و حالا یک بحث داغ؛ برای گرم شدن این جا ( راستی پرونده «حلقه سبز » بچه‌های کافه، تجربه خوبی بود. ظاهرا به قدر کفایت خوانده شده ) :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
شنبه 21 ارديبهشت 1387 - 1:18
اخبار:      • متن و حاشيه «صد سال به اين سال‌ها» كه سكانس‌هايي از آن در حال فيلمبرداري است / سامان مقدم: فیلم پرفروشی می‌شود، عاشق‌اش هستم      • گفت و گوی مفصل حاتمی‌کیا درباره فیلم تازه‌اش / «دعوت» یک اثر زنانه است      • می‌خواهید نظر سازمان صدا و سیما درباره «اخراجی‌ها» را بدانید / مردم را دیدم که می‌خندیدند و می‌گریستند      • نخستین پروژه سینمایی امین حیایی در سال جدید / «پسر تهرونی»      • آتيلا پسياني، اشكان خطيبي و مينا لاكاني مهمان ماه رمضان شما / مجموعه تلویزیونی شبکه اول سیما در ماه رمضان مشخص شد      




پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 4:3

و حالا یک بحث داغ؛ برای گرم شدن این جا ( راستی پرونده «حلقه سبز » بچه‌های کافه، تجربه خوبی بود. ظاهرا به قدر کفایت خوانده شده )



به نظرم همه این جنجال‌ها و بحث‌ها سر فیلم «آتش سبز»، به این خاطر این قدر کش پیدا کرده و داغ مانده که فقط درباره یک فیلم و بد و خوب‌اش نیست. این بحث‌ها در باره دو جور آدم است و دو نوع نگاه به زندگی. این یادداشت آخرم در جواب به یکی دو مطلب اخیر دوستان مخالف در روزنامه اعتماد و در امتداد جوابیه حسین معززی‌نیا به آن‌ها را این جا می‌آورم، به اضافه دو کامنت روزنوشت قبلی که به نظرم به بحث کمک می‌کنند. می‌شود از این جا شروع کرد و به بحث‌های بعدی رسید. کامنت‌های شما این دفعه می‌تواند در این باره هم باشد.

دو جور آدم داریم

حسین معززی‌نیای عزیزم سلام؛ خوبی رفیق؟
این چه کاری بود که کردی؟ تو جواب دادی؟ وقت‌ات را گذاشتی برای پاسخ دادن به این حرف‌ها؟ که به نویسنده‌های دو سه یادداشت در صفحه آخر روزنامه اعتماد در این چند روز و روزهای جشنواره، بگویی چنین و چنان؟ که ما مثلا بی‌سواد نیستیم، یا ساده‌پسند نیستیم، یا بی‌فکر نیستیم؟ اصلا ازت انتظار نداشتم. این کاری بود که مدت‌ها انجام‌اش نداده‌ بودیم. چون اصلا وقت‌ این کارها را نداشتیم و نداریم. ما که علاف نیستیم دوست من. برای ما که کار نکردن و «بی‌تریبون» ماندن افتخاری ندارد. اگر تریبونی نباشد، از سنگ رسانه می‌سازیم و پرمخاطب‌اش هم می‌کنیم. چون باید حرف‌مان بزنیم. چون آن قدر از تماشای چیز زیبا به وجد می‌آییم یا از برخورد با آدم‌های خیلی فهمیده‌ای که خودشان را جدی هم می‌گیرند، زورمان می‌گیرد، که نمی‌توانیم درباره‌شان ننویسیم. نمی‌توانیم وجد و نفرت‌مان را با بقیه تقسیم نکنیم. جای این که بخواهیم بار سنگین عذاب وجدان را روی دوش‌مان حمل کنیم و بار مسئولیت‌ها و نگرانی‌های اجتماعی را؛ تا ندای درون خودمان را خفه کنیم، می‌نشینیم و کار می‌کنیم. وجد و نفرت‌مان را با مخاطب‌های‌مان تقسیم می‌کنیم. لذت‌اش را می‌بریم. مگر قرارمان نیست که با علی معلم، یک شماره کامل برای فرانسیس فورد کوپولای بزرگ درآوریم؟ مطلب دیوید لین‌ات را نوشته‌ای؟ پارک چان ووک‌ات را چی؟ یادداشت‌ات برای پرونده فیلم مهرجویی در سایت «سینمای ما» را هم که هنوز تحویل نداده‌ای. سر حاتمی‌کیای «شهروند» هم که بدقولی کرده‌ای. و نقدت بر «پرواز بر فراز آشیانه فاخته»‌ای که قرار است در بخش «سایه خیال» چاپ شود. درباره مجموعه کلود سوته هم یادم نیست با هم صحبت کردیم یا نه. ببین چه قدر کار داریم. ببین چه قدر چیز زیبا در انتظارمان مانده‌اند که به سمت‌شان برویم و در آغوش‌شان بکشیم و محکم فشارشان دهیم. آن وقت تو می‌نشینی و جواب این حرف‌ها را می‌دهی؟ که ما آدم‌های ساده‌ پسندی نیستیم و فهمیده هستیم؟ چه اهمیتی دارد آخر. اصلا اگر جای تو بودم، برمی‌داشتم یکی دیگر از آن سوال‌های بی‌معنی که کلی «ایسم» قلابی در آن بود و هیچ مفهومی نداشت، اما روز نمایش «آتش سبز» فرستادیم‌اش برای اصلانی و خواندنش در جلسه مطبوعاتی جشنواره، کارگردان آتش سبز را خوشحال کرد، چون به نظرش رسید داریم از فیلم‌اش تعریف می‌کنیم، برای این‌ دوستان هم می‌نوشتیم. آن وقت فکر می‌کردند ما هم فهمیده و اهل تفکریم. بی‌خیال‌مان می‌شدند و ما به کار و زندگی و عشق و حال‌مان می‌رسیدیم. دنیا منتظر ماست و تو داری به پشت سر نگاه می‌کنی حسین؟ که چی؟ که آن چند نفری که سالی یک یادداشت درباره اهمیت تفکر و فهم و درک و مسئولیت اجتماعی می‌نویسند، و باقی‌اش می‌نشینند و حرص می‌خورند، به سمت شیشه‌های شفاف قطار ما و مخاطب‌های‌مان یک سنگریزه دیگر پرتاب کرده‌اند؟ چه حوصله‌ای داری تو حسین. بشین و بنویس که باز داری بدقولی می‌کنی.
روزی یک نفر از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای رسیدن به چه هدفی می‌نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای پول». به طرف فرهنگ دوست مسئول اهل تفکر ما ( که نمی‌دانم آن روزها چیزی هم می‌نوشت، کاری هم می‌کرد، مخاطب و تریبون و دوست و رفیقی هم داشت، یا که نه، یک گوشه‌ای نشسته بود و حرص می‌خورد و گاهی سنگی برمی‌داشت و پرت می‌کرد سمت قطارها ) برخورد. گفت: «این که خیلی بد است. من شخصا برای فرهنگ می‌نویسم.» آن وقت شاو جواب داد: «عیب ندارد. هر کدام از ما برای چیزی می‌نویسیم که نداریم. »
اگر هم خیلی ناراحتی حسین جان، یک راه دیگر هم هست. آن مطالب درباره کلود سوته و پاک چان ووک و میلوش فورمن و دیوید لین و مهرجویی و حاتمی‌کیا، یا اصلا همان «چشمه» را بدهیم همین‌ها، وسط سنگ‌ پرت کردن‌های‌شان بنویسند. می‌شود خواند. می‌شود مقایسه کرد. از هر زاویه‌ای که بخواهند. یک مسابقه است دیگر. اصلا درباره آخرین چیزی بنویسند که باهاش «زندگی» کرده‌اند و به وجدشان آورده است. ولی آن وقت کی سنگریزه پرت کند؟ چه کسی پاسدار تفکر و هویت ایرانی و مسئولیت اجتماعی ما باشد؟ دوستان ما آن وقت مجبور خواهند شد بنویسند. برای مخاطب هم بنویسند. و در این صورت مثلا باید دنبال مقدمه و موخره تاثیرگذار برای مطالب‌شان بگردند. باید بیایند وسط میدان. باید مسئولیت اظهار نظرهای‌شان ( نه البته درباره پاسداری از فرهنگ و قومیت و تفکر و مبارزه با ساده‌پسندی و آسان‌گیری و این جور حرف‌های کلی را به عهده بگیرند ) و خب، این کارها سخت است. سخت و البته لذت‌بخش.
پس بجنب رفیق که خیلی کار داریم. این دم آخری فقط اگر موافقی، تفالی هم می‌زنیم به دیوان داریوش مهرجویی؛ به «دختر دایی گمشده»، و خداحافظی. ( فکرش را بکن جای نوشتن این چیزها، چند بار دیگر می‌توانستیم همین فیلم کوتاه، یا مثلا سکانس اول «خداحافظی طولانی» رابرت آلتمن را ببینیم؟ ) این فیلم مهرجویی، داستان کارگردانی است که همه زورش را می‌زند تا فیلمی بسازد از بازیگری که دارد به افق نگاه می‌کند، اما قرار نیست رنگ افق توی چشم‌اش بیفتد! پس هی زور می‌زند و هی نمی‌شود. بازیگر ما اما عاشق دختر عمویش شده. تا چشم کارگردان را دور می‌بیند، همراه دختر عمویش به سمت همان افق، با رنگ‌های واقعی‌اش پرواز می‌کند ( پرواز به معنی پرواز ها! نه نمادی، نه استعاره‌ای، نه هیچی. جای‌تان خالی، طرف واقعا پرواز می‌کند ) و وقتی دختر عمو از آن بالا، پایین را می‌بیند، نگران می‌شود و به مرد بازیگر می‌گوید برگردد زمین که کارگردان و گروه فیلمسازی منتظرش هستند، مرد بازیگر هم در اوج لذت پرواز ( پرواز واقعی ها! نه نمادی، نه استعاره‌ای، نه هیچی )، جواب می‌دهد: «این‌ها که کاری نمی‌کنند. علاف‌اند!»
× تغییر یافته یکی از دیالوگ‌های «خوب، بد، زشت». یکی دیگر از آن شاهکارهایی که یک روزی روزگاری با حسین و نیما و آرش باید یک کاری برایش بکنیم.

--- و اما این کامنت به اسم دوست قدیمی، هما توسلی آمده. نمی‌دانم هما خودش نوشته یا به اسم‌اش نوشته‌اند ( که در اینترنت از این جور کارها زیاد می‌کنند ). به هر حال خواندنی است:

امیر جان ای‌ول! از این که می‌بینم این روزها حسابی بازارت داغ است و با این مطلب جنجالی‌ات در روزنامه‌ی اعتماد اسم‌ات بر سر زبان‌ها افتاده خوشحالم! حالا دیگر فقط کسی مثل تو می‌تواند چنین جنجال‌هایی راه بیندازد. خوشحالم و امیدوارم همه‌ بتوانند مثل تو روزی به آرزوهای‌شان برسند! می‌بینم که فوت و فن مشق‌های قدیمی مشابهی را که بار‌ها در مورد برخی بزرگان سینما (از جمله چاپلین) نوشتی و نوشتی و نتوانست غباری به گوشه‌ی قبای آن بزرگان بنشیناند، حالا خیلی خوب از بر شده‌ای و در مواردی، هر چند پیش‌پاافتاده‌تر، به کارشان می‌گیری. «منتقد» اصلاً یعنی تو! پالین کیل و دیوید تامپسن و بوردول و اصلاً سونتاگ هم آن‌قدر با تعاریف غامض و درک ناشدنی از «منتقد» هماهنگ نبودند و نیستند که تو. درست است که سعید عقیقی، یا به قول خودت هر کسی در حد و اندازه‌های او، به اندازه‌ی چاپلین و برسون و جارموش و برادران کوئن و ... بزرگ نیستند ولی ناراحت نباش. این جوری که تو داری می‌دوی به زودی به آن‌ها هم می‌رسی. تو حالا آن‌قدر انرژی و انگیزه داری که هر قله‌ای را می‌توانی فتح کنی! تو هستی که روزی هشت تا تحلیل جامع و هجده ریویو و پانزده نقد و نود گزارش سینمایی و صد و پنجاه خاطره برای همه‌ی روزنامه‌ها و مجله‌ها‌ی منتشر شده و منتشر نشده‌ی این مرز پرگهر می‌نویسی و همه‌ی احساسات خوب و بد و متوسط و رقیق و غیررقیق و ماجراهای عاشقانه و معمایی و اجتماعی و سیاسی و مزاجی‌ات را با همه‌ی ایرانیان که مخاطبان بالقوه یا بالفعل تو هستند تقسیم می‌کنی. کیست که قدر تو را بداند؟ فقط کاش گاهی هم در خلال این همه پرکاری یادت می‌آمد که در هیچ جای دنیا، در هیچ زمان و دوره‌ای از تاریخ، بنا به هیچ عقل سلیمی، هیچ آدمی به صرف پرکاری ماندگار نشده و ارزش کارش را با ترازو نسنجیده‌اند. که اگر این طور بود استاد ملک‌الشعرا زرت‌السلطنه با احتساب یک هزار و هفتصد و بیست و سه دیوان شعر باید از نوک قله‌ی آرزوها به حافظ زپرتی که کل غزل‌هایش به پانصد تا هم نمی‌رسد پوزخند می‌زد. اگر سعید عقیقی دیگر سال‌هاست از آن نقدهای تکان‌دهنده‌اش نمی‌نویسد، اگر از کامبیز کاهه‌ی عزیز چیزی جز حسرتی عمیق برای ما نمانده، اگر حالا دیگر خیلی وقت است به همان چند نقد خواندنی امیر پوریا در دهه‌ی هفتاد هم شک کرده‌ایم، اگر ویروس خاطره‌نویسی و منم زدن به جای تحلیل، چنان فراگیر شده که برای خواندن یک مطلب قابل‌قبول سینمایی باید با خودت بجنگی تا بتوانی تمام‌اش کنی، هیچ کدام این‌ها مدرکی برای تایید پرکاری شما دوستان یا ارزش چیزهایی که می‌نویسید نیستند. به قول خودت، شما کارتان را بکنید. پول‌تان را بگیرید. تعریف‌تان را بکنید. له کنید. بکوبید. ببرید بالا. بیارید پایین. خلاصه حال‌تان را بکنید. چه اهمیت دارد روزی یک جین نقد ستایش‌آمیز غیرمستدل در مورد تقاطع ابوالحسن داوودی یا رئیس مسعود کیمیایی چاپ شود. تاثیرگذاری به این سادگی‌ها نیست. کاش به جای این همه هول زدن و نوشتن در هر شرایطی یک کم دور و برتان را هم نگاه می‌کردید. هنوز چیزهای خیلی خیلی زیادی هست که باید یاد بگیریم. نیوتن گفته: «اگر می‌توانم آن بالا‌بالاها را ببینم برای این است که روی شانه‌ی غول‌ها ایستاده‌ام.»

و این هم کامنت یکی از کاربران محترم، آقای امیر صباغ، که به نظرم به دامن زدن و گسترده شدن این بحث کمک می‌کند:

"... حاج اقا ببخشبن ، شما چند تا گروه و دسته هستين ؟ چند جور عقيده و نظر دارين ؟ شما با هم هستين ، با هم نماز مي خونين اما همديگه رو قبول ندارين ، حرف همديگه رو نمي فهمين ..." واقعا چه جوريه امير ، اينقدر اختلاف بين منتقدين سينما ، يعني تو نقد فيلم هيچ جور معيار مشخصي نداريم كه همه از اون نظر به فيلم نگاه كنند ميدونم نوع نگاه افراد با هم مختلف است هر كي يه سليقه اي داره ولي سوالم اينه : ما يه حداقل هايي نداريم كه در ابتدا با اون فيلم ها رو بسنجيم بعدش سليقه و نظر خودمون رو لحاظ كنيم . اين جوري ديگه يه منتقدي به يه فيلم بي ارزش نميگه و اون يكي فيلمو شاهكار بدونه! مثال واضحي كه اين روزها مي بينم(جدا از اتش سبز كه جز تعداد معدودي ، اكثر منتقدين تحويلش نگرفتند) آواز گنجشك هاست جه جوريه تو مجله هفت مجيد اسلامي و هادي چپردار فيلمو بي ارزش مي دونن ولي همين فيلم تو نظر سنجي" صنعت سينما " و "فيلم" دومين فيلم و سومين فيلم برگزيده ي جشنواره ميشه ؟ بازم در مورد همين فيلم تو اونو بهترين فيلم جشنواره ميدوني و اعتقاد داري با كاراي قبلي مجيدي فرق داره ولي حسين معززي نيا(كه باهاش اشتركات زيادي داري) يا خسرو نقيبي اونو تكرار مكررات ميدونن و اعتقاد دارن مجيدي تو اين فيلم حرف تازه اي نداره. يا اختلاف نظرات در مورد سينماي كيارستمي كه همين مسعود فراستي شديدا با آن سر جنگ دارد و ديگراني از جمله احمد مير احسان به شدت اونو ستايش ميكنن بازم ميگم تفاوت نگاههاي منتقدين امري بديهي ست مثلا فيلم x رو يكي متوسط و ديگري خوب يا خيلي خوب اعلام كنه نه اينكه يكي بگه بي ارزش اون يكي بگه شاهكار! يه مورد جالب ديگه : هفته ي پيش تو "دو قدم مانده به صبح" مسعود فراستي در جواب به سوال جيراني اخراجي ها رو كنار ليلا و يكي دو فيلم ديگه بعنوان بهترين فيلم هاي داستان گوي سينماي ايران اعلام كرد . فكر كن !!!!! مخ آدم سوت ميكشه!!!!! اينم بگم با همه اين اختلاف نظرا اين حرفتو خيلي خيلي قبول دارم كه تقسيم سينما به سينماي تفكر انگيز(اسمي كه تو نظر سنجي هاي جشنواره آورده بودن) ، سينماي تجاري و .... اصلا معني نداره ما دو نوع فيلم داريم : فيلم خوب ، فيلم بد."

خب دوستان و رفقا؛ بحث شروع شد: آتش!

بعدالتحریر:
برای شماره ویژه عید ماهنامه فیلم، دو پرونده دارم. یکی سیمپسون‌ها که جواد رهبر در تهیه‌اش خیلی به‌ام کمک کرد و به نظرم برای آشنایی اولیه ( و البته ادای دین به اسطوره و شخصیت محبوب‌مان؛ هومر بزرگ! ) بد نیست و از چند زاویه سیاسی و اخلاقی و اجتماعی سعی کرده‌ایم به پدیده سیمپسون‌ها نگاه کنیم. بعد هم پرونده لورل و هاردی، که پیرم درآمد تا بعد از دو سال تمام شد. سخت است بعد از این همه سال، چیزی درباره این دو کمدین محبوب عمر درآوری، که زیاد تکراری به نظر نرسد. و اگر دوست عزیزم علی باقرلی نبود، این پرونده هم به سرانجام نمی‌رسید. این دو مجموعه را بخوانید در روزهای عید و اگر حالی بردید، به جان ما هم دعا کنید.

بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

مصطفی جوادی
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 11:2

امیر تازه داشت یادم می رفت! اینکه مک مورفی توی خماری ولمان کرد .برای یک " بندازش رئیس" ای بابا!

فرهاد
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 12:48

آقای حسنی نسب یا آقای قادری فرقی نمیکنه می خواستم از شما خواهش کنم تا فایل مربوط به آهنگی که در پایان فیلم سنتوری خونده میشه و شما در روزنوشته هاتون دانلودش کردین رو برای دانلود بزارین. آخه من نمی خوام فیلم استاد رو تا اکران نشده ببینم چون ایشون دیدن این فیلمو به صورت قاچاقی زشت و حرام دونسته بودن. به همین خاطر از شما خواهش میکنم برای ما هواداران واقعی استاد این زحمت رو قبول بفرمایید.ممنون

راستی آقای قادری مستندتون پس چی شد!!!! نکنه به فیلم مستند هم مجوز نمیدن.ای خدا.......

حمید دهقانی
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 12:51

... با حرف امیر صباغ موافقم که واقعا این منتقدها چرا این جورین؟ چند سال پیش در دانشگاهمان نمایش و مرور آثار مهرجویی و نقد و بررسی فیلمهایش را برگزار کردیم. برای دعوت منتقد(امیر قادری نبود!) برای یکی از جلسات با منتقدی که ساکن شهرمان بود و اتفاقا یکی از نویسندگانیست که چند روز پیش مطلبی در صفحه آخر اعتماد نوشته بود، مشورت کردیم. دوست عزیز منتقدمان برگشت و پشت سر همکارش چیزهایی گفت که اگر فکر می کنید دلایل و حرفهایش کوچکترین ربطی به میزان دانش و ذوق سینمایی منتقد مورد نظر داشت که لااقل ما را قانع کند که دلایل فنیست و ما جاهلیم، باید عرض شود که زهی خیال باطل و این حرفها. چه کار می توانستیم بکنیم که هنوز امیدوارانه فکرمی کردیم نگه داشتن حرمت امامزاده با متولی بزرگوارش می باشد! انتظار زیادی بود؟ متوجه نشدم منظور خانم توسلی یا خانم توسلی نما! از غولها کیه؟ مشکلی که ما در این سرزمین پرگهر(با اجازه ازخانم توسلی) داریم اینست که ما غول یا کسانی که درمورد بزرگی خودشون یا اطرافیانشون دچار توهم شده اند، زیاد داریم و آدم معمولی کم! د ر ضمن همان طور که گفتن زیاد معیاری برای حرف حساب زدن نیست، شاید خاموشیمان نشان از تهی دن باشد و نه عمیق بودن و انتخاب سکوت(اگر متوجه نشدید به گیرنده های خود دست نزنید، چون خودم هم هنوز درست و حسابی متوجه عمق معناگرایی حرفم نشده ام...)

امير
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 13:2

آخه منتقد فيلم بودن هم شد حرفه و شغل

واقعا شما هم خودتون و هم ما همه رو سركار گذاشتين الكي با هم دعوا مي كنيد بحث راه مي اندازيد و جنجال مي كنيد كه كمي مشهور تر و معروف تر بشيد اگر غير اين است بگو؟


پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 15:48

عالیه. عالیه. بی نظیره. موافقم آقا. خیلی موافقم. دو دسته آدم داریم. به دسته اول خیلی کار ندارم اما دسته دوم آدمهایی هستن که خیلی خاص و ویژه و خفن و با سواد و با دانش و فهیم و عمیق و باقی صفات خوب دنیا رو هستن . بد هم هستن. میدونین چرا؟ چون سیمپسون ها رو از از چند زاویه سیاسی و اخلاقی و اجتماعی و ... مورد بررسی قرار میدن.

راستی بد نیست درباره دسته اول هم یه چیزی بگیم. اونا سیمپسون ها رو میبنن. به زاویه و بامیه و قافیه و اینا کاری ندارن. چون دنبال تفریح و لذتن نه فروختن فخر.

در دسته دوم ما منتقدهایی رو داریم- همون منتقدهای چند زوایه اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اسطوره ای و غیره رو میگم- که نوع نگاهشون شبیه به همون فیلم آتش سبز میمونه. چون خیلی نگاهشون فاخر و چند زاویه ای و متفاوته. ایول بهشون. فقط متوجه نیستم چرا با این همه قرابت شمشیر رو برای اون فیلم از رو بستن؟ آخه اون منتقدهای دسته دو که در کلیت و شخصیت تفاوتی با اون نگاه و سینما و فیلم ندارن.

با هم دوست باشین. شما دسته دومی ها میتونین به اتفاق جهانی رو بگیرین و بر سریر و اریکه فهم و شعور از چند زاویه حکومت کنین. حیفه بیفتین به جون هم. گرچه اینا همه ش میتونه زرگری بازی دسته دومی ها باشه برای مطرح شدن و جنجال سازی از چند زاویه! چه میدونم والله. کاش به ما هم نشون میدادین به این قضیه دعوا و اختلاف شما چه جوری میشه از چند زاویه سیاسی و اخلاقی و اجتماعی و ... نگاه کرد. شاید چیزی دستگیرمون میشد.

sina
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 22:40

سلام

اين كه مي گي از بهترين چيزايي هست كه تا به حال خوندم از امير قادري...ولي احساس مي كنم دين داراي يك نوع سخت گيري در خيلي از جاها هم هست......مقوله ي جهاد هم جزو همين هاست.......ولي اصولا در نوژشته هاي امير قادري اين سخت گيري نيست و سيستمي نسبي از لذت بردن و هميشه خوش و شاد بودن است كه اين خيلي خوبه ولي انگار رد پايي از آن سخت گيري هاي لازم نيست.......يا هو

sina
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 22:44

دوباره نوشتم چون به نظرم پايه ي همه ي اين بحث باز هم مربوط به مطلب مذكورمه.

حنانه سلطانی
پنجشنبه 23 اسفند 1386 - 23:40

امیر قادری وقت‌ات را گذاشتی برای پاسخ دادن به این حرف‌ها؟ آن هم به شیوه خود طرف؟! ... بعد هم آخرش دستور شروع جنگ داده ای؟! " آتش"؟!!! این کاری بود که مدت‌ها انجام‌اش نداده‌ بودیم. چون اصلا وقت‌ این کارها را نداشتیم و نداریم. نمی دانم شاید هم منظورت از این روزنوشت و آتش و این حرفها چیز دیگری بوده و من نفهمیده ام ولی به جای شمشیر کشیدن و قشون کشی و مقابله به مثل و اینها ترجیح می دهم حرفهای همیشگی مان را درباره فیلم های محبوب مان بزنیم. وقتی خبرنگار آلمانی «از کرخه تا راین» می آید بالای سر سعید و سعید در جواب سوالش فقط سرفه می کند، خبرنگار آلمانی در جواب همکارش که نمی داند باید در برابر این وضعیت چه کار کند می گوید صدای اعتراض را نمی شنوی؟ چه اعتراضی از این رساتر. از کار سعید عقیقی واقعا تعجب می کنم. موضوع فقط تیتر مقاله حسین معززی نیا بوده( وقتی نقطه اشتراکی نیست.) بعد آدم محترم و فهیمی مثل سعید عقیقی به جای دفاع کردن از فیلم محبوبش برداشته این حرفها را زده؟! ...سرم دارد سوت می کشد. یک جای شیرینی شانس وکیله می گوید: گاهی اوقات حتی یه سگ شکاری خوب هم عوضی پارس می کنه.

ارتش سایه ها
جمعه 24 اسفند 1386 - 1:53

آقا ما خیلی مخلصیم به خدا....

و یکم بدقول ....

میدونم و قبول دارم....

یه کار فیلم بود و درگیری دارم کار جدیدم و می رم تو پیش تولید....

یه آمار قرار به ما بدهکاریا رییس....

باس بیشینیم و ازین فیلمنامه و این فیلم لعنتی یه عالمه حرف بزنیم....

اما یه قول مردونه می دم که تو این هفته تایپ شده شو برات ریدیف کنم اون نقد و نوشتنش تموم ه و اون تایپ لعنتیش مونه....

دلمون تنگته....

دوست داریم ببینیمت رفیق....

300 و سانسور
جمعه 24 اسفند 1386 - 18:14

اصلا انتظار نداشتم این طوری برخورد کنید. بله، من کامنت اول مجید را حذف کردم، چون به نظرم توهین آمیز بود و از اطلاعات غلطی نتیجه غلطی گرفته بود که اگر درباره هر کس دیگری نوشته بود، باز حذف می کردم. اما بقیه سوء تفاهم ها فقط به این خاطر است که کامنت ها به خاطر بعضی مشکلات به موقع آن لاین نشدند و دوستان فکر کرده اند که کامنت های شان سانسور شده. به همین سادگی. اگر هم کامنت دیگری بوده که آن لاین نشده، واقعا به دست من نرسیده است.

این آخرین باری بود که درباره این چیزها توضیح دادم. ما یا به همدیگر اعتماد داریم یا نداریم. اگر نداریم که مجبور نیستیم این جا جمع شویم، و اگر هم داریم که نباید هر لحظه همه چیز را برای همدیگر توضیح دهیم. منتظر باقی اظهار نظرهای شما درباره این شماره دنیای تصویر و هر چیز دیگری هستم.

بعد التحریر1: تا دو سه روز آینده، اسم چند نفر از دوستان خوش قلم را که برای همکاری با سایت انتخاب شده اند، اعلام می کنیم. امیدواریم این اتفاق هر چه زودتر بیفتد.

بعدالتحریر2: از این به بعد باید آستین بالا بزنم و در کامنت ها دخالت کنم. امیدوارم بعضی اظهار نظرهای فرعی مرا بین کامنت های تان بپذیرید که در پاسخ بعضی اظهار نظرها ابراز می شود و امیدوارم به گرمای بحث کمک کند.

بعد التحریر 3: باید در برابر فیلم 300 کاری کنیم. هنوز که فیلم را ندیده ایم که اظهار نظر قطعی کنیم. اما ما کشوری داریم که خیلی هم دوست اش داریم. کامنت های این یکی یادداشت، امیدوارم درباره نوع برخوردمان با چنین پدیده هایی باشد و احساسی که در این باره دارید.

بعداالتحریر 4: هفته نامه شهروند هم تازه روی پیشخوان رفته. سردبیرش محمد قوچانی است و امیر عربی هم کارهای اجرایی اش را برعهده دارد. بخش سینما و تلویزیون اش هم ( که در شماره اول هنوز درست و حسابی جان نگرفته )، کار من و گروه سینمای ماست. روی هم رفته و به خاطر مجموعه مطالب اش، بعید می دانم از خریدن و خواندن اش ضرر کنید.

بعدالتحریر 5: نقد رفتگان و یک بهاریه هم برای شماره مخصوص عید مجله فیلم نوشته ام. قابل توجه آن هایی که می گفتند چرا دیگر برای مجله محبوب ام چیزی نمی نویسم.

م.م
جمعه 24 اسفند 1386 - 18:25

رفقایی که پارسال در این تاریخ مثل همین روزها در روزنوشت امیر اومدن وچیزی نوشتند یاد اونایی که نیستند به خیر

ساسان ا.ك

امیررضا نوری پرتو

هومان

سحر همائی

فرهاد ترابي

مصطفی جوادی

محمد

امید غیائی

شروين شاهوزي پور

امیر همائی

حنانه سلطانی

امید

sofia

علی طهرانی صفا

مصطفی انصافی

سبا

محمد رضا

سياوش

مریم

ندا میری

تلخ زبون

علي بزرگيان

Shayan86

کاوه اسماعیلی

مهیار هادی زاده

amir kazemi

حسن مهرافروز

جمشید سعیدی مقدم

حامد اصغری

منگ

هاله

مجید

آنجل

کولیس ورنیه

امید غیائی
شنبه 25 اسفند 1386 - 0:0

عکس روی جلد هفت این ماه بهترین هدیه بهاری بود که میتوانست بگیرم.

با متن شعری که چند وقتی است همراه take thid walts اش روز وشبم شده.

mouse
شنبه 25 اسفند 1386 - 8:35

من که آخرش سر درنیاوردم دعوا سر چیه . اما هر چی که هس حق با امیر قادریه .

رویا امیرخانی
شنبه 25 اسفند 1386 - 11:7

سلام آقای قادری

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بخواهم برای شما بنویسم و از آن گذشته هرگز فکر نمی کردم اگر این روز لعنتی برسد دلیل نوشتن ام از سر حسرت و حتی عصبانیت باشد. اصولا آدم اهل طرفداری ای هستم. چیزی که دوست دارم را حسابی دوست دارم و اساسی به آن می بالم. خب این چه ربطی به شما دارد؟ می گویم.

امیر قادری منتقد محبوب من بود. با تمام اختلاف سلیقه های بسیاری که داشتیم. اما دلیل اصلی این ماجرا یک چیزی بود که معادل ساده اش می شود صداقت. از اینها گذشته یک عشق فیلم و عشق سینمای درست و حسابی هم بود. گیر نمی آید باور کن! بقیه شغلشان این است و امیر قادری (ورسیون قدیمی اش البته!) عشق اش! (می بینی عادت توی پرانتز نوشتن بعضی چیز ها را هم از خودت از سر همان روز ها دارم)

امیر قادری سالهای پیش تر این نوشته را می خواند و قطعا Up می کرد و از آن مهمتر به آن فکر هم می کرد. امیر قادری این روز ها را نمی دانم! (هر چند شاید از سر لجبازی با من و امثال من و همچنین انکار همین حرفها یحتمل الان هم می خوانی و Up می کنی. فکر هم که ... چه توقعات زیادی دارم از منتقد تراز اول این مرز پر گهر که اگر ننویسد چه و چه و چه که نخواهد شد. مگر وقت فکر کردن هم مانده؟)

آهای امیر قادری عزیز! نوشته خانم هما توسلی را (که البته شک دارم خود خودش باشد، جنس قلابی این روزها کم نیست) خودت چند بار خواندی و کیفور شدی؟ (شک ندارم کیف اش برایت بیشتر از یک بار دیگر دیدن دختر دایی گمشده بوده) خیلی مزه می دهد از آدم اینطوری تعریف کنند؟ اصلا دلیل اینکه اینجا گذاشته ای همین است دیگر. تعارف نکن. با ما نه بلکه با خودت.

از اینهمه منیت آشکار این روز ها در نوشته هایت، خودت حالت بهم نمی خورد؟ به اینهمه خودپسندی واضح به چه قیمتی رسیده ای؟ خدا می داند که چه چیزها فروخته ای. نه! فروختن واژه خوبی نیست. به بی توجهی وانهاده ای. جمله برنارد شاو خیلی خوب است. اما کامل نیست. بعضی ها برای چیزی که دارند و اتفاقا زیادی اش را دارند، کاری را می کنند. تازگی ها فکر می کنم امیر قادری دیگر نه برای فرهنگ و نه برای پول می نویسد. شاید هیچوقت هم برای هیچکدام از اینها ننوشته . همیشه برای خودش و عشقش نوشته . قدیم تر ها عشقش سینما بوده و امروز تمام عشقش شده خودش! چیزی شبیه آهای مردم من هستم. بزرگ هستم. کور که نیستید مرا ببینید! آقای قادری ما شما را می بینیم. هر جا که سر می گردانیم، هر جا که سرک می کشیم. به خدا می بینیم! اکثر پرونده های خوب این سالها به زحمت و عرق جبین شما به بار نشسته است. بهترین متن های این سالها را شما نوشته اید. بله بله. می دانیم. اینهمه اصرار بر بزرگ بودنتان از کجا ناشی است؟ یک زمانی کلی آرزو داشتم این امیر قادری جسور(!) را ببینم. بنشینیم پای یک میزی و گپی بزنیم. از سلایق مشترکمان بگوییم و احتمالا کلی ذوق کنیم. از اختلاف نظر ها حرف بزنیم و شاید کارمان به بحث هم بکشد. حیف که عمر آرزوهای آدم چقدر کوتاه است. می ترسم اگر امروز همچین فرصتی دست بدهد از یکی دو ساعت پای میز نشستنمان تمامش صرف این بشود که من چنین ام و چنان. چیزهایی که ما یک روزی می دانستیم. همه مان. حیف که کم کم داریم فراموششان می کنیم.

امیر جان! ما دو دسته آدم داریم. آدم خوب و آدم بد! به اینجایش فکر کرده ای؟ مرز بین فیلم خوب و فیلم بد می تواند یک سکانس باشد! مرز بین آدم خوب و آدم بد یک ثانیه است.

فرهاد ترابی
شنبه 25 اسفند 1386 - 12:21
اوضاع رو به راهه از این بهتر نمیشه این همه فیلم خوب تو این مملکت ساخته میشه و بعد هم اکران میشه همه چی سر جاشه فقط مونده که به گوش باشیم کسی چیزی علیه ما بگه تا حسابی حالشو بگیریم.اصلا این همه فیلم خوب دیدن و در موردش حرف زدن یکنواخت شده .نمونه اش مادر زن سلام.راننده تاکسی ملودی عاشق ببین اینها همه در طی چند روز اکران شدند و فروختند.حالا باید یه کاری کرد که تنوع توش باشه.مثل اون مسافری که عقب اتوبوس نشسته بود و گفت آقای راننده ماشینت تلویزیون که نداره صدای ضبطت هم نمیاد حداقل ماشین را بنداز تو دره تا یه حالی ببریم ....حالا نوبت انداختن ته دره رسیده آره از یکنواختی بهتره...
امیر: نکته‌اش همینه.
امير جلالي
شنبه 25 اسفند 1386 - 13:30

به سياوش پاكدامن:

من يه تشكر ويژه بابت اون ميل صميمانه ات بهت بدهكار بودم كه تا همين حالا هم كلي دير شده.

اميدوارم تو روزاي گرم و به دردبخوري ببينمت رفيق.

خوش باشي.

هما توسلی
شنبه 25 اسفند 1386 - 14:0
من خودم بودم!! منظورم هم از غول هر چه بود سعید عقیقی نبود! کل گذشته ای بود که خوب یا بد به عنوان تاریخ نقد سینمایی ایران پشت سر داریم. رفتار همیشگی امیر گاهی در این جور موارد بسیار توهین آمیز می شود.
امیر: سلام هما جان خوبی؟ خیلی خوشحال شدم از این که فهمیدم خودتی. ایشا... از نزدیک همدیگرو ببینیم و در این باره حرف بزنیم. قربانت.
ساسان.ا.ك
شنبه 25 اسفند 1386 - 14:27

سلام.

1)من هم مثل حنانه قضيه رو نگرفتم. بالاخره اگه قراره وقتومنو هدر نديم واسه اين حرفا كه پس چرا ميگي هدر بديم! ولي اگه قراره كه هدر بديم چرا مي گي هدر نديم. بالاخره هدر بديم يا هدر نديم؟ كي هدر ميده؟ كي هدر نميده؟ اوني كه هدر ميده چرا ميگه هدر نده و اوني كه هدر نميده چرا ميگه هدر بده؟

2)سياوش تو مگه مازندراني بودي؟ بي معرفت ما كه خيلي وقته حرفي از كنكور نزديم. ما كه خيلي وقته كنكورو بي خيال شديم.

3)رضا يه بار ديگه بگي سايت مبتذل شده و از اين حرفا مجبورت مي كنم بري دوباره فيلم آتش سبزو ببيني. البته اين دفعه تا انتهاش، نه تا 10 دقيقه اولش.

4)سر فيلمهاي جشنواره اومدم واسه هر كدوم چند جمله اي نوشتم به اين اميد كه بفرستم واسه سايت. ولي خب ايندفعه ديگه اينكارو نكردم و نفرستادم. حالا به هر دليلي. واسه فيلم آتش سبز يه سري چيزايي نوشتم كه الان ميخوام يه مقداري ازش كه يادم هست رو اينجا بنويسم:

" بنده اقرار مي كنم كه شعور و دانش من فيلم آتش سبز را بر نمي تابد و اصلا در حد و اندازه هاي آن نيست. اما احساس من در اين مورد اينست كه اين فيلم توانسته در حد يك بيانيه اعتراض آميز به شدت موفق عمل كند. اعتراضي از جانب جماعت فيلمساز و متفكر و روشنفكر پس از گذشت 100 سال فيلمسازي در به تصوير نكشيدن و نكشاندن نوستالژي تاريخي چند هزار ساله."

البته الان يه مقدار جمله بنديش به هم ريخت. ولي از حافظه ام خيلي خوشم اومد.

5) جايي در دل كوير خواف. جايي كه وقتي دم از هنر زده مي شود همه ياد دوتار عثمان مي افتند و انگار هنر فقط در دوتار او خلاصه شده است ( البته خودم هم هنر او را تحسين مي كنم ) اومدم جلسه نمايش فيلم و نقد فيلم برگزار كنم. و البته كردم. اما از اونجايي كه قصد نخبه گرايي داشتم فقط نخبه ها را دعوت كردم.

حدود 60 نفر نخبه.

اما در انتها از بين همه آنهايي كه ادعايشان مي شد و نمي شد فقط 8 نفر تاكيد مي كنم فقط 8 نفر به جلسه اومدند. و يه جورايي احساس كردم تحريم شدم. اينكه چرا ميگم تحريم نكته داره.

ولي خب تجربه ي خوبي بود كه بعد از اين زياد روي نخبه ها حساب باز نكنم. از همه اينها گذشته جلسه ي جالبي بود. افشين پويان كه واسه اين جلسه دعوتش كرده بودم بعد از اتمام جلسه گفت: تو هم نطقت وا شده ها! علي باقرلي جرات نمي كنه با من مخالفت كنه بعد تو مياي و علنا ميگي من مخالف نظر شمام!

مهدی پورامین
شنبه 25 اسفند 1386 - 14:39

آدمها را از آنچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از آنچه درباره آنها می گویند...

محمد
شنبه 25 اسفند 1386 - 21:26

آقاي قادري چرا براي مجله فيلم بهاريه ننوشتي؟

امیر
شنبه 25 اسفند 1386 - 23:57

من اینارو به قیمت جون خریدم ....

حسین
يکشنبه 26 اسفند 1386 - 2:25

بسم الله الرحمن الرحیم

عجبا از منتقدان فهیم ما که خوب جواب سخنان از عقل پراکنده شده ی بسیار پخته ی محمد رضا اصلانی را صاف گذاشتند وسط پیشانیش. همیشه برای منتقدان ماهنامه ی فیلم ارزش قایل بوده و نظراتشان همیشه قابل قبول می نمایانده..فارغ از بحث فاصه های دیگر..ولی این که آتش سبز و خضعبلات دیگری در رتبه ی پایین نظر سنجی قرار بگیرد و مطالب کودکانه ی برخی فقط عدم احاطه بر موازینی را می رساند که در اقلیم ادبیات و سبک شناسی و روایت شناسی و دیگرشناسی هاست. ماهنامه ی فیلم قبل ها مکان گزید تری بود. یادم است

سال هفتاد و نه در پرونده ی فیلم آقای فرمان آرا ( بوی کافور عطر یاس ) هوشنگ گلمکانی نوشت که این بار دو نقد از نویسندگانی جوان و جدید داریم که هر دو کامی از شهرت و مقامات کلانه ی ادبی نچشیده اند و حسابی ما رو خلع سلاح کرد که جبهه نگیریم و آخر هم گفت که اول نقدو بخوانیم و بعد نام منتقد را....آن دو نویسنده یکی امیر قادری ( اون هم سال ۷۹ و دوستانی که احیانا دوران فیلم خواری ایشان در شهر مقدسمان خاطرشان هست) و دیگری نیما حسنی نسب بود که این دومی اولین مطلبش بود در فیلم....ولی چه پخته و سنجیده بودند مکتوب هر دو....اما کار مجله ی فیلم به کجا رسیده که حالا دیگر خبری از خوش قریحه گی های آن چنانی نیست.

......................................................................................

آتش سبز اثر سنجیده ی محمد رضا اصلانی همچنان در اوج مناطق

حکمت گرایانه ی دل و فهم است. فیلم روایتی پچیده و دشوار ولی شگرف از قصه است. قصه به مفهوم کلاستاریکایی آن ... فیلم اساسا اثری است که احترام یک فیلم سینمایی از سر و روی آن می بارد. در سراسر کار با قصه روبه رو هستیم و روایت و فرم پخته ولی کار نشده ای در کارگردانی ....

نظمی که به مینیاتور پهلو می زند و از هر شلختگی به دور است.

داستان های فرعی کار که به درک عمیق بصری مخاطب می انجامد

بی اثر در کل ادعای فروتنانه ی روایت کار نیستند. مشق سه تار.

قضیه ی عدل و برجسته کاری های انوشیروان و خدمتکار خاتون از آن جمله اند.

ولی حتا در پرداخت موضوعات کلان تر هم هموار هندسی عمل شده است..

دقت در ماجرای خاتون و توجه به بار نگاه در اجرا و داستان لطف علی خان هم در استمرار همین ظرافت هاست.

شیوه ی روایت در اجرا و پس تدوین و حتا پیش تر و در سناریو خیلی دقیق طرح شده و قاب های سیال و طراحی صحنه و لباسی که هر آینه ممکن بود در بی راهه های کلیشه های خنزر پنزر های آرشیو نزدیک بشود اما نشد....

و ایده ی به نام خدای آغاز فیلم گرچه بدیع است اما راه بهتری هم بود. فیلم همواره قصه می گوید و اما ای کاش که نشان خیلی واضح تری از رد پای انسان و مهم ترین و عظیم ترین مقوله یعنی خداوند که همه معقولات در معنای آن هستند نیز بود. این که می گویم انسان از این بابت است که ما قبل از این که آدم ها را در هیآت انسانی شان ببینیم آن ها را عاملی برای پیشبرد داستان می یابیم که پسندیده نییست.

بازی ها همه کنترل شده و در خدمت داستان اند و از موسیقی به بهترین و زیباترین وجهی استفاده شده و باز هنرمندانه در خیلی جاها سکوت در بک گراند صداست. ضمنا فیلم همواره به صورت خیلی نهان به کتب و اندیشه ها و مکتب های بسیاری ارجاع می دهد که برای کسی که اطلاعاتی از آن ها دارد شیرین است و به لذت کشف رسیدن را در پی دارد.

نقل از http://www.sinabakhshisadr8.blogfa.com/

رضا قربانی
يکشنبه 26 اسفند 1386 - 13:46

درود

ما یا فیلم خوب داریم یا فیلم بد. حالا یکی از یه فیلم بد خوشش می آد و با اون زندگی می کنه، یکی هم نه.

مشکل بچه های نقد نویس ما مثل مجری های تلویزیونی ما اینه که این کارو هیچ جایی یاد نگرفتند، یعنی آموزش آکادمیک ندیدند.

خب این بده دیگه.

هر کی پایه بوده خودش یک بخشی از ماجرا را فهمیده و این یعنی همین وضعی که الان داریم.

منتقد های ما ( البته اگه بشه بعضی ها را منتقد دانست) هنوز نمی دانند که چطور می شه گفت یه فیلم خوبه یا بده.

هنوز وقتی می بینم یکی شر و ور نوشته، حتی خودش هم نفهمیده چی میگه، بعد اسمشو می ذاره نقد فیلم اعصابم خورد می شه.

فکر کنم کار منتقد اینه که به مردم خط بده که فیلم X چه جور فیلمیه. آقا یکی دوس داره آشغال ببینه.

منتقد های ما باید یاد بگیرن که به سلیقه ها احترام بذارند.

کاش بفهمیم که گفتن این که آقا من با این فیلم حال کردم یا نکردم با نقد فیلم فرق داره.

رها آزاد
يکشنبه 26 اسفند 1386 - 14:41

چرا دنیای تصویرو تخته کردند ؟

امير صباغ
يکشنبه 26 اسفند 1386 - 18:3

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1104377&Lang=P

باز هم توقيف نشريات و اين بار دو تا از بهترين مجلات سينمايي يعني هفت و دنياي تصوير (البته اينها لغو امتياز شدند يعني الفاتحه...)

باورش سخته اين دو تا در كنار مجله فيلم بهترين مجلات سينمايي بودند(لينك بالا خبر مربوط به لغو امتياز اين دو مجله است)

در ميان انبوه مجلات زرد (كه اي كاش زرد بودند) واقعا تحمي اين دو مجله سخت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواد رهبر
يکشنبه 26 اسفند 1386 - 19:9

آخه با "دنياي تصوير" چکار داريد؟

عليرضا شيرنشان
يکشنبه 26 اسفند 1386 - 21:7

آقا ما يه ايميل زديم خدمتتون رسيد؟

ساسان.ا.ك
دوشنبه 27 اسفند 1386 - 13:18

سلام.

عذر خواهي مي كنم كه اينو ميگم.

الان بيشتر از 50 ساعت ميشه كه اينجا آپ نشده و بيشتر از 30 ساعت كه سايت. مشكل كجاست؟

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 27 اسفند 1386 - 16:6

جایی برای ناردانه های قبر کن نیست

1.در مورد آتش کردن این بحث که اگر تکلیفمان با خودمان روشن باشد کافی است.این که بالاخره ما جزو آدمهایی نیستیم که قبر را میکنند.همین است.اصلا هم قضیه نسبی نیست.یکی حق دارد و دیگری نه.یکی بهتر می بیند و دیگری الکن.ما هفت تیرمان را پر بسته ایم.و به قول آن پسر سیاره وحشت تیرمان هیچ وقت خطا نمیرود.(و اینکه یادم میآید سعید عقیقی جزو آدمهایی مهمی بود که کنار شومینه قصه شان را برایمان گفتی.همان بیست سالگی مجله فیلم را میگویم.)

2.در مورد کامنت قبلی....با لغتها هم بازی نکنیم.ما هم میخواهیم بدانیم کدام به دروغ آلوده است.راهش کدام است.یافتن تار و پود اثر هنری مسلما بهترین راه است.تناقض اصلی خودش را آنجا نشان میدهد.اما امیر جان...سنت شیرینی که در نوشته هایت داری یکی همین نقل قول هایت است.مثل همین آخری برنارد شاو..مگر یکی، همین راه برای پیدا کردن همان دروغ نیست.(و ای ول به مهدی پور امین که نکته را گرفته)ساحت پروردگار که همه صفات سلبیه را هم در بر میگیرد که....

3.گندش را در آورم موردی ندارد.قبول دارم که کرکری در فوتبال تابع هیچ اصول عقلانی نیست و حالگیری طرف مخاطب تنها هدف موجود است.اما امید جعفری دیگر شورش را درآورده.سه صفت را برای فوتبال ایتالیا آورده در مقابل انگلیس که خنده دار است.ریشه فوتبال که نمیدانم اگر توپ بازی زنان حرمسرای قاجار و با کله انسانها بازی کردن در چین باستان را کنار بگذاریم اگر مقصود از ریشه اصالت و قدمت باشد دیگر نمیدانم انگلیسیها باید چه میکردند که شایستگی این صفت را میداشتند.حاشیه های جذاب لیگ ایتالیا هم که معمولا روی دسته چک ها و تبانی ها و مافیا ها شکل میگیرد.غنا هم که چه عرض کنم.اگر از 90 دقیقه یک بازی ایتالیایی دو صحنه به درد بخور پیدا کردید که درباره اش حرف بزنیم تسلیمم.در مورد لیورپول و میلان هم که بعله پارسال میلان ،لیورپول را برد.اما آن تیله بازی کجا و حماسه دو سال قبل استانبول کجا.مضاف بر آن اینکه حاظر بودم زنده نمی ماندم اما رئیس تیم محبوبم برلوسکونی نباشد.سیاوش هم که امده گفته کالچیو از لیگ برتر بهتر است کافیست تعداد نماینده های انگلیس در همین فصل لیگ قهرمانان با انگشتهایش بشمرد.علاوه بر همه اینها ما ملت قدرناشناسی هستیم.اصلا ما پاپتی ها هر چه داریم از انگلیس و استعمار عزیزش داریم...(باعث میشوید این دم عیدی آدم حرفهای ضد میهنی بزند.خون آدم را به جوش می آورید.)

4.و اینکه نکته آخر تراژدی بزرگی است.....سنتوری در اتوبوس در راه بازگشت از تهران.بعد از همه ان ادعاها....

سیاوش پاکدامن
دوشنبه 27 اسفند 1386 - 20:35

فکر کنم مشکل اینجاست که عادت نداریم به حرفهای مخالف توجه کنیم و آنها را تحمل کنیم. نه اصلا مشکل پیچیده تر است. عادت نداریم حرفهای مخالف را که از طرف آدم های مخالف زده میشود را تحمل کنیم( برای رفع خستگی ، یک دقیقه توقف میکنیم). نمونه اش را در احزاب سیاسی به وفور میبینیم. آقای الف با گرایش ب از چیزی انتقاد میکند، افراد جناح پ، چونان طرف را تیرباران میکنند که رستم نکرد. دو روز بعد آقای ج از جناح پ، همان حرفها را صد مرتبه بدتر و تند تر میزند، افراد جناح پ یا مثل مرد تایید میکنند، "واکنش هوشمندانه آقای ج نسبت به پدیده فلان".یا با عصا تکذیب میکنند "این قضیه درست نیست، البته آقای ج هم آدم دلسوزی است".

حالا منتقدان با سابقه که منتقدان کافه ای جایشان را تنگ کرده ان احساس کرده اند که باید به هر صورتی که هست، هم از فیلم ساز هم نسلشان دفاع کنند و هم به بقیه بفهمانند که بله، ما هم ... .

.

از طرف دیگر میماند این اخلاق امیر قادری که بهش نقد دارم. همین که وقتی کاری را دوست دارد، ما را از فرط تعریف از آن خفه میکند و اگر هم دوست نداشته باشد، چونان به زمین گرمش میزند که دیگر نتواند بلند شود اشتباه نشود، نمیگویم که ریاکار باشیم و از اثری که دوستش نداریم تعریف های الکی و آبکی انجام دهیم. آدم میتواند بدون شکستن همه استکان ها و فنجان ها هم از کیفیت قهوه و چایی کافه انتقاد کند.

.

صندوق پیام ها

به امیر جلالی: ما بیشتر

به ساسان: بله، آن هم از نوع ساروی. اصلا همین که یک مدت حرف نمیزدی یعنی مشکوک میزدی.

به کاوه: دلم خنک شد، مردک استعمار دوست نیوکاسلی ضایع.

به حنانه: تو چند سالته؟!!( توضیحات: سوال استفهام انکاری با نگاهی به آخرین کامنتت با توجه به دید وسیع و نگاهی پخته به.... (شد مثل بیانیه هیات داوران))

به همه: حالا که عید دارد نزدیک میشود، موتورهای بچه ها هم دارد گرم می افتد. سینمای مان که..... ، مجله های سینمایی مان که.... ، می ماند خودمان که اگر همدیگر را نداشته باشیم کارمان بد جوری زار میشود.

سیاوش پاکدامن
دوشنبه 27 اسفند 1386 - 20:37

عید نزدیک شده ، پس بهتر است این حرف ها را کناری بگذاریم و حالی ببریم از رفاقتمان. و ببینیم سر جئو لئونه ( کبیر و بزرگ و استاد نمیگویم، چون بزرگتر از این حرفهاست) چه چیز درباره رفاقت میگوید:

معنی رفاقت این نیست که آدم به دیدار دوستانش برود یا همدیگر را ملاقات کنیم. رفاقت یعنی این که وقتی با هم هستیم احساس خوبی داشته باشیم.سلیقه هایمان یکی باشد.اگر سر مطلبی با هم توافق نظر نداریم، بتوانیم با هم بحث کنیم. پولت را در اختیار دوست نیازمندت قرار دهی.هرگز به او "آفرین"!! نگویی. این یک توهین است. اگر برای کسی احترام قائل هستم، بابت این است که همیشه کارهای خوب انجام میدهد. آفرین گفتن به او یعنی گاهی کارهای بد هم از او سر میزند. احترام بر هر چیزی مقدم است. [...]""""""" میتوان سالها دوستی را ندید اما به محض دیدنش، گویی یک روز بیشتر نیست که از او جدا شده اید."""""""

از کتاب روزی روزگاری سرجو لئونه

ساناز و پریسا
دوشنبه 27 اسفند 1386 - 20:42

سلام...

با خبر های جدید از عمو بهرام و دایی علی منتظرتون هستیم

فعلاً..

Reza
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 1:29

1- تعطيلي دنياي تصوير اون هم زماني كه تو دوران اوجش بود واقعا حيفه . اخيرا مطالبش بهم بيشتر از فيلم ميچسبيد . نميدونم به شماره 182 مربوط ميشه يا نه ولي اين شماره رو كه گرفتم يه خورده براش نگران شدم و باور كن تا چند روز با ترس و لرز خبرهاي خبرگزاريها رو نگاه ميكردم . چيز خاصي هم نبود ولي ميتونستن بهانه جويي كنن . شماره 183 رو كه ديدم نفس راحتي كشيدم و گفتم خطر رفع شده ولي بعد .....

2- نقدت در مورد فيلم سيمپسونها يكي از بهترين نقدهات بود . صد درصد ازش خوشم اومد .

3- كم كم ميشه در مورد فيلمهاي 2007 نظر داد .( خوبه بقيه هم نظر بدن) تو فيلمهاي امسال "تاوان" خيلي به سليقه ام نزديكه و از نظر من بهترين فيلم ساله . از " قول هاي شرقي " هم خيلي خوشم اومد . خشونت عجيب و تاثيرگذاري داره و بعضي جاها آدم رو ياد پدرخوانده ها ميندازه . منتظر بودم"جونو" يه "ليتل ميس سانشاين" ديگه باشه كه نبود؛ يه فيلم معمولي كه بعضي وقتها هم واقعا مزخرف ميشه . "مايكل كليتون" رو هم بايد دوباره ببينم ولي اون صحنه پايانيش واقعا بي نظيره . به طور كلي ترتيب ده فيلم برتر سال از نظر من اينجوري ميشه : 1- تاوان 2- ضد مرگ 3- قول هاي شرقي 4- زودياك 5- جايي براي پيرمردها نيست 6- سوييني تاد 7- خون به پا ميشود 8- سياره وحشت 9- سه و ده دقيقه به يوما 10 - قتل جسي جيمز . انتخاب ويژه : آگهي Machete . بهترين انيميشن: 1- راتاتوي 2- فيلم سيمپسونها 3- پرسپوليس .


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:49

اصولا همانطور که قبلا هم بارها گفته ایم در تمام این دنیا دو جور آدم داریم. ما و اونا.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:50

اونا یعنی همین آدمهای خیلی فهمیده ای که خودشان را جدی می گیرند، سلیقه ی مزخرفی در حد برگمان و تارکوفسکی دارند، کتابهای چند کیلویی می خوانند و با حرف زدن از مسئولیت ها و نگرانی های اجتماعی حوصله ی ما را سر می برند.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:51

بیکار و علاف یک گوشه ای نشسته اند و به قطار مردم سنگریزه پرتاب می کنند. اینقدر هم حالیشان نیست که مثل ما از پاره آجر استفاده کنند.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:52

حداقل بیایند در این کلاسهای ما شرکت کنند تا اصول اولیه کار و کاسبی را یادشان بدهیم تا اینقدر بیکار نمانند.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:52

در مقابل اون دسته این یکی گروه را داریم که خودمان هستیم و رفقایمان.

یک کافه ی دنج و قشنگ اینجا داریم. می آییم اینجا و به هم حرفهای خوب خوب می زنیم.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:53

یکی مان می رود در روزنوشت آن یکی قربان صدقه اش می رود، آن یکی هم متقابلا می آید در سایت این یکی گل و بلبل تحویلش می دهد. به همین باحالی.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:53

زندگی هم بسیار زیبا است.

آنقدر هم ما به این موضوع یقین داریم که لازم میدانیم روزی چند بار آنرا برای خودمان و دیگران تکرار کنیم (فکر نکنید شک داریم ها)


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:54

غیر از اینها ما خصوصیات جالب دیگری هم داریم.

صبح تا شب کپی فیلمهای مختلف جهان را نکاه می کنیم اما وقتی کپی فیلم کارگردان محبوبمان به بازار آمد


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:54

داد و فریاد می کنیم و از حلال و حرام حرف می زنیم. باز خیال برتان ندارد که ما دچار دوگانگی شخصیت هستیم ها. نخیر.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:55

این را هم بگویم با اینکه ما خیلی خوبیم، همه چیز هم زیباست،

نمی دانم چرا گاهی از خودمان زیاد خوشمان نمی آید.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 8:55

اینست که خودمان را جای دیگران می گذاریم.

مثلا این آخریها برداشتیم یک سبیل برای خودمان گذاشتیم و در ذهن تصور کردیم جای آدم دیگری هستیم. کلی حال داد.

قربان خودمان و دوستانمان برویم که اینقدر گل ایم ما.

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 12:36

به خاطر دنیای تصویر و بیشتر از آن برای هفت متاسفم(تنها جایی که شما می توانستید تویش مثلا یک تحلیل درست و حسابی درباره فلیم آخر کوریسماکی بخوانید/اگر علی دوباره نگوید تو هم با آن کوریسماکی ات!) اصلا به خوب و بد بودنشان و اینکه ما کدام را بیشتر هستیم و اینها ، کار نداریم. همین ذات بودن و چندصدایی ماندن مهم بود که خب در سرزمینی که روز به روز دارد بیشتر به سمت "وحدت" می رود! این اتفاقات خیلی عجیب نیست. (امیدوارم فرق بین یک نطق سیاسی و "به تنگ آمدن های یک آدم معمولی" را بدانید) . از طرفی نسبت بین این عملیات تجمیع! و انتخابات و عید نوروز و اینها هم هست که دیگر وارد شدن به انها حرفهای توی پرانتزم را نابود خواهد کرد.

انگار فردا عید است و خب ثبت ملی هم که شده و دیگر چیزی کم نیست . خوش باشید اگر می توانید. من با کمی ممارست راستش می توانم. به هر حال به خودتان بستگی دارد. یکی از رفقایم می گوید که می تواند شاد باشد ( و واقعا هم می تواند ) ولی نمی خواهد! خب دیگه...

راستش این را باید قبلا می گفتم که نشد. می خواستم از همه تان و کسانی که توی این چند وقت به هل دادن بخش "سینما در تلویزیون" کمک کردند تشکر کنم.مرسی که بودید و دنبال کردید و اینها.در ضمن شعر اخوان درباره عید را اگر پیدا کردید.. نخوانید

کاوه اسماعیلی
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 14:39

جایی برای سینما در تلویزیون نیست؟

حقیقتش تازه چند روزیست فهمیده ام که بخش سینما درتلویزیون تعطیل شده...تازه از مصطفی پرسیده بودم که چه برنامه ای دارد....خوب خودش که از این حرفهای بودن و چند صدایی و این حرفها را بلد است.پس فعلا انقلابی نباش ....مصطفی...سریعتر.عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیما....

احسان*
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 14:40

حیف از هما توسلی که انقدر بد سلیقه و کلیشه ای رفتار کند.حیف از این نثر که باهاش غر بزند و پرت و پلا بگوید.حیف از "ایده ی درجه یک " سنتوری که اینطور "بچگانه و خنده دار" اجرا شود.حیف از نیما که انقدر تنبل و کم کار است.(با آن صفت بسیار دوست داشتنی مشترکمان : " تفرعن" ! ) . حیف از سینما که نقد شود ؟! راستش جوابش را نمی دانم.به نظرم "تریبون" را خوب آمدی.همین است دیگر. نگاه شخصی و بیرون کشاندن جوهره ی یک اثر (با عرض معذرت در صورت درک کردن).منظورم این است که بالاخره پیش می آید آدم اشتباه کند یا زود قضاوت کند.هان ؟ شرایط و اوضاع و احوال خیلی مهم است.مثلا پارسال با مصطفی رفتیم "روز سوم " را تو ساویز دیدیم.اینجا داشته باش ! نور مهتابی آپارات خونه نا وسط سالن آمده بود.یک دسته اراذل بی شعور که جایی بهتر برای جلب توجه گیر نیاورده بودند شر و ور می گفتن تا ته فیلم.در ورودی باز بود و یه بچه فسقلی بیرون سینما با چراغ قوه ش کورمان کرد.خودمان هم که از وضعیت مسخره ی دور و ور خنده مان گرفته بود و حالا تو این اوضاع می شود فیلم دید تا بعدا " نقد " کرد ؟ می شود ؟ جان من می شود ؟ نمی شود دیگر ! خلاصه می خواستم بگم اجازه نده این دور و وری های کم مایه ی سینما نشناس سطحی بدمصب کهنه پیشه ، حکم همان مهتابی و چراغ و اراذل و فسقلی را بازی کنند.حالا تو به جای اینکه بی خیال این بحث ها بشوی داغش هم می کنی ؟ والله ماییم که ضرر می کنیم. یه کاریش بکن. دمت گرم.


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 17:18

چش شده این پسر


سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 17:27

سال خوبی داشته باشید.

علی کوچولو
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 17:30

خب. مطلب نسبتاً مفصلی نوشته بودم که یادش بخیر.

فرزاد
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 19:50

راستی این را هم بگویم که جدیدا مشغولیات تازه ای هم پیدا کرده ایم. مثل رئیس بزرگمان که به غیر از ساختن فیلم های لاتی، کتاب شعر و رمان هم درمی آورد،

ما هم تازگی ها زده ایم تو کار فلسفه و نیچه و راسل.

فرزاد
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 19:50

اخیرا در یک فیلمی که ازش خوشمان آمد، یک آقایی مدام کتاب نیچه دستش بود ما هم با خودمان گفتیم حتما چیز باحالیست. چند سطری خواندیم، دیدیم عجب فاز می دهد.

فرزاد
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 19:51

فعلا عیش مان با نیچه تکمیل است (اگرچه خیلی از حرفهایش را هم فاکتور می گیریم). تا فردا هم خدا بزرگ است. زت زیاد.

حنانه سلطانی
سه‌شنبه 28 اسفند 1386 - 23:31
سیاوش ممنونم از لطفت. من که دست پخت خوبی ندارم باز جای شکرش باقی است که کامنتم پخته بوده! درست است که همیشه از موهای سفید و قدمت ام توی این کافه می گویم! ولی با کمی اغماض هم سن و سال همان شماره مجله فیلم ام که امیر اسم سعید عقیقی را به عنوان یکی از آدم های قصه های کنار شومینه آخرین شب عمر آورده بود: « در شماره 172 مجله سعید عقیقی مقاله ای نوشته بود درباره جان فورد که آخرش را با جمله های شاعرانه ای تمام کرده بود و یادم هست از خواندنش (مثل چند خط آخر مطلبش درباره تروفو یا بند 162 مطلبش درباره نقد فیلم در دهه 1370 در دنیای تصویر) کلی کیف کردم. همان سال ها ما کانون فیلمی در دانشگاه مان دایر کرده بودیم که در هر جلسه آن اول یک فیلم نمایش می دادیم و بعد همه با هم درباره اش صحبت می کردیم. کسی هم اگر مقاله ای چیزی داشت