روزنوشتهای نیما حسنی نسب :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
جمعه 20 ارديبهشت 1387 - 20:15
اخبار:      • متن و حاشيه «صد سال به اين سال‌ها» كه سكانس‌هايي از آن در حال فيلمبرداري است / سامان مقدم: فیلم پرفروشی می‌شود، عاشق‌اش هستم      • گفت و گوی مفصل حاتمی‌کیا درباره فیلم تازه‌اش / «دعوت» یک اثر زنانه است      • می‌خواهید نظر سازمان صدا و سیما درباره «اخراجی‌ها» را بدانید / مردم را دیدم که می‌خندیدند و می‌گریستند      • نخستین پروژه سینمایی امین حیایی در سال جدید / «پسر تهرونی»      • آتيلا پسياني، اشكان خطيبي و مينا لاكاني مهمان ماه رمضان شما / مجموعه تلویزیونی شبکه اول سیما در ماه رمضان مشخص شد      


RSS روز نوشت هاي نيما حسني نسب



چهارشنبه 3 بهمن 1386 - 14:36

صبح دولت

لینک این مطلب

راستش اين كه جواب كامنت‌ها را نمي‌دادم، همه‌اش از سر تنبلي نبود. اين كار از نظر فني كمي دردسر داشت كه حالا با كارهايي كه روي سايت شده ، آسان‌تر از قبل ممكن مي‌شود. پس وعده من و شما اين باشد كه كامنت‌هاي‌تان را جواب بدهم. منتها حتماً خودتان بهتر در جريان هستيد كه همه حرف‌ها و نظرها جواب ندارد. بايد موضوعي، نكته‌اي، بحثي، سوالي، اشاره‌اي، كنايه‌اي چيزي در آن‌ها باشد كه لازم‌الجواب‌شان كند. اگر بعضي از كامنت‌ها اين‌طوري بود، جواب‌شان به روي چشم.

فقط عكسه كه مي‌مونه!

جشنواره فجر در راه است و همه چشم انتظاريم. انگار مهم نيست كه فيلم‌ها اغلب شوقي برنمي‌انگيزد و كنجكاوي بهشان نداريم و انگار نه انگار كه بزرگان سينماي ايران هيچ‌كدام فيلمي در جشنواره ندارند. باز هم چند روز مانده به جشنواره، همه دل‌دل مي‌زنيم كه اين ده روز برسد و كنار هم فيلم ببينيم و بعد هم مثل هر سال به جانِ سينما و فيلم‌ها و مديريت و برنامه‌ريزي جشنواره غر بزنيم تا سال بعد!
گمان مي‌كنم ديگر مدت‌هاست كه جشنواره شده بهانه‌اي براي جمع‌شدن و دور هم بودنِ سينمادوست‌هاي ايران. يك جور اجتماع سينمايي دل‌پذير كه يا توي صف‌هاي سرد جلوي سينماها به راه است يا در سالن سينماي مطبوعات كه هنوز با همه دردسرها و با وجود چهره‌هايي كه خيلي مشتاق زيارت‌شان نيستيم، جاي دل‌چسبي براي سر كردن ده روز ديگر از عمرمان است (اين تيتر يكي از گزارش‌هاي امير براي جشنواره بود.)
حتماً امسال باز هم دو سه تا فيلم پيدا مي‌شود كه خوشحال‌مان مي‌كند، دو سه تا كه روي اعصاب‌مان بسكتبال بازي مي‌كند، و چند تايي كه بعد از تماشاي‌شان مي‌گوييم اي‌ي‌ي‌ي بدك نبود... و اين همه‌ي موجودي سينماي ناقص‌الخلقه و كوچولوي ماست كه بي‌خود و بي‌جهت بدون اين‌كه بر و رويي داشته باشد يا اخلاق خوشي يا زبان چرب و نرمي، خيلي‌هاي‌مان را دل‌بسته‌ي خودش كرده است. جوري كه براي ده روزي كه باهاش قرار ملاقات داريم، از حالا داريم تيپ مي‌زنيم و مهيا مي‌شويم و حرف‌ها و رفتارمان را تنظيم مي‌كنيم. از خودِ سينما ياد گرفته‌ايم كه هر چيزي مراسم و مناسكش مي تواند از اصل موضوع مهم‌تر باشد و جشنواره فيلم فجر بي‌شك مراسم اساسي و دلچسبي است. پس لطفاً شما هم آماده شويد و در ضمن منتظر باشيد كه در سايت قرار است لحظه‌لحظه با شما و جشنواره راه برويم و نگذاريم چيزي از دست‌مان در برود. قبول داريد كه از مراسمي، خوب يا بد و خوش يا ناخوش، همين عكس‌هاي يادگاري است كه مي‌ماند?

آتيلا پسياني

بعد از چند ماه دوري از فضاي مجلات و مطلب ندادن، در شماره‌ي اخير مجله فيلم گفت‌وگوي مفصلم با آتيلا پسياني چاپ شده است. گفت وگويي كه شرح پر دردش را در مقدمه‌اش نوشته‌ام. بعد از اين همه سال گفت‌وگو با آدم‌هاي ريز و درشت، فكر مي‌كنم فرق مصاحبه خوب و بد و متوسط تا حدودي دستم آمده، و اين يكي بي‌رودربايستي گفت‌وگوي خوبي شده است؛ يك دليل اصلي‌اش حرف‌هاي شنيدني پسياني است كه بعد از سال‌ها سكوت مطبوعاتي حاضر به مصاحبه شد و به كار حسابي دل داد، و دليل ديگرش هم... الان فرصت نيست درباره‌اش حرف بزنم! اگر فرصت كرديد و خوانديد و با نظرم موافق يا (زبانم لال!) مخالف بوديد، ما را بي‌خبر نگذاريد.

دعوت به مراسم گردن‌زني

فرداي روزي كه «جان سخت 4» را ديدم و حسابي از اين اكشنِ بي‌وقفه و پر و پيمان كيف كردم، خبري خواندم درباره اين‌ كه امير كوستوريتسا در جشنواره‌اي به عنوان حركتي نمادين حلقه‌هاي اين فيلم را دفن كرده است. كوستاريتسا گفته اين كار به معناي اعلام انزجار (يا چيزي شبيه به اين) از سينماي جريان اصلي هاليوود است كه به نظر آقا جان‌سخت 4 از سردمدارانش است.
خبر را كه خواندم به اين رفيق‌مان شك كردم و بيش‌تر شك ام در اين باره است كه آن همه هوش و ذوق و قريحه و خلاقيتي كه در سه چهار تا فيلم خودش قابل رديابي است، چه‌طور اين‌جا به باد فنا رفته است. اين تلقي به‌كلي غلط و كودكانه و حقير درباره سينما كجا و «زيرزمين» و «دوران كولي‌ها» و «گربه سياه، گربه سفيد» كجا؟ شايد چون فيلم هاليوودي‌اش «روياي آريزونا» چيز چندان دندان‌گيري نشد، باعث اين نفرت كور و بي‌منطق شده است؟ هر چه باشد، شك ندارم كه امير خان حتي نمي‌تواند يك سكانس اكشن «جان‌سخت 4 » را به اين خوبي بسازد، كه صد البته نبايد هم بتواند. هر كسي را بهر كاري ساختند، ولي هر كسي را بهر خراب‌كردن كارهاي بقيه كه نساخته‌اند. اين نكته مهمي است كه فيلم‌ساز نابغه‌ي ما فراموشش كرده است.

پسا روزنوشت!
از حجم اين روزنوشت كف‌تان بريده؟ تازه كجايش را ديده‌ايد كه اين تازه از نتايج سحر است؛ كاش صبح دولت همه‌مان بدمد كه فردا خيلي كار داريم.

شما هم بنويسيد (55)...



سه‌شنبه 11 دي 1386 - 18:58

تنها موندن يه كابوس شومه

لینک این مطلب

راستش اهل ذوق‌زدگي نيستم. دلم را بخواهيد، چندان اهل ذوق‌كردن هم نيستم. دور و بري‌هايم مي‌گويند به دلايلي جلوي ذوق و تعجب‌هايم را در مواجهه با چيزهاي اطراف مي‌گيرم، اما شما باور نكنيد. ذوق‌كردن يك هنر است كه منِ بي‌هنر بهره اي ازش نبرده‌ام. اما اين‌ها دليل نمي‌شود كه وقتي اين روزها به سايت مان (سايت همه‌مان) نگاه مي‌كنم، از خوشحالي غش نكنم.


 

تازه دانلود ترانه‌ي تيتراژ آخر «سنتوري» را كه مهدي عزيزي توي روزنوشت گذاشته تمام كرده‌ام و دارم به اين غم‌ناله علي سنتوري/محسن چاووشي گوش مي‌دهم و فكر مي‌كنم تنهايي چه‌قدر چيز بدي است. بعد به اين مي‌رسم كه اگر سينماي ما را راه نينداخته بوديم، اگر خودمان بزرگش نكرده بوديم، شيرش نداده بوديم و تر و خشكش نمي‌كرديم، حالا شايد تنهاتر از اين بوديم، خيلي تنهاتر. چه خوب كه شماها هستيد و بچه‌هاي همكار سايت هم. خوشحالم كه ديگر كم‌كم دارد مرز بين مخاطب سايت و همكار سايت برداشته مي‌شود. شما با كامنت‌هايي كه مي‌نويسيد و بعد با نقدها و يادداشت‌هاي‌تان به جمع سينماي ما اضافه شده‌ايد. همين الان سايت‌مان ده تايي نويسنده و ژورناليست خوب پيدا كرده كه مي‌شود روي كارشان حساب كرد و به پيشرفت و بالا پريدن‌شان اميد داشت. اگر اسم ببرم، كسي جا مي‌افتد و بعد غصه ام مي‌گيرد كه چرا يادم رفته بود، اما اگر سركي به گوشه و كنار سايت بزنيد، همه اين اسم‌ها را خواهيد ديد.
روزنوشت‌ها هم كه حسابي خواندني است؛ امير كه روزنوشتش يك پاتوق اساسي شده براي همه‌ي آن‌ها كه دل‌دل‌هاي مشترك دارند و آمار و متن‌هاي كامنت‌هايش مي‌گويد باز هم در يك فضاي ديگر مثل هميشه موفق و درجه‌يك عمل كرده. مهدي عزيزي و نويد غضنفري چيزهاي جذابي در روزنوشت‌هاي‌شان دارند و وحيد هم تقصير خودمان شده كه كم مي‌نويسد. سايت سينماي جهان را يك تنه راه مي‌برد و به كمك دوستان تازه‌اي كه اين سايت پيدا كرده، دارد هر روز خواندني‌ترش مي‌كند. خودِ من كه دائم بهش مراجعه مي‌كنم و لازمش دارم. شما هم اگر سراغش برويد، شك نكنيد كه مشتري خواهيد شد. آرزو و شادي و گلاويژ هم دوباره شروع كرده‌اند و هر سه هم با مطالب خوب و خواندني، و قرار است اين قطار حالا حالاها متوقف نشود، مگر در ايستگاه‌هايي كه خودمان سوزنبانش باشيم.
روز اول اصلاً فكرش را نمي‌كردم كه اين جوري بشود. وقتي امير هم مثل هميشه با همه‌ي حال و شور و انرژي‌اش همراهم شد، اميدوارتر شديم و سايت زير و رو شد، ولي باز هم اين استقبال و اين حال و هواي زنده‌ي با نشاط را تصور نمي‌كرديم. يادمان هست كه هنوز اول كار است و كلي ايراد و اشكال و كم‌ و كسري داريم. باور كنيد هر روز داريم سعي مي‌كنيم اين كسري‌ها را درست كنيم و سايت سينماي ما چيزي باشد كه لياقت اين همه كاربر و دوست و همكار را در اين فضاي مجازي پيدا كند. شماها هم بايد آستين بالا بزنيد و كمك كنيد تا بشود.
براي ده روز جشنواره خبرهاي خوبي داريم و اتفاق‌هاي تازه‌اي قرار است بيفتد، و براي سال آينده هم نقشه‌ها كشيده‌ايم. براي شما و در كنار شما كه هستيد؛ كاش هميشه باشيد.


شما هم بنويسيد (31)...



سه‌شنبه 20 آذر 1386 - 14:46

هر 12 نفر، يك اسلحه گرم

لینک این مطلب

لطفاً چند ثانيه‌اي به اين پوستر خيره شويد... كم بود، يك كم بيش‌تر لطفاً. قبول دارم كه دلنشين و لذت‌بخش نيست، اما قرار هم نبوده كه باشد. اين پوستر را طراحي كرده‌اند كه تن ما را بلرزانند.

ارباب جنگ را با دو سال تاخير ديدم و حسابي تكان خوردم. فيلم عالي نوشته و ساخته شده است. از فيلم‌هايي كه با هدف و انگيزه مشخص براي انتقال پيام‌هاي ضد جنگ و انسان دوستانه ساخته شده و همين مي‌توانست باعث بي‌اعتباري فيلم باشد. اما اندرو نيكول نيوزلندي آن‌قدر كاربلد هست كه بداند اين حرف‌ها را چه طور مي‌شود به زبان سينما و با قصه و درام گفت كه گل‌درشت نشود و تاثير بگذارد. فيلم هم به قدر همين پوستر درخشان ازاردهنده است، ولي نمي‌شود نگاهش نكرد و از خيرش گذشت.
اندرو نيكول كارنامه كوچك ولي پراعتباري دارد. فيلمنامه عالي نمايش ترومن پيتر وير را نوشته، قصه ترمينال اسپيلبرگ مال اوست و نويسنده و كارگردان ارباب جنگ هم خودش است. پيشنهاد مي‌كنم فيلم را از دست ندهيد. يك نريشن درجه يك با كلي جمله و تعبيرهاي درجه‌يك دارد كه مي‌شود اين ور و آن ور نقل‌شان كرد و داستان پروپيماني كه نشان مي‌دهد چقدر فكر و تحقيق و ذوق پشت آن خوابيده است. تيتراژ خيلي خوبي هم دارد كه مسير حركت يك تكه فلز را تا توليد فشنگ و حمل به منطقه جنگي و پر شدن در خشاب و بالاخره شليك به مغز يك نوجوان دمبال مي كند؛ گفتم كه، قرار نبوده فيلم خوش و خرمي باشد.
تازگي شنيدم كه در طراحي پوستر فيلم از تمام فشنگ‌هاي موجود در دنياي اسلحه‌سازي استفاده شده است. مي‌بينيد كه فكر همه جا را كرده‌اند.  فيلم  با اين جمله‌ي يك دلال بزرگ اسلحه كه فيلم درباره ظهور و تداوم امپراطوري خونين اوست و نيكلاس كيج خيلي خوب بازي‌اش كرده، شروع مي‌شود: «در حال حاضر به ازاري هر 12 نفر در دنيا، يك اسلحه گرم توليد مي‌شود. دارم فكر مي‌كنم كه چه‌طور ميشه اون 11 تاي ديگه رو مسلح كرد...»


شما هم بنويسيد (25)...



چهارشنبه 14 آذر 1386 - 18:13

غذا حاضر است؛ بفرماييد

لینک این مطلب

قول دادم كه اين روزنوشت ديگه تاخير با بدقولي نكنه! اما نوشته‌هاي دوستان درباره غذا آن‌قدر هيجان‌اتگيز است كه حيفم مي‌آيد سفره را زود جمع كنم. اين اولين شرط ميزباني است.
رفقا؛ كامنت‌ها را در همان پُست قبلي بنويسيد كه پخش و پلا نشود. يادگار خوبي خواهد شد از غذابازهاي سايت سينماي ما، كه كاش به اندازه يك رستوران خوب و دوست‌داشتني در دل شماها براي خودش جايي باز كرده باشد. ما پيشبند زده آماده و در خدمتيم! ببخشيد مزاحم شدم، غذاي‌تان را ميل كنيد.


شما هم بنويسيد (6)...



يکشنبه 11 آذر 1386 - 4:32

غذاي تقديمي در برابر وجه دريافتي مصالحه مي‌شود

لینک این مطلب

                                                                                        

عمر رفاقت من و هادي چند سال مي‌شود؟ از من بپرسيد جواب مي‌دهم: «سال‌هاست!» (هادي نكته‌اش را مي‌داند). در اين سال‌ها هم يكي از مهم‌ترين و متعالي‌ترين دلايل و انگيزه‌ها و لذت‌هاي معاشرت‌مان غذا بوده و شايد خواهد بود. ديشب در وبلاگ هادي (بودن و مجازي‌بودن) درباره «راتاتوي» خواندم (تلفظ درستش اين است؛ يك جور غذاي محلي فرانسوي). درباره شاهكار تازه پيكسار مطلب نسبتاً مفصلي نوشته‌ام (بجز در تيترِ مطلب، اين بار بدون كمكِ استاد دريابندري!) ولي مي‌خواهم ادعايي بكنم و دعوايي راه بيندازم. اين بهترين فيلم تاريخ سينما درباره غذاست. كسي اعتراضي دارد؟ نمونه بهتري براي رو كردن سراغ داريد؟ «راتاتوي» درباره لذتِ غذاست. درباره عطر و طعم و ذائقه، و درباره رستوران. همان جايي كه خيلي‌هاي‌مان مي‌دانيم مكان مقدسي است. حرف امير را خيلي هستم كه مي‌گويد از ديدن رستوران خالي از مشتري غصه‌اش مي‌شود.
با هادي رستوران‌هاي زيادي رفتيم و غذاهاي بد و خوب زيادي خورديم و حرف‌هاي بد و خوب زيادي زديم. يكي از آخري‌هاش رستوراني بود در پيچ شميران كه بالاي دخلش روي مقوايي اين جمله را نوشته بودند: «غذاي تقديمي در برابر وجه دريافتي مصالحه مي‌شود» يك روز بالاخره طاقت نياوردم و از صاحب چلوكبابي پرسيدم حاج‌آقا، اين را چرا نوشته‌ايد؟ گفت:«من كه نمي‌توانم تك‌تك دانه‌هاي برنج و گرم گرم گوشت هر پرس غذا را بشمرم تا همه غذاي برابر ببَرند. پس اين صيغه بيع را نوشتم كه هر كس چشمش بهش افتاد، پولي كه بابت غذا مي‌دهد حلال باشد.» حيرت‌انگيز بود.
اما هادي در يادداشتش به بزرگ‌مردي اشاره كرده بود كه حاج‌آقاي ما دنباله‌روي سنت اين استادان بوده است. سه چشمه از كارهاي اين استادِ بزرگ، عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به « مرشد چلویی» و متخلص به ساعی را از زندگي‌نامه‌اش براي‌تان سوا كردم. بخوانيد و عيش كنيد:
1- جناب مرشد در جلوي آشپزخانه‌اي كه ايستاده بود، گفته بود كساني كه مي‌خواهند غذا بيرون ببرند، هدايت كنيد تا از نزد او بگذرند. بيش‌تر كساني كه غذا بيرون مي‌بردند، بچه ها و نوجواناني بودند كه براي كارفرمايان و صاحبان مغازه‌هاي بازار غذا مي‌گرفتند و مي‌بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد وقتي كودكي با ظرف غذا در دست نزد او مي آمد، قدر پلوي زعفراني روي باديه‌اش مي ريخت و ظرف را كامل مي‌كرد و بعد تكه‌اي كباب يا لقمه‌اي گوشت يا اگر تمام شده بود، ته ديگي زعفراني داخل روغن مي كرد و دهان آن پسربچه يا نوجوان مي گذاشت و مي گفت:
اين اطفال خودشان مي‌آيند داخل مغازه و بوي غذاها را استشمام مي‌كنند و دلشان مي‌خواهد. من از همان غذايي كه مي‌برند به آن‌ها مي‌چشانم تا اگر استادشان به آن‌ها نداد، لااقل چشيده باشند.
2- تابلوي روي دخل مغازه، آن جمله معروف و كم نظير جناب مرشد بود: « نسيه و وجه دستي داده مي‌شود، حتي به جنابعالي به قدر قوه» و بارها مردم از اين موضوع و مفاد اين جمله استفاده كرده، غذاي رايگان مي خوردند و مي‌رفتند و حتي پول دستي هم مي‌گرفتند.
3- فقيران و مسكينان صفي داشتند كه از داخل راهرو شروع مي‌شد و به اول سالن مغازه ختم مي‌گشت. افراد فقيري كه معمولاً عائله‌مند بودند و بعضي مورد شناسايي مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز مي آمدند و به نسبت تعداد عائله خود غذاي رايگان و خرجي يوميه مي گرفتند.
راستش از ته دل به اين مرشد چلويي غبطه مي‌خورم. استاد حدود نود سال عمر كرده و تا روز آخر هم با همان روپوش چلوار سفيد به مشتري‌هاي چلويي غذا مي‌داده و با ظرف روغن معطر بالاي ميزها مي‌رفته و روي برنج‌ها با ملاقه مخصوصش روغن مي‌ريخته... روحش شاد.
عجيب است كه بحث شيرين غذا را در اين روزنوشت تا حالا راه نينداخته بودم. خدا اين پيكساري‌ها را خير بدهد. راستي چرا از غذاهاي محبوب‌مان حرف نزنيم و ننويسيم؟ از خاطره‌هاي رستوران‌ها؟ از دست‌پخت مادرها؟ از فيلم‌ها و صحنه‌هاي فيلم‌ها كه غذا دارد و مي‌شود با هم قسمت‌شان كنيم. اين‌جا كسي غذاباز هست؟ ياالله ديگر، اگر سرد بشود از دهن مي‌افتد.


شما هم بنويسيد (59)...

 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 > >|




             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 1.01868200302 seconds.