دوستان عزیز، دشمنان محترم؛ ساملیک
دلخورم از دستتان حسابی به خاطر این حرفهایی که درباره سانسور و سه نقطه و از این چیزها میزنید. دوستی که لینک کتابی که مجوز ارشاد را نگرفته، این جا گذاشته، شاکی شده که چرا لینکاش را حذف کردهام. واقعا متوجه نیستید که این جا یک محیط عمومی است و مناسب زدن هر حرفی نیست؟ تشریف ببرید در وبلاگتان و هر جور که میخواهید، درباره هر کسی که دوست دارید بنویسید. ولی فکر کنم خط قرمزهای این جا معلوم است. پس کامنتهای اصلیتان را با آن چه درج شده مقایسه کنید تا حساب کار دستتان بیاید که چه چیزهایی را نمیتوانید این جا بنویسید و وارد چه موضوعاتی نمیتوانید بشوید. اما این که یک گوشه بنشینید و هی غر بزنید که آقا کامنتام حذف یا کوتاه شد؛ کار بیربط و بیمزهای است و راستاش کاری از دست من برنمیآید. هیچ وقت نخواستهام حتی در جایگاهی قرار بگیرم که به من اجازه بدهد برای کسی تکلیف تعیین کنم. اما این جا قوانین و قواعد خودش را دارد. جای دیگر آزادید.
راستی، اگر حالاش را دارید، این بازی گذاشتن دیالوگها را ادامه دهید که به درد سایت میخورد! با مهدی تصمیم گرفتهایم همینها را بگذاریم برای بخش دیالوگ روز که لینکاش بالای صفحه است. کمکی میکنید به ما. ( یکی از بچهها مونولوگ دختر در نفس عمیق را وقتی تازه سوار ماشین میشود و درباره موسیقی حرف میزند، این جا گذاشته بود که خیلی حال داد، دماش گرم. ) بعد هم این که برای سایت بیشتر بنویسید، نقد و یادداشت و این حرفها که جایش خالی است. راستی، جمله ساسان از یک کتاب روانشناسی و اینها خیلی خوب بود. حواستان بهاش بود؟
آخرین 100 متر
یک چیزهایی، آدمهایی، اتفاقهایی؛ یک زمانی برای آدم مهماند و بعد اهمیتشان را از دست میدهند. مدتی میگذرد و بعد به بهانهای یادشان میافتی، و تازه می فهمی چه روزها و شبهایی زندگیات را پر کرده بودند، و حالا انگار دیگر هیچ اهمیتی ندارند. مثل همین ماجرای شکستن رکورد دوی 100 متر!
دیشب همین جور ناغافل چشمام افتاد به اخبار ورزشی تلویزیون که از شکستن رکورد این رشته خبر داد. یادم افتاد به اواخر دهه 1980. وقتی با رفقایم چند پسر بچه مشتاق بودیم که ماجرای رقابت کارل لوئیس و بن جانسون را دنبال میکردیم و از آن جایی که مثل همیشه طرف ضعیفتره بودم، چه قدر دلام میخواست لوئیس ببرد و جانسون میبرد. تا این که این بالاخره در مبارزه نهایی در المپیک سئول، جانسون رکورد زد با اختلاف و لوئیس دوم شد. بعد هم که اعلام شد جانسون دوپینگ کرده بوده، مدال طلایش را گرفتند و دادند به لوئیس، ولی اصلا مزه نداد.
دارم فکر میکنم این ماجراها الان برای کی مهم است و این که اگر لوئیس و جانسونی این روزها وجود داشتند و رقابت میکردند، اصلا از وجود و رقابتشان خبر داشتم یا نه.
ماسک
خیلی از آدمها را در نگاه اول نمیشود شناخت. یعنی همان چیزی که نشان میدهند و رفتار میکنند نیستند. این چیزها را که همه میدانیم. اما آن چه میخواهم بهاش اضافه کنم این است: کمی صبر کنید. هیچ آدمی نمیتواند همیشه خودش نباشد. بالاخره لحظهای میرسد که آن اتفاق اصلی میافتد. یعنی آن چه واقعا هست بروز پیدا میکند و خودش را نشان میدهد. مثلا یک رفیقی داشتیم خوش تیپ و مودب و جنتلمن و آقا. ولی همه میدانستیم که تیپ و ادب و سواد و جنتلمنی و وقارش یک گیری دارد. وگرنه این قدر حواسمان جمع این ویژگیها نمیشد. انگار جنتلمن نبود، جنتلمن شده بود، و شما که میدانید بین این دو تا چه قدر فرق است. خلاصه یک بار با این رفیقمان جایی بودیم و رفیق فکور و مودب ما هم مثل همیشه، همه چیز تمام گوشهای نشسته بود، که غذا آوردند و رفیق گرسنه ما رفت سمت میز...
×××
ماجرا وقتی پیچیدهتر میشود که گاهی وقتها لازم است بدانیم بعضی آدمها، از آن چه به نظر میرسد یا مینمایانند، بهتر و باهوشتر و جذابترند. فهمیدن این یکی کار سختتری است. شاید یک روز درباره این ور قضیه صحبت کردیم.
6 زن و یک جسد
لوچیانو پاواروتی که مرد، در این روزنوشت یادش نکردیم. هر چند خاطراتی از قطعهها و صدا و شکل و شمایلاش داشتیم. از بازتاب مرگاش بین ایرانیها هم تعجب کردم. دو روز اول خبر مرگاش، کلی اس ام اس گرفتم در این باره که ای داد بیداد، استاد رفت که رفت. فکر نمیکردم برای رفقایم ماجرا این قدر مهم باشد و ایرانیها این قدر توی کوک زندگی و مرگ آوازهخوان بزرگ اپرا باشند. در کشوری که معمولا اپرا اجرا نمیشود و گیرم که بشود، حالا مگر چند نفر میروند ببینند.
اما این که حالا بعد چند روز تصمیم گرفتهام در یک عمودی یاد استاد بکنم، به خاطر این بازتابها و شهرت و علاقه نیست، بیشتر به خاطر خبری است که راجع به مرگاش خواندم. نوشته بود: موقع مرگ لوچانو پاواروتی؛ همسر، خواهر و چهار دخترش بر بالیناش حاضر بودند. راستاش فکر کردم ترکیب جالب و دلنشینی است برای لحظه مرگ. دلام خواست. گفتم این را برای شما هم بگویم.
بعدالتحریر: از رضا کاظمی و سحر همایی و باقی بچهها که فیلم و جمله و موسیقی مورد علاقهشان را با بقیه قسمت میکنند، ممنونم. پیشنهاد خودم این بار فیلم طلاق به سبک ایتالیایی پیترو جرمی است. تازه دیدم و چهل سال بعد ساخت، این کمدی گرم سیاه برق از سرم پراند. هر چند که فعلا در منظومه آنتونیونی میچرخم. سحر شدهام ناجور. از پاواروتی تا این دو تا و ضربهای که الکس دلپیرو دقیقه نود بازی با اودینزه زد تیر دروازه. در فرهنگ ایتالیا غرق شدهام انگار.
بعدالتحریر مهم: نه فقط امیررضا نوریپرتو که یکی دیگر از بچههای روزنوشت، نگران مادرهایشان هستند. لطفا این ماه رمضانی همه برایشان دعا کنید. مادرها قیمتیاند. یک بار به جان فورد کبیر گفتند چرا در اقتباساش از خوشههای خشم، احتمالا به جای مایههای چپ، این قدر نقش مادر مهم شده؟ و استاد به خبرنگار روشنفکر ما جواب داد: « تو خودت مادر داری. نه؟ » - از ته دل لطفا بچههای کافه.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
مصطفی جوادی
جمعه 30 شهريور 1386 - 18:58
|
در مورد اپرا و پیترو جرمی می تونم یه چیزایی بگم. درمورد اپرا یک شوخی فوق العاده از وودی آلن توی راز جنایت منهتن هست. آن جا که به دایان می گوید ببین بهت بگم اگه کار واگنر باشه من نمیام! نمی دونم چرا وقتی کار اونو میشنوم، وسوسه میشم لهستان رو تسخیر کنم. اما این پیترو جرمی. یکی از اسم هایی است که برای همیشه توی ذهنم می ماند. راستش وقتی برای مصاحبه ورودی دانشکده رفته بودم، توی آن محفلی که سه چهار تا استاد دوره ام کرده بودند، مسعود اوحدی( امیرجان حواست هست که، اکتبر و اینا!) گفت: ببینم پیترو جرمی رو میشناسی؟ من هم یه کم فکر کردم، بهش نگاه کردم و گفتم: ترن! بعد همه شان به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده. نمی دانم جریان چه بود. شاید یکی از شوخی های بین خودشان بود که من چیزی از ش نمی دانستم. ولی هرچه بود این آدم ما را حسابی سوژه کرد. یادم می ماند. رفقا بالاخره به این تصویر برداری اغماء دقت کردید یا نه؟ زیاد دوست ندارم کلید کنم. فقط چون کسی چیزی نگفت این را گفتم.
|
کاوه اسماعیلی
جمعه 30 شهريور 1386 - 20:3
|
یا الله 1.در مورد دو صد متر و بن جانسون و کارل لوئیس منو بردی به این همه سال قبل..دنیای ورزش پوستر بن جانسون رو بالای خبر دوپینگش زده بود...عضلات بر آمده اش.چهره برافروخته.گردن بند رقصان در هوا.....وای وای...اصلا امیر.ما تمام این ذوق اطلاعات ورزشیمون مدیون کیهان ورزشی و دنیای ورزشه....من اون موقع نسبت به مسابقات ویتالی شربو قهرمان ژیمناستیک هم حساس بودم.الکساندر بوبکا قهرمان پرش اوکراینی.نورالدین مورسلی دونده الجزایری.ماخاربک خادارتسوف کشتی گیر روس.کریم عبدالجبار بسکتبالیست محبوبم.ژان فیلیپ گاتین پینگ پونگ باز فرنسوی.اون قهرمان شیرجه همجنس باز (اسمشو یادم نیست ولی مقاله تکان دنده ای که کیهان ورزشی درباره ایدز براش نوشته بود مغزم رو داغون کرده بود.) دنیای ورزش رو من میخریدم و کیهان ورزشی رو پدرم(به نظر او کیهان ورزشی وزین تر بود.ولی من همیشه اسیر پوستر های دنیای ورزش بودم.)...دوران اونها که تموم شد و دوران مبتذل روزنامه های ورزشی آغاز شد.دیگر از ورزش جهان دور افتادیم(حتا زمانی که جهان فوتبالی هم شدیم چون روزنامه صرفا فوتبالی بود از دیگر ورزشها اطلاعی نداشتیم.) یادم هست وقتی حسین شایان رکورد پرش ارتفاع تیمور غیاثی را شکاند من تیتر هفتگی دفتر خاطراتم را به آن اختصاص دادم.(از همان کارهای دوست داشتنی کودکی)و حالا نمیدانم چند بار دیگر این رکورد شکسته شده یا اصلا نه؟ 2.رضا کاظمی عزیز(حتما میدونید که رضا همون پزشک اپیزود آخر هامون بازهاست.این رو الان از سایتش فهمیدم.)پیشنهادهای توپی داده و گفته هر کسی آن فیلمها را ندیده میتواند بهش برساند.رضا جان اگر هنوز لاهیجان هستی با من کمتر از یک ساعت فاصله داری.بهترین دوستی با تبادل فیلم آغاز میشه. 3.اسم آن تیم مقاومت سپاسی شده امیر خان....نه فجر.خوش بگذرد ولی چه فایده..آخرش که چی 4."رئیس ..اینور..بندازش رئیس.."این هم برای حال و هوای سحر همایی 5.مردی برای تمام فصول دوك نور فورث:امضا كن توماس مثل همه ما؛به خاطر دوستی سر توماس:وقتی تو به خاطر كار درستی كه انجام میدی می ری بهشت و من به خاطركار غلطی كه انجام دادم رفتم جهنم؛حاظری با من بیایی جهنم؟ به خاطر دوستی؟
|
علیرضا
جمعه 30 شهريور 1386 - 22:37
|
سلام امیر خان تبریک می گیم. ما که به شدت منتظر دی وی دی آقای کیمیایی هستیم. زود باش! 3-3 :(( ولی خدایی غلام پیروانی حیف بود می باخت. شما اون اکبر ضد فوتبال رو با شاغلام مقایسه کن! مهم اینه که بازی قشنگ باشه. بی خیال نتیجه.
|
صادق
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:9
|
1_به نظر میرسه که ورزشگاه رفتن زهره مارتون شد.من که برا بازیه پرسپولیس از خواب پا شدم.الان مثه چی حالم گرفتس.از وسطه زمین توپو میفرستادن رو دروازه نامردا 2_منتظر بودم تو این پست جدیده درباره دی وی دی اقای کیمیایی هم یه چیزی بگی.کی اماده میشه و کی پیش فروش میشه واینا
|
babak
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:24
|
سلام ...مثله اين كه اولين نفر هستم... الان بازي تموم شده منم مي خواستم برم ولي نشد و باز داغ يه فوتبال پر گل به دلم موند... دنيا و غلام پيرواني (: .... راستي من واقعا عاشق همه چيز ايتاليا هستم... سينماش...موسيقيش..فرهنگش.... كورلئونه سيسيلش... ام و فاميلاشون...و بالاخره فوتبالش ... اين پاراگراف آخر خيلي شارژم كرد
|
حنانه سلطانی
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:42
|
"یک چیزهایی، آدمهایی، اتفاقهایی؛ یک زمانی برای آدم مهماند و بعد اهمیتشان را از دست میدهند. مدتی میگذرد و بعد به بهانهای یادشان میافتی، و تازه می فهمی چه روزها و شبهایی زندگیات را پر کرده بودند، و حالا انگار دیگر هیچ اهمیتی ندارند."دیروز داشتم به همین فکر می کردم.قضیه هم از این قرار است که بعد از پنج ماه امروز برگشتیم خانه خودمان.داشتم یکی یکی کارتون کتاب ها را باز می کردم.جلد چند تایش را که دیدم یک دفعه پرتاب شدم به ده سال قبل.یک لحظه عین ده سال قبل به جلد کتابه نگاه کردم.به کل یادم رفته بود یک زمانی چقدر این کتابها برایم مهم بودند.این همه کارتون پر از زندگی، پر از خاطره.اسباب کشی به هر حال باید فایده ای داشته باشد یا نه ؟ راستش در مورد سانسور من هم ناراحت می شوم که همه غر می زنند.چرا همین حرفها را طوری نمی نویسید که نیازی به سانسور نداشته باشد؟ همه چیز را که نباید رک گفت.می دانم که الآن دلتان می خواهد خفه ام کنید! تازه اگر بفهمید دفعه اولی که امیر قادری را دیدیم گفتم چرا فلان کامنت را حذف نکردید زنده ام نمی گذارید! چند روز پیش با سحر جایی بودیم، طرف موبایلش زنگ زد.پشت گوشی داد زد که نه آقا، بابای من که نمرده ، پاواروتی مرده!
|
مصطفی انصافی
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:54
|
اصولا با مساوی توی فوتبال مشکل دارم. حتی اگر تیم محبوبم گل بخوره بیشتر خوشحال می شم. یعنی اون یک امتیاز بره به درک. نخواستیم. حالا مساوی داریم تا مساوی... پیروزی- راه آهن حالم رو به هم زد. اما پیروزی- فجر ( مقاومت سپاسی دیگه چه صیغه ایه؟ ) خیلی حال داد. وقتی بازی راه آهن رو می دیدم یاد بازی های احمقانه ی یونان توی جام ملته های اروپا ائفتادم... اه... حالم به هم خورد... کامنت بعدی بی ربط اما تجدید خاطره ای زیباست.
|
مصطفی انصافی
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:54
|
امیر قادری:... دیگر ندیدمش تا یکی دو سال پیش که بولتن مربوط به یک دوره ی نمایش فیلم کمدی دستم رسید که بخش مربوط به باستر کیتون اش را نیما نوشته بود. هر کسی استعدادی دارد و استعداد من هم تشخیص آدم های رمانتیک است... سپس تلفنش را گیر آوردم و ازش پرسیدم که چرا در فیلم نمی نویسد و پیشنهاد کردم نمونه مقاله هایش را ببریم مجله ی فیلم و به اسلامی و گلمکانی نشان دهیم. یک سال دیگر هم گذشت و نیما یک نقد در مجله فیلم شماره 278 نوشت درباره مالنای جوزپه تورناتوره. این یکی البته افشاگرتر بود و حسی داشت که در پس هیچ جور تفرعنی نمی شد پنهانش کرد. گفتم که هر کسی استعدادی دارد. نیما حسنی نسب:... روزی که قرار است امیر برای دیدن فیلم ها بیاید، تازه وارد با تخمین سرانگشتی فاصله اولین سیگار فروشی و برآورد میزان تنبلی خودش ترجیح می دهد از صمیمیت دوست تازه سوءاستفاده کند. به بهانه یادآوری قرارشان به امیر زنگ می زند و هنگام خداحافظی از او می خواهد سر راهش یک بسته سیگار هم بخرد. البته تازه وارد آن قدر شرم حضور دارد که سیگار خیلی ارزانی سفارش دهد. اما این درخواست امیر را که هیچ سررشته ای از تجارت دخانیات و قیمت این محصول ندارد به شدت نگران می کند. لابد می پرسید چرا؟ دلیلش ساده است. چون امیر ویژگی خاصی دارد. او بعضی وقت ها به طرز عجیب و بامژه ای بسیار خسیس است ( البته این را هم تازه وارد بعدها می فهمد ). مطمئن باشید هیچ کس نمی تواند وضعیت امیر قادری را هنگام خرید سیگار کذایی و تعجب و شادمانی اش را از قیمت آن بهتر و بامزه تر از خودش تعریف کند ( هنوز هم وقتی سیگار مربوطه را دست کسی می بیند یا پاکت خالی اش روی زمین دیده می شود چشمش از شادی برق می زند! )... یکی از حرف های آن روز مجله فیلم است و پیشنهاد امیر برای همکاری من با مجله. حالا که تازه وارد به آن روزها فکر می کند می بیند شروع کارش در مجله را مدیون اوست و همیشه هم از لطف امیر ممنون است. اما موضوعی این وسط مدام اختلال ایجاد می کند: اگر تازه وارد سیگار مرغوب و گران قیمتی سفارش داده بود امیر قادری- با توجه به ویژگی خاصش!- شاید اصلا قید دیدن فیلم ها و رفاقت با تازه وارد را می زد. آن وقت شاید دیگر پیشنهادی هم در کار نبود و طبعا شما الان داشتید مطلب کس دیگری را می خواندید!
|
ساسان.ا.ك
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:55
|
سلام. خاطره : طنابو ببين رضا كاظمي : سينماي كره با حاله. اميررضا پرتوي نو : سامرايي حال داد. مصطفي جوادي: ديويد لينچ شاهكاره. علي باقرلي : (شرمنده اين يكي از دوستاي خارج كافست.وقتي هم كه از فيلم صحبت مي كنه رگباري اسم هفت هشتا فيلمو با هم مياره و منم هيچ كدومش يادم نمي مونه) صوفيا نصراللهي : شما كه غريبه نيستيد ارزش خوندن داره. آجورلو: حكومتهاي توتاليتر. ... و حالا ساسان .ا.ك : خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا. اين چه وضعيه خدااااااااااااااااااااااااا. آخه منم آدمم. ببين . اينارو ببين . همه اينا فيلم مي بينن ، كتاب مي خونن ولي من چي ؟ انگار من همش بايد درس بخونم. پس كي ميشه وقت من باز بشه.كي؟ ------------------------------------------------------------------------------- آقايون ، خانمها نماز روزه هاتون قبول . مي دونم كه به حرف نمي كنين ولي خواهشا ما رو هم دعا كنين.دعا كنين دانشگاه قبول بشم( بي زحمت حالا كه دعا مي كنين واسه روزانه دعا كنين چون پول شبانه و آزاد ديگه نيست البته تا كارشناسي بود ولي كارشناسي ارشد ديگه شرمنده ) . مدتيه دارم درس مي خونم (مثلا).كمتر فيلم مي بينم (اصلا نمي بينم . فقط سريالها كه اونم يه جورايي از سر اجباره ).خيلي دلم ميگيره وقتي ميبينم دارين از زندگي لذت مي برين و فيلم و كتابو ...بعضي وقتا با خودم ميگم قيد ارشدو بزنم برم دنبال فيلمو كتاب . ولي نميشه حيفه. شما فعلا بجاي ما لذت ببرين و قدر بدونين. اگه مي تونين يه فيلم پيشنهاد كنين كه حس درس خوندن ما رو دو چندان كنه. قول شرف ميدم اگه قبول بشم به همتون شيريني بدم.
|
ساسان.ا.ك
جمعه 30 شهريور 1386 - 23:57
|
آخه ما تهروني نيستيم سلام آقا سيروس . آقا سيروس عجب سريالي ساختي ما كه خيلي باهاش حال كرديم. "روزهاي زندگي " از اون سريالهايي كه يادمون مي مونه. توروخدا بازم از اين سريالها بسازي. ---------- سلام آقا سيروس . آقا با "مسافر"ت زياد حال نكردم ولي خونواده چرا. البته خودم هم از سريال بدم نيومد ولي به اندازه روزهاي زندگي نه. منتظر كاراي بعديت هستيم. ---------- آقا سيروس سلام. زياد حالم خوب نيست .آخه مي دوني چيه "پليس جوان" ما رو بازي داد. معذرت مي خوام ولي اصلا بدرد نميخورد. اولش گفتم عجب سريالي حتي از روزهاي زندگي هم باحالتره. ولي بعدا نه تنها نظرم در موردش برگشت بلكه نظرم در مورد روزهاي زندگي هم برگشت. حالا كه فكر مي كنم مي بينم روزهاي زندگي فقط گريه زاري بود. راستي ميگن يه سريال ساختي بنام "دريايي ها" ما كه نديديم. آخه ما تهروني نيستيم. ---------- ها ها ها سيروس خان چطوري عمو. بابا اين سريال ماه رمضوني چي بود ساخته بوديش . از نيرو انتظامي سفارش گرفته بودي . حتي اسمش هم يادم نيست. --------- ولم كن آقا سيروس . چه سلامي چه عليكي . اوضاع شما كه خوبه . يه" نرگس" ساختي و عالم و آدم نشستن و نيگاش كردن و بعدم تعريف و تمجيد . ديگه كار به جايي كشيد كه يكي گفت : نرگس باعث شد خيلي از خانوما نماز بخونن. ديگه ما رو ميخواي چكار؟ ما با شما ديگه كاري نداريم. از ما بخير و از شما هم به سلامت. بذار ما بدرد خودمون بميريم. --------- منت كشي نكن آقا سيروس . ما باهات قهريم . " پرواز در حباب" رو هم نيگاه نكردم. -------- آقا سيروس سلام. آقا ما خيلي چاكريم.مارو ببخش كه بد دهني كرديم.دست خودمون نبود. آقا اين "اغما" از اون سريالاست ها . اولش شاكي بودم كه اي بابا بالاخره موضوع اين سريال چيه ما بايد چيرو دنبال كنيم؟ داشتم شاكي مي شدم كه اون اتفاقه افتاد. قسمت ديروز (7 رمضان) معركه بود. ناقلا نگفتي از اين كارام بلدي. فقط توروخدا زياد ماورائيش نكن . همينجوري ادامه بده. ببين ما تازه با هم خوب شديم دوباره نذار اوضاع بيريخت بشه. ولي خوشم اومد اين پسره الياسو چقد شبيه "مسيح" كرده بودي .سكانس معركه اي از آب در اومده بود . دست فيلمبردارت درد نكنه. ولي يه چيزي آقا سيروس : ما نفهميديم تو مسلموني ؟ مسيحي هستي؟ بودايي هستي ؟ مي دوني چرا ميگم بودايي ؟ آخه اون صحنه اي كه دكتره داشت دنبال الياس ميگشت يه گربه نشون دادي و صداي جيغ. يعني ميخواي بگي تناسخ رو قبول داري ؟ اي بابا ول كن ساسان به اين كارا چكار داري فعلا حالتو بكن . معلوم نيست آخرش چي بشه شايد بازم ضد حال بخوري. سابقشو كه داري . پس بيخيال. زياد سخت نگير.
|
سیاوش پاکدامن
شنبه 31 شهريور 1386 - 0:24
|
"از این نقطه ها..." بعضی مواقع است که یکدفعه ته دل آدم خالی میشود و احساس خفهگی میکند. یک لحظه انگار برجهای تجارت جهانی ذهنش پله پله فرو میریزند و جز تماشا کردن کاری نمیتوانی بکنی. خواندن این روزنوشت امیر قادری هم همین حس را داشت. قبلا بارها بحث سانسور و سه نقطه مطرح شده بود و چندباری مثل پیرمردها پریدم وسط و پادرمیانی کردم ولی این بار نمیخواهم کاری کنم. نمیخواهم حق را به کسی بدهم و از دیگری انتقاد کنم. فقط خواهش میکنم که به خاطر این کافه دنج که به سختی گیرمان آمده، تحمل کنید.... یک کم از دپرسی دربیاییم و به پرسپولیسی ها خسته نباشید بگوییم. عمو غلام این بار هم شاه کار کرد و "فجر"ش حسابی "مقاومت" کرد. امیر جان ناراحت نباش، مهم حضور در جمع بچه ها بود. رضا جان تو هم خسته نباشی. دقت کردید چه تماشاگران ردیفی داریم؟؟؟! وقتی تیم جلو است داد و قال میکنند ولی وقتی تیم عقب است یا نیاز به حمله دارد،تخمه میشکنند.
|
خاطره آقائیان
شنبه 31 شهريور 1386 - 3:13
|
با عرض سلام خدمت همه ی دوستان 1-سه سال پیش بود که من فیلم Ring البته همون که متعلق به منطقه ی خاور دوره رو دیدم. همون موقع بود که به قدرت سینماسازان منطقه ی شرق یقین پیدا کردم.و اما دیشب کانون فیلم دانشگاه علوم پزشکی شیراز یک فیلم کره ای نمایش داد به نام" همدردی با آقای انتقام".راستش نیم ساعت آخر فیلم کم کم داشت دلم قیلی ویلی میرفت و سرم درد گرفته بود از این همه خونریزی ولی شما اشتباه نکنید این حالات نشات گرفته از یک حس انزجار نبود برگرفته از قدرت فیلم بود.کاملا مشخص مینمود که این کارگردان کره ای از هر اسبابی کمک گرفته تا این حس را در بیننده تقویت کند از میزانسن ها گرفته تا انتخاب جهت پیش روی روائی داستان.تازه گویا قسمت های دوم و سوم همین فیلم با نامهای" old boy "و "همدردی با بانوی انتقام جویی" از این یکی هم بدتر(می خواستم بگویم بهتر ولی نمی دونم چی شد که نوشتم بدتر)هستند.به هر حال اینجا بود که به قدرت فیلم برداری و کارگردانی فیلم سازان شرق دور پی بردم.حالا کاملا مشتاقم قسمت های بعدی این فیلم را هم ببینم. راستی یه خبر بامزه دیگه اینکه گویا بازیگر نقش اول زن در فیلم old boy همان یانگم معروفه که الان عکس اون رو توی کشور ما روی کاسه و کوزه و بشقاب و سینی هم چاپ میکنن و نکته ی جالب تر اینکه این یانگم با استعداد و با پشتکار برای این نقش کلی جایزه های بین المللی دریافت کرده. 2-در کامنت قبلی ام گفتم در کامنت بعدی یعنی همین یکی قسمتی از کتاب"دنیای قشنگ نو "رو میارم.البته این پاراگراف از خود هاکسلی نیست بلکه از نیکلاس بردیاف است که پیش از شروع داستان آمده است:(قابل توجه آقا ساسان عزیز) "ناکجاآبادها بسیار بیش از آنچه سابقا تصور می کردند تحقق پذیر است.ما اکنون دربرابر مسئله ی بسیار دلهره آورتری قرار داریم و آن این است که از تحقق ناکجاآبادها چگونه احتراز کنیم؟...ناکجاآبادها تحقق پذیر است.زندگی به سوی ناکجاآبادها پیش میرود شاید هم قرن تازه ای آغاز شده باشد که در آن روشنفکران و طبقه ی فرهیخته آرزوی احتراز از ناکجاآباد و بازگشت به سوی جامعه ای را دارند که ناکجاآباد نیست یعنی به اندازه ی ناکجاآباد ولی آزادتر از آن است" لازم به ذکر است که منظور از ناکجاآباد همان دنیای پیشرفته و سوپر مکانیکی(که البته هزار و یک مسئله ی اخلاقی و اجتماعی و احساسی را نیز به دنبال دارد)است. 3-امروز بر حسب تصادف قسمت هایی از سریال "یک وجب خاک"که مربوط به ماه رمضان است رو دیدم. اون صحنه از فیلم مربوط به آشنایی دو خانواده به منظور ازدواج بچه هاشون(یا یه چیزی تو همین مایه ها)بود.یک دفعه به این فکر افتادم که چرا تم اصلی بیشتر فیلم های ایرانی و هندی رو همین موضوع تشکیل میده.این مسئله احتمالا یه ریشه اصلی داره(گذشته از هزار و یک ریشه ی فرعی) شما فکر می کنین این ریشه ی اصلی چیه؟ 4-گروه موسیقی America یه آهنگ داره به اسم Horse With No Name. به علاقه مندان توصیه میکنم از دستش ندن که هر کی از دستش داد نصف عمرش بر فنا.
|
Clem
شنبه 31 شهريور 1386 - 3:33
|
Kheyli vaghta filma faghat dialogashun nist ke ghashange lahzeha o negahaiye ke tu zehnet mimune ... Masalan sahneye akhare "lost in translation" vaghti aghae dokhtararo tu khiyabun peyda mikone ...sahneye bedune dialog vali fogholade
|
شنبه 31 شهريور 1386 - 3:44
|
خدمت ساسان خان عرض کنم که الان کامنتت رو خوندم.یه فیلم بهت پیشنهاد می کنم ببین البته به شرطی که موسیقی غرب رو دوست داشته باشی قول می دم کلی سر حال بیارتت:school of rock من خودم تا احساس خستگی میکنم این فیلمو میبینم.تا حالا 5 دفعه دیدمش...
|
رضا کاظمی
شنبه 31 شهريور 1386 - 7:34
|
کاوه اسماعیلی عزیز! فیلم که هیچ شما جون بخواه. ای میل بزن فیلمها رو برات می فرستم.هرجا باشم... به زودی چند تا آس دیگه هم واستون رو میکنم. طاقت ندارم که نگم ولی بذار ...مزه ش به همین قطره چکونی بودن اطلاعاته!!! آقایون خانوما سینمای کره جنوبی رو دست کم نگیرین که هالیوودی های بی استعداد هم تازه کشفش کردن. مانی حقیقی هم که اومده بود اینجا کلی از oldboy چان ووک پارک تعریف کرد.... البته سینمای اروپا رو که نمیشه بی خیال شد دفعه ی بعد چند تا فیلم ناناز از سینمای اروپا , کره جنوبی و استرالیا رو با هم عشق میکنیم... امیرو دستت درد نکنه. کارت درسته.
|
حميدرضا
شنبه 31 شهريور 1386 - 10:6
|
امير اين ديالوگو توي بخش ديالوگها بذار كه جان مايه استاد وفيلمهاشه : ويليام هولدن در اين گروه خشن : وقتي با يه مردهمراهي باهاش بمون.وگرنه يه حيووني! وارن اوتس در سرآلفردوگارسيارابرايم بياور: هرگز جايي نبودم كه بخوام دوباره به اونجابرگردم!
|
مریم.م
شنبه 31 شهريور 1386 - 10:22
|
سلام امیدوارم حال همه خوب باشه در مورد مطلب ماسک بگم که خیلی خوب بود و ای کاش می شد همه ی ادمها اونجوری که هستن باشن خدایا کمکم کن داره صبرم تموم میشه دی وی دی اقای کیمیایی رو میخوام و در مورد اغما بالاخره تصویربرداری یکی از سریالا فرق کرد واااااااای درس خوندن و فیلم ندیدن یه فاجعهی بزرگ بازی پرسپولیس و فجر خیلی باحال بود حیف که برنده نداشت از همه خواهش میکنم برام دعا کنند اخ فردا میرم مدرسه دعا کنین روز خوبی باشه جک نیکلسون در مرحوم و یل همون دی پارتد :من میگم چه فرقی میکنه کی باشی وقتی روی سرت اسلحست(نمیدنم دقیقا درسته یا نه) یه چیزی بگم میدونم ربطی نداره ولی اخه مثل خوره داره میخوره منو من یه مشکل اساسی دارم با خواهشا و گاها اخه کلمه ی فارسی که به تنوین عربی وصل نمیشه منم فیلمهای اقای رضا کاظمی رو میخوام
|
مصطفی انصافی
شنبه 31 شهريور 1386 - 10:34
|
راستی یادم رفت بگم چه حالی کردند شیرازی های مجلس که بهشون حال دادیم و مهمون نوازی کردیم و نبردیمشون! خداوکیلی همه ی اهل شیراز منهای حنانه و سحر و خاطره به اضافه ی حنانه و سحر و خاطره یه طرف... غلام پیروانی یه طرف... خیلی باحاله...
|
محد حسین آجورلو
شنبه 31 شهريور 1386 - 11:20
|
"وای چه بچه های بدی" سلام 1-امیر خان قادری من وبلاگ ندارم با این حرف ها هم کم نمیارم و از این جا نمیرم اما قول میدم دیگه از این حرف های بدبد نزنم به جون تو.( به قول گل آقا مگر اینکه چی بشود ) 2- رضا این همون پرسپولیسی بود که من دوست دارم با وجود اینکه مساوی کرد حتی اگر می باخت هم من همین رو می گفتم. با وجود اینکه از وقتی بازی سه- سه شد بعضی وقت ها علی اصغری بازی می کردن. راستی دقت کردی چه قدر شبیه پرسپولیس دنیزلی شده بود. 3-ساسان بابا ول کن درسو. برای درس خوندن من فیلمی ندیدم احتمالا اگر یه فیلمی به درد این کار بخوره خیلی رو اعصابه اما اگه خواستی به یه بهانه ای خودت رو راضی کنی که دیگه درس نخونی مارو خبر کن. راستی میشینی سریال های در پیت تلویزیون رو نگاه میکنی بعد میگی نمیتونی فیلم ببینی.
|
سهند خانوم
شنبه 31 شهريور 1386 - 11:39
|
خوشحالم که برای تماشای بازی به استادیوم رفتین که ... حیف ... اگه تیم پیروانی به جای مساوی ، برنده بودچه مسابقه باشکوهی می شد نه ؟!!! شاید باور نکنید ولی نمی دانم چرا موقع تماشای بازی حس کردم که امیر فادری باید یک جایی میان آن جمعیت باشد !!! ... وحشت کنار رفتن ماسک هایی که آدما به صورتشون می زنن ، هیچوقت تنهام نمی ذاره . همین ترس هم همیشه وادارم می کنه که از یک حد مشخصی ، بیشتر به آدما نزديک نشم ...
|
سینما آزادی
شنبه 31 شهريور 1386 - 11:43
|
سلام. ….جای دیگری وجود نداشت. جایی دیگر در وجود همه ماها بود که گمش کرده بودیم... کسی می آید ؛ نسلی که گوشش از داستانها و نصیحت های ما پره ؛ اون می خواهد که حقیقت را بداند ؛ مستند ؛ دقیق و بدون پرده پوشی ؛ تا اون جایی دیگر را ؛ آن ناکجاآباد دوست داشتنی و موردعلاقه اش را همین جا بسازد...: جایی دیگر دیالوگ های ماندگار در سینمای ایران زیاده اما دیالوگی که نوشتم تنها دیالوگیه که از نسل بعد حرف میزنه (از نسل من) برای همین همیشه یادمه.
|
شنبه 31 شهريور 1386 - 11:47
|
ایتالیا مصداق کامل آواز دهل شنیدن از دوره منم تا وقتی که نرفته بودم فکر می کردم خیلی عالیه، فوتبالش، مردمش که شبیه ما ایرانیا هستن، پیتزاهاش و... اما الان که بخاطر کارم کلی همکار ایتالیایی دارم و سفر کاری به ایتالیا هم دارم چندان شیفته این کشور نیستم. ایتالیا برای عشق کلیساها خوبه برای کسایی که علاقمند به معماری هستن البته معماری قدیم خوبه ،اما پیتزاهاش افتضاحه حداقل برای ما ایرانیها که پیتزای سبک آمریکایی می خوریم دلچسب نیست .ایتالیاییها از نظر کاری خیلی شبیه ما هستن تا بتونن سرت کلاه میذارن و ظاهرا باهات خوبن از نظر نظم و انضباط هم دستکمی از ما ندارن دوستانی که با آلیتالیا سفر رفتن این داستان را کاملا درک میکنن.تا چشم کار میکنه پیرمرد و پیرزن توی ایتالیا میبینید که خوب برای کسی که از اروپا ذهنیت دیگه ای داره بده دختراش هم که 90% زشتن زبان انگلیسی هم که تعطیله جالب اینکه اکثر علایم هم به انگلیسی وجود نداره تا خودت بتونی به نتیجه برسی. پیشنهاد من به همه دوستان اینه که اسپانیا را دریابید بارسلونا به تنهایی اندازه همه ایتالیا می ارزه هم معماری فوق العاده ای داره هم مردم با حالتر و سرزنده تر و هم فوتبال قشنگتری داره فکر کنم سینمای اسپانیا هم بهتر از ایتالیا باشه که اگر هم نباشه موسیقی اسپانیا جبرانش میکنه ضمنا اگر صد سال هم ایتالیا باشید فکر نکنم یک جشن خیابانی شبیه جشنهای اسپانیا یا مراسم پر شور و حالی مثل گاوبازی ببینید ضمنا شاید یکی از تنها کشورهای اروپایی باشه که هنوز با ایرانیها خوبن. امیر قادری عزیز ببخشید که خیلی به سینما ربط نداشت. ضمنا پرسپولیس با وجود تساوی فوق العاده بود.
|
آرزو
شنبه 31 شهريور 1386 - 13:1
|
کلی کیف کردم از نوشته کاوه اسماعیلی که از کیهان ورزشی و دنیای ورزش گفته و منو پرتاب کرد به گذشته های خیلی دور. اون وقت ها که اصلا سواد نداشتم برادرم می خرید و من فقط عکس هاشو نگاه می کردم و این اسم ها که هی برادرم تکرار می کرد و من از بر می کردم. بعدش هم که با سواد شدیم و عشق فوتبال و ابرار ورزشی و ... یادش بخیر الان مدت هاست که روزنامه ورزشی نخوندم. کیهان ورزشی که دیگه کیفیت سابق رو نداره. راستی ابرار ورزشی هنوزم درمیاد؟
|
محد حسین آجورلو
شنبه 31 شهريور 1386 - 13:38
|
تاریخ دوبار اتفاق می افتد یک بار تراژیک و یک بار کمدی."کارل مارکس بزرگ"( نقل به مضمون) سال1720 امپراطوری سوئد ( که در آن زمان یکی از قدرت های برتر اروپا بود ) به روسیه حمله میکند و باعث فروپاشی قدرت خود می شود. 22ژوئن 1811 ناپلئون به روسیه حمله می کند و شکست های پی در پی اش آغاز می شود. 22ژوئن1940 فرنسه به اشغال آلمان در می آید و بلافاصله استالین به هیتلر تبریک می گوید. 22ژوئن1941 آلمان به روسیه حمله می کند و ...............
|
Z-is-dead
شنبه 31 شهريور 1386 - 15:43
|
هممون روز به روز که میگذره به خاطر تجمع بیش از حد و اگاهی به شدت عمیقتر از تنوعات مختلف به حقیقت زندگی که پوچ تر از همیشه،جنون آمیز تر از همیشه در جریانه نزدیکتر میشیم. نوستالژیا(تارکوفسکی):"یک قطره رو که بریزی روی یک قطره ی دیگه میشه یک قطره ی بزرگ نه دو قطره!" (1+1=1) لینو ونتورا در دسته ی سیسیلیها در اون سن فراموش نشدنی کلاسیک:"کبریت داری؟!" جوک به یاد ماندنی برادر کلاید در فیلم به یاد ماندنی و شاهکار آرتور پن "بانی و کلاید" "... هر کاری میخوای بکنی بکن!فقط اون گاوه رو نفروش...گاوه رو نفروش! اینم یه جمله در ارتباط با پاراگراف اول روزنوشت امیر عزیز "پاپیون" استیو (پاپیون) به داستین(دگا): "من رو میتونن بکشن رفیق، ولی تو رو صاحب شدن!!!"
|
حمید قدرتی
شنبه 31 شهريور 1386 - 16:27
|
با این که بانوشتن در مورد غیر سینمائی تو اینجا مخالفم اما این مورد استثناست . هر دو تا تیم خوب فوتبال کِردَن . بچه های تیم پیروزی تو نیمه اول هی فشار رو زیاد کِردَن ماهم خوب دفاع کِردیم . اما ییهو تو نیمه دوم ما فشارو زیاد کِردیم و پرسپولیس جای ایی که خوب دفاع کننا ، هی خِطا کِردَن . ولی با ایی اوصافا هر دو تیم خوب فوتیال کِردَن . مرسی پاکدامن . قربون دلواپسیت .
|
مهدی پورامین
شنبه 31 شهريور 1386 - 18:16
|
آخ آخ امیرخان کاش این تیتر رو برای روزنوشت نمی ذاشتی!!حالا تا آخر 80 تا کامنت این روزنوشت باید کل کل فوتبالی رو تحمل کنیم!قصد غرولند ندارم ولی رفقا ! آخه اینجا کافه "سیــــنمــا مــا" است نه ورزشگــاه ما!!توجه کردید وقتی موضوع بحث ها به سمت مضامین غیر سینمایی منحـــرف میشه،نــرخ تــورم "ســانســـور" هم به شکل بی سابقــه ای افزایش پیدا میکنه!!پس بنده کماکان در راستای حفظ ارزش های سینمــایی به "پینـگ پنــگ دیالوگی"!! ادامه میدم...! فقط امیــرخان! جون اعظــم(نامزد قیصر!!) از این دیالــوگ ها فقط "کیمیــایی" هاش رو سوا نکــن!!درهـــمه دادش!!... یه خواهش دیگه هم داشتم.ما که در رابطه با قضیه "ســانسور" خیلی وقته توجیــه شدیم(توجیه مون کردی!)...ولی یه دیالوگ تــوپ از فیلم "نسـل ســوختـــه" خدابیامرز حاج رســول پیدا کردم،برات میگم...بالاغیرتـــا این یکی رو زیــر سیبیــلی رد کن..!به قول این بچــه سـوســولا ;-) برای امیر قــادری-- : "نسل ســوختـه" : - ســتــاره : ولــــی اون مـــغـزش کـاملاً سالمه!می تونــــه بـــخــونـه، مـی تــونـه بــنــویـــــسـه - شازده: "ولی ما میگیم چه کسی بنویسه، چه کسی بـــخونه، چه کسی حرف بزنه، چه کسی بمیره"... برای رضا کــاظمی : آقــا مخلصیــم!...اِاِاِ ... ببخشید آقای دکتــر!! از ملاقات حضرتعالــی بسیار مشعوف شدیم.خوشامد صمیمانه بنده را بعنوان یک "هامون باز" قدیمی در این کلبه محقر بپذیرید..!(آی پســر!!... کــاوه با توام!!... بپر واسه آی دکتر دوتا چایی بیار!!)... آی دکـتر بنده رو نشناختیــد..؟!.... بابا منم.... حمیــد.... پســر مهری خانم!...حالا می فهمی مادر که چقدر گــول خوردی؟!..تو هم مثل منــی!!...به هیچــی ایمــان نداری... برای صــوفیا : به یاد اون ستون "ما دلشدگان..." صوفیا در فــراغ "سنتوری" و نوستــالــژی "هم میهـــن" مرحوم : ما دلشدگان یوسف شیرین زبانیم .................. ما غیر تو در هر دو جهان یار نداریم... برای مصطفی انصافی : در راستای اینکه اخیرا آق مصطفی خیلی مــردونــگــی به خرج داده و دعــوای تمام رفقــا رو حواله میده به یـــقه بنده!!بخش اول این مونولوگ تـــاریخی-جغــرافیایی ارائه می شود: قیصـــر : ..احترامت واجبه خان دایی!اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمی آد.کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟!...این دنیا واسه من همیشه کلک بوده و نامردی.به هرکی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم.... برای سیاوش پاکــدامن : سیاوش جان از نوشته اخیرت یه حس غمی بهم دست داد که فقط با این دیالوگ انعکاس اش میدم.خیلی با ربط نیست فقط امیدوارم هم تو آرام بشی ...هم امیر قادری یک دیالوگم از "آژانس شیشه ای" تو سایت بذاره... عباس: مو اصلا توقعی نداشتم...سر زمین بودم با تراکتور....جنگ هم که تموم شد،برگشتم سر همو زمین،بی تراکتور!مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم.حالا برا من زوره که همچی تهمتی به مو بزنن....خواهر با شمام : شما سهمتون رو دادین.سهمتون همین نیشایی بود که زدین...دست شما درد نکنه..! مهدی پورامین
|
خاطره آقائیان
شنبه 31 شهريور 1386 - 18:47
|
کامنت شنبه 31 شهریور ساعت 3:44 مال من بود.به خاطر خستگی از دستم در رفت.
|
رضا
شنبه 31 شهريور 1386 - 20:18
|
1- دوی صد متر را که خواندم نمی دانم چرا یاد یکی از خاطرات ( احتمالا فقط همین خاطره واضح در ذهنم مانده ) پنج شش سالگی ام افتادم . مهمان داشتیم و من مثل همیشه توپی زیر بغلم بود و در خانه ، تنها ( این تنها تو خونه فوتبال بازی کردن از آثار تک پسر بودن است ) فوتبال بازی می کردم . فکر کنم فقط یکی از فامیل های پدرم که پیر زنی بود در خانه ی ما بود و داشت مرا نگاه می کرد ، بعد برگشت گفت : مثل فلان فوتبالیست بازی می کنی ( اسمش یادم نمی آید ) . ما هم که جو گرفتمان کمی با توپ ور رفتیم و یک شوت روانه ی ظرف های غذا کردم و بشاب قیمه ( دقیقا یادم است غذا قیمه داشتیم ) چپه شد و .......... حالا نه می دانم بنده خدا کجاست و یا اصلا زنده است . حتی نمی دانم آن بنده خدا چه نسبتی با ما داشت . 2- پرسپولیسی های عزیز ماتنها چیزی که کم داریم کمی شانسه ! واقعا همه شاهد بودید دیروز پرسپولیس می توانست هیجده تا گل بزند . اما خوب چه کنیم ؟ البته مهم این است هفتاد هزار تماشاگر بازی را دیدند که به قول محمد حسین آجورلو ی عزیز اگر می باختیم باز هم ارزش داشت . تازه افشین قطبی گفت هنوز باید به پرسپولیس فرصت داد تا نود دقیقه حمله کند ! 3- می خواستم بگویم عرض حال پیشنهاد این سری من است که دیدم آن چنان آش دهن سوزی نیست . همان داستان بی داستانی است . البته با توجه به سالی که نوشته شده به شدت ارزش مند است اما حالا ………. به جایش رمان " ماهی ها در شب می خوابند " را توصیه می کنم . سودابه اشرفی به خوبی توانسته جزئیات را در کتابش در بیاورد . 4- در مورد کیوسک و عشق سرعت حرف زیاد دارم . با اینکه حد اقل آهنگ عشق سرعت و بی تربیت مضمون جالب دارند و ازشان خوشم آمد ، ولی نمی توان از اشعار انتقادیشان چشم پوشی کرد . این گروه که در ایران اشعار معمولی می خواندند ، وفتی به کانادا رفتند چنین سر و شکلی پیدا کردند . یعنی اگر زمانی که در ایران بودند همچین نظری داشتند چرا نگفتند ؟ به هر حال آن موقع خود سانسوری می کردند و در کانادا سوء استفاده از آزادی ! اشتباه نشود . نسبت به این اشعاد اعتراضی ندارم اما می گویم چرا این حرف ها را در ایران نزدند ؟ مثل محسن نامجو که عقاید نوکانتی یا جبر جغرافیایی را در همین تهران خواند . به هر حال باید در بین هنرمندان مهاجر فرقی بین رضا قاسمی و عباس معروفی و این گروه کیوسک باشد دیگر نه ؟ 5- امیر خان قادری ! وقتی کامنتی که درباره ی سانسور نوشتم را سانسور کردی خواستم بیشتر اعتراض کنم ، اما دیدم چه لزومی دارد ؟ البته ترجیح می دهم مردم ( به صورت کلی ) در موردم اشتباه قضاوت کنند اما خودم را سانسور نکنم . اما حالا که فکر می کنی آن کامنت باید سانسور می شد …… باشد ! مهم این است که من حرف هایم را زدم . 6- یه نظرم سخت است همین طور برای کسی دیالوگ نوشت ( آن هم با این حافظه ی خرابم ) پس باشد تا کامنت بعد. یا حق
|
سحر همائی
شنبه 31 شهريور 1386 - 20:51
|
براي من جالب ترين نکته اين روزنوشت همان قضيه آدم هايي است که باهوش تر از چيزي هستند که جلوه مي کنند. و جالب ترش آنهايي هستند که مچ اينها را مي گيرند! يعني کساني که اين قدر با هوش هستند که سطح هوش و جذابيت پنهان آدم هاي به ظاهر معمولي را تشخيص مي دهند . اين خيلي مهم است .چرايش را نپرسيد ولي خيلي مهم است . خيلي..... کاوه جان ممنون .کاش مي دانستي که چقدر اين رئيس را دوست دارم . مصطفي (از نوع جوادي) جان اين تصوير برداري اغما را هم دقت کرديم و به ظرافت هايش آگاه شديم .سطحش بالاست به خصوص براي يک کار تلوزيوني. و از همه مهم تر اينکه در مواردي که پاي تيم فوتبال شيرازي در کار است (به خصوص فجر) من شرمنده همه دوستان پرسپوليسي ام هستم . کاريش نمي شود کرد . پرسپوليس تيم محبوبمان هست ولي تا وقتي که شيراز در کار نباشد . اين است که بنده الان خوشحالم که در ورزشگاه آزادي مساوي کرديم . شا غلام....شيره.
|
امید غیائی
شنبه 31 شهريور 1386 - 21:9
|
99=73+26 سلام. این همه کامنت نخونده.و یه روزنوشت نخونده تر. رکورد زدم. یه روزنوشت نبودم. یکی یه حالی از ما پرسید.دمش گرم. همه کامنتهای قبلی رو خوندم. یه جاهائی قهقهه زدم و یه جاهائی هم دلم گرفت. امیررضا خوبی الان برادر؟!! آره خب بعدش نوشته بودی دیگه. خدا رو شکر. مصطفی جوادی جان دیدی اون تبلبیغه رو که میگه بپیچون آهنگ گوش بده ، بپیچون حرف بزن یایه چیزی تو همین مایه ها. پیچ بازیه دیگه. فعلا دور دوره پیچه. عطص عزیز برادر دلم من که برات تنگ شده. یادته تله رو؟! خدائیش یادته چقدر خندیدیم بش. وااااااااااااااااااااااااااااای بازی دیالوگ مهدی پورامین دیوانه ام کرد. مرد تو میدونی این ارادت ما رو نسبت یه علی حاتمی و این مادرش حالا هی بزن تو برجک احساسات ما. مصطفی انصافی مردونه این همه دیالوگ بابا. گیر دادی به ما و شماره تیلیفون واین حرفها. ایییییییییییییول سحر و حنانه و رضا کاظمی و ساسان و جوادرهبر و محمد حسین و خاطره آقائیان و حمید قدرتی که این کامنت آخریش کلی حالم رو سر جاش آورد و حمید دست قیچی و همه، خیلی مخلصیم. راستش از هر چی تعلق و دست و پاگیریه حالم بد میشه. گهگاه میزنه به کلم و کلی کار میکنم و بعضی وقتها هم که مثل این چند روزه میترکم از بس کاری غیر از تخیل ندارم. میام و ایییییییییییییی میخونم و میبینم و میرم و فقط اون گوشه اون صندلیه که دم دره و نزدیکترین به دورترین نقطه قلب کافه است از دور عین ادمهاییه که از بازی و حرف و دعوای عزیزانشون ذوق میکنن، کیف میکنم و چایی تلخ رو سر می کشم و بعدش هم پوفففففففففففففففففففف. چند وقتیه ذهن من و دوتا از بهترین دوستام در گیر "مرگ"ه. البته از درون داریم بهش میخندیم و مسخره اش کردیم و تازه کلی هم داریم حال می کنیم.( این هم از اون اخلاقهای کوفتی منه. جدیترین چیزها برام حکم شوخی و خنده بازار و دست انداختن و این حرفها رو دارن). الان میگین:" بابا تو چه پرروئی" مرگ و دست انداختن. ولی خداوکیلی چیزی شوخی تر از مزگ هم مگه هست. همون ناگهان نیستی. رضا کریمی و نوید غضنفری ما را کشتند با این مطلبشون. خیلی امیدوار به من و حافظه ام برای بازی دیالوگی نباشید. ما رو معاف کنید به قول یکی از بچه ها کارتش هم بفرستید در خونه. و اما سریالهای ماه رمضون. اغما رو خیلی دوست دارم. این مصطفی هم بیکاره، تق میزنه تو خال. فیلمبرداری فیلم خیلی خوبه. من که اصولا با زاویه های سرراست خیلی میونم خوب نیست این بار دارم ذوق مرگ میشم بس که ایده های خوب میبینم. پرواز در حباب رو هم خوب یادمه. "امیر معقولی". مرسی مصطفی اسمش یادم میمونه. ولی میوه ممنوعه رو نمیشه ازش گذشت. بازی ها در حد فوق العاده است. دفعه اول که دیدم هانیه توسلی و سریال گفتم ای(با فتحه روی الف) بابا. این هم از بازیگر محبوب ما. باز هم سریال. خدا کنه خوب باشه. ولی فرداش وقتی دیدم کارگردان کار کیه گفتم ای بابا این تلویزیون ما دکمه ""غلط کردم" نداره بزنیم بگیم بابا خطا کردم و از جوونیم بود به خدا. این همه بازی از علی نصیریان دیدم این یکی یه چیز دیگه ست. راستی 3-3 خیلی چسبید. ممنون از دوستانی که از راههای دورو نزدیک تشریف آرودن. همین.
|
david
شنبه 31 شهريور 1386 - 21:22
|
قضیه یک مقداری خنده داره اما من حداقل 4 سالی بود که دیگر تحت هیچ شرایطی بازی فوتبال را کامل نمی دیدم و فقط نتایج را دنبال می کردم.ان هم بدون هیچگونه دلسوزی برای طرفین.البته سال های قبل این 4 سال بدجور ابی بودم.اما دیشب.و به طور کلی از وقتی قطبی مربی پرسپولیس شده یکجورایی از لج بازی با قلعه نویی هم که شده قرمز شدم بدجور.حالا دیشب هم بدشانسی گل نمی زدند لبته زدند.منظورم چهارمی است. این دیالوگ هم برای امیر خان عزیز که گفتی رفتی تو خط انتونیونی.از صحرای سرخ:تو می گی چی رو باید نگاه کنم؟من می گم چطور باید زندگی کنم؟این ها هر دو یکیند... و البته سکانس پایانی حرفه:خبرنگار و داستانی را که تعریف می کند.همه اش دیالوگ است و... راستی.بعید می دانم این روزها اسطوره ای وجود داشته باشد.به قول ان صفحه ی جالب در روزنامه ی شرق.این روز ها همه کوتوله اند.خبری از غول ها نیست.این را برای همان دو دونده گفتم.و رقابت های اینچنینی در دنیای امروز.
|
امید غیائی
شنبه 31 شهريور 1386 - 21:24
|
.................................................................................آه ای عشق چهره آبی ات پیدا نیست.................................................................................
|
جواد رهبر
شنبه 31 شهريور 1386 - 22:15
|
"هیجان حضور در کافه" آمدم و خواندم و لذت بردم. قربان همگی... جورج: اونایی که مثل ما تو مزرعه ها جون می کنن، تنهاترین آدمای روی زمینن. نه خانواده ای دارن و نه آشیانه ای. بی هیچ امید و آرزویی! لنی: اما ما این جوری نیستیم جورج. از نقشه هامون واسم بگو. جورج: اما ما این جوری نیستیم. ما کلی برنامه واسه آیندمون داریم. یکی رو داریم که واسمون دل بسوزونه! اگه اونا بیفتن تو هلفدونی، باس همون تو بپوسن! لنی: اما ما این جوری نیستیم. چون من هوای تو رو دارم و تو هم هوای منو داری! موش ها و آدم ها، جان اشتین بک راستی پیشنهاد من (البته اگه ندیده اید): تپلی از رضا میرلوحی. همان اقتباس طلایی از رمان موش ها و آدم ها که در دل فیلم های تجاری آن زمان سینمای ایران چون دری می درخشد؛ بهترین بازی همایون... راستی دم همه قرمزا گرم!!!
|
رضا کاظمی
يکشنبه 1 مهر 1386 - 1:7
|
صحبت ایتالیا گل انداخته ، حالا من چند چیز ایتالیایی پیشنهاد کنم... 1-اپیزود ایتالیایی شب روی زمین جیم جارموش با بازی روبرتو بنینی یه طنز کلامی جفنگ فوق العاده س. 2-پازولینی رو زیاد دوست ندارم ولی یه مستند داره به نام Love meetings که خودش مصاحبه گره .محض نمونه اول فیلم از بچه های توی خیابون می پرسه شما می دونین چطوری به دنیا اومدین؟...پازولینی واقعا یه چیزیش می شد ها! این مستند رو ببینین. 3-اگه رستوران اصل ایتالیایی رفتین ( اگه اصل بود) که من فقط یه بار اونم تو دوبی رفتم اسپاگتی بولونز رو از یاد نبرید با زیتون اسپانیایی ( بازم دهنم آب افتاد) من دو پرس زدم یارو گارسنه فکش افتاده بود تازه کلی هم کنارش مخلفات بود... 4- از پاواروتی زیاد گفتین، محض حال به این دوست عزیزمون آقای آندره بوچللی هم التفاتی بکنین که صدای بدی نداره.صدای خوبی داره! پیشنهادهای دیگه هم هست که از گفتنش معذورم!
|
Reza
يکشنبه 1 مهر 1386 - 3:22
|
جمعه موقع بازی توی بد وضعی گیر کرده بودم ! توی مهمونی بودیم و من و برادرم مونده بودیم بین شش هفت تا پرسپولیسی متعصب . کرکری بازاری بود ؛ ولی خدائیش بازی قشنگی شد . مطلب ماسک رو که خوندم بی اختیار یاد شخصیت های فیلم ها و فیلم نامه های بیضایی افتادم . آدم هایی که خودشون نیستن و تحت فشار محیط چهره واقعیشون رو ( خوب یا بد ) نشون میدن ؛ انگار همه در حال نقش بازی کردن هستن و از خودشون فرار میکنن . " تو زندون چقد بدهکاری ؟ - نزدیک یه تومن . - جور میکنم واست برو تو ، بیرون حروم میشی جان من ! " ( کندو )
|
حمید دست قیچی
يکشنبه 1 مهر 1386 - 4:38
|
جمله ي روز : آنتوني کوئين : تا قبل از ۱۰ سالگي هرگز توالتي نديده بودم . ۲۰ سال اول زندگي ام را تقريبا هميشه گرسنه بودم
|
امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 1 مهر 1386 - 9:14
|
با سلام خدمت امیر خان و همه دوستانم. تو این 5 روز که در کافه کامنت نذاشتم و فک نزدم به خاطر این بود که بدجور اوضاعم به هم ریخته بود. مادرم باید عمل جراحی می کرد و که در استرس و تب و تاب این عمل لعنتی دست راست و چپم را گم کرده بودم. حالا هم که بنا به دلایلی عمل یه دو هفته ای عقب افتاده و باید بنشینم و درد و زجر مادرم را تحمل کنم... بگذریم... اما باور کنید باز هم در همین 5 روز دلم نمی آمد و روزی یه بار رو به اینجا سر می زدم و کامنت بچه ها رو می خواندم. ولی خدا وکیلی حوصله نوشتن نداشتم. یعنی حقیقتش چیزی برای گفتن در چنته ام نبود. خیلی خوشحالم که کافه مون(اینو با افتخار می گم که من هم در این کافه سهمی - ولو اندک - دارم) داره روزهای پر رونق خودشو سپری می کنه. چشم حسودا کور بشه و از کاسه در بیاد !!!! رضا کاظمی عزیز هم که به رونق و روشن نگه داشتن چراغ کافه در این روزها بدجور کمک کرده. حواستون هست؟ رضا جان خیلی مخلصم. تو این چند روز وقت نکردم فیلمی ببینم. هنوز مزه " سامورایی " ژان پیر ملویل کبیر زیر زبونمه. جاتون خالی. هفته گذشته کتاب " ماجرای عجیب سگی در شب " (مارک هادون" را که بهتون گفته بودم در اوایل هفته و در دوران بیماری شروع کرده بودم به اتمام رساندم. کتاب خوبیه! از دست ندینش! اینم پیشنهاد کتابی من. می خوام از سری کتابهای نویسنده محبوب و عامه پسند - جناب سیدنی شلدون - کتاب " از تاریکی می ترسی؟ " را شروع کنم. شاید داستانهای شلدون جز ادبیات ناب به شمار نیاد اما خیلی خوب تصویری نوشته شده ان و در مایه های تریلرهای جذاب هالیوودی هستند. میشه گفت از اون دست آثاری به شمار می آیند که آدم حیفش میاد زمین بذاره. ضمن اینکه فکر می کنم منابع خوبی برای اقتباس های سینمایی جذاب و تماشاگر پسند باشن. فیلمنامه ی " صورت زخمی " ام را با برداشتی آزاد از رمان " اگر فردا بیاید " سیدنی شلدون نوشته بودم. در تعجبم چرا هالیوود توجه چندانی به رمانهای پرطرفدار این نویسنده محبوب نشون نمی ده. به نظرم شلدون یه جور استیفن کینگ است البته در مایه های کاری خودش! خیلی خوبه که آدم هر چند تا کتاب پر مایه ی ادبی که می خوونه برای استراحت فکری هم که شده طرف همچین کتابهایی بره. البته نه از نوع ایرانی اش ( فریده رحیمی و ... ) و خارجی اش ( نویسنده های در پیتی مثل دانیل استیل) بلکه سراغ کارهای نویسندگانی نظیر کینگ و شلدون را بگیره. به هر حال این رو هم به عنوان پیشنهادی از طرف بنده حقیر بگیرین. مصطفی در مورد فیلمبردار سریال "اغما" نوشته بود. اصولا لازمه کارهای سیروس مقدم تصویربرداری های جالب توجه با نورپردازی های کمی اغراق آمیز هست. هر چند که نسبت به سریالهای این آقا بدجور حساسم و آلرژی دارم!!!! ((-: اگه بخوایم سیروس مقدم را با سینماگری مقایسه کنیم قطعا اولین گزینه پرکارترین فیلمساز تاریخ سینمای ایران - رضا صفایی- است. از لحاظ کمیت کاری و سرعت قابل توجه در به سرانجام رساندن پروژه های تصویری این دو آقا قطعا در صنعت تصویر سازی ایران نابغه اند! کاری به کیفیت پایین و در بعضی اوقات وحشتناک آثارشان ندارم ! حالا که بحث سریال ها شد بهتره در مورد مجموعه های ماه رمشان هم یه صحبتی بکنیم. به نظر من که هر سال با افت کیفی این مجموعه ها روبرو هستیم. روند ساخت این مجموعه ها مثل پروسه تولید فیلم ها برای جشنواره ی فیلم فجر است. یعنی چندین و چند ماه همه بیکارند و چرت می زنند! نزدیک ماه مبارک که می شود تازه مدیران سازمان یادشون میاد باید سریال بسازند و ... نتیجه میشه همینی که داریم می بینیم. کاش هر سال یه مجموعه با توافق شبکه ها ساخته می شد اما همه انرژی و سرمایه و وقتی که صرف 4 تا مجموعه معمولی و پیش پا افتاده می شد برای این کار خرج می گشت. البته اینم یه پیشنهاده ! کو گوش شنوا ! پنجاه تا ماه رمضان دیگه هم همین آش است و همین کاسه ! از دست این استقلال هم که دیگه داره کفرم در میاد ! باز خوبه حداقل تیم ملی آلمان و بایرن مونیخ دارن خوب نتیجه می گیرن! راستی دوستان قرمز با عرض پوزش باید اعلام کنم از اینکه شا غلام حالتون رو گرفت بدجور مسرور شدم. خیلی مخلصم. -------------------------------------------------------------------------- حالا که بحث دیالوگ درمانی و علی حاتمی کبیر شده گفتم مونولوگ / دیالوگ ابتدای فیلم طوقی ( استاد حاتمی ) را که از زبان بی بی ( ژاله علو ) خطاب به آ سید مرتضی ( بهروز وثوقی) گفته می شد واسه تون نقل کنم. امیدوارم که خوشتون بیاد. امید غیایی عزیز نمی دونم که طوقی رو هم به اندازه ی شاهکاری مثل " مادر " دوست داری یا نه . اما اینو تقدیم به تو و مهدی پور امین عزیز و مصطفی انصافی نازنین و صاب کافه و همه ی بر و بچز باصفای اینجا تقدیم می کنم : " مرتضی : " جون ...! جون...! چه کفتری! می ارزه به صد تا سیم دم سیاه و سرور و کله قرمز... نشونم داره... شستشم زدن... جون...! بی بی : حیا کن پسر ... اون خدا بیامرز سرش تو کار و کاسبی بود که تو سالی به دوازده ماه بی کاری و بی عار... برو از دائیت یاد بگیر... ببین چطور بعد از یه عمر یللی و تللی سرش به سنگ خورد و رفت پی کار و زندگی... دو سال نیست که دل به کار داده... توپ داغونش نمی کنه... به فاطمه زهرا یه روزی سرت به سنگ می خوره که نه راه پس داری و نه راه پیش ... آخه کفترم شد زندگی...؟ کفترم شد نون و آب...؟ پسرای خدیجه رختشور بایست بشن معتمد محل... اونقت نوه امیر دیوان بشه کفتر باز... مرتضی : بچه حلال زاده به دائیش می ره... بی بی : نه خیر... انگار با دیفالم... روتو برم... آقا به روی مبارکشم نمیاره... پرش بده بره... این صاب مرده رو پرش بده بره... مرتضی : نمیشه پرش داد... باهاس اول جلدش کنم... بی بی : خیلی کفترات کم بودن یه بارکی همه خونه رو بکن سعله...! مرتضی : این یه چیز دیگه س بی بی ... همه کفترام یه طرف ... این یه طرف... بی بی این طوقیه ... طوقی... بی بی ( با ترس و تعجب ) طوقی...؟ ببخشید اگه یه کم طولانی شد. امیدوارم دوستداران سینمای استاد حاتمی حال کرده باشن. -------------------------------------------------------------------------- خیلی مخلصم. در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید. www.cinema-cinemast.blogfa.com amirreza_3385@yahoo.com
|
ساسان.ا.ك
يکشنبه 1 مهر 1386 - 10:52
|
سلام. مارو دعا كردين يا نه ؟ آقا ما كارمون گيره هاااااااااا. خاطره خانم در مورد عروسي يه نظراتي دارم كه حالا بعدا ميگم . آجورلوي عزيز دمت گرم با اين پيشنهادت. راستي امير رضا كجاست؟ امير رضاااااااااااااااااااااااااااااااا حنانه خانم هم نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
mana
يکشنبه 1 مهر 1386 - 11:44
|
انگار در فرهنگ ایتالیا غرق شده ام. 1.همه چی از 12-13 سال پیش شروع شد ،زمانی که من بطور اتفاقی و برای اولین بار در زندگیم یک بازی باشگاهی رو از اول تا آخر دیدم(اینتر میلان _یوونتوس)،بعد همه ی بازی های باشگاهی ایتالیا رو می دیدم .چقدر لاتزیو رو دو ست داشتم ....بعد طرفدار تیم ملی ایتالیا شدم و دقیقاً در همون دقیقه ای که روبرتو باجو پن |