ها و نداشته های این مملکت شلم شوربا , چطور با خوندن مطالب امیر قادری در اولین روزهای اشنایی با اون نویسنده جوان به سینما دوستی و فهم و درک والایش پی بردی؟ آقای قادری و اندیشه هاشون ] نوع نگاهشون به سینما و محبوبیتشون(؟!) اتفاقا در ظاهر واجد تمام اون صفاتی هستند که قاعدتا باید شما را از فرط خشم مجنون کنه. فکر کنم شما حتی بخاطر اینکه روزی روزگاری از قادری خوشت می اومده, اکنون داری خودت نقره داغ می کنی. و سوال دوم مهرجویی شد مقلد و بقیه هم .... حالا امیدمهرگان( که برای اندیشه هاش و تعداد بیشماری از نوشته هاش- مثل هر ادم دیگه ای که داره فکر می کنه و معترضه و حالش داره از همه و خودش و جامعه اش بهم می خوره- ارزش دوچندانی قائلم) خیلی داره اندیشه های ناب و دسته اولی تولید و منتشر می کنه؟ شما خیلی عصبانی هستی. بعضی وقت ها حس می کنم ایران اتفاقا برای آدم هایی از جنس شما بهترین جاست چون دلایل زیادی برای دادن فحش خواهر و مادر درست و اساسی به همه چیز دارید. بیرون از آنجا گم می شوی میان شلوغی شهرها و ساختمان ها و دانشمندان و هنرمندان و دانشگاه ها. خیلی عصبانی هستی. خیلی عصبانی هستی. خیلی عصبی هستی. خیلی عصبی هستی....

mouse
دوشنبه 10 تير 1387 - 4:57
16
موافقم مخالفم
 

دلم می خواد غرق شم (منظورم غرق شدن توی آب نیست ). دلم می خواد به جایی و به زمانی برسم که دیگه هیچ نیازی به تلاش کردن و دست و پا زدن و تقلا کردن و سرخود را از آب بالا کشیدن نداشته باشم . با خیال و فکر راحت و بدون هیچ ترس از آینده ایو بدون هیچ مقاومتی اجازه بدم غرق شم . تسلیم محض ... و بعد همه چیز تموم شه ... یه خواب آروم و عمیق و طولانی مثل خواب اصحاب کهف و بعد هم بیدار شدن تو یه دشت غرق گل( مثل فیلم how dreams come)

ضمنا بیایید به فلسفه این فیلم هم اعتقاد و اعتماد داشته باشیم . و قبول داشته باشیم که رویاها و تصورات این دنیای ما اون دنیامونو می سازن.

ابراهیم
دوشنبه 10 تير 1387 - 7:16
-8
موافقم مخالفم
 
آقای آرمین ابراهیمی عزیز! قرار بود نقد فیلم داشته باشیم اینجا. قرار بود هر کسی میخواد نظراتش رو بگه و نقد کنه حتی داریوش مهرجویی رو. ام قرار نبود چشممون رو ببندیم و دهانمونو باز کنیم و بدون آوردن حتی یک دلیل منطقی حرفهایی رو خطاب به کسی بزنیم که چه بخواهیم چه نخواهیم هنرمند است حتی اگه اونو هنرمند خوبی ندونیم. آقای عزیز! شرط اول نوشتن اینه که آدم قلم پاکیزه ای داشته باشه. هتاکی و بی ادبی نشانه روشنفکری نیست. آقای نیمه محترم! امیدوارم کمی هم به استانداردهای نوشتن فکر کنید. حالم از همه روشنفکر نماهای متفرعن که ذره ای ادب نوشتن ندارن متنفرم. راستی این رو هم اضافه کنم کافه ما با اینکه همیشه مشتاق بودن همه دوستانشه، اجازه نمیده کسی دهنشو باز کنه و هر مزخرفی که لایق خودشه به بقیه - هر کسی که باشه- نسبت بده. خواهشم از همه دوستان اینه که در هنگام نوشتن ادب رو فراموش نکنن. اینجور نوشته ها فقط ارزش این کافه رو میاره پایین. -------------------------------------------------------------------- امیرجان! این مشکل کامنتهای من که آپ نمیشه چی میتونه باشه؟ کامنت من در مورد سنتوری نرسیده ؟

امیر: نرسیده و نمی دونم مشکل کجاست؟
علی
دوشنبه 10 تير 1387 - 7:51
7
موافقم مخالفم
 
سلام آقای قادری . ممنون از اینکه بهترین منبع خبری سینما در ایران را هنوز می چرخانید و خسته هم نشده اید . کار خاصی ندارم فقط محض تشکر و خسته نباشید کامنت گذاشتم . راستی دی وی دی آقای کیمیایی که کار خودتون بود رو نمی تونیم تهیه کنیم ؟ راهی نیست ؟

امیر: ممنون از توجه‌ات. فیلمه‌ رو هم وقت نمی‌کنم. هی قول می‌دم و نمی‌شه. پس دیگه قول نمی‌دم. ایشا... هر چه زودتر بیاد بیرون.
محسن
دوشنبه 10 تير 1387 - 12:9
-15
موافقم مخالفم
 

امیر خان دیدی من که گفته بودم ما قهرمانیم. آقا همه مهمون من :-) راستی من یه چیزایی راجع به این بازی تو بلاگم نوشتم اگه وقت کردی (که میدونم اصولا وقت تنها چیزیه که نداری و خیلی سرت شلوغه) بخون. خوشحال میشم.

siavash
دوشنبه 10 تير 1387 - 14:32
3
موافقم مخالفم
 
" سرباز فرصت طلب" { دختری با روبان زرد}(جان وین): بیا سرباز،توتون می جوی ؟(سرباز): نه قربان ،نه توتون می جوم نه الکل مصرف می کنم.(جان وین):خوبه،اهل هیچ فرقه ای نیستی.تو فقط بدرد زن گرفتن می خوری.(سرباز دوم):" قربان به من تعارف کنید،من می جوم"(!)

امیر: چه حالی می‌ده نصفه شب بیای این جا و یک دیالوگ از جان فورد بخونی. از همون دیالوگ‌‌های که برای «مردا»ای قدیم نوشته می‌شد و حالا دیگه نه نویسنده‌اش هست، نه بازیگرش و نه شنونده‌اش.
یوسف اسفندیاری
دوشنبه 10 تير 1387 - 15:43
2
موافقم مخالفم
 
سلام آقای قادری ببخشید میخواستم بدونم وضع مالی منتقد ها واقعا خوب نیست؟ از چه راهی امرار معاش میکنند؟ با تشکر

امیر: خوب نیست؟ کی گفته؟ اگه خوب نباشه چرا ادامه می‌دیم.
مصطفي انصافي
دوشنبه 10 تير 1387 - 16:25
7
موافقم مخالفم
 

به فرزاد: چه خوب كه برگشتي پسر. وقتي عصبيت رو بذاريم كنار اتفاقات خوبي مي افته. نه اين كه انتقاد و اعتراض نكنيم٬ نه اين كه به هم نون قرض بديم٬ نه اين كه بشينيم يه گوشه٬ طرف مقابل حرف بزنه و ما سرمون رو تكون بديم كه يعني موافقيم. اگر انتقاد و اعتراضي هست من از كجا بفهمم دلسوزانه است اگه با عصبيت و پرخاشگري و بي احترامي همراه باشه؟ دلخوري كه رفع مي شه. تجربه اش مي مونه كه بايد ياد بگيريم و بزرگ شيم.

درباره سنتوري: همين اول كار بگم كه سنتوري فيلم خوبي نيست. براي حرفم دلايل متعدد دارم. در وهله اول بايد بگم خود مهرجويي احساساتي شده. خواهشا به اين حرف كمي فكر كنيد. واقعا اين اتفاق افتاده. مهرجويي وقتي داشته مي نوشته عصباني شده. احساساتي شده. دلش براي قهرمانش سوخته و به بدترين شكل ممكن موضع گيري كرده. مهرجويي جوري نوشته٬ جوري فيلم ساخته كه علي شخصيت همدردي برانگيزي از آب دربياد. راستشو بخواهيد خود من بيشتر از اين كه با علي سنتوري همذات پنداري كنم با هانيه همدردي كردم! قراره احساساتي نشيم. كدوم يكي از خانوم هاي اين جمع حاضره علي سنتوري مست و معتاد رو تحمل كنه؟ كاري ندارم چرا به اين روز افتاده. اما اين كه هانيه به آغوش جاويد پناه ببره كاملا طبيعبيه و بهش حق مي دم. در ضمن هانيه و جاويد آدم كاملا نرمالي هستند و اين سنتوريه كه مشكل داره.

درباره اجراي سنتوري: دوربين روي دست هاي مهرجويي حال آدم رو هم مي زنه. حجم موسيقي روي فيلم خيلي زياده و آزار دهنده است. هر چقدر هم كه صداي چاووشي خوب باشه وقتي از حد مي گذره خب اذيت مي كنه ديگه... بازي بهرام رادان يكدست نيست و تو فصل رويارويي با پدرش تصنعي و اغراق آميز مي شه. مهرجويي بعد از هامون و پري و بقيه فيلم هاش هنوز زوم مي كنه و چقدر اين نوع حركت دوربين چندش آوره.

درباره توقيف سنتوري: شخصا نمي تونم بفهمم يعني چي كارگرداني كه 40 ساله داره تو اين مملكت فيلم مي سازه فيلمش بايد توقيف بشه. قبول دارم حرف هايي كه شنيده مي شه درباره مشكلات مميزي فيلم٬ كوته بينانه و سطحي و دري وريه. قبول دارم فيلم اون قدر نكته مثبت داره كه بايد منفي ها رو به بزرگيش ببخشيم. اما چرا فيلمساز بايد بهونه بده دست مسئولان؟ چرا؟ نمي گم بريم زير بار فرهنگ دولتي٬ بگيم ما همه خوبيم و همه چي مرتبه و هيچي بد نيست و بي دغدغه داريم توي جامعه زندگي مي كنيم. اما اين چه وضع انتقاد و اعتراضه؟ چرا ما وقتي مي خواهيم انتقاد كنيم عصبي مي شيم؟ توي جامعه اي كه هنوز فرهنگ انتقاد وجود نداره چه ديالوگيه اين؟ " حالم به هم مي خوره از اين مملكت خشن. كه همه رو معتاد و بدبخت مي كنه"!!!! خب اين چه فرقي داره با مقالات نشريه هاي اپوزيسيون؟ ناسلامتي اينجا سينماست. انتقاد و اعتراض نمي تونه با خلاقيت همراه بشه؟ سريال مهران مديري از اين قشنگ تر اعتراض و انتقاد مي كنه. چرا فيلمساز بهونه مي ده دست منتقدانش؟ عباي روي شونه علي٬ تماس فيزيكي رادان و فراهاني( يادمون باشه بيضايي داريوش فرهنگ رو فقط و فقط به دليل اين كه همسر رسمي سوسن تسليمي بود و قرار بود اين دو تماس فيزيكي داشته باشند براي شايد وقتي ديگر انتخاب كرد) ٬ مست و پاتيل چرخيدن علي٬ فصل جلف عقد علي و هانيه همه از همين دست هستند. من به شخصه با هيچ كدوم اين ها مشكل ندارم. ولي واقعا مهرجويي حواسش نبوده مسئولان به اين مسائل گير مي دن؟ كه البته ريشه همه اين ها همون قضيه احساساتي شدن فيلمسازه.

با همه اين حرف ها سنتوري فيلم لذت بخشيه٬ خوشحالم كه علي به تنهايي خودش ايمان آورد و پيش از اين كه به ذلت هامون دچار بشه فهميد كه قرار نيست كسي كمكش كنه. خودشه و خودش. به قول مارسل پروست هر آدمي بي كران و بي نهايت تنهاست. فهميدن اين مساله خيلي ارزشمنده. علي فهميد كه بي هانيه هم مي تونه زندگي كنه. سنتوري شخصيتيه كه عزت نفس داره و من اين وجه شخصيت علي رو خيلي دوست دارم. بار اول كه فيلم رو ديدم فصل آخر فيلم برام تكان دهنده بود اون جايي كه علي در خيالش هانيه رو مي بينه و چه تلخ كه روياش زود تموم مي شه. روياپردازي خيلي خويه. خيلي لذت بخشه منهاي آخرش كه مي فهمي همه اين هايي كه ديدي رويا بوده.

سنتوري فيلم ارزشمنديه و مهرجويي فيلمساز دلسوزيه. تو اين ها شكي نيست. كي نمي دونه كه با ليلا و درخت گلابي زندگي ها كرديم؟ اما سنتوري چيزي به كارنامه مهرجويي بزرگ اضافه نكرده.

rza
دوشنبه 10 تير 1387 - 16:48
15
موافقم مخالفم
 
"مثل زورگوهای بارانداز تهدید می کنید آقای کرامول" (پل اسکافیلد به لئو مک کرن در مردی برای تمام فصول) آقای آرمین ابرهیمی نوشته ی مشعشعتان مصداق دقیق همان دیالوگ فیلم زینه مان است با این فرق که شما ظاهرا" هنوز در عوالم زیر بازارچه و مزه ی لوطی خاکه به سر می برید دوست عزیز همه ی فحش هایی را که شما گلچین کرده اید را ما هم بلدیم شاید بهتر و دقیق تر از حضرت تان فقط به گمانم حق با رابرت بولت است که "نباید مثل زورگوهای بارانداز تهدید کرد" سنتوری را اصلا" دوست ندارم اما این فحش ها به تنها چیزی که ربط نداشت آن فیلم بود.

امیر: چه قدر دیالوگ خوبی، و این نمایشنامه چه قدر دیالوگ خوب دیگر دارد: «همه دنیا ارزش‌اش را ندارد که وجدان‌ات را بفروشی، چه برسد به ولز.» تو ترجمه از این کتاب در بازار موجود است. از دست‌اش ندهید.
رولت روسی
دوشنبه 10 تير 1387 - 20:29
-1
موافقم مخالفم
 

یادمه تو وی اچ وان یه برنامه بود در مورد زندگی اسطوره های راک و اینکه دوست دارن در چه حالتی بمیرن و یادمه که رویایی ترین حالتی رو که یه نفر تعریف کرد مردن روی سن با همه ی ولنگاری های زندگی یه راک استار بود.اگه فوتبال آماتوری بازی کرده باشه میگیری چی میگم.بهترین لحظه ی یه بازی اون وقتیه که یه اتفاق ناگهانی روی سرت خراب میشه و با همون سینه ی گرفته و تن عرق کرده مجبوری بری سراغ یه کار دیگه.اشتیاق به برگشتن و بازی کردن دیونت میکنه تا قرار بازی بعدی.اگه زندگی ای هست و اگه ابدیتی هست برای بعد از مرگ ،زندگی توی این سیاره باید توی اوجش کات بخوره.باید برای برگشتن به همین زندگی،برگشتن به همین روزمرگی،سروکله زدن با همین بد قلقی ها انگیزه ای باشه .و البته این ایده ها مال وقتیه که مغز آدم از فکر کردن به ابدیت تیر نکشه

حنانه سلطانی
دوشنبه 10 تير 1387 - 21:21
-11
موافقم مخالفم
 

مهدی جان خیلی انتظار نداشته باش این بحث به حاشیه کشیده نشود. آخر دوستداران سنتوری، سنتوری را به دلایل غیر سینمایی دوست دارند.( نه اینکه سنتوری به لحاظ فنی نقطه قوتی نداشته باشد که آنها را خودت هم می دانی.) یکی اش می شود خود من که حاضرم زیر حرفهایت در مورد سنتوری مهر و انگشت هم بزنم ولی نمی توانم منکر این شوم که سنتوری را دوست داشتم. قضیه ی همان اثری است که با وجود سطحی بودن تاثیرگذار است. باور کن "بد می سوزونه آدمو "

siavash
دوشنبه 10 تير 1387 - 21:57
7
موافقم مخالفم
 

امروز برای خرید پرده حریر صورتی به خیابون زرتشت رفتم.آخه پرده صورتی به مبل سفید خیلی می آد.رنگ سفید هم ،به" سفیدی چشم "من خیلی می آد.{امیدوارم فردا کسی ادعا نکنه کاشف رنگ صورتی بوده و من ایدشو دزدیدم!}می خوام توی این فضا یک عکس بندازم مخصوص پشت جلد مجله "راز حیات".

مانا
دوشنبه 10 تير 1387 - 22:8
-4
موافقم مخالفم
 

خوب...راست می گی یا راست میگه...کلا ادم موقع طی کردن با خودش خیلی چیزا براش راحت میشه...آدم با تنهایی سفر کردن خیلی خیلی خوب می تونه با خودش طی کنه...جدی می گم...به نقل از ترانه ای از آرش سبحانی در جست و جوی رنگین کمون همگی از خونه زدن بیرون...(یه چیزی الان بگم تو مایه ها پارازیت اونم این که شنیدن کیوسک خالی از لطف نیست)...

مازیار
دوشنبه 10 تير 1387 - 23:9
-48
موافقم مخالفم
 

این از من تکلیفم روشن شد هر چی بود گذشت ولی بد گذشت کاش نمیگذشت کاش اصلن دانشگاهی نبود من دانشگاه خودمو میگم کاری به بقیه جاها ندارم تعریف بچه هاش همونقدر از جامعه شناسی درسته که تعریف گاو از یونجه و خر از بارش این که توی دانشگاه بیای تا علوم اجتماعی بخونی و بعدم تمام مدت فکر مخ کردن فلانی باشی خیلی بده من کاری با زید بازی ندارم اما میگم اینایی که اومدن اینجا تا یه لیسانس بگیرن چقدر میفهمن دارن چی میخونن به خدا اگذر براشون فرق کنه این نه یه چیز دیگه نمیفهمن یه زمانی دانشگاه مرکز جنبش بود حالا شده مرکز علافی و بدبختی این که هر کی یه خوشگل تر تک بزنه برده اینو میگن دانشگاه یعنی این که زندگی همینه تعریف ها غلطه همه اش شده چیزهای بیخود این که یه دانشجو از قصه دلها خوشش میاید خطر ناک است من نمیگم دانشجو باید کل سینما را از حفظ باشه این دیدگاه یعنی طرف نمیداند کجاست چه کار میکند نمیداند دارد لیسانس میگیرد نمیگویم دانشجو یعنی همه اش تاتر و کافی شاپ و موزه بحث روشنفکری نه اما این که هیچی هم نفهمیم هم خطرناک است جامعه شناسی مفهومش میشود همان یونجه گاو و بار خر......

تونی راکی مخوف
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 5:48
1
موافقم مخالفم
 

سلام.

پدر : تبریک میگم. پسر : تبریک میگی؟؟ نه باهات دست نمیدم. با کسی تمام عمر بر خلاف میل من کار کرده.

پدر: برای توکرده!! برای تو کار کرده!!

خوب جمله اول تقدیم به امیر قادری. این دیالوگ یکی از دوست داشتنی ترین فیلمهای عمرمه. نمیدونم شما هم دوستش دارین یا نه. اصلا میدونین مال کدوم فیلمه؟؟؟؟ (راهنمایی: پدر رو عطا ا... کاملی گفته و پسر رو منوچهر والی زاده) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این پایان نیست..........

ارتش سايه ها
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 7:18
-14
موافقم مخالفم
 

ديشب كه با ايمان راهي شده بوديم كه يه چرخي بزنيم و آهنگ " تام ويتس " بزرگ و " آرزوي " آناتما همراهمان بود و حرف پشت حرف... يهو ديدم يه موتوري كه ايستاده بود روي موتور اونم با يك پا ( نشسته نه ها... ايستاده ) با سرعت وحشتناكي از كنارمون گذشت.... عصبي شدم و اومدم كه 4 تا ليچار بارش كنم كه ديدم رسيد به پل حافظ و بدون اين كه سرعتش رو كم كنه رد شد از روي دست انداز و حتي طريقه ايستادنش رو هم عوض نكرد... تمام فحشام خشكيد و لذت بردم از اينكه اينقدر مغرور اينقدر با جربزه بود اين ربطي به اين نداشت كه كارش رو مي پسنديدم يا عصباني نبودم اما يه جورايي ياد اون تيكه كتاب " آهستگي " ميلان كوندرا افتادمو حرف موتور سوارا....

حالا كامنت " آرمين ابراهيمي " مي خونم و ناراحت و عصباني هم نميشوم.... اتفاقا اين همه داغ بودناين همه انرژي جذاب و جالب هم هست ( موافق خيلي از نظراتش نيستم كما اينكه مثلآ اصلن از سنتوري هم خوشم نمياد ) اما اين همه فرياد زدن اين همهخارج از هنجار شدن جدآ جاي تقدير دارد....بماند كه شايد تا چند ساعت بعد اثرش برايم از بين برود و خودم هم به نوع نوشتارش بتوپم... اما فعلآ از عصبانيتش لذت مي برم....

ابراهیم
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 8:34
9
موافقم مخالفم
 

سینما پارادیزو

آلفردو : من همیشه به بچه‌هام سفارش می‌کنم که در انتخاب دوست دقت کنن.

سالواتوره [با تعجب] : ولی تو که بچه نداری!

آلفردو : خیلی خب! وقتی بچه‌دار شدم این نصیحت رو بهشون می‌کنم!

داشتم موسیقی اعجاب انگیز سینما پارادیزو ایوموریکونه کبیر رو گوش میدادام،گفتم با این دیالوگ همه رو تو این لذت بی پایان شریک کنم.

lpsk
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 9:31
-8
موافقم مخالفم
 

آقا 2تا نکته:

1.در مورد مرگ من بهترین مرگی که دیدم مرگ حامد بهداد بود تو روز سوم. البته اون صحنه اشتباه هم داشته ولی همونطور که تو مصاحبه اشون با همشهری جوان هم گفتن (http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=27692) به نظرم از لحاظ حسی خیلی عالی بود

2.Ladies & Gentleman یه سوال: کسی این فیلم جوانی بدون جوانی رو دیده؟ یا بهتر بگم کسی دیده که خوشش بیاد؟ من با این فیلم خیلی حال کردم اما هر نقدی ازش می خونم به شدت کوبیدنش دارم کم کم به این نتیجه میرسم که آخه من چرا اینقدر درک کمی از سینما دارم؟ اما بازم به نظرم حداقل صحنه های رومنس این فیلم عالیه

محسن رزم گر
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 9:38
-13
موافقم مخالفم
 

فقط اومدم كه بهت تبريك بگم . واقعا خوشحال شدم ولي تعجب نكردم چون حدس زده بودم .

پرهام
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 11:3
-7
موافقم مخالفم
 

با سلام وآرزوی سلامتی برای همه دوستان وبه خصوص امیر عزیز که داره کمک می کنه یاد بگیریم نظرات سایرین را هرچند باهاشون مخالف باشیم ببینیم وتحمل کنیم که فکر میکنم مشکل تاریخی ومزمن همه ما باشه . ولتر میگه:من با این حرفی که میزنی مخالفم ولی حاضرم جان خود را بدهم تا تو حق گقتن آن را داشته باشی .واین اوج آزادی باهم بودن وکنار هم بودن است .آقای ابراهیمی عزیز شما حق دارید کارگردانی یا فیلمی را دوست نداشته باشی و آن را باصدای بلند اعلام کنی .....اما رفیق شفیق,هم کافه ای گرامی ,کمی وفقط کمی مودبانه تر وزیباتر هم بیشتر به دل می شینه ,هم دوستی هامون رو پایدارترمیکنه آخه ناسلامتی اومدیم کافه امیر خان (بااون یکی امیرخان اشتباه نشود!!) که باهم باشیم, گپ بزنیم ویه حالی ببریم

سحر همائی
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 11:50
7
موافقم مخالفم
 

این هم بخشی از مونولوگ مک کیب ،به مناسبت زیر نویس شدن مک کیب و خانم میلر :

سعی کردم بهت بگم به روشهای مختلف. اگر فقط یک بار می تونستی مهربون باشی بدون اینکه پول دور و برت باشه. فکر کنم می تونم . خیله خب یه چیزی بهت می گم ... من در خودم طبع شاعرانه دارم .دارم . در خودم طبع شاعرانه دارم. رو کاغذ نمی نویسمش . آدم تحصیل کرده ای نیستم .اون قدر شعور دارم که امتحانش نکنم . هر گز نمی تونم چیزی به تو بگم...تو با کاری که میکنی روح منو فلج می کنی.

مهـدی پـورامیـن
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 13:58
9
موافقم مخالفم
 

فعلا در مورد سنتوری فقط یک جمله میگم در تایید کامنت مصطفی انصافی :

عامل اصلی در توقیف سنتوری خود مهرجویی بود

با اغراق ها و نشانه های گل درشت سیاسی -اجتماعی اش

کاری که از مهرجویی بزرگ بعید بود و در آثار قبلی به ظرافت انرا انجام داده بود ....

خیلی دلم میخواست نظرات خیلی از بچه ها رو در این مورد بشنم... مصطفی جوادی - رضا - کاوه - سوفیا و ....

البته اگر تمایلی ندارید .. اصراری نیست...

"


سه‌شنبه 11 تير 1387 - 14:4
12
موافقم مخالفم
 

اول از همه تبریک به امیرقادری به خاطر انتخابش تو جشن دیشب، من هنوز اسامی نه نفر دیگه رو ندیدم ولی امیر حتما یکی از منتقدین تاثیرگذار بوده( و البته تو زندگی شخصی من تاثیرگذارترین). اینکه الان اینقدر موفقه و به قول خودش کلی از سال 79 بالاتر ایستاده(یه عکس تو ویژه نامه 20سالگی مجله فیلم هست که اگه با این عکسی که بزرگ گذاشته تو خبر انتخابش تو صفحه اول سایت کنارهم بذارید متوجه منظورش می شید)

دنیای من و امیرقادری فاصله زیادی از هم داره، اون عاشق جذابیت و شلوغی و توجه و نور نئونهای شبه و من از اینا بدم می آد ولی همیشه گفتم و می گم یکی از کساییکه منو ازاون کنج عزلتی که 6،5سال توش بودم بیرون کشید امیرقادری و اعتقاداتش بود. بازم تبریک می گم امیر قادری.

اما درباره سنتوری چندماه پیش منم یه نظرخواهی از بچه ها کردم و با مهدی پورامین هم حرفامونو زدیم قبلا و دیگه حرفی ندارم که بزنم اما کامنت مصطفی بدجوری حالمو گرفت.

من هیچکاری به مشکلات اجرایی فیلم و عصبانیت مهرجویی که از سروروی فیلم می باره ندارم، کاری با بقیه حرفای توام ندارم مصطفی ولی این چه حرفیه که می زنی؟ تو حقو به هانیه دادی؟ واقعا این کارو کردی؟ چطوری تونستی؟ علی رو هیچ آدم عاقلی، هیچکدوم از خونواده های معقول و معتبر اطرافمون قبول نمی کنن؟ به درک که نمی کنن. اگه قرار بود ملاک ما عرف و عادات و عقل گرایی های رایج باشه اصلا مگه مرض داشتیم خودمونو اینطوری انگشت نما کنیم؟ نمی دونم، شاید تو نکردی و قصد این کار رو هم نداری ولی بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که لااقل من به هیچکدوم از این عرف و قانونها پشیزی احترام نمی ذارم، گور بابای همه نظرات آدمای معقول و حسابی، گور پدرشون.

یه سوال دیگه: تو با این طرز تفکر چطوری ادعا می کنی عاشق درخت گلابی هستی؟ مگه اونجا محمود نمی گه آدمهای محتاط و معتبر فامیل از میم بدشان می آید؟ پس باید حقو به اونا بدی و از میم نازنین بدت بیاد دیگه، هان؟ باتوام مصطفی

هانیه غلط می کنه که حق داره، اتفاقا مهرجویی دیالوگای «این کشور خشن که همه رو بدبخت و معتاد می کنه» رو عمدا گذاشته تو دهن هانیه، اونم در حال پیاده روی تو اون پیاده روی پرازخاطره که بگه تمام اینایی که حرفای گنده و پیرزن پسند می زنن تهشون باد می ده، که ضعف و نامردی خودشون رو می ذارن به پای جامعه و فرهنگ و این دری وریا...

اون جاوید عشق دزد لجن نماد و معیار تمام آدم حسابی های دور و برمونه، همونایی که انگار صورتاشونو از خمیر قالب گرفتن، نه یه خط رو صورتای همیشه خندونشونه و نه یه چروک، ژل موهاشون و تریپ همیشه منظمشونم همواره به راهه. اون آشغال مگه رفیق علی نیست؟ مگه خودش سور و ساط دواخوری علی رو فراهم نمی کنه تا زنشو، ناموس رفیقشو قر بزنه؟ مگه رفیق نباید بره دست رفیقشو بگیره و از لجن درش بیاره؟ هان؟ جواب بده پسر، تو به هانیه حق می دی که بره تو بغل جاوید؟ چطوری می تونی؟

بعدم اصلا فکر نکن که علی بدون هانیه هم می تونه زندگی کنه، کدوم زندگی؟ مگه اون آخرین کلوزآپ صورت علی، وقتی که داره بیت تنها بودن یه کابوس شومه، کار دل نیاشی تمومه رو می خونه ندیدی تو؟ اون آدم حالش خوبه به نظرت؟ می تونه زندگی کنه؟

ببینم مگه تراویس بعد از بتسی زندگی کرد؟ نکنه گول اون پایان احمق خرکن مارتی رو خوردی؟ واقعا فکر کردی تراویس یه قهرمانه؟ مگه خودش به بتسی نمی گه روزنامه ها همه چیو بزرگ می کنن؟

اگه کسی به کسی دل ببنده بعد از رفتن اون دیگه تنها کاری که نمی کنه زندگیه. ممکنه به ظاهر زنده باشه و بچرخه و بچره ولی زندگی نه، هرگز. لااقل ما که اینطوری هستیم. این حرفای قشنگ قشنگ که عشق بعدی که بیاد قبلی رو فراموش می کنی و اتفاقات تلخ با مرور زمان تبدیل به خاطره های خوب می شنو فقط می شنویم ولی مگه تو کتمون می ره؟

هرجور خفت و خواری رو تحمل می کنیم تا طرف برگرده، با اینکه می دونیم ازش سریم و اون لیاقت پاکبازیمونو نداره ولی یه تار موشو به هزارتا دیگه که خیلی شریفتر و انسانتر از اونن نمی دیم... ما که ندادیم.

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

ببین داداش من، کسی که درخت گلابی رو دوست داشته باشه، لیلارو، هامون رو، امکان نداره سنتوری رو نداشته باشه، امکان نداره بتونه حقو به هانیه بده و از جاوید عوضی متنفر نباشه و واسه علی دل نسوزونه. توی روابط عاشقانه اینطوری که مهرجویی( و البته مایکل مان) استاد تصویرکردنشونه معمولا یه طرف رابطه(بعضی وقتا هم مردا مثل لیلا) کم می آره و می ره و با یه عوضی روابط غیرافلاطونی برقرار می کنه و طرف تنها مونده هم زندگی براش عذاب الیم می شه و قعر جحیم، همیشه هم منتظره تا عشق کوچولوش برگرده، عین تمام عاشقای واقعی.

از اجرا و فیلمنامه و اینا می شه ایراد گرفت، بگیر ولی حق رو به هانیه نده، اصلا نده...علی سنتوری تو لجنم که غوطه بخوره بازم به جاوید سره، شک نکن پسر، همین.

جواب فحشهاي آرمين ابراهيمي هم باشه دفعه بعد كه با اين حالم اگه بخوام جواب اونم بدم واقعا بايد دروازه غارو عور پشتك بزنه.

farshid
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 14:19
3
موافقم مخالفم
 

زیاد رو به راه نیستم دارم تغییراتی توی بعضی وضعیت ها ایجاد می کنم ولی نمیشد همین طور از کنار خبر جایزه بگذرم .

امدم تا تبریک بگویم همه ی ما گاهی به این جور شارژهای تشویقی نیاز داریم به نظرم بدون جایزه هم می شد حدس زد توی این مدت امیر قادری خوب به کارش عشق داشته با این که گاهی سر نوشتن بعضی نقدها توی کامنت ها با هم کل کل داریم ولی خوشحالم که هستی و می نویسی بعضی نقدهایت را دوست دارم وبا بعضی نقدهایت مخالفم ولی این چیزها مهم نیست همین که توی این برهوت ادمهایی پیدا می شوند که از رویاهایشان حرف می زنند جای شکرش باقیست.

farshid

Armin Ebrahimi
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 17:25
-27
موافقم مخالفم
 
کٌدام حرمت ادبی؟ **** خدمت سروران گٌل اَم فوری عرض کنم و شاخ...

امیر: آرمین ابراهیمی عزیز، دیگر حوصله و توان سانسور کردن نوشته‌هایت را ندارم. می‌دانی خط قرمزها چیست و ادامه می‌دهی. من هم جای سانسور کامنت‌های تو هزار کار دیگر دارم که باید انجام دهم. تا حالا هر طور بود این کار را انجام دادم. از این به بعد اگر خواستی بنویسی، رعایت می‌کنی.
مصطفي انصافي
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 18:5
17
موافقم مخالفم
 

اولا كه چرا اسمت نيست؟

- اگه قرار بود ملاک ما عرف و عادات و عقل گرایی های رایج باشه اصلا مگه مرض داشتیم خودمونو اینطوری انگشت نما کنیم؟

فيلم سنتوري در شكستن "عرف و عادات و عقل گرايي هاي رايج" ناكام بوده. اگه من در گير "عرف و عادات و عقل گرايي هايي رايج " باشم چطور مي تونم كيميايي رو دوست داشته باشم؟ اصلا چطور مي تونم سينما رو دوست داشته باشم؟

- تو با این طرز تفکر چطوری ادعا می کنی عاشق درخت گلابی هستی؟

درخت گلابي رو با سنتوري قاطي نكن. درخت گلابي فيلمي بود كه مهرجويي با تموم وجود ساختش. معلومه مهرجويي همه خودشو ريخته تو فيلمش. اما سنتوري در حد همون مقالات نشريه هاي اپوزيسيون عليه حاكمه.

- تو به هانیه حق می دی که بره تو بغل جاوید؟ چطوری می تونی؟

ببخشيد... خب اين به من چه؟ اين يكي تقصير من نيست. تقصير فيلمه كه نمي تونه منو با قهرمانش همراه كنه.

- اون آدم حالش خوبه به نظرت؟ می تونه زندگی کنه؟

اين يكي رو نمي دونم. شايد اين بار حق با توئه.

- ببینم مگه تراویس بعد از بتسی زندگی کرد؟

راننده تاكسي رو خوب نديدي. دوباره ببين و دقت كن كه تراويس توي تنهاييش به خودش مي گه حالا مي فهمم بتسي هم يكي مثل همه ي زن هاست.

- کسی که درخت گلابی رو دوست داشته باشه، لیلارو، هامون رو...

هامون فيلم بزرگيه. اما من دوستش ندارم. هامون رو نمي فهمم. در ضمن بحث هامون رو راه ننداز كه سنتوري نديد گرفته بشه. هامون باشه براي بعد.

در ضمن هيچ كس به من حكم نمي كنه كه من چون يكي از فيلماي فيلمساز رو دوست دارم بايد بقيه اش رو هم دوست داشته باشم. اين حتي در مورد كيميايي هم صدق مي كنه.

- مهرجویی( و البته مایکل مان)...

مهرجویی و البته مایکل مان زمين تا آسمون با هم فرق دارند.

ميان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمين تا آسمان است

- ولی حق رو به هانیه نده، اصلا نده...

باور كن اين يكي دست من نيست!!!

مصطفي انصافي
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 18:8
7
موافقم مخالفم
 

بچه ها خواهشا به بحث سنتوري كمك كنيد. حالا كه تب حواشي فيلم خوابيده راحت تر مي تونيم راجع بهش حرف بزنيم.

هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم!!!

لطفا اسمتون يادتون نره!!!

سیاوش پاکدامن
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 18:19
-23
موافقم مخالفم
 

یکم : تبریک به امیر قادری. بدون سس اضافه که مزه اصل تبریک از بین نرود.

دوم: مهدی پورامین چرا زود خسته شدی، دندان روی جگر بگذار برادر.

و اما بعد:

1 ) آرمین ابراهیمی در کامنتی مبسوط، خبر بازگشت فرزاد را اعلام کرد. نفس این بازگشت که صد البته مبارک است. مطالب جالبی در این کامنت وجود دارد درباب ضرورت مباحثه و پرهیز از قربان صدقه رفتن الکی و ... که حرف دل من هم هست اما جمله ای در این کامنت درباره لحن نوشته ها وجود دارد که برایم قابل قبول نیست. اینکه هرکس با هر لحنی که دوست دارد بنویسد و لحن میتواند بد باشد ولی دوستانه باشد. به نظر من، شاید در بحث و جدل، استفاده از یک لحن صریح و بیپرده به همراه استفاده از برخی کلمات که حداقل در عرف، کلمات زننده ای هستند، در یک جمع خودمانی محدود با افرادی که مدتها با یکدیگر معاشرت داشته اند و به خوبی به اخلاق هم آشنا هستند، نتیجه خوبی داشته باشد ( کما اینکه معتقدم ندارد) اما در یک جامعه مجازی که ممکن است هزاران نفر با اخلاق و دیدگاه متفاوت از آن بازدید کنند، یا اصلا همین جمع که حداقل سی، چهل نفر هستند که دایم و یا متواتر به آن سر میزنند و به صورت جدی وارد مباحث میشوند، این ادبیات جز بر هم زدن فضا و خارج کردن بحث از مسیر درست، نتیجه ای ندارد. نمونه نزدیکش بحثی که بین کاوه و مهدی و علی طهرانی صفا درباره اسطوره شکل گرفته بود و فقط با یک کلمه بیخود کردی، کلی کدورت ایجاد شد.

.......

2 ) خیلی از مواقع در یک جمع دوستانه از کلماتی استفاده میشود که در عرف معانی بدی دارند اما در این حالت خاص هدف بدی پشت آن نیست و دو طرف هم احساس بدی نسبت به هم ندارند اما بعید میدانم کسی از ما در یک جمع عمومی از این کلمات استفاده کند..

.....

3 ) داشتم برای حرفم دنبال مثال میگشتم که خود آرمین در کامنت بعدیش درباره مهرجویی، زحمتم را کم کرد. این حق طبیعی هر کس است که از مهرجویی خوشش نیاید، فیلمهایش را دوست نداشته باشد و حتی از او و آنها متنفر باشد، اما این حق طبیعی هر کس هم هست که بالعکس، به شدت علاقه مند او و آثارش باشد. و ما حق نداریم که به هیچ کدام از این علایق بتازیم و به آنها توهین کنیم. وقتی فضای بحث از کلماتی مانند استفراغ و چه و چه آکنده شود، در حالی که شاید هدف گوینده توهین نباشد و فقط بخواهد عمق نفرتش را نشان بدهد، نباید از همه انتظار داشت که حرفها را ندیده و نشنیده بگیرند و به لبخندی موضوع را فیصله دهند. از طرفی در این شرایط، انتظار پاسخ منطقی و مستدل از مخالفان خود را هم نباید داشته باشیم. از قدیم گفته اند، جواب های ، هوی است، یا بالعکس. به نظر من برای اینکه همه با هم حرف بزنند و جبهه گیری و گروه بندی در مقابل شخص یا اشخاصی به وجود نیاید(چیزی که آرمین هم به گفته خودش به آن معتقد است) بهتر است که در بحثها و جملاتی که مینویسیم، یک سری اصول را رعایت کنیم و سعی کنیم در عین صراحت، وارد محدوده کلمات زشت و رکیک هم نشویم.

..........

ته نوشت : اینهایی که گفتم صرفا یک صحبت دوستانه بود و امیدوارم کسی از این حرفها برداشت،" جدید و یا پیشکسوت بودن"، "من عقلم بیشتره" یا "جا نماز آب کشیدن" و غیره نکند.

مریم
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 18:34
-17
موافقم مخالفم
 
1-تبریک! 2-من کامنت مسخره ی قبلی رو توی خواب گذاشتم فکر کنم!! 3-فکر کنم دوست دارم توی خواب بمیرم.شب روزی که با دوستانم رفته ایم بیرون که مثلا بستنی شکلاتی بخوریم،بعد یکی از بچه ها می رود توی جوب و شروع می کند به راه رفتن تا روی ما را کم کند،سر راه هم پاستیل خرسی می خوریم. بعدش توی راه کسی از خانه زنگ بزند که زود بیا،نمی خواهیم شام را بی تو بخوریم.اس ام اس هم داشته باشم از دوستهایی که چند وقت است بی خبرم ازشان،که دلشان برایم تنگ شده.(یا شاید نامه!) بعد بروم خانه و ببینم کسی توی اتاقم گل گذاشته.هوس کنم رامونا بخوانم و فرانی و زویی و ناتور دشت. فکر کنم دوست دارم بیگ فیش هم ببینم.آن صحنه ای که خانمه می رود توی وان و به ادوارد می گوید:من بی تو دیگر هیچ وقت خشک نمی شوم. قبل از خواب هم این آهنگ معرکه (http://www.4shared.com/file/48787018/413d385b/Rumi__BachDavoudAzad.html?dirPwdVerified=7592c0d1) را گوش بدهم.در حالی که روی تختم نشسته ام و دارم توی دفترم می نویسم که چه قدر خوب است که خداهه یادش مانده باران بفرستد برایمان(نم باران دارد می زند توی اتاق.) و به این فکر کنم که مطمئنم پشت سرم هیچ چیزی را خراب نکرده ام.هیچ روزی را،هیچ لحظه ای را...و فکر کنم شاید آدم هایی باشند که بی من خشک نشوند... حتی قبل از خواب گریه هم بکنم.از خوشحالی،به خاطر اینکه چه چهارده سالگی خوبی داشته ام و اینکه دوستی دارم که حاضر است توی جوب راه برود و دوستی دارم که حاضر است توی خیابان بر خلاف جهت ماشین ها بدود. و بخوابم به امید فیلم های ندیده و کتابهای نخوانده.و چه قدر خوب است که دم مرگ هم چیزی،آرزویی داشته باشی که به امیدش فردایت را آغاز کنی،..گیرم از آن دنیا!

امیر: بیش‌تر برای‌مان بنویس و بیش‌تر زندگی کن. ارزش جفت‌اش را داری...
فرزاد
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 19:55
9
موافقم مخالفم
 
مهدی پور امین و مصطفی انصافی: ممنون از هر دوی شما. مهدی پورامین: بااضافه کردن این بندها و تبصره ها به نوشته ات، کار را سخت کرده ای. اگر بخواهیم «خود اثر» را نقد کنیم، ناچاریم از مقایسه آن (از فیلمنامه و کارگردانی و تصویر برداری و بازیگری و ...) با فیلم های شاخص تاریخ سینما، که البته حدس می زنم، نتیجه چنین مقایسه ای چندان امیدوار کننده نخواهد بود. نگرانی ات قابل درک است اما این حواشی یی که سعی کرده ای از رویش پل بزنی، در واقع، جزء جدایی ناپذیر هر پدیده اجتماعی و فرهنگی ماست. آنهم به شکلی نامتوازن و بسیار افراطی. و البته قدرت این حواشی را دست کم نگیر دوست من. توان تاثیر گذاری و شکل دهی این حاشیه ها بر فیلم یا اثر هنری (در این شرایط به خصوص)کاملا آشکار است. اگر چه رابطه معکوس آن برقرار نیست و هنر امروز هر گونه توان انتقادی و قدرت تاثیر گذاری بر واقعیت زشت پیرامون اش را کاملا از دست داده است. من در اینجا فقط به یکی از جنبه های سنتوری می پردازم. دوست دارم بدانم چه شد که سازنده ی هامون و مترجم سالهای دور کتابی از مارکوزه، حالا بعد از این سالها، می رسد به مهمان مامان و جهان هولوگرافیک. در اجاره نشین ها با یک بنای نیمه ویران طرف بودیم. خرده بورژوازی لمپن نوکیسه، از پایین، طبقه متوسط و پرولتر را (با حرص و طمع و ساخت و پاخت و دسیسه و ...) تحت فشار قرار داده و از سویی شبه روشنفکر متوهم و برج عاج نشین از بالا (با نشتی « مبال» اش) عملا در حال تخریب بنیان زندگی آنهاست. معادل آن مکان نمادین، در سنتوری، همان ساختمان نیمه تمام است ( که گویی «صاحب » اش آنرا به حال خود رها کرده). ساکنانش موجوداتی هستند درب و داغون و کج و کوله که با محیط خارج کاملا قطع رابطه کرده اند و در ویرانه ای غبار گرفته و دنیایی وهم آلود و خودساخته، به زیست ابتدایی شان ادامه می دهند. گدایی شب جمعه را خوب می شناسند و به مرده های یکدیگر نیز نظر دارند. و وقتی غریبه ای وارد جمعشان می شود هر کدام سعی دارند با زبانبازی و چاپلوسی و حقه بازی «جنس» خود را بفروشند. مهر جویی این سالها بدبین تر شده است. اگر در ویرانه ی اجاره نشین ها طبقه ی متوسطی اهل فرهنگ و کتاب و دارای دغدغه های انسانی وجود داشت (که البته او هم در جریان کشمکش طبقات و لایه های مختلف به سوی یکی از قطبها متمایل شد و یاد گرفت که فقط کلاه خود را بچسبد)، در این جا گویی این موجودات اشباح گونه ی رانده شده از تاریخ، به یک توده ی انباشته ی یک شکل و بی هویت بدل گشته اند که از بالا تا پایین در فلاکت و تیره روزی، برابر و یکسانند. به نظر من سند محکم بدبینی مهرجویی همان مهمان مامان است. (علیرغم تمام تعبیرهای لذت پرستانه ای که از این فیلم به عمل آمده) اگر مثلا فیلم بمانی در حکم فریادی صریح بر علیه زشتی واقعیت بود در عوض مهمان مامان را باید به منزله نا امیدی (ناخودآگاهانه) مهرجویی از تغییر شرایط بیرون، و پناه بردن او به یک دنیای آرمانی و درونی و خیالی (و به همان اندازه عقیم و بی خاصیت) دانست. خوب و خوش باشید. یکی از جوابهای احتمالی اش می تواند چنین باشد: جوانان طغیانگر دهه 60 و 70 میلادی در آلمان و فرانسه و اروپای غربی، بعد از اینکه شکست خوردند و آرمانهایشان را بر باد رفته دیدند، به اصطلاح بزرگتر های سیاسی سر عقل آمدند، موهایشان را کوتاه کردند، شلوار های جین رنگ و رو رفته اشان را از پا درآوردند، کت و شلوار به تن کردند و در قامت برده های یقه سفید، به استخدام مراکز دولتی در آمدند. انقلاب را کنار گذاشتند و به بهبود قدم به قدم در دل سیستم معتقد شدند. اما در اینجا شرایط به گونه ای دیگر بود. جوان اینجایی از یک طرف تغییر سریع و بی واسطه در شرایط جامعه را (به هزار و یک دلیل) نا ممکن می دید و از یک طرف نفوذ به رده بالای هرم قدرت برایش محال بود.

امیر: یک متن با چند تا ایده‌ خیلی خوب...
محسن
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 20:32
-7
موافقم مخالفم
 

Ladies & Gentleman عذر می خوام وسط بحثتون مزاحم شدم خواستم بگم او پست با اسم" lpsk" ماله من بود فقط چون اون موقع یه کم خوابم میومد اشتباهی کیبورد انگلیسی بود و من فارسی تایپ می کردم :-))

ادامه بدین لطفاً...

امید غیائی
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 20:57
12
موافقم مخالفم
 

فکر کنم امیرجلالی نازنین بار اول مرض خواندن "عشق سالهای وبا" را به جانم انداخت.

520 صفحه را خواندم 4 روزه.اینطور که معلومه فیلکش رو نباید دید تا مزه خوب جادوی مارکز وخدوش نشه.ها؟!

هیچ کدامتان از دستش ندهید.

ارزشش را دارد.مرسی امیر عزیز.

----------------------------------------------------------------------

واینکه چند شب پیش از پارک چان ووک نابغه فیلمی دیدم به اسم JSA.این هم عالیه.

تازه وارد
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 21:59
-36
موافقم مخالفم
 

سلام سلام سلام چطورید بر و بچ؟ یه ده روزیه که نبودم کامنت ها رو کامل نخوندم حسابی رو هم تلنبار شده. چرا از رضا و عطص خبری نیست؟ دلم نمی یاد که نگم رفته بودم تو دل طبیعت طبیعتی که نه به واژه می آد نه به تصویر باید بری و بشنویش ببین کجاش رو می شنوی و کجاش رو نمی شنوی. عجیب بود خیلی عجیب شبا با صدای جیرجیرکا می خوابیدم و صبحا با چهچه بلبل از خواب بیدار می شدم البته پرنده هاش و جیرجیرکاش مثل نمونه تهرونیش افسرده نبودن!. راستی امیر من هم حرف اردشیر رو قبول دارم ادما نیاز به دیدن چیزهایی دارند که ازش فاصله دارن و دورن و یه جورایی عین خودشون نیست.

بدجوردارم وابسته به خوندن این کامنت ها شدما اصلا فضاشو + آدماشو+ حرفاشو دوست دارم. جنس وابستگی من بهش مثل جنس حس و علقه من به رادیوست . این دوتا چیزایی هستند که با نداشتن یه چیز جا و فرصت رو برای باروری تخیل و تفکر فراهم می کنند. در رادیو صدا هست ، کلام هست، تصویر نیست و در اینجا حتی صدا هم نیست. البته من کلا از اینترنت و فضای اون می ترسم خیلی خیلی زیاد مخصوصا وقتی که دارم دنبال مطلب و مقاله و منبعی تو سایت ها می چرخم . از این همه هجوم وهم برم می دارد. عین ترس از یه بهمن . تا اینجا که نتونستم از از سینمای ما فاصله بگیرم و بگذرم مطمئنم که همش به حال و هوای امیر و نیما و شماها بر می گرده. داشتم می گفتم من اینقدر یه مدت از اینترنت پرهیز می کردم حتی از میل کردن مقاله هام خودداری می کردم. همش می ترسم از گم شدن و تموم شدن این من که هر کسی یه دونه منحصر به فردشو برای خودش داره . نمی دونم تقابل سنت و مدرنیته از چیزاییه که من بهش فکر می کنم. این قدر ساده لوح نیستم که سود و فایده و منفعت حاصل از این همه کارایی رو ندیده بگیرم اما چیکار کنم بهش فکر می کنم و بعدش هزارتا سوال عین مور و ملخ از سرو کله ام بالا می رن.

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید...

امیر صباغ ماجرایی که نوشتی دقیقا چندی پیش مشابه اش رو متاسفانه شنیدم قضیه از این قرار بود که مرد جوانی به خاطر فشار اقتصادی این روزها خودش را به چارچوب در ورودی حیاط خانه اش حلق آویز کرد و نکته دردناکتر این بود که هیچ کس جلوی این جوان را نگرفت و فقط مردم با گوشی هایشان از لحظه لحظه مرگش فیلم می گرفتند واقعا تهوع آور است نمی دونم به کجا داریم می ریم واقعا وحشتناک است....

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صبحت از مرگِ محبت، مرگِ عشق

گفتگو از مرگِ انسانیت است!

حامد صرافی زاده
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 22:10
-5
موافقم مخالفم
 

آقای ابراهیمی

دوست دارم جواب بدون سانسورت رو بخونم. لطفا مطلب اصلی رو برای من ای میل کنید:

hsarrafizadeh@yahoo.com

رضا
سه‌شنبه 11 تير 1387 - 22:28
-29
موافقم مخالفم
 

برای امیر قادری : تبریک زیاد . همیشه شاد باشی

برای بحث سنتوری : خب اول از همه اینکه شدیدا علاقه داشتم توی این بحث شرکت کنم اما چون سنتوری رو ندیده بودم نمی تونستم حرفی بزنم . اما توی کامنت های شما ها به یه چیزهای جالبی رسید و چند تا ایده برای نوشتن پیدا کردم . ازهامون گرفته تا خودِ مهرجویی

شاید نظر دادن در مورد مهرجویی کار آنچنان سختی نباشد . عده ای او را بیش از حد دوست دارند و استاد می خواننش و عده ای هم اصلا فیلم هایش را قبول ندارند ..... من هم شخصا آن وسط هستم . گاهی فیلم هایش فوق العاده است ( هامون ، درخت گلابی و پری ) گاهی کمی بالاتر از متوسط است ( سارا و مهمان مامان ) و گاهی هم سطح پایین است ( میکس شاید نمونه ی خوبی باشد ) .

خب شخصا نظریات دیگری هم در موردش دارم . مثلا اینکه خوشم نمی یاد همیشه دو تا عینک همراهش است . اما از این همه خونسردی و آدامسش چرا ! وقتی غر می زند و می گوید بعضی ها از نبودش خوشحالند یاد روحیه ی عجیب ما ایرانی ها می افتم و گاهی هم از مصاحبه ها ، نوشته ها و همچنین ترجمه هایش لذت می برم .

اما خب اینها چه چیزی رو اثبات می کند ؟ به چه دردی می خورد ؟ چه اهمیتی دارد که من بنشینم و بگویم چی مدل مهرجویی دوست دارم . این در مورد بیضایی و حاتمی کیا هم صادق است ....... این حرف ها همه می رود . چیزی که می ماند استدلال و تحلیل است ! وگرنه بارها شده من شیفته ی فیلمی بشوم اما فیلم از نظر معیار سینمایی چندان با ارزش نباشد ( شاید نمونه اش آژانس شیشه ای است که هیچ وقت نفهمیدم چه طور پس از این همه بار دیدن هنوز از دیدنش واقعا لذت می برم )

مثلا آن دوست بدون نام آمده و کلی نوشته که چرا حق رو به هانیه می دی ؟ ( خطابش با مصطفی از نوع با انصاف بود البته ! ) . خب باید دید این تا چه حد اهمیت دارد ؟ می شود حق را به هر کسی داد . همانطور که شخصا در لیلا حق را به رضا می دهم تا لیلا ( شاید چون هم اسم هستیم ) . این موضوع اهمیتش کجاست ؟ به نظرم یک تحلیل و آن چه بتوان در گذر زمان روی آن حساب کرد باید چنان دقیق باشد که نه به سمت برداشت ها و تاویل های عجیب برود ( که در مورد مهرجویی این موضوع فراوان است ) و نه ارجاعات و هجویات فیلم را نادیده بگیرد .

این ها که گفتم همه بدیهیات بود . همه ی اینها را پیشتر شنیده ایم و ازشان مطمئن هستیم . اما مشکل اینجاست که حتی منتقدانی که در مجلات سطح بالای سینمای ایران می نویسند نکته ی به این کوچکی را رعایت نمی کنند . هر چه می خوانیم دلایل و گاهی توجیهاتی است که برای دوست داشتن یا نداشتن یک فیلم می آورند . انگار نه انگار که سلیقه ی شخصی هر کس فقط برای خودش محترم است.

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینجا که راه اداختن بحث سنتوری می تواند شروع بسیار خوبی برای بررسی ذات یک اثر باشد . بدون اینکه بگوییم ما همه علی هستیم و هانیه خوب نیست و مهرجویی بزرگ و اینها ......می دانم که هر چه نوشتم بدیهی بود اما به قول عزیزی : همه ی مشکل ما در این دنیا با بدیهیات است !

به فرزاد : نمی دانی از برگشتنت چقدر خوشحال شدم .بارها نوشتم باور کن اینجا آن طور ها هم که فکر می کنی نیست . اصلا قرار نیست همه منتقد محبوبشان امیر قادری باشد ( همان طور که بارها همین جا گفته ام که اصلا برداشت من از نقد فیلم و تحلیل با امیر قادری کاملا متفاوت است) اما لذت بحث کردن با آدم های اینجا حسی دارد که کمتر جایی می توانی آن را پیدا کنی ! این خودش کلی است رفیق !

به مانا ( مهتاب ) : اول اینکه کاش خیلی بیشتر از اینها اینجا بنویسی و دوم هم اینکه هنور جرات نکرده ام بعد از تجربه ی فوق العاده ی بازگشت تبعیدِ زویاگینتسف رو ببینم ..... و اینکه کتاب شوهرم ناتالیا گینزبورگ رو هنوز نخوندم اما نوشته هایی که در هفت ازش چاپ می شد خیلی فوق العاده بود ( اصولا خیلی فوق العاده بود زیاد درست نیست .بنا به عادت ما ایرانی ها : ما که گفتیم اما شما درستش رو بگین )

Reza
چهارشنبه 12 تير 1387 - 0:4
-2
موافقم مخالفم
 

تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشی

Reza
چهارشنبه 12 تير 1387 - 0:7
12
موافقم مخالفم
 

تبریک میگم وامیدوارم همیشه موفق باشی

Armin Ebrahimi
چهارشنبه 12 تير 1387 - 0:10
7
موافقم مخالفم
 

وبلاگِ عزیزِ ما با ترانه ی «هر روز اَفسٌرده م» و «دادخواستِ من» به روز شد.

آرمین ابراهیمی

سعيد هدايتي
چهارشنبه 12 تير 1387 - 7:6
-7
موافقم مخالفم
 

والله مباركه.بالله مباركه.والله افتخاره .بالله افتخار داره!امير خان حقت بود!

اميد جان خان غيائي.سالها پيش خواندمش!دي ويديش هم دو ماهيست توي كشو خاك ميخورد از بس نقد منفي ازش خواندم .نميدونم بببينمش يا ؟همون دير تر ميبينمش!.مخلص

ابراهیم
چهارشنبه 12 تير 1387 - 8:59
-12
موافقم مخالفم
 

1-سنتوری انقدر خوب هست که در کنار لیلا و اجاره نشینها و مهمان مامان و یه پله پایینتر از هامون و درخت گلابی اون بالا بالهای سینمای ایران باشه

2- من یه تار موی علی سنتوری معتاد الکلی رو به صد تا مثه جاوید-که منم مثه خیلی از بچه های کافه حالم از این تیپ آدما بهم میخوره- نمیدم. البته که به هانیه حق میدم علی رو ترک کنه اما پناه بردنش به جاوید رو نه

3- بر خلاف نظر خیلی از دوستان که دوربین روی دست رو تو فیلم آذاردهنده میدونن اما به نظر من یکی از اساسی ترین نقاط قوت فیلمه که نامتعادل بودن وضعیت به بهترین شکل منتقل میکنه

4- بازی رادان فوق العاده است. اما یه اشکالی این وسط هست. به نظر میرسه که استاد انقدر از این بازی ذوق زده شده که بقیه رو فراموش کرده. انگار که همه انرژیشو گذاشته واسه علی

5- متنفرم از اون جملات رو و نخ نمای هانیه که این مملکت علی رو معتاد و ... کرد. از استاد بعید بود انقدر گل درشت و رو بخواد اون چیزی رو که فیلم به زیبایی میگه فریاد بزنه.

------------------------------------------------------------------------

1-"جوان اینجایی از یک طرف تغییر سریع و بی واسطه در شرایط جامعه را (به هزار و یک دلیل) نا ممکن می دید و از یک طرف نفوذ به رده بالای هرم قدرت برایش محال بود." فرزاد جان کامنتت عالی بود و از همه اش بهتر این جمله ات. خیلی خوب بود

2-هنوزم وقتی میخوام اینجا بنویسم و چشمم به نوشته های آرمین ابراهیمی میافته عصبانی میشم. خیلی عصبانی

ناشناس
چهارشنبه 12 تير 1387 - 13:0
-2
موافقم مخالفم
 

آقاي منتقد برگزيده ...

"سنف" نه ، "صنف"

خودت ذوق مرگ شده اي يا سوادت؟؟

اميرحسين جلالي
چهارشنبه 12 تير 1387 - 14:13
10
موافقم مخالفم
 

آقا اين اتفاق خيلي جالبي بود به خدا، جدا مي گم.

كامنتي كه اولش تبريك به اميرقادري بود و دومش اون همه اعتراض به مصطفي انصافي مال من بود ولي به هر دليلي بدون اسم آپ شده بود. اين قضيه كمك كرد كه هم امير جواب تبريكمو نده(مثل جواب smsهام كه البته احتمال مي دم مشكلات مخابراتي توش دخيل باشه) و هم اينكه مصطفي تو محظورات رفاقتمون نمونه و راحت جواباشو بده.

پس خوب گوش كن مصطفي،

_)دوست داشتن كيميايي يا سينما اصلا ضد عرف و عادت نيست كه داري پزشونو مي دي، هله هوله هايي كه مي رن شكلاتي مثل گلزارو تو كلاغ پر ببينن هم ظاهرا عاشق سينمان، دوما: اينكه تو يا من ضد عرف و آنارشيست باشيم يا نه چيزي رو عوض نمي كنه، مهم اينه كه تو داري عليه آنارشيسم موضع مي گيري و طرف عرف و عادات رايج(اونم سطحي ترين لايه اون) مي ايستي و بحث مي كني، اينو كه ديگه قبول داري، مگه نه؟

_)راجع به درخت گلابي يه سوال واضح ازت كردم، جواب سوالمو بده لطفا، اينكه مهرجويي همه وجودشو ريخته تو فيلم درخت گلابي ، من كه نه وزن حجمي مهرجويي رو مي دونم و نه ملاكي واسه اينجور اندازه گيريها دارم نمي فهمم. پس لطفا جواب سوالمو بده: واضح و روشن. هم تو كتاب گلي ترقي و هم تو فيلم مهرجويي محمود مي گه:«آدماي محتاط و معتبر فاميل ميم مرا دوست ندارند...»، يا آدماي معتبر و نظرشون ارزش داره و يا نداره، اگه داره كه درخت گلابي هم مانيفيستي عليه اين نظراته و تو با ديدگاهي كه داري نمي توني فنش باشي، اگرم ارزش نداره كه خوب، سنتوري هم دقيقا داره همين حرفو مي زنه(حالا اينكه تو اجراي ايده شريف و محترمش ضعف داره يا نه بحثي است عليحده)

_)فيلمساز فقط كسايي رو با قهرمانش همراه مي كنه كه دنياشون با دنياي قهرمان يكي باشه يا لااقل نزديك باشن. با اين استدلال تو سرمايه دارايي كه با فيلم جذابيت پنهان بورژوازي بونوئل و قهرمانش همراه نمي شن هم بايد بيان و به فيلمسازي استاد ايراد بگيرن، يا مثلا روساي شبكه هاي خبري عليه insider مان بيانيه بدن. اتفاقا اونا هم با فيلم و قهرمانش همراهن ولي ايراد اونجاست كه بعضيا بعضي چيزاشونو معامله كردن و به قول داريوش ارجمند تو آدم برفي بستن دور كمرشون واسه روزاي پيري و كوري. خيال كردي محافظه كاري شاخ و دم داره پسرخوب؟

_)اون آدم حالش خوب نيست و نمي تونه بدون هانيه(حالا كدوم هانيه هم قابل بحثه) زندگي كنه. با اينكه نمي دونستي اون كامنت مال منه بهم حق دادي، حالا كه ديگه مطمئنم مي فهمي دارم از چي حرف مي زنم.

_)من راننده تاكسي رو 15ساله كه سالي چند بار مي بينم، خودتم مي دوني، اينكه تراويس تو خلوتش چي مي گه زياد مهم نيست، مهم كاريه كه مي كنه و روشي كه درپيش مي گيره. مردونه جواب بده: اگه بتسي يه زنيه مثل بقيه، منظور از بقيه كيان؟ هان؟ اگه اون بقيه بدن و تراويس هم به اينكه همه دخترا مثل همن و لياقت دل بستنو ندارن معتقده چطور مي شه كه مي ره سراغ آيريس و ازاون كثافت نجاتش مي ده؟ بازم سوال واضحي كردم پس لطفا به جاي جواب وارد مقولات غيرقابل حس و لمس نشو.

_)من بحث هامون راه نينداختم كه سنتوري ماليده شه استاد، هامون هم مال دنياي مهرجوييه و اتفاقا جالبه كه مي گي اونم نفهميدي. اين نكته مهميه كه تو پايه هامون هم نيستي، چون معلوم مي كنه تو با دنيا و ارزشهاي مهرجويي مشكل داري و نه با اجراي شتاب زده و عصباني سنتوري. روش فكر كن رفيق.

_)در مورد مقايسه مايكل مان و مهرجويي هم من فقط منظورم آدماي ضعيف تر تو روابط عاشقانه بود كه وسط راه ول مي كنن و مي رن، مثل زن وال كيلمر تو heat و يا زن راسل كرو در insider يا حتي جمي فاكس وثيقه. مي بيني كه با محمود درخت گلابي يا رضاي ليلا و يا همين هانيه سنتوري شباهتهاي زيادي دارن. پس بحثو به سمت ماه خودت و ماه گردون و اينا نكش برادر.

_)معلومه كه اين دست تو نيست، اصلا خدارو شكر كه حق دادن و گرفتن دست من و تو نيست. هانيه يه خائنه، نه، يه موجود كوتوله و حقير و به اصطلاح unmarked جامعه ماست، يكيه مثل بقيه، همون همج الرعاعي كه اميرالمومنين مي گه. از نظر من هانيه چه با جاويد و چه بدون اون كوچكترين ارزش و اعتباري نداره چون تو مهمترين برهه زندگيش، درست سر بزنگاه ول مي كنه و مي ره. توجيهات هميشه هستن ولي به قول شريعتي هر آدمي، هر آدم متوسط به بالايي، تو زندگيش يه صحنه كارزار سرنوشت ساز داره و اگه تو اون لحظه طرف حق نباشه اصلا مهم نيست كه مابقي زندگيشو سر سفره شراب باشه يا سجاده نماز.

حق با عليه مصطفي، شك نكن دوست من، هانيه بي ترديد بازنده اين بازيه، حتي اگه علي برنده نباشه(كه هست)

حرفام زياد شد ولي همه اش از ته دل بود. مرز بين جاويد و علي، كريستوفر پلامر و آل پاچينو(تو insider) و خيلياي ديگه باريك تر از اونيه كه فكر مي كني، بايد پارو نزد واداد، بايد دل رو به دريا داد، خودش مي بردت هرجا دلش خواست، به هرجا برد بدون ساحل همون جاست...

زياده عرضي نيست، مخلص.

احسان
چهارشنبه 12 تير 1387 - 16:31
0
موافقم مخالفم
 

" از بین افشین قطبی و مصطفی دنیزلی، یکنفر تا فردا سرمربی پرسپولیس می شود" این خبر را همین چند ثانیه قبل از تلویزیون شنیدم. اگر درست باشد بهترین خبر فوتبالی سال برای ماست که هر کدامشان اگر بیاید عیشمان کامل است و کیفمان کوک...هوراااااا

امير: هر كدام از اين دو تا اتفاق بيفته، سكته مي‌كنم و هيچ وقت يادم نمي‌ره كه اولين بار از تو شنيدم.

Armin Ebrahimi
چهارشنبه 12 تير 1387 - 18:41
9
موافقم مخالفم
 

وبلاگِ عزیزمان با ترانه های «هر روز افسرده!» و «دادخواستِ من»، همچنین بخشی از شعرِ بلند «کابوس های روسیِ» اثر «حسین پناهی» به روز شد.

علي
چهارشنبه 12 تير 1387 - 21:22
19
موافقم مخالفم
 

امير جان!

جايزه حقت است و مبارك ات باشد، به احترام اينكه عاشق حرفه ات هستي و به ياد نقدي كه چند سال پيش در سايتي كه داشتي راجع به فيلم Un Flic استاد، نوشتي.

رضا
چهارشنبه 12 تير 1387 - 22:23
-17
موافقم مخالفم
 

برای امیر قادری : تبریک زیاد . همیشه شاد باشی

برای بحث سنتوری : خب اول از همه اینکه شدیدا علاقه داشتم توی این بحث شرکت کنم اما چون سنتوری رو ندیده بودم نمی تونستم حرفی بزنم . اما توی کامنت های شما ها به یه چیزهای جالبی رسید و چند تا ایده برای نوشتن پیدا کردم . ازهامون گرفته تا خودِ مهرجویی

شاید نظر دادن در مورد مهرجویی کار آنچنان سختی نباشد . عده ای او را بیش از حد دوست دارند و استاد می خواننش و عده ای هم اصلا فیلم هایش را قبول ندارند ..... من هم شخصا آن وسط هستم . گاهی فیلم هایش فوق العاده است ( هامون ، درخت گلابی و پری ) گاهی کمی بالاتر از متوسط است ( سارا و مهمان مامان ) و گاهی هم سطح پایین است ( میکس شاید نمونه ی خوبی باشد ) .

خب شخصا نظریات دیگری هم در موردش دارم . مثلا اینکه خوشم نمی یاد همیشه دو تا عینک همراهش است . اما از این همه خونسردی و آدامسش چرا ! وقتی غر می زند و می گوید بعضی ها از نبودش خوشحالند یاد روحیه ی عجیب ما ایرانی ها می افتم و گاهی هم از مصاحبه ها ، نوشته ها و همچنین ترجمه هایش لذت می برم .

اما خب اینها چه چیزی رو اثبات می کند ؟ به چه دردی می خورد ؟ چه اهمیتی دارد که من بنشینم و بگویم چی مدل مهرجویی دوست دارم . این در مورد بیضایی و حاتمی کیا هم صادق است ....... این حرف ها همه می رود . چیزی که می ماند استدلال و تحلیل است ! وگرنه بارها شده من شیفته ی فیلمی بشوم اما فیلم از نظر معیار سینمایی چندان با ارزش نباشد ( شاید نمونه اش آژانس شیشه ای است که هیچ وقت نفهمیدم چه طور پس از این همه بار دیدن هنوز از دیدنش واقعا لذت می برم )

مثلا آن دوست بدون نام آمده و کلی نوشته که چرا حق رو به هانیه می دی ؟ ( خطابش با مصطفی از نوع با انصاف بود البته ! ) . خب باید دید این تا چه حد اهمیت دارد ؟ می شود حق را به هر کسی داد . همانطور که شخصا در لیلا حق را به رضا می دهم تا لیلا ( شاید چون هم اسم هستیم ) . این موضوع اهمیتش کجاست ؟ به نظرم یک تحلیل و آن چه بتوان در گذر زمان روی آن حساب کرد باید چنان دقیق باشد که نه به سمت برداشت ها و تاویل های عجیب برود ( که در مورد مهرجویی این موضوع فراوان است ) و نه ارجاعات و هجویات فیلم را نادیده بگیرد .

این ها که گفتم همه بدیهیات بود . همه ی اینها را پیشتر شنیده ایم و ازشان مطمئن هستیم . اما مشکل اینجاست که حتی منتقدانی که در مجلات سطح بالای سینمای ایران می نویسند نکته ی به این کوچکی را رعایت نمی کنند . هر چه می خوانیم دلایل و گاهی توجیهاتی است که برای دوست داشتن یا نداشتن یک فیلم می آورند . انگار نه انگار که سلیقه ی شخصی هر کس فقط برای خودش محترم است.

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینجا که راه اداختن بحث سنتوری می تواند شروع بسیار خوبی برای بررسی ذات یک اثر باشد . بدون اینکه بگوییم ما همه علی هستیم و هانیه خوب نیست و مهرجویی بزرگ و اینها ......می دانم که هر چه نوشتم بدیهی بود اما به قول عزیزی : همه ی مشکل ما در این دنیا با بدیهیات است !

به فرزاد : نمی دانی از برگشتنت چقدر خوشحال شدم .بارها نوشتم باور کن اینجا آن طور ها هم که فکر می کنی نیست . اصلا قرار نیست همه منتقد محبوبشان امیر قادری باشد ( همان طور که بارها همین جا گفته ام که اصلا برداشت من از نقد فیلم و تحلیل با امیر قادری کاملا متفاوت است) اما لذت بحث کردن با آدم های اینجا حسی دارد که کمتر جایی می توانی آن را پیدا کنی ! این خودش کلی است رفیق !

به مانا ( مهتاب ) : اول اینکه کاش خیلی بیشتر از اینها اینجا بنویسی و دوم هم اینکه هنور جرات نکرده ام بعد از تجربه ی فوق العاده ی بازگشت تبعیدِ زویاگینتسف رو ببینم ..... و اینکه کتاب شوهرم ناتالیا گینزبورگ رو هنوز نخوندم اما نوشته هایی که در هفت ازش چاپ می شد خیلی فوق العاده بود ( اصولا خیلی فوق العاده بود زیاد درست نیست .بنا به عادت ما ایرانی ها : ما که گفتیم اما شما درستش رو بگین )

مرد تنهاي شب
پنجشنبه 13 تير 1387 - 1:26
22
موافقم مخالفم
 

سلام آقاي قادري. انتخاب شدنتون به عنوان يكي از ده منتقد برتر رو تبريك ميگم. واقعا شايستش هستيد. اين جايزه شايسته ي سعي و تلاشهاتون در فضاي بزرگ نت كه به قول خودتون آينده ي نقد نويسي در دست اونه و همچنين مطبوعات هست. مي خوام بگم كه انصافا قبول داريد كه انتخابهاي اين جشن منتقدان، اكثرشون لكه ي ننگ ديگري در انتخابهاي سينمايي ما بود؟ مسعود كيميايي بهترين فيلمساز اجتماعي؟ همه براي استاد كيميايي و زحماتش در سينما ارزش قائليم. ولي آخه فيلمهاي چندين سال گذشته ي ايشون، اتفاقا به تنها چيزي كه ربط ندارد، همين جامعه است و همگي آثار گانگستري هستن! كيومرث پوراحمد بهترين فيلمساز كودك؟! تنها به خاطر يك فيلم متوسط با نام "خواهران غريب" شدند بهترين فيلمساز كودك؟ به نظرتان نبايد از پوران درخشنده به خاطر ساخت آثار محترمي چون پرنده ي كوچك خوشبختي و روياي خيس و... تجليل مي شد؟ كدام يك در اين زمينه شايسته تر بودند؟ رسول صدر عاملي بهترين ملودرام ساز؟ پناه مي بريم بر خدا! آيا فقط به خاطر ساخت يك فيلم خوب با نام "من ترانه 15 سال دارم"؟ پس اين وسط با شاهكارهاي ماندگار مهرجويي كبير، مانند ليلا و سنتوري در عرصه ي ملودرام سازي چه كنيم؟ رضا مير كريمي و مجيد مجيدي بهترين فيلمسازان مذهبي و عرفاني و اين حرفها؟ آيا مذهب و عرفان فيلمهاي آنان قوي تر از هامون و پري مهرجويي كبير است؟ در عرصه ي كمدي، با شاهكار اجاره نشينها و مهمان مامان چه كنيم؟ اصلا مهرجويي كبير چه شد؟ حتي رخشان بني اعتماد كه زير پوست شهرش يكي از بهترين آثار اجتماعي سينماي ماست! مادر يكي از 5 فيلم برتر؟! مادر فيلم بسبار خوبي است. ولي جزو 5 فيلم برتر؟ پس اين وسط با شاهكارهاي بزرگي چون درخت گلابي و ليلا و برخي فيلمهاي استاد بيضايي و... و حتي برخي آثار بزرگ اين چند سال اخير، مثل بوتيك چه كنيم؟ اصلا حتما يك فيلمساز بايد سنش بالا برود تا از او تقدير شود؟ چرا نبايد از اصغر فرهادي به خاطر آثار بزرگي چون شهر زيبا و 4 شنبه سوري تقدير شود؟ چرا نبايد از بهزادي به خاطر تنها دو بار زندگي مي كنيم تقدير شود؟ يا از بهرام توكلي به خاطر پا برهنه در بهشت؟ يا از نعمت الله براي شاهكار بوتيك؟ چرا به فكر آينده هامون نيستيم و بهشون انگيزه نميديم؟ آن طرف چرا در بين 10 منتقد برتر نامي از هوشنگ گلمكاني عزيز كه همه مي دانيم بهترين منتقد حال حاضر ايران است، نيست؟ چرا اسم چند نفر بي جهت اضافه شده؟ چرا نامي از مهرجويي بزرگ و تقوايي بزرگ نيست؟ چرا بايد باز هم به خاطر نفوذ جواد طوسي، نام مسعود كيميايي كه همه مي دونيم تمام آثار بزرگش رو قبل از انقلاب ساخته، به زور به اين ليست تحميل بشه؟ واقعا انتخابهاي شرم آوري بود. بازم گلي به جمال جشنواره ي فجر! راستي يكي از پديده هاي فراگير اين روزهاي جامعه ي ما، همانطور كه همه مي دونيم، پديده ي "لمپنيسم" هست. پديده اي كه به صورت يك اپيدمي در اومده و داره به همه جا و همه كس نفوذ مي كنه. اون دوست بالا با نام آرمين ابراهيمي هم جزو همان لمپنهاي زمان است. آقاي قادري خواهش عاجزانه دارم كه هم در اين روز نوشت و هم به خصوص در خود سايت، اين قبيل كامنتهاي مبتذل و سخيف را تاييد نكنيد. خواهش مي كنم. يكي از انتقادها به شما اينه كه شما فقط كامنت هاي منتقد به مسئولان رو سانسور مي كنيد. ولي باور كنيد كه اين كامنتها كه لحن و كلمات به كار رفته در اون، نشات گرفته از همون پديده ي شوم لمپنيسم هست و به راحتي آب خوردن با نهايت ابتذال، به بزرگان هنر اين كشور توهين مي كنند و بي شرمي و سخيف بودن رو به حد اعلي مي رسونند، نبايد در ديد همه قرار بگيرند. آقاي قادري تاييد اينجور كامنتهاي مبتذل و سخيف از جانب شما، به منزله ي ايجاد يك فضاي باز و دموكراسي و آزادي بيان نيست. بلكه كمك به ترويج ابتذال است! خيليها در بالا نظراتي دادن كه گاهي همسو با اون فرد...هم بود. ولي مودبانه. نه با نهايت بي شرمي و مانند كلمه ي مورد علاقه و در شان خودش، با نوشتاري "توهوع آور"!! نظرم را هم درباره ي سنتوري بگويم كه چه بخواهيم و چه نخواهيم و چه مخالف باشيم و چه موافق، هر جور بخواهيم نگاه كنيم، سنتوري جزو 5 فيلم برتر مهرجويي كبير است. سنتوري فيلم بسيار بزرگي است كه اينجا جاي وصفش نيست. متاسفانه اغلب كساني كه مخالف اين فيلمند خودشون هم نمي دونن كه چرا مخالف اونن و فقط يك چيزي ميگن! استاد مهرجويي در سنتوري، فيلمي پيچيده ساخته كه از بعد موسيقيايي بگير تا اجتماعي و سياسي و فلسفي جاي بحث طولاني داره. مهرجويي اتفاقا به نظرم در اين فيلم، ساده با مخاطب صحبت نكرده. به همين دليل مخاطبان تنبل و گاهي كم فكر سينماي ما كه به نظرشون حرفه اي سينما رو دنبال مي كنن، اون رو نفهميدن. هر بار كه سنتوري رو مي بينم بيشتر عاشقش ميشم و يه چيز جديدي از توش پيدا مي كنم كه بيشتر منو دلبسته ي خودش مي كنه.جايي كه علي به خونه ي مادرش ميره و دنبال يه مداد ميگرده و فرياد مي زنه "آخه تو اين خونه يه قلم پيدا نميشه؟" كنايه ي مهرجويي به خوانواده هاي متحجر و همچنين نمادي از كم سوادي در جامعه ي كنوني ما و اين دست خوانواده هاست. و وقتي اون بچه از بين كل اون جمعيت زياد و سن بالا و مثلا مذهبي، مي آيد و به او مداد مي دهد، تمثيلي بسيار زيبا است. يعني اميد به آينده و نسلهاي آينده كه مي توانند كورسو اميدي براي جامعه ي آينده ي ما باشند. كسي تا حالا به اينها فكر كرده و يا فقط نشسته ايد و بدون دقت به فيلم و جزئياتش، در حين خوردن چيپس و پفك و نوشابه و زدن باد گلو، گفته ايد فيلم خوبي نيست و از اين حرفا؟!! اصلا استدلالهايتان چيست؟ آقاي قادري تا حالا شده بخواي چند مخالف اين فيلم رو فرا بخوني تا ببيني استنباط و استدلالهاشون براي ادعاشون چيه؟ به خدا من از مخالفهاي فيلم تا حالا چيزي جز سفسطه گري نديدم! واي هر بار كه از سنتوري مي نويسم بيشتر شيفتش ميشم. مهرجويي مخاطب رو ويران مي كنه. سنتوري رو بايد با تمام وجود حس كرد. درسته كه ضعفهاش از تمام شاهكارهاي بزرگ مهرجويي بيشتره و كارگرداني استاد در برخي صحنه ها در شان كارگردان ليلا و درخت گلابي و هامون نيست...ولي به همان ميزان، نقاط قوت سنتوري هم از ديگر ساخته هاي بزرگ مهرجويي بيشتره و حس و حال عجيبي تو خودش داره. بعدا شايد اومدم و جزء به جزء اونها رو گفتم. ولي آقاي قادري مانند خودت معنقدم كه شناخت ارزشهاي سنتوري 2 دهه زمان مي بره. مخالف هاي فيلم هم نظرشان هست و محترم. ولي اغلب نه چندان درست... راستي بازم تبريك بابت انتخاب در جشن منتقدان...

امير صباغ
پنجشنبه 13 تير 1387 - 7:38
-3
موافقم مخالفم
 

درباره سنتوري به مصطفي انصافي :

حاتمي كيا تو مصاحبه اش با مجله نسيم موقع اكران به نام پدر(كه به نظرم ضعيف ترين فيلمش به لحاظ ساختاريه) گفت : يه وقت هست وقتي داري نامه مي نويسي فقط اين واست مهمه كه موضوع اصلي و پيام رو بنويسي ،وقت نداري نامه رو پاك نويس كني و...

درباره سنتوري خيلي جاها باهات موافقم ، منم مثل تو اون ديالوگ هانيه(مملكت خشن و...) رو دوست ندارم يا اون صحنه ي رويارويي علي با پدرش به نظرم خيلي تو ذوق ميزنه،(ولي واسم جالب بود مجيد اسلامي تو مجله هفت كه به سنتوري دو تا ستاره داده بود اين سكانس رو بهترين سكانس فيلم ميدونست) ولي اينكه گفتي مهرجوئي موقع ساخت سنتوري احساساتي شده رو اصلا قبول ندارم، اگه درخت گلابي(كه به نظرم حسابش با همه فيلماي مهرجوئي جداست و براي من در حد شاهكاره) رو كنار بزاريم ،سنتوري بهترين فيلم مهرجوئيه چون همه با هر سطح فكري باهاش ارتباط برقرار مي كنن وتاثيرگزاريو ماندگاري بيشتري از فيلماي ديگه ي مهرجوئي داره

يه مثال از احساساتي شدن بزنم اتفاقي كه واسه ملاقلي پور تو ميم مثل مادر افتاد به نظرم اون اسمش احساساتي شدن بود فيلمساز با استفاده از موسيقي و صحنه هاي اغراق شده فقط سعي داشت تماشاگر را تحت فشار(نه تحت تاثير) قرار دهد ، در حاليكه در سنتوري هيچ كدام از اتفاقاتي كه در قصه هست اغراق شده نيست،همگي گوشه اي از واقعيت جامعه امروز ماست، دو فرزند يك خانواده ي مذهبي يكي تبعيت ميكنه ولي اون يكي طغيان ميكنه، مي خواد همونجوري كه دوست داره زندگي كنه ، اصلا اساس فيلم به نظرم همينه، طغيان يا تبعيت؟

وقتي مي خوام بين دوتا فيلم مقايسه كنم كه كدوم يكي بهتره نگاه مي كنم كدوم بيشتر تاثيرگزار بوده و تاثيرش ماندگاري بيشتر داشته، كدوم فيلمه كه شخصيت هاش و ديالوگاش از تو ذهن بيرون نمي ره،بازم يه مقايسه كنم،"آژانس شيشه اي " رو شعاري و سحطي مي دوني، آيا صرف اينكه كسي حرفاي روزو بدون كنايه خيلي رو بيان كنه بايد فيلمشو سطحي دونست، در مورد موسيقي فيلم هم گفتي زياده، واقعا فكر مي كني سنتوري بدون اين موسيقي همين فيلم فعلي بود كه خيلي ها عاشقش باشن؟

يه چيز ديگه هم گفتي كه خيلي واسم زور داشت ، انتقاداتي كه مديري تو فيلماش ميكنه رو اصلا از جنس سنتوري مي دوني، من همه كاراي مديري رو مي بينم و بيشترشونو دوست دارم ولي فراموش نكن مديري هميشه چيزي ساخته كه ازش خواستن(نقطه چين وماجراي تحصن كه بارزترين مثاله رو كه يادته؟) واسه هميين هم هست كه هيچ وقت مانعش نشدن، اينم بگم حتما لازم نيست كه سفارشي ساز باشي تا كاري به كارت نداشته باشن ،مثالش "خون بازي" بني اعتماد ،اونايي كه سنتوري رو سياه نمايي مي دونن آيا خون بازي سياه نمايي نيست؟ اون كه فيلمبرداري اش هم سياه سفيده!!!! ولي نه رفيق مشكل اين چيزا نيست مشكل عباي رو دوش علي نيست،مشكل مست و پاتيل بودن علي نيست،مشكل تماس فيزيكي علي و هانيه هم نيست ، بهتره بيايم بحث كنيم چرا خون بازي 5 جازه اصلي جشنواره ي دولتي(فكر كنم جايزه بهترين فيلمنامه هم بود) رو ميبره و به راحتي اكران ميشه ولي سنتوري به مشكل مي خوره، خيلي دوست دارم نظرتو در اين مورد بدونم

الان كه اينا رو نوشتم با خودم ميگم حالا اگه با همه ي اين اتفاقا مهرجوئي عصباني هم بشه بايد بهش حق داد

سیاوش پاکدامن
پنجشنبه 13 تير 1387 - 8:19
-5
موافقم مخالفم
 

1 ) آرمین ابراهیمی در کامنتی مبسوط، خبر بازگشت فرزاد را اعلام کرد. نفس این بازگشت که صد البته مبارک است. مطالب جالبی در این کامنت وجود دارد درباب ضرورت مباحثه و پرهیز از قربان صدقه رفتن الکی و ... که حرف دل من هم هست اما جمله ای در این کامنت درباره لحن نوشته ها وجود دارد که برایم قابل قبول نیست. اینکه هرکس با هر لحنی که دوست دارد بنویسد و لحن میتواند بد باشد ولی دوستانه باشد. به نظر من، شاید در بحث و جدل، استفاده از یک لحن صریح و بیپرده به همراه استفاده از برخی کلمات که حداقل در عرف، کلمات زننده ای هستند، در یک جمع خودمانی محدود با افرادی که مدتها با یکدیگر معاشرت داشته اند و به خوبی به اخلاق هم آشنا هستند، نتیجه خوبی داشته باشد ( کما اینکه معتقدم ندارد) اما در یک جامعه مجازی که ممکن است هزاران نفر با اخلاق و دیدگاه متفاوت از آن بازدید کنند، یا اصلا همین جمع که حداقل سی، چهل نفر هستند که دایم و یا متواتر به آن سر میزنند و به صورت جدی وارد مباحث میشوند، این ادبیات جز بر هم زدن فضا و خارج کردن بحث از مسیر درست، نتیجه ای ندارد. نمونه نزدیکش بحثی که بین کاوه و مهدی و علی طهرانی صفا درباره اسطوره شکل گرفته بود و فقط با یک کلمه بیخود کردی، کلی کدورت ایجاد شد.

.......

2 ) خیلی از مواقع در یک جمع دوستانه از کلماتی استفاده میشود که در عرف معانی بدی دارند اما در این حالت خاص هدف بدی پشت آن نیست و دو طرف هم احساس بدی نسبت به هم ندارند اما بعید میدانم کسی از ما در یک جمع عمومی از این کلمات استفاده کند..

.....

3 ) داشتم برای حرفم دنبال مثال میگشتم که خود آرمین در کامنت بعدیش درباره مهرجویی، زحمتم را کم کرد. این حق طبیعی هر کس است که از مهرجویی خوشش نیاید، فیلمهایش را دوست نداشته باشد و حتی از او و آنها متنفر باشد، اما این حق طبیعی هر کس هم هست که بالعکس، به شدت علاقه مند او و آثارش باشد. و ما حق نداریم که به هیچ کدام از این علایق بتازیم و به آنها توهین کنیم. وقتی فضای بحث از کلماتی مانند استفراغ و چه و چه آکنده شود، در حالی که شاید هدف گوینده توهین نباشد و فقط بخواهد عمق نفرتش را نشان بدهد، نباید از همه انتظار داشت که حرفها را ندیده و نشنیده بگیرند و به لبخندی موضوع را فیصله دهند. از طرفی در این شرایط، انتظار پاسخ منطقی و مستدل از مخالفان خود را هم نباید داشته باشیم. از قدیم گفته اند، جواب های ، هوی است، یا بالعکس. به نظر من برای اینکه همه با هم حرف بزنند و جبهه گیری و گروه بندی در مقابل شخص یا اشخاصی به وجود نیاید(چیزی که آرمین هم به گفته خودش به آن معتقد است) بهتر است که در بحثها و جملاتی که مینویسیم، یک سری اصول را رعایت کنیم و سعی کنیم در عین صراحت، وارد محدوده کلمات زشت و رکیک هم نشویم.

..........

ته نوشت : اینهایی که گفتم صرفا یک صحبت دوستانه بود و امیدوارم کسی از این حرفها برداشت،" جدید و یا پیشکسوت بودن"، "من عقلم بیشتره" یا "جا نماز آب کشیدن" و غیره نکند.

اول: رضا درباره نوع نقد صحبت کرد که به ذات، خیلی مهم و درست است. اما باید این را پذیرفت که خوشبختانه یا متاسفانه، نمیتوان یا بسیار سخت است که احساسات در آن نقش نداشته باشند. نمونه زنده اش امیر جلالی که به زودی مخالفت خودم را با او اعلام میکنم.

.

دوم: حرف حنانه هم بسیار قابل توجه است. بله، بارها بوده که فیلمی را که شاید طبق معیارهای عقلی فیلم خوب و مهمی نیست دوست داشتم و بالعکس. اما مهم این است که این علاقه ایرادهای فیلم را نپوشاند و با تعریفهای احساسی صرف، کارگردان یا علاقه مندان اثر را گمراه کنیم. ( به شخصه ترس خود را از اینکه مهرجویی به روزگاری برسد که مثل کیمیایی حسرت گوزنهایش را بخوریم، اعلام میکنم )

.

سوم : سنتوری فیلم محبوب من نیست کما اینکه مهرجویی کارگردان محبوب من هست. اگرچه بحثی هم درش نیست که فیلمهای مهرجویی، حتی اگر بد هم باشند، یک سر و گردن از خیلی از فیلمهای ایرانی بالاتر است. پس اگر بحثی و ایرادی به فیلم میگیرم در مقایسه فیلم با سطحی است که نسبت به مهرجویی انتظار دارم.

.

چهارم: سنتوری قرار نیست فیلمی درباره اعتیاد باشد، اما وقتی در چنین بستری میخواهی داستانت را بگویی، هم باید از امکانات آن درست استفاده کنی و هم لایه رویی را به گونه ای در آوری که بدون جلب توجه، تماشاگر را به لایه های بعدی راهنمایی کند. به نظر من مهرجویی در لایه اول که داستان سنتوری معتاد است را خوب درنیاورده است. من هم مشکل مصطفی را دارم، به نظر من اگر فیلمی بتواند کسی را که چنین تجربیاتی را ندارد درگیر کند، موفق است. والا شما کافیست با کسی که عزیزی را از دست داده حرف از مرگ بزنید، طرف به راحتی متاثر میشود. در سنتوری، من یکی که نه در راهی که انتخاب میکند همراهی اش میکنم و نه در اتفاقات بدی که مسلسل وار برایش می افتد، متاثر میشوم.

.

پنجم: اول باید بگویم که به نظر من آنارشی گری به ذات خودش اصلا محترم نیست و محافظه کاری هم لزوما بد نیست. اینطور که امیر جلالی اصرار میکند، انگار هر طغیانی علیه هر نظمی به خودی خود ارزشمند است. من در درجه اول با علی مشکل دارم. کار او اگر منفعلانه ندانم ( یعنی او نبوده که این راه را انتخاب کرده، بلکه جامعه او را به این سمت کشانده و حرکات او بیشتر از اینکه خود تخریبی آگاهانه باشد، مسیر ناچاری است که خیلی از افراد با شرایط او، آن را طی میکنند) ، اقدامی در راستای هدف جامعه ای است که به قول هانیه، همه را معتاد میکند. او میشکند، چون قرار است که بشکند. اینکه میگویم درنیامده است یعنی همین که شاید هدف مهرجویی چیز دیگری باشد ولی برداشت من از فیلم اینگونه است. بلاهایی که بر سر سنتوری می آید من را توجیه نمیکند که او باید به این روز دچار شود. با دو مونولوگ و یک صحنه نمیتوان به این نتیجه رسید که چون مجوز کنسرتهایش باطل شده و او تا مدتها به شعر و آهنگ نویسی ادامه داده و حالا به اینجا رسیده. با چیزی که من در فیلم میبینم، علی جز بدی و خماری چیزی ندارد و این هانیه است که بارها با او ساخته است. بحث جاوید را وسط نمیکشم که کار او مذموم است. اما نمیتوانم برای زندگی آینده هانیه و علی آینده ای ببینم. شاید امیر جلالی به خاطر زمینه ذهنی اش حق را به علی بدهد و هانیه را بازنده بداند. اما من در هر دو را بازنده میدانم. هانیه بازنده است، نه به خاطر ترک علی، بلکه چون یک عشق بزرگ را از دست داده است و علی اگر نگویم بیشتر از هانیه، کمتر از او مقصر نیست. بحث اجتماع و فشارهای روانی که شاید عامل اصلی این جدایی هم هستند درست است ولی هرکسی در مقابل این مشکلات میتواند کمر خم کند، چیزی که برای من مهم است، این است که کسی بتواند با وجود این مشکلات، آنها را مدیریت کند و راه بهتری پیدا کند. و یک سوال: علی برای هانیه چه کرده است؟

.

ششم: این بار با امیر موافقم که علی بدون هانیه نمیتواند زندگی کند. و مخالفم با مصطفی که میگوید، علی عزت نفس دارد. به دلایلی که خیلی هایش را دربالا گفتم، علی قهرمان من نیست. من قهرمانی که بی محابا به دل مشکل بزند، عقل را بسته بندی کند و گوشه اتاق بگذارد و اسب احساس را رم بدهد، دوست ندارم. قهرمان من کسی است که با کمک عقل به احساسش برسد، با کمترین آسیب. جایی کوتاه بیاید و جایی بخروشد. و الا هر دیوانه ای قهرمانی میتواند باشد که بر علیه اجتماع قیام کرده است. من مک مورفی را ترجیح میدهم.

.

هفتم: دوربین روی دست که بیشتر از اینکه حس عدم تعادل را تداعی کند و در روایت حل شود، توی ذوق میزند و خود را به رخ میکشد. به عبارت دیگر، خیلی مواقع، سکون دوربین کارکردی بهتر از حرکت آن دارد. اجرای فیلم در مجموع جالب نیست، به خصوص سکانسهای جشن و مهمانی که گاهی از فیلمبرداری های خانوادگی هم ضعیف تر است. درست است که خیلی از مراسمی که علی در آن میخواند رسمی نیست ولی دلیل نمیشود که مثل مجلس جاوید، آنقدر سبک و بی حس ساخته شود. کما اینکه نوع ترانه ای که برای آن مجلس انتخاب شده است هم جالب نیست، ترانه ای با ریتم تند و شعری پر سوء ظن که ریتم روی آن سوار نمیشود. آن کنسرت سعد آباد هم که رسمی است، هم نشانی از پرداخت حرفه ای ندارد. ابراهیم حرف خوبی زد، بازی رادان با تمام اغراق هایش، قابل تامل است اما بقیه شخصیتها، حتی هانیه پرداخت بدی دارند.

.

هشتم: خیلی طولانی شد، لذا زبان در کام میگیریم.

آلفردو
پنجشنبه 13 تير 1387 - 10:51
-1
موافقم مخالفم
 
تبریک می گم جناب قادری... حقت بود. >> شعر طرفداران << امیر قادری ... تو به هر کاری قادری ... به هر فیلمی واردی ..!! امیر قادری - محسن آزرم - نیماحسنی نسب - مجید اسلامی و ... منتقدان نسل نو که سبک نوشته هایشان را دوست دارم. نکته ای که همیشه برای من جذاب بوده جملات بعد از دریافت جایزه است که بازیگران یا هنرمندان و منتقدان به زبان می آورند. چند وقت پیش سینما اقتباس فیلم " چراغ گاز " جرج کیوکر رو پخش کرد که در بخشی از آن مراسم اسکار بهترین بازیگر زن را هم پخش کرد ( از آن مواردی که صدا وسیما ممکنه سالی یکبار انجام بده !) ... خلاصه جنیفر جونز اینطور جایزه رو تقدیم اینگرید برگمن کرد و من از جملات این دو نفر کیف کردم : جنیفر جونز : تبریک می گم اینگرید . تکنیک بازیگری تو رآی های ما را برد و رفتار بزرگوارانه تو دل های ما را. اینگرید : به خاطر این اسکار ... بسیار سپاسگزارم.... امیدوارم در آینده نشان بدهم که لیاقت این اسکار را داشته ام . راستی شما بعد از دریافت جایزه چه گفتید آقای قادری ؟! eghtebas.blogfa.com وبلاگ برنامه سینما اقتباس
siavash
پنجشنبه 13 تير 1387 - 12:49
-16
موافقم مخالفم
 

به "امیر صباغ" : توی سالن سراسیمه و نگران به طرف ماشین ها می دویدم.ماشین سفید؟نه.ماشین لیمویی؟ نه.به ماشین قرمز که می رسیدم، مثل گاوچرانها از بالای ماشین می پریدم تو و محکم پدال رو فشار میدادم و با صدای زنگ ،ماجرا شروع می شد. بوی لاستیک و صدای برخورد ماشین ها و جرقه هایی که بالای سر ما زده می شد و خنده که فضا رو پر کرده بود.رانندگی کردن لابه لای ماشین های لوکس چه حالی می داد،البته برخورد هم اجتناب ناپذیر بود.اصلا شاید برای برخورد آمده بودیم!.ماشین سبز کاهویی به ماشین سفید گیر کرده بود،ماشین قهوه ای با بدجنسی از پشت به ماشین دیگری می زد.بعضی ها هم برای خودشان دور می زدند و از برخورد بادیگران پرهیز می کردند.زنگ پایان که زده می شد،همگی خوشحال از ماشین های رنگی پیاده می شدیم و هیچ کس از دیگری کینه ای نداشت.اگر هم دلخوری بود،توی روزنوشت بعدی فراموش می شد.

مهـدی پـورامیـن
پنجشنبه 13 تير 1387 - 13:25
37
موافقم مخالفم
 

گفته بودم امیدوارم اینبار مجبور به ارائه "توضیح واضحات"!! نشویم ولی انگار به دلیل اختلاف سطح هایی که در بحث ها ایجاد می شود مجبور به این کار می شویم. "مرد تنهای شب" چند تا نکته گفت که فهمیدم اصلا توی جو کافه نیست و اینجا دنبال تماشاگران "چیپس و پفکی" می گردد!! "مرد تنهای شب" مطمئن باش در این کافه با این کنایه ها که به طرف مقابلت می زنی،کسی بهش بر نمی خورد فقط همه می فهمند که اصلا با مخاطبان اینجا آشنایی نداری،شاید هم آدرس را اشتباه آمدی ؟!------ باور کن نه من وقتش را دارم و نه سایرین حوصله اش را... که در مورد پایه ای ترین امور سینما توضیح دهم. مثل لزوم هم نهشتی "فرم و محتوا" و غیر قابل تفکیک بودن این دو در سینما------ ویا "نحوه تـاویل و تفـسیـر" و اینکه "نشانه شناسی در فیلم" یعنی چه ؟! ------ یا اینکه خیلی ها از "هرمنوتیک" فقط ترجمه تحت اللفظی اش را یاد گرفتند و هزار و یک مسئله دیگر که جزء "واحد های پیش نیاز" این بحث است.... واینکه من خودم هم هنوز مشغول پــاس کردنشان هستم ...

فقط اومدم یک مسئله رو بگم که "مرد تنهای شب" محبوبترین سکانس من در سنتوری را مثــلــه کـرد !! اتفاقا سکانس "قلم خواستن علی" جزء معدود سکانس های فیلم هست که به شکل کاملا سینمایی و با پرداختی "مهــرجـویــی وار" درآمده. گیرایی و جذابیت آن سکانس نه فقط به خاطر معناهای تاویلی، که در آن مستتر است بلکه بخاطر هم نهشتی "فرم و محتوایی" است که تمام عوامل سینما را همگرا می کند.

پیش زمینه به جا و توجیه منطقی که با تلفن علی در پلان قبلی ایجاد شده (فیلمنامه)،---- نحوه ورود یکباره و نامتعادل علی در لابه لای نسوان و تلاطم و تشویش زنان (میزانسن)،------ حرکت ملتهب دوربین روی دست (فیلمبرداری)،---- دیالوگهای رئال و درعین حال تاویلی (مگه شماها این چیزا رو نمی نویسید؟! ... عمو جون قلم داری...؟!)،----- نحوه حرکت تشویش برانگیز علی مابین حضار (بازیگری) و... همه این عوامل نشان از شمه ای از کـارگردانی ساده اما پخته مهرجویی می دهد که در آثار پیشین اش بارها دیده ایم اما در سنتوری کمتر می بینیم ...

حالا "مرد تنهای شب" به گل درشت ترین شکل ممکن پیام اخلاقی سکانس را بیان می کند و اینکه در هربار دیدن به کشفیات جدیدی هم نائل می شود!! حالا این سکانس ناب سینمایی را مقایسه کنید با نشانه شناسی های عریانی چون "عبـا"،"کبـوتـر"،"قـوم الظالمین" و... .... و اینکه احتمالا تیپ آئینه عبـرت ای "تمـایل" (دوست علی) معنای تـاویلی از " تمـایل رو به زوال" را در خود مستتر دارد و ما بی خبریم! ----- به این دلایل است که میگویم مهرجویی بهانه دست "ممیزی" داده.. !!

رفع یک سوء تفاهم : من نگفتم که "سنتوری" را با فیلم های دیگر یا زمینه های اجتماعی اش مقایسه نکنید، گفتم محور بحث "سنتوری" باشد و اصل مطلب در لابه لای مثال ها و قیاس ها گم نشود ؟!---- پیشنهاد خود من در رابطه با قیاس "سنتوری" با "هامون" : ------ نحوه پرداخت خلاقانه گسستن عشق مابین "هامون-مهشید" توسط "عظیمی" نامرد را در حالیکه از جزئیات آن خبر نداریم و آن سکانس شاهکار : دکتر تیمارستان: بدبخت ! چرا نمی فهمی؟! زنت با عظیمی رابطه غیر افلاطونی داره --------------------------- هـامون : مـَ مـَ مـَـهشیــد مـن ؟!

مقایسه کنید با ...... کنتراست شدید و غلو آمیزی که در شخصیت "جاوید" و دیالوگ های نخ نما شده و نوع رابطه "فیلمفارسی وارش" که با "هانیه" برقرار می کند... ساده ترین پرداخت سینمایی با قصه کلیشه ای رقیبِ عشقی ِحسودِ بدجنس ِ زیرآب زن ِ پولدارِ نامرد ِ BMW سوار .... که کاملا هم منفور تصویر شود و در نتیجه همه دلمان برای علی مظلوم بسوزد و بگوییم هانیه چقدر بی وفا و آرامش طلب بود....

و اینکه "مـهدی و مصطفی" از درک محتوای اثر عاجزند و نمیفهمند که پول و BMW خوشبختی نمیارد.... و اینکه نمیدانم چرا هیچکس استــدلال سینـمایـی نمی آورد، همه یا عاشـق سنتوری اند یا فــارغ!..... و اینکه نمیدانم چرا "رضـا" هنوز فیلم را ندیده ؟! شاید وقتی فیلمهای هالیوودی را از کنار خیابان می خرد به حساب تهیه کننده اش پول واریز می کند .... و اینکه واقعی ترین کامنت آرمین همان بود که با لحن صادقانه بازگشت خودش و فرزاد را خبر داد... بقیه کامنتهای فحش خورش را بگذارید پای این ایدئولوژی : "بــد نــامــی از گمنــامی بهتـــره" !!

امير صباغ
پنجشنبه 13 تير 1387 - 15:24
8
موافقم مخالفم
 

تبريك به همگي ،همين الان اخبار گفت كار قطبي با پرسپوليس تموم شد،فردا شب هم مياد تهران

افشين قطبي تو را چون همفري بوگارت دوست داريم

siavash
پنجشنبه 13 تير 1387 - 15:53
-10
موافقم مخالفم
 

امیر جون تبریک میگم داداش.تا کور بشه هرکس که نمی تونه خوشحالی دیگران رو ببینه.وصد برابر کورتر ،اون کسی بشه که از خوندن این تبریک ، بهش فشار می آد و حالش بد میشه!

مصطفي انصافي
پنجشنبه 13 تير 1387 - 16:15
1
موافقم مخالفم
 

راستشو بخواي امير حسين خيلي بالاتر از ديپلم حرف زدي و من نفهميدم. اما تا اونجايي كه فهميدم جواب مي دم.

من چرا بايد با دنياي مهرجويي مشكل داشته باشم؟ يك فيلم ساخته مي شه و من مي بينمش. اون فيلم يا مي تونه منو با قهرمان خودش همراه كنه يا نه. چرا تو فكر مي كني مشكل از منه؟ چرا فكر مي كني مشكل از فيلم نيست؟ يعني چي اين فيلم فقط مي تونه كساني رو با خودش همراه كنه كه دنياشون با دنياي قهرمان فيلم يكي باشه؟ اين رو واقعا نمي فهمم.

اگه تو به اين اعتقاد نداري من شديدا معتقدم كه فيلمساز بايد به كاري كه مي كنه و فيلمي كه مي سازه اعتقاد داشته باشه و با تمام وجودش فيلم بسازه كه اگه اين اتفاق بيفته نتيجه اش مي شه شب يلدا/ درخت گلابي و خيلي هاي ديگه كه بي حرف اضافه اكثريت قريب به اتفاق رو با خودش همراه مي كنه. سنتوري اما اين جوري نيست. خيلي از طرفداران مهرجويي هم با اين فيلم مشكل دارند.

راستي هيچ كس سوتي منو نگرفت. تراويس اون حرف رو به خود بتسي مي گه تو ستاد انتخاباتي . ببين حواست نيست امير حسين. تراويس كاري به شخص آيريس نداره.تراويس با اون لجن و كثافت كه نيويورك رو فرا گرفته مشكل داره. تو مثل اين كه حواست نيست تراويس اول مي خواست پلن تاين رو بكشه و وقتي نمي تونه تو مقياس كوچيكتر آيريس رو از لجن مي كشه بيرون.

شرمنده ام. اين تمام اون چيزي بود كه در جواب اون چيزي كه از كامنتت فهميدم مي تونستم بگم!!!!!!!! ( عجب جمله خفني )

حمید قدرتی
پنجشنبه 13 تير 1387 - 16:38
-3
موافقم مخالفم
 

برا مصطفی اصافی : چطوری ؟ دارم برات دست تکون می دم . دلم برات تنگ شده . کجایی ؟ اگه می بینی دستتکون بده .

حمید قدرتی
پنجشنبه 13 تير 1387 - 17:25
15
موافقم مخالفم
 

نمی دانم باید به امیر تبریک بگم یا نه . راستش زمان مدرسه یه حسی بود در مورد کسی که شاگرد اول می شد . بعد از جایزه یه هو همه چی عوض می شد . دیگه اون عضو گروه ما نبود . دیگه دوست نداشتی باهاش بری اینور اونور چون همیشه سر صف وقتی کار درستی رو که از دید اولیای مدرسه غلط بودانجام می دادی برات مثال آدم خوبها بود . اون دیگه نمی تونست خودش باشه چون شاگرد نمونه بود . نمونه برای دیگران و این نمونه بودن باعث می شد نتونه خیلی کارها رو بکنه و از اون بدتر مجبور بود خیلی کارها رو بکنه . دیگه دوست نداشتی با اون فوتبال بازی کنی و مجبور بودی تحملش کنی . به هر حال دیگه نمی شد مثل سابق به اون نگاه کنی اون شاگرد نمونه بود دیگه . همیشه اسمش تو بلک لیست بود و اصلاً اعتمادی بهش نبود . حالا یکی از دوستای ما که گروه دوستی خیلی خوبی با هم داریم اول شده . اون لیدر شیطونها هم هست و سر دسته حساب می شه . می دونم خیلی از مولفه ها فرق می کنه از جمله خود امیر . ولی امیر تو 3 دهه اخیر جزو ده تا برتر تو مملکت شده ، آقا مبارکه ...

راستی اون ماهنامه آدم برفی خوب بود .

احسان
پنجشنبه 13 تير 1387 - 17:29
-9
موافقم مخالفم
 

و ناگهان "بازگشت امپراتور".....

تبریک به همۀ پرسپولیسیهایی که تو این یکی دو ماه احساس می کردند یک بخشی از هویتشون، یک بهانۀ خیلی بزرگ برای خوش بودن را از دست دادند....قطبی برگشت.

تبریک وِیژه به امیر قادری که از معدود انتخابهای درست و حسابی جشن منتقدها بود...دوستام میدونند من اصلأ اهل تعارف نیستم.

Matin
پنجشنبه 13 تير 1387 - 18:36
1
موافقم مخالفم
 

Amir agha joon gol gofti

Emrouz etefaghi in neveshtato http://www.cinemaema.com/NewsArticle4121.html didam, inghadr delam khonak shod ke nagoo, man ye omre daram doshman tarashi mikonam dar jame doostan sare in ghazie ke emperatoor lokhte

Kardasti ro kheyli khoob oomadi hamin tor oon filmayi ke khodemoon inja doost darim hishki ham oonvar momkene tahvileshoon nagire be gheyr az estesnahayi mesle nafase amigh ke taze oonam pakhsh konandeye khoob peida nemikone!

Har chand ke parsal ham jayeza ro dadan be Persepolis, ke sagesh miarze be sad ta az in tolidate vatanie dare pit, girim ke hala dar revayatesh gozineshi bashe, naghashihash ke kheyli ghashange taze ketabesh behtare kolli ham adam khande geryeye vaghei mikone, ke moteassefane khadedarash too film kam shode bood.

Makhmalbaf ke khdoesh tamoom shode, kardasti haye zan o bachash ham ye moddate dige belakhare az roo yakhchalaye khareji kande mishe

Ma ham ke in gooshe kenara bara khodemoon hastim o ba agha Darioush o Asghar o Parviz o Hamid o ehtemalan Mani o kar-baladaye farangi zendegimoono mikonim

Roo siahi ham mimoone be zoghal …. Cheshmesh koor

سینما آزادی
پنجشنبه 13 تير 1387 - 19:9
-10
موافقم مخالفم
 

قرار داد بستن افشین قطبی را تبریک می گویم.

سینما آزادی
پنجشنبه 13 تير 1387 - 19:10
2
موافقم مخالفم
 

و البته دریافت جایزه تان را.

r.h
پنجشنبه 13 تير 1387 - 19:12
11
موافقم مخالفم
 

افشین قطبی سرمربی پرسپولیس شد...هورا....

علي خطيبي
پنجشنبه 13 تير 1387 - 20:15
12
موافقم مخالفم
 

امپراتور بزرگ ، افشين قطبي عزيز ، دوباره به آشيانه برگشت و فصل آينده با پرسپوليس به عنوان سرمربي همكاري خواهد كرد . به اميد تكرار روزهاي خوش . جمعه شب (14 تيرماه) هواپيماي افشين در فرودگاه امام خميني (ره) به زمين ميشينه .هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... زنده باد افشين قطبي ....................... زنده باد پرسپوليس . راستي خوشحالم كه حق به حقدار رسيد و جايزه جشن منتقدان رو گرفتي ، مباركه .

رضا خاندانی
پنجشنبه 13 تير 1387 - 20:50
4
موافقم مخالفم
 

سلام امیر جان

تبریک فراوون اقا

بالاخره به حقت رسیدی و ما هم رسیدیم . اخه امیر جون ایرانی جماعت عقلش به چشماشه من هر چقدر به دوستام میگفتم امیر قادری نقداش حرف نداره قبول نمیکردن ولی فکر کنم الان دیگه راحت تر قبول کنن !

و البته فکر کنم عیشت با بازگشت امپراطور کاملترم شده باشه مگه نه؟

eh3an:D
پنجشنبه 13 تير 1387 - 23:46
21
موافقم مخالفم
 

داش اميرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

تبريككككككككككككككك تبريكككككككككككككككككككككك

نه براي جايزه!

قطبي برگشتتتتتتتتتتتتتتتتت!

واييييييييييي خدايي خيلي خوشحالممممممممم!

اميدوارم اتفاقي نيفته!

"عاسق سينماي ما و پرسپولس قطبي"!

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8704130616

siavash
جمعه 14 تير 1387 - 1:18
19
موافقم مخالفم
 

تبریک میگم آقای قادری و متاسفم برای کسانی که چشم دیدن موفقیت دیگران راندارند.

به ناشناس:اگه ما "ذوق مرگ" شدیم ،شما هم"دق مرگ"شدید!

محسن
جمعه 14 تير 1387 - 8:13
14
موافقم مخالفم
 

آقا 2تا نکته بگم و برم

1. به آرمین ابراهیمی عزیز که خیلیا خیلی چیزا در مورد کامنتاش گفتن. تکرار مکررات نمیکنم فقط میگم دوست عزیز اول همیشه قواعد بازی رو رعایت کن. 2. همه اون کسایی که بهشون بدو بیراه گفتی اساتید سینمای ما هستن، خوب البته منم مثل تو در مورد بعضیاشون نظراتی دارم اما خوب بهم بگو اگه ما اینها رو هم تعطیل کنیم پس کی میمونه؟ کی خوبه؟ تو که از ما اینا رو میگیری جاش چی بهمون میدی؟

2.در مورد بحث سنتوری: آقا من به نسبیت حقیقت معتقدم یه جایی هم از حضرت علی میخوندم که گفته بود حقیقت آیینه ای است شکسته که هر تکه از آن دست کسی است. من شخصا با نظر جناب جلالی موافقم اما به مصطفی انصافی و دوستانشون هم حق میدم راستش منم فکر نمیکنم کسی از بین خانومهای جمع قادر به تحمل علی باشه. یعنی اصولا کسی باید مثل علی باشه تا اونو درک کنه. اما ما تو فصل اول آشنایی علی و هانیه میبینیم هانیه جزو اون دسته کسانیه که مجذوب سنتورو شهرت و محبوبیت علیه از ذات علی و از شخصیتش چیزی نمیدونه. مهدی پور امینم تو اول بحث گفته بود ما نمیخوایم راجع به شعر بودن فیلم صحبت کنیم. مهدی خان عرض شود که بعضی وقتا یه فیلم میخواد یه شعر خوب و تعریف کنه گاهی وقتا هم خود فیلم یه شعر خوبه تو اولی شاید ولی در مورد دومی شما نمیتونی ذات فیلم و ازش جدا کنی سنتوری مصداق دومیه.

فعلا خیلی دیرم شده بعدا یه چیزیم باید به ارتش سایه ها در مورد موتور سواری بگم که میام فعلا...

محسن
جمعه 14 تير 1387 - 8:20
-14
موافقم مخالفم
 

راستی امیر خان به عنوان یه استقلالی بابت بازگشت افشین قطبی بهت تبریک می گم ام یادته اون موقعی که داشت میرفت شما و دوستانتنون نوشتین که" افشین رفت تا مثل ما نشه تا عادت نکنه"؟ امیدوارم حالا که برگشته برای این نباشه که عادت کنه ، که مثل ما بشه...

تازه وارد
جمعه 14 تير 1387 - 9:30
-3
موافقم مخالفم
 

همیشه وقتی خیلی خوشحال هستم و اواضاع به شکلی ست که یه ته مایه آرامشه ته وجودم می شینه وقتی سعی کردم که یه ذره وقایع رو تلخ و سرد نبینم یه دفعه یه چیز گروب می خوره توی سرم یه اتفاقی می افته که گر می گیرم و یک لحظه قفل می کنم تهش هم وقتی به هوش می آم این نتیجه کلی رو برای خودم دست و پا می کنم که نباید زیاد هم ذوق زده بشم چرا که عواقب خوشی رو پشت سر نداره انگار اون و لحظه های خوش نمی ارزه به این حال گیری پشتش دوستام می گن نگو این رو همیشه این جوری می شه اگه اینجوری فکر کنی ولی من می گم اتفاقا از بچگیم این قدر بوقوع پیوست تا من این نتیجه رو ازش بگیرم!

گفتم: چی شده؟

گفت: هیچی میگه....

یکدفعه پشتم تیر کشید عرق سرد کردم دست راستم شروع به لرزیدن کرد انگار هر چی هوا بود رفته بود تو گلوم و نمی گذاشت حرف بزنم وزن سرم انگار چند برابر بدنم شده بود به تنم زیادی می کرد داشتم تعادلم رو از دست می دادم خودم رو به دیوار نزدیک کردم بغض لعنتی هوس رفتم نداشت نمی تونستم حرف بزنم با چشمای از حدقه بیرون زده آدمای اطرافم رو نگاه می کردم و بااشاره دست و لبهای سنگین و متورم با صدایی که انگار از ته چاه می امد می گفتم آخه چرا؟ چرا به خودش اجازه می ده که بگه؟ داشتم اتیش می گرفتم. (این جور موقع ها فکر کردن به ایدین سمفونی مردگان و ژاک تیبو حالم رو اروم تر می کنه اما سرعت اشکامو بیشتر می کنه « آیدین دستش را روی سینه اش گذاشت: این جام ایستاده یک چیزی اینجا مانده که هی حالم را خراب تر می کند»)

امیرجان امیدوارم خوشی تو و بچه های کافه پایدار باشه. باشه که این تشویق ها و درود بادها موجب به پیشرفت تو و باز شدن و پدید آمدن نگاه هایی که هنوز تجربه اش نکردی بشه نه اینکه تو رو تو خودت بزرگتر از اونی که هستی نکنه. ذات بشر و خاصه ذات هنر به شکلی ست که تشویق رو می طلبه برای جلو رفتن و هیچ کس از تشویق و درود باد بدش نمی آد اما مهم نوع برخورد ادم با تغییراتی ست که بعد از اون قضیه تو وجودش به وجود می آد. اون دل غش رفتنه.

marmar
جمعه 14 تير 1387 - 11:47
13
موافقم مخالفم
 

jayezato tabri kmigam beonvane ye italyaee tarafdare alex delpiero khoshbehalet ke dosti mesle nima dari ghanimate esteghlalie bamarefatam ke hast faghat omidvaram rosneveshthasho beroz kone .

marmar
جمعه 14 تير 1387 - 11:53
21
موافقم مخالفم
 
to in jashne montaghedan ham ke hamash harfe basigaran bod baba khaste shodim dige kamtar be shomaha pardakhtand dafe dige .rasti afshin ghotbi ham ke oomad
   tabrik.lipi ham oomad khabaraye khob ba ham mian.shad bashi
 امیر: آره. لیپی هم برگشت. واقعا خبرای خوش انگار با هم می‌آن.
rza
جمعه 14 تير 1387 - 12:59
7
موافقم مخالفم
 

جالب است دوستان که این چنین برای بازگشت قطبی هورا می کشند انگار فوتبال ایران را نمی شناسند.

واقعا" با وجود مصطفوی فکر می کنید پرسپولیس موفق خواهد شد؟

برای ثبت در تاریخ:

1. قطبی تا پایان نیم فصل اول هم مربی پرسپولیس نمی ماند

سیاست "کی بود کی بود من نبودم" زودتر از این حرف ها او را از پرسپولیس فراری می دهد

2.پس از کسب چند نتیجه ی بد (یا شاید باخت به استقلال) تماشگران عزیز "امپراتور" را به آن چنان القابی مفتخر می کنند که سال هاست به مربیان بسیار دیگری هم اعطا کرده اند (کسانی که یادشان رفته ماجرایی را که بر پروین گذشت به خاطر مبارکشان بیاورند)

3.تبریک به آقای قطبی که ندانست در فوتبال ایران "پهلوان زنده را عشق است" درسی که قطبی این فصل می آموزد آن چنان گران بها خواهد بود که در هیچ کلاس مربی گری فیفا تدریس نمی کنند.

4.با تمام وجود امیدوارم که پیش بینی هایم غلط از آب در بیاید

(یک پرسپولیسی)

سمیرا کردنیا
جمعه 14 تير 1387 - 14:59
-3
موافقم مخالفم
 

من از اینکه امیر قادری کیفور شده است بسیار بسیار خوشحال می باشم، اگر چه که نه میانه ای با نقد فیلم و خواندن آن دارم و نه پرسپولیسی می باشم.

(یک نفر از من بپرسد که با این نظرات مثبت و هماهنگ با بقیه، اینجا چه می کنم.)

ایرج مهرگان
جمعه 14 تير 1387 - 15:24
8
موافقم مخالفم
 

با سلام

برای منتقد شدن یا به طور کلی برای روزنامه نگار شدن چه باید کرد؟

منظر جوابتون هستم.

محمدعلی خبیر
جمعه 14 تير 1387 - 16:25
-35
موافقم مخالفم
 

سلام.

به امیر قادری:تبریک تبریک تبریک.

به افشین قطبی:امپراطور به خانه خوش آمدی.

به مصطفی انصافی:هیچ وقت نفهمیدم منظورت از "این همه حجم موسیقی" توی سنتوری چیه؟خوب کارگردان خواسته فیلم رو به سمت موزیکال سوق بده.حالا تو این وسط چرا شدی کاسه داغ تر از آش؟

به سنتوری:خیلی ها برایت نوشتند،گفتند،فحش دادند،بستند و رفتند.سنتوری جان خیلی ها هم به جای اینکه با شخصیتت مشکل داشته باشند با عواملت خصومت پیدا کردند.یادم می آید آن زمان که اخبارت داغ بود یکی در همین کامنت های سینمای ما نوشته بود:بهرام رادان باید بداند که خیلی مانده تا بهروز وثوق شود.یعنی چه؟یعنی بهروز گوزنها معتادتر از بهرام سنتوری بود؟یعنی رادان جان چرا می خوای بشی مثل وثوقی؟چرت و پرت زیاد گفتم بی خیال.

جواد رهبر
جمعه 14 تير 1387 - 16:40
-22
موافقم مخالفم
 

این نقل به مضمون واسه شکسپیر است و در قیدش نباشید که مال کدام نمایشنامه اش است. اصل حرف اش مهم است: این که کسی را که دوست داری رها کن بره اگر برنگشت از اول هم مال هم نبوده اید و اگر برگشت همیشه به یکدیگر تعلق داشته اید و خواهید داشت...

محمد
جمعه 14 تير 1387 - 19:38
0
موافقم مخالفم
 
دیشب حدود ساعت 2 صبح وقتی داشتم توی خرت و پرت هام دنبال چیزی می گشتم یک شماره دنیای تصویر مرحوم(فاتحه فراموش نشود.)راپیداکردم که عکس بهرام رادان روی جلدش بود و امیر قادری یک پرونده بسیار خوب برای دکتر ژیواگو توش درآورده بود . خلاصه آخر شب پرونده را کامل دوباره خوندم و یاد خاطره ای افتادم که موقع بار اول خوندنش داشتم. خاطره از این قرار بود که اون سال از خونه یکی از آشناها یه سبد خرمالوی کال آوردیم و سه هفته گذاشتیم تا برسد . جالب این که من تا ان موقع یادم نمی امد خرمالو خورده باشم و بالاخره همان روزی که این مجله را خریدم خرمالوها هم رسید و دقیقا وقتی اولین گاز عمرم به یک خرمالو را زدم که داشتم مطلب شاعرانه امیر قادری درباره دکتر ژیواگو را می خواندم . ویادم هست که چشمم روی عکس لارا بود که طعم گس خرمالو تمام دهانم را پر کرد و نفسم را بند آورد . البته بعدا شیوه درست خوردن خرمالو را یاد گرفتم ولی بعد از آن هروقت هر جایی حرف دکتر ژیواگو زده می شود یا فیلم را دوباره می بینم طعم گس خرمالو را زیر زبانم حس می کنم . طوری که حتی سر تماشای فیلم دور از او که جولی کریستی که دیگر اثری از جوانی اش نمانده توش بازی می کرد هم احساس گسی می کردم. همین طوری خواستم با ذکر این خاطره امیر قادری را یاد فیلم محبوب خودش و البته من بیاندازم . یک کینه هم از امیر قادری دارم چون دو شماره بازی بزرگان در اورد که حتی توی یکیش درباره کریستوفر پلامر هم مطلب داشت اما دریغ از یک مطلب درباره جولی اندروز . بابا باور کن اشک ها و لبخندها خیلی طرفدار دارد .

امیر: عاشق اون پرونده بودم و عاشق اشک‌ها و لبخندها... فرصت‌اش پیش می‌آد رفیق.
خاطره آقائیان
جمعه 14 تير 1387 - 20:52
7
موافقم مخالفم
 

سلام مجدد خدمت همه دوستان

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم.دلم تنگ شده بود.اما به هرحال نشد...این مدت دوستان خیلی لطف داشتن به من. این یکی دو ماه ماههای تصمیم گیری و عمل بوده واسم.تصمیمهای خوب و شیرین.تصمیم های خیلی تلخ.اما خب چاره ای نیست.همین تلخی ها هم بخشی از زندگی اند طبیعتا.اما به هرحال من به ثبات کنونی نیاز داشتم و کم کم دارم به دستش میارم و از این بابت خوشحالم.و حالا من اینجام با کلی تغییر..کلی فیلم دیده شده...که دیدن هر کدوم عالمی داشت.

یکی از این فیلم ها"شما زنده ها" از روی اندرسون بود که همین دیشب توی کانون فیلم دیدمش.کسی که به "برگمان" جدید سوئد لقب گرفته.خیلی خوب بود.تجربه ای بی نظیر و نامتعارف.کساییکه دیدنش حتما می دونن مثلا سکانسی مثل شکستن ظرفای قدیمی چقدر محشره.

و یک خبر:با عده ای از بچه های شیراز تصمیم داریم سایت سینمای جهان رو بترکونیم.به زودی دستمون رو خواهد شد.شما دوستان هم کمک کنید.نظر و پیشنهاد بدید.انتقاد کنید.خلاصه اینکه دست به کار بشید.

حمید دهقانی
جمعه 14 تير 1387 - 21:54
-7
موافقم مخالفم
 

به جواد رهبر:

حرف اساسی ایه . یکی از دیالوگهای فیلم «پیشنهاد بی شرمانه» هم، همین دیالوگی هست که نوشتی.

مازیار
جمعه 14 تير 1387 - 22:20
-1
موافقم مخالفم
 

امیر جان تو دیگر چرا تونبودی که میگفتی قطبی باید برود که اگر بماند خودش را خراب کرده که باید برود تا اسطوره شود(اسطوره؟ ان هم افشین قطبی؟) حالا چه شده دنیا برایت گل وبل بل شده امیر همیشه صداقتت را تایید کردم اما این دفعه زدی زیر همه چیز ریا کردی رفیق

Armin Ebrahimi
شنبه 15 تير 1387 - 5:22
2
موافقم مخالفم
 

خانوم ها و آقایان گوش بسپرین:

وبلاگِ ما با معرفی تمامٌ کمالِ آلبوم متأخر خواننده ی بزرگ موسیقی «کانتری» یعنی «George Strait» به روز شد.این مجموعه را برادرِ نازنینم «رامتین» به فارسی برگردانده است.تشریف بیارین سیر کنین حالشٌ ببرین و بعد آلبوم را دانلود کنید در اطاق مامان هاتون بالانس بزنین!

آرمین ابراهیمی


شنبه 15 تير 1387 - 6:45
11
موافقم مخالفم
 

شکسپیر گه زیادی خورده واقعا....

تازه وارد
شنبه 15 تير 1387 - 7:12
-10
موافقم مخالفم
 

امیر این چه عادتیه که تو داری؟ چرا تو گفتگوهای رادیویی آخر برنامه می رسی؟ یا اول برنامه بیا یا اصلا نیا... دیشب خوشحال شدم که تو برنامه سینما صدا اومدی اما چرا این قدر دیر؟ تو رادیو خصوصا رادیو گفتگو خیلی از بحثها و حرفهایی میشه مطرح بشه که تو هیچ نهاد رسمی قال بیان نیست. یادمه یه بار هم تو جشنواره تو برنامه ناگهان سینما هم دیر آومدی یعنی 5دقیقه آخر بعد اصلا هم معلوم نشد چی گفتی.

- - -
شنبه 15 تير 1387 - 10:0
9
موافقم مخالفم
 

عباس آقا : بابات چطوری می زندت ...

بچه : کشیده می زنه .

عباس آقا : چند تا می زنه ...

بچه : هفت تا ، پنج تا ...

عباس آقا : هفت تا ، پنج تا ..... دوست داری کمتر بزنه ...

بچه : (فکر می کند !) نه ...

عباس آقا : بیشتر چطور ...

بچه :(باز هم فکر می کند !) نه ...

.........................................................

حیف این مرد که اینهمه وقت نبود و انگار که از این پس هم نیست ، در جمع این بیچارگان __نشور ...

_____________________________________________________________

سنتوری ، به به ، نوک سفید و چرکین این دمل ... به به ... نقد کنید ، کار خوبی می کنید ...

_____________________________________________________________

آرمین .........من با تو امروز رفیق ام ، همصدای فحش و ناسزا و حرف ات ، همانرا گفتی که می توان گفت ، همانقدر که فقط باید گفت ، آن هم اگر حوصله ایی بود و اگر درد غریبی در این جمع بود و درد زیستن در جمع گوسپندان و غم شنیدن بع بع اینها ، باید فحش داد رفیق ، درود بر تو ...

_____________________________________________________________

"توضح واضحات" ، دنبال مدادتان بگردید ، همینجا در میان همین "میزانسن" و "بازیگری" و "اینجور چیزها" گور بگور شده است ، بگردید ، پیدا می کنید ...

_____________________________________________________________

"بد نامی از گمنامی بهتر است" ....آری ، در این پوفیوز آباد ، بدنامی از گمنامی بهتر است ...

حامد اصغري
شنبه 15 تير 1387 - 10:42
17
موافقم مخالفم
 
سلام به همگي خوب هستين تبريك امير جان وقتي خوندم كه جايزه گرفتي ياد اولين مطلبي افتادم كه ازت خوندم تو هفته نامه تماشاگران تيترش اين بود:آنها يكي يكي تمام مي شوند هنوز اون مطلب رو دارم يادت مي آد كه ؟عكس آلن دولن زير مطلبت بود. بحث و گفتمان درباره سنتوري....زياد دوست ندارم نظر بدم. احساس مي كنم كه تو اين مملكت يا بايد طرفدار يه چيزي باشي يا متنفر مثل اينكه اون وسطا بخواي باشي نه ديده مي شي نه اهميت داره.ترجيح مي دم چندتا ايده اي كه به وحيد قادري براي بخش سينماي جهان دادم و وحيد هم خيلي استقبال كرده روش كار كنم كه يكيش درباره برادران.... فعلا خداحافظ. قلبت بهتر از چشات مي بينه؟ چي چي رو؟ حقيقتو حقيقت يك لحظه ست تفسير يك تعبيره نمي شه يك لحظه رو كشش بديم كش بدرد تونبون كانت مي خوره كش يعني سردرد كش يعني سيگار كش يعني تكرار كش يعني ليسيدن يك كاغذ بي مصرف كه يك روزي لاي اون شكلات پيچيده بود. ما چرا مي بينيم ما چرا مي فهميم ما چرا مي پرسيم. حسين پناهي.

امیر: یادت می‌آد اون مطلب درباره ستاره‌ها رو حامد؟ کوچولو بودم اون وقت‌ها. خیلی احساساتی می‌نوشتم، نه؟
معين
شنبه 15 تير 1387 - 12:59
-15
موافقم مخالفم
 

به قول قيصر: فكر كردي چي ننه؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه... سه دفه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كيبوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... اين دوره زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره"

اميرحسين جلالي
شنبه 15 تير 1387 - 13:39
11
موافقم مخالفم
 

سلام به همه.

چيزي نمونده به جز اينكه مصطفاي عزيز، تو كه بالاتر از ديپلمي، منم كه مدرك رسميم ديپلمه داداش، بعدشم واقعا اينكه تراويس كي رفت سراغ آيريس اهميتي داره؟ نه، نداره، مهم اينه كه اون تمام زورشو زده و مي زنه كه به عشق برسه ولي خوب، شايد هم لياقتشو نداره.

رضا و سياوش عزيز، بي صبرانه منتظر مخالفتتون هستم ولي تكرار مي كنم كه از نظر من نفس آنارشيسم و آوانگارديسم محترم و اصيله و من ضديت و شورش بي دليل و با دليل عليه هر نظمي رو ستايش مي كنم. اينم بدونيد كه حتي بعضي وقتا كه نظمي براي شوريدن عليهش پيدا نمي كنم مي رم يه چراغ قرمزي رد مي كنم، يه كيسه آشغال مي ريزم وسط پاساژ ايران زمين يا يه همچين كارايي... من تابع سفت و سخت گرامشي و رزا لوكزامبورگم، بدون شك، هر نظمي رو بايد از بين برد و زيرپا گذاشت، حتي نظم سوسياليسم رو.

ديگه اينكه اصلا بد نيست شما يا هر كس ديگه اي با علي مخالف باشه يا حتي هيچكدوم از دختراي كافه نخوان با علي زندگي كنن، مهم اينه كه من علي رو دوست دارم و اگه دختر بودم همه زندگيمو به پاش مي دادم، ببينم، مثل اينكه اصل حرف سر ضديت با عرف و رسوم رايجه ها،

آقا تمام حرف من اينه: 1_سنتوري در حمايت از شوريدن عليه نظم موجود، عقل گرايي و عرف و سنتهاست.

2_اين تم و ايده ايه كه در هامون و درخت گلابي هم هست.

3_اختلاف ما سر اينه كه آيا چنين ايده اي رو قبول داريم يا به قول سياوش مي خوايم به مدد عقل به عشقمون برسيم، پس اصلا اختلافي در مورد سردستي بودن يا ضعفهاي فيلمنامه و اجرا در كار نيست. يا دنيا و ايده اي رو كه گفتم قبول داريم يا نداريم، به نظرم شماها مخالفين سنتوري داريد محافظه كاري مي كنيد، راست و حسيني بگيد پايه اين دنيا و قهرمانش يعني علي(يا ميم) نيستيد و خلاص ديگه، چي كار به اجرا و محتوا و دوربين روي دست داريد خوب؟

به امير قادري و همه اونايي كه از اومدن قطبي خوشحالن: اون روزي كه همه داشتن در رثاي رفتنش غمنامه و اسطوره نامه مي نوشتن من گفتم كه اين آقا برمي گرده، يادت كه هست رئيس؟ ولي بدونيد كه اين آقاي افشين قطبي اوني كه تو فصل پيش اومد و همه عاشقش شديم نيست، اين آقا حرفه اي و حسابگرانه و سياستمدارانه باند استيلي رو از پرسپوليس انداخت بيرون، بابت اين كار به شدت ازش ممنونيم ولي سياستمداري و حرفه اي گري چيزي نبود كه مارو عاشق اين آدم كرد.... فصل بعد به حرفم مي رسيد(شايد هم نخواهيد برسيد البته)

و اينكه جواد رهبر عزيز، من يكي دربست مخلص تو و نقل قولي كه از شكسپير آوردي هستم، با اين توضيح كه براي من اصلا مهم نيست كه از اول يا آخر مال همديگه بوديم يا نه، حتي به نفع خداست كه منو به عشقم برسونه، حتي به نفع تقديره...

سرپیکو
شنبه 15 تير 1387 - 18:19
16
موافقم مخالفم
 

سلام به همه و سلام به امیر خان عزیز

چقدر اینجارو دوست دارم. چقدر اینجا به دل می شینه!

راستی چه باشکوهه (مرگ) در حلقه پایانی (این گروه خشن) و (دارودسته سوراخ تو دیوار) بوچ و ساندس عزیز!

مرسی امیر خان

مازیار
يکشنبه 16 تير 1387 - 0:29
-10
موافقم مخالفم
 

برو تو وبلاگم شاید از مطلبی که برات گذاشتم خوشت اومد

www.maziar008.blogfa.com

مرد تنهاي شب
يکشنبه 16 تير 1387 - 0:42
2
موافقم مخالفم
 
جناب مهدي خان پور امين، دوست عزيز، چرا انقدر عصباني شدي؟ من كه چيزي نگفتم. اتفاقا من خيلي خوب اينجا و فضاي حاكم بر اون رو مي شناسم و اگر هم شناختي نداشته بودم، باز هم به اعتبار امير خان به سايرين هم مطمئن مي شدم. اينكه تا كنون دستانم به تايپ نميرفته، دليل بر اين نيست كه با جو آشنا نباشم! من با آن كلمه ي چيپس و پفك، فقط خواستم تلنگري زده باشم تا با دقت و انصاف بيشتري در باب فيلم نطر بديد. از شمايي كه اينقدر نشانه ها رو سريع ميگيري، بعيد بود كه متوجه تلنگر بودن صرف اون كلمات نشي! هيچ وقت در يك بحث، سعي نكردم كه خدايي ناكرده، طرفم را بي جهت كوچك كنم و يا به او توهين كنم. از آموزش هاي اوليه ي نقد نويسي هم كه دادي ممنونم!! ولي مهدي خان چنين ري اكشنهاي تندي اصلا جالب نيست. فكر نمي كني اون جملاتت يه كمي لوس و توي ذوق زننده شد؟ ياد همون بحثهايي افتادم كه در همين سايت هم موجود است. مثلا با عرض پوذش، چند دختر خانوم مي آيند و به بهبه و چهچه آقاي گلزار مي نشينند. بعد كساني كه سينما رو بهتر و حرفه اي تر مي شناسند، مي آيند و با اونها بحث هم مي كنند و اصرار دارند كه حتما به اونها بفهمونند كه شما چيزي از سينما نمي دانيد و ما حرفه اي به سينما نگاه مي كنيم و دلمان مي سوزد. اون دختر خانوم ها هم كه چيز خاصي نمي دونند، فقط بد و بيراه ميگن و حرف خود رو مي زنند. خوب، چه اصراري به اثبات هست؟ همه كه با يك ديد و هدف به سينما نگاه نمي كنند و اين چيزها را درك نمي كنند. مهدي خان حالا من كه هيچي، ولي كلا لازم نيست كه هر چيزي رو توضيح بدي. مگر خودت از اينكه مهرجويي در سنتوري و مثلا در سكانس ناله ي هانيه در كنار جوي آب، انقدر تند و بي پرده حرف زد و شايد شعار داد، ناراحت نشدي و معتقد نيستي كه مهرجويي بايد از فرياد زدن جلوگيري مي كرد و آنها را به لايه هاي عميق مي برد؟ همان هوش و زيركي هميشگي مهرجويي. اما خودت هم در اون بند اولت، به همين مشكل توضيح اضافي و نچسب دچار شدي. اگر فردا روزي يك بي سواد نسبت به سينما، بيايد و به شاهكار مورد علاقه ات بگويد زباله و به شما بگويد كه چيزي نمي داني، شما به خاطر بي سوادي اون فرد، اصلا لزومي براي توضيح دادن نبايد ببيني. زياد هم خودت رو درگير آن ضوابط و چارچوب نكن و ابتدا با حست در باب يك فيلم بنويس. در كل من اصلا كسي نيستم كه بخوام به ديگران بياموزم و خيلي هنر كنم، ميتوانم كنترل نوشته هاي خودم رو داشته باشم. من فقظ يك مرد تنهاي شب هستم مهدي خان! به قول يكي از دوستانم، حقيرتر از حقير! در باب سنتوري عقيده ي من اين است كه مخالفان فيلم، كمتر توانستند كه دلايل منطقي و مستدل بيارن. البته من برخي از ضعفهاي فيلم رو كه شما و ديگران اشاره كرديد، قبول دارم. مثلا سكانس فرياد و ناله هاي هانيه در كنار جوي آّب، انصافا كمي بيش از حد تند و كنترل نشده بود و از مهرجويي بعيد بود. ولي ميتوان اين رو گذاشت به حساب اينكه كاراكتر هانيه با تمام كاراكترهاي فيلم هاي مهرجويي فرسنگ ها فاصله داره. اگر معتقدين كه مهرجويي با كاراكترهايش زندگي مي كنه، پس شايد هانيه(همان مهرجويي) نميتونه خودش رو نگه داره. شايد مجبور به فرياد زدن شده و نتونسته اون خويشتن داري ليلا و مهرجويي 10 سال قبل رو داشته باشه. حق بدين. اصلا سنتوري فيلميه كه تركيبي از تمام فيلم هاي بزرگ مهرجويي هست. تلخيش يادآور تلخي دايره ميناست، عشق علي به سازش، يادآور عشق عجيب مش حسن به گاوش هست، فلاش بك هاي عاشقانه اش، يادآور فلاش بك هاي عاشقانه ي درخت گلابي هست، ساختار و فرم رواييش، تداعي كننده ي هامون هست، تنهاييهاي علي سنتوري، يادآور تنهاييهاي بانو هست، يا حتي كاركرد بالاي موسيقي در اون، ما رو ياد كاركرد بالاي آن ترانه ي عليرضا افتخاري در "ليلا" ميندازه كه به بهترين شكل در فيلم به كار گرفته ميشه و گوش هاي ما را تسخير مي كنه و به بخشي از ماندگارهاي ذهن ما تبديل ميشه.... تو نسيم خوش نفسي، من كوير خار و خسم / گر به فريادم نرسي، همچو مرغي در قفسم... ولي با اين همه تشابه، سنتوري ماجرايش متفاوت با همه ي اينهاست. سنتوري فيلم زمان خودش هست و شايد مهرجويي، تمام فريادهاي هامون، ليلا، سارا، محمود، مش حسن و... رو يكجا در اين فيلم ميزنه. بهش حق بدين. مهرجويي اصلا به جز داستان، بخشي از اين فرياد و ناراحتي ها رو در تصاوير نشون ميده. از همينجا وارد بحث فيلمبرداري ميشم كه من هم قبول دارم كه دوربين روي دست سنتوري، خيلي خوب نيست؛ ولي بسيار كاركرد بالايي داره. دوربين روي دست، به خوبي نشان از زندگي و روان مغشوش و ويرانه ي علي داره. تصاوير، رنگي كدر به خود دارند. سنتوري داره جامعه ي كدر و بدرنگ ما رو نشون ميده و تصاويرش هم كدر رنگ هستند. وقتي علي از ايستگاه مترو بالا مياد، جمعيت شلوغ در اطراف ايستگاه، كدر نشون داده ميشن. اينها تمام كاركرد بالايي دارند. يادمه وقتي فيلم رو در جشنواره ديدم، دوستم در كنار دستم بهم گفت كه نورپردازي فيلم تهوع آوره. بهش گفتم كه اگر حس تهوع آوري گرفتي، يعني مهرجويي به خواسته اش رسيده و موفق بوده. اصلا مهرجويي در سنتوري قصد داره جامعه ي رو به ويراني ما رو نشون بده. تا جايي كه از همين جامعه و برخي كارهاي خودمون، حس تهوع آور بگيريم. به همين دليل فيلمبرداري سنتوري رو در نوع خودش خوب و موثر و با كاركرد بالا مي دونم. در باب تدوين فيلم هم بر خلاف خيلي ها، اون رو مغشوش و مبهم نمي دونم. بلكه به نظرم تدوين جالب و بديعي داره. هر چند كمي پيچيدگي داره، ولي اگر دقيق فكر كنيم، مي بينيم كه در نوع خودش هم جالب هست. من خودم بعد از اون سكانس تند ناله ي هانيه در كنار جوي آب، اون جامپ كات فيلم و رفتن به زمان آشنايي علي و هانيه رو بسيار دوست دارم. يكي از كوتاهي هاي استاد در كارگرداني سنتوري كه يكي همينجا بهش اشاره كرد و من هم قبول دارم، همين فصل كنسرت هاي فيلم هست . نمي دونم چرا استاد به اين موضوع توجه نكرده. به جز سكانس پارتي و مهماني جنوب شهر و گروه موسيقي در آخر فيلم، ساير سكانس هاي حاوي ترانه، در يك لوكيشن انجام ميشن و حتي جزئيات صحنه هم تغييري نكرده! از استاد اين غفلت ها بعيد بود. البته اصلا نماهاي خوبي هم گرفته نشده. نمي دونم چرا. ولي احساس مي كنم كه يك تراولينگ، بدجور به كار اين سكانس ها و نماها مي اومد. در سكانس عروسي جنوب شهر هم كه اين حركت هاي مصنوعي و لج دربيار مردم، روي اعصاب من بود.در مورد جاويد هم به عقيده ي من، نه يك بدمن هست و نه رابطش با هانيه، فيلمفارسي گونه! چه كسي گفته كه جاويد، هانيه رو از علي مي گيره و حتما با نيت خاصي به هانيه نزديك شده و مانند فيلمفارسي ها اون رو به طرف خودش مي كشه؟ چه كسي اصلا اين رو جا انداخت؟مهرجويي اين رو در فيلم گفت؟ نه. هانيه فقط براي تمرين و اجراي برنامه به پيش جاويد مي رفته و زندگي خودش رو داشته. وقتي كه علي به روزهاي افول خودش ميرسه و كم كم رو به نابودي ميره، هانيه از اون دلسرد تر ميشه و به قول خودش حس مي كنه كه با اون هيچ آينده و امنيتي نداره. جاويد هم كه يك جنتلمن خود رو نشون ميده. پس چرا نبايد كه هانيه خودش به طرف اون رفته باشه؟ من تفكرم اينه كه به هيچ وجه برخلاف عقيده ي خيليها، جاويد يك بدمن و يا شخصيت تمام سياه و فيلمفارسي گونه نيست. بلكه جاويد اين وسط تقصير خاصي نداره. هيچ وقت هم از طرف مهرجويي كدي به مخاطب داده نميشه كه بخواد حتما جاويد رو يك شخصيت فاسد و يا منفي و تماما سياه فرض كنه. من به شخصه معتقدم كه سنتوري فيلم بي نقصي نيست و مي شد بهتر از اين باشه. ولي همين هم اثر بزرگ و قابل تاملي هست.سنتوري در باب موسيقي، نقد هوشمندانه و حساب شده اي رو پيشكش تفكرات و باورهاي اجتماعي، جايگاه و عقايد و خاستگاه هاي ديني و مذهبي اون مي كنه. به عقيده ي من، ترانه هاي سنتوري صرفا جنبه ي نمايشي ندارن و در واقع، روايتگر زندگي علي و در كل، حتي روايتگر وضع و حال هنرمندان ما در قالب دراماتيك هستن. نميگم سنتوري بهترين فيلم مهرجويي هست. به هيچ وجه. ولي قطعا فيلم بزرگي هست و جزو 5 فيلم اول مهرجويي قرار مي گيره و البته پر حس و حال ترين فيلم مهرجويي هم هست . اين رو هم بگم كه در اين چند ماه كه از انتشار سي دي هاي قاچاق سنتوري گذشته، اين رو متوجه شدم كه خيلي از انتقاداتي كه بعضي ها به اين فيلم مي كنند، حاصل نفهميدنهاي خودشون هست. يعني بخشي را متوجه نميشن و اون رو به حساب ضعف فيلم مي گذارند! البته اين رو هم مي دونيم كه بعضي ها حس حقارت درونشان زياد هست و اين رو هم ميدونيم كه براي اين افراد، تخريب كردن فيلمي از كارگرداني چون داريوش مهرجويي، بسيار لذت بخش تر از تخريب كردن فيلمي از كارگرداني چون سيروس الوند هست! براي بالا بردن خود از طريق پايين آوردن بزرگان! در همين راه، سفسطه گري هم يكي از ابزارهاي هميشه ي آنهاست... در اينجا خدا رو شكر اگر هم انتقادي شده، از نوع بني اسرائيليش نبوده و فكري پشتشان بوده و مي دانيم كه كسي هم غرضي ندارد و فقط نظراتش رو، رو راستش و رك، در باب فيلم مطرح مي كند. بدون هيچ نيتي. حالا چه درست باشد و چه غلط... بگذريم. اما...در زمان جشنواره يادم هست كه آغاز سنتوري به طرز عجيبي مردم رو در سالن ميخكوب كرد. بالا آمدن علي از ايستگاه مترو، همزمان با آغاز نواخته شدن سنتور ناب كامكار به صورت ريتم دار، گذر علي از بين مردم و جامعه ي كدر، اون ديالوگ هاي زيبا و شاهكار مهرجويي و صدا و ترانه هاي زخم دار چاوشي، آغاز سنتوري رو تاثير گذار و وجد آور كرده. هستند خيلي از فيلمهاي بزرگ، كه براي رو كردن برگ برنده اشان و ميخكوب كردن مخاطب، زمان زيادي مي برند، ولي سنتوري با آغازش، مخاطب را مجاب ميكنه كه تا انتها سفت و محكم و بدون لحظه اي حواس پرتي، بر روي صندلي سينما و يا مبل خانه اش بنشينه!!! آغاز سنتوري،جزو ماندگار ترين هاي سينماي ماست. نمي دونم چرا. ولي هر بار كه سنتوري رو مي بينم، با بالا آمدن علي از ايستگاه مترو و نگاه كردنش به دور و اطراف، مو به تنم سيخ ميشه. اين شايد يك چيزي باشد بين من و ذهن من و كلا، بين هر فرد و ذهنش. و زياد نشود مكتوبش كرد و يا براي ديگران توجيه خاصي داشته باشد! مي دانم كه دير شده. ولي من هم بازگشت افشين قطبي عزيزم رو به پرسپوليس عزيز تبريك ميگم. ارتش سرخ، فقط امپراطورش را كم داشت كه او هم بازگشت! به گمانم فقط اين وسط خواستند حبيب كاشاني رو كمي اذيت كنند! بيچاره... افشين قطبي مانند فرستاده اي هست كه مي تواند با موج لمپنيسمي كه سالهاست فوتبال ما را درنورديده، مبارزه كند. كما اينكه در مدت 1سال فعاليتش، تاثيرات قابل توجهي هم گذاشت... به اميد موفقيت مجددش...

امیر: بالا آمدن علي از ايستگاه مترو، همزمان با آغاز نواخته شدن سنتور ناب كامكار به صورت ريتم دار...
مهدی پورامیـن
يکشنبه 16 تير 1387 - 8:39
6
موافقم مخالفم
 

برای مرد تنهای شب

نه... جان من خودت قضاوت کن... انتظار داشتی من در مقابل این جمله و این مدل استدلال برات چی بنویسم .... ؟! ...آخه این جمله است تو نوشتی...؟!

" ...سنتوري فيلم بسيار بزرگي است كه اينجا جاي وصفش نيست. متاسفانه اغلب كساني كه مخالف اين فيلمند خودشون هم نمي دونن كه چرا مخالف اونن و فقط يك چيزي ميگن! استاد مهرجويي در سنتوري، فيلمي پيچيده ساخته كه از بعد موسيقيايي بگير تا اجتماعي و سياسي و فلسفي جاي بحث طولاني داره.... "

مينا خانومي
يکشنبه 16 تير 1387 - 10:24
31
موافقم مخالفم
 
سلام آقاي قادري. تبريك گفتم به خاطر برگزيده شدنتون قبلا... من هر روز مي خونم سايت رو از وقتي كه اين جا افتتاح شده نمي دونم خيلي كم چرا نظر مي دم ؟؟؟ شايد به خاطر اين كه انتظار دارم جواب كامنت هامو ببينم.البته با اين همه كامنت فكر مي كنم كه انتظار بيجايي دارم..چند روز پيشم دادم كامنت پرسيدم كه شما متولد چه سالي هستيد. جوابي داده نشد به كامنتم. بي خيال... فوق العاده مي نويسي بازهم مي گم خوشحالم از حضور شما در جمع منتقدين. به شما افتخار مي كنم واقعا خوش به حالتون كه اميرقادري به دنيا اومديد!!!!! حالا كه فهيمدم كامنت ها رو مي خوني سعي مي كنم بيشتر واسه ات نظر بدم. هميشه موفق باشي!!! مينا.

امیر: شما خیلی به من لطف دارین.
سیاوش پاکدامن
يکشنبه 16 تير 1387 - 17:10
6
موافقم مخالفم
 

یک : خیلی بد است که یک کامنت طولانی بنویسی و بعد موقع فرستادن، کامنت قبلیت را هم به آن اضافه کنی. کاری که به اشتباه انجام دادم و کلی ضایع شدم. شرمنده

.

دو: من که با امیر جلالی به یک بن بست رسیدم. اول همان اصالت دادن به آنارشیسم توسط اوست. که البته به خاطر سواد کمم نمیتوانم وارد این موضوع بشوم. پس این را میسپرم به اهلش. اما بحث اینجاست که بند 3 کامنت آخر امیر را اصلا قبول ندارم.یعنی چه که چون دنیای سنتوری را قبول ندارم، نباید به ایرادهای فیلم کاری داشته باشم. اتفاقا حرفم این است که من گاردم را علیه دنیای علی سنتوری نبستم، اما فیلم نتوانست من را مجاب به همراهی با او کند.

.

سه: حتما مقاله سلام آقاي قطبي را بخوانیدhttp://www.etemaad.com/Released/87-04-15/91.htm. نمیخواهم عیش پرسپولیسی ها را خراب کنم ولی رویه بدبین ذهنم یا امیر جلالی موافق است. قطبی ای که با حساب و کتابهای رایج ما کنار می آید و با کسانی مثل علی آبادی و مصطفوی با آن سوابق شناخته شده زیرآب زنی و دورزنی، روی هم میریزد، موفق نخواهد بود و اگر هم موفقیتی باشد، با گام زدن در مسیر امثال قلعه نوعی حاصل میشود. لذا بر سر گور هر دو عزیز از دست رفته( پرسپولیس و استقلال) فاتحه ای نثار میکنیم.

.

چهار: - - - .

.

پنج: میبینم که سرو کله دارو دسته شیرازی هم دوباره پیدا شد. ببینم چه میکنید.

.

شش: از امیررضا نوری پرتو رسما دعوت میکنم که وارد بحث سنتوری شود. حالا وقتش است که نظراتت را کامل شرح دهی.

مرد تنهاي شب
يکشنبه 16 تير 1387 - 19:24
-28
موافقم مخالفم
 

براي مهدي پور امين :

اي بابا... تو رو به خدا اين حرفها ديگه چيه. اين جور بحث ها و اين كامنتها، بيشتر مسير رو به سمت كل كل كردن هاي بيخود و بچگانه مي بره. بله مهدي خان. رسما همينجا اعلام مي كنم كه در همون بند مورد اشاره ي شما، كمي احساسي و تند نوشتم. الانم كه مي خونمش، مي بينم كه حق با توئه. مثل بازيگرها و فيلمسازاني كه يك فيلمي مي سازند يا بازي مي كنند و بعد ها از اون پشيمون ميشن و ميگن كه اي كاش اون فيلم و بازي در كارناممون وجود نداشت، من هم الان از اون بند يادداشت خودم بدم اومده و ميگم كه اي كاش اون رو نمي نوشتم! اصلا قابل اعتنا درنيومد. حق داري. من به اشتباه خودم اذعان دارم و كلا انسان متكبري نيستم كه بخوام اشتباهاتم رو بي جهت توجيه بيخود كنم. ولي خوبه كه هممون به اشتباهاتمون اذعان كنيم، تا بخش بزرگي از مشكلات جامعه ي ما حل بشه. پس تكليف تو با آن بند اول كامنتت چيست؟ مانند خودت كپي بگيرم و در وصفش بگويم؟....

چه خوبه اصلا هممون به فكر اصلاحات در خودمون باشيم و همچنين اشتباهات همديگه را تكميل نكنيم!

من اگر در اون بند، احساسي و تند نوشتم، خوب تو چرا در پيش يك متن بي ربط، لوس و اضافي.... نوشتي؟

ياد همون جشن دنياي تصوير چند وقت قبل افتادم، كه عزت الله انتظامي اشتباهي كرد و عداي داريوش مهرجويي رو در آورد. بعد مهرجويي هم اشتباه او رو مرتكب شد و براي تلافي،عداي او رو در آورد. پرويز پرستويي هم اشتباهات رو تكميل كرد و با تعريف كردن داستاني كه در باب كم توجهي عزت الله خان به پول و مال دنياست، عملا خواست يك جواب محكم و شايد توهين آميزي به داريوش مهرجويي، به خاطر شوخيش با انتظامي و گفتن ويژگيهاي "اهل پول و لحن كاسب كارانه"، بده.

به هر حال بيخيال. براي اين مسائل كوچيك و پيش پا افتاده كه نبايد اصلا بحث كرد...

سلامت باشي.

امروز، از وقتي شنيدم كه احمدرضا عابدزاده هم در كادر فني در كنار افشين قطبي خواهد بود، خوشحالي وصف نشدني اي دارم. امير قلعه نوعي(ملقب به ژنرال، ولی در اصل؛ سرباز صفر!)، بد جور براي دربي هاي امسال خط و نشون كشيده. به خصوص كه ادعاي فتح هميشگي اون رو داره و باز هم در بازار نقل و انتقلات، فتح الله زاده شلوغش کرده... ولي همه اش باز هم چيزي جز هوچي گري نيست! افشين قطبي ديروز قول قهرماني در آسيا رو داده...

حمید دهقانی
يکشنبه 16 تير 1387 - 20:51
-6
موافقم مخالفم
 

جملات بعدی هیچ ربطی به سنتوری، دنیای فیلمهای مهرجویی، افشین قطبی، آنارشیسم و خیلی چیزهای دیگر ندارد!

کسی هست که برای راه انداختن یک پروژه دانشجویی به آرشیو

پر و پیمونی از فیلمهای ایرانی بعد از انقلاب دسترسی داشته باشه؟ اگر هست لطفا به من ایمیل بزندhamid.dehghani@gmail.com

سیاوش پاکدامن
يکشنبه 16 تير 1387 - 21:22
-8
موافقم مخالفم
 

آقای حمید دهقانی، داری مصداق "همسایه ها یاری کنید، تا من شوهر داری کنم" میشوی ها . تو داری .... محبوب میشوی و تازه دیگر ما را تحویل نخواهی گرفت، بعد انتظار داری با دستهای خودمان این کار را جلو بیندازیم؟؟؟!!!!

.

3 و 4 مرداد کجایی؟

علي سنتوري
يکشنبه 16 تير 1387 - 21:25
15
موافقم مخالفم
 
وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا, آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود. توی هوا پر از دود بود و من نمی دونستم که این آخرین باریه این هوای کثیفو, به ریه های سوختم فرو میدم! از وقتی هانیه؛ همسرم, گذاشته رفته, دیگه دلم به کار نمیره. بعضی از برنامه ها رو قبول نمی کنم, با بعضی هاش بد قولی می کنمو نمیرم, یا سر مجلس خوابم مي بره, یا می زنم زیر گریه! مثل اون شب, تو کنسرت نمایشگاه, که انقدر پاتیل بودم که نفهمیدم هانیه رفته. فکر کردم مثل همیشه تو رديف جلو نشسته و با نگاه شیفته بهم خیره شده. تو میکروفون گفتم : "مرسی. امشب یه موجود خیلی عزیز اینجاست كه بايد ازش تشكر كنم.هانیه؛ همسرم." واقعیتش تالاپی خورد تو کلم. هانیه اونجا نبود! این روزا همش مست و پاتیل بودم. خراب کاریایی کردم چه جور. که باعث شد شهرتم کم کم ضایع بشه و دیگه کسی بهم کار نده. آخرین برنامه ای که رفتم, یه مجلس عروسی تو اون پایین مایینای شهر بود. پول مول کم می دادن, ولی عوضش درست و بجا, چپ و راست بهمون می رسیدن...! اي به فداي ريه هاي سوختت...

امیر: آقا یا خانم. این چه کاری بود؟  خوندم و دوباره غش کردم. دل‌ام رفت.
Armin Ebrahimi
يکشنبه 16 تير 1387 - 21:59
10
موافقم مخالفم
 

...عزیز دل من، آخر من چه طور بگویم تو را بیش از آن که فکر کنی دوست می دارم؟ به چه زبانی بگویم؟ چه طور بگویم؟ ها؟ من تو را بیش تر از آن که فکرش را بکنی -وبیشتر از آن که فکرش را بکنم- دوست دارم. آرمین ابراهیمی

مازیار
يکشنبه 16 تير 1387 - 23:25
7
موافقم مخالفم
 

دیشب که کلی دلم گرفته بود و دود سیگارو مث حلقه های اتیش میبلعیدم یادم افتاد با این که دورو ورم خیلی شلوغه بازم تنهام خیلی ها حسرت شرایط الان منو میخورن میگن خوشبختی زندگیتو بکن اما وقتی ادمحوصله اش از زمونه سر بره دیگه خوشبخت نیست اما نه من حسرت بقیه رو میفهمم نه اونا حال منو لای همه فیلمها وکتابها و بحث ها یه جور حس ملث خود ویرانگری تو من هست که هم اذیت میکنه هم لذت میده زنده موندن واسه رنج کشیدنه رنج کشیدن تو دنیایی که مناسبات و تناقضاش کفریم کرده هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که من زندگی کردن بلد نیستم که نمیتونم لذت ببرم ازش که عین ابی میرسم به تهش و چون میدونم هیچی توش نیست خرابش میکنم لا به لای نامجو و دود سیگارو کیمیایی عقب یه پای خوب میگردم رفیقام هر روز از من دور میشن نه من میفهمم اونا چی میخوان نه اونا میفهمن انگ بد قولی و خیانت خورده رو پیشونیم شدم کسی که سکه اش هیچ جا قیمت نداره سنتوری رو دوست ندارم اما حالا میفهمم که چرا اسمون کدر و بد رنگ بود حالا میفهمم که چرا تنها بودن یه کابوس شومه

مينا خانومي
دوشنبه 17 تير 1387 - 6:8
9
موافقم مخالفم
 

من فقط حقيقتو گفتم... مرسي از جواب

کاوه
دوشنبه 17 تير 1387 - 6:9
5
موافقم مخالفم
 
سلام وقتی شبکه6 اعلام کرد قطبی برمیگرده به همه دوستام این اس ام اس رو فرستادم: ما امپراتوریم ... بازی صبا رو یادم نمیره که اداره مرخصی نداده بود و نتونستم برم استادیوم بازی که تموم شد مجری خواست مطابق معمول شیرین کاری و سئوال تکراری کنه که قطبی میکروفون و قاپید و گفت :آقای کاشانی این بچه ها امروز قلب شون رو به شما هدیه دادن .... انقدر چشام خیس بود که دیگه تصویر تلویزیون رو نمی دیدم ... تا حالا کدوم مربی انقدر قدرددان هوادار بوده .... انقدر انسان که حالا استیلی هم حتی آرزو داره برگرده... روزی که می رفت یاد سکانس آخر فیلم ای تی افتادم اولین فیلمی که 7 سالگی با بتاماکی دیدم و از جنگ ستارگان برام جذاب تر بود ... و همیشه می گفتم اگه ای تی برگرده الیوت چه حالی میکنه ... حالا ای تی برگشته الیوت چه حالی میکنه ...

امیر: دنبال مثال سینمایی برای برگشتن قطبی می‌گشتم برای ستون اعتماد دیروز و فیلم شین یادم اومد. مثال‌ تو هم حرف نداره. می‌دزدم‌اش برای مطلب بعدی...
حمید دهقانی
دوشنبه 17 تير 1387 - 7:29
0
موافقم مخالفم
 

اول سلام آقای سیاوش پاکدامن. بعد هم اینکه اینجانب هنوز ... محبوب نشده ام. همون حمید دهقانی سابقم. 3 و 4 مرداد هم تهرانم. درمورد شوهرداری هم چکارکنم؟! وقتی درمورد سینمای ایران می خواهی کاری انجام دهی، مجبوری دست به دامن همسایه ها شوی. تازه اگر همسایه ها چیزی در بساطشون داشته باشند.

ليلا
دوشنبه 17 تير 1387 - 8:35
10
موافقم مخالفم
 

موافقم با آقاي قادري

بازم دلم خواست سنتوري را بيبنم

ولي سر كارم:(

siavash
دوشنبه 17 تير 1387 - 10:16
-14
موافقم مخالفم
 
با توجه به این نکته که پافشاری روی حماقت، خودش بزرگترین حماقته.بنابراین به اشتباه خود اعتراف می کنم و از این که زیاده روی کردم از همگی عذر خواهی می کنم .وبه قول "این گروه خشن" امیدوارم از اشتباهاتم درس عبرت بگیرم{همون سکانسی که دور آتیش نشسته بودن}و اگه گفتین سام پکین پا بعد از گرفتن اون سکانس چه حالی بهش دست داد؟پس عزت زیاد تا بعد.در ضمن کامنت( سرپیکو) هم خوب بود.

امیر: استاد بعد اون سکانس نشسته بوده زار زار گریه کرده بوده...
اميررضا نوري پرتو
دوشنبه 17 تير 1387 - 11:8
5
موافقم مخالفم
 
با سلام خدمت صاب كافه عزيز و همه دوستان خوب خودم. خب خب خب...! مي بينم كه كافه چراغش خيلي خيلي روشنه و بازار بحث و نظر و نظرخواهي و ... داغ داغه. خدا رو شكر مي كنم كه خاستگاه من و خيلي هاي ديگه گرفتار روزمرگي هاي مسخره زندگي و محدوديت هاي ريز و درشت نظارتي نشده و گوش شيطون كر كافه مون داره با انرژي به جلو مي ره. اون دفعه از دوره طلايي كافه گفته بودم كه گويا باعث دلخوري امير شده بود. بايد عرض كنم كه منظورم اين نبود كه الآن روزنوشت به خوبي دو سال قبل نيست. مي خواستم بگم الآن كه به پشت سرم نگاه مي كنم و ياد اون روزها مي افتم مي بينيم اون دوره برام پر از انرژي و اشتياق و خاطره هاي خوب بوده. باز هم مي گم : " براي من...!" خلاصه اصلا منظورم اين نبود كه اوضاع و احوال امروز كافه مون رو تخطئه كنم و اميدوارم براي امير و بچه ها سوءتفاهم نشده باشه. خيلي خوشحالم كه كلي بچه هاي جديد آمده اند و دارند كامنت مي ذارن و كلي هم حرف هاي جديد زده مي شه. خوشحالم از اين كه چراغ اين كافه بدون من و امثال من هم روشنه . كسي هم ككش نمي گزه اگه من بيام و خزعبل بنويسم و يا اصلا سر نزنم و يا چيزي ننويسم. به قول قيصر : " فكر كردي چي ننه...؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه...؟ نه ننه...! سه دفعه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كي بوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... ديگه تو اين دوره و زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره" (چه خوب كه جناب معين هم در يكي از كامنت هاي همين روزنوشت اين ديالوگ ماندگار را نوشته بود. كلي حال كردم.) راستش برخلاف اين چند وقته كه مرتب ميومدم و سر مي زدم اما دير به دير كامنت مي ذاشتم، اين دفعه وقت نكرده بودم به اين روزنوشت پر و پيمان امير سر بزنم. الآن كه روزنوشت و كامنت بچه ها رو خواندم كلي حال كردم و خستگي ام در رفت. امير و بچه ها خيلي مخلصم. امير جان بابت انتخاب شدن ات به عنوان يكي از چند منتقد برتر سال به ت تبريك مي گم. وقتي خبرشو خواندم خيلي خوشحال شدم. جام ملت هاي اروپا تموم شد و من هم در آن سه هفته پر تب و تاب كلي تجربه توپ كسب كردم و كلي بالا و پايين پريدم و با برد ژرمن ها در آسمان ها سير كردم و با باختشون گريستم و ... اين چند وقته در پي نوشت مطالب وبلاگم در مورد بازي هاي آلمان يادداشت هايي نوشتم كه با استقبال و اظهار نظرهاي جالب دوستانم روبه رو شدم. به هر حال جام ملت ها با همه غم و شادي هاش نه براي من بلكه براي خيلي ها به يك جام خاطره انگيز تبديل شد. راستي به نظرم تحليل هاي معركه حميدرضا صدر تحمل بحث هاي قبل و بعد از بازي ها را در تلويزيون بسيار بسيار آسانتر كرده بود. اين طور نيست؟ اما در مورد بهترين مرگ هاي سينمايي : اون قدر زياد و خاطره انگيز هستند كه مي ترسم يكي از اون صدها فيلمي كه دوست دارم را از قلم بيندازم. با اين حال با احترام به فيلم هايي كه الآن يادم نمياد : مرگ قهرمانان و ضد قهرمانان در پايان فيلم هاي : هفت- مخمصه- بوچ كسيدي و ساندنس كيد- باني و كلايد- دكتر ژيواگو- صورت زخمي- دشمن مردم- مرد- اين گروه خشن- همشهري كين- از نفس افتاده- هفت سامورايي - سرير خون و................ و از بين فيلم هاي ايراني: شوكران- تنگنا- سرب- قيصر- گوزن ها - صبح روز چهارم- فرار از تله- سلطان- نفس عميق- رضا موتوري- آب و آتش- كوچه مردها و ............... در مورد مرگ خودم هم بارها گفته ام : " دوست دارم يه جور درست و حسابي كلكم كنده بشه...! " (نقل به رضا موتوري و سرب و سلطان) اما در مورد بحثي كه در مورد سنتوري پيش آمده با اين كه ارادت خاصي به مهدي پورامين گل دارم و به اندازه يك برادر دوست اش دارم اما به دليل همون اتفاق هاي پارسال در كافه كه همه ازش آگاه هستند خواهش مي كنم بنده رو از نظر دادن معاف كنيد. فقط همينو بگم كه من در جبهه مهدي پورامين و مصطفي انصافي هستم. حرف هايي كه اين دو دوست عزيزم در مورد آخرين فيلم مهرجويي مي زنند حرف دل من هست. راستي پنجشنبه براي امتحان مصاحبه رشته ادبيات نمايشي رفته بودم دانشگاه سوره. طرف كه از برادران ارزشي بود در مورد "سنتوري" هم از من پرسيد و من مفصل جوابشو دادم و دلايل خودم را در مورد خوبي ها و كاستي هاي فيلم و در باره اين كه نبايد فيلم را به اين صورت له مي كردند بيان كردم. اما حضرت مصاحبه گر در رد نظر من و البته در جهت تخطئه فيلم آن قدر حرف هاي يكسويه و كوته نظرانه اي زد كه مي خواستم مثل جان دو در هفت كه روي اون يارو در مترو بالا آورده بود روي ميز جلوم استفراغ كنم. خدا آخر و عاقبت همه ما را به خير كند! آمين! كماكان با تمام سختي هاي اين روزهاي جامعه در حال نبرد هستم و غرولندهاي و نيش و كنايه هاي خيلي ها را تحمل مي كنم و عزم ام را بدجور جزم كرده ام و مشغول سياه مشق نويسي هستم و مي خواهم اگه خدا بخواد در دنياي نوشتن ( چه نقد نويسي و چه فيلمنامه و نمايشنامه نويسي) به يه جاهايي برسم كه البته با اين شرايط فعلي به آينده اصلا خوشبين نيستم. اما فعلا مي خوام تا ته خط برم. همونجور كه ابي در كندو خواست كه تا كافه هفتم بره : يك نقد بر فيلمنامه " قرنطينه" در شماره اين ماه ماهنامه " فيلم نگار" نوشته ام و در پرونده اي كه مجله "صنعت سينما" براي فيلم "ديوار" راه انداخته بنده سراپا تقصير وظيفه گفتگو با محمد علي طالبي را بر عهده گرفتم. هر دو اين مجله ها چاپ شده اند و خيلي دوست دارم نظر دوستاني را كه خوانده اند جويا بشم. در " حيات نو " هم كه مثل هميشه هفته اي 3 تا 4 مطلب مي نويسم. كار پرونده سينماي خياباني را هم براي مجله فيلم دارم به صورت لاكپشتي انجام مي دم. خيلي دوست دارم يه كار تميز و شسته و رفته از كار دربياد. اميدوارم اين طور بشه. وبلاگم هم با مطلبي در مورد "سهراب شهيد ثالث " به روز هست. ------------------------------------------------------ در پناه عشق بيكران و جاودان اهوراي پاك باشيد. 
www.cinema-cinemast.blogfa.com amirreza_3385@yahoo.com

امیر: خودتم می‌دنی که نباشی جات خالیه و داری خودتو لوس می‌کنی. ضمن این که موفقیت تو، موفقیت این کافه هم هست طبعا!
ارتش سايه ها
دوشنبه 17 تير 1387 - 13:25
0
موافقم مخالفم
 

1:"چه خوبه اصلا هممون به فكر اصلاحات در خودمون باشيم و همچنين اشتباهات همديگه را تكميل نكنيم!"

آقا يا خانومه تنهاي شب... پند و اندرز تلويزيوني ممنوع!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

2: سخت وارد بحث سنتوري شدن و بي تفاوت نبودن.... حداقل تمام اون كساني كه پاي صحبت هاي من نشستن مي دونن كه من چقدر از سنتوري گلايه دارم.... حالااين و بايد سينمايي كنيم... حرف سينمايي بزنيم....از نشانه ها حرف بزنيم يا هر چيزه ديگه... حرف مهدي پور امين و اجرا ميكنيم و از سينما حرف ميزنيم.....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

3: اما نمي شود هم كه اين رو اينجا نگفت: اين كه من به عنوان كسي كه خيلي هم مثبت نيستم ميگم كه مهرجويي فراي تفكرش ( كه ممكنه خوب يا بد باشه تو سنتوري ) هرگز نتونسته اون فضاي سياه اعتياد رو تصوير كنه.... اين رو هم قبول دارم كه فيلم (( شايد )) اصلن درباره اعتياد نباشه... اما به هر حال هر خيزشي هر عصياني و هر فرديتي ( چيزهايي كه ((فرض )) ميكنيم منظور مهرجويي بوده احتياج به يه زمينه موجه داره يه فضا سازي درست كه اون خيزش يا فرديت اول قابل باور بشه.... تو فيلم " اين گروه خشن " اون فضاي كثافت بار حاكم به واسطه تغيير دوران.. اون سلطه وحشتناك راه آهن و اون دهكده و قلعه ماپاچه و اون هم شادي بي روح كه در مقابل خنده هاي معركه گروه قرار گرفته بود ما را طالب اين خيزش مي كرد... اصلن لحظه شماري مي كرديم كه اين عصيان هرچه زودتر فرا برسد .... يا كي مي تونه ادعا كنه كه شاهكاره " كندو " درباره شرط بندي بوده يا كافه ها و اينا.... كندو دم دست ترين و درخشان ترين مفهومه خيزشه... معناي فرديت... اما همون نگاه مشتري هاي كافه ها همون جمله معركه زن كافه دار كه ميگه: من هزار جور جر واجر شدم تا تونستم اين كافه رو جور كنم... اون نگاه به آينه اون شاشيدن توي شلوار... همه و همه بستر اين خيزشه...اين فرديت....پس سنتوري در اولين گام در بستر سازي در فضا سازي گنگ و ناقصه...( اينو به جرات ميگم مدتها در زمان دانشجوييم تو اين جمعها بودم و مسلم مي دونم كه فضايي كه تصوير شده ملموس نيست )

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

4:در مورد بازيگري اما همه مي دونيم كه مهرجويي استاد بازي گرفتن از بازيگراشه... اما براي من عجيب بود اون سكانس وحشتناك بيخود آسايشگاه كه پر از كات و جامپ كات بود به فريادهاي بهرام رادان... يك نگاه كليشه اي ( كه نمي گم وجود نداره ) اما بعيد بود از هوش و ذكاوت مهرجويي... اين كه اون داره (( متلآ )) از خيلي چيزهاي ديگه فرياد ميكشه... داغونه... و داد مي زنه... اينجا هم در نيمده... نه اينكه بد باشه ... در نيمده نه چهره رادان ميخورد به كسي كه اين قدر عاصي باشه و نه اينكه اون بستر لازم براي اين همه فرياد وجود داره

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

5: اين فيلم دو تا ديالوگ داره كه اثر و ( جه خوب چه بد ) نابود كرده:

يكي اين كه ايدز پاستوريزه نمي خوايد...( در تمام گزارشاتي كه گاه به گاه شركت داشتم توشون و در همين خراب آباد ها بود به جرات هرگز هرگز هرگز ديالوگي به اين سخيفي حتي از دهان بدترين و داغون ترين آدم اونجا نشنيدم

دومي اينكه : ببخشيد آقا خيابان شعله كجاس...؟

( مطمئنم اينجا خود مهرجويي حتي مستقيما اشاره كرده كه اين سكانس فيلم وام گرفته از تفكرات فيلم هاي هندي ست.. اينكه اونجاي شهر اين دو تا رو در رو بشن و پدر مهربان ما يهو وارد قضيه بشه ) فقط حيفم اومد كه از يكي از شاهكارهاي سينماي هند كه خيلي هم دوسش دارم مايه گذاشت... شعله ي رامش سيپي...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

6:اما چيزهايي غير از مسايل صرف سينمايي هم تاثير گذاره....

اينكه وقتي فيلم " تعطيلات از دست رفته " استاد وايلدر رو مي بيني و يهو اين همه شباهت بين اون و اين در شخصيت هايي كه ايجاد شده مي بيني اين كه اون اينقدر درخشانه و اين ضعيف درومده حالت گرفته ميشه....

اين كه مشروب به مواد تبديل شده و دوست دختره خوب به زن خيانت كار... آسايشگاه مرموز به بازپروري عالي... برادر بريده از برادر به پدر نجات دهنده پسر... تمام اينا بدون اينكه ذره اي از شخصيتها يا ديالوگ هاي معركه اون برداشت شده باشه حال آدم رو ميگيره...

اينكه بفهمي مهرجويي شماره حساب اعلام مي كنه يعني حتي كوچكترين ذره اي هم كه در وجودت تو رو نسبت به اين فيلم دودل مي كرد نابود ميشه... عزت نفسي كه مهرجويي (( شايد )) مي خواسته توسنتوري ازش حرف بزنه با اين شماره حساب پوچ ميشه... با اينكه مي شنوي حاضره فيلم و اكران كنه حتي با برداشتن صداي چاووشي حالت گرفته ميشه... اين همه عصيان و يك دندگي در مقابل هجمه روزگار با اين حركت رنگ مي بازه... اينا همش تاثير داره... اينكه بفهمي مهرجويي مرد اين كار نيست مرد عصيان نيست... مهرجويي فيلمساز بزرگيه كه فقط روشنفكره... هامونه... خوبه اما هامونه نهايت مي تونه خودش رو به دريا بسپاره... حرف زدن از ايستادگي و عصيان كار " سام پكين پا " و " لئونه " و " فريدون گله " و " كيميايي "ه....

( بند آخر و ببخشيد... ممكنه به جاده خاكي زده باشم... اما حرف سنتوري كه مياد نميشه اين مسائلش رو هضم كنم... اينا واسه اينه كه مهرجويي فيلمساز خوبيه... و اسطوره و آدم بزرگ وقتي همين خطاهاي غير قابل بخشش رو هم ميكنه خطاش غير قابل جبران تر و بزرگتره....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نه نوشت : مخلص همه.... امير رضا... نيستي؟؟؟؟

siavash
دوشنبه 17 تير 1387 - 13:37
0
موافقم مخالفم
 

{قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل}(جسی جیمز ): تو بزرگتر به نظر میای،نمیای؟ (siavash):آره درسته(!)

ماندانا جباری
دوشنبه 17 تير 1387 - 16:48
-10
موافقم مخالفم
 

1.خیلی وقته که می خوام بنویسم و نمی شه. سر جام ملتها میخواستم از ایتالیا و نبود کاپیتان و بودن یک مربی اعصاب خورد کن بنویسم و اون موسیقی بی نظیر که اصلا نمی شناختمش و دقیقه به دقیقه شبکه ی سه پخشش می کرد و اولین قطعه ای بود که هم به فوتبال می آمد و هم به نظرم تم شرقی داشت!

می خواستم بنویسم به پیشنهاد یکی از نوشته ها که اینجا خواندمonce را وقتی حالم خیلی بد بود دیدم و سرحالم آورد و بعد از اون اتفاقهای خوب پشت سر هم ردیف شدند.

و یک سری حرف دیگه ای که یادم نیست!

2.تبریک برای جایزه(که هم به خاطر شخص امیر قادری هم به خاطر این نوع نگاه خیلی خیلی خوشحالم کرد.) و تبریک برای بازگشت قطبی(که اصلا دوست نداشتم برگردد وسقوطش را ببینم اما الآن خوشحالم وامیدوارم باز هم موفق باشد.)

3.این کتاب سوتی را همان زمان طنزآماده خریدم فوق العاده است مثلا این: شباهتهای من و پدرم با هم متفاوت هستند.(دیل برا پسر یوگی برا)

4. جایی خواندم کلینت ایستوود گفته:(مردم دیگر به قهرمانها اعتقادی ندارند.) پس به چی اعتقاد دارند؟

مهـدی پـورامیـن
دوشنبه 17 تير 1387 - 17:54
-12
موافقم مخالفم
 

برای "مرد تنهای شب" : دلخور نشو اخوی ... به جون همون "علی سنتوری" قصد تخریب نداشتم ... دیگه هم بحث و کشش نمیدم ... ولی باورکن احساساتی که میشی، همینجور تخته گاز میری ... من اگه برات جوابیه نوشتم، یعنی به درک و فهم ات یقین دارم که باهات بحث میکنم، فقط حس کردم داری خیلی تخته گاز میری،خواستم یه نیش ترمز بزنی، مارو هم سوار کنی... همین ... حالا هم اگه زحمتی نیست ما رو تا دوتا روزنوشت جلوتر برسون ... همونجا زحمت و کم می کنم.... مسیرت میخوره ؟!!

برای رفقای غایب : نه اینکه فکر کنید آدم پرتوقعی هستم ها ... نه جان شما ! ولی انتظار داشتم کامنت های دوستان قدیمی رو بیشتر ببینم .... امیدوارم حدس ام غلط باشه ... ولی فکر میکنم با اتفاقت روزنوشت های اخیر و برخی برخوردهای نسنجیده، بعضی رفقا دلسرد شدند ... رفتند تو حال انفعال ... شاید هم ترجیح میدند در مورد موضوعاتی که "صاب کافه" رویش حساسیت داره و غش و ضعف میکنه خیلی مانور ندهند ؟! ---- به هر صورت هر جور راحتید.... "مصطفی جوادی" یک دیالوگ مشهور داره که دوست داشتم خودش بیاد اونو بگه "... خودمون رو عشـق است که ریـــگ تـه جوبــیــم ... "

برای "مصطفی جوادی" : خیلی درد دل داشتم باهات و ایمیلت رو نداشتم .... روزنوشت قبلی که اعصابم خورد بود و رفتم مرخصی استعلاجی ، تو بهم گفتی برگرد ... به خدا به عشق شما ها و به دلخوشی رفقای بی ریا میام اینجا .... فقط خواستم بدونی حرفت خیلی برام ارزش داره ... همین.

یک فلاش بک برای هواداران "امپراتور" – روزنوشت قبلی – شب - داخلی :

"... مسئله من "افشیـن قطبـی" و اینکه ارزش حمایت کردن یا اسطوره ساختن دارد یا نه؟! نبود..! بیشتر منظورم نحوه مواجهه رسانه ها و هواداران و.... با یک چنین پدیده هایی است که از مرز افراط و تفریط می گذرد... و در درجه اول به خود "قهرمان" ضربه می زند.... کامنت امیر جلالی با مرام ( پرسپولیسی دو آتیشه) بیش تر از همه با چالشی که من ایجاد کرده بودم همسو بود و "سـوال مهمی" که مطرح کرد و پاسخی نشنید... "

کسی یادش هست سوال "امیرحسین جلالی" چی بود ؟! ... البته میدونم بعضی وقتها "کوچه علی چپ" مسیر بهتریه ...

راستی اونایی که میخواستن از اسطورشون فیلم وسترن حماسی بسازند، اسمش رو هم بذارن " ماجرای نیمروز " یا "ترور جسی جیمز" .... الان کستینگ فیلمشون هم تکمیل شد .... با بازی افتخاری "عضو هیئت مدیره پرسپولیس و مدیرعامل پولدار استیل آذر" .. لوکیشن فیلم رو هم میبریم "دبــی" چطوره ؟! ... فقط فکر نمیکنید اسم های زیر برای فیلم با مسمی تر باشه ؟! --- "به خاطر یک مشت دلار" --- یا --- "به خاطر چند دلار بیشتر"

جواد رهبر
دوشنبه 17 تير 1387 - 18:37
-19
موافقم مخالفم
 
امير جان نه دلم مي خواست زنگ بزنم و بپرسم و نه حتي اس ام اس بدهم. همين جا مي خواستم ازت بپرسم وقتي داشتي از پله ها مي رفتي بالا جايزه ات را بگيري مرگِ من ياد حرف هاي جرج کلوني نيفتادي؟ "وقتي که جواني..."

امیر: ولی جواد جان، این جایزه برای همون کاراییه که به قسمت بعدی حرفای استاد  مربوطه!
جواد رهبر
دوشنبه 17 تير 1387 - 20:51
13
موافقم مخالفم
 

کاوه جان سلام کجايي؟ روبه راهي؟ دلم برات تنگ شده. اين رو داشته باش از طرف من. اين روزها وصف حالم است اميدوارم حال تو هم کلي باحال باشه رفيق.

http://javadrahbar.googlepages.com/01-PhilOchs-IAintMarchingAnymore1965.mp3

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 17 تير 1387 - 22:46
-12
موافقم مخالفم
 

سنتوری

شاید چالش اصلی در برخورد با این فیلم دو نگاه متفاوت بهش باشه...نگاه منبعث از تاثیر آنی بعد از تماشای فیلم و نگاه فاصله دار که عده ای اعتقاد دارند نگاه منطقی تر و حرفه ای تری برای یک منتقد کاربلد هست .در مورد اول فیلم یک شوک رعشه آور به تماشاگر وارد میکنه که مستقیم و بی واسطه با احساسات تماشاگر حتا حرفه ای ارتباط برقرار میکنه.خود من هر بار بعد از تماشای فیلم جلوی اشکم رو از رنجی که قهرمان فیلم و سقوطی رو که جامعه خبیث به او تحمیل میکنه نمیتونم نگه دارم و اتفاقا صدای چاوشی قوی ترین کاتالیزور برای اینچنین برانگیخته شدن هست.اینطوریه که میتوانی به دلایل بسیاری عاشق فیلم بشی و بنا بر سنت عاشقی چشمت رو بر روی بعضی ضعفهای ساختاری و اجراهای سردستی که دوستان اشاره کردند(البته بعضی.نه مثلا دوربین روی دوست که سیاوش اشاره کرد و اتفاقا به نظرم کاملا فکر شده است و برخی ایرادهای بنی اسرائیلی دیگر) ببندی....خوب برای جماعتی که این روزها نام لذت پرست رو برایش گذاشته اند (و البته من خودم رو جزو اون دسته لذت پرست محسوب میکنم البته نه به تعبیر کاربردیش) این شاید کامل ترین راه مواجهه با سنتوری باشه.اما خوب فاصله گرفتن از اون شاید(شاید.شاید) اون تاثیر رو از بین ببره.

حالا من دو سوال دارم که جواب مثبت دادن به اولی سوال دوم رو معنا دار میکنه:

1.آیا این تاثیر آنی در مورد همه شما وجود داشته و داره؟

2.آیا این تاثیر به مرور زمان از بین رفته یا نه؟اگر بله دلیلش چیه؟آیا مشکل از ماست یا سنتوری و مهرجویی؟

فکر کنم بعد از جواب به این دو سوال راه برای رسیدن به جزئیات بیشتر هموار بشه.موافقید؟

مازیار
دوشنبه 17 تير 1387 - 23:24
22
موافقم مخالفم
 

با یه مطلب از بازگشت قطبی به روزم www.maziar008.blogfa.com

فرزاد
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 3:14
7
موافقم مخالفم
 

"... همین امر موجب شد تا از همان کودکی عصیان در وجود او اوج گیرد. لیکن او خود قادر به بیان این عصیان نبود و صرفا همه چیز را طرد می کرد: جامعه، طبیعت، خانواده، و حتی کودک رنگپریده و مفلوکی که در آینه می دید...البته جهان باید با انفجاری به دَرَک واصل شود، ولی مساله اصلی آن است که چگونه این کار را بدون آلوده شدن دستانمان به انجام رسانیم." سارتر

او در بن بست است. فردیت اش از همه سو مورد هجوم واقع شده. پس با تنها امکانی که برایش باقی مانده انتقام می گیرد. با خودویرانگری. با تبعید خودخواسته اش به اعماق تباهی. او با بدل کردن خود به دمل چرکینی بر صورت واقعیت، پلشتی بزک کرده ی آن را فاش می کند. مثل کامران نفس عمیق.

جواد رهبر
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 8:26
18
موافقم مخالفم
 

درسته امیرجان راستش فقط می خواستم ببینم ناخودآگاه (یا شاید هم خودآگاه!) یاد این نقل قول نیفتادی که به نظر می آد نیفتادی. قربانت.

مازیار
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 9:41
1
موافقم مخالفم
 

تو دنیا برنده وجود نداره فقط بازنده خوب و بد هست

یک دختر وقتی میگوید دوست دارم فقط از زیباییش خرج میکند ولی وقتی یک پسر میگوید دوستت دارم تمام هستی میلرزد چون غرورش راجریحه دار کرده

دنیا پر ایستگاه است ادم باهوش بهترین استگاه را برای سفر به اخرت پیدا میکند

ما احمقیم تارانتینو دیوانه است وبرتون دیوانه نابغه

دنیا انقدر کوچک است که میشود تمامش را در جعبه ایی جا داد

ما میمیریم بقیه زنده میمانند به این میگویند تناقض

ادم اصیل کسی است که میتواند مرعوب کند

ادم خوشبخت کسی است که هنگام مرگ خودش را در لباس سفید ببیند

احسان
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 10:45
-21
موافقم مخالفم
 

گوشهايتان را نمناك كنيد :

http://taranehh.persiangig.com/audio/zam%20e%20zaboon.wma

سهيل
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 12:44
19
موافقم مخالفم
 

قابل توجه پرسپوليسي هاي عزيز كه قهرماني شون توسط خدا و مردم و انرژي مثبت شكل گرفت: ميثاق معمارزاده به پرسپوليس پيوست. بازي سايپا كه يادتونه؟

خبرگزاري فارس: دايى در خصوص گل پرسپوليسى ها نيز گفت: روى اشتباه بچگانه «ميثاق معمارزاده» دروازه بانمان گل خورديم كه به نظر من به هيچ وجه استحقاق چنين گلى را نداشتيم.

وقتي تو بازي سايپا - استقلال معمارزاده بازوبند قرمز دست كرد خبرنگاري ازش پرسيد فصل بعد مي خوايد بريد پرسپوليس؟ آقا حاشا كرد. بعد هم گلي كه به سايپا زد! كه دوستان گفتند خدا كرد تو گل مردم كردند تو گل!!!

سوفیا
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 13:45
-4
موافقم مخالفم
 

«حتما باید یک روزی , در جایی , در یکی از دایره‌المعارف‌های فرهنگ بشری , در یک لغت‌نامه , در تاریخ , یک‌جوری , به زبان بی‌زبانی , با رمز و استعاره و ایهام ثبت شده باشد که واژهء «سر و سامان» ترکیبی از نام دو سنگ است. اگر هم نشده باشد شاید روزی خودم این کار را کردم(مگر الان دارم چه می‌کنم؟) مثل سنگهای آسیاب. دو سنگ بزرگ و پرقدرت برای شکستن استخوانهای آدم.اگر هم مثل دو سنگ نباشد مثل یک شیب تند است که وقتی آدم از آن پایین می‌رود در واقع سقوط می‌کند و دنده‌اش نرم می‌شود. و برای بالا آمدن باید جان بکند. یادت هست که علی دست پروانه را در پیاده‌روی خیابان یوسف‌آباد رها کرد و لنگ‌لنگان عرض خیابان را پیمود و از آن خیابان خاکی پرشیب سرازیر شد؟ یک زوم آرام او را نشان می‌داد که گویی دارد در زمین فرو می‌رود(چقدر این نما را دوست دارم) بعد آن پایین له و لورده شد. نعره کشید. ضجه زد. کسی خواست کمکش کند درمانده تر از خودش. بعد تن له‌شده اش را از آن شیب تند بالا کشید و نعشش بر آسفالت خیابان افتاد. چرا ان همه نعره و فریاد را کسی نشنید؟ چرا همسایه‌ها به فریادش نرسیدند؟ مگر کور و کر بودند؟ نه. تقصیر خودش بود...... تنهای تنهایم. فریاد می‌زنم. ضجه. اما صدایی نمی‌آید. دهان به فریاد گشوده‌ام بی هیچ صدایی. صدای شکستن استخوانهایم را در لابلای دو سنگ آسیاب می‌شنوم. در سکوت صدای سفید شدن موهایم را می‌شنوم که مثل جیغ/ضجه‌ای از دور در یک شب ساکت وهم‌انگیز است. مثل صدای کشیدن ناخن نیم‌شکسته بر شیشه ای گرد گرفته. گاهی هم مثل صدای خورد شدن چوب توسط موریانه...... یادت هست آن روز یا ان شب که نمی‌دانم چند روز , چند ماه , یا چند سال پیش بود در حین تورقی به این صفحه رسیدیم و خواندیم: از بهار حظ تماشایی نچشیدیم که قفس باغ را پژمرده می‌کند. از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسهء ناسیراب...... گفتی: نه دیگر نخوان. بقیه‌اش را نخوان. گفتم: چه فرقی می‌کند؟ بقیه اش به هر حال سروده شده تا آخر. چه بخوانم چه نخوانم...... یادت هست وقتی تراویس در آن غروب دلگیر داشت برای همیشه - نمی‌دانم به کجا ـ می‌رفت غم‌زده و افسرده بود؟ بعد لبخند محوی به گوشهء چهره اش دوید. چشمی خندان و چشمی گریان. یادت هست؟

امير: واي سوفيا. اين يكي از بزرگ‌ترين مقالات عمرم است. هي مي‌خواندم و هي غصه‌اش را مي‌خوردم. همين جور الكي. از كجا ياد اين افتادي؟ اين دفعه كه رفتم پيش هوشنگ، اين مقاله‌اش خدا كند باز يادم باشد...

siavash
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 14:41
-9
موافقم مخالفم
 

علی"سنتوری"

تجربه این فیلم برای چندمین بار یادآور این نکته بود که هنرمند در ایران باید به دنبال ساخت یک "هیچ مطمئن" باشد تا ساخت یک "چیز نامطمئن " وگرنه محکوم به سرنوشت "علی سنتوری" می شود چه در عالم فیلم که کاست ها و کنسرت هایش مجوز نگرفت وچه در عالم بیرون از فیلم که به اکران نرسید .به احتمال زیادمهرجویی در فیلم بعدی خود ،صورتک محافظه کاری را بیشتر به چهره خود نزدیک خواهدکرد و به قول مهدی از نشانه های گل درشت سیاسی پرهیز خواهد کرد. در مورد" تاثیر آنی"که کاوه مطرح کرد : تصویر مچاله شده علی زیر آسمون خاکستری شهر،با مضراب های پیچده و در هم تنیده ی سنتور ،چیزی نیست که اثرش به راحتی از ذهن من پاک شود با توجه به اینکه بسیاری از جزئیات تصویر در صفحه تلویزیون محو شد.آخرین نکته اینکه همراه کردن سازهای ایرانی با جاز و گیتار،جدا از اینکه خوب باشد یا بد، قابل تامل و منحصر به فرد بود.

اميرحسين جلالي
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 15:18
5
موافقم مخالفم
 

اتفاقا سوال خوبيه كاوه جان،

نه، تاثير سنتوري تو من از بين نرفته و تو اونايي كه از بين رفته معلوم مي شه از اول هم به وجود نيومده بوده.

يه فيلم،يه لحظه،يه حرف،يه موسيقي، يه گل تو يه مسابقه يا رو آدم تاثير مي ذاره يا نه، اگه مي ذاره كه ديگه يعني چي كه از بين مي ره يا نه؟ و اگرم نمي ذاره كه خوب،هيچي.

اتفاقات و لحظات رو آدم تاثير كم يا زياد مي ذارن ولي اون چيزي كه دفعه دوم ببينيش يا ازش فاصله بگيري و ديگه روت تاثير نذاره مطمئنا دفعه اول هم تاثيري نداشته.

مهـدی پـورامیـن
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 16:39
-16
موافقم مخالفم
 

برای "امیرحسین جلالی" ... نــه! ببخشید برای همـــه !! : هنوز حرفایی که اون شب در مورد سینما و سیاست و ... بهم زدی تو گوشمه --- و اینکه بدترین چیزی که تو دنیا ازش متنفری "تـزویر و دورویی و ریا" است ... به خاطر همین از کامنتهای اخیرت متعجبم ... در مورد "اصالت آنارشیسم" و اینکه شکستن هرگونه نظم و عرف و سنت ارزشمند است...، خب این نظریه رادیکال و تندی است که طبعا با آن مخالفم، اما الان موضوع بحثم این نیست .... تعجبم بیشتر به دلیل نوع رفتارها و کارهایی است که تو آنرا مصداق "آوانگارد بودن" و "عصیان اجتماعی" می دانی ؟! واقعا به نظرت "ردشدن از چراغ قرمز و خالی کردن ظرف زباله" یا نشستن پای منقـل و عـرق خوردن که بزنی به رگ بی خیالی نشانه های "طغیان فرد مقابل هنجارهای اجتماعی" است؟! اینگونه می خواهید فردیتتان را اثبات کنید؟! ویا به قول "ارتش سایه ها" ایستاده رو موتور تک چرخ زدن نشانه جسارت و شکستن عادات خشک است ؟! اشتباه نکنید، نمی خواهم بگم این کارها بـــد است و کارهای پاستوریزه خوب است و بیاییم به قانون احترام بگذارید ... یا اینکه "جـاوید" فرد متشخص و آبرومندی است ... اینکه جاوید آدم رذل ونقابداری است که خود مهرجویی در فیلمش داد میزند ... پس اینکه تو و سایرین یک موی علی را با جاوید عوض نمی کنید، که دیگر پــُز دادن ندارد ---- نه امیر جان ... حرفم همان فرق بین "جنس اصـــل و قلابـــی " است ... اینکه خیلی ها فقط ادای آوانگارد بودن و عصیان فردی را در می آورند واما اصل قضیه چیز دیگری است ... می خوام براتون یک خاطره بگم ... بلکه منظورم رو بگیرید.... میدونید اولین باری که "امیر قادری" با این خودکار قرمزش جواب یکی از کامنتهای بچه ها رو داد کی بود؟! حدود یکسال پیش جو کافه مثل الان دوطرفه نبود ... یعنی ماها فقط با خودمون بحث می کردیم و امیر هیچوقت مستقیم اظهارنظر نمی کرد ... اون زمان تازه اولین زمزمه های توقیف سنتوری شنیده می شد اما موجی تو سایت و کافه راه افتاده بود که بیا و ببین ... همه عاشق سنتوری شده بودند و تهدید میکردند اگه سنتوری با چاوشی نیاد کلا سینمای ایران رو تحریم می کنیم ...!!! "امیر رضا نوری پرتو" یک کامت گذاشت که سنتوری جمعا در جشنواره 2 تا اکران داشته، و سرجمع 600 نفر فیلم رو دیدند ... پس چطوری این همه عاشق سینه چاک پیدا کرده؟!! ... بعد گفت ازنظر اون سنتوری فیلم چندان قوی نیست و دلایلش رو هم آورد و دسته آخر گفت مهرجویی فقط توانسته با استادی فیلم رو از افتادن به ورطه "فیلــمــفـارسی" نجات بده ... اسمش رو هم گذاشت "فیلـمـــفـارسـی مـدرن" !! "امیر قادری" برای اولین بار با خودکار قرمز نوشت : "آقای نوری پرتو دفعه بعد خواستی به سنتوری بگی فیلمفارسی برو تو یه کافه دیگه بگو... ". بعدم دلیل آورد که چون نوری پرتو یک "بچه مثبت" است، دنیای فیلم رو درک نکرده و سنتوری فیلم "بچه منفی ها" است !! حالا حرف من این است ... که شاید امیررضا ازاین خلافهای ریز و درشت که به نظر شما تـه جسارت و شجاعت است، نداشته باشد ... ولی اینکه بدون حتی یک "هم رای و همراه" ، پای حرفش واستاد ... اونم توی جوی که خیلی ها ندیده عاشق سنتوری بودند ... از نظر من "خـط شکــن و آوانــگـــار" است. من اصلا کاری به این ندارم که نقد امیررضا درست بود یا نه ... یا سنتوری در چه درجه ایست... فقط اون "آزادگی" امیر رضا رو مقایسه کنید با کسانی که حتی جرات نوشتن اسمشان را ندارند ولی با واکنش های مذبوحانه و فحش ناموس و لجن مال کردن همه چیز و همه کس میخواهند ... متفاوت بودنشان را به رخ بکشند ... تو جامعه هم یک همچین جریاناتی اتفاق می افتد و جای مفاهیم "شجاعت و جسارت" با "حماقت و کراهت" عوض میشود ...

امير: ظاهرا باعث سوء تفاهم شده. خود نوري‌پرتو هم به اين نكته اشاره كرده بود. اين چند روزه هر چيزي كه خواستيد درباره سنتوري نوشتيد و گفتيد. حق‌تان هم هست. اما مورد اميررضا نوري‌پرتو فرق داشت. اين همان مشكلي است كه با مطلب دو هفته پيش همشهري جوان درباره تارانتينو داشتم. بحث سر منفي نوشتن و منفي گفتن نيست. چيزي كه آدم را عصباني مي‌كند، دست كم گرفتم پديده و از موضع بالا، هول هولكي نظر دادن است. فلان چيز قلابي است. فلان چيز فيلمفارسي است. اول پديده را جدي بگيريم و بعد نقدش كنيم يا حتي كنارش بگذاريم.  اين اتفاقي است كه در هيچ كدام از كامنت‌هاي اخير نوشته كساني كه سنتوري را دوست نداشتند، خوشبختانه نيفتاده بود. پس نشستم و با دقت و لذت خواندم‌شان.

مصطفي انصافي
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 16:59
-15
موافقم مخالفم
 

به امير صباغ: جوابت را نوشتم. اما گويا نرسيده و پريده! راستش دييگه وقت نكردم بنويسم. ولي در اولين فرصت...

تازه وارد
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 18:56
8
موافقم مخالفم
 

من وقتی فیلم سنتوری رو دیدم خیلی جا خوردم اصلا نمی تونستم بفهمم و باور کنم که این اثر مهرجویی باشه یه جورایی تو کتم نمی رفت.

مدتی از دیدن سنتوری می گذشت داشتم تو ذهنم باهاش کلنجار می رفتم که یاد فیلم پیانیست پولانسکی افتادم واقعا این دو فیلم شباهتهایی رو دارند (اما آن کجا و این کجاست) قهرمان هردو فیلم نوازنده است هردو در شرایط بحرانی قرار گرفته اند این دوره را پشت سر گذاشته و تنها چیزی که آن ها را یاری می رساند تا خود را از این موقعیت نابهنجار نجات داده و به زندگی بازگردند هنری بود که در وجودشان است تنها نکته ای که در سنتوری برای من قابل تامل بود تنها چیزی که بوی مهرجویی می داد این بود که هنر جزء معدود چیزهایی ست که می تواند انسان وابسته به خود را در سهمناکترین شرایط اصالت و قوام بخشد نکته ای که در زندگی به واقع به اون رسیدم اما این امر به سطحی ترین شکل در سنتوری بیان شده مقایسه اش با فیلم پیانیست فقط تا اینجا و تا این حد جایز است چرا که در پیانیست میزانسن ها به گونه ای تنظیم شده و موقعیت های نمایشی به بهترین شکل خود در نظر گرفته شده است وقتی را برای توضیحش می طلبد چیزی که جای خلاءش را در سنتوری حس می کنیم. فقط در حد همین چند نکته اصلا دیگه راه هیچ تعاملی رو بین این دو فیلم ندیدم چرا که ساختار این دو فیلم با یکدیگر متفاوت است. لحن فیلم سنتوری یک لحن کارگردان کار کشته سینما ایران نیست باور کنید یه جاهایی حس می کنم انگار مهرجویی اصلا سرصحنه نبوده باور کنید هر وقت صحنه گفتگو هانیه و جاوید رو در خیابان به یاد می آرم عصبی می شم اصلا گُر می گیرم یک سری حرف که واقعیت دارد اما باید به این شکل بیان بشه؟ استاد این لباس اندازه تو نیست این فیلم یه فیلم معمولی و شاید پایین تر از معمول یک کارگردان تازه کاره. بازی گلشیفته فراهانی برای من قابل قبول نیست هانیه کی اومد و کی رفت؟ مدت بین این اومدن و رفتنه از جنس اومدن مهشید در هامونه؟ از جنس اومدن میمچه است؟ از جنس بودن لیلاست؟ از چه جنسیه؟ اتفاقات شلخته وار و بی درنگ در حال رخ دادن است این جامعه بی رحمی که هانیه از سر دلسوزی یا توجیه عمل خود از اون یاد می کنه این قدر وجه مثبت داره که علی سنتوری رو می تونه به این سرعت به قبل برگردونه؟ چه اتفاقی تو علی سنتوری می افته؟ آره شاید از هنر یاد کنیم اما مهرجویی چقدر تونسته این نقش هنر رو برای ما درونی کنه؟ در این شکی نیست که این فیلم دو سکانس خوب داره یکی صحنه آغازین فیلم یعنی خروج سنتوری از مترو است و دیگری صحنه ای که در خانه پدری اش به دنبال خودکار می گردد همین. از من نخواهید از جز حکم به کل کنم و دچار مغالطه بشم. تفاسیر مثبت اندیشانه مختلف از فیلم مهرجویی را در نقدها مبنی بر صرف کارگردان محور نقد کردن می دانم. اما این رو بگم که من ته سنتوری ته تهش یک مهرجویی خسته می بینم یه مهرجویی که انگار فکر به عشق و جدایی اون هم براش خلاقیت ایجاد نمی کنه و هر لحظه توانش کمتر میشه مهرجویی که پتانسیل درونیش تموم شده دیگه نه انرژی داره و نه انرژی می ده خِلاص! انگار فقط برای دل خوش کردن آدمای مهرجویی دوست که خودم هم جزئشون هستم فیلم ساخته اقا ما نخواستیم. دیدن فیلم سنتوری بحران فیلم های سینمای ایران رو پیش از بیش توی سرم کوبید چه می شه کرد؟ نمی دونم شاید مهمترین کار در این شرایط نقد اُس و قوس داره! اما شاید این هم خیاله چراکه توی این مرداب که شرایط ساده ترین تعاملها وجود نداره آیا براستی نقد می تونه وضعیت سینمای ایران را تا چه حد دچار تغییر و تحول کنه؟ قبول دارم که حداقل پویایی رو به وجود می آره اما تغییر و تحول چی؟ بالاخره اون منتقد هم داره توی این مرداب زندگی می کنه باید بهش حق دارد که نتونه منبع غنی این تحولات بشه!

دیدن فیلم سنتوری هیچ خدشه ای بر اعتبار و جایگاهی که مهرجویی در وجودم داراست وارد نکرد من خیلی درگیر این هستم که واقعا واقعا چی میشه که مهرجویی سنتوری می سازه؟ واقعا چرا؟

این روزها یه سری به شریک جرم مدرس صادق زدم دلم نیومد این چیزهایی که ازش دوست دارم رو براتون ننویسم هر دفعه یه تیکه ازشو می نویسم ok « من دارم رمانی بر اساس زندگی خودم می نویسم. خودم که نه. منظورم تویی. خودم برای خودم تازگی ندارم. من از قدیم خودم را می شناسم، همیشه با خودم زندگی کرده ام، هیچ چیزی که به دردنوشتن بخورد توی خودم پیدا نمی کنم.»

برای دل مازیار دوشنبه 2:52 : «منصور دوست داشتم خوش بگذرونم. کاش می تونستم عیاشی کنم.»

امیدم به پروازه

اشک زیباست

خسته ام از دردی سرد

تشنه ام به دستی گرم

فرزاد
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 19:37
3
موافقم مخالفم
 

قسمت اول این کامنت توسط خودم سانسور شد.

امیر خان این که مشکل نداشت.

...

او در بن بست است. فردیت اش از همه سو مورد هجوم واقع شده. پس با تنها امکانی که برایش باقی مانده انتقام می گیرد. با خودویرانگری. با تبعید خودخواسته اش به اعماق تباهی. او با بدل کردن خود به دمل چرکینی بر صورت واقعیت، پلشتی بزک کرده ی آن را فاش می کند. مثل کامران نفس عمیق.

بهروز خیری
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 23:39
12
موافقم مخالفم
 

به نام نامی دوست

برای آرمین ابراهیمی با احترام و سپاس

برای اینکه شناخت بیشتری از شما داشته باشم سری به سایتتان زدم، متاسفانه فرصت کافی برای خواندن تمامی مطالب و عمیق شدن در آنها به شکلی که دوست داشتم فراهم نبود ولی با تعقیب نشانه ها شناختی نسبی یافتم. به ترانه و شعر به شدت علاقه مند هستید و سینما را مقدس می دانید. به شاملو، ابراهیم گلستان، وودی آلن و پازولینی ارادت دارید. ذهنی خلاق دارید و انبانی از واژگان متنوع اشاره به مطالعه زیادتان دارد. تلاش برای متفاوت بودن و رسیدن به نثر و زبان منحصر به خودتان حتی از تایپ معربتان مشخص است. از عکسهایتان پیدا است که هنوز این از نتایج سحر است و باید در انتظار بیشتر و بهتر از اینها هم باشیم. آن ور آبها را هم دیده اید و به احتمال زیاد مشکل قوت لایموت هم ندارید. از روز مرگی و اکتفا کردن به حداقل ها بیزارید و تشنه یادگرفتن.وارد وادی عشق نیز شده اید. برای همین از دیدن بی تفاوتی ها و باری به هرجهت زیستن ها ملولید و به شیوه خودتان اعتراضتان را فریاد می زنید. دوستان دیگر به اندازه کافی درباره شیوه تان نوشته اند و خواهند نوشت. من تلاش خواهم کرد بیشتر به کسی که در پس این لحن هست و ایده هایش، نزدیک شوم. مهم این هست که شما حرفهایی برای گفتن دارید.«مغزهای کوچک از شخص ها سخن می گویند، مغزهای متوسط از رویدادها و مغزهای بزرگ از ایده ها.» به طور معمول همه ما ترکیبی از این سه حالت هستیم و درصد این ترکیب می تواند یکی از پارمترهای ارزشی هر کدام ازما باشد. تلاش برای به نقد نشستن ایده ها و نه شخصیتها راهگشاتر خواهد بود، چرا که «با صرف کردن وقت برای قضاوت دیگران (شخصیتشان) فرصت و زمانی برای دوست داشتنشان نخواهیم داشت.» از طرفی ذات هر انسان به خاطر وام دار بودن روح الهی مقدس هست ولی برای رسیدن به این قدسی بودن باید همت کرد، سختی کشید و به حق الهی خود رسید.( یاد آن شیخ به خیر که گفته بود، هرکه اینجا آمد از دینش مپرسید و غدایش دهید که هرکس نزد خدا به جانی ارزد نزد ما به نانی ارزد.) برای الهی بودن لازم نیست کارهای محیرالعقول کرد و روی آب راه رفت یا روی آتش. کافی است رهرو راه عشق باشیم. این شاید شاه کلیدی باشد که با تاسی به آن توان گذر از اندر خم کوچه ها را برای رسیدن به سی مرغ ها و سیمرغ شدنها به دست آوریم و این ممکن نیست مگر با تمرین دوست داشتن ها. دوست داشتن ساده ترین چیزها و یافتن زیبایها در زشت ترین ها. «هیچ خیری نیست که در آن مقداری شر نباشد و هیچ شری نیست که در آن مقداری خیر.» ترک لاس و گاس را جمعه دیدم، دوست داشتن همدیگر همانگونه که هستیم.بدون اینکه انتظار تغییر از همدیگر داشته باشیم. البته این تنها ظاهر قضیه هست، چون در باطن بیشترین تاثیر از همین حالت حاصل می شود.( سنتوری را ندیده ام ولی از مطالبی که در باره اش خوانده ام حدس می زنم فصلهای مشترکی با این فیلم داشته باشد.)(بن در آخر فیلم ظاهرا همانطور که می خواست می میرد ولی در اصل عشق او را مفلوب کرده و درمان. او پشیمان است، چیزی که در هیچ لحظه ای از فیلم نبوده است و او رستگار و عاشق می میرد.) ( مرگ بن مرگ خوبی بود. همینطورمرگ ریچارد هریس در غازهای وحشی،مرگ استیو مک کویین در دانه های شن، مرگ چارلتون هستون در السید، مرگ راسل کرو در گلادیاتور، مرگ تونی کرتیس در تاراس بولبا،مرگ مارلون براندو در زنده باد زاپاتا،مرگ براد پیت در تروی،مرگ سیاوش، سهراب و اسفندیار در شاهنامه و بابک در نوشته جلال برگشاد و مرگ گل محمد و مدیار در کلیدر. مرگ آهسته با گل سرخِ اکبر رادی،مرگ آیدینِ سمفونی مردگان و مرگ رازهای کنوت هامسون ( چیه مگه قراره همش فیلمهای ساخته شده باشه، بالاخره یکی هم فیلم اینها را میسازه. نون بخرم؟)مرگ اسپارتاکوس در کرک داگلاس! خیلی حماسی شد؟ راستی چرا مرگ. اینها که همگی با مرگ متولد شده اند.مرگی دگر برای زایشی دگر.)وقتی به طور مستقیم سعی در تغییر چیزی داشته باشیم،مقاومت حاصل خواهد شد. رشد انسان حاصل یک حرکت تکوینی است و چیزی که در طول سالیان کسب شده یک شبه و بدون درک و شناخت زیرورو نخواهد شد. «انجام دادن یک کار به روش قبل و انتظار داشتن نتیجه ای تازه عاقلانه نیست.» یا روزمره بوده ایم یا تافته جدا بافته. برای تغییر دنیا و تاثیرگذار بودن باید از برج عاجمان پایین بیاییم و در عین عادی بودن متفاوت باشیم. میدانم پارادوکسی به نظر می رسد ولی جوهر مطلب در همین نهفته است و رسیدن به آن علیرغم ظاهرش هیچ راحت نیست. «هیچ کس آنگونه فجیع به مرگ خود برنخاست که من به زندگی نشستم.» زندگی را زیستن شجاعت می خواهد و مرد میدان، بدون شکوه و شکایت.آقای ابراهیمی عزیز نفرت و لعن و نفرین از عجز می آید. و کسی که طعم عشق را کشیده باشد هیچ وقت عاجز نخواهد بود و مطمئن هستم تو نیز هم عاشق هستی و هم قوی. کافی است خودت باشی. همین. در مورد مردم و پوپولیسم هم باید رجوع کنم به گفته ای از نیوتون که نظرش را در مورد نسل های پیشین پرسیده بودند جواب داده بود« ما کوتوله هایی هستیم که بردوش غولها ایستاده ایم.» مطلب عوام و خواص هم همین هست. وقتی خاص هستیم که بر دوش عام باشیم و مرتبط با آنها و به خوبی بدانیم که بردوش آنها بلندیم نه در کنار آنها و به آنها با شناختشان احترام بگذاریم. در ژاندارکِ لوک بسون جایی هست که وزیر وزرا کنار ولیعهد جمعند و ولیعهد برای پذیرفتن یا نپذیرفتن ژاندارک از آنها نظر می خواهد، صحبت از راه افتادن مردم دنبال ژاندارک هست. یکی از وزرا شروع می کند که به نظر من ... ملکه اجازه نمی دهد حرفش را تمام کند، می گوید «مهم این نیست که تو و ما چه نظری داریم، مهم این است که مردم عادی چه نظری دارند.» مطلب هم همین است جریانها را خواست مردم تعیین می کند و شما و من هم خواسته یا ناخواسته به این خواسته ها گردن می نهیم. پس چگونه می توان فقط تماشاگر نبود؟من می گویم با یکی شدن، درک کردن، دوست داشتنِ واقعی انسانها ( و نه تظاهر کردن به آن) و انجام کارهای درستِ کوچکی که به آنها اعتقاد داریم. افروختن یک شمع. به قول نوشته پادشاهی بهشت :

What man is man who dose not makes the world better?

جواب به این سوال می تواند ملاک خوبی برای هرکس هنگام ترک این دنیای فانی باشد. ساختن برای ماندن اسم کتاب جالبی است در مورد راز شرکتهایی که ماندگار شده اند خواندنش را به شدت به همه توصیه می کنم . و اما در مورد فوتبال اگر دقت کرده باشی، من نگفته بودم از فوتبال خوشم می آید، بلکه گفته بودم عاشقانه دوستش دارم. ترانه ای استانبولی هست که می گوید «عشق قرارداد نیست، بدون دلیل هم می توان دوست داشت.» به همان دلیل که می دانم عشقت به آن عکس زشت پیش پا افتاده و مبتذل نیست. (عکس را که نتوانستم ببینم، شاید شوخی ای در نوشته ات بود که با این نوشته نفهم جلوه کنم ولی چه باک کسی که نتواند به خودش بخندد مورد مضحکه قرار خواهد گرفت و من وقت و بی وقت به خودم و حماقتهایم خندیده ام. اگر مایه خنده تو و دیگران هم شوم چه بهتر.نباید خودمان را زیاد جدی بگیریم، مگر نه؟) عشق من هم برای خودم مبتذل نیست. چه باک که تو فوتبال و تخمه و سیرابی را دوست نداری.( هر چند این آخری را من هم دوست ندارم.)(راستی تو هم خودت را زیاد جدی نگیر.)(البته جدی نگرفتن با هیچ گرفتن آنگونه که در نوشته ات نوشته بودی یکی نیست.)(اندیشه همه چیز انسان هست. مولوی می گوید من نمی گویم ولی خلاقیت پهلو زدن به خدا ست و عشق بزرگترینِ خلاقیت ها.) انسان اول به چیزی دل می بندد و بعد سعی می کند برای آن دلیلی دست و پا کند.

در مورد حرفه ایها، یادمان باشدآنها از این کار ارتزاق می کنند. یاد سوال خبرنگار از شاو افتادم.خبرنگار:آقای شاو شما برای چه منظوری می نویسید؟ شاو: برای پول. خبرنگار با تعجب: ولی من برای فرهنگ می نویسم. شاو: بدین ترتیب هر دوی ما برای چیزی می نویسیم که نداریم!

بقیه بماند برای بعد، اگر خدا بخواهد.

چه خوب که هستید.

یاحق.

مازیار
سه‌شنبه 18 تير 1387 - 23:49
-34
موافقم مخالفم
 

(چه جوری رفتن از این دنیا درس اول و اخره)

ادم وقتی خسته میشه میبره کم میاره میشنه فکر میکنه به خودش به عشقش به دنیا میشینه وخیال خام میبافه به ارزوهای محال فکر میکنه وقتی خوب فکر کرد بلند میشه وبه خودش نگاه میکنه بعد دلش میخواد گریه کنه اما....

کجا پیشه کی چه جوریش واسم فرق نداره این که چند نفر واسم گریه کنن فرق نداره تو پل و زیر جوب مردنم مردنه ولی یه چیزیش خیلی برام فرق داره میخوام شکل خودم بمیرم نمیخوام از زور مریضی بمیرم میخوام انقدر زورم برسه که خودم باخیال راحت تمومش کنم

این جور مو قع ها ما ادم ها از هم دیگه جدا میشیم یه عدمون اسیر روز مرگی میشیم یه عدمون کم میاریم ولی باز ادامه میدیم ولی من با هیچ کدوم از این دو دسته کار ندارم چون خیلی وقته قصه ی من رسیده به دمش

اما عین تمام ادم ها منم یه مشکل بزرگ دارم جسارت ندارم میترسم واسه همینم هی روم نکبت جمع میشه زیر اوارش میمونم تا خودش یه جور دخلمو بیاره

این کافه چند تاپای خوب بهم داد امیر چند جاش خودش دستمو گرفت بلندم کرد ولی ادمی که ماله افتادن باشه اخر سر می افته

همه تو فکرمن از مادرم (که کلی اذیتش کردم) تا مهراد بهترین رفیقم تا امیر و بقیه اما من حوصلم سر رفته انگاری سگ شدیم ونون خوردتمون

دلم گرفته یادم نمیره این حرفو که به لادن زدم و نفهمید از بهترین جا و بدترین جای اون رابطه گفتم اما بدترینش اینه که وقتی من توفکرشم میدونم اون فکرش جای دیگه اس

دردل کردم امیر تو ام به روت نیار زخم دارم تو ام داری میدونم اما زخم من رسیده به استخون

بچه ها نصیحت که نه یه توصیه از یه کوچیکترهرجا بغض داشتیدید گریه اش کنید نذارید جمع بشه چون اگر جمع بشه ویه جا بترکه سیل عالمو ور میداره

داش امیر یا علی

rza
چهارشنبه 19 تير 1387 - 0:8
9
موافقم مخالفم
 

امیر قادری را خیلی دوست دارم به خاطر عشق پر شورش به سینما،صراحت کم یابش در اعتراف به لذت های گناه کارانه (از نوع سینمایی البته،گمان بد نبرید) و خیلی چیزهای دیگر ( مثل همان stationary traveller ) اما راستش از این ذکر مدام "سنتوری" سر در نمی آورم. امیر به حق مبدع تز "سنتوری در مانی" در سینمای ماست اما نمی دانم چرا او و خیل هواداران سنتوری (یا مخالفان، راستش چندان فرقی نمی کند) از یک فیلم (خوب یا بد فرقی نمی کند) ؛ یک آیین ساخته اند. آیینی که یا باید در بست قبولش کنی یا از بیخ و بن مخالفش باشی و هر روز و هر لحظه مدام به یادمان بیاید که "سنتوری" چیزی بیشتر از یک فیلم بوده. راستش من که یاد "ماتریکس" افتادم و خیل تفسیر ها و رمز گشایی ها و فرضیه ها که انگار خودش مثل آن شبکه ی مخوف اعداد و اطلاعات تمام فیلم را بلعید و جماعت یادشان رفت که زمانی داشتند فیلم می دیدند. با بد گمانی می شود فکر کرد که این نسل "هامون" خودش را می خواست و "سنتوری" را رسما" به تخت "هامون" دیگری نشاندند. اما فیلم کالت در گذر زمان به یک الگو ، یک آیین تبدیل می شود (همان طور که "هامون" هم 6 یا 7 سال بعد از اولین نمایشش کالت شد و مثلا" "گاو خونی" با آن همه هوار هوار دنیای تصویر کالت نشد) شاید بهتر باشد تمام موافقان و مخالفان "سنتوری" صبر کنند تا آن که غربال به دست دارد (به قول نیما) از پشت سر بیاید. و آخر این که کاش حرف هیچکاک را واقعا" باور می کردیم که it's only a film پی نوشت برای خودت : برادر تبریک فراوان در دو نوبت برایت SMS کردم . حتما" نرسید به دستت اما باز هم مبارک است ما که کلی پز شما رو میدیم

امير: شما لطف داري رفيق.

امین
چهارشنبه 19 تير 1387 - 10:34
-7
موافقم مخالفم
 

[هی رفقا، این دوران جدید چه زود تمام شد. یا که نه، چیزی از آن باقی مانده؟ ]

نه انگار هنوز یه روزنه هایی واسه زندگی مانده

اميرحسين جلالي
چهارشنبه 19 تير 1387 - 11:26
22
موافقم مخالفم
 

سلام مهدي جون،

ببين داداش اگه منظورت از كسايي كه بدون اسم ميان و جرات ندارن و فحش مي دن واينا منم كه خداييش اون يه باري كه اين اتفاق افتاد سهوي بودكه كامنتم بدون اسم آپ شد.

اما درباره چراغ قرمز ردكردن واينا،

اصلا منظور من اصالت دادن و يا ارزشمند دونستن اين جينگولك بازيا نبود استاد، همونجا هم رسوندم كه بيشتر جنبه تفريحي داره اين حرفا، وقتي حرف آنتونيو گرامشي و رزا لوكزامبورگو مي زنم بايد بدوني كه منظورم چه جور آنارشيسم و آوانگارديسميه ديگه. حتي منقل و وافور و الكل علي سنتوري هم از نظر من آوانگاردبازي نيست، اين كارارو كه ديگه بي ام و سواراي بورس باز كثافت لواسون نشينم چپ و راست مي كنن ديگه. من از خود بودن علي مي گم و از بيخود بودن هانيه(جاويد كه اصلا آدم نيست كه بخوايم راجع بهش بنويسيم) خود بودن يعني اينكه اگه منقلي هم هست، زهرماري هم هست مال خوشه، مال خلوتش، مال بدبختياش،تنهايياش واينكه اون به هانيه خيانت نمي كنه و هانيه مي كنه.

ببين مي رم سر سكانسي كه آل پاچينو تو مخمصه مي آد خونه و مي بينه زنش با يه نره خر غريبه نشسته، زنه مي گه كارمو به جايي رسوندي، از بس بهم بي توجهي كردي و درگير كارات بودي كه مجبورم براي جلب توجه تو همچين كار كثيفي بكنم و وينسنت هم مي گه آره من بد كردم ولي بهت خيانت نكردم. مي فهمي خود بودن يعني چي ديگه رفيق من؟

يادت هست همون شب بهت گفتم ايده سنتوري اينقدر محترم و نفيسه كه صدتا مثل مهرجويي و فيلمش هم براش قرباني شن مي ارزه، يادت هست كه؟ ببين حالا گفتن نداره ولي الان 6،5 ساله كه اين ايده رو البته با يه داستان ديگه تو ذهن دارم و مي خواستم و هنوزم مي خوام كه بنويسمش. پس بازم مي گم، اصل تو سنتوري براي من ايده اس، اينكه آدم خوبا ته صفن و آدم بدا اول صف. اين درد مملكت ماست(با اينكه اصلا اهل نق زدن نيستم، خودتم مي دوني)اينكه آدما خودشون نيستن...هزار دفعه گفتم و گفتن ديگه.

من از همون روزاي جشنواره عاشق ايده سنتوري شدم هرچند با اجراش مشكل داشتم ودارم. حتي همون روزا به دوستام مي گفتم اگه الان بريد جلو سينماي مطبوعات(ونه سينماي مردم مثلا) و بپرسين شما آقا يا خانم منتقد چرا از سنتوري خوشتون مي آد 90درصد جوابا خالطوره خالطوره. پارسال و بعد از بيرون اومدن سي دي شم نوشتم كه حالا ديگه هر ننه قمري عاشق سنتوري شده و بدبختي اينه كه سنتوري بازترين آدماكسايين كه اصلا فيلم در مذمت اونا ساخته شده(يه مدت تو جردن هم كه مي رفتي ماشين بازاي عوضي اونجا هم آهنگاي محسن تو سنتوري رو مي ذاشتن دوبس دوبس كنه)

حالا و براي صدمين بار هم مي گم: من اگه سنتوري رو دوست دارم ايده شو دوست دارم و معتقدم تو مملكت ما فقط مهرجوييه كه مي تونه اين ايده رو كار كنه ولو اشكال هم تو كارش باشه، چون تنها كسي كه قاطي روشنفكرا و ادا بازايي مثل مخملباف نشد همين آقاست، آقاي داريوش مهرجويي.

علی
چهارشنبه 19 تير 1387 - 15:17
-4
موافقم مخالفم
 

سلام امیر خان محض اطلاع از دو خبر جدید کامنت گذاشتم .اولی نگران کننده است . بهرام رادان در مصاحبه با همشهری خانواده گفته بود نکته جالب بی پولی این است که این زن و شوهر در خانه ای بسیار مجلل زندگی می کنند و بهترین ماشین ها را دارند و فقیرند ! نکند این فیلم بشود مثل کلاغ پر و امثالهم ؟

دوم اینکه دیشب با مسعود فراستی در جایی برخورد کردم و فهمیدم به شدت از سینمای معناگرا متنفر است . با آرزوی موفقیت برایتان

رضا
چهارشنبه 19 تير 1387 - 18:46
5
موافقم مخالفم
 

برای امیر حسین جلالی ( و ادامه ی بحث سنتوری )

ببین بیا این طوری به قضیه نگاه کنیم . آژانس یکی از ده فیلم محبوب من توی سینمای ایرانه . اما شخصا از همون بار اول حق رو به سلحشور دادم تا حاج کاظم و عباس و اینها . یعنی اساسا حق باحاج کاظم نیست . این که نمی شود هر کس برای گرفتن حق اش ( که اصلا من سر همین حق هم مشکل دارم ) هر کاری خواست بکند . یا مثلا چیزی که امیر در روزنوشت قبلی به آن اشاره کرد . در ماجرای نیمروز چرا نباید حق را به مردم آنجا بدهیم . آن سه نفر که فقط با خود کلانتر کار داشتند ...... اصلا اینها به کنار . تو دوباره جمله ی خودت را بخوان : پس اصلا اختلاف ما سر سردستی بودن ایده های فیلم نیست . یا دنیای قهرمان فیلم رو قبول داریم یا نداریم .....

این مشکل را من متاسفانه با نقد های امیر قادری هم دارم . این مدل ادبیات ادم را یک هو وسط یک دو راهی قرار می دهد که ربطی هم به زیبا شناسی فیلم و اصالتش ندارد . بحث همذات پنداری با قهرمان فیلم و همدل شدن با او به چندین عامل بستگی دارد که زیاد هم به سینما مربوط نیست . مثلا یکی اش احساسات و اخلاقیات شخصی است . حالا آدمی مثل من که خیلی به ندرت احساساتی می کند ( یک بار دیگر هم گفتم این به هیچ وجه یک ارزش نیست ، گرچه حداقل در مورد فیلم دیدن ارزشمند می شود ) و ارزش ها برایش با تو فرق دارد تکلیفش چیست ؟ من که با قهرمان هیچ فیلمی همراه نیستم چه کار کنم ؟

از طرفی دیگر من قبلا هم گفتم اصلا ذات موضوع همدل شدن اهمیتی در درک و شناخت یک موضوع ندارد . مثلا به کامنت قبلی فرزاد در باب مضمون فیلم های مهرجویی نگاه کن . به نظرم آن کامنت به پیشبرد بحث در مورد سنتوری کمک بیشتری می کند .

اما در مورد آنارشیست بودن و اینها حقیقتا همان طور که مهدی گفت اعتقادی به این حرف ها ندارم . یعنی نفی عقلانیت و شکستن نظم های جهان را بیشتر شبیه خواب ( البته از نوع کابوس ) می بینم . موضوع زیاد پیچیده نیست . وقتی بخواهی بر خلاف باید ها و نباید ها حرکت کنی ، ارزش ها تبدیل به ضد ارزش می شوند و ضد ارزش ها به چیزی ارزشمند تبدیل می شوند ( ارزش های اجتماعی را فقط می گویم که ارزش های درونی و شخصی نسبی است ) . در چنین جایی احتمالا باید آنهایی را که برای اینکه فلان کس به ناموسشان نگاه کرده ، سرش را گوش تا گوش بریده اند ارزش قائل شد و آنهایی را که اهل کتاب و فرهنگ هستند به عقل گرایی و بی خاصیت بودن متهم کرد ! در چنین جایی است که دست انداختن آدم ها و مسخره کردنشان ( دقیقا منظورم مرد هزار چهره است ) می شود ارزش و با سواد بودن چیز چندش آوری می شود .

برای ارتش سایه ها : این هم یکی دیگر از آن مواردی که ارزش ، ضد ارزش محسوب می شود . من نمی فهمم کجای اینکه کسی بابت حرف گذشته اش عذر خواهی کند و یادآوری کند همه این کار را بکنند بد است ؟ تازه آن وقت حرف ها و دعواهای آقای آرمین ابراهیمی هم ارزشمند است ......

برای تازه وارد : اخ که چه کردی با این شریک جرم . پسر دوباره یادش افتادم . می دانی چند بار خوندمش ؟ کاش مدرس صادقی این روند دوباره مثل شریک جرم و گاو خونی و کله ی است بنویسه ( سفر کسری را هم ایضا )

برای عطص : راستش برای من خیلی سخت بود که بحث اسطوره رو ول کنم اما به نظرم در کامنت ها و نظرات ما هیچ حرف تازه ای نبود . هر دو داشتیم حرف های قبلی رو می زدیم . می دونی ؟ به نظرم مشکل این بحث مربوط به اون بحثمان سر مذهب است . اگر حالش را داشتی بگو تا دوباره شروع کنیم . کار جذابی است !

مهـدی پـورامیـن
چهارشنبه 19 تير 1387 - 19:26
-6
موافقم مخالفم
 

برای "کاوه و امیر حسین" : من جواب سوال هایتان را صریح میدهم، به شرطی که شما هم جواب سوالات من را بدهید :

جواب 1 – بلــی ... سنتوری در بخش هایی از فیلم روی من اثر گذاشت، اما خودش اثر خودش را خنثی کرد -- مثال : چرا وقتی ما هم غرق در فیلم به همراه علی به دنبال کفش هایش می گردیم؛حضور (بی ضرورت) بازیگر حرفه ای،خماری مان را می پراند؟! که بغل دستی مان از دیدن "پورشیرازی" ذوق زده شده و داد می زند: اِ اِ... شوکت...شوکت..! و در پایان اون سکانس دنبال کردن پدر و برادر علی، کمیک تصویر شده و بفرما ایـدز پاستوریزه ... این به قول تو اجرای سردستی،کل سکانس رو به باد داده ...

جواب 2 – چندتا سکانس ناب فیلم هیچوقت از ذهنم نمیره : سکانس شروع فیلم، دیالوگ "سنتـــورو چرا میـزنــی؟!" ، بخش ابتدای سکانس معتاد آباد ! ، سکانس قلم خواستن علی و ... و شاید یکی دوتای دیگر --- اثر این چند تا هیچ وقت نمی پره !

حالا من از عاشقان سنتوری سوال میکنم : من توقع داشتم تا مهرجویی به ظرافت یک هنرمند از سازی که نوایش برایم مقدس است، دفاع کند و کاکرد متافیزیکی آنرا برای نجات قهرمانی که پایش نشسته نشان دهد... اما به بدترین شکل ممکن توی ذوقم خورد ! --- کاوه جان--- ما اینجا نمی خواهیم "جوایز اسکار" را تقسیم کنیم ...و یا میزان رقت قلب هم رو هم بسنجیم... که مثلا تو نتیجه بگیری همینکه فیلم تاثیرش (مثلا گریه) روی ما گذاشته و تازه اثرش هم از بین نمی رود،پس مسئله تمام است...! --- مشکل من تودهنـی است که نه از وزارت ارشاد،بلکه از خود مهرجویی خوردم !! به خاطر اینکه مثل حاتمی کیا و کیمیایی و ... فقط پـوستــه ظاهری از"نســل مــن" رو تصویر کرده و مابقی اش افــــه است ...

1- برای اینکه "قهرمانمان" را محبوب کنیم، ابتدایی و خامترین کار ممکن این است که "ضد قهرمان"(که ممکن است اصلا منفی هم نباشد) چنان منفی و نامرد و بدبخت و مرتجع تصویر کنیم که همه دلشان به حال "قهرمان" بسوزد !--- اگر "جاوید" به جای یک ریاکار زیرآب زن یک آدم نرمال، واقع بین و به قول علی عابدینی با "عقل معاش" بود، و آنوقت هانیه بین او و علی ملزم به انتخاب میشد، آنوقت میشد پای نظرسنجی "امیرحسین" نشت و اگرنه اینکه "آوانگار بازی" ندارد! ... شبیه به همان چالشی که امیرحسین در مورد شخصیت "سینا" در "انعکاس" ایجاد کرد؟!

2- وقتی خانواده علی یک مذهبی نمای ریاکار پولدار ترسیم شود که پاره تنشان را فقط به خاطر "سنتور" از خانه بیرون کرده اند، خب دیگر جای بحثی باقی نمیماند، "قوم الظالمین" مشخص میشود ..!! اگر مهرجویی نتواند با زبان هنرمندانه، موسیقی ناب را به مذهبیون بشناساند،پس دیگر از چه کسی باید توقع داشت؟! وقتی فیلم علنا به مذهبیون می تازد و کلهم مرتجع و ریاکار تصویر می کند،خب معلوم است که توقیف میشود؟! (سیاوش خان) با ظرافت سینمایی نقد کردن هنر است و گرنه داد و بیداد را که همه ما هم بلدیم!... واینکه چه خوب یا بد،الان ما در ایران 1387 زندگی میکنیم و ... (خودم سانسورش کردم!)

3- اگر برادر علی یک فرد معمولی(مثل همه ما) به معنای عام اجتماعی اش تصویر میشد و آنوقت مهرجویی میتوانست برتری علی را بر او نشان دهد،آنوقت جای تامل داشت و گرنه شخصیت پردازی یک بــَـبــُو گلابی که بازی اش تداعی کننده سابقه کمیکش باشد، دیگر هنر نمی خواهد !

--- اینکه کاوه میگوید "... بنا بر سنت عاشقی چشمت رو بر روی بعضی ضعفهای ساختاری و اجراهای سردستی ببندی... " گمراه کردن مسئله است، چون مشکل فیلم "چندتا ضعف ساختاری" نیست! مگر میشود "فرم و محتوا" را از هم جدا کرد؟! "محــتـــوای" فیلم همانی است که در "فــرمـش" اتفاق می افتد .... فیلمی که "قـرار بـوده" اثری آوانگارد و سنت شکن باشد... اما "ابتــر" است ! ناتمام است ! ناقص است !

حرف اول و آخرم : "--- مشکل من تودهنـی است که نه از وزارت ارشاد،بلکه از خود مهرجویی خوردم !! به خاطر اینکه مثل حاتمی کیا و کیمیایی و ... فقط پـوستــه ظاهری از"نســل مــن" رو تصویر کرده و مابقی اش افــــه است." ---

سینما آزادی
چهارشنبه 19 تير 1387 - 20:59
0
موافقم مخالفم
 

سلام. این روزها مشغول کامل کردن مقاله ام در مورد وضعیت فیلم دیدن در سینمای ایران و قاچاق فیلم هستم. از تمام بچه های کافه خواهشمندم با شرکت در نظرسنجی وبلاگ www.cinema-azadi.coo.ir من را در ارائه پروژه ای بهتر یاری کنند.

کاوه اسماعیلی
چهارشنبه 19 تير 1387 - 23:32
8
موافقم مخالفم
 

-عیشگ؟توکی ساقلان پاقلیدی؟حکایت دیل.....

-آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد...

-مو..لیلا...آشیان مورگ دل زلف پریشان ایندور

-لمو.سیما پاقلی....

مرسی به خاطر شین و ارجاعت.مرسی به خاطر insider که در این روزنوشت یادش کردی.(و آلفردو گارسیا که در بحث کافه ها یادش کرد و کلی حال داد.) مرسی از mbc persia که اقلا شاید باعث شود رفقا دیگر به من به چشم ویدئو کلوپ نگاه نکنند.مرسی از سوپر من جدیدم استاد جواد رهبر که این توانایی را دارد در لحظه حالم را کن فیکون کند.و این که مهمتر از همه این که تبریک را یادم رفته بود.ولی با تاخیر بپذیر..و اینکه درباره سوال اساسی قتل جسی جیمز ......دارم یک کارهایی میکنم.اگر این دفعه تنبلی و وسواس بیمار گونه اجازه دهد. واینکه مصاحبه با رشیدپور و حسنی کار خودت بود؟که اگر بود ، خیلی حال نداد.بیشتر جا داشت.و این که پرونده دیوانه ای از قفس پرید تو فیلم این شماره هست؟اساسی منتظرم.و این که علی دایی و تیم ملیش را دوست دارم به هزار دلیل و اینکه از بازگشت افشین قطبی ناراحتم چون باز هم باعث میشود مرز نفرتم با پرسپولیس کمرنگ شود و این برای یک دشمن تاریخی خطرناک است.استقلال، که آمدن قلعه نوعی حال داد.چون یک عالمه نفرت تازه پیدا کردم.و اینکه حالا بعد از نزدیک دو سال دوست دارم بچه های کافه را از نزدیک ببینم. و بالاخره اینکه آهنگ Misirlou را توی بازی guitar hero صددرصد بدون اشتباه زدم.میدانید چی رو میگم؟

مرد تنهاي شب
پنجشنبه 20 تير 1387 - 0:29
7
موافقم مخالفم
 

مهدي خان ما چاكريم. بازم شرمنده كه اگر اون كامنت اولم، كمي تند بود.

درباره ي سنتوري :

۱) به عقيده ي من، هر جور كه بخواهيم به سنتوري نگاه كنيم و اگر جزو مخالفان سر سختش هم باشيم، نبايد اين رو فراموش كنيم كه مهرجويي در سنتوري توانسته پيوند قابل توجهي بين قالب موزيكال، ملودرام و اجتماعي، همراه با رگه هايي از سياست و انتقاد ايجاد كنه. و اين پيوند به خوبي در فيلم هويداست و در سينماي ما، نكته ي قابل توجه و تازه اي هست و از امتيازات سنتوري به شمار ميره و البته تواناييهاي بالاي مهرجويي رو هم بيش از پيش نمايان مي كنه. اين رو نبايد فراموش كرد.

2) مهدي خان خاطره اي رو تعريف كرد كه امير رضا نوري پرتو ، 1 سال قبل عنوان فيلمفارسي مدرن رو به سنتوري داده. حالا بحث من اين نيست. مي خوام حرفم رو به اينجا بكشونم كه همونطور كه همه مي دونيم، يكي از ويژگيهاي مهرجويي كه اون رو بارها به اثبات رسونده، اينه كه نشون داده ميتونه دست روي هر سوژه اي(گه گاه كليشه اي و شايد پيش پا افتاده) بزاره و يك فيلم بزرگ از درونش بيرون بكشه. بدون اينكه لحظه اي به ورطه ي فيلمفارسي شدن و يا ابتذال بيفته. مثلا در مهمان مامان، مهرجويي نشون داد كه ميتونه چطور فيلم رو پر از رقص و آواز و بزن و بكوب بكنه، پر از شوخي هاي هجو گونه ي خاص خودش بكنه، بدون اينكه لحظه اي به دام ابتذال و فيلمفارسي شدن بيفته.

يا مثلا در ليلا كه ديگر لازم به گفتن نيست. اگر خلاصه ي داستان ليلا رو بخونيم، با خودمون ميگيم كه اين داستان خوراك يك فيلمفارسي ناب هست... يه داستان به شدت كليشه اي. اما روايت اين داستان كليشه اي، از نقطه نظر مهرجوييه كه مهمه. در نهايت مهرجويي در ليلا، طوري داستانش رو روايت مي كنه كه مخاطب، چهره ي جديدي از يك زن قرار گرفته در اين شرايط و موقعيت و بحران رو جلوي ديدگان خودش مي بينه. در واقع يكي از پيبچيده ترين كاراكترهاي تاريخ سينماي ما، در كاراكتر "ليلا" شكل مي گيره. مهرجويي داستان رو بدون هيچ گونه احساسات گرايي مفرط و با نهايت منطق، به پيش مي بره و به انتها مي رسونه..يك لحظه تصور كنيد كه اگر ليلا را كارگردان ديگري به جز مهرجويي مي ساخت، امكان داشت چه اتفاقي برايش بيفته؟ مثلا ايرج قادري؛ كه مطمئنا اون رو تبديل به يك ملودرام به شدت اشك آور و به دور از منطق مي كرد! در همين راستا، يكي ديگر از ويژگيهاي بارز مهرجويي،‌ اينه كه هيچ وقت به دام "سانتي مانتاليسم" نيفتاده. براي مثال، من به شخصه هيچ گاه سر فيلمهاي مهرجويي گريه نكردم. در ليلا، چند جايش تحت تاثير قرار گرفتم. در هامون... دايره مينا... بانو... درخت گلابي؛ در سكانس آخر، حتي بغض هم كردم، ولي هيچ وقت گريه اي نكردم. همين حالت براي سنتوري هم هست. علي رغم اينكه سنتوري به همراه دايره مينا، تلخ ترين اثر مهرجويي هست و تصاوير دردناكي رو از پيش چشم مخاطب مي گذرونه، ولي در هيچ جايش ديده نميشه كه مهرجويي بخواد مخاطب رو بيش از حد تحريك كنه و يا با اغراق و بزرگ نمايي و استفاده از موسيقي، احساسات مخاطب رو برانگيزه(كاري كه اكثر ملودرام هاي آبكي اين روزها انجام ميدن). حتي در تلخ ترين سكانس فيلم كه علي در بيغوله ها در كنار دست معتادان هست و ترانه ي "سنگ صبور" روي تصاوير قرار داره و به عقيده ي بعضي ها هم كمي اغراق داره، باز هم در اين دام نيفتاده. در واقع موسيقي هاي سنتوري هم، نه جنبه ي نمايشي صرف دارن و نه براي تحريك احساسات مخاطب به كار رفتن. بلكه روايت گر داستان و جزئيات فيلم هستند. مثلا ترانه ي خيانت كه علي در پارتي مي خونه؛ وقتي ترانه به اون قسمت ميرسه كه ميگه : همش دارم فكر مي كنم، دست يكي تو دستته..."، مهرجويي و دوربينش، هانيه رو مورد تاكيد قرار ميدن كه چند دقيقه قبل داشته به اصطلاح با جاويد "لاس" مي زده. يا ترانه ي "سنگ صبور" كه زماني كه علي حاشيه نشين شده، روايتگر زندگي علي هست. و يا ترانه ي زخم زبون؛ در واقع مهرجويي ترجيح داده سكانس آخر فيلمش رو بدون هيچ ديالوگي، فقط با ترانه اي كه از زبان علي خونده ميشه، تمام كنه. همان آرزوي بازگشت هانيه و فرياد ترس از تنهايي و فقدان هانيه كه برايش مانند يك كابوس شومه! اين باعث شده تا پايان فيلم به مراتب تاثير گذار تر از كار دربياد و در واقع سنتوري؛ داراي يك آغاز و پايان كوبنده و مجذوب كننده باشه و اين هم كاركرد بالا و هدفمند و نه صرفا نمايشي و ظاهري موسيقي در سنتوري رو نشون ميده.

از بحث ابتذال و احساسات گرايي مفرط دور نشيم.

اين نكاتي كه در بالا گفتم(نيفتادن به دام ابتذال و فيلمفارسي شدن و يا سانتي مانتاليسم)، تمام از ويژگيهاي فيلم هاي مهرجويي و متعاقبا از ويژگيهاي سنتوري هستند.

اين رو هم بگم كه مهرجويي در سنتوري به هيچ وجه نمي خواد كه مخاطب به خاطر علي و سرنوشتش، گريه كنه و يا افسوس بخوره و دلش به حال اون بسوزه. چون مهرجويي به طور غير مستقيم در فيلم تاكيد مي كنه كه علي، حتي از نوع مست و پاتيلش، حتي از نوع خمارش، باز هم صد شرف دارد به خيلي از افرادي كه به اصطلاح، تشكيل دهنده ي اين جامعه ي كدر هستند. چون علي خودش هست و خودت بودن، عواقب بدي هم شايد داشته باشد. علي دوست داره با مردم دور و اطرافش كه همه در تكرار و تقليد و دو رويي غلت مي زنند، متفاوت باشه. از همين حيث، مهرجويي با نشانه هايي، اين تفاوت هاي علي رو در تمام مراحل زندگي شخصي و هنريش مورد تاكيد قرار ميده :

شايد خيلي از دوستان در جريان باشند كه سنتور نوازي، قواعدي دارد و يكي از قواعد اوليش كه جزو آدابش هست، اينه كه حتما بايد نشسته نواخته بشه. ولي علي اين قاعده رو مي شكنه و مي بينيم كه بارها و بارها ايستاده سنتور نوازي مي كنه. چون علي خودش رو درگير اين رسوم نمي كنه. براش مهم نيست. چه اهميتي داره؟ اون براي عشق و آرامشش مي نوازه. چه درست باشه و چه غلط. اون كاري كه دلش دوست داره رو انجام ميده. باز هم دوستان شايد بدونند كه تا كنون سنتور با سازهاي الكترونيكي، انقدر پر رنگ ادغام نشده بود. ولي علي(خلايت هاي كامكار در حقيقت) نه تنها سنتور رو با تمامي آلات موسيقي الكترونيكي و غربي ادغام مي كنه، بلكه ترانه ها و موسيقيهاي ريتميكي از درونش به بيرون مي كشد كه اين مي شود وجه تمايز علي سنتوري با ديگر هنرمندان، كه مهرجويي مورد تاكيد قرار ميده. وگرنه اين همه سنتور زن قحار. چرا علي بلورچي، بايد محبوب بشه و لقب سنتوري رو بگيره؟

يا مثلا به نحوه ي عقد هانيه و علي دقت كنيد. چه كسي اينطور مراسم عقدش رو مي گيره؟ هيچ كس. ولي علي قراره با همه فرق داشته باشه. علي قرار نيست شبيه كسي باشه و يا خودش رو شبيه ديگران كنه. علي نه رسم و رسوم هاي كهن و شايد بي مورد در هنر رو دوست داره و نه سخت گرفتن دين خدا رو. علي حتي در مراسم عقد هم متفاوت با همه عمل مي كنه . در واقع علي دوست نداشته كه بخواد مثل تمام مردم شهر، يك جور و تكراري باشه و "خود" بودنش رو در درونش خفه كنه. علي چيزي رو سخت نمي گيره. و اين تفاوت داشتن و خود بودن علي، مورد تاكيد مهرجويي در فيلم قرار داره. البته ايهام هاي زيادي هم وجود داره كه اينجا جاي مطرح كردن نيست.

در واقع به نظرم اينكه جمع زيادي سنتوري رو دوست دارند، جدا از مسائل ساختاري و تكنيكي(كه به عقيده ي من، به هيچ وجه نمي تونند عامل اصلي علاقمندي به فيلمي بشن)، اين روحيات علي و اينكه دوست داره جوري رفتار كنه كه با همه فرق داشته باشه و حتي به همين دليل بچه "منفي" خونده بشه، اينكه سنتور رو ايستاده بزنه، اينكه با سنتور موسيقي هاي ادغامي و ريتميك بسازه، اينكه مراسم عقدش اونجور باشه و.... همه و همه چيزهايي هستن كه مخاطب از علي دوست داره.

خلاصه اين علي سنتوريه داريوش مهرجوييه. صاف و ساده. يه عده باورش نمي كنن و طردش مي كنن و دنياش رو قبول ندارن و متعاقبا فيلم رو هم دوست ندارن،‌ عده اي هم عاشق دنياي علي هستن، باهاش حال مي كنن و اينجاست كه علي براي اونها، ميشه يه بچه منفي دوست داشتني و كله شق كه مست و پاتيلش هم به خيليها مي ارزه! در توضيح علت دوست داشتن سنتوري، به نظرم اين كاملترين جواب ميتونه باشه كه من خيلي ساده بيان كردم. البته به عقيده ي خودم.

ساده ترين و رو راست ترين و صميمي ترين جواب ممكن. همين... با علي و دنياش حال مي كنيم. عشق مي كنيم كه علي حتي تو بيغوله ها هم به فكر كفترهاشه و براشون دونه مي پاشه. با دنياي علي صفا مي كنيم... همين!

سوفیا
پنجشنبه 20 تير 1387 - 1:44
-4
موافقم مخالفم
 

عجب متن درخشانی! :

http://kargozaaran.com/ShowNews.php?19030

کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 20 تير 1387 - 2:7
2
موافقم مخالفم
 

یک چیز دیگر....یکی از چیزهایی که توی کافه خوبمان یاد گرفتم شناختن آدمهاییست که کمتر تناقض دارند.یعنی بین اعتقادشان ، فیلمهای محبوبشان ، ایده آل سیاسی اجتماعیشان ، طرز نوشتنشان و و و ....کمتر اختلاف میبینی.به همین علت بحث کردن باهاشان راحت است.چون معیاری در ذهنشان دارند و همه چیز را با آن اصول میسنجند.این برای من خیلی ارزشمنده.مهدی پورامین از همان بچه هاست.خیلی باهاش اختلاف دارم اما هرگز ندیدم خلق الساعه چیزی بگوید که شگفت زده ات کند و با دنیایی که از او در ذهنت ساخته ای متفاوت باشد.اصلا مهمتر از این نکته چیزی که که در کامنت قبلیم گفتم که هنوز بچه ها را از نزدیک ندیده ام یک دلیلش این است که از کاراکتری که خیلی هایمان در این محیط مجازی پیدا کرده ایم لذت می بردم.می خواستم این نکته را این وقت شب بگویم.شاید یک دلیلش این باشد که همین الان کتاب مردی برای تمام فصول را تمام کرده ام .و دلم خیلی پیش این جور آدمهای اصولگرا ست.حیف که این صفت متعالی را به گند کشیده اند.

کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 20 تير 1387 - 2:11
-10
موافقم مخالفم
 

و این که الان که کامنت سنتوریم را دوباره نگاه کردم ترسیدم نکند این تعبیر پیش بیاید که من بی قیدی در مقابل فیلم و بی توجهی به فاکتور های اصلی تحلیل فیلم را تبلیغ می کنم....امیدوارم منظورم را گرفته باشید.

siavash
پنجشنبه 20 تير 1387 - 9:54
11
موافقم مخالفم
 
حرف آخر: { پایان یک کابوس} اینکه تمام کنایه ها و توهین ها یک طرف -حرف های کاوه اسماعیلی -در آخرین لحظه ها یک طرف.دیگر چه فرقی می کند.کاوه خیال همه را راحت کرد.فقط یک تشکر بدهکار بودم به مازیار و سوفیا که در حرف هایشان کنایه ای نبود و تشکر از همه کسانی که با بردباری و بزرگواری سکوت کردند و لگدی به نعش بی جان ما نزدند و از روی ما رد نشدند. تشکر از کسانی که مظلوم نمایی کردند و دستهایشان را شستند و کنار رفتند و ادامه کار را به دستان رفیق گرمابه و گلستانشان سپردند. خوشا به حال آنهایی که انتقام بحث اسطوره ها را اینجا ودر آخر کار گرفتند.تشکر از آقای قادری که مثل همیشه تحمل کردند.خیلی دوست داشتم در پایان کار، دیالوگ زیبایی تقدیم کنم ولی نشد. پس "بدرود ای معبد..."

امیر: منظورت چیه siavash؟ کامنت بعدی‌ات رو کی ‌می‌ذاری؟ کسی اومد این جا، دیگه نمی‌ره بیرون.  مثل کازابلانکاست.
مریم
پنجشنبه 20 تير 1387 - 12:16
5
موافقم مخالفم
 

منتظر کامنت چندمید؟سیصدم؟

مصطفي انصافي
پنجشنبه 20 تير 1387 - 18:1
-2
موافقم مخالفم
 

يك تذكر آيين نامه اي به رضا : درباره آژانس گفتي. حواست باشه ها. جاج كاظم و سلحشور اصلا در دو قطب مخالف نيستند. يه جايي خود حاج كاظم مي گه اون (سلحشور) خود منه.

رضا
پنجشنبه 20 تير 1387 - 20:25
23
موافقم مخالفم
 

برای جمید دهقانی : من کسی که ازش فیلم می گیرم آرشیو ایرانی بدی نداره . هم قبل از انقلاب رو هم بعدش رو . فقط قانون مشکلش کپی رایته که فکر کنم برای فیلم هایی که از طریق شبکه ی ویدیویی پخش نشدند به دردت بخورده ( البته من از این بنده خدا فقط فیلم خارجی می گیرم که به حق آرشیو اش کامل ترین ارشیوی است که تا به حال دیدم ) اگر خواستی بگو تا لیستش رو برات میل کنم

برای siavash : من هر چقدر نگاه کردم نفهمیدم منظورت چه حرف هایی بوده اما به هر حال باش . همیشه باش که از این کافه کسی نمی تواند قهر کند و برود ( این حرف من نیست ها ! حرف حنانه است که موهایش رو توی کافه سفید کرده )

مهـدی پـورامیـن
پنجشنبه 20 تير 1387 - 20:53
-3
موافقم مخالفم
 

برای "امیر قادری" : ممنون از توضیحی که دادی. و امیدوارم برای تو هم سوءتفاهم نشه و قصدم به هیج وجه خدشه دار کردن روحیات دمکراتیک شما نبود --- خودتم میدونی که اگر به حسن ظن ات یقین نداشتم،اینقدر اینجا رو علائق ات (سنتوری،قطبی،...) مانور نمی دادم. ---- امیدوارم باورکنید که هدفم از نقل این خاطره "تخریــب" هیچ کسی نبود؛ فقط میخواستم این مرزبندی موهومی که سر "بچه مثبت" و "بچه منفی" و "لذت پرستی" و "عقل معاشی" راه انداخته اید رو بشکنم...

برای امیر حسین : آی کیــو ! ... تو توی اون کامنت بی نامت از من نقل خاطره کرده بودی! و من اولین نفری بودم که فهمیدم آن کامنت مال توست!! ... پس چرا فکر کردی منظورم از "اشباح بی نام فحاش" تو هستی؟!.... به خودت شک داری ؟! ... مثل اینکه کامنتها را دقیق نمی خونی تا منظورم رو بگیری ؟!... و ممنون از جواب روشنی که دادی

برای "کـاوه" : درست شناختی رفیق... و ممنون که حداقل مارو بغل اون "اصول گرا ها" نذاشتی !! ----- ولی این شناخت زمانی ارزشمنده که ما در بحثها مون "صـداقـت" طرف مقابل رو زیر سوال نبریم ... که مثلا اگر من برای عشق بازی با ابراهیم دیالوگ از "حاج کاظم" میگم، برای اینکه تــرحــم و همدردی اطرافیان را به خودم جلب کنم ... که مثلا من "حاج کاظمم" و شماها مابقی افراد آژانس ..!! یا با "کولی بازی" و "ضجه زدن" بخواهم سر و ته بحث رو هم بیارم ---- فکرمیکردم بعد از دوسال هم پیالگی با ما قدرت استدلالم و دیالوگ بازی همزمانی اش را درک کرده باشی ----- اگر تو و علی بحث قبلی رو به بیراهه نکشونده بودید؛ اون بحث هم میتونست مثل این یکی جذاب و مفید و لذت بخش پیش بره ... حیــف...

واینکه میدانم میخواهی بگویی که سوء تفاهم شده و... منظورت اون نبوده و این بوده و... و اینها فقط یک بحث دوستان است و... و ما هنوز هم با هم رفیقیم .... و همدلی از هم زبونی بهتره و .... و از محبت خارها گل میشود و ... و بیاییم نصفه پر لیوان را ببینیم و... ---- همه اینها رو میدونم کاوه جان و هنوزم دوست دارم و مشتاق دیدارت .... ولی.... ولی ... وقتی "دل شکست" دیـگه شکسته.... بقیه اش تعـارف است و این دیگه دست من نیست .... باورکن نیست ...

و اینکه اولین باری که اسم "کـاوه اسماعیــلــی" رو به ذهن سپردم، تیتـر کامنتــش این بود : "دره من چه بـی آب و علـف بود !"

سیاوش پاکدامن
پنجشنبه 20 تير 1387 - 21:57
18
موافقم مخالفم
 

بس کنید این قهر و آشتی ها را، مرد( یا زن) که قهر نمیکند، یک حرفی میزنید، دو تا هم میشنوید میرود پی کارش، مهم پول میزه که ما که باقی میمانیم باید حساب کنیم. برخی رفقا هم در جریان باشند که همنامی گفتند ، هم اسمی گفتند... خلاصه بعدها شاکی نشوند!!!! . دو قدم مانده به صبح دیشب نشان داد که جیرانی مصاحبه گر خوبی نیست، چون نمیتواند جیرانی کارگردان و نویسنده را بیرون بگذارد و صحبت کند. منظورم این نیست که شخصیت های متفاوتی داشته باشد. اما او باید بتواند جیرانی کارگردان و کارهایش را فراموش کند و هر دو سه کلمه در میان نگوید که: با فیلم من فلان شدی، با فیلم من جدی گرفته شدی، خیلی در فیلم من دیده شدی و .... . همچنین این را باید بداند که از هر میهمانی باید با توجه به ظرفیت خودش بخواهی، اگر بپدیریم که دعوت مهناز افشار به این برنامه توجیه منطقی دارد، دلیلی ندارد با او درباره سینمای مخاطب عام و خاص که خیلی از متخصصان هم در بحث آن درمانده‌اند صحبت کنی.آنهم با جملاتی مثل "میدانم که خودت هم مخالفی، البته خودت هم دوست نداری در این فلیم‌ها بازی کنی" که عملا حرفهای خودت را از دهان میهمان بیرون بکشی... این مطالب را هم در ویژه نامه اعتماد این هفته خواندم، موافقم. http://www.etemaad.com/Released/87-04-20/190.htm

تازه وارد
پنجشنبه 20 تير 1387 - 23:49
-19
موافقم مخالفم
 

نفسی برای نوشتن نیست!

آدما دچار یه تنهایی مطلق و محض هستند و با ارتباطاتشون از حقیقی ترین تا مجازی ترینش برای این است که یادش بره که چقدر تنها هستن.

رولت روسی
جمعه 21 تير 1387 - 0:9
9
موافقم مخالفم
 

از تموم شدن دث پروف همونقدر حالم گرفته شد که از خوندن مقاله بردیا یادگاری برای اعتماد 5شنبه(و البته اینها به فاصله ی 5 دقیقه اتفاق افتادند) ... خوب معلومه که برگشتن قطبی به عده ای خوش نمیگذره ،چون منفی بافی ذاتیشون اونها رو از تصور خاطرات بهتر از گذشته منع میکنه ... چهره ی بی گناه این بازی کی بود؟حمید استیلی؟مرزبان؟کاشانی؟کی از کشته شدن مانکن ها ی تازه دود غمش میگیره؟ ... حتی تصور هم نمیتونم بکنم اگه اون 7 دقیقه ی ماورایی نبود الان افشین راجع به ماها چی فکر میکرد؟

مازیار
جمعه 21 تير 1387 - 3:12
-11
موافقم مخالفم
 

1. حواستون جمع باشه من مشغول یه توهین محترمانه هستم

2. به کی فحش بدم؟ به خودم باشه

3. من به خودم میگم گوساله

4. خوب امیر پرونده نقد نظر چی داری بریز وسط حال کنیم

5. بازم مث این که همزمان در چند جا مشغولی

6. خوب بریز وسط دیگه ما بلدیم زندگی کنیم اما به سبک خودمون

7. بیا بریم دانشگاه ما یه نقد راجع به اطلاعات عمومی گوساله های اون جا بنویس

8. چیه کامنت به این مزخرفی نخونده بودی صبر کن از این مزخرف تر ام میشه

9. نیگاش کن ببین داره چند جا ادا در میاره شکل میمونه

10. اره جلدش کردن اشغال رو پیچیدن لای زر ورق تا بفروشه

11. ادامه بدم حاضری با من دوتایی بریم میدون انقلاب قلیون بکشیم

12. افتضاحه نه میدونم ولی تحمل کن

13. من تو جیب راستم یه کم یه کم فیلم دارم نترس حوصله ات سر نمیره

14. میخوای چی باشه مرگ یا زندگی دارم همه رقمش این تو هست

15. یه بار سوار یه خر شدم عاشقش گوشاش شدم فکر کردم با این گوشا همه چیزو بهتر میشنوه

16. حالم خوبه من غذامم خوردم

17. خوب امیر حالا به جای خوب و بلندش میرسیم چی کاره ایی با ما بپر میخوام ببرمت یه جای سلامت پا باش جمع کنیم بچه های کافه ام بیان ببرمت لای یه مشت زپرتی تو مث که زیادی حالت خوبه اونا ادم سلامت ندیدن

18. من شرو ورامو گفتم دیگه وقته نمازه داره قضا میشه

شیوا
جمعه 21 تير 1387 - 6:34
-10
موافقم مخالفم
 

باسلام خدمت اقای قادری دیروز بعد از ظهر شبکه4 جشن منتقدان را پخش کرد ولی اصلا شما را نشون ندادن می خواستم ضبط بکنم ولی نشد میشه بگین دلیلش چیه کلا جشن را اینطور پخش نمیکردن بهتر بود خودمون اسامی برنددگان رامیدونستیم لطفا جواب بدین

- - -
جمعه 21 تير 1387 - 14:2
-10
موافقم مخالفم
 

مهدی پورامین جان آنجا که گفتی (جرات نوشتن اسمشان را ندارند و فلان) منظور نظرت من بودم ؟! چون تنها کامنت بی نام و البته نه چندان بی نام این روزنوشت مال من است ، اگر با من بودی بگو تا واکنش نشان دهم و کمی من و بسیار شما ، تفریح کنیم .....؟؟

احسان ولی زاده
جمعه 21 تير 1387 - 15:30
-27
موافقم مخالفم
 

امیر قادری عزیز اگر نظم نوشته هایت در وبلاگ همانند نظم نوشته هایت بود . خیلی عالی می شود

سخت است که در وبلاگ شما بشود مطالب را خواند

برادر کمی منظم تر کمی شیک تر

راه دوری نمی رود

فرزاد
جمعه 21 تير 1387 - 16:51
-2
موافقم مخالفم
 

به رضا: «نفی عقلانیت» و «شکستن نظم های جهان» دو چیز برابر و هم ارز نیستند . چه بسا حتی مخالف و رودرروی هم باشند.

همچنین با این جمله ات هم مشکل دارم رفیق: "وقتی بخواهی بر خلاف باید ها و نباید ها حرکت کنی ، ارزش ها تبدیل به ضد ارزش می شوند و ضد ارزش ها به چیزی ارزشمند تبدیل می شوند "

ارزشهای اجتماعی، حکم های کلی ازلی و ابدی نیستند. توسط انسانها مورد قبول و برقرار گشته اند. طی مکانیسم های ناخودآگاه پیچیده ای که حرص و برتری طلبی و نادانی و خرافات هم جزئی از آن است.

"نمی خواهم وارد بازی ای شوم که قانونش را ابلهان نوشته اند"

حالا به دور و برت نگاه کن و ببین (در کار و ازدواج و تحصیل و دیگر روابط و ارزشهای اجتماعی) از این قبیل بازی ها چه قدر می بینی؟

فرزاد
جمعه 21 تير 1387 - 18:0
-2
موافقم مخالفم
 

رضا جان یک وقت برداشت اشتباه نکنی. منظورم شرایط اجتماعی است که در آن زندگی می کنیم و نظرم به مسائل شخصی نیست. قربان تو.

به آرمین: اگر بادها دوباره وزیدن گرفت: boredom eats me like cancer

rza
جمعه 21 تير 1387 - 23:20
-12
موافقم مخالفم
 

برای امیر قادری که "مردی برای تمام فصول را دوست دارد" و

"ماجرای نیمروز" را دوست دارد

نمی دانم چند نفر نمایش رقت انگیز "داریوش مصطفوی" را در

"ورزش از شبکه دو" ی دیشب دیدند اما آن ها که چنین سعادتی داشتند سکانس بد شکلی از دروغ و ریا و حماقت را شاهد بودند که در آن "عماد رضا" از بچگی در بغداد عاشق بازی در پرسپولیس بود و نیکبخت و قطبی در آنونس برنامه ی آینده جناب مدیر عامل

دست در دست هم دیگر با عشق و شور در استودیو حاضر خواهند شد تا ثابت شود "همه حالشان خوب است".

رابرت ردفورد جایی درباره ی ریچارد نیکسون گفته بود :

"یادم هست وقتی نیکسون در تلویزیون ظاهر می شد و همه چیز را انکار می کرد اما واضح بود که خودش هم اعتقادی به حرف هایش ندارد این مهم نبود که دروغ می گوید مهم این بود که خودش هم می دانست که تمام آن حرف ها دروغ است "

و دیشب من دقیقا" درک کردم ردفورد چه چیزی دیده بود.

"قطبی" را دوست دارم،پرسپولیس را دوست دارم اما راستش

شعورم را بیشتر دوست دارم.

تا وقتی این آقا مدیر عامل پرسپولیس است نمی توانم پرسپولیس را دوست داشته باشم چون به قول "آل پاچینو" در

پدر خوانده " احساس می کنم داری به شعورم توهین می کنی"

حمیدرضا
جمعه 21 تير 1387 - 23:35
2
موافقم مخالفم
 

مرد روزهای باشکوه بازگشت تا چند کار نیمه تمام را تمام کند. افشین قطبی با مدرک مهندسی از دانشگاه UCLA (کالیفرنیا، لس‌آنجلس) فارغ‌التحصیل شده و دارای گواهینامه A مربی‌گری حرفه‌ای فوتبال از فیفا است و هیچ وقت باخت پرسپولیس را به گردن داور و زمین نینداخت.

حالا امیر قلعه‌نویی کیست؟ کسی که حتا حاضر نیست زیر بار شاهکارش در تیم ملی برود.

هنوز یادمون نرفته که جنرال بعد از باخت به کره جنوبی چگونه با لحن جانبدارانه چه چیزهایی گفت که دور از شان سرمربی تیم ملی بود. جنرالی که بعد از باخت به کره‌جنوبی شعور همه را به بازی گرفت و گفت ایران بهترین بازی تاریخش را در مقابل کره‌ انجام داده است.

امپراتور کی باخت پرسپولیس را به گردن داور و زمین انداخت؟ آنهایی که افشین قطبی را شومن خطاب می‌کنند تا بحال مربی با این صداقت و درستی در ایران دیده بودند؟

مرد روزهای باشکوه آمده تا چند تا کار نیمه تمام را تمام کند. پرسپولیس با افشین قطبی در سالی قهرمان ایران شد که استقلال بیشترین باخت را در تاریخ باشگاهش به ثبت رساند. ۱۳باخت همه‌ی استقلال است. از ذوب آهن اصفهان گرفته تا صنعت نفت آبادن تیمی که به دسته پایین‌تر سقوط کرده استقلال را شکست دادند و در جدول لیگ حرفه‌ای استقلال رتبه‌ دو رقمی را تحمل می‌کند.

امیر قلعه‌نویی جنرالی که دستگاه فکس نداشت، وقتی لیست بازیکنان استقلال برای حضور در بازی‌های آسیایی دیر فرستاده شد و جنرال با توجیه‌های عجیب و غریب سعی داشت سرزنش‌ها را از خود براند، دیگر ته‌مانده محبوبیتش هم از دست رفت.

مرمر
شنبه 22 تير 1387 - 11:40
10
موافقم مخالفم
 

پخش مراسم جشن منتقدان از شبكه 4 همون حكايت قديمي پخش مراسم هينچنيني بود. همه سانسور شدند فقط اخبار پخش شد!! آقاي قادري شما رو هم سانسور كردنذ و خيلياي ديگه مثل آفاي بيضايي.توهين به شعور مردم در شبكه فرهيختگان

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  
:       




mobile view
...ǐ� �� ���� ����� ������� �?���?�


cinemaema web awards



Copyright 2005-2011 © www.cinemaema.com
استفاده از مطالب سایت سینمای ما فقط با ذکر منبع مجاز است
کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به گروه سینمای ما و شرکت توسعه فناوری نوآوران پارسیس است

مجموعه سایت های ما: سینمای ما، موسیقی ما، تئاترما، فوتبال ما، بازار ما، آگهی ما

 




close cinemaema.com ژ� ��� �?��� ��� ���?���