بعدالتحریر: حواس تان به پرونده اتوبوس شب هم باشد که حنانه سلطانی و باقی برو بچه های کافه زحمت اش را کشیده اند. و این تازه آغاز راه تولیدات تصویری و نوشتاری کافه ماست :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
يکشنبه 21 مهر 1387 - 0:43






پنجشنبه 15 آذر 1386 - 3:27

بعدالتحریر: حواس تان به پرونده اتوبوس شب هم باشد که حنانه سلطانی و باقی برو بچه های کافه زحمت اش را کشیده اند. و این تازه آغاز راه تولیدات تصویری و نوشتاری کافه ماست


یک نکته تازه: یادداشتم بر فیلم گاو، در بخش نقد فیلم سایت موجود است و با نظرهای ضد و نقیضی مواجه شده. دل‌ام می‌خواهد نظر بچه‌های روزنوشت را هم درباره‌اش، در کامنت‌های مربوط به خودش بدانم. حالا موافق یا مخالف.

( تازه اضافه شده: دیشب که روزنوشت را نوشتم، و آخرش گله کردم از بعضی آدم ها و سایت ها، یادم رفت این را بگویم؛ این که به نظرم ته همه اختلاف های دنیا، به دو گروه می رسد. آن هایی که از زندگی لذت می برند، آن هایی که نمی توانند ببرند. )

این شماره دنیای تصویر را از دست ندهید. اواقعا نه به خاطر پرونده راتاتویی که خودم درآورده ام و بخش بر پرده سینما، که خیلی خیلی خیلی بیش تر به خاطر مطلب تازه مجله امپایر برای فیلم مخمصه مایکل مان! بدوید و حتی یک جمله اش را از دست ندهید. ظهری که خواندم، آن قدر کیفور شدم که پریدم DVD اش را گذاشتم داخل دستگاه تا یک بار دیگر صحنه همنشینی دنیرو و پاچینو را در رستوران ببینم. از اول واقعی این سکانس البته؛ جایی که پاچینو از داخل هلی کوپتر می گوید: بزن بریم، بعد می رود سوار ماشین اش می شود و همراه یک موسیقی درجه یک ( کسی می داند چیست و مال کیست؟ ) ماشین دنیرو را تعقیب می کند تا به اش برسد و به قهوه دعوت اش کند. آن ها شوالیه هایی هستند که در یک اجتماع پر از آدم های کوتوله همدیگر را یافته اند. منتها بازی شان از نوع دزد و پلیس است. یکی باید یکی دیگر را بکشد. قاعده بازی را هم تا آخر رعایت می کنند. این دفعه که این سکانس را دیدم، تحت تاثیر مقاله امپایر، به چهره ها و ری اکشن ها دقت کردم... می ارزد امتحان اش کنید تا برسید به نگاه آخری که پاچینو به دنیرو می اندازد و سکانس تمام می شود. ( این شماره تازه دو صفحه درباره نشویل بزرگ رابرت آلتمن هم دارد. )
یک خبر هم داغ داغ؛ نشنال برد آو ریویو، دیروز فیلم های برگزیده سال 2007 اش را اعلام کرده و برادران کوئن و تیم برتون، جایزه بهترین فیلم و کارگردانی را برده اند. دنیا انگار فعلا به کام ما و دوستان مان است.

مرگ در سی و خرده‌ای سالگی

بعضی وقت‌ها یکی، چیزی می‌گوید یا می‌نویسد که می‌زند توی خال. در یک لحظه، حقیقتی را به‌ات نشان می‌دهد که تکان می‌خوری. از جمله آل پاچینو در گفت و گویی که ترجمه‌اش در شماره قبل دنیای تصویر چاپ شده:
سوال: "فکر می‌کنی جوان بمیری؟"
جواب استاد: "در لحظه‌ای از لحظات زندگی‌ات به میرا بودن خودت پی می‌بری. مرگ را از دریچه چشم خودت می‌بینی. از آن پس به همراهان خودت در زندگی طور دیگری نگاه می‌کنی و درک و فهم بهتری نسبت به آن‌ها پیدا می‌کنی... می‌گویند این اتفاق در سی و خرده‌ای سالگی برای آدم می‌افتد..."
همین جا نگه‌اش دارید لطفا. من سی و خرد‌ه‌ای سال‌ام است و درست در همین روزها، این اتفاق برایم افتاده است. نگاه کن که همه ما آدم‌های میرا، چه قدر به هم شبیه‌ایم.

دور انداختنی‌ها

پدرم آمده بود تهران و همین دیشبی وقتی داشته توی خیابان قدم می‌زده، کوهی از یک نشریه سینمایی روی زمین دیده و به تصور این که شاید چیز کمیابی باشد و به دردم بخورد، دو سه تایش را محض نمونه برداشته بود و آورده بود خانه. آن مجله‌هایی که یک نفر کنار خیابان رهای‌شان کرده بود؛ فیلم‌نگار بودند مال سه چهار سال پیش که یادم بود توی آن‌ها مطلب نوشته بودم و یادم نبود چه مطلبی. تویش گشتیم و مطالبم را پیدا کردم که صاحب قبلی مجله‌ها، زیر تقریبا تمام سطور این مقاله‌ها، یا خودکار خط کشیده بود. راست‌اش مطالب خوبی نبودند و حاضر نیستم دیگر شبیه آن‌ها بنویسم. اما به هر حال، تجربه جالبی بود: یک لحظه احساس کردم از نزدیک، که در این سال‌‌ها مقاله‌هایی نوشته‌ام و این مقاله‌ها را سال‌ها قبل کسانی با دقت خوانده‌اند. بعد یاد نیل پستمن افتادم که یک بار از گروهی نوشته بود که از خودشان و عقایدشان هیچ اثری باقی نمی‌گذاشتند، چون می‌ترسیدند بعدا عقیده‌شان عوض شود و ضبط و مکتوب و محفوظ شدن آن عقیده‌های قدیمی، چیز اشتباهی را در دنیای ما باقی بگذارد. فعلا که عقیده‌ام عوض نشده، ولی وقتی این مقاله‌‌های قدیمی و علامت‌گذاری‌های دور و برش را دیدم، کمی ترسیدم. عذاب وجدان گرفتم و بعد هم که خوشحال شدم... که آقا یا خانم خواننده، ته ته‌اش همه این یادداشت‌ها و مقاله‌ها را انداخته دور!

خاطره قیچی

این طور نیست که هر صحنه‌ای، هرعکسی، هر ماجرایی، هر رفیقی، هر فیلمی، برای همه عمر آدم باشد. می‌آیند و می‌روند و در دوره‌ای تمام زندگی آدم می‌شوند، و بعد که آدم به بهانه‌ای یادشان می‌افتد، حیرت می‌کند که چطور چنین ماجرایی، چنین آدمی، چنین اثری بوده که دیگر یادش نیست.
امروز هم نمی‌دانم چی شد که یاد ادوارد دست قیچی تیم برتون افتادم. داستان آدم عجیب‌الخلقه‌ای که جای دست‌، قیچی دارد. پس به تنهایی عادت کرده که وارد یک شهر کوچک می‌شود و مردم دیوانه‌اش می‌کنند. تنهایی و تفاوت از او یک هنرمند ساخته، اما جماعت درک‌اش نمی‌کنند. هر کسی می‌خواهد بهره خودش را از قیچی و دست‌های ادوارد ببرد. تا این که ادوارد عاشق می‌شود. بعد یک روز که برف می‌آید، ادوارد شروع می‌کند از یک توده برف، مجسمه دختر را ساختن. دختر ناگهان متوجه می‌شود و زیر بارش براده‌های برف ناشی از حرکت قیچی‌های ادوارد، به وجد می‌آید.
یادم هست که اولین باری که این صحنه را دیدم، همه زندگی‌ام شد. صورت وینونا رایدر و جانی دپ و پرداخت خوب صحنه و موسیقی دنی الفمن به کنار، آن چه اهمیت داشت؛ شکل زندگی ادوارد بود که آن را کنایه‌ای می‌گرفتیم از زندگی یک هنرمند، که از کمبودها و توانایی و عشق‌اش برای خلق یک اثر هنری استفاده می‌کرد، بی این که متوجه باشد. حواس‌تان هست؟ بی این که متوجه باشد. بعد آن عشق و لحظه و عمر می‌رفت پی کارش، اما آن مجسمه ( از برف ) باقی می‌ماند.
امروز که به بهانه‌ای یاد این صحنه از فیلم افتادم، بهتم‌ زد که چطور چیزی که این قدر برایم مهم بوده... و حالا مدتی شده که اصلا یادش هم نیفتاده‌ام. ( این هم به افتخار جایزه دیروز استاد به خاطر کاگردانی سوئینی تاد ).

آلودگی

راستی رفقا. در این زمینه کمی بی تجربه ام. محسن آزرم عزیز نشان ام داد که در یکی از وبلاگ ها، بحثی راه افتاده درباره سینمای ما و شخص من، که دزدیم و از این حرف ها، چون مطلب یکی دیگر را به عنوان کامنت یک نفر دیگر چاپ کرده ایم. خب، ما باید از کجا می دانستیم که طرف متن یکی دیگر را به اسم خودش فرستاده؟ بعد یک نفر از طرف من به معترضان جواب نسبتا بی ادبانه ای داده بود و آن ها هم کلی از این جواب نتیجه گیری کرده بودند و از این حرف ها. توهین ها و انتقادها ادامه داشت و من از همه جا بی خبر این جا نشسته. یاد منتقد و نویسنده جاافتاده ای افتادم که این روزها دوره افتاده و پشت سرم حرف می زند که نقدهایم را از اینترنت می دزدم و ماشین ام را کیمیایی برایم خریده و مستند آقای کیمیایی اصلا مال خودم نیست و ... علی معلم عزیز می گفت این کارها را می کنند که بخشی از ذهن آدم را اشغال کنند و از کار بیندازند اش. رفیق ما تا بیخ راست می گفت... پس بی خیال این حرف ها، منتظر باشید که به زودی عرضه DVD آقای کیمیایی شروع می شود و پرونده مایکل مور و سیمپسون ها و پرواز بر فراز آشیانه فاخته در راه هست. یادداشت ها و مقاله ها را هم که لابد می بینید. از جمله مقاله ای درباره فیلم گاو ( که چرا طرفدارش نیستم در شهروند این شماره و ضد مرگ مجله فیلم و دو مطلب درباره جشنواره شوق انگیز فیلم کوتاه امسال و یک جوابیه که حالا آن را لو نمی دهم. )

بعدالتحریر: حواس تان به پرونده اتوبوس شب هم باشد که حنانه سلطانی و باقی برو بچه های کافه زحمت اش را کشیده اند. و این تازه آغاز راه تولیدات تصویری و نوشتاری کافه ماست.
بعدالتحریر 2: همین حالا دوباره یک نگاهی انداختم و دیدم جرج کلونی هم برای مایکل کلایتون، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد شده. دیگر واقعا جمع مان جمع شده است ها...


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

حامد
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 3:54

سپاسگزاریم از خلقت امیر قادری و امیدواریم بازهم از این انسان‌ها برایمان بفرستد باشد که همه رستگار شویم...

طبق معمول احساسی که الان (از سه چهار دقیقه پیش شروع شده) نسبت به شما دارم و قبل‌ترش نسبت به نیمای... داشتم قابل وصف و نوشتن نیست. جفتتون عزیزین+تمام بچه‌های سایت (قبل‌وبعد به‌اضافه‌رو میشه جابه‌جا کرد فرقی نمی‌کنه). این نیمام خداکنه حالش خوب بشه زودتر..!

امشب زیادی احساساتی شدم گندش دیگه داره در میاد.

خسته نباشید

علی نیکنامی
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 4:9

1-ببینم امیر قادری این وبلاگی که گفتی همون وبلاگ طرفدارای گلشیفته فراهانی نیست؟چون من یه وبلاگ دیدم از طرفدارای گلشیفته فراهانی که کلی بهت فحش داده بودند!

2-این 101 فیلم که تو دنیای تصویر راه افتاده نویسنده اش کیه؟

3-یه دیالوگ باحال از نور زمستانی تو روز نوشت قبلی گذاشه بودم چی شد؟

4-آقا این بوسه های ربوده شده عجب فیلم باحالی بود!

مصطفی جوادی
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 13:0

ادوراد دست قیچی ، شاید فراتر از اینکه حکایت ناکامی یک هنرمند باشد، تراژدی انزوای انسان است. اینکه چطور تفاوت ها می توانند تو را در شهر انسان های فله ای ، حومه نشین کنند. این نوع رانده شدن ، انزوا و سربرآوردن از انزوا را در بازشگت بتمن و در قالب شخصیت پنگوئنی به خوبی می شود دید. اماخلق شخصیت ادوراد ریشه در آن سنت فرانکنشتاینی دارد که استاد ما را اسیر خودش کرده و پیش از اینها در فیلم کوتاه (( فرانکن وینی )) که در ان جا پسر بچه ای می خواهد به سگ مرده اش حیات ببخشد ، کاملا قابل مشاهده است. دست آخر اینکه این (( خلق )) ها و این نقصی که با آنها همراه است ، دایره دلالت های این آثار را به تمام جامعه انسانی تعمیم می دهد...

بعد التحریر : در روزنوشت قبل و در جایی که از ادای دین استاد به وینست پرایس گفتم مهم ترینش رایادم رفت بگویم. انیمیشن کوتاه (( وینسنت )) که اصلا خود جنس است.

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 13:30

سلام.

كمتر ميشه كه بيام اينجا و در مورد حرفهايي كه تو روزنوشت زده ميشه صحبتي كنم. ولي ايندفعه فرق داره. يه جمله تو حرفهاش بود كه ما رو هوايي كرد. " تنهايي و تفاوت از او يك هنرمند ساخته بود". يا " بي آنكه بخواهد اثر هنري خلق كرده بود".

هر دو شونو بد جور پايم. گاهي اوقات به خودم فشار ميارم كه بايد يه تكوني به خودم بدم و يه اثري چيزي كه اسم هنر رو بشه روش گذاشت، خلق كنم. يعني با اين نيت شروع مي كنم و خب هيچوقت هم نشده كه همون ايده رو به انتها برسونم.

آره منم موافقم كه يك اثر هنري ( دقت كنين هنري!) بايد بدون سعي ايجاد بشه. حس مي خواد. استاد ما آقاي كيميايي يه جا واسه زندان زنان گفته بود :" فراوان زيباييهايي كه در اين فيلم بدون حضور سعي وجود دارد."

تنهايي رو كه ديگه نگو . ميخواين باز از تراويس بنويسم؟

امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 15:8

با سلام خدمت امیر جان و همه ی دوستان نازنینم. 1- پرونده ی " مخمصه " در دنیای تصویر بدجور حالم آورد. یادمه چند تا کامنت پیش دیالوگ منتخبم سکانس معروف رویارویی پاچینو و دنیرو در رستوران بود. اما نمی دونم چرا دنیای تصویر ایده انتخاب پرونده هایی به این خوبی رو با محدود کردن اون به ترجمه ی نوشته های منتقدان خارجی خراب می کنه. 2- خیلی خوشحال شدم از پرونده ی اتوبوس شب. نه به خاطر اینکه من هم گوشه ای از اونو گرفته ام ! نه ! خوشحالی ام به خاطر اینه که این اولین باره که یادداشتم درباره ی یک فیلم در سایت محبوبم در کنار یادداشت دوستانی قرار می گیره که خیلی بهشون ارادت دارم. دست حنانه خانم و بقیه ی بر و بچز درد نکنه . امیر جان ممنون از اعتمادی که به بر و بچه های کافه ات داری. امیدوارم فیلم بچه ها ( والبته اگه خدا بخواد فیلم علی و من ) پروژه های تصویری سایت در آینده بشه. 3- گفتم اول از حال خوب و خوشحالی ام که منشآت سینمایی داشته بگم شروع کنم به ناله کردن. آخه دیر به دیر هم میام و اگه می خواستم اینو اول بگم خوبیت نداشت ( به قول بهمن مفید در قیصر) . در کنار فشار و استرس های همیشگی که از کودکی نسبت به پیش پا افتاده ترین مسائل روزمره ی زندگیم دارم این استرس کنکور بدجور خرابم کرده. از طرفی همکلاسی هام هم منو متهم به خرخونی می کنند که واقعا این طور نیست!!! ((-: استادمون و بچه های سینما هم کفرشون از این همه اطلاعات فیلمشناختی من در اومده (هر چند که تموم کنکور سینما تاریخ سینما نیست) . چقدر حرف تو حرف آوردم ! این روزها اصلا روزهای خوبی واسه م نیست ! سه روزه که دوباره اوضاع جسمانی ام به هم ریخته و وضعیت معده و روده ام دوباره برگشته به نقطه ی اولش. خیلی هم نافرم. یادتونه اوایل امسال از آندوسکوپی فرار کردم(سر اون قضیه ی آندوسکوپی هم بدجور یه ملت رو سر کار گذاشته بودم ها !!!! ) اما این دفعه دیگه از اون تو بمیری ها نیست! هیچ راه فراری هم واسه م نمونده. بی چون و چرا هم باید به آندوسکوپی تن بدم و هم به کولونوسکوپی لعنتی! دیشب وقتی از دل درد و پشت درد داشتم مثل کرم به خودم می پیچیدم شروع کردم به بلند بلند شکوه کردن از خدا ! آخه بدجور اعصابم به هم ریخته بود. امروز صبح قبل از رفتن به بیمارستان برادرم که دکتره و تا تونسته به هر سازم رقصیده و کلی دوا واسه م تجویز کرده تا یه وقت از شنیدن اسم آندوسکوپی سکته نکنم - کلی بهم خندید و ادام رو در آورد و آخر سر هم بهم گفت وقتی دیشب اونجوری شکوه می کردی هم خنده ام گرفت و هم یاد سعید تو " از کرخه تا راین " افتادم!!!!! باور می کنید همین حرفش کلی حالم رو جا آورد!! چیکار کنیم دیگه ؟ به قول استاد درس مبانی نظری سینمامون من یه عشق سینمای تموم ناشدنی ام!!! (باور کنید این لقب رو خودش بهم داده) خیلی مخلصیم. 4- روز نوشت قبلی امیر تنها روز نوشتی بود که بنده ی حقیر توش کامنت نذاشتن. الآن که بعد از چند روز اومدم و سر زدم آه از نهادم بلند شد که ای بابا ! دیدی چی شد ؟! امیر روزنوشت اش رو آپدیت کرده و من...از اولین کامنتم در 17 دی ماه پارسال این امر سابقه نداشته !!!! (به جز در مرداد ماه و سر اون قضیه ی.... ) دوستان پیگیری بفرمایند که چرا این عضو معلوم الحال آویزون کافه همچین نوآوری ای از خودش به خرج داده و یه ملت رو از فک زدناش راحت کرده ؟؟؟؟!!!! 5- دیالوگ این دفعه : ------------------------------------------- مسافران (بهرام بیضایی) : سکانس اول فیلم : مهتاب (هما روستا) : (رو به تصویر با ته لبخندی مرموز) : ما ریم تهران... برای عروسی خواهر کوچیکترم... ما به تهران نمی رسیم... ما همگی می میریم... فکر نمی کنم هیچ ایده ی نابی مثل این دیالوگ و طرز ادای آن ( که توسط هنرمند خوبی مثل خانم روستا به بهترین نحو انجام شده ) بتونه تماشاگر رو در سکانس ابتدایی یه فیلم به داخل قصه پرتاب کنه. --------------------------------------------------------------------- مخلص همگی بر و بچز کافه از بزرگ و کوچیک. کوچیک همه تونم . در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید. www.cinema-cinemast.blogfa.com amirreza_3385@yahoo.com

امیر: آقا احوالپرسی شدید.

مریم.م
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 16:24

سلام

امیدوارم حال همه خوب باشه

میخوام یه عالمه چیز بنویسم نمیدونم از کجا شروع کنم

بهتره از همین روزنوشت باشه این روزنوشت یکی از بهترین روزنوشتای اینجا بود ممنون

اول از همه تبریک به خاطر این که بعد از سالها به تیم برتون بزرگ جایزه دادن (هر چند اون به این جایزه ها احتیاج نداره)من که خیلی خیلی خوشحال شدم

راستی ای کاش اون مجله ها گیر من میومد

خاطره قیچی فوق العاده بود کاملا حرف دلم بود (همیشه عاشق اون معصومیت و مهربونی ادوارد بودم)

خیلی خوب که ادم همیشه از خودش مطمئن باشه اقای قادری شما که کارت درسته واقعا نمیدونم چرا بعضی ها از این کارا میکنن منظورم اون وبلاگست

خیلی خوشحال شدم به خاطر

dvdاقای کیمیایی

واما در مورد عطر فیلم خوبی بود از همه بهتر فیلم خوش ساختی بود بازیش هم به فیلم میخورد و از پسش هم بر اومده بود

Z_is_dead

نظرتون قابل احترام ولی یه ذره کم لطفی نکردید خاک سرخ حاتمی کیا که یادتون نرفته و ... این همه فیلم .درسته که از چند تا کار حاتمی کیا منم خوشم نمیاد ولی چه کسی مثل حاتمی کیا میتونه ارتفاع پست بسازه

مریم.م
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 16:31

سلام

امیدوارم حال همه خوب باشه

میخوام یه عالمه چیز بنویسم نمیدونم از کجا شروع کنم

بهتره از همین روزنوشت باشه این روزنوشت یکی از بهترین روزنوشتای اینجا بود ممنون

اول از همه تبریک به خاطر این که بعد از سالها به تیم برتون بزرگ جایزه دادن (هر چند اون به این جایزه ها احتیاج نداره)من که خیلی خیلی خوشحال شدم

راستی ای کاش اون مجله ها گیر من میومد

خاطره قیچی فوق العاده بود کاملا حرف دلم بود (همیشه عاشق اون معصومیت و مهربونی ادوارد بودم)

خیلی خوب که ادم همیشه از خودش مطمئن باشه اقای قادری شما که کارت درسته واقعا نمیدونم چرا بعضی ها از این کارا میکنن منظورم اون وبلاگست

خیلی خوشحال شدم به خاطر

dvdاقای کیمیایی

واما در مورد عطر فیلم خوبی بود از همه بهتر فیلم خو ش ساختی بود بازیش هم به فیلم میخوردو از پسش هم بر اومده بود

Z_is_dead

نظرتون قابل احترام ولی یه ذره کم لطفی نکردید خاک سرخ حاتمی کیا که یادتون نرفته و ... این همه فیلم .درسته که از چند تا کار حاتمی کیا منم خوشم نمیاد ولی چه کسی مثل حاتمی کیا میتونه ارتفاع پست بسازه

موسیقی خوب,بد,زشت هم که خیلی حال داد

مصطفی انصافی
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 16:35

به خاطره آقاییان: Wild At Heart خوب نیست. یادمه وقتی اسم لورا درن و نیکلاس کیج رو با هم روی تیتراز دیدم داشت حالم بد می شد. بابا من از این دو تا بازیگر بدم می آد. من نمی دونم لینچ این لورا درن رو از کجا پیدا کرده! تحفه!

به حنانه سلطانی: لایق نویسندگانش!

به امیر حسین جلالی: مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست! پاشو بیا کرج پسر!

به خودم: تو چقدر حرف می زنی پسر!

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 18:16

به z_is dead

1)اين ادبيات ادبيات پسنديده اي نبود.

2)اگه همچين نظري در مورد حاتمي كيا داري، پس حتما بي خيال سينماي ايراني. نه اينكه فكر كني حاتمي كيا أينه تمام نماي سينماي ايرانه. نه

3)كاش مي دونستم سريال خوب از نظر تو توي ايران چه سرياليه و چه مختصاتي داره.

4) فرض كن حاتمي كيا نيست. اتفاق خاصي نمي افته فقط كسي نيست كه أؤانس شيشه اي رو بسازه.

5)ببينم تو همون علي طهراني صفا نيستي؟؟؟؟؟

حامد اصغری
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 19:11

سلام هنوز وقت نکردم پرونده بچه ها رو بخونم ولی به خاطر به نوشته های خوب بچه ها مخصوصا حنانه خانم سلطانی به پوراحمد همین امشب قورتش می دم

مجله دنیا تصویر هم که دیگه تو شهر ما نمیاد

چهره این هفته سینمای جهان هم درباره وودی آلن است که من نوشتم بخونید و نظر بدید تقدیم به مصطفی جوادی که مسئول کپی رایت وودی در ایرانه

داود رحماني
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 21:59

اشتباه ست كه. تمام جنگ‌ هاي دنيا بين آدمهاييه كه بي شرف زندگي ميكنن و آدمايي كه ميخوان با شرف زندگي كنن و دسته اول ميخوان اين اجازه رو ازشون سلب كنن.

عليرضا شيرنشان
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 23:0

به حنانه سلطاني:

خانم سلطاني سلام

نوشته تان را در مورد مولفه هاي كارهاي كيومرث پوراحمد خواندم، نوشته خيلي خوبي بود، دستتان درد نكند و مهمتر اينكه خيلي خوشحالم كه شما هم مثل من و خيلي هاي ديگر شيفته كارهاي او هستين. البته نمي دانم شما چند سالتان است ولي خود من كه از بچگي، از همان زمان كه" آلبوم تمبر" از تلويزيون پخش مي شد تا زماني كه شيفته "شب يلدا"يش شدم با كارهايش خو گرفتم و جلو آمدم و بعدتر كه براي نمايش شب يلدا در دانشگاه از نزديك با او آشنا شدم، شيفته خودش هم شدم. آشنایی که تا امروز هم ادامه دارد... بنظرم پوراحمد چون خودش آدم بسيار دلي و صادقي هست، كارهايش هم به دل مي نشيند.

البته اينجا اصفهان هنوز متاسفانه اتوبوس شب اكران نيست و گرنه من هم خيلي دلم مي خواست چيزي درباره پوراحمد و اتوبوس شب توي اين پرونده تان مي نوشتم.

راستي يه چيزي توي فيلم شب يلدا، عزيز (يا همان بي بي خودمان) به حامد مي گويد:" حامد كاش ميمِدي با من مي رفتيم خونه خيالم راحت مي شد... بي كاري آدم رو مي پوسوند" نه ايني كه نوشتيد :" حامد کاشکی میومدی با من می رفتیم اصفهان. تنهایی آدم رو می پوسونِـد" اين را براي اين نوشتم كه چون ديالوگهاي شب يلداي عزيز برايم خيلي خيلي مهمه و گرنه شما خودتان بيشتر از من مي دانيد اينها را.

و يه چيز ديگه توي نوشته تان به فيلم شرم ارجاعهاي فراواني داده ايد، من مدتهاست كه دنبال اين فيلم پوراحمد كه خيلي دوستش دارم هستم، گفتم شايد شما بدونين كه اين فيلم را از كجا ميشه گير اورد.می دونید؟

عليرضا شيرنشان
پنجشنبه 15 آذر 1386 - 23:5

به اميرقادري:

امير جان سلام اگه يادت باشه حدود دو سه هفته پيش ازت شماره گرفتم براي يك سري برنامه نقد و بررسي فيلم كه قرار بود توي دانشگاه صنعتي اصفهان برگزار بشه و قرار بود خبرت كنم كه متاسفانه دو روز پيش بهم خبر دادند برنامه فعلا منتفي شده و نمي دونم بودجه و اينها تصويب نشده تا بعد ببينند چي ميشه خلاصه پوزش من را بابت اين قضيه بپذير. مخلصيم

farshid
جمعه 16 آذر 1386 - 0:44

امشب سیمپسون ها را دیدم خیلی متفاوت بود فکر می کردم کاری در سطح شرک و کارخانه هیولاها باشه ولی فضای جدیدی خلق شده بود و حرفهایی زده که همین طور که ما را می خنداند می گوید .

از مخمصه و سکانس کم نظیر رویارویی ال پاچینو و دنیرو گفته بودی که به نظرم یکی از ماندگارترین صحنه های سینماشد و ان 30 ثانیه معروف که دنیرو تصمیم نهایی را می گیرد که محبوبش را گوشه ی خیابان رها کند و برود تا برای همیشه بمیرد!!

ما امروز در شرایط عجیبی زندگی می کنیم فرستادن امواج خروشان منفی همه جا هست حسادت جای رقابت را گرفته ومتاسفانه همه دارند با سرعت نور از هم دور می شوند با توهین و تهمت هیچ حقیقتی از بین نخواهد رفت و با کوچک کردن دیگران کسی بزرگتر از حد و اندازه ای که دارد نخواهد شد .

من تو و ما می نویسیم و مهم نیست ترکش امواج منفی روحمان را ازرده کند .

یاد پایان دیگران افتادم ان جا که کیدمن کنار بچه ها نشسته و حالا که ماجرا را فهمیده تنها چیزی که با بچه ها با هم زمزمه می کنند و به فریاد تبدیل می شود این است

این خانه مال ماست این خانه مال ماست این خانه مال ماست

farshid

مریم
جمعه 16 آذر 1386 - 0:49

سلام من مدت زیادی می شه شاید نزدیک یک سال که روزنوشت ها و البته کامنت های بچه ها رو می خونم ولی خوب دوست ندارم و یا نمی تونم خودم بنویسم. اینم که می نویسم کامنت نیست

به آقای امیر رضا نوری پرتو: منم خیلی درگیر این آندوسکوپی و کولونوسکوپی بودم. باید بگم رفیق عزیز آندوسکوپی راحته و نترس ولی کولونوسکوپی رو اکیدا توصیه می کنم برید کلینیک رسالت. تو سید خندانه زیر پل. بیمارستان خصوصیه و کلی پول می گیرن (170000 تومان) ولی تنها جاییه تو تهران که بیمار رو بیهوش می کنن و شما اصلا هیچی حس نمی کنی. دکتری هم که چهارشنبه ها کولون و آندو انجام می ده از بقیه مجرب تره (دکتر شاهرخ ایروانی). نمی خوام بترسونمتون ولی کولونوسکوپی بدون بیهوشی واقعا اذیت داره.

من مطمئنم که چیزی نیست. اصلا نگران نباشید.

رضا کاظمی
جمعه 16 آذر 1386 - 1:45

آدمها دودسته اند. بعضی ها از زندگی لذت می برن و بعضی ها که نمی تونن لذت ببرن. این دسته دوم همیشه سعی میکنن عیش دسته اولی ها رو به هم بزنن.نمی شه گفت از حسادته. بیشتر یه جور بیماریه.یه مرض مزمن...ولی گاهی دسته دومی ها بدون اینکه بدونن سبب خیر میشن و بعضی آدمها رو با هم اشنا می کنن. آشنایی دو تا آدم عاشق هم عیش رو دوبل می کنه...امیرو می دونه چی میگم.

با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزی جز تنهایی با من نیست...

کاوه اسماعیلی
جمعه 16 آذر 1386 - 15:21

به حامد صرافی زاده....عزیز من.اینکه این موضوع را در دو روزنوشت گفتم دو دلیل ساده داشت که خیلی نیازی به طعنه زدن در آن نمی دیدم.شما در روزنوشت امیر قادری از بازی کریس کوپر تعریف کردید و من که آن را نپسندیدم با شما مخالفت کردم.و در روزنوشت نوید غضنفری در مورد فیلم نوشتم چون این فیلم را با معرفی نوید عزیزم دیدم(اگر اشتاه نکنم) و لازم دانستم نظرم را با او هم بگویم.نظر منتقدان غربی هم قابل احترام.ایشان شاید اسکار را هم بگیرد ولی اگر قرار باشد من نظرم را اول با دیگران چک کنم که دیگر به درد لای جرز هم نمی خورم.در مرد کریس کوپر نظرم اینه که به خواسته به نقش بال و پری بده که خود نقش چنین فظایی نمیده.تمام سعی کوپر بر اینه که همدلی تماشاگر را با یک جاسوس خائن و البته یک موجود متظاهر برانگیخته کند که همانطور که گفتم در فیلمنامه چنین شناخت و برداشتی نخواهیم داشت.

امیر قادری ..شادم کردی با یادآوری یک ابر سکانس.و شرم هم نداریم از اینکه در مورد صحنه ای صحبت کنیم که به اندازه موهای سرمان همه در موردش حرف زده اند.

این جمله اضافه شده ات الان دارد مصداق پیدا می کند.یک نفر اینجا هست که نمی تواند از ضجه های سعید پای رود راین لذت ببرد.ما چرا الکی حرص بخوریم.ما که لذت میبریم.

در مورد گاو هم که در روزنوشت قبلی هم گفتم که دوستش ندارم.راستش ناخودآگاه همیشه با دو فیلم جریان ساز دیگر همزمانش یعنی قیصر و آرامش در حضور دیگران مقایسه اش میکنم

رضا
جمعه 16 آذر 1386 - 16:6

1- وقتی پرونده روی سایت آمد اس ام اس زدم به حنانه و گفتم خسته نباشی . وقتی فهمید منظورم چی بود گفت "تو هم خسته نباشی ، خوش گذشت " یاد چند وقت قبل افتادم که به یکی از دوستانم که خط زیبایی دارد گفته بودم چیزی برایم بنویسد و وقتی ازش گرفتم گفت : ممنون ، خیلی وقت بود ننوشته بودم ، دوباره حال کردم .

حالا وقتی حنانه گفت خوش گذشت فکر کردم اگر همین دلخوشی ها نباشد و نوشتنی نباشد ، چه طور می توانیم این همه سختی را در زندگی تحمل کنیم . اینکه بعد از ساعت ها دوندگی وقتی چند ساعت برای آن چیزی که عاشقش هستی وقت می گذاری ، همه ی خستگی از تنت بیرون می رود . برای همین همان جا گفتم خدا این دلخوشی ها را از ما نگیرد !

2- وضعیت وبلاگ نویسی در ایران مثل خیلی چیزهای دیگر فاجعه است . مدتی در یکی از وبلاگ ها چند نفر هر روز می آمدند و به نویسندگان مجله ی هفت فحش می دادند و به اسم ما آنجا نظر می گذاشتند و ....... کار به جایی رسید که مدیر وبلاگ مجبور شد قسمت تایید نظرات را فعال کند تا حداقل حریم افراد حفظ شود . این مشکلات هم که می گویی به خاطر این است که با اینکه اینترنت در ایران کاملا جا افتاده اما فرهنگ استفاده اش متاسفانه اصلا بین مردم به وجود نیامده . برای همین وقتی در وبلاگ ها ( یا بعضی از نظرهای همین سایت سینمای ما ) می بینند بدون اینکه هویتشان مشخص شود می توانن هر چه قدر دلشان می خواهد فحش دهند ، دست به کار می شوند و با انواع نام ها به هرکسی که می خواهند فحش می دهند .

پی نوشت 1: مصطفی انصافی موافقم باهات به شدت ! لورا درن هر چقدر هم خوب بازی کند ( در حالی که خیلی هم معمولی بازی می کند ) دوستش نخواهم داشت . آخر وقتی لورا هرینگ و نیامی واتس به آن خوبی بازی می کنند چرا لینچ به این لورا درن پیله می کند ؟

پی نوشت 2 : دیشب فیلم هنر والا را دیدم . کار نسبتا خوبی بود و پایان بندی درستی داشت . به قول ایرج کریمی عزیز : پرنوگرافی روح بود ، لا مصب ! ( البته لا مصبش به قول خود عزیزم است ) . کسی ندیده اش ؟

دیالوگ این بار : فاسبیندر می گه برای یک زن غرور بدترین چیزه .

- فقط غرور ؟

یا حق

عطص
جمعه 16 آذر 1386 - 16:9

خیر. ته همۀ اختلاف های دنیا این شکلی است: 1)حق با ناحق 2)ناحق با ناحق. و این هیچ گونه ربطی به لذت بردن یا نبردن از زندگی ندارد.

Reza
جمعه 16 آذر 1386 - 19:35

در این که "مخمصه" یه پدیده ست شک ندارم ولی من چون طرفدار دنیرو بودم یه بار بیشتر تا حالا نتونستم ببینمش . اگه آخرش برعکس میشد چی میشد ! یه چیز دیگه اینکه چندوقت پیش تو روزنامه خوندم ال پاچینو و دنیرو تو مخمصه اصلا همدیگه رو ندیدن و اون معدود صحنه ها هم جداگانه گرفته شده و بعدا درست شده . هیچکدومشون هم تکذیب نکرده بودن . ( اون صحنه ماشین و سکانس پایانی یه خورده مشکوک میزنه ولی رستوران رو نمیدونم ) .....

دنیای تصویر هم خیلی خوب بود فقط با اون لیست 101 فیلمش مشکل دارم . طبق معمول کازابلانکا و همشهری کین رو گذاشته اون بالا و چندتا فیلم خیلی خوب رو از قلم انداخته . البته دلایلشو هم آورده ولی صدفیلمی که سینما پارادیزو و درخشش و ارباب حلقه ها و .. توش نباشن بدرد نمیخوره . تازه پالپ فیکشن رو هم گذاشته نود و نهم و مثلا کینگ کنگ رو پنجاه و یکم . ولی انصافا مطاب خوبی راجع به فیلمها گردآوری کرده .

حنانه سلطانی
جمعه 16 آذر 1386 - 23:8

یک بار از موجی گفتی که توی هوا حرکت می کند و به چند نفر برخورد می کند. دیروز با یکی از رفقا داشتیم روزنوشت این دفعه را می خواندیم. به ادوارد دست قیچی که رسیدیم برایم تعریف کرد که درست همان روز توی آزمایشگاه با دیدن یکی از بچه ها که نمی دانم داشته با سیم و برد روبرویش چه کار می کرده، یاد ادوارد دست قیچی می افتد و می رود جلو به طرف می گوید که هی پسر تو مثل ادوارد دست قیچی هستی! همین چند روز پیش هم خودم یاد سگدانی افتادم و درست همان روز فکر کنم امیر جلالی بود که از سگدانی نوشت.

« در ضمن بد نیست بدانید که کافه/ رستوران کیت مانتیلینی هنوز آنجا در بلوار ویلشر است و بله، کسانی که می خواهند پشت « آن» میز بنشینند باید از قبل رزروش کنند.» دیشب گنگستر آمریکایی را دیدیم. به اندازه یک کهکشان با مخمصه عزیزمان فاصله داشت.

در مورد یادداشت آخر هم که... « دور باد عاقلان از عاشقان ». یادت که هست؟

آقای شیرنشان ممنونم از لطفتان. جواب ایمیل تان را داده ام.

mouse
شنبه 17 آذر 1386 - 8:5

می دونم که نصف کیف مجله "فیلم" خوندن به خاطر کاهی بودن صفحاتشه ولی چندروز پیش که آرشیومو مرتب می کردم خیلی دلم سوخت مجله های هفت هشت سال پیش که با صفحه صفحه هاش زندگی کرده بودم مث خمیر کاغذ شده بود و بعضی جاها هم حالت پودر مانند پیدا کرده بود.واقعا حیف نیست .

می دونم چا پ مجلات تو کاغذ ارزون قیمت بخاطر کاهش هزینه تموم شدشه اما اخه مجله فیلم ما فرق می کنه .حیف نیست . لااقل می شه با دونوع چاپ به بازار روونش کرد یا دیتا بیسشو رو سی دی در آورد.

حیف نیست واقعا.(چند بار باید این جمله رو تکرار کنم )

ساسان.ا.ك
شنبه 17 آذر 1386 - 9:19

سلام.

من ساسانم. نه احسان. اميرخان ايميل هم زدم. ولي بازم ممنون.

alireza
شنبه 17 آذر 1386 - 11:26

همین الان خوندم قراره پرونده پرواز بر فراز آشیانه فاخته را بنویسید ، 5شنبه فیلما دیدم کلی حال کردم می خواسم اینجا یه چیزی بنویسم حسش نبود الان دیگه نشد ننویسم، نمیدونم به این چی می گند اما کلی حال داد مرسی امیر

مریم.م
شنبه 17 آذر 1386 - 13:55

سلام

امیدوارم حال همه خوب باشه

اول از همه امیدوارم اقای پرتو زودتر حالتون خوب شه

راستی دیروز بازی رو دیدین چقدر بد داوری کرد مه هم که عالی بود

برسیم به صحنه ی فوق العاده ی مخمصه از اون صحنه هایی که دیگه مثلش تکرار نمیشه مخصوصا با بازیگرای عالیش و یه چیز جالب شنیدم این صحنه رو با یه برداشت گرفتن که زیاد جای تعجب هم نداره

سعيد هدايتي
شنبه 17 آذر 1386 - 15:41

امير اخرش منو ميكشي؟ تملق!حاشا! به خدا من همين 4 شب پيش هوس كردمو مخمصه رو ديدم ميخواستم بنويسم عاشق رابرت دنيرو ام ديدم پاچينو لا مصب كم از استاد نداره واين حسرت هميشگي كه چرا اينقدر كم با هم در يك فيلم حضور داشته اند . نكته جالب: پسر 4 ساله ام در تمام طول فيلم عاشق دنيرو بود وبا اون همذات پنداري ميكرد ومدام داد ميكشيد بكش مايكلو بكش(مايكل به خاطر نام پاچينو در پدر خوانده 1 كه شب پيش ديده بود!)ولي وقتي اخر مخمصه پاچينو رابرتو زد توي يك تغيير موضع قابل فهم(زنده باد قهرمان زنده)گفت :پدر مايكل پليس بود؟ (تجاهل ميكرد كل فيلم ميدونست كه پاچينو پليس بوده!)پس من هم طرفدار مايكلم!

شوجی
شنبه 17 آذر 1386 - 18:17

به ساسان: ببیین ساسان به نظر من هم این جوری نیست باید هم سعی باشه هم حس..مثلا من دوستایی دارم که اینا خیلی خوب میتونن متن بنویسن ولی همیشه از رو تنبلی میگن حس نیست..یا مثلا وقتی حسشون میاد و مطلب مینویسن بعد میگم خوب بیا یه چند روزی رو این مطلب کار کن و نقاط ضعفش رو در بیار تا یه چیز سر حالی بشه بعد میگه نه به نظر من باید در لحظه خلق بشه احتیاجی به ویرایش نداره! به نظر من سعی و حس باید همان باشن.این رو راجع به مطالب سفارشی هم میشه گفت .مثلا وقتی تو توی یه مجله کار می کنی بهت میگن باید راجع به این موضوع برای این شماره مطلب بنویسی .اگه اهل حس باشی میگی نه من موضوع سفارشی نمی تونم بنویسم.یا مثلا میگه من الان حس این رو ندارم که راجع به کیارستمی بنویسم ولی به نظر من فرد باید خودش رو تحت فشار قرار بده از تنبلیش بزنه و بعد شروع کنه با "فکر کردن " متن رو بنویسه و یا اثر هنری رو خلق کنه. امیر تو نظرت چیه؟

شوجی
شنبه 17 آذر 1386 - 18:20

امیر رضا برات ارزوی سلامتی دارم

سحر همائی
شنبه 17 آذر 1386 - 21:8

چند وقت پیش حنانه می گفت روزها روزهای بیلی وایلدر است قبل ترش هم با هم روزهای آنتونیونی را گذراندیم و حالا این روزها به نظر من روزهای تیم برتن است . دارم تیم برتن را قورت می دهم ! تیم برتن دارد مرا غرق می کند.

پوستر آل پاپچینو توی صحنه رستوران به دیوارم است پایینش عکس رابرت دنیرو را کوچک کرده و خلاصه با یک نمای درشت پاچینو و یک نمای کوچک دنیرو مخمصه را روبه رویم دارم . هر وقت نگاهش می کنم صدای دنیرو را می شنوم که در جواب پاچینو که بهش می گوید چرا دزدی را نمی گذاری کنار می گوید :

انتظار داری چه کاری بکنم ؟ جوجه کباب بخورم و برم تماشای مسابقه ورزشی ؟ (نقل به مضمون)

به حنانه و خاطره و سعیده : جمله امیر قادری درباره منشا اختلافها در این دنیا را بخوانید و بعد ایمان بیاورید به نظر من! نکته اش را خودتان سه تا میدانید.

به امیر قادری : خدا بگویم چه کارت کند مرد ! امروز عصر کتابفروشی بودم . می دانی چه کتابی خریدم ؟ بابا لنگ دراز جین وبستر !

حامد صرافی زاده
شنبه 17 آذر 1386 - 23:31

امیرجان این بار دومه دارم این رو می فرستم خواهشا اگر امکان اره اون رو در در ادامه نظر کاربران قرار بدهید.

جناب اسماعیلی ممنون از توضیحات مجددتون. فقط من هم یه توضیح خدمتتون عرض کنم

ببینید من یک چیز رو در طول نزدیک به ده سال نوشتن در مطبوعات و در کنارش تحصیل دندانپزشکی یاد گرفتم, اونم اینکه وقتی می خوام ادعایی رو مطرح کنم چون متخصص, خبره یا دانای کل نیستم , چون احتمال داره هزار و یک اشتباه بکنم, چون دانشمندان و متفکرین و روشنفکرها بارها و بارها خودشون درستی و نادرستی فرضیاتشون رو زیر سوال برده اند ، چون هزار و یک فیلم در تاریخ سینما بوده که در زمان خودشون تحویل گرفته شده اند و بعدا تحسین شده اند و یرعکس خودم رو مجبور و ملزم می بینم تا درست و حسابی درباره اش تحقیق کنم. دریاره اش نقدها رو یخونم تا اشتباهات خودم رو در درک یک موضوع پیدا کنم و یا اگر ایده ام نقطه قوتی داره از خبره ها استناد کنم.به نظر آدم های با شعور و فهمیده و دنیا دیده و منتقدی نفرهیخته ایرانی و خارجی هم به شدت احترام می ذارم.

بذار چند مثال شخصی کاملا به روز هم خدمتتون عرض کنم تا کمی نگاهم براتون روشن تر بشه

من از "وعده های شرقی " خوشم نیومد. اما با خواندن نقد خانم کریستین تامپسون ( همسر سابق دیوید بوردول) در وبلاگش به نگاه تیزهوشانه اش غبطه خوردم و از نادانی خودم متاسف و البته هنوز فیلم رو دوست ندارم.عطر" رو دیوانه وار دوست داشتم و پیتر بردشا می گفت" تنها بویی که از این فیلم بیرون می اید کهنگی است!" از " اولتیماتوم بورن " لذت بردم اما دیوید یوردول به زیبایی در یک مطلب شاهکار دنیای این فیلم رو تحلیل کرد و اون رو زیر سوال یرد. جالب اینکه به علت پافشاری خوانندگانش در مطلب سومش اذعان کرد که فیلم وجوه مثبتی داره که از دیدش پنهان مونده!

به همین دلیل به هیچ وجه منتظر انطیاق دیدگاهای خودم با دیگران نمی مونم اما نظراتشون برام اهمیت دوچندانی داره. همین الان جاناتان رزنبام که خیلی بهش ارادت دارم به اخرین اثر برادران کوئن یک ستاره داده و یک تته در برار همه ایستاده. اون می تونه و این کار می کنه . من نمی کنم چون در حد و اندازه اون نیستم برای همین در برخورد اول با هر اثری حد المقدور سعی می کنم از ذوق زدگی یا تنفر و اظهار نظر قطعی و احساسی دست بردارم. بیشتر هم به هنگام نوشتن و ترجمه دنبال یادگرفتن, آموختن و غرق شدن در دنیایی جدید هستم و هرکسی که بتونه دست من رو بگیره و زوایایی تاریک و روشن این دتیا رو نشون بده خودم رو بهش مدیون حس می کنم.وقتی هم ببینم کسی با زیان شیوا تر و استدلال های بهتری داره ناخودآگاه لذت با نفرت من رو نشون می ده با نقل قول از او هیچ احساس شرمندگی نمی کنم. ممنون ازتوضیخات شما در باره فیلم " رخنه " و معذرت بابت این پرحرفی. لحتون هم کمی عصبانی است از همون اول و من دلیلش رو نمی فهمم اگر اشتباه می کنم یا حرفی زده ام که کمی شما رو رنجانده بگید تا ببینم قضیه چیه . خوش باشید. بقیه حرف هام برای بعد!

کاوه اسماعیلی
يکشنبه 18 آذر 1386 - 0:33

خوب میخواهم از بقیه بپرسم این پوستری را که سحر میگوید چند نفر روی دیوارهایشان دارند.یادتان میآید وقتی میامی وایس را دیده بودم میخواستم این پوستر را بکنم ؟و پوستر کالین فارل و جیمی فاکس را بزنم؟بعدش یادتان میآید که شب بازی منچستر-میلان به اتاقم که رفتم نگاه دیوانه کننده آل پاچینو در همین پوستر را که دیدم پشیمان شدم.؟به همان دلیل که مردان منچستر هم با همه قدرتشان نتوانستند حماسه 4 خرداد 78 را تکرار کنند.و من فکر میکردم مردان جدید خیلی راه دارند.....

راستی یک چیزی را یادم رفت بگویم.سینما انقلاب ما را یادتان هست؟کمپلت تعطیلش کردند.......و حالا من میمانم و توتو

پويان عسگري
يکشنبه 18 آذر 1386 - 2:51

نمي‌دونم كه چي بايد بهت گفت.شايد يه روزي، يه جايي بنويسم خاطراتمو با مطالبت كه مثلا هر كدوم رو وقتي داشتم مي‌خوندم كجا بودم يا چه حسي داشتم يا بعدش برام چه اتفاقي افتاد(چه اعتماد به نفسي!.شايد به خاطر اينكه شك ندارم كسي مي‌شم واسه خودم و يه رفيق عالي واسه تو)...............................................يادمه وقتي نقد شوكران ات رو خوندم تا چند روز به بچه ها تو مدرسه نشونش مي‌دادم كه بچه‌ها ديدين گفتم شوكران فيلم خدائيه...تائيدم نقد تو بود...يادمه معلم چاق و بامزه انگليسي اول دبيرستان من و مهدي رو وقتي از كلاس انداخت بيرون كه داشتيم يواشكي مطلب "دل پيرو لعنتي" رو مي‌خونديم...ياد شماره 300 مي‌افتم.اين تنها مطلبي تو عمرم بوده كه با صداي بلند واسه هادي خوندم.هميشه وقتي به جمله "ابله" مي‌رسيديم قفل مي‌كرديم...معني نمي‌رسيد...اما خب بزرگ شديم رفيق.همين چند روز پيش با مازيار تو مترو بوديم كه مجله رو از تو كيفش درآورد و يه راست رفت سر مطلب تو.جشمم خورد به جمله ثقيل قديمي.ولي ايندفعه قضيه فرق مي‌كرد.فازش رو از ته ته وجودم گرفتم : "شما فن خوشحال بودن را فرا گرفته‌ايد؟ پس چگونه مي‌گوييد كه فن نگاه كردن را نياموخته‌ايد؟" تازه بعد از چهار سال فهميدم كه چيه جريان...يادمه تابستون 82 بود كه مقدمه نقد "پل رودخانه كواي" رو تا صبح ده بار خوندم...تا آخر عمرم جمله پوشكين رو از اين مقدمه دارم :"هيچ عيشي پايدار نيست"...سينما بهشت و از اين حرفها، يادته كه؟...وقتي فاز تنها نشستن كامران لب سد تو "نفس عميق" رو گرفتي به هادي گفتم كه امير بهترين منتقد عمرمه...اون موقع تازه دوست شده بوديم رفيق.تازه داشتم ازت چيزهاي تازه ياد مي‌گرفتم..."شب حكم" رو تو مسير منزجر كننده خونه تا دانشگاه خوندم.اون هم تو چه روز كوفتي.روز ثبت نام ترم جديد.اه...شت...يه شب كه خيلي حالم گرفته بود و از همه چيز و همه كس بدم مي‌اومد، دل سپردم به تو،"آلتمن" و "مك كيب و خانم ميلر" حالم بدتر شد.ولي فرداش كه از خواب بلند شدم، قد چند سال رفته بود رو سنم...بزرگ‌تر شده بودم...خيلي از جاهاي زندگيم گره خورده به مطالب تو.برام فقط يه نوشته يا نقد نيستند.بخشي از زندگي‌ام هستن...آدم‌هاي احساساتي نمي‌تونن جلوي خودشون رو بگيرن...مثلا اونشب خونه تو، "هارولد للويد"...ملتفتي كه رفيق؟

هاله
يکشنبه 18 آذر 1386 - 3:39

امير خان به برادر گرامي بفرماييد سريع تر آپ بفرمايند.

جواد رهبر
يکشنبه 18 آذر 1386 - 8:44

سلام به همه!

برای علی نیکنامی: این هم لینک قطعه پایانی "هشت و نیم" اگر می دونستی چقدر این فلینی و فیلم هایش را دوست دارم و اگر می دونستی از دیدن کامنتت چقدر خوشحال شدم:

http://buddiespecial.googlepages.com/10-HuitEtDemiOttoEMezzo.mp3

مخلص همگی!

سحر همائی
يکشنبه 18 آذر 1386 - 8:58

این دو تا نکته را جا انداختم:

اول خسته نباشید به همه پرونده سازان اتوبوس شب. دوم یک بلا دوره به امیر رضا . امیر رضای عزیز این استرس ها را بفرست به جهنم . زودتر خوب شو که کافه بدون نوری پرتو نمی شود !

منگ
يکشنبه 18 آذر 1386 - 10:19

به نظرم ته همه اختلاف های دنیا ، به دو گروه می رسد . آن هایی که از زندگی لذت می برند ، آن هایی که نمی توانند ببرند ..............................................

نوچ .....

اینطوریام نیست که می گی ................

رضا
يکشنبه 18 آذر 1386 - 12:14

به جواد رهبر : روی جلد شماره ی جدید هفت را داشتی ؟ انگار برای بچه های کافه زده اندش ( و چقدر خوب این کار را کردند )

به همه : آیا کسی هست که از دیدن این قسمت حلقه ی سبز لذت نبرده باشد ؟

امير جلالي
يکشنبه 18 آذر 1386 - 13:5

سلام بچه ها،اول از همه تشكر ويژه دارم از حنانه و مصطفي و رضا و مهدي و امير رضا و اميد،دمتون گرم بچه ها،پرونده عالي شده بود.

به سحر همايي:تيم برتون گفتي و كردي كبابم،رفتم دوباره فيلم ديوانه كننده ماهي بزرگ رو ديدم،بابا اين ديگه چي بود؟فيلمي از يك ديوانه در ستايش خيال و رويا و در مذمت آدمهاي عرفي و واقع گرا و كوفت و زهر مار،خلاصه كه آب دستتونه بريزيد رو زمين و بريد اين فيلمو ببينيد،مخصوصا اگه تاحالا نديديد،اون عكسي كه امير گذاشته رو هم داريد ديگه؟

ازاين مخمصه هم كه ديگه چي ميشه گفت با اين حرفاي قشنگ امير وبرو بچه ها؟فقط ماروهم ته صف ارادتمندان به اين فيلم جابدين،آل پاچينو با اون طرز حرف زدنش دختره رو چطوري ولش مي كنه و مي ره؟وااااااااااااااااااااااااااااي...عجب بساطيه بابا اين فيلم.

به سوفيا و بقيه نامجوبازها:شهروند اين هفته رو ازدست ندين.

به همه بچه ها:فكركنم اين دعوت حاتمي كيا مسير بازيگري و حتي زندگي گلزارو عوض كنه،امروز باني فيلم و اعتماد رو بگيريد،رفيقمون بدجوري به فكر فاصله گرفتن از دختراي دم بخت غش و ضعفي افتاده اگه خدا قبول كنه.

ديالوگ تصويري!!!:ادوارد بلوم با دود اگزوز هواپيما رو آسمون مي نويسه:I LOVE YOU SANDRA و دورشم يه قلب مي كشه و اينا...

مخلص همگي.

مصطفی جوادی
يکشنبه 18 آذر 1386 - 18:3

جواد رهبر هم باید مثل امیر رضا از آمدن نوشته اش کنار نوشته بچه ها ذوق زده شود. البته بجه ها اینجا یعنی جیمی و راجر

راستی پسر یک گشوه هایی از بازی بلانشت را در تفش دیلن دیدم. بین خودمان بماند ولی خیلی هم درنیامده! مخصوصا روی صدایش به نظر می رسد باید بیشتر کار میشد. به هر حال... راستی جلد هفت را دیده اید. چرا مجله فیلم نمی تواند از این کارهای عشقی بکند. مثلا هفت خیلی پولدار است؟! یک مجید اسلامی.. ولش کن. اتفاقی نمی افتد.برای کی داریم حرف می زنیم

برای حامد اصغری : ما مخلصیم.چه به این حرفها!

سوفیا
دوشنبه 19 آذر 1386 - 5:49

سلام به همگی

سریع دو سه تا نکتهء بی ربط را بگویم: ۱- معرفی این سایت:

http://www.degaran.com/

که فوق العاده است واقعا. پر است از مطالب بدرد بخور.

۲-چند روز پیش رمان «آداب بی قراری» را می خواندم. حیرت انگیز بود. هرچه بیشتر می خواندم ناباورتر می شدم. از اینکه چنین نویسندهء بزرگی داریم که توانسته چنین اثر درخشان تکان دهندهء بی نظیری بنویسد. دوستان اهل ادبیات از دست ندهیدش. همهء آن چیزی است که از یک رمان اینجا و امروز انتظار دارید.

۳- اخیرا کتابی دارم می خوانم به نام:«سخن عاشق» نوشتهء رولان بارت. ترجمهء پیام یزدانجو. چیز عجیب و غریبی ست. حس و حال خاصی می دهد به آدم خواندنش. کسی خوانده این کتاب را؟

۴-«چرا؟

{عاشق همان دم که مصرانه از خود می پرسد چرا مورد عشق معشوق اش نیست, قلبا باور دارد که معشوق هم عاشق اوست اما این را به او نمی گوید.}

من به «ارزش اعلا» یی قاءل ام:عشق ام. من هرگز به خود نمی گویم که «چه فایده؟» من نیهیلیست نیستم. من دربارهء اهداف از خود نمی پرسم. در سخن تک نواخت من هرگز «چرا»یی نیست. جز یک «چرا» و همیشه همین «چرا»: اما چرا تو عاشق من نیستی؟چرا دوستم نداری؟ چگونه می توانی این من ای را که عشق, او را به کمال می رساند دوست نداشته باشی(تویی که اینقدر بخشنده ای, تویی که شادی بخشی...) پرسشی که پافشاری اش بقای ماجرای عاشقانه را تضمین می کند:«چرا دوستم نداشتی؟» یا «آه, بگو ای عشق قلب من چرا رهایم کرده ای؟»(هاینریش هاینه) و به زودی(یا همزمان) آن پرسش دیگر این نیست که «چرا دوستم نداری؟» بل این است که «چرا فقط یک کم دوستم داری؟» چطور می توانی فقط یک کم دوستم داشته باشی؟«یک کم دوست داشتن» این چه معنایی دارد؟ من در سامان «خیلی زیاد» یا «باز هم بیشتر» سیر می کنم. با حرصی که من برای برابرشدن دارم, هر چیزی که تام و تمام نباشد ممسکانه است. آنچه من دلم می خواهد تصرف جایگاهی است که در آنجا دیگر کمیت ها مطرح نباشند. آنجا که حساب و کتاب ها همه دور ریخته می شوند.

واقعیت این است که - بخاطر ناسازه ای عظیم - من هرگز نمی توانم از این باور دست بشویم که مورد عشق معشوق ام هستم. من آنچه را میل دارم در وهم می بینم....

(سخن عاشق/صفحه ۲۴۶)

سوفیا
دوشنبه 19 آذر 1386 - 6:23

http://erolit.blogsky.com/Printable.bs?PostID=27

omid jafari
دوشنبه 19 آذر 1386 - 13:43

سلام مستر قادری

احوال؟

بعضی از بچه های دانشکده انتقاد میکردن که آقای قادری میبایست خودش چند دقیقه در مورد فیلم حرف میزد.من خودم هم فکر میکنم بهتر بود اونروز تو دانشگاه علامه یه ربع ساعتی در مورد فیلم حرف میزدی.چون دیدی که وقتی بسراغ سووالهای بچه ها رفتیم بیشترشون سووالهای جدی و بدردبخور نمیپرسیدن و بیشتر صحبتها رفت طرف فمنیسم.در واقع بهتر بود تواناییهای خودتو تو نقد به رخشون میکشیدی.اونجا همون حرف آقای دوبلور در مورد تواضع به دردت میخورد(طهماسب بود؟)

باز ممنون که اون روز لطف کردی و اومدی اونجا

راستی مقاله ات تو شهروند در مورد گاو خیلی خوب بود ولی مثالهایی که برای اثبات حرفات زده بودی به خوبی توضیحات قبلیت نبود وبیشتر گنگ بودن

البته به نظر من

حمید قدرتی
دوشنبه 19 آذر 1386 - 16:1

دلیلی دارم برای کامنت گذاشتن پس میگذارم و این معنی خوبی دارد . یعنی اتفاقاتی افتاده که من خیلی موافقش هستم . اینجا به خاطر تلاش های دوستان دارد یواش یواش یه مدینه فاضله یا آرمان شهر می شود . و می توان این آرمان شهر را آرمان شهر تر کرد . رفقا یه نصیحت مجانی این که روزنوشتهای نوید و یلدا ذبیحی را از دست ندهید . کلی جو گیرم کردند . اما بعد ... یک تشکر از امیر و بقیه بر و بچز سایت به خاطر این که اول تو بچه ها شور و شوق های فراوونی راه انداختن . دوم اینکه اون مطلب پرونده سازی تو قسمت سینمای جهان خیلی خوبه و حتماً باید بهش اشاره کنم سوم اینکه این پرونده سازی که اتوبوس شب اولینش بود و به قول امیر باید منتظر دومیش باشیم کار خیلی خوبی بود و از همه مهمتر از دیروز تا حالا حداقل 50 بار موسیقی متن بچه رزماری رو گوش کردم و این به معنی این است که تا حالا من این موسیقی رو گوش نکرده بودم . این بخش تازه کلی به آدم شور میده و اینها همه نشانه است از خیلی چیزها .

حمید قدرتی
دوشنبه 19 آذر 1386 - 16:3

در ضمن از خانم سوفیا تشکر می کنم به خاطر معرفی آن سایت . خیلی وقت بود دنبال یه همچین سایتی می گشتم .

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 19 آذر 1386 - 16:53

برادر عزیز...حامد صرافی زاده ..اصلا ناراحت نیستم که فضای کافه را به بحث و جدل بین هم اشغال کنیم.هم به این دلیل که از این بحث یک چیزی در بیاید که خودم چیزی یاد بگیرم و اینقدر بیخودی همدیگر را تایید نکنیم تا دوستیمان را ثابت کنیم.و البته دیگر اینکه اینجا با خیلی از بچه ها سر همین جدال رفیق شدم.

به یک دلیل خیلی واضح نظراتت برایم ارجح است.(اگر اشتباه نکنم سر فیلم shoot em up بهتون گفته بودم)وآن هم این است که شما فیم را روی پرده می بینید و هزار برابر بیشتر میتوانید مرا درک کنید.خودم به شخصه وقتی ارباب حلقه ها را روی پرده دیدم از آن خوشم آمد(برخلاف دفعاتی که نسخه dvd اش چندان به دلم نچسبیده بود.)حرف شما در اینکه نظر بزرگترها محترم و آموزنده است که درش شکی نیست .هنوز هم دارم از همه شان یاد میگیرم.ولی ترجیح میدهم در آینده رسوا شوم ولی نظر ابتدا به ساکنم اریجینال خودم باشد.همین آقای رزنبام ...فکر میکنی الان از آن همه به وجد آمدن حیرت انگیزش از بعضی فیلمهای بی ارزش ایرانی پشیمان نیست؟هست....خیلی جاها هم مثل خودت متقاعد شده ام.خیلی جاها هم متقاعد نشده ام.(نمونه اش نقد امیر قادری بر بازگشت).....میتوانید برای رسوا شدنم دعا کنید.چیزی به اسکار نمانده و کریس کوپر و نامزدیش در اسکار...

ضمنا..حامد عزیز(حامد صدایت کردم تا دیگر آقای اسماعیلی صدایم نکنی)..قبول دارم که لحن کامنتم عصبانی بوده و البته برمیگردد به نیش کامنت تو که از اینکه نظرم را در دو روزنوشت مختلف نوشته بودم تعبیر چپکی کردی.....تمام.امشب تو کافه مهمون منی..سیاوش پسر کجایی؟ میز ما رو بچین....

حامد صرافی زاده
دوشنبه 19 آذر 1386 - 19:7

برادر عزیزتر ... کاوه اسماعیلی. آقا یک دنیا ممنون از این نگاه آرام و سخاوتمندانه و جواب دلنشین تون .آقا دعا برای رسوا شدن شما چیه؟ مگه من بیمارم؟ مگه اصلا اسکار جایزه معتبری هستش؟ مگه اصلا بازی کوپر انقدر خوبه؟ من که اصلا فکر نمی کنم کاندید بشه اندازه های فیلم یه مقداری برای قد و قواره اسکار کوچکه.البته بماند که مثلا پارسال هم ویل اسمیت برای " در جستجوی نیکبختی" کاندید بود که فیلم با همه کلیشه ای/ معمولی بودنش انرژی و پویایی دشت که واقعا به دل می نشستو خیلی از این مسئله به بازی خوب ویل اسمیت برمی گشت.

آقا اصلا جدلی در کار نیست . منو واقعا خوشحال شدم تونستم حداقل با شما به عنوان یکی که نطر من براش مهمه حرف بزنم. مشکل این ده سال نوشتن من در این بود که در تمام جاها از عصر آزادگان گرفته تا مجله سینمای نو و این آخری ها شرق و اعتماد برای مخاطب می نوشتم که که اصلا نمی دونستم وجود خارجی داره یا نه و حالا حداقلش با وجود شما یکی رو پیدا کردم و واقعا ممنونم از این بحث و جدلمون که البته اساس درست و حسابی نداشت و الکی بود. خیلی دوست داشتم مثلا سر یه چیزی که الان خیلی طرفدار پیدا کرده مثل " خانواده سیمپسون " و محبوبیت یکباره اش در ایران بعداز 18 سال با هم بحث می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما نکته بعدی تماشای به روز فیلم ها روی پرده مقایسه شون در ان واحد و بدون گلچین شدن و انتخاب کردن اینه که واقعا خیلی از فیلم ها که مثلا برای ما جذاب می شدند در ر مجموعه آثار سال فیلمی متوسط جلوه می کنند که ماندگاری خاصی هم ندارند. و البته برعکس. من واقعا اینجا درک کردم که چرا مثلا رزنبام از اثار کیارستمی/ مخملباف/ پناهی/ گلستان و .... با عنوان شاهکار یاد می کنه . ببینید اتفاقی که اینجا می افته تفاوت بنیادی این آثار در ساختار فضا و نوع نگاهشون به ادم هاست. حتی سادگی بعضی از آثار ایرانی و حتی نمایش صمیمانه یک عشق کاملا روستایی مثلا انقدر متفاوت از جنس زمان و مکان اینجاست که خیلی از منتقد ها نا خودآگاه شیفته این تفاوت می شوند. من دوست دارم بعدا سر فرصت درباره این موضوع با شما حرف بزنم و فکر هم نمی کنم شیفتگان سینم