آژانس شیشه‌ای، محسن چاووشی و چارلز بوکوفسکی :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
سه‌شنبه 16 مهر 1387 - 6:19

اخبار:      • نگاه نویسنده «سینمای ما» به مجموعه هاي تلويزيوني در ماه رمضان / لطفا هنگام خرج بودجه دقت کنید      • تازه‌ترین گزارش از فروش فیلم‌های اکران؛ / «دعوت» در سه روز صد میلیون را رد کرد      • یک فرصت کمیاب؛ / ده مستند کیسلوفسکی در جشنواره سینما حقیقت      • مرور کارنامه محمدرضا فروتن به بهانه حضور متفاوت او در فیلم «دعوت»؛ / رمانتیک خشن      • تازه‌ترین گفتگوی استاد به همین بهانه در سایت «سینمای ما»؛ / یک فیلمساز اسکاتلندی: انتظامی، شون کانری سینمای ایران است      





سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 17:49

آژانس شیشه‌ای، محسن چاووشی و چارلز بوکوفسکی


( یک تبلیغ ضایع قبل از شروع بحث: این شماره مجله شهروند چاپ شد. درباره سیصد و پورمخبر و رسول ملاقلی‌پور پرونده داریم. )

این روزها در سایت، همه‌اش بحث سنتوری و محسن چاووشی است. خب، این آقای محسن چاووشی خواننده‌ای است که بعد از تعدادی از ترانه‌های پاپ دهه 1350، دلم می‌خواهد به ترانه‌هایش گوش کنم. چیز اصیل و حزن واقعی در صدایش است که در زمانه قلابیات! خیلی غنیمت است. اتفاقا یک بار هم فرصت شد با هم بنشینیم و حرف بزنیم. راست‌اش بعد دیدن‌اش، نگران یک چیز شدم. به نظرم خیلی شکننده آمد. احساس کردم اگر وارد مناسبات کسب و تجارت نوار در ایران شود، اگر از زیر زمین بیرون بیاید، از محاصره رفقا و کوچه‌های تنگ محل زندگی‌اش، احتمال دارد بدجوری کارش ضربه بخورد. به هر حال ما این جا برنامه و وکیل درست و حسابی نداریم که به خاطر سود خودش هم که شده، احساس هنرمند را لای پر قو نگه دارد. مشکل این جاست که شاید برای جبران بعضی کمبودها و انتظارها، چاووشی واکنشی به ورودش به فضای آزاد نشان دهد که حس قبلی ترانه‌هایش را بپراند. هر چند هر اتفاقی بیفتد، ما « سنگ صبور » سنتوری را که داریم. ( به یاد این دیالوگ آخر ریک به ایلزا آخر کازابلانکا: هر اتفاقی بیفته، ما همیشه [ خاطرات ] پاریس رو داریم. )

 درباره این بحث آژانس شیشه‌ای هم که این مطلب اعتماد دو هفته قبل‌ام را این جا نقل می‌کنم. بهانه‌ای است که یک جوری در روزنوشت هم قالب‌اش کنم. ( یادداشت این هفته‌ در اعتماد اتفاقا درباره محسن چاووشی است ). بخوانید و بعد به پیشنهادم برای روزنوشت‌ها و کامنت‌های بعدی یک نگاهی بیندازید.

                                                                                چرا هامون و آژانس شیشه‌ای از بقیه محبوب‌ترند؟

حالا و بعد گذشت چند سال، بالاخره دارد سر و کله محبوب‌ترین فیلم‌های سینمای پس از انقلاب پیدا می‌شود: هامون و آژانس شیشه‌ای. جایزه‌ها و تشویق‌ها و تحسین‌ها و هوراهای مردم و منتقدان و جنجال‌ها به کنار، هامون و آژانس شیشه‌ای فیلم‌هایی هستند که به عقل و دل مردم نزدیک‌تر بوده‌اند انگار. شخصا بین آثار داریوش مهرجویی، دختر دایی گمشده و سنتوری و لیلا را بیش‌تر از هامون دوست دارم و بین فیلم‌های حاتمی‌کیا، از کرخه تا راین ( و در مرحله بعد خاکستر سبز و روبان قرمز ) فیلم‌های قابل‌ قبول‌تری برایم هستند. اما جدا از این اظهار نظرهای شخصی، هامون و آژانس شیشه‌ای توانسته‌اند گذر زمان را تاب بیاورند، در طول سال‌ها و در گذر از جنجال‌ها نمیرند و در زندگی مردم باقی بمانند. طوری که حداقل سینما دوست‌ها وقتی می‌خواهند درباره فیلمی حرف بزنند، بیش‌تر سراغ این فیلم‌ها می‌روند. از کجا فهمیده‌ام؟ اسم این دو تا فیلم را از کجا درآورده‌ام؟ اول از دور و اطراف‌ام. از آن صداهایی که دور و برم جریان دارد و می‌شنوم. این مهم‌ترین منبع است و بعد رای‌گیری که ماهنامه فیلم‌نگار انجام داده و خوانندگان‌اش، باز این دو فیلم را به عنوان بهترین فیلمنامه‌های بعد از انقلاب انتخاب کرده‌اند. از همه جالب‌تر مستندی است که مانی حقیقی درباره هامون ساخته و در آن به شکلی کاملا پیش‌بینی نشده، همه عاشقان هامون ( که از میان سینما دوست‌های غیر حرفه‌ای انتخاب شده‌اند )، در برابر هامون، اگر قرار است مثالی از فیلم محبوب دیگری بزنند، اسم آژانس شیشه‌ای را پیش می‌کشند. طوری که از میان این حرف‌ها درباره هامون، فیلم ابراهیم حاتمی‌کیا، مثل یک مهمان ناخوانده سر و کله‌اش پیدا می‌شود و خودش را تحمیل می‌کند. وقتی فیلم‌هایی این قدر محبوب می‌شوند و به زندگی روزمره تماشاگران‌شان وارد می‌شوند و از ذهن‌شان بیرون نمی‌روند، لابد صاحب ویژگی‌های خاصی هستند. بحث فقط سر موسیقی و بازی و فیلمبرداری و فیلمنامه و اجرای خوب نیست. ( هر چند که همه این‌ها مهم‌اند و در ماندگاری یک فیلم در ذهن مخاطب‌‌هایش دخیل )، اما بیلی وایلدر گفته مردم بعد دیدن یک فیلم، حتی رنگ فیلم یادشان می‌رود. پس این آثار ماندگار، باید چیز دیگری داشته باشند که که مردم این قدر دوست‌شان داشته باشند. همان طور که مثلا در سینمای دنیا، بر باد رفته و کازابلانکا و پدرخوانده، چیز مهمی از روح و جنس مردم زمانه‌شان در اختیار داشته‌اند که وارد روح و دل‌ مخاطب‌های‌شان شده‌اند. این جنس از ماندگاری، مهم‌ترین شکل باقی ماندن یک اثر هنری است. با نظر منتقدها فرق می‌کنند که در بسیاری از موارد جعلی و ادایی و دنباله‌روانه به نظر می‌رسد و با فروش گیشه هم تفاوت دارد، که مثلا تایتانیک به عنوان پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینما، محبوبیت‌‌‌اش در میان خوره‌های سینمای این سال‌ها رو به کاهش است. راست‌اش، فیلم‌هایی که محبوبیتی در این سطح پیدا می‌کنند، توانسته‌اند راز وجودی موجود در زندگی آدم‌های دوران‌شان را به چنگ بگیرند. پس بد نیست اگر سراغ این نکته مرکزی برویم. همان دلیلی که باعث می‌شود این فیلم‌ها از مرز زمان و جنجال و نظر منتقدها بگذرند و جایی در ناخودآگاه جمعی مردم زمانه‌شان بیابند. در هر دو فیلم، وجهی از دوپارگی وجودی ما آدم‌های در جست و جوی تمدن جدید دیده می‌شود. هامون و آژانس شیشه‌ای، هر دو فیلم‌های دوران گذارند. موتور درام هر دو فیلم را، برخورد تمام نشدنی میان آن چه نام‌اش را عقل و دل گذاشته‌ایم، روشن می‌کند، بین سنت و اسطوره و زندگی اجتماعی و مدنی امروز. حمید هامون دارد زور می‌زند که راه رستگاری را با فرمول « دل به یار و سر به کار » پیدا کند. این که چه طور مقتضیات زندگی روزمره در چنین دنیایی را با میل دل‌ و سنت‌های کهن‌اش پیوند بزند. چطور عشق‌اش را در مسیر زندگی‌اش وارد کند، جوری که بتواند زنده بماند. او هنوز راه فرد ماندن در اجتماع امروز را پیدا نکرده است. و نکته اصلی در آژانس شیشه‌ای هم همین است. حاج کاظم این فیلم هم به دنبال راهی می‌گردد تا ارزش‌های فردی و اساطیری روزهای جبهه را با حق شهروندان یک جامعه مدنی پیوند بزند، که نمی‌تواند و گیر می‌کند و از پا می‌افتد. برای حاج کاظم، جان رفیق ترکش خورده‌ای که در روزهای جنگ از کشورش دفاع کرده، بیش‌تر از آدم‌های بی‌خیال حاضر در آژانس شیشه‌ای اهمیت دارد، اما این جا همه به یک اندازه حق زندگی دارند، پس حاج کاظم از پیوند میان اسطوره و قواعد زندگی مدرن باز می‌ماند و از هم می‌پاشد و رفیق‌اش را از دست می‌دهد. × خلاصه، اگر آژانس شیشه‌ای و هامون، به محبوب‌ترین فیلم‌های دو دهه اخیر سینمای ما تبدیل شده‌اند، مهم‌ترین دلیل‌اش می‌تواند همین باشد که به شکل صادقانه‌ای، دو پارگی وجودی ما در این روزگار مغشوش را بازتاب می‌دهند و البته، التیام نمی‌‌بخشند.

-این از یادداشت آژانس شیشه‌ای. حرف آخر هم این که بد نیست یک جور بازی جمله‌های قصار در روزنوشت راه بیندازیم. هر کسی هر جمله‌ای از هر فیلمی یا آدمی که دوست داشت، هر وقت خواست در کامنت‌اش بیاورد. اولین جمله من این است: فرق بین دموکراسی و دیکتاتوری این است که در دموکراسی اول رای می‌دهی، بعد فرمان می‌بری؛ در دیکتاتوری وقت‌ات را برای رای دادن تلف نمی‌کنی. چارلز بوکفسکی

 عزت زیاد


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 20:24
منبع جملات قصار

مرسی امیر جان. خوشحالم که همه چیز را به موقع می گویی. به حالم می آمد و چیزی به ذهنم نمی رسد که بگویم البته:

دایان کیتن: گوش کن. جنایت اگر برای هدف مقدسی باشد هیچ ایرادی ندارد

وودی آلن: این جمله رو کی گفته

دایان کیتن: آتیلای خونخوار

siavash
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 20:27

manam az heat filme morede alagham shoroo mikonam 3 ta monolougesho doost daram:

1: guy told me once dont let yourself get attach to anything that you are not willing to walk out in 30 seconds flat if you spot the heat around the corner.

2: i am alone, i am not lonely.

3: sahnei ke deniro vingro ro mikoshe too hotel: look at me, look at me.

امید غیائی
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 20:31

سلام و اینکه هنوز فیلم رو نخوندم و احتمالا چیز خوشمزه ای درانتظارمه.جمله هم که همون محبوبترین جمله ام:چقدر زود دیر می شود.(how soon is late)

جمشید سعیدی
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 20:35
دختر دایی گمشده

توی این فیلمهایی که اسمش رفت در مورد حاتمی کیا حرف تازه ای ندارم ولی با "دختر دایی گمشده" به عنوان دوست داشتنی ترین فیلم مهرجوئی خیلی موافقم. مهرجوئی تو این تجربه کوتاهش هجویه ای ساخته که نظیرش را تو سینمای خودمان کمتر داریم یا حتی اصلآ نداریم( شاید ناصر الدین آکتور سینما, خواب تلخ و البته تهران انار ندارد نمونه های خوب دیگری باشند): در نظر بگیرید فیلمسازی را که به قصد ساختن فیلمی با مایه های فلسفی میره جزیره کیش اون وقت از ترانه شیش و هشت دختر دایی گمشده سر در میاره یا مثلآ جلوه های ویژه از قصد مسخره فیلم. طنز ظریف فیلم آدم را یاد هشت و نیم فلینی میندازه.

و اما جمله های قصار را (که خیلی هستم) دوست دارم با وودی آلن شروع کنم البته چند تا از اونهاییش را که خیلی دوست دارم چون مشمول ممیزی میشه این جا نمیارم و به یک بی مزه اش اکتفا میکنم: من از مرگ نمی ترسم فقط میخوام موقعش که شد اون جا نباشم. یا یه نقل قول اورژینال از گدار:All you need to make a good film is a gun and a girl.

در مورد محسن چاووشی هم همه حرف ها زده شده بهتره به "محسن نامجو " برسیم که واقعآ لنگه نداره

مهدی پورامین
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 21:5
اشک ها و لبخند ها

اشاره بعضی دوستان به مرور کامنت های گذشته و یک اتفاق توی کامنت های روزنوشت قبلی باعث شد تامن یکسری تصویرسازی های ذهنی ام را با شما در میان بذارم.پیشنهاد امیر راهم در مورد جملات قصار از توی کامنت ها (که ریشه در سینما دارد) برداشت کردم و تو داستانم آوردم.قصه از ایام عید شروع میشه. راستش من از اول از طریق کامنت ها تو جریان قضایای زیر بودم.اما چون هنوز با بچه ها صمیمی نشده بودم،اظهارنظر نمیکردم.حالا فقط جهت یادآوری تلگرافی مرور میکنم.:

سفرمشهد "امیر رضا" - التماس دعا بچه ها - کامنت جنجالی "مصطفی"(نوری پرتو،پرتویی در نور)- اشک و دعا – بازگشت امیر رضا – سالم بودن هواپیما!! – اطلاع از پیغام تحریف شده – دلخوری و گلایه – شور و شعور- مذهب و ارتجاع – روشنفکری و ادعا – در رثای اشک و پیاز داغ – مذهبی (نما) و روشنفکر(نما) – تسری کردن بحث به سایرین - حمایت و حسادت – دین وسینما - سینمای معناگرا – سانسور- ... – ترک مصطفی – سکوت امیر رضا - ... – سینمای کمدی-صامت - چاپلین؛کیتون،لوید –لورل هاردی – وودی آلن،تاتی- سوتی کاوه – وودی آلن پرمدعا –مصطفی و جمشید – حساسیت فیزیولوژیک- اسب نفهم !- خشم نامه –کاوه آهنگر –کاوه میترسد.. –منگ مست از کوچه میگذرد- تاتی بدقواره..- فاقد شعور پایه – پل گاسکوئین - ... – سانسور-...- "کات دادن قادری به بحث ها" و اولتیماتوم...

تو جریانات بالا که بنظرم فقط حاصل چند سوءتفاهم بود و با خویشتن داری طرفین قابل حل بود.اما یک مقدار تندروی و احساسات گرایی بحث رو به درازا کشید.وقتی بعد از چند وقت اوضاع عادی شد و بحمدالله "مصطفی انصافی" هم برگشت.من هم که دیگه با بچه ها قاطی شده بودم وداشتم با دقت از روی کامنت هاشون،روانشناسی شان میکردم!! که اخلاقیات و روحیاتشون دستم بیاد.با هر کس با زبون خودش حرف بزنم و بقول سهراب :یادم باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد...

القصه... اوضاع تازه روبه راه شده بود و من تو کف شکوه بازگشت مصطفی وکامنت های گل وبلبل خودم و رفقا بودم ؛که یک دفعه چشمم به کامنت شیرافکن "علی طهرانی صفا" خطاب به "امیر رضا" افتاد.با این عنوان:"آقای روشنفکر". آقا از شما چه پنهون که دلم هری خالی شد!! گفتم شروع شد : تاول روشنفکری(نمایی) دهان گشود!! پیش خودم هم حدس زدم:

خب! این "علی" که شبیه "حاج کاظم" از اصولش نمیگذره ، از اون طرف هم امیر رضا "حسسسسساس"...(دیدی سر یه "گریه" چیکار کرد!!).بقیه رفقا هم مثل "کاوه" و "مصطفی جوادی" و"جمشید"و"رضا" و.... مثل یه انبار باروت میمونند،فقط کافی یکی اولین شلیک رو بکنه..... مونده بودم حیرون!تنها امیدم به تازه وارد ها بود که دیدم"خشایار" از راه نرسیده میگه:" وقتی میخوای شلیک کنی شلیک کن وراجی نکن"!! از اون طرف نگاه کردم ببینم اسلحه دست کی؟؟ دیدم دست "علی طهرانی". گفتم:حاجی! فشنگ ها مشقیه دیگه؟؟!

گفت:نه دیگه! جنگیه! ژسه رو که یادت هست؟ خیلی نامرده...!!

تواین اوضاع شلم شوربا که کم از دوران جنگ سرد نداشت؛"منگ" هم اومد "مانیفست هنرش" رو ارائه داد:"..هنر آن است که آنقدر بزند تا بمیرم...!!". جمعیت نسوان هم یا مثل "ندا"و"حنانه"و"سحر" سرشون گرم ماهنامه فیلم بود یا مثل "ماندانا" از همه جا بی خبر!! "حمید رضا" هم مدام از فیلم های دهه هفتاد و قهرمان های عاصی و این گروه خشن حرف میزد،که من گروه خودمون میومد جلو چشمم.خداییش آل پاچینو هم جای من بود، توی این بعد از ظهر سگی کم می آورد.

...خلاصه قضیه خیلی حساس شده بود.از سوسپانس و تعلیق و این حرفا گذشته بود ومنتظر یک شُک هیچکاکی بودم. از دست منم که کاری بر نمی اومد.فقط امیدوار بودم "امیر رضا" مسلح نیومده باشه..... " ....فید شدن تصویر.... 14 ساعت بعد..."

...وقتی صفحه کامنت ها را آپ کردم،یکراست رفتم سرغ کامنت "امیر رضا" تا ببینم دوئل با علی طهرانی رو شرو ع کرده یا نه....اولش جا خوردم! ولی نه واقعی بود!...این بار دیگه من رودست خورده بودم که روی رفقام زود قضاوت کردم."امیر رضا" یک روشنفکر به معنای واقعی کلمه است که اینطور خویشتن دارانه جواب داد.اون اینبار سعی کرده بود احساس محبت و دلسوزی علی رو از توی حرفاش بفهمه.حرفایی که ظاهرش "نیش" بود اما برای آدم نوستالیژیکی مثل امیر رضا "نوش".

حالا دیگه بقول کاوه هوا بهاری شده بود و خورشید خانوم از آن دور آغوش باز کرده بود....

مهدی پورامین
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 21:6
اشک ها و لبخند ها

اشاره بعضی دوستان به مرور کامنت های گذشته و یک اتفاق توی کامنت های روزنوشت قبلی باعث شد تامن یکسری تصویرسازی های ذهنی ام را با شما در میان بذارم.پیشنهاد امیر راهم در مورد جملات قصار از توی کامنت ها (که ریشه در سینما دارد) برداشت کردم و تو داستانم آوردم.قصه از ایام عید شروع میشه. راستش من از اول از طریق کامنت ها تو جریان قضایای زیر بودم.اما چون هنوز با بچه ها صمیمی نشده بودم،اظهارنظر نمیکردم.حالا فقط جهت یادآوری تلگرافی مرور میکنم.:

سفرمشهد "امیر رضا" - التماس دعا بچه ها - کامنت جنجالی "مصطفی"(نوری پرتو،پرتویی در نور)- اشک و دعا – بازگشت امیر رضا – سالم بودن هواپیما!! – اطلاع از پیغام تحریف شده – دلخوری و گلایه – شور و شعور- مذهب و ارتجاع – روشنفکری و ادعا – در رثای اشک و پیاز داغ – مذهبی (نما) و روشنفکر(نما) – تسری کردن بحث به سایرین - حمایت و حسادت – دین وسینما - سینمای معناگرا – سانسور- ... – ترک مصطفی – سکوت امیر رضا - ... – سینمای کمدی-صامت - چاپلین؛کیتون،لوید –لورل هاردی – وودی آلن،تاتی- سوتی کاوه – وودی آلن پرمدعا –مصطفی و جمشید – حساسیت فیزیولوژیک- اسب نفهم !- خشم نامه –کاوه آهنگر –کاوه میترسد.. –منگ مست از کوچه میگذرد- تاتی بدقواره..- فاقد شعور پایه – پل گاسکوئین - ... – سانسور-...- "کات دادن قادری به بحث ها" و اولتیماتوم...

تو جریانات بالا که بنظرم فقط حاصل چند سوءتفاهم بود و با خویشتن داری طرفین قابل حل بود.اما یک مقدار تندروی و احساسات گرایی بحث رو به درازا کشید.وقتی بعد از چند وقت اوضاع عادی شد و بحمدالله "مصطفی انصافی" هم برگشت.من هم که دیگه با بچه ها قاطی شده بودم وداشتم با دقت از روی کامنت هاشون،روانشناسی شان میکردم!! که اخلاقیات و روحیاتشون دستم بیاد.با هر کس با زبون خودش حرف بزنم و بقول سهراب :یادم باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد...

القصه... اوضاع تازه روبه راه شده بود و من تو کف شکوه بازگشت مصطفی وکامنت های گل وبلبل خودم و رفقا بودم ؛که یک دفعه چشمم به کامنت شیرافکن "علی طهرانی صفا" خطاب به "امیر رضا" افتاد.با این عنوان:"آقای روشنفکر". آقا از شما چه پنهون که دلم هری خالی شد!! گفتم شروع شد : تاول روشنفکری(نمایی) دهان گشود!! پیش خودم هم حدس زدم:

خب! این "علی" که شبیه "حاج کاظم" از اصولش نمیگذره ، از اون طرف هم امیر رضا "حسسسسساس"...(دیدی سر یه "گریه" چیکار کرد!!).بقیه رفقا هم مثل "کاوه" و "مصطفی جوادی" و"جمشید"و"رضا" و.... مثل یه انبار باروت میمونند،فقط کافی یکی اولین شلیک رو بکنه..... مونده بودم حیرون!تنها امیدم به تازه وارد ها بود که دیدم"خشایار" از راه نرسیده میگه:" وقتی میخوای شلیک کنی شلیک کن وراجی نکن"!! از اون طرف نگاه کردم ببینم اسلحه دست کی؟؟ دیدم دست "علی طهرانی". گفتم:حاجی! فشنگ ها مشقیه دیگه؟؟!

گفت:نه دیگه! جنگیه! ژسه رو که یادت هست؟ خیلی نامرده...!!

تواین اوضاع شلم شوربا که کم از دوران جنگ سرد نداشت؛"منگ" هم اومد "مانیفست هنرش" رو ارائه داد:"..هنر آن است که آنقدر بزند تا بمیرم...!!". جمعیت نسوان هم یا مثل "ندا"و"حنانه"و"سحر" سرشون گرم ماهنامه فیلم بود یا مثل "ماندانا" از همه جا بی خبر!! "حمید رضا" هم مدام از فیلم های دهه هفتاد و قهرمان های عاصی و این گروه خشن حرف میزد،که من گروه خودمون میومد جلو چشمم.خداییش آل پاچینو هم جای من بود، توی این بعد از ظهر سگی کم می آورد.

...خلاصه قضیه خیلی حساس شده بود.از سوسپانس و تعلیق و این حرفا گذشته بود ومنتظر یک شُک هیچکاکی بودم. از دست منم که کاری بر نمی اومد.فقط امیدوار بودم "امیر رضا" مسلح نیومده باشه..... " ....فید شدن تصویر.... 14 ساعت بعد..."

...وقتی صفحه کامنت ها را آپ کردم،یکراست رفتم سرغ کامنت "امیر رضا" تا ببینم دوئل با علی طهرانی رو شرو ع کرده یا نه....اولش جا خوردم! ولی نه واقعی بود!...این بار دیگه من رودست خورده بودم که روی رفقام زود قضاوت کردم."امیر رضا" یک روشنفکر به معنای واقعی کلمه است که اینطور خویشتن دارانه جواب داد.اون اینبار سعی کرده بود احساس محبت و دلسوزی علی رو از توی حرفاش بفهمه.حرفایی که ظاهرش "نیش" بود اما برای آدم نوستالیژیکی مثل امیر رضا "نوش".

حالا دیگه بقول کاوه هوا بهاری شده بود و خورشید خانوم از آن دور آغوش باز کرده بود....

siavash
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 21:12

tablighe filme jadide makhmalbaf rooye youtube.com oomade. in bar marcopolo rafte india film sakhte. vali jaleb be nazar resid. scream of the ant, esme filomesh bood ke hich rabtiam ghaedatan be scream of the cats albume black cats nabayd dashte bashe.

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 21:16
چیز نه حرفی که همه جا هست؟ آفرین: ضایعه مغزی

بخشید که کمی قصارتر از یک جمله قصار معمولی است. شاید حرفی که توی یکی دو کامنت قبلی زده ام را بیشتر باز کنم:

((می توانید زیر درخت ها پنهان شوید اما ضایعه مغزی زیر درخت هم هست، می توانید در دانشگاه پنهان شوید، اما دانشگاه دقیقا مقر ضایعه مغزی است. این جا کشور ضایعه مغزی است، این نقشه ضایعه مغزی است. این رودخانه ها و دریاچه ها دچار ضایعه مغزی اند. آن نقاط نورانی فرودگاه ها دچار ضایعه مغزی اند که خلبان های دچار ضایعه مغزی، هواپیماهای دچار ضایعه مغزی شده ی بزرگ را آنجا فرود می آورند. ضایعه مغزی هم چون اجازه نامه یی فسخ ناپذیر همه چیز را در برگرفته- ما داریم روی سطح صاف ضایعه ی مغزی اسکی می کنیم ولی خیالتان راحت باشد هرگز سقوط نمی کنیم. چون متوجه خطر نمی شویم ))

دونالد بارتلمی_

خشایار
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 21:32
ده سالگی آژانس شیشه ای

خوب شد من چند تا دیالوگ نوشتم تا شما هم از ما کپ بزنی .(شوخی کردم )

واقعا این قضیه ی جمله های قصار و دیالوگ های محبوب خیلی حال میده.خوب پیشنهادی بود.

آقا به مناسبت ده سالگی آژانس شیشه ای می تونی یه سایه ی خیال تو مجله فیلم واسش در بیاریا.

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 21:54
عنصری به نام فاجعه

راستی چون بی خیالش شدی من هم زیاد ادامه نمی دهم.فقط این را بگویم که oldboy یک فیلم فوق العاده دیگر است از سینمای شرق آسیا. این فیلم گرچه از یک کمیک استریپ اقتباس شده ولی تا عقده ادیپ هم پیش می رود.old boy یک تراژدی یکلاسیک است. اسیر شدن در چنگال تقدیر. تقدیری که این بار خود آدم ها برای هم رقم می زنند. ایده اصلی فیلم حرف ندارد. اما وقتی قرار است داستان را تعریف کند یعنی یک درام با تمام چفت و بست هایش. این جاست که کمی می لنگد. وسوسه قرار دادن ادیسو در چنین موقعیتی باعث شده زیاد به پل های ارتباطی برای رسیدن به این موقعیت فکر نکنند. هیپنوتیزم در این جا چیز خام دستانه ای است. ویا آن مسائل مربوط به چت و اینترنت و این حرفها که به نظرم زیاد به فضای فیلم نمی چسبد. در کل مشکل oldboy مشکل هل دادن قصه است به آنجایی که لازم است به آن برسد. در فیلمنامه چیزهایی قرار داده شده تا بتواند دست شخصیت اصلی را برای جلو رفتن باز بگذارد. مثلا این که کسانی که ادیسو را زندانی کرده بودند( این نوع حبس کردن ، مرا یاد گودال ساخته کارلوس مارتین فریرا فیلمساز اسپانیایی انداخت) پانزده سال یک نوع غذا به او می دادند. چرا؟ برای این که وقتی ادیسو بیرون آمد بتواند از طریق رستوران هایی که آن غذا را درست می کنند آنها را پیدا کند. حتی برای اثر گذاری بیشتر آن فصلی که همه چیز رو می شود، فیلم در طول قصه مار ا از حقیقت دور می کند. صحنه ای را به یاد بیاورد که میدو می رود تا دختر ادیسو را پیدا کند. و در نهایت به او می گوید دخترت را گیر آوردم و فلان جاست و این هم شماره اش. و ما در طول قصه هیچ چیز دیگری که دختر ادیسو را به یاد بیاورد نداریم و در آن لحظه اصلا این ماجرا از یادمان رفته. البته یک نکته مثبتی در این نوع تعلیقی که فیلمساز انتخاب کرده وجود دارد و ان این است که ما همانقدر ازقضایا باخبریم که ادیسو هست و این در همراهی با این شخصیت خیلی کمک می کند . او هم چیزهایی را که می داند به ما می گوید( فلاش بک هایی که در آن ، ماجرای زبان درازی ادیسو را می بینیم). با این همه فیلم می تواند تا ساعتها آدم را در بهت نگه دارد و پارک چان ووک با این فیلم نشان داد که در استفاده از قدرت تخریب گر انتقام چقدر می تواند موفق عمل کند( کاری که در اثر تحسین شده دیگرش، کاری که با آن سرزبانها افتاد انجام داد: سمپاتی با آقای انتقام). فیلم از نظر کارگردانی فصل های فوق العاده ای دارد. صحنه مبارزه در راهرو جزو بهترین آنها ست.

مثل اینکه زیادی ادامه اش دادم

صوفیا
سه‌شنبه 4 ارديبهشت 1386 - 23:12

این روزها انقدر حالم بده و بی حوصله م که اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیره به جز این که بیام و کامنتهای دوستان عزیز رو هر شب بخونم.ولی حتی توانایی نوشتن و اظهار نظرم ندارم.فعلا در دوره رکودم!ولی جمله ی آخر امی قادری رو انقدر دوست داشتم که دلم نیومد کامنت نذارم و بابت این جمله ش که برای من لااقل خیلی به جا و دوست داشتنی بود ازش تشکر نکنم.انمقدر جمله و دیالوگ دوستداشتنی ته ذهنم هست که نمیدونم کدومو بیرون بکشم .فعلا علی الحساب ابنو مینویسم ولی بیاین تو همه ی کامنتهامون یه جمله یا دیالوگ داشته باشیم(بیربطم بود عیبی نداره لذت تقسیم ویه یادآوردنش برای خودمون و بقیه بیش از این حرفاست)پس علی الحساب:

زخمای آدم سرمایه س.سرمایه تو با این و اون تقسیم نکن.داد نزن.هوار نکش.صبور و آروم و بی سروصدا همه چیزو تحمل کن.(فیلم شب یلدا)

فرهاد ترابي
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 0:23
ابراهيم نور چشم ما

جمله قصار:من وقتي رفتم جبهه با تراكتور سر زمين كار مي كردم حالا برگشتم سر همان زمين بي تراكتور.اين نوع جمله ها در كنار:

-بازي با پرچم و ماكت ها توسط كيانيان

_دهت گذشته مربي

_ته خط يه اعدامي فقط ده شماره1 2 3 4 5

-صداي افتادن پوكه روي زمين

_من يك دانشجو ام و تا به امروز از شما دفاع مكردم(لهجه يزدي)

-ما ز يارا چشم ياري داشتيم...

-مچ انداختن حاج كاظم با سلمان(يا ابوذر)

-فاطمه فاطمه

-ترمز ناگهاني حاج كاظم در خيابان:عباس حيدري هاووو

_عباس پشت حاج كاظم ....رفتن به سوي هلي كوپتر.....شال مشكي سلحشور در دستان باد....نگاه اصغر به هلي كوپتر بعد از دستگيري....صداي ماشين رنگ پاش...تيس.....تيس.....تيس....و آژانس شيشه اي

یحیی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 1:16
کازابلانکا

یک جایی در فیلم، آن یارو که مجوزها را داده بود دست ریک، به او می گوید: خیلی از من بدت می آید، نه؟

ریک: نمی دونم. شاید اگه بهت فکر می کردم، ارت بدم هم می آمد!

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 7:38
محسن چاوشی و هامون و مهدی پور امین و جملات قصار !

با سلام خدمت امیر عزیز و همه ی دوستان و سروران گل خودم .

1- امیر جان در مورد محسن چاووشی که گفته بودی باید عرض کنم که پیش از جشنواره هیچگاه طالب صدای او و حتی سیاوش قمیشی که یه جورایی مرجع تقلیدشه نبودم

( ابی - فریدون فروغی و فرهاد خواننده های مورد علاقه ی تمام عمرم بوده و هستند . از دوستان هم خواهش می کنم جبهه نگیرین !!! ((: ) .اما وقتی شنبه 21 بهمن ماه 1385 ساعت 15 : 6 و پس از تماشای سنتوری از درب خروجی سینما آفریقا با بچه ها بیرون آمدم نمی دونستم کدو طرف باید برم . البته نه به خاطر تاثیرگذاری فیلم بود . نه ! اصلا فیلمنامه ی ضعیف فیلم بدجور تو ذوقم زده بود . بلکه ترانه ی سنگ صبور بود که با جنس صحنه های خلق شده توسط استاد و چهره ی خسته و میمیک دار و معرکه ی رادان بدجوری سنجاق شده بود و اصلا نمیشد این صدا را از بافت تصویری فیلم جدا کرد . قبلا هم عرض کرده ام از طریق وبلاگ دوست عزیزم آقای احسان رحیم زاده این ترانه رو دانلود کردم و در هیاهوی پیش از عید و چهارشنبه سوری و کل تعطیلات که تمامش به نگارش فیلمنامه گذشت خواب و خوراک روح و جسمم شده بود . اصلا یه جورایی بهش معتاد شده ام . الآن هم که یه کمی آتشم فروکش کرده باز هم روز ی بیش از ده بار گوش می دهم . خدا کنه " سنتوری " با صدای چاووشی مجوز اکران بگیره .

2- امیر جان نوشته ات را در مورد هامون و آژانس شیشه ای با دقت خواندم . خیلی ظریف و همراه با نکته بینی های همیشگی و خاص خودت بود . اما امیر خان گل خداییش

بشین در خلوت خودت و کلاهتو قاضی کن و فارغ از علایق درونیت ببین آیا سنتوری می تونه از هامون بالاتر و ارزشمندتر باشه ؟!

3- مهدی پور امین عزیز سلام . ممنون از کامنتت که توش کلی بنده نوازی بود . اما خدا وکیلی سر کلمه ی " حسسسسساس " کلی خندیدم . دمت گرم . در ضمن قربان یه کم روغن داغشو زیاد کردی ! من کجا و جماعت روشنفکر کجا ؟! با سالها تلمذ و دست و پا زدن هم فکر نمی کنم ناخن انگشت کوچک روشنفکران واقعی و ارزشمند این مرز و بوم هم بشم . وای به حال الآن که عددی نیستیم قربان !!!! (:

4- اما جملات قصاری که امیر دستور داده بود بنویسیم . حالا این شد یه بحث توپ و باحال و در عین حال سینمایی . اما دیالوگهایی را که فعلا به ذهنم رسید براتون می نویسم :

الف - گوشی رو بذار بگو خداحافظ : دیگه فکر کنم همه تون بدونین مال چه فیلم و چه شخصیت ماندگاریه !

ب - منصور باتری موبایله تموم شد . درست مثل خودم : کامران ( سعید امینی ) درشاهکار پرویز شهبازی : " نفس عمیق "

پ - اگه می خوای مردم بهت توجه کنن لازم نیست با دست بزنی رو شونه شون بلکه باید با پتک بزنی تو سرشون ! " : جان دوو ( کوین اسپیسی ) در فیلم محبوب تمام عمرم " هفت "

ت - " شما ول بگردین خوبه ... من ول بگردم بده ... من فضولی دوست ندارم ... شما یه شلوار دادین ! " : کاراکتر اتی در ساخته ی بی نظیر حمید نعمت ا... : " بوتیک "

چون کامنتم طولانی شد یه سری دیگه شو با اجازه تون بعدا می نویسم . البته چیز زیاد دیگه ای هم فعلا به ذهنم نرسیده .

پی نوشت :

وبلاگم با یادداشتهایی بر خون بازی - پول ( روبر برسون ) - موشت ( روبر برسون ) - بابل ( آلخاندرو گونزالس ایناریتو ) - آپارتمان ( بیلی وایلدر ) و رفقای خوب ( مارتین اسکورسیزی ) آپدیت شد . از امیر عزیز و همه ی دوستان خوبم خواهشمندم سری به وبلاگم بزنند و مطالب جدیدم رو مطالعه کنند و نظرات و انتقادات خود را بفرمایند . منتظر هستم .

www.cinema-cinemast.blogfa.com

مخلص همه ی دوستان خوب خودم . یا حق .

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 7:41
چاووشی و هامون و مهدی پور امین و جملات قصار !

با سلام خدمت امیر عزیز و همه ی دوستان و سروران گل خودم .

1- امیر جان در مورد محسن چاووشی که گفته بودی باید عرض کنم که پیش از جشنواره هیچگاه طالب صدای او و حتی سیاوش قمیشی که یه جورایی مرجع تقلیدشه نبودم

( ابی - فریدون فروغی و فرهاد خواننده های مورد علاقه ی تمام عمرم بوده و هستند . از دوستان هم خواهش می کنم جبهه نگیرین !!! ((: ) .اما وقتی شنبه 21 بهمن ماه 1385 ساعت 15 : 6 و پس از تماشای سنتوری از درب خروجی سینما آفریقا با بچه ها بیرون آمدم نمی دونستم کدو طرف باید برم . البته نه به خاطر تاثیرگذاری فیلم بود . نه ! اصلا فیلمنامه ی ضعیف فیلم بدجور تو ذوقم زده بود . بلکه ترانه ی سنگ صبور بود که با جنس صحنه های خلق شده توسط استاد و چهره ی خسته و میمیک دار و معرکه ی رادان بدجوری سنجاق شده بود و اصلا نمیشد این صدا را از بافت تصویری فیلم جدا کرد . قبلا هم عرض کرده ام از طریق وبلاگ دوست عزیزم آقای احسان رحیم زاده این ترانه رو دانلود کردم و در هیاهوی پیش از عید و چهارشنبه سوری و کل تعطیلات که تمامش به نگارش فیلمنامه گذشت خواب و خوراک روح و جسمم شده بود . اصلا یه جورایی بهش معتاد شده ام . الآن هم که یه کمی آتشم فروکش کرده باز هم روز ی بیش از ده بار گوش می دهم . خدا کنه " سنتوری " با صدای چاووشی مجوز اکران بگیره .

2- امیر جان نوشته ات را در مورد هامون و آژانس شیشه ای با دقت خواندم . خیلی ظریف و همراه با نکته بینی های همیشگی و خاص خودت بود . اما امیر خان گل خداییش

بشین در خلوت خودت و کلاهتو قاضی کن و فارغ از علایق درونیت ببین آیا سنتوری می تونه از هامون بالاتر و ارزشمندتر باشه ؟!

3- مهدی پور امین عزیز سلام . ممنون از کامنتت که توش کلی بنده نوازی بود . اما خدا وکیلی سر کلمه ی " حسسسسساس " کلی خندیدم . دمت گرم . در ضمن قربان یه کم روغن داغشو زیاد کردی ! من کجا و جماعت روشنفکر کجا ؟! با سالها تلمذ و دست و پا زدن هم فکر نمی کنم ناخن انگشت کوچک روشنفکران واقعی و ارزشمند این مرز و بوم هم بشم . وای به حال الآن که عددی نیستیم قربان !!!! (:

4- اما جملات قصاری که امیر دستور داده بود بنویسیم . حالا این شد یه بحث توپ و باحال و در عین حال سینمایی . اما دیالوگهایی را که فعلا به ذهنم رسید براتون می نویسم :

الف - گوشی رو بذار بگو خداحافظ : دیگه فکر کنم همه تون بدونین مال چه فیلم و چه شخصیت ماندگاریه !

ب - منصور باتری موبایله تموم شد . درست مثل خودم : کامران ( سعید امینی ) درشاهکار پرویز شهبازی : " نفس عمیق "

پ - اگه می خوای مردم بهت توجه کنن لازم نیست با دست بزنی رو شونه شون بلکه باید با پتک بزنی تو سرشون ! " : جان دوو ( کوین اسپیسی ) در فیلم محبوب تمام عمرم " هفت "

ت - " شما ول بگردین خوبه ... من ول بگردم بده ... من فضولی دوست ندارم ... شما یه شلوار دادین ! " : کاراکتر اتی در ساخته ی بی نظیر حمید نعمت ا... : " بوتیک "

چون کامنتم طولانی شد یه سری دیگه شو با اجازه تون بعدا می نویسم . البته چیز زیاد دیگه ای هم فعلا به ذهنم نرسیده .

پی نوشت :

وبلاگم با یادداشتهایی بر خون بازی - پول ( روبر برسون ) - موشت ( روبر برسون ) - بابل ( آلخاندرو گونزالس ایناریتو ) - آپارتمان ( بیلی وایلدر ) و رفقای خوب ( مارتین اسکورسیزی ) آپدیت شد . از امیر عزیز و همه ی دوستان خوبم خواهشمندم سری به وبلاگم بزنند و مطالب جدیدم رو مطالعه کنند و نظرات و انتقادات خود را بفرمایند . منتظر هستم .

www.cinema-cinemast.blogfa.com

مخلص همه ی دوستان خوب خودم . یا حق .

حميدرضا
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 9:28
ماندگارها

درموردفيلمهاي محبوب بعدازانقلاب ميشه به چندتافيلم اشاره كرد كه ازقلم افتاده.ازنظرمن بهترين وخوش ساخت ترين فيلم بعدازانقلاب ناخداخورشيد ناصرتقوايي.يه فيلم كلاسيك 4ستاره كه هيچ وقت تازگي شو ازدست نميده.باصحنه هاي زيبايي ازجنوب وبندرويه ناخداي يك دست كه بامهارت كامل كبريت ميكشه وسيگارشو روشن ميكنه.همچنين دندان مارمسعودكيميايي كه اونم فيلم سرحال وموندگاريه.بايه فرامرزصديقي سرحال ولاغروخوش تيپ.من فكركنم يكي ازفيلمهايي كه چندسال ديگه مثل هامون طرفدارهاي خاص خودشوپيداميكنه شوكرانه. بايدحداقل 15يا20سال ازيه فيلم بگذره تاموندگاريش معلوم بشه.

مصطفي انصافي
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 10:42

اسطوره يعني آدمي كه فراتر از آدم و فروتر از خداست. گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو...

يكي ديگه: خوشبختي وقفه اي است ميان دو بدبختي. (‌تا حالا به اين مساله تو فيلم هاي حاتمي كيا دقت كرده بوديد؟ )

به نظر من سينماي دفاع مقدس به وجود اومد كه حاتمي كيا رو به سينماي ايران معرفي كنه. خدا سايه اشو رو از سر سينماي ما كم نكنه.

مصطفي انصافي
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 10:44

شاید نامه ای به امیر قادری... شاید...

یاد آن شب ها که بانوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

سلام

انگیزه ام از نوشتن این نامه... بگذار از یک جای دیگر شروع کنیم. من از اولین کسانی بودم که سینمای ما را کشف کردم. تا جایی که وقتی خبر راه اندازی سایت را در ماهنامه فیلم دیدم با خودم گفتم: « برو بابا... خبرت سوخته است...» می بینی؟ حق آب و گل دارم. وقتی برای اولین بار روی روزنوشت های امیر قادری کلیک کردم دوست نداشتم نظر بدهم یا پیام بگذارم ( خداییش پیام گذاشتن قشنگ تره یا کامنت گذاشتن؟ ). فکر می کردم اینجا هم همه می خواهند دروغ بگویند، جایی شبیه چت روم و این حرف ها. اما صمیمیتی دیدم که واقعا وسوسه شدم. همه چیز از اینجا شروع شد. شروع زیبایی بود. دیگر به دنبال اخبار و عکس ها توی گوگل جست و جو نمی کردم و مستقیم به سینمای ما می آمدم. کمی بعدتر روزنوشت های نیما را هم با چرندیاتم ( جمع مونث سالم از واژه ی چرندیه! ) آلوده کردم. دیگر آلوده شده بودم. ترک شما و دوستانی که پیدا کرده بودم از ترک سارا از اعتیاد سخت تر بود. آن چنان صمیمیتی که نظیرش را نه در دروغ بافی های چت دیده بودم نه در هیچ جای دیگر این شبکه ی پهناور. وقتی علی تهرانی صفا را در خیلی اتفاقی در روزهای جشنواره دیدم ( بعد از دو روز حرف زدن با هم دیگر فهمیدیم ما کی هستیم و کجا نام همدیگر را شنیدیم ) آن چنان عشقم به سینمای ما افزون شد که می خواستم بپرم بغلش کنم ( سینما ی ما را می گویم نه علی را، آی کیو! )

اما هر چه گذشت ذوق و شوقم کم تر شد و این اواخر آن چنان از سایت عزیز زده شده بودم که مدتی - درست زمانی که بچه ها به جای متلک پرانی و مزخرف گفتن و بیانیه و جوابیه صادر کردن مثل اوایل درباره ی سینما حرف زدند و چاپلین و برادران مارکس و هرولد لوید و ...- از سایت دور بودم. منتظر بودم دوباره بحث داغی شکل گیرد تا این نامه را برایت بنویسم. بنویسم که امیر قادری! نکند پیر شده ای؟! چرا دیگر نوشته هایت شور نمی انگیزند؟

در مورد نقدهایت... حتی نقدت درباره ی فیلم مارتی کبیر تبدیل می شود به یک نقد خیلی معمولی. فیلم اسکورسیزی... که درباره ی هر سکانسش می شود ساعت ها بحث کرد. مطالب قشنگ از تو در ماهنامه فیلم کمتر می بینم. نقدی که بر بوچ و ساندنس نوشته بودی یادت هست؟ شب حکم یادت هست؟ خیلی وقت است خوب نمی نویسی. امیر قادری! نکند آن قدر فیلم دیده ای که اشباع شده ای؟ سینما یک را دیدی؟ آن شبی که لوک خوش دست رو پخش کرد؟ دیدی جواد آقا طوسی وقتی می خوات از قهرمان ها و ضدقهرمان هایش صحبت کند چه ذوق و شوقی داشت؟ حتما از عمق وجودش دوستشان دارهپد. اما تو... در اوج جوانی پیر شدی.

درباره ی روزنوشت هایت... قبول دارم که روزنوشت های تو باید از دغدغه هایت بگوید و آن چیزهایی که تو می خواهی. اما جلد زیبای دی وی دی تو آن چیزی است که تو می خواهی؟ چه قدر سلیقه ات منحرف شده! می توانستی به جای این که از جلدش بگویی از خودش بگویی. از آن جایی که پس از منفجر کردن صندوق قطار، بوچ و ساندنس که به گوشه ای پرتاب شده اند هنوز می خندند و اسکناس های پخش شده در هوا را جمع نه بلکه نظاره شان می کنند. یا حتی دوباره از سکانس آخر بگویی و نگرانی بوچ از حضور لوفورس... می توانستی یکی از سکانس های فیلم را در همان یک پاراگراف نقد کنی تا ما هم چیزی یاد بگیریم. امیر خان! دقت کردی که قبل التحریر ها و بعد التحریرهات از تحریرهات مهم تر شده اند؟ اصلا قبل التحریر و بعد التحریر یعنی چی؟

درباره ی نیما... نیما کجاست؟ امیدوارم دستش بهتر شده باشد. بگو الان چه کار می کند؟ دستش را باز کرده؟ واقعا نیما قدرت این را ندارد که روزنوشت هایش را به روز کند؟ واقعا نمی تواند؟ من باور نمی کنم.

درباره ی کامنت ها... چرا این قدر حاشیه؟ تو هرچه دل تنگت می خواهد می گویی و بچه ها هم. رفقای ما از ماه ها پیش وحدت را فراموش کرده اند. آن روزها با هم مخالفت هم می کردیم. اما هیچ وقت بیانیه علیه دیگری صادر نکردیم. من نمی دانم چه لزومی دارد هرکس برای اعتقاداتی که دارد برای دیگران توضیح دهد. این تویی که نباید اجازه دهی پیام ها ( همان کامنت ها! ) به حاشیه کشیده شوند. بد نیست خودت سر بزنی و به بچه ها بگویی که روز اول قرار بود از پدرخوانده بگوییم و راننده تاکسی و گاو خشمگین و این گروه خشن... قرار بود از حکم بگوییم و مهمان مامان و امروز از رئیس و سنتوری.

درباره ی کانون... کانون فیلم تشکیل نشد. چرا؟ واقعا مشکل دارید؟ واقعا شما نمی توانید اتاقی که یک فرش و یک جاکفشی داشته باشه آماده کنید تا جایی نه برای فیلم دیدن بلکه حرف زدن داشته باشیم؟ آن یک استکان چای را هم نمی خواهیم!

امیر عزیز! اگر به عنوان یک دوست دوستت دارم فقط و فقط به خاطر این است که تو و خیلی از منتقدان دیگر در لذتی که از دیدن فیلم ها عایدم شده با من شریک هستید. تو، نیما، مهرزاد دانش، آقای گلمکانی، آقا جواد طوسی ( که به خاطر عناصر فرامتنی و ارادتش به مسعود خان بیشتر از همه ی شما دوستش دارم ) با خاطراتم از فیلم های زیبا عجین شده اید. امیر خان! دوست ندارم هیچ وقت از این لیست حذفت کنم.

درباره ی دوستم... دوستی داشتم که با نام مستعار احسان ( همان اوایل ) در بحث های ما شرکت می کرد. اما دیگر هیچ وقت هوس نکرد حرف هایش را با ما در میان بگذارد ( احسان خانی هم که امروز در بحث های ما شریک است احسان من نیست ). وقتی دلیل را از او می پرسم همه ی حرف های مرا از بالا تا پایین از بر می خواند.

دیدی با استدلال استقرایی به سادگی اثبات می شود که خسته شده ای و آن انرژی اولیه را نداری؟ الان که دارم این نامه را می نویسم دارم به آهنگ های باب دیلن که از احسان گرفته ام گوش می دهم. ماهنامه ی فیلم این ماه شاید خیلی چیزها را اثبات کند.

می دانم هیچ کس این نامه ی بلند بالا را نمی خواند. چه اهمیت دارد؟ من که حرف هایم و حرف دل خیلی از بچه ها را ( شاید ) با تو زدم.

راستی شاید درباره ی تمام مطالب بالا اشتباه کرده باشم. شاید من دارم پیر می شوم... شاید.

با احترام

مصطفی انصافی

مهدی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 10:54
از مستند سرخ تا کاکا و از محسن چاووشی تا سید گوزنها

امیر جان سلام

من فقط امروز می خوام یک تشکر کنم از برنامه سازان مستند 4 . دیشب مستند سرخ کیوان علی محمدی و امید بنکدارو پخش کردند امیدوارم کارشون تداوم داشته باشه در پخش مستند . فقط دیشب زمانش طوری بود که با بازی منچستر و میلان تداخل پیدا کرده بود . راستی من که منچستری بودم ولی چه جادویی دیشب کرد این کاکا .( نکته : تکرار مستند سرخ امروز ساعت 16 )

یک سوالم داشتم امیر جان ما منتظر برگزاری نمایشگاه مطبوعات بودیم تا شاید اونجا می تونسیم مستند آقای کیمیایی را تهیه کنیم حالا با تصمیم عجیب! و بدون توضیح مسئولان برگزاری نمایشگاه مطبوعات به زمان نامعلومی افتاده آیا اصلان قصدی و فکری برای ورود مستند آقای کیمیایی به بیرون را دارید یا نه ؟ ما که خیلی منتظریم

بیصبرانه منتظر ضمیمه 5 شنبه اعتماد درمورد تحول موزیک ایران محسن چاووشی هستیم و من معتقدم که دست اندرکاران فیلم سنتوری و بخصوص استاد مهرجویی باید یک مقدار بیشتر به فکر محسن باشند چون واقعا با گلایه های که محسن در مصاحبه ای که کرده بود و در سینمای ما هم شما گذاشتید یک مقدار آزرده شده بود .

در مورد جملات قصار هم حالا که صحبت آقای کیمیایی شد نمی دونم چرا تو این همه دیالوگ و جمله قصار یاد سید گوزنها افتادم اونجا که رفته خونه مرد که مواد توزیع می کنه : ببین اصغر آقا نو کرتم فرق من و تو چیه حالا تو اونور جوبو ما این ور جوب ............

خوش باشید .

کاوه اسماعیلی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 14:56
مردان تازه

1.با نقد(اگر اسمشو نقد بذاریم)میامی وایست نابودم کردی...از اون مطالبیه که که همیشه آدمو با خودش درگیر میکنه.این با نقد "دره من چه سرسبز بود "خیلی فرق میکنه.اونجا یک نقد ستایشگر نوشته بودی و این بار یک مدح..چقدر سخته اعتراف این که من حالا با خوندن مدح بی صله تو عاشق فیلم شدم.دیشب دوباره دیدمش و دیدم ای دل غافل...همونیه که این میگفت.فکر کنم دیگه وقتشه پوستر مخمصه رو از بهترین نقطه دیوار اتاقم بردارم.مردان تازه ای اومدن.

حالا من و تو یه پاسوورد مشترک داریم و اون هم سبیل کالین فارلیه.شک نکن به من بیشتر میاد....

2.نظرم رو راجع به مطلب اعتمادت قبلا نوشتم.یه سوال هم ازت کردم که گفتی اگه صادق باشم جوابشو میفهمید ومن نفهمیدم.

3.خوب در مورد محسن چاووشی سعی میکنم با احتیاط حرف بزنم.سنتوری را ندیدم اما ترانه هایش را شنیدم و واقعا دلپذیرند.اما کارهای دیگرش واقعا چندان ارزشی ندارند.توی ترانه های این سالها ترجیح میدادم کارهایی که بابک بیات با مانی رهنما میساختند گوش کنم.بعید میدانم در موسیقی پاپ چهره قابل بحث دیگری هم داشته باشیم.فراموش نکنیم که ترانه فیلم مرسدس مانی رهنما بهترینشان بود.

4.دیشب یکی از این کانالها داشت نفس عمیق رو نشون میداد و فکر کنید تو لحظه ای که منصور از آیدا تقاضای پول میکنه و اون غرور لعنتی مردانه جلوی چشممون نابود میشه و هر لحضه احتمال اشک هم هست زیرنویسی از زیر میره با این مضمون:"کاشت موی سر و ابرو..تقویت قوای جنسی و...با تماس با این شماره...."

5.جمله قصار فرقش با یه دیالوگ توپ چیه؟خوب دو تا میارم..

« بيلي کيد و پت گارت »

کلانتر به الياس : اسمت چيه ؟

الياس : چه سوال خوبي کردي

"وقتی میری مستراح میشینی اونجا هم شعر نوشته. هم میتونی کارتو بکنی هم شعر بخونی.هم جیش هم شعر.هم شعر هم جیش." از کنار هم میگذریم

6.شعار دیشب ما انگلیسیها به ایتالیاییها

وین رونی وین رونی /// گاسکوئین دیگر است

حنانه سلطانی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 15:18
بوچ و ساندنس و حامد و پریا و...

امید جعفری عزیز راستش فکر کردم توصیف این صحنه شاید توضیح واضحات باشد:یک دسته سرباز مسلح بیرون از پناهگاه ایستاده اند تا به محض خارج شدن بوچ و ساندنس سوراخ سوراخشان کنند اما نگاه کنید بوچ و ساندنس در آستانه مرگ چه مزخرفاتی تحویل هم می دهند.آدم نمی داند به حالشان گریه کند یا بخندد.

بوچ:من فکر بکری دارم که بعد از این کجا بریم.ساندنس:من نمی خوام بشنوم.بوچ:وقتی بهت بگم.س:خفه شو.ب:باشه بابا باشه.س:فکر بکر تو بود که کارمون رو به اینجا کشوند.ب:تو هم خفه شو.س:دیگه نمی خواد از فکرای بکرت چیزی به من بگی.خیلی خب؟ب:خیلی خب.س:آفرین.بده به من دستتو.ب:بنده خدا من نباشم تو رو باد می بره.احتیاط کن.استرالیا.من یواشکی فهمیدم که تو می خوای بدونی اینه که بهت گفتم.میریم استرالیا.س:فکر بکرت اینه.ب:این آخرین فکر بکریه که به نظرم رسیده.س:استرالیام بهتر از اینجا نیس.ب:تو چه می فهمی بچه.س:یه حسنش رو بگو.فقط یه حسنش رو بگو.ب:اونا به زبونه ما حرف می زنن.س:راستی؟ب:آره.آقای تیرانداز ما دیگه اونجا غریبه نیستیم.تو استرالیا اسب هست،هزاران جا هست که میتونی قایم بشی.کنار دریاش خیلی محشره.تو میتونی اونجا شنا یاد بگیری.س:نه من شنا یاد نمی گیرم.اون مهم نیس.بانک هاش چطوره؟ب:خیلی مامانه.مثه هلوی پوست کنده می مونه.س:خیلی از اینجا دوره.ب:اه تو می خوای همه چی مطابق میلت باشه.س:من نمی خوام وقتی اونجا رسیدم ببینم جای مزخرفیه.درست نمی گم؟ب:لااقل در موردش فکر کن.س:خیلی خب دربارش فکر می کنم.ب:هی وقتی رفتیم بیرون وقتی خودمون رو رسوندیم به اسبا فقط یه چیزی رو به خاطر داشته باش.هی صبر کن ببینم.تو لفرس رو اونجا ندیدی،دیدی؟س:لفرس؟نه.ب:خب خدا رو شکر یه آن فکر کردم تو دردسر افتادیم.برو بریم.(روی تصویر صدای رگبار گلوله می آید)

صوفیا جان درست قبل از خواندن کامنتت داشتم به شب یلدا فکر می کردم.وقتی دیدم این دیالوگ پریا را نوشتی دلم می خواست بپرم آن طرف مانیتور و بقلت کنم.منم یک حرف دیگر پریا را می نویسم:همینو بگم که هیچ چیز یه شبه و یه روزه به وچود نمیاد نه عشق نه نفرت.همه چیز قبلش مهمه و قبل ترش و خیلی قبل ترش.یکی هم از حامد:نه اون قدر ازت دور بودم که بخوام گلایه کنم نه اون قدر نزدیک که...همیشه فکر می کردم دارم جوری زندگی می کنم که می پسندی.چه کار کردم...چه کار کردم که نپسندیدی؟

کیشلوفسکی درباره مرگ تارکوفسکی می گوید:او مرد شاید چون دیگر نمی توانست زندگی کند.معمولا این دلیل مردن آدم هاست.اسمش را سرطان یا حمله قلبی یا تصادف می گذارند اما انسان ها در واقع به این دلیل می میرند که دیگر نمی توانند زندگی کنند.

به قول نیما حسنی نسب آخ از این هامون(و البته لیلا).یک به یک داریم یاد فیلم های خوب گذشته را زنده می کنیم و بعد وقتی به فیلم های روی پرده نگاه می کنیم...آخ از این روزها.

ماندانا جباري
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 17:52
لطف وتشكر

سلام به همگي

1.آقاي پورامين عزيز واقعآ لطف داريد. در تمام عمرم از كسي اين همه فيض نبرده بودم. "ازهمه جابي خبر" خيلي احساسي بود به نظرم خشن تر مي نوشتيد بيشتر شوكه مي شدم!!!!!!!!!!!(از حق نگذريم خلاصه كردن وقايع اخير كار مناسبي بود.ممنون.)

2.آقاي قادري گفته بوديداحتمالآ DVDآقاي كيميايي تا نمايشگاه مطبوعات آماده مي شه...................آماده مي شه؟

3.اين پيشنهاد جمله قصار خيلي خوبه.جمله قصارمن اما سينمايي نيست:

آنگاه كه زندگي آسان نمي گذرد به ياد آر ....شايد خود بداني كه ديگران همواره در انديشه تواند(collin Mc carty )

4. با دختردايي گم شده خيلي خيلي موافقم.

تا بعد

علی طهرانی صفا
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 19:11

) امیر جان! روزنوشتت رو من اثر گذاشت. حالا نمی گم چقدر تا ...

))نمی دانم خبر دارید یا نه. فیلمنامه و محصول نهایی، همچین بگی نگی، کمی با هم فرق داشت. آژانس رو میگم. یکی از تکه های حذف شده معروف فیلم (نقل به مضمون) اینه:

حاج کاظم در حال مسافر کشی است.

مسافر : آقا آزادی.

حاج کاظم: من تا انقلاب بیشتر نمی رم!

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 19:45
مصطفی انصافی و فریدریش دورنمات

سلام .

نامه ی مصطفی انصافی را از ابتدا تا انتها با دقت تمام خواندم . خیلی دل پری داشت . این همه بغض فرو خورده رو یک دفعه و بدجور بیرون داده بود . دلم یه جورایی گرفت . نمی دونم چرا ؟

امروز در راه رفتن به بیمارستان و زیارت آقای دکتر خانوادگیمون مجله ی " شهروند امروز " رو گرفتم ( راستی دوشنبه باید آندوسکوپی کنم )): . این معده و روده ی قراضه ی منم همه اش از بچگی کار دستم داده . راستی اصلا چرا باید با گفتن این چیزا سرتون رو درد بیارم ؟ شاید چون شمار رو مثل برادر و خواهر دوست دارم ) . خلاصه .. اومدم که خونه یه نگاهی بهش انداختم . مجله ی خوبیه . از دست ندینش . اول اینکه دو صفحه از پرونده ی فیلم" 300" اش مربوط به کامنتهای ما در مورد این فیلم موهن است . بهتره بگیرید و ببینید کامنت هاتون توش هست یا نه ؟ من که مال خودمو پیدا کردم . بعدش هم اینکه یه پرونده ی توپ در مورد فریدریش دورنمات داشت که اتفاقا کتابهای معرفی شده اش در مجله جز ء لیست کتابهایم برای نمایشگاه بود . من ارادت خاصی یه این جناب دورنمات دارم . طرح فیلمنامه ی " عنکبوت " را که برداشتی آزاد از نمایشنامه ی " ملاقات با بانوی سالخورده " ی ایشان بود چند سال قبل به آقای محمد علی نجفی ( کارگردان ) ارائه دادم و قرار بود ایشان اونو بسازه که با تهیه کننده به توافق نرسیدند و ... البته هنوز متن نمایشنامه ی مذکور را نخوانده ام چون ترجمه اش پیدا نمیشه و فقط استاد حمید سمندریان پیش از انقلاب آن را به روی صحنه برده بودند . خیلی دنبال این نمایشنامه بودم و هستم و فعلا هم که چاپ نمیشه . فیلمنامه ی مذکور را از روی خلاصه ی داستان این نمایشنامه نوشته بودم . حالا هم که در مجله نوشته بود انتشارات ماهی دو تا از آثارش رو چاپ کرده که البته احتمالش رو می دادم . احتمالا انتشارات طرح نو هم همین آثار رو امسال بیرون میده . برای کسانی که ایشان را نمی شناسند باید بگم فیلم " قول " به کارگردانی شان پن و با بازی جک نیکلسون از روی رمانی به همین نام نوشته ی دورنمات ساخته شده است . پیشنهادم اینه که از دست ندینش . من که به ادبیات پلیسی و جنایی و نوآر و سیاه علاقه خاصی دارم .

یه دیالوگ دیگه : " اون تو همه هستن ! بچه های کوچه سرخپوستها ... آدمهای ممد کریم ارباب ... بستنی فروشه .. همه هستن ... همیشه تا دمش رفتم اما توش نرفتم " به نقل از شخصیت "ابی " در شاهکار مرحوم فریدون گله : " کندو "

یه سری هم به وبلاگم بزنید . استدعا دارم ... خواهش می کنم ... التماس می کنم !!!! ((:

خیلی مخلصم . یا علی .

رضا
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 20:14

فکر نکنم هیچ فیلمی به اندازه pulp fiction دیالوگ باحال داشته باشه : تراولتا : ماروین نظر تو چیه ؟

_ من نظری ندارم _ حتما یه نظری داری . تو فکر میکنی که خدا از بهشت اومد پایین و ( شلیک میکند ) ..... من تو صورت ماروین شلیک کردم .

_ ساموئل جکسون : برای چی اینکارو کردی ؟ _ نمیدونم فکر کنم ماشین از دست انداز رد شد .

اون بحث ابتدایی فیلم راجع به ماساژ پا و همبرگر شاهکارن . ( به اضافه آیه انجیل ) .

محسن
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 21:37
آژانس شیشه ای

کي خاطرش هست جاده اي که به خانه ي دوست مي رفت کجا بود؟ / کسي نمي دونه تو اين شبهاي پر مه و خاموش استاد کجاست؟ / از ميم کدومتون خبر داريد؟ / آيدا هنوز تو راهه شماله؟ / آدرس کندلوس رو کي بلده؟ // ديروز حاج کاظم رو ديدم تازه از زندون اومده بود بيرون (بعد 9سال عفو خورده) داشت مسسافر کشي مي کرد / راستي کدومتون تازگي ها حميد هامون رو ديده؟خيلي دلم مي خواد بدونم هنوز هم مهشيد رو دوست داره؟ / از ليلا و شيدا کسي خبر داره؟اونا هنوزم عاشق هستن؟ / مي خوام بپرسم کسي اين روزا گاهي به آسمون نگاه مي کنه؟ / اصلا کسي يادش مونده مسعود چرا آيدا رو دوست داشت؟ / کسي اين روزا به فکرش مي رسه 4شب ساعت 10 تا 11 تو يه سربالايي منتظر دوست قديمي ش وايسته؟ / کي جرات داره ادعا کنه مي تونه تو اين روزاي سگ کشي مثل گلرخ حاضره براي جبران يه اشتباه و به خاطر عشقش جلوي يه گله گرگ گرسنه قدعلم کنه؟ / بابا خدايي بايد فاتحه ي خودمون رو بخونيم،نماد جووناي دهه ي 40 و 50 (که الان بين 30 تا 45 سال هستن) حاج کاظم، استاد، گلرخ و ميم هست و نماد ما آدماي 23 24 ساله تو بهترين حالت آيدا هستش و تو وضعيت عادي سارا(خون بازي) و علي سنتوري.صداي الرحمن بلند شده،فکر کنم ما مُرديم ولي هنوز داغيم حاليمون نيست.

کاوه اسماعیلی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 21:56
ناخدا حمید رضا

باورم نمیشه.اینجا یکی اسم ناخدا خورشید رو آورد.حمیدرضا ممنونم....ای کاش یه وقت بشه همه نوشته های خودم راجع به ناخدا خورشید رو منتشر کنم.میچسبه....نه؟

سحر همائی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 22:49
برای چی زنده ای؟

یک صحنه در بانی و کلاید هست که به نظر من از تراژدی ترین و تلخ ترین صحنه هایی هست که دیده ام(قابل توجه آقای جعفری).دارودسته بارو یک ماشین را با زوج جوانی که داخلشان هستند تصرف کرده اند.زوج جوان اول می ترسند ولی کم کم دوست می شوند.در سکانس های بعدی فضا خیلی صمیمی شده...آخر سکانس:بانی:کارو بارتون چیه؟مرد جوان:من متصدی کفن و دفنم.فضا ساکت می شود...بانی:اونا رو از ماشین بندازین بیرون.

یک جمله هم در سین سیتی هست که همه از حفظ هستیم ولی هیچ وقت تکراری نمی شود.میکی رورک:جهنم اونه که صبح بیدار شی و ندونی برای چی زنده ای؟

این خیلی مهم است.باید به هر قدرتی با دیده شک و بدبینی نگاه کنید.قدرت شکنی یکی از رئوس برنامه روزانه تان باید باشد.چیزی مثل مسواک زدن آن هم روزی سه مرتبه.(امیر قادری)

حنانه سلطانی
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 - 23:23
کافه ما

نامه مصطفی انصافی حرف همه مان است.خیلی وقت است این حرفها را بینمان می زنیم اما خودمان را گول می زنیم که نه،داریم اشتباه می کنیم.اینجا مثل قبل است.امیر قادری،همان امیر قادری خودمان است.تا چند وقت پیش فکر می کردم تقصیر بچه ها هم هست که اینجا این طوری شده اما این چند روزه فهمیدم نه،بچه ها دوست دارند اینجا مثل قبل باشد.همه تلاششان را می کنند که چراغ کافه شان را روشن نگه دارند.اما این امیر قادری است که حوصله شان را ندارد.بچه ها فقط برایش زحمت شده اند.این است که کافه اش را داده دست آنها و انصافا آنها هم این روزها بد کافه داری نمی کنند.هرچند که چون اوسایشان نیست چای شان هر بار یک رنگ می شود.آخر اوس امیر حوصله شان را ندارد و اگر کافه اش شلوغ نبود مثل رفیق اش درش را تخته می کرد.حالا فقط هر از چند وقت یک بار می آید و در مورد رنگ چای بچه ها نظر می دهد و بعد هم به قول خودش می زند به چاک.حالا دیگر چای هم برایش ببری می گوید وقت ندارم بخورمش.حالا دیگر آن قدر با بچه ها تعارف دارد که در ایمیلش را هم که بزنی در را باز نمی کند و فقط سکوت می کند.حالا دیگر...

راستش می دانم سحر در کامنت بالایی چی نوشته چون کامتنش را داده بود من برایش بفرستم.می دانید این جمله را برای چی نوشته؟(قدرت شکنی یکی از رئوس ...)می خواست بگوید یادتان هست قبلا چه گفته بودید؟امیر قادری محافظه کار کجا و این حرفها کجا؟(ببخش سحر جان نمی دانم باید این حرفها را می نوشتم یا نه)

علیرضا
پنجشنبه 6 ارديبهشت 1386 - 2:7
شِیطان

سلام

من یه کلمه و یه جمله قصار از آقای کیمیایی (که ندیده ام) دارم:

1. (ای امیر قادریِ) شِیطان :)

2.

من که جایی ندارم برم، من یه ستون دارم می رم پشتش قایم می شم.

ولی سی تا آینه دور من چیده شده، که من اصلا؛ چیزی برای مخفی کردن ندارم.

من خیلی گنده باشم، یه تیکه ابرم.

...

من یه جواب به خانم جباری بدم : نمایشگاه مطبوعات لغو شده :))

اگه می دونستی من چند بار اون تیزرهایی از آقای کیمیایی رو که گذاشته بودی