
( اصلاح خبر: نمایش فیلم آقای کیمیایی، عوض ساعت 3، ساعت 12 ظهر خواهد بود. )
Ghaderi_68@yahoo.com , Amirghaderi@cinemaema.com
اگر داستان به هم نخورد، ظاهرا دوشنبه این هفته ساعت سه بعد از ظهر، قرار است در دانشگاه حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، مستند "آقای کیمیایی" به نمایش دربیاید. به من هم مربوط نیست. بهشان گفتهام که شاید این فیلم به دردشان نخورد. که بیشتر فیلمی است که برای لذت بردن آدمهای عاشق سینما و موسیقی ساخته شده. به نظرم خودم هم یکی از همین آدمها هستم. گاهی وقتها مینشینم و یک قسمتهایی از آن را تماشا میکنم و یاد جو و آن حال و هوایی میافتم که موقع تماشای فیلم داشتیم. خودم که خوشام بیاید، فکر میکنم آنهایی هم که باید، خوششان بیاید. خلاصه این را گفتم که بعدا مثل دفعههای قبل شاکی نزنید که چرا نگفتی.
نامه
چند سال پیش در ایران کتابی چاپ شد با عنوان نامههای کودکان به خدا. کتاب جالبی بود و یادم هست آن وقتها از خواندن و نقل کردناش برای دیگران حظ فراوانی بردیم، اما در این دنیای تند و شلوغ خیلی زود فراموشاش کردم تا این که یکی از دوستان چند وقت قبل در ایمیلی، امید غیائی عکس نسخه اصلی این نامهها را که بچهها با خطهای خرچنگ قورباغهشان حرف دلشان را با خدا در میان گذاشته بودند، برایم فرستاد. آن خاطره خوب برایم زنده شد و نشستم و چند تایش را برایتان ترجمه کردم:
× خدای عزیزم به نظرم کار خیلی سختی داری که باید همه آدمها رو دوست داشتی باشی. خونواده من 4 نفر بیشتر نیستن. ولی من بازم نمیتونم همهشون رو دوست داشته باشم....................................... نان
× خدای عزیزم عوض این که بذاری مردم بمیرن تا مجبور بشی آدمای جدید بسازی، چرا اونایی که الان زنده هستند رو نگه نمیداری؟.................................................... جین
× خدای عزیزم من همیشه بهات فکر میکنم. حتی وقتی دعا نمیخونم................................... الیوت
× خدای عزیزم به خاطر برادر کوچکترم ازت ممنونم، ولی من ازت یه سگ خواسته بودم....................... جویس
× خدای عزیزم من آمریکایی هستم. تو چی هستی؟..................................................... رابرت
× خدای عزیزم من رفتم عروسی و دیدم عروس و داماد همدیگه رو تو کلیسا ماچ کردن. از نظر تو اشکالی نداره؟........ نیل
× خدای عزیزم تو واقعا دیده نمیشی یا این فقط یه کلکه؟.................................................. لوسی
× خدای عزیزم لطفا دنیس کلارک رو امسال بفرست یه اردوگاه دیگه.................................... پیتر
همراهی اجباری
دیروز حاشیه اتوبان دیدم دو نفر کلافه و خسته ایستادهاند. دقت کردم، یکی راننده یک وانت کهنه بود و یکی راننده ماکسیما. وانت اوراق زده بود و پشت ماکسیمای تمیز سفید را جمع کرده بود. سوالی که برایم پیش آمد این بود: کدام یکی از این دو نفر در این شرایط بیشتر احساس میکنند که تحقیر شدهاند؟ این سوالی است که شرط میبندم تا آخر شب ذهنتان را درگیر میکند.
انسانیت
« هیچ حیوان درنده خویی نیست که بویی از شفقت نبرده باشد. من بویی از شفقت نبردهام؛ پس حیوان نیستم. » این جملع ویلیام شکسپیر از ریچارد سوم، ته چه فیلمی نقل شده؟ اگر گفتید؟
ترقه
چند وقت پیش روزنامه ها خبر مرد بازنشسته ای را منتشر کردند که حدود هشتاد سال پیش یک ترقه روی ریل یک ایستگاه راه آهن کار گذاشته بود و وقتی پلیس او را دید، این رفیق ما در رفت. اما بعد از هشتاد سال عذاب وجدان در 84 سالگی، رفته سراغ پلیس و خودش را تسلیم کرده است. او گفته که این تنها کار ناپسندی بوده که به عمرش انجام داده بوده، و خودش را تسلیم پلیس کرده تا تنها کار بدش بی مجازات نماند و پاک شود. ماموران هم گفته اند که این ماجرا هرگز به پلیس گزارش نشده، پس هیچ جرمی رخ نداده، هر چند که به پیرمرد تذکر داده اند که دیگر از این کارها نکند!
خب، حالا فکر می کنید می خواهم از ایشان تعریف کنم؟ که عجب آدم وظیفه شناسی بوده؟ شرمنده ام. این جانب نسبت به پیرمرد فوق الذکر حسابی بدبینم. به خصوص به این دلیل که فکر می کند غیر این، هیچ کار بدی در عمرش انجام نداده، ضمن این که وقتی کسی این قدر به خودش سخت می گیرد، خیلی چیزهای خوب را هم نمی بیند، و از همه مهم تر این که به بقیه ابنای بشر هم معمولا سخت می گیرد. در جریان ماجرای ژاور و بینوایان که هستید؟!
بعدالتحریر: البته شاید آدم های ویژه ای در این دنیا زندگی کنند که به خودشان سخت بگیرند و کاری به کار بقیه نداشته باشند. عاشق دیدن آنهام. اگر دیدید، سلام مخصوص مرا به ایشان برسانید و در برابرشان تعظیم کنید.
مهره
« وقتی جوان هستی شهرت آن روشنایی عظیم و سفیدی است که به طرفش می روی. فکر می کنی یک روز می روی آن بالا اسکار می گیری و خوشبخت می شوی . ولی من در 28 سالگی فهمیدم که این طور نیست. آن چیزهایی که می گویند خوشبختتان می کند جواب نمی دهد. نه آدمهای دیگر نه موفقیت و نه تاییدشان . تنها چیزی که ارزش این را دارد که داشته باشی تنها چیزی که دوام می آورد این فرایند است که همان کاری را انجام بدهید که می خواهید. این هم با سخت ترین بخشش شروع می شود یعنی اینکه بفهمی واقعا چه میخواهی . موقعی که به این پی ببری احتمالا دیگر نمی توانی مهره ای در بازی یک آدم دیگر باشی. »
اینها حرفهای جرج کلونی، بازیگر و کارگردان سینماست که پارسال در پروندهای درباره او در مجله فیلم منتشر کردم و سحر همایی، این جملهها را در کامنت چند روزنوشت قبل، به یادم آورده. یک بار دیگر از اول بخوانید. ماجرای شهرت را که کنار بگذاریم، هر آن چه در این چند سال میخواستم بگویم، همین حرفهایی بود که جرج کلونی آنها را گفته و این جا آمده. تکرار میکنم: « تنها چیزی که دوام می آورد این فرایند است که همان کاری را انجام بدهید که می خواهید. این هم با سخت ترین بخشش شروع می شود یعنی اینکه بفهمی واقعا چه میخواهی. موقعی که به این پی ببری، احتمالا دیگر نمی توانی مهره ای در بازی یک آدم دیگر باشی. »... تنها راه، برای این که بازیگر خودت باشی.
راستی دیروز با محمدرضا شریفینیا ( که ماشاءا... چه قدر طرفدار دارد ) و مهدی کرمپور و مرتضی رزاق کریمی و سام کلانتری، مهمان بچههای گرم زنجان، آقای پویا نبی و دوستاناش بودیم؛ برای نمایش چه کسی امیر را کشت. بالاخره دیدماش و حیفام که چرا زمان نمایش، نشد که برای تماشای فیلم مهدی به سینما بروم. فرصت بشود که دربارهاش بنویسم. حتما ارزش دیدن دارد. راستی حواستان هست که آدم برود زنجان، برای خودش و دوستاناش چی میخرد؟
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
سیاوش آقارضی
جمعه 23 آذر 1386 - 20:51
|
از این کتاب فوق العاده ای که دربارش نوشتی یه جمله ی شگفت انگیزو هیچ وقت فراموش نمیکنم: "خدای عزیز...شاید قابیل هابیلو نمیکشت اگه اونا برای خودشون اتاق جدا داشتن...درباره ی من و برادرم که صدق میکنه." میبینید رفقا ؟ بزرگترین مشکلات تاریخ چه راه حل ساده ای دارند؟...از کجا میدونید مشکل از اصل همین نبوده؟
|
Reza
جمعه 23 آذر 1386 - 21:47
|
1- امیر حرفت درسته بیشتر دانشجوهای حقوق و علوم سیاسی از سینما یا موسیقی لذت نمی برن و موقع فیلم دیدن دنبال نماد میگردن ولی همشون هم اینجوری نیستن ( یکیش خودم ! ) من خودم لذت بردن از سینما رو از یکی از استادهای دوره کارشناسی یاد گرفتم که خودشم خوره فیلم بود و نصف ارجاع های درسیش به سینما ربط پیدا میکرد . ( فقط متاسفانه استاد دانشگاه تهران نبود که اونا هم یاد بگیرن ! ) 2- راجع به رضا قاسمی و اینکه کارهاش تقلیدیه یا نه تو روزنوشت های قبلی بحث بود که اونموقع یادم رفت راجع بهش بنویسم . قاسمی تو سایتش یه آهنگ منتشر نشده با صدای شهرام ناظری گذاشته که توضیحی که درموردش داده مطلب رو روشن میکنه : « ... تلفیقی است از حالت های موسیقی سنتی ، ترکمنی ، آذربایجانی ، بلوچی و موسیقی تاجیکی » آهنگ رو گوش میکنی و میبینی همه اینها هست ولی یه چیز جدیدیه که نظیرش رو تا حالا نشنیدی . نوشته های قاسمی هم همینطوره ( اصلا کارهای نویسنده ها و فیلمسازهای بزرگ همینجوریه) در عین اینکه از آثار پیشین برداشت میکنن فکر و ایده جدید خودشون رو به اثر تزریق میکنن . 3- به عطص : خب "شبح کژدم "یکی از مسائل اصلیش همین تفاوت واقعیت با سینماست دیگه . 4 - من نمیدونم چرا پارسال منتقدها چه کسی امیر را کشت رو زیاد تحویل نگرفتن . سبکش و طنزش واقعا خوبه . راستی از کلاسهای کارنامه چه خبر ؟
|
احسان
جمعه 23 آذر 1386 - 22:35
|
آقا اجازه ، ما بگیم ؟! . . . یه چاقوی گردن کلفت دسته سفید ! . . . چند وقت پیش "چه کسی امیر . . . ؟ " را دیدم که حتی یک لحظه حوصله م سر نرفت.با اینکه این تیپ فرم اصلش رشته ما نیست ولی خب دیگه. آقا یه سوال فنی : ما هم می توانیم مستند " اون اقا خیلی باوفاهه " را ببینیم یا حتما باید دانشجوی دانشگاه تهران باشیم ؟ اگر می توانیم که هیچ ؛ اگر نه شرایط عضویت را بگو برویم ثبت نام کنیم !
|
سحر همائی
شنبه 24 آذر 1386 - 0:21
|
من الان اصلا فرصت ندارم فقط سریع السیر جواب مسابقه را می دهم و می روم . شما می گوییید قطار افسار گسیخته ولی ما همیشه به اسم قطار جهنمی می شناختیمش . جمله را با صدای جان وویت می شنویم (بهرام زند). بعدا خدمت می رسم .
|
farshid
شنبه 24 آذر 1386 - 1:7
|
به نظرم مستند اقای کیمیایی را دیگر نگاه نکن !! حداقل تا 5 سال رهایش کن و برو دنبال کارت!! این طوری می توانی باز هم کار بهتری بسازی روی طرح جدیدی برای مستند کار کنی و این مستند عزیز اقای کیمیایی سنگ قبرت نشود!! فیلم را ندیده ام و اصلا بحثم خوب و بد بودن فیلمت نیست می دانم با ذکاوتی که داری حرفم را گرفتی. تصادف چیز عجیبی است توی crash دیالوگ سکانس ابتدایی فیلم معرکه است شهری شلوغ با ادمهایی گریزان از هم که فقط تصادف انها را یک جورهایی به هم ربط می دهد این جور موقع ها ماشین تحقیر می شود این که اهن پاره ی عزیز ما ان قدر ها هم منزلتی ندارد هر چند طبق یک رسم معمول ماکسیمای سفید از خجالت اب می شود!! به نظرم ادم سفید نداریم همان بهتر هم که نداریم!! چون شاید هر روز چماق میشد می خورد توی سرمان !! اگر دنیا همیشه در دستان ادمهایی بود که هیچ وقت از چراغ قرمز رد نمی شدند!! شاید هیچ وقت تغییری رخ نمی داد . این که ادم خودش باشد خیلی مهم است توی این نمایش ترومنی زندگی!! مهم این است که انتخاب کنی تا خودت باشی هر چند خیلی حاشیه های امنیتی را از دست می دهی تکیه گاهی نداری ولی مثل عروسک نخی زندگی نمی کنی خودت هستی و خودت!!و ان موقع می بینیم که چقدر تنهاییم تنها و تنها این تنهایی هم از ان چیزهایی است که کاش در موردش یک پرونده سینمایی درست می شد سینما و تنهایی و ادمهای تنهای سینما که اولش یاد سامورایی افتادم که سکانس اخر خودش بود و برای خودش کشته شد!! از کجا رسیدم به کجا ؟ چه کسی امیر را کشت ؟ فیلم خوبی است که خوب دیده نشد!! farshid
|
علی نیکنامی
شنبه 24 آذر 1386 - 2:27
|
1-در مورد اون تصادف ماکسیما و وانت به نظرم خود وانت(نه راننده اش)بیشتر از هر کس دیگه ای احساس حقارت می کرده! 2-به جواد رهبر:"دالی بل رو یادت هست؟"رو گذاشتم تو نوبت دیدن. 3-صد فیلم امشب "حفره" رو گذاشته بود که من ندیده بودم.آخرش اون پسره رو آزاد می کنند یا بهش کلک زده بودند که زنش رضایت داده؟چی؟!!مزه اش به این بود که معلوم نشه؟ 4-دوبلور پروفسو ایزاک بورگ تو توت فرنگی های وحشی کیه؟5-به حامد اصغری:در مورد مطلب اون فیلمساز که نقدی بر نقد نویسی در ایران نوشته بود،راستش اولین بار نیست که از این جور نقدها می خونم.اینها اگه چیزی در چنته دارند،چرا خودشون حرکتی نمی کنند؟!فقط بلدند بشینند یه گوشه و غر بزنند.یه چند وقت پیش تو یکی از همین سایتهای به اصطلاح روشنفکری یه عده جمع شده بودند و به تارکوفسکی دری وری می گفتند.در حالی که کلفت ترینشون هم همه فیلمهای تارکوفسکی رو ندیده بود! اینها مثل همون فیلمسازای ایرانی هستند که به این افتخار می کنند که تا حالا بیشتر از 30 تا فیلم تو عمرشون ندیدند(چون به قول خودشون نیازی ندارند).نه فیلم می بینند نه کتاب می خونند.فقط گاهی اوقات برای خالی نبودن عریضه از این جور مطالب منتشر می کنند که چقدر سطح سینمای ایران پایینه یا اینکه چقدر منتقدهای ما بی سوادن! یکی دیگه از اینها هم تو همین سایت از این جور نظرها داده بود که بلههه!ملویل روزی 18 ساعت فیلم می دیده و چه می دونم تروفو 12000 تا فیلم قبل از ساخت 400 ضربه دیده ولی تو مملکت ما از وقتی دی وی دی اومده همه فیلم بین شدن.یکی نیست به این آقا بگه بازم خدا رو شکر که بعضی ها با اومدن دی وی دی فیلم بین شدن.شما که بعد از اومدن دی وی دی هم فیلم بین نشدید و همچنان نشستید کنار گود و غر زدید!بی خیال بابا چرا اعصاب خودمون رو خورد کنیم! خوش باشید رفقا!
|
علی
شنبه 24 آذر 1386 - 2:40
|
قدرت به سید: پس کو اون چاقوی دسته سفید کار زنجونت
|
نادر دست نشان
شنبه 24 آذر 1386 - 3:18
|
البته استاد محمد زرين دست هم از ديدن فيلم خودش-سرگيجه- گويا لذت وافر ميبرده و ميبره. اصولا فيلمهاي بد فقط يه هوادار دارن و اونم كارگردان فيلمه. مثل اد وود خودمون.هان؟ چاقوي دسته سفيد زنجون؟ زيره به كرمون بردي براي آقات كيميايي؟
|
شنبه 24 آذر 1386 - 6:51
|
حیف شد که نمی تونم فیلمتو ببینم امیرو. صبر میکنیم تا درآد.
|
mouse
شنبه 24 آذر 1386 - 10:34
|
نامه های کودکان به خدا پنداشت کودکان از دین و عالم قدسی جمع آوری : مارشال وا . همپل ترجمه : دکتر داور شیخاوندی نشر ورجاوند 1386 -------------------------------------------------------------------------------- چگونه فهمیدی که خدا هستی ؟ چارلن اگر خیلی باهوشی ببینم می توانی رمز مرا بخوانی و ددل ر ب ت س ل ج س ن ت پ س دک ل ه س م ا ت ف ن اگر توانستی آن را بخوانی فردا باران بفرست تا بدانم که فهمیده ای من می فهمم جاب خدای مهربان اگر ما هم مانند حیوانات پوست پشم آلو داشتیم ناچار نبودیم لباس بپوشیم تا کنون به این موضوع فکر کرده ای والی دابلیو خدای مهربان اگر بناست پس از مردن زنده شویم پس برای چه باید بمیریم رون خدای مهربان وقتی تو اولین آدم را درست کردی آیا او به خوبی امروز کار می کرد .
|
mouse
شنبه 24 آذر 1386 - 10:55
|
نمونه ایرونی نامه هایی از کودکان بم به خدا هم منتشر شده.با جمع آوری مونا زندی . یادمه قطع خشتی داشت و توی هر صفحه یک نقاشی به ضمیمه یک نامه هم چاپ شده بود.سود حاصل از فروش کتاب هم به بچه های بمی اختصاص پیدا کرده بود.
|
میلاد علائی
شنبه 24 آذر 1386 - 12:0
|
آقای قادری عزیز ! دانشکده حقوق و علوم سیاسی ، نه دانشگاه علوم سیاسی.
|
armin
شنبه 24 آذر 1386 - 14:9
|
سلام من از مهمان های دانشگاه زنجانم بچه ها یه چیزی گفتن که بهتون بگم عنایت سوال داره ...............................
|
کاوه اسماعیلی
شنبه 24 آذر 1386 - 14:31
|
خوب قبل از اینکه جواب عطص عزیز را بدهم مصطفی خیلی از حرفهایم را گفت.....اینکه ریتم در یک فیلم مطلقا واحدش متر بر ثانیه نیست و باقی..و البته یک چیز دیگر که مصطفی یادش رفت این است که ما در درخت گلابی با دو فضا (و تقریبا با دو ریتم متفاوت)روبه رو هستیم. فضای کسل کننده و سرد و کشدار و رخوت آور دوران حال برای به وجود آوردن شوری که در آن تابستان آخر در آمده است و اینکه باید یک جوری تقابل این دو دوران را نشان دهیم.... بسیار منتظرم برای dvd آقای کیمیایی و مهمترینش کاریست که قرار است با منوی آن بکنی.میدانی...خیلی برایم مهم است.آنجاست که مبتوانم فیلم را به همه نشان دهم و بگویم منویش را میبینید.این کار رفیقمان امیر قادری است.یک سری پیشنهاداتی داشتم.ولی واقعا نمیگویم.واقعا دلم میخواهد یک کار اساسی روی عکسهای منو بکنی. آقا چند شب پیش به یکی از آرزوهای بزرگ زندگیم رسیدم و اینکه شین را روی پرده دیدم.برای بار هزارم دیدنش هم مثل تجربه اول میماند.هنوز هم وقتی میبینمش قلبم از حرکت می ایستد.در هیچکدام از لیستهای بهترینهایم نامش را نمی برم.هاینریش بل (در مجموعه داستان خاطره انگیز سفر به گمسک) داستانی دارد به نام محبوب از قلم افتاده.راوی داستان مامور است که آمار رهگذران از روی پلی را ماهانه به یک سازمان گزارش کند.واین آمار همیشه یکی از تعداد واقعیش کم است.و آن هم دختر بستنی فروشیست که قرار نیست در بین آدمهایی که از پل رد میشوند قرار بگیرد.حواستان هست که شین هم محبوب از قلم افتاده من است.(قابل توجه جواد رهبر)
|
رضا
شنبه 24 آذر 1386 - 15:14
|
1- شاید اگر بحث حلقه ی سبز را ادامه بدهم صورت خوشی نداشته باشد اما فکر می کنم کافه جدا از همه ی جذابیت ها و شیرینی ها احتیاج به بحث متمرکز هم دارد . مصطفی جوادی حرف مهمی ( و به قول خودش بدیهی ) را در جواب به عطص گفت و آن هم اینکه ریتم کاملا یک چیز درونی است و با این دلیل به دفاع از درخت گلابی پرداخت . حالا می خواهم بگویم وضعیت حلقه ی سبز هم چنین است ! حاتمی کیا بعد از ساختن چهارده فیلم دیگر می داند ریتم چیست و درک این را دارد که شاید بیننده از روند کند سریال خسته شود . یک بار دیگر هم چنین مثالی زدم و هنوز هم سر حرفم هستم . فیلمی مثل درحال وهوای عشق را بدون آن موسیقی سنگین و روند کند تصور کنید . اصلا می شود ؟ شاید کمی اعصابمان وسط فیلم به هم بریزد اما آخرش اصلا نمی توانیم این فیلم را بدون فاکتورهای بالا تصور کنیم ! و به شدت معتقدم آخر حلقه ی سبز خیلی ها خدا را شکر می کنند که فیلم این طور شکل گرفت ! نکته ی دیگر هم که بعدا در موردش بیشتر می نویسم ( خدا بهتان رحم کند ) این است که در بیشتر سریالهای ایرانی همینکه چند قسمت را ببینی تا آخر قصه را می خوانی . اولین شب آرامش ( که فقط دو سه قسمتش را دیدم) یا همین ساعت شنی ( که فقط یک قسمتش را دیدم ) آنقدر زود و راحت تا آخر داستانشان را لو می دهند که دیگر علاقه ای برای دنبال کردنشان نمی بینم ، اما کسی اینجا هست که بگوید این حلقه ی سبز چه روندی را پی می گیرد ؟ 2- به حامد صرافی زاده : در مورد حلقه ی سبز جداگانه نوشتم و اگر لازم باشد باز هم می نویسم اما چیزی گفتی که یک لحظه آرزو کردم واقعیت داشته باشد . مردم فوج فوج به سینما می روند ؟ نمی دانم چند سال است ایران زندگی نمی کنی اما باید این خبر ناراحت کننده را بدهم که در اینجا بلیت سینما تقریبا 1000 تومان است و معمولا یک فروش خیلی خوب در ایران پانصد میلیون است ( تعداد این فیلم ها در طول سال از پنج رد نمی شود ) ! تازه این فیلم ها هم اگر چیزی از فرهنگ مردم کم نکنند چیزی هم به آن اضافه نمی کنند ! با این همه می بینی که یک فیلم در بهترین شرایط پانصد هزار نفر ( از کشوری با جمعیت بیش از هفتاد میلیون ) تماشاگر دارد ! رفیق اینجا باید تلویزیون فکری به حال فرهنگ مردم کند وقتی میلیون ها تماشاگر دارد ! و اگر سریال ها بخواهند بدون هیچ تاثیری تمام شوند مثل این است که تو همه ی شهر را یک جا جمع کنی و برایشان شعبده بازی کنی ! ببین من نمی گم شعبده بازی بده اما وقتی طبق آمار هر ایرانی در سال یک دقیقه هم کتاب نمی خواند نباید فکری به حال این وضعیت شود ؟ وقتی مردم اصلاح ناپذیر با پخش یک سریال تصمیم به انجام کاری می گیرند ( یادم است بعد از پخش آن قسمت قسمتی از کتابفروشی هدهد کتاب روی ماه خداوند را ببوس به چاپ چندم رسید یا زمان پخش نقطه چین تمام مردم صبح ها یک بطری شیر کاکائو دست می گرفتند ) نباید از این فرصت در جهت ترمیم این فرهنگ بیمار استفاده کرد ؟ سرگرمی تنها از رسانه برای مردمی خوب است که راه های زیادی برای درمان مشکلات فرهنگیشان باشد نه برای ما که از میزان مطلاعه یمان از مورچه هم کمتر است ! 3- به حامد اصغری : در ایران یک بیماری است به نام سرطان فحش دادن به مجله ی هفت و فیلم و منقد هایش . باور کن اگر حتی یک دلیل منتقی در آن مطلبی که نقل کردی بود می شد این انسان ها را بیمار خطاب نکرد ، اما به جان خودم این آدم ها از همان هایی هستند که ...... 4- چه کسی امیر را کشت را سه بار دیدم . بار اول با حیرت ، بار دوم لذت و بار سوم با افسوس ( قافیه ی این سومی در نیامد ) به نظرم مهدی کرم پور نتوانسته فیلمنامه ی عالی اش را خوب در بیاورد ! برایش دلیل هم دارم اما باشد برای کامنت بعد که این یکی زیادی طولانی شد ! 5- می خواهم یک چیزی رو کنم که اگر تا به حال نخواده باشیدش دیوانه اش می شود ! این کوتاهترین داستان جهان است که توسط همینگوی کبیر نوشته شده و خیلی ها را مثل من دیوانه کرده . داستان این است : کفش نوزاد ، فروشی ، تا به حال پوشیده نشده ! پی نوشت 1 : حامد صرافی زاده ی عزیز این فیلم چهارماه و سه هفته و دو روز را دیده ای ؟ می گویند حیرت است ! پی نوشت 2 : دیروز تو سایت آی ام دی بی ( همه دیگر با وضعیت فونت من آشنایی دارید ) یه لیستی بود از ده فیلم برتر سال ! نمی دانم کی انتخاب کرده بود و چقدر معتبر است اما بهترین فیلم سال را 300 انتخاب کرده بود و همین طور بگیر بیا پایین ! دهمی اش هم جایی برای پیرمردها نیست . کلی گیج شدم . آی ندا میری کجایی که این 300 بهترین فیلم سال شد ( باز هم می گم نمی دونم این لیست چقدر اعتبار دارد ) یا حق
|
مصطفی جوادی
شنبه 24 آذر 1386 - 15:18
|
می توانم حدس بزنم که درباره آقای کیمیایی دچار چه توهمی شده اند. یعنی اینکه باید آب پاکی را روی دستشان می ریخیتی که اینجا خبری از دلالت های اجتماعی - سیاسی و این جور چیزها نیست. همین! راستی از این دیالوگ قطار افسار گسیخته، یک کم بوی توطئه عشق شکسپیر به مشام نمی رسد؟! بله کوروساوا پشت کار بوده! حرف آخر درباره چاقویت... راستش هیچ وقت نتوانسته ام با عشق های کیمیایی همراه شوم . ولی می دانم تو می توانی از این لذت ببری : شب تولدم از هر ستاره، یک چاقو میدرخشید( مسعود کیمایی)
|
ایرج نویسا
شنبه 24 آذر 1386 - 15:52
|
امیر جان این سوغاتی خریدنت منو یاد "گوزن ها" انداخت.چه جمله ی قشنگی گفته این رفیقمان جرج کلونی خیلی مهم است که آدم هیچوفت مهره ی بازی دیگری نباشد. راستی در مشهد خودمان هم چاقو زیاد پیدا می شود . اینجا هم سری بزن!
|
محمد
شنبه 24 آذر 1386 - 16:22
|
ديديد؟ اجراي كوتاه هيجان انگيز بامزه نفس گير ... كوئنتين تارانتينو رو موقع اعلام نامزدهاي گلدن گلاب رو؟ اختتاميه جشنواره فيلم دبي رو؟ چه سالن زيبايي! چه مراسمي! روم نمي شه بگم چه باشكوه! اين وقت سال دبي هواي خوبي داره. شايد سال ديگه بريم دبي. مي گن سالن هاي خوبي داره. شايد سنتوري رو بشه اونجا ديد. بايد زيرنويس عربي رو تحمل كنيم. ما كه بلديم تحمل كنيم. شايد يه جرج كلوني كسي هم باشه ببينيم. چقدر خوبه كه ما اونا رو مي بينيم و اونا ما رو نمي بينن.
|
سیاوش آقارضی
شنبه 24 آذر 1386 - 16:54
|
لئونارد کوهن بود گمونم.توی مصاحبه ای گفته بود : "تو فقط تا هجده سالگی یاد میگیری." برای آدمهایی که هنوز به این سن نرسیدن جمله ی نگران کننده ایه ، اما مشکل اصلی جای دیگه ست. وقتی به هجده سالگی نزدیک میشی توی جمع بندی چیزی که تا به حال یاد گرفتی به مشکل بر میخوری.یه جور سر در گمی...پشت سر تو نگاه میکنی و حتی یادت نمیاد چرا از این جاده اومدی.انگار مبدأ خودتو گم کردی..انقدر هدفهای بیخود و رقابتهای مسخره دور و برتو گرفتن که دلیل اصلی اینجا بودنتو فراموش کردی.اینجا احتمالا دو راه وجود داره...یا برمیگردی و خوتو پیدا میکنی و مسیذ کودکی رو ادامه میدی ، یا به قول آقای جان کیتینگ بقیه ی زندگی رو در یأسی خاموش سپری میکنی. نمیدونم چندتاتون تا حالا این تجربه رو داشتین و آیا از راه اول رفتین و اگه رفتین چجوری. ولی لطفا بهم بگین... ما اینجاییم و تا هجده سالگیمون چند ماهی بیشتر نمونده...یا آزاد میشیم ، یا اعدام...
|
امیر جلالی
يکشنبه 25 آذر 1386 - 12:30
|
سلام به همه رفقا،اول از همه به سوفیا:بابا اینقدر از این موشت تعریف نکن وردار بیار ببینیم دیگه. به سحر همایی:سلام علیکم ورحمه الله و برکاته و اشهد ان لا اله الا الله! به عطص:دیگه این حرفو گفته نکنیا،سریال حاتمی کیا خوب یا بد چه ربطی به درخت گلابی عزیز ما داره آخه رفیق؟در مورد ریتم کند هم که گفتی واقعا ازت انتظار نداشتم،مصطفی جوادی تقریبا همه چیزو گفته ولی استاد خداوکیلی هیچ وقت موقع تماشای درخت گلابی شده حوصله ات سر بره یا منتظر سکانس بعدی نباشی؟خلاصه که حال مارو گرفتی برادر. به مصطفی جوادی:پس ما قاقیم موسیو؟ما هم عاشق درخت گلابی ایم اگه خدا قبول کنه(یادت هست که رفبق؟) به همه بچه ها:یادداشت امیرو راجع به سنتوری خوندید؟راستش چند هفته پیش به مصطفی انصافی گفتم عمرا سنتوری اکران نمی شه(هرچند امیدوارم بشه)ولی با این یادداشت امیر و چیزی که 4شنبه پیش شنیدم(و امیر می دونه)یه کامنت گذاشتم براش و می خوام اونو اینجا هم بذارم،می خوام چهره هفته رو هم علی سنتوری انتخاب کنم،می خوام اصلا بنویسم رو کاغذ بزنم به دیوار،بابا این چه وضعیه آخه؟تو روز روشن یه همچین فیلمیو دارن ملاخور می کنن و هیچی به هیچی...
|
سحر همائی
يکشنبه 25 آذر 1386 - 14:16
|
به کاوه : می خواستی جای ما را توی سالن خالی کنی رفیق .شین روی پرده . خوشا به حالت. به مصطفی جوادی: کوروساوا را نگرفتم . اگر شد یک توضیحی بده. به امیر جلالی : علیکم السلام. به دوستداران درخت گلابی : من و حنانه را از قلم نیندازیدها. ما هم ج
|
حامد صرافی زاده
يکشنبه 25 آذر 1386 - 14:26
|
برای رضا: ... آقا رضا من مدت خیلی کوتاهی هستش که اومدم اینجا. در حدود دو سال . در این مدت هم مثل دیوانه هایی که دچار خودآزاری مفرط هستند با خوندن روزنامه ها و سایت ها و تماشای فیلم ها و سریال ها همچنان ارتباطم رو حفظ کردم. تو فرهنگ و درک و توقع مردم که هیچ اتفاقی نیفتاده همون سطح قبلی نه بالا نه پایین. من خودم هم نمی دونم باید چه انتظاری داشته باشیم . حرف شما هم درست همه جا همین طوره فقط مدل ما فرق می کنه و شاید تو ذوق می زنه. فیلم " بدو لولا بدو " تام تیکور هم آنچنان کالت شد که بعدش برای مدت ها دختران آلمانی سعی می کردند شبیه شخصیت اول فیلم( بابازی فرانکا پوته) لباس بپوشند یا بعد از نمایش چند فصلی سریال احمقانه Baywatch صنعت لباس شنای خانم ها رونق فروانی گرفت و دوباره به یکی از شمایل ماندگار دهه نود ( و احتمالا تا ابد) تبدیل شد.( این سریال همانی است در ایران در موج اولیه حضور ماهواره در ایران روزهای شنبه بعد از سریال خانواده سیمپسون از شبکه استار تی وی پخش می شد و اون زمان چون ملت حواسشون جای یگه بود کسی سیمپسون ها رو جدی نمی گرفت و الان که همه دارند براش دست و پا می شکنند.) خدمتتون هم عرض کردم من اصلا و ابدا با دادن پیام و تعهد و تغییر فرهنگ و آشنایی مردم با معضلات و دادن راه حل مشکلی ندارم ( اصلا شاید این هم باید یکی از رسالت های تلویزیون در هر جایی باشه که فراموش شده. فراموش شد؟ تلویزیون فرهنگ مردم و نگاهشون به همه چیز رو عوض کرده ) تلویزیون قوی ترین رسانه در ایران هست ( شاید کم و بیش در کشورهای دیگه هم باشه که آمریکا قطعا یکی از اون هاست) ولی ولی ولی رضا جان مشکل من در ارائه اون پیام ها و پرداختشون هست. شما و برخی از دوستان دارید از ساختار حلقه سبز لذت میبرید خوشا به سعادتتون. من هم نگاه می کنم و مثلا از راه رفتن روح و دخترک در بیمارستان و نشان دادن درد و دیوار به او که 4 دقیقه طول می کشه عذاب می کشم. شخصیت اصلی قصه گلبهار( سیما تیرانداز) نه می فممش نه عنصر جذابی برام داره نه گره غریبی داره که من رو به تعقیب سرنوشتش واداره و نه...( و من همچنان فقط برای اینکه کار حاتمی کیاست دارم سریال رو می بینم) فقط کل مجموعه رو ( که گویا به نظر سازندگانش ادعای فرهنگ سازی هم نداره) با شاهکار کیانوش عیاری " بودن یا نبودن " مقایسه کنید ببینید کدوم تا به اینجای کار موفق تر و ماندگارترند. عیاری کارگردانی است که که سینمای ایران خیلی خیلی بهش بدهکاره. هزاران چشم رو یادتتون هست؟ لحظات مرده زندگی و معمولی اون چقدر در قالب 80 دقیقه( واقعا باورکردنی نبود هر قسمت 80 دقیقه) به نمایش در می اومدنند. قسمت سیگار رو یادتون هست که مهدی هاشمی نقش خودش رو بازی کرد؟ بهترین برنامه ای که تابحال در مضرات سیگار ساخته شده همون بود. اقا رضا بذار سریال تموم بشه بعدا با هم حرف می زنیم. الان برای من مهم نیست کورش قلبش رو می گیره یا نه؟ روح می ره یا می مونه؟ گلبهار حالش خوب می شه یا نه؟ و غلام ....( که محمد حاتمی داره همون نقش سیاه آزانس شیشه ای رو بازی می کنه . بازی اش رو مقایسه کنید با نقش متفاوتش در این زن حرف نمی زند احمد امینی) رضا جان این سریال شورانگیز نیست. به خدا و تو رو قرآن دوستان این دنیا رو با درخت گلابی یا در حال هوای عشق ونگ کاروای مقایسه نکنید. اما درباره فیلم منتخب کن. من هنوز فیلم رو ندیدم و اینجا اکران نشه. شما دوستان بیشتر و زودتر به آثار هنری روز دسترسی پیدا می کنید( می کردید؟) اما دو تا فیلم متفاوت و هنری دیگه دیدم که اگر گیرتون اومد ببینید: 1-The Band's Visit ساخته اران کولیرین 2- نور خاموش ساخته کارلوس ریگادس. ( من از این کارگردان فیلمی دیدم به اسم نبرد در ملکوت به شدت غریب و تکان دهنده شاید بهترین تصویر از عشق و نفرت یک فرد به زادگاهش همراه با نگاهیبی اندازه نامانوس به مسئله {...} در سینما من استدعا دارم اگر دوستان این فیلم رو دیدند حتما نظرشون بگند واقعا دوست دارم نظرتون رو بدونم) جوایز گلدن گلاب هم که نامزدهاش اعلام شد . دوباره همه پیش بین ها کم و بیش غلط شد. این ماجرای نامزد شدن یه فیلم به عنوان بهترین اثر اما بدون حضور کارگردانش در جمع نامزدهای کارگردانی که واقعا احمقانه است. دوستان من ادرس یک وب سایت رو براتون گذاشته بودم که اخرین ساخته اسکورسیزی درش بود . اسکورسیزی در اون فیلم به هیچکاک ادای دین کرده. یکی از بهترین فیلم های امسال هستش. غیر از امیر هیچکس حتی یک کلمه هم حرف نزد . دیدینش اصلا؟
|
مریم.م
يکشنبه 25 آذر 1386 - 15:51
|
سلام با اولین جمله دیوونه شدم دوشنبه ساعت سه بعد از ظهر ای کاش منم میتونستم اونجا باشم توی زنگ تفریح یکی از روز ها بودیم که دیدم یکی از بچه ها یه کتاب جالب دستشه گرفتم جلد شو خوندم نامههای کودکان به خدا یادم نیست تمومش کردم یا نه ولی کتاب جالبیه همراهی اجباری میشه یه فیلم ناب از توش در اورد و اقای حامد اصغری ازگذاشتن متن مقاله ممنون خیلی بدم میاد کسی که یه جا بشینه و همش از دیگران ایراد بگیره و خرابشون کنه به جای اینکه این قدر ایراد بگیره یه راه حل میذاشت بهتر نبود؟ اصلا نمی دونم نقد های ادمای مختلف رو خونده بود یا نه و به نظر من نقد ها که دارن روز به روز بهتر میشن اقای قادری اگه میشه بعد از نمايش مستند آقاي كيميايي یه خبری از نمایش بدین راستی تلخترين هديهي تولد داريوش مهرجويي خوندین خدا کنه هیچ وقت قاچاقش نیاد بیرون بالاخره دلیل اصلی اکران نکردن سنتوری چی بود (خیلی پرتم نه)
|
مریم.م
يکشنبه 25 آذر 1386 - 16:13
|
سلام اقای نادر دست نشان شما مگه فیلم رو دیدین که میگین بده اقا رضا یه حرف خیلی خوبی زدین توی حلقه ی سبز بر خلاف داستان های دیگه نمیشه اخرش رو حدس زد و ممنون به خاطر داستان همینگوی
|
امید غیائی
يکشنبه 25 آذر 1386 - 17:28
|
کاش میشد از دیوار اتاقم عکس میگرفتم و میگذاشتم همینجا. می دید این نوشته ها با همان دستخطهای خرچنگ قورباغه کنار عکسهای دونیرو و پاچینو و دپ و هپبورن(با اجازه مصطفی جوادی البت) و براندو خودنمائی میکنند.زدم به شوزن عکسها.خواندنشان با آن Dear God های شاهکارشون مستحبه. جمله مورد علاقه من رو اما چرا نیاوردی؟! If you watgh in church on Sunday I will watch you my new shoes. Mickey خدای عزیز، اگه این یکشنبه کلیسا رو تموشا کنی، کفش نوهامو بهت نشون میدم. میکی میبینید:به همین راحتی. درمورد احساس حقارت باید بگم که فکر میکنمممممممممممممممم، ................................................................. نمیدونم. به طور دیوانه کننده ای دارم به Take This Waltz لئونارد کوهن گوش میدم. جمعه از انقلاب تا خانه.1:40 دقیقه در راه. با یقه های کاپشن بالا و دستهای در جیب. احساس عجیبیه. دسته صدفی کار زنجون. همین.
|
مصطفی جوادی
يکشنبه 25 آذر 1386 - 17:37
|
براس سحر همایی : بر اساس یکی از نوشته های کوروساوا ساخته شده و این دیالوگ عیناً در کار کوروساوا آمده
|
وحید
يکشنبه 25 آذر 1386 - 19:39
|
سلام اتفاقا چه کسی امیر را کشت؟ رو همین هفته پیش تازه دیدم.خوب بود.مخصوصا آتیلا پسیانی. به حامد اصغری:این روزها غر زدن و ایراد گرفتن از همدیگر اپیدمی شده.تو تاکسی، تو بغالی، سر کلاس، تو مطبوعات و... تمام تحلیل این آقای فیلمساز جوان از منتقدهای ما همینه:فلانی انشا می نویسه، فلانی برای بچه های کافه می نویسه، اون یکی بی سواده، این یکی سلیقه ای می نویسه.مجله هفت رو بدون هیچ توضیح و دلیلی عامه پسند می دونه.همینه دیگه، همه جور آدمی پیدا می شه. ------------------------------ حالا چیکولینی شاید مثل یه احمق حرف بزنه و مثل یه احمق هم به نظر برسه، ولی گول این چیزها رو نخورید.اون واقعا یه احمقه گرچو مارکس/سوپ اوردک
|
سحر همائی
يکشنبه 25 آذر 1386 - 19:46
|
این بار دوم است که کامنتم نصفه می رسد . خیالی نیست . خلاصه اش این بود که ما هم جز عشاق درخت گلابی هستیم. همین.
|
ماندانا جباری
يکشنبه 25 آذر 1386 - 19:54
|
سلام به همه 1.میخوام یه چیزی بگم که شاید از نظر خیلی ها مزخرف باشه اما من واقعا بهش اعتقاد دارم.یکی از دوستان گفتند که علاقه ای برای دنبال کردن بعضی سریالها ندارند چون می شود آخر داستان را حدس زد.(فقط میخوام از عقیده ی خودم بگم.حرفهام در جواب این دوست عزیز نیست.) از نظرم خیلی وقتها داستان و پایانش نیست که آدمو پای یه اثر نگه میداره. خیلی وقتها یه ایده ی خوب, یه اجرای متفاوت, یه شور و حال خاص, میتونه آدمو محو کنه.مثالش همین ساعت شنی آخر داستنو به راحتی میشه حدس زد(همیشه در اینجور موارد دوست دارم حدسام اشتباه باشند.شده تا حالا حدس بزنید تیم محبوبتون میبازه؟)اما انقدر ایده ی خوب (مخصوصا در تصویر برداری)در این سریال دیدم که میخوام تا آخرش ببینم.یه مثال دیگه فیلمهایی که دوستشان داریم ومیخواهیم 100 بار ببینیمشان. آخرش را که میدانیم....... 2.قبلا گفته بودم حلقه ی سبز را دوست ندارم اما به نظرم کار خوبی از آب درآمده..... حالا حرفم را عوض می کنم. حلقه ی سبز را خیلی دوست دارم.حتی اگر کار خوبی از آب درنیامده باشد!!!!(من خیلی انسان قاطعی هستم.نه؟) 3.در برنامه ی مردم ایران سلام (همین دیروز) رامبد جوان همین کتاب نامه های بچه ها به خدا را گرفت دستش و کلی جمله از کتاب را خواند.یکش این بود: خدا از کجا فهمیدی که خدایی ؟ 4.همین دو سه هفته پیش بود که چه کسی امیر را کشت را دیدم. محوش بودم. در این چند سال اخیر یکی از بهترین فیلمهایی بود که دیدم. میخواهم دوباره ببینمش. 5.هیچ کس اینجا سرزمین سبز را دوست ندارد؟؟؟؟؟؟ ): 6.همه دارند از درخت گلابی حرف می زنند.پس من چی؟؟؟
|
امیر جلالی
يکشنبه 25 آذر 1386 - 21:33
|
به حامد صرافی زاده: منم کاملا باهات موافقم برادر،این کیانوش عیاری واقعا در واقع نمایی ید طولایی داره،به نظر من هم "هزاران چشم" بهترین سریال تلویزیونی ایرانه با اختلاف زیاد البته،اون قسمتی که پسر معلول عاشق دختر خوشگله داستان شده بود واقعا میخکوب کننده بود(راستی کسی می دونه اون دختره کی بود و کجا رفت؟)این روزگار قریب هم هرچند در فلاش بک ها ریتم و عمقشو ازدست می ده ولی قابل تامله و احتمالا چیز خوبی ازش درخواهد آمد. به سحر همایی:نکته سلام علیک ماروهم نگرفتی که... کامنت سنتوری هم آن لاین نشد،راستش موقع نوشتنش اونقدر احساساتی شدم که یادم رفت هرچیزی رو نمی شه تو یه سایت پرمخاطب گذاشت،به هرحال این سنتوری رو ما که تو جشنواره دیدیم ولی اونایی که ندیدن حتی اگه روی سی دی و دی وی دی هم پیداش کردن فرصتو از دست ندن که این فیلم نسخه یگانه درد درمان ناپذیر جامعه مزور،ریاکار و جعل پرور ایران امروزه.هر چقدر در مورد این فیلم نوشت و حرف زد و پرونده درآورد بازم کمه. مخلص همگی و یاعلی.
|
جواد رهبر
يکشنبه 25 آذر 1386 - 22:30
|
رفقا خب ما نبودیم یک چند روزی! معذرت! ای کاوه! اسمش را نبر! هر بار که از "شین" می گویی یاد آن عکس روی قاب دی وی دی اش می افتم که زمان نرخ های نجومی دی وی دی نسبت به این روزها خریدم اش و در یک عصر پاییزی با پدرام تماشایش کردیم... یک نگاهی به پوسترش روی دیوار اتاقت بنداز! چشم های آلن لد را داشته باش به یاد ما! مخلصیم! برای علی نیکنامی: حالش را ببر و بیا در موردش گپی بزنیم. راستی "رویای آریزونا" را هستم از اول تا آخرش! به خاطر همه چیزش! به خصوص سکانس Besame Mucho . اما در مورد سینمای 4 باید بگویم از زمان سینمای اندیشه شبکه 2 (با اجرای علی معلم) دیگر فیلمی از تلویزیون ندیده ام! به جز یکی چون آن هم فقط یکی دو دقیقه اش را درآورده بودند و هیچ نسخه ای ازش نیافته بودم: شاهکار بی بدیل هرتسوگ "آگوئیره خشم پروردگار". عجب فیلمیه! غول است ها! غیر از آن دیگر هیچ ندیده ام. سبب خیر هم شده است: کلی اعصابم راحت است! برای مصطفی جوادی: "دالی بل را یادت هست؟" و "درخت گلابی" را بگذاری کنار هم (حس آن سکانس را می گویم) می دانید آدم چه طوری می شود: "دیوانه وار". کوروساوا و شکسپیر! چه صفایی می کنند آن هایی که ادبیات انگلیسی خوانده اند با این ترکیب! باید "سریر خون" را یک بار دیگر بزنم تو رگ! اما خب Runaway Train را هنوز ندیدم پس درباره حرفت نمی تونم نظر دقیقی بدم. مخلص همگی!
|
نادر دست نشان
يکشنبه 25 آذر 1386 - 23:2
|
خانم مريم.م متاسفانه من انقدر درگير تمرين دادن تيم بودم كه نتونستم فيلم رو ببينم اما ساشا ايليچ رو فرستادم كه فيلم رو ببينه كه اصلا خوشش نيومده بود و ميگفت تو مايه فيلمهاي سرگيجه و هاشم خان آقاي ممد زرين دست بوده.
|
عطص
يکشنبه 25 آذر 1386 - 23:3
|
برای مصطفی جوادی و باقی رفقا: مصطفی ممنون از توضیحات ات. بله. همانطور که گفتی ریتم دو جنبه دارد. بیرونی و درونی. نه ضرب آهنگ تند و نه کند (از هر دو نوع اش)، هیچ کدام ماهیتاً نکوهیده و ناپسند و مردود نیستند. آنچه در این میان حائز اهمیت می باشد، رعایت تناسب مناسب مابین این دو از سوی کارگردان، با توجه به محتوای مورد نظر اوست. اسم از «درخت گلابی» بردم، تنها و تنها به خاطر دیدن واکنش دوستان و خلاصه اینکه چرا آن یکی را دوست دارند و این یکی را نه. راست اش جوابم را نگرفتم. یعنی قانع نشدم. بهترین حرف را خود تو مصطفی داخل پرانتز نوشتی. کنه مطلب را گفتی: "(لا اقل من که این طوری هستم)". همه چیز را دست آخر به خودت، یعنی سلیقه ات ارجاع دادی. غالب آثار درست و حسابی این چنین اند. هم طرفداران پر و پا قرصی دارند و هم مخالفان سرسختی. تعدادشان مهم نیست. وجودشان مهم است. دست آخر هم به سلیقۀ مخاطب بر می گردد. به اینکه تو از یک فصل و آب و هوا لذت می بری و من از فضا و حال و هوای دیگر. به هیچ کدام هم نمی توانیم گیر دهیم. «حلقۀ سبز» تا اینجای کار برای من اثری قابل قبول و دوست داشتنی بوده است. به نظرم هدف سریال تعریف و تشریح یک داستان تو در تو نیست، بلکه صرفاً یافتن موقعیت هایی نو برای ساختن تصاویری کاملاً بکر و شاعرانه از همان برزخی است که مرگ و زندگی را از هم جدا می کند. کاری بس دشوار که به گمانم فقط و فقط از دست حاتمی کیا بر می آید. و خلاصه اینکه وقتی مادر فاطمه بدون گفتن هیچ گونه دیالوگی نقشی چنین پر رنگ و شور انگیز در سریال ایفا می کند، چگونه می توان بازی محمد حاتمی در «آژانس شیشه ای» را به یاد آورد و صدای قلب فاطمه را فراموش کرد؟
|
محمد سرابی
دوشنبه 26 آذر 1386 - 0:51
|
« هیچ حیوان درنده خویی نیست که بویی از شفقت نبرده باشد. من بویی از شفقت نبردهام؛ پس حیوان نیستم. » سمش یادم نیست ولی در مورد دوتا زندونی بود که از زندون توی برف وبارون فرار میکنند وسوار قطار میشند . رییس زندون هم شخصا میاد دنبالشون.اون بزرگه که سبیلهای حسابی داشت اخر فیلم روی قطاری که داشت نابود میشد این جمله رو گفت. درست گفتم؟
|
حامد صرافی زاده
دوشنبه 26 آذر 1386 - 3:58
|
به امیر جلالی: اون بازیگر اون قسمت هزاران چشم( که راستش به اندازه قسمت های دیگه اون مجموعه در عین ارزشمندی اش به جهت تفاوت حال و هواش دوستش ندارم ) فکر می کنم بعدها در فیلم آواز قو همبازی بهرام رادان شد و یک مصاحبه هم با مجله هتگی سینما جهان ( که توقیف شد) انجام داد که ارایش موهاش و کل چهره اش حسابی تغییر کرده بود بعدش هم مثل خیلی های دیگه گم شد . اگر اشتباه می کنم تصحیح کنید لطفا. با اینکه این بحث تلویزیون و نظر درباره اون رو واقعا در این روزها و در این دوران که مسائل خیلی مهمتری در پیش رو هست مبتذل می دونم ولی دوستان بیایید یکبار سریال های موفق تلویزیون ایران رو با هم مرور کنیم ببینیم چه چیزهایی موجب محبوب شدن و ماندگاری شون شد: هزاردستان, کوچک جنگلی, امام علی,قصه های مجید, رعنا,روزی روزگاری, هزاران چشم , سرنخ وساخته های اصغر فرهادی ( که اسمشون رو فراموش کردم) و... عناصر موفقیت: شخصیت پردارزی, ریتم, قصه, طنز و ملاحت , دیالوگ نویسی هوشمندانه, قصه های کوچک جانبی و...؟( اتفاقا نکته جالب اینجاست که در چند تایی از اون ها با کلی شخصیت روبرو هستیم که پرداخت و نمایششون در نگاه اوا نشدنی به نظر می رسه) ضرباهنگ ملال آور و کند با ریتم آرام و طمانینگی نگاه آرام کارگردان زمین تا آسمان تفاوت داره.فیلم های تئو آنجلوپلوس را بیاد بیاریم. من یکی هیچوقت دوست ندارم سکانس / پلان های فیلم های او قطع بشوند. دوست دارم همینجور دوربین آرام و آرام با شخصیت ها حرکت کنه و واکنش هاشون رو ثبت کنه.در " ابدیت و یک روز" ( چقدر عاشق این اسم هستم) جایی پیرمرد روبروی دری می ایستد و دوربین یک دقیقه تمام تامل و تردیدش در ورود به اتاق بدون هیچ کاتی نشون می ده. افسانه ای و حیرت انگیز ه. خسته نمی شی و می خوای همچنان اون مرد از جلوی در کنار نره و می خوای همچنان کارگردان با سماجت به نمایش این تردید ادامه بده. چنین نمایی در سینما تکان دهنده و منقلب کننده است در تلویزیون اما ....دوستان بگید از تلویزیون چی میخواهید. بگید اون سریال های محبوب چرا محبوب شدند و ماندند
|
علی نیکنامی
دوشنبه 26 آذر 1386 - 5:45
|
به جواد رهبر: "دالی بل" رو ببینم بهت خبر میدم،در ضمن خوشحالی که با رویای آریزونا حال می کنی. به سوفیا:"شعاع عمودی آفتاب"و "سبکی معنوی در فیلم" رو گرفتم.گذاشتم که سر فرصت بزنم تو رگ. به ماندانا جباری:سرزمین سبز رو فقط دو قسمت اولشو دیدم ولی خیلی خوشم اومد.کلا از برنامه های تلویزیون فقط همین یکی رو میبینم. به همه: کسی هست که La Petite Lili(لیلی کوچک)وLe Età di LulùوMelissa.P رو دیده باشه؟
|
دوشنبه 26 آذر 1386 - 6:7
|
یه دیالوگ از رویای آریزونا به بهانه راه انداختن یه نظر سنجی گریس:زندگی قشنگه! اکسل:من فکر می کنم کاری که تو کردی قشنگه! نظر سنجی:به نظر شما دوست داشتنی ترین شخصیت ها توی "رویای آریزونا" به ترتیب کیا هستند:اکسل،لیو،الین،گریس،پل(این ترتیبی که خودم نوشتم همین جوریه)
|
ساسان.ا.ك
دوشنبه 26 آذر 1386 - 16:55
|
سلام. رضا جان بيا اينم يه قافيه خوب حيرت، لذت، حسرت بابا ايرج خان شما مشهدي بودي؟ چطوري همشهري. رضا آدرسشو بگير. آقا اين بازيگر نقش مادر فاطمه تو اون سريالي كه هيچكس ازش خوشش نمياد و هيچكس هم نيگاش نمي كنه كيه؟ قضيه همون نگاهه ها. نه اشكي، نه تبسم مزخرفي، واي حالي برديم ها. تو روزنوشت قبلي از نگاه ها ي حرف دار صحبت كرده بودم. كسي اين مهدي پورامين رو از نزديك ديده؟ اگه كسي ديده بايد بدونه كه مهدي هم اين استعداد رو داره كه با نيگاش حرف بزنه.ما كه يه بار بيشتر نديديمش ولي همون يه بار وسط حرفا يه نيگا كرد و دل ما رو با خودش برد. منظورم از اين نگاههاست نه از اون نگاهها.شرط مي بندم كه حتي خودش هم يادش نيست اون نگاه واسه چي بود.
|
منگ
دوشنبه 26 آذر 1386 - 20:20
|
باک: منی بیا اینجاااااااااااااااااااااااااا................. منیییییییییییییییییییی خدا لعنتت کنه منو تنها نذار منییییییییییییییییییییییییییییییی .... برگرد بیا ایجا تو نباید بری منییییییییییییییییییی ، منییییییییییییی ، نه منییییییییییییییییی ، اینکارو نکن منو تنها نذار ، نرو ، نرو منیییییییییییییییییی .. منی برگرد اینجا لعنتی ، برگرد اینجا منو تنها نذار .... منییییییییییییییییییییییییییییییییی ، منییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی .................................. منی روی لوکوموتیو قطار ایستاده .................... و قطار پیش میره .... اونقدر میره که توی سفیدی برفها محو میشه ، و من هنوز به این فکر می کنم که اون قطار کجا رفت ، شاید هنوزم داره میره ، اما نه روی ریل های سرد و یخزده ی آلاسکا ، بلکه جایی فراتر از اون مسیر کوفتی ، مثل ضجه های باک که هنوز از بین برف ها شنیده میشه ( منییییییییییییییییییییییییییییییییییییی منو تنها نذار منییییییییییییی) ..............و نوشته ی آخر فیلم که با خط قرمز نوشته میشه .................هیچ حیوان درنده خویی نیست که .... ..این یکی از بهترین پایان های تاریخ سینماست ....و سیبیلای جان وویت که بهترین سیبیلای تاریخ سینماست ............ توی تیتراژ فیلم اسم آکیرا کوروساوا رو می بینم و این یعنی ...
|
ندا
دوشنبه 26 آذر 1386 - 21:1
|
جدیدا هر فیلمی میری شریفی نیا هست واقعا هنر داره به نظر شما ؟؟؟؟من واقعا موندم !!!!!!!!!!!در مورد چه کسی امیر را کشت؟به نظر من به درد سینما نمی خورد باید سریال میشد من موقع دیدنش حوصلم واقعا سر رفت چه برسه به مردمی که تو سینما این فیلمو دیدن خدا رو شکر که ...
|
حامد اصغری
دوشنبه 26 آذر 1386 - 22:52
|
به ساسان.ا.ك:بابا کجایی موبایلت مثل اینکه خرابه اس ام اس ها که اصلا send نمی شه بابا یه اطلاعی به ما بده ؟؟؟؟ به امیر جلالی : اون دختره تو سریال هزاران چشم اون قسمته که گفتی ساره آرین بود .........فکر کنم . به حامد صرافی زاده:سلام به حامد دوم سایت چطوری حامد جان http://www.7thart.mihanblog.com/ http://www.karnamehmag.blogfa.com/
|
سوفیا
سهشنبه 27 آذر 1386 - 4:38
|
سلام دوستان کامنتم نمی آید
|
mouse
سهشنبه 27 آذر 1386 - 8:8
|
به به .چقدر اینجا مشهدی زیاده. دیگه اینجا احساس غربت نمی کنم و غم غربت نمی گیرتم. چطویین همشهریا!!!!!!!!!!!!! جمعه یه فیلمی داشت بنام :شانس زندگی.یه دیالوگ از تو اون: وقتی بهت می گن شاید یعنی حتما می یان ولی وقتی بهت قول می دن یعنی هیچ وقت نمی یان.
|
مهدی پورامین
سهشنبه 27 آذر 1386 - 11:13
|
برای علی طهرانی با صفا!! - حاجی!بابا من با همه اینا فرق دارم...من اوضام کیشمیشیه... من یکی رو بی خیال شو...بذار برم... اصلن بذار اسلحه ات رو ماچ کنم...آن ..آن... - من فقط فشنگ دارم و باروت...به دردت میخوره..؟!
|
احسان
سهشنبه 27 آذر 1386 - 12:4
|
به علی نیکنامی:کانون فیلم و اندیشه دانشگاه تهران شنبه 1/10 میخواد "یک محکوم به مرگ گریخت" استاد برسون رو نمایش بده و دوشنبه 10/10 "معجزه در میلان" دسیکا. البته کیفیت نمایش پایینه ولی خب از هیچی بهتره من که میرم اگه دوس داشتی بیا.
|
سعيد هدايتي
سهشنبه 27 آذر 1386 - 13:14
|
سلام ميدونم حواستون به روز گار قريب هست.وقتي مهدي هاشمي صدا ميكنه زري مامان دلم ميخواد بپرم لپاشو ماچ كنم خدا وكيلي خيلي به دلم نشسته.خدا رحمت كنه حسين پناهي رو: هي بچه دلتو به اين احسنت احسنت گفتن هاي حكيم خوش نكنا اون مستراحم كه ميره هي ميگه احسنت احسنت(صداي سرفه و...) ميخنده وهي به خودش ميگه :احسنت احسنت!
|
مسعود
سهشنبه 27 آذر 1386 - 19:12
|
آقای قادری عزیز ، اسم اون خراب شده ای که قرار بوده مستند ساخته شما توی تالارش نمایش داده بشه، دانشکده حقوق و علوم سیاسی هستش و این حذف کلمه "حقوق" از نام این مکان، یک مقداری بحث برانگیز شده. اگه امکان داره تصحیحش کنید، چرا که اگر اعتباری هم برای این دانشکده قائل میشه، به سبب حقوقی بودن اون هست، نه سیاسی بودنش. تشکر.
|
احسان نیکنامیان
سهشنبه 27 آذر 1386 - 21:8
|
به سیاوش آقارضی:به به سیاوش آقا رضی هم که اینجاس...سیاوش کجایی پسر خیلی دلم واست تنگ شده... میخواستم ساعت نمایش اون فیلمایی که کانون فیلم و اندیشه قراره نمایش بده رو بگم: "یک محکوم به مرگ گریخت":4pm "معجزه در میلان" : 2pm مکان:خ 16 آذر.کانون فیلم و اندیشه البته بازم بگم کیفیت نمایش فیلمشون پایینه ولی خب.....
|
جواد رهبر
سهشنبه 27 آذر 1386 - 21:22
|
به سوفیا: منتظریم باز هم بنویسی! به علی نیکنامی: به ترتیب: لیو، اکسل، الین، پل، گریس. سلیقه ام کج و کوله است نه؟ فرار کردن لیو را داشتی که وقتی الین پشت پای اش تیر در می کرد! یا آنجا که به میلیا می گفت بره لباس های عروسی را بپوشه تا اکسل ببینه! حرکات لب جری لوئیس! وای دیوانه کننده است! راستی از آن سه فیلمی که گفتی من فقط Melissa P. را دیده ام و همان وسط هایش پشیمان شدم. اما نکته سوال ات را نگرفتم رفیق! راستی این Super 8 Stories را دیدی؟ وای از سکانس های آخری اش و آن کلیپ خفن اش! آقا راستی فیلمی که مارتین اسکورسیزی بر مبنای متن سه چهار صفحه ایی از آلفرد هیچکاک ساخته (که یک صفحه هم در آن میان ندارد) و حامد صرافی زاده عزیز پیشنهاد داده بود را ببینید حتما! آقا و خانم ها ببینید تا کمی در باره اش حرف بزنیم دیگه! برای اینکه نرید به صفحه های قبلی من با اجازه حامد جان لینکش را دوباره می گذارم همین جا: http://www.scorsesefilmfreixenet.com/video_eng.htm قربان همگی!
|
ساسان.ا.ك
سهشنبه 27 آذر 1386 - 21:41
|
حامد جان ما كه نوشته بوديم رفتيم خواف و اينجا ايرانسل جواب نمي ده. كامنتهاي ما رو نمي خوني؟ يه ايميل بزن به من. همينطور مشهدي هاي عزيز. sasan_amirkalali@yahoo.com
|
حنانه سلطانی
سهشنبه 27 آذر 1386 - 23:4
|
1- *** قسم خورده ام به میم به عشق بزرگ و ابدی ام وفادار بمانم تنها آرزویم این است که زمان این قدر لفت نمی داد آن قدر کند و فسفسی نبود و زودتر 20 سالم می شد یا 30 یا 40 سن مردان جاافتاده مهم و معتبر. چه احمق بودم من... و امروز کاش زمان آین قدر شتاب زده و عجول نبود کاش یک آن فرصت می داد. کاش دوباره 12 سالم بود و باغ دماوند را با همه آدم هایش آدم های مرده اش از نو کشف می کردم. کاش از آن کاش های محال فقط یک بار دیگر کنار میم می نشستم و بوی کفش های کتونی اش دوباره به دماغم می خورد. اگه یه روز سواری اومد ز سبزه زاری/ خسته و پیر و داغون/ یه عاشق پشیمون/ با چشم تر هاج و واج نگاه می کرد به امواج/ بهش بگین کاکل زری دیر اومدی... مرد پری دایی جان آخه شما که نمی شناسیدش حالا بازش کن ببین چه کار می کنه... ندو بچه بلالا رو ریختی. چرا اینجا بازی می کنی؟ می سوزی الآن... ببندش به درخت... میم اگر بیدار شود و ببیند کنار او حتی چند متر دورتر خوابیده ام بد اخلاق و عصبانی می شود. شور و گرمای درخت گلابی را نمی شود توصیف کرد. فقط کافی است تک تک اجزای هر کدام از این صحنه ها ، میم، موسیقی متن، رنگ زرد، پنکه، شمد، بلال، منقل،صدای هن و هن نفس های پنهانی درخت گلابی و...را توی ذهن تان مرور کنید تا نیازی به اثبات گرمای باغ دماوند نباشد. انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه پر هیاهو نشسته ام، میان بی نهایت گذشته و بی نهایت فردا و نگاهم به عنکبوتی ست که صبور و آرام توری نازک می بافد. 2- جایزه بهترین بازیکن سال را که به کاکا می دهند می گوید « وقتی بچه بودم دوست داشتم برای تیم برزیل و سائوپائولو بازی کنم ولی خدا همیشه بیشتر از آن چیزی که انتظار داریم بهمان می دهد.»
|
|