سه

مهدی و نوید به روز کردند.
برای قطبی یک تیتر تازه هم به فکرم رسیده، کمی جوات میزند، ولی به نظرم عالی است: «قلب تو قلب پرنده، پوستات اما پوست شیر...»
سه نکته تازه: اول این که چطور است این دفعه از مراجعان بخواهیم که اگر قطبی را دوست دارند، به نحوی در کامنتها ازش حمایت کنند، بعد هم این که آخر سر ، رایها را جمعبندی کنیم و بهترین فیلم 2007 را این طوری انتخاب کنیم و بالاخره این که آقای خوشحالی! را که در عکس میبینید و همهاش میپرسید کیست، وحید است که روزنوشت هم این بغل دارد و نمینویسد و این که بخش سینمای جهان سایت را هم به شکلی درجه یک دارد هدایت میکند و سر بهاش بزنید: www.jahan.cinemaema.com. مهدی عزیزی هم همانی است که بغل وحید دستاش را گذاشته روی سرش، باز از خوشحالی... بعد گل پرسپولیس است. بالاخره هم این که خیلی میچسبد وقتی دوستان استقلالی هم دارند از قطبی حمایت میکنند. ایوا...
«پرسپوليس همچون يک خانواده است.»*
باید میرفتیم. با مهدی و حامد و وحید و مجید و امیر. فقط فکرش را بکنید اگر پرسپولیس به ملوان هم میباخت. اگر یک بار دیگر آنهایی که در سمت خلاقه و تولیدگر جهان قرار ندارند، آنهایی که لذت قدم زدن مغرورانه از فرط قدرت و درک را کنار زمین درنیافتهاند، پیروز میشدند. اگر افشین قطبی شکست میخورد. اگر میرفت.
«مشکلات هست، امکانات کم است، نظم نداريم و اين را نمي توان کتمان کرد. خيلي ناراحت مي شوم وقتي در خيابان دارم راه مي روم و مي بينم خانمي با چادر کنار خيابان زير باران مانده و ماشين ها نگه نمي دارند...»
پس جمعه، سیام فروردین 1387 با همه «انرژی و دل شیر»مان باید داخل ورزشگاه میبودیم. باید در این لحظات سخت از قطبی دور نمیشدیم. فقط به خاطر قطبی نبود که. باید به خودمان ثابت میکردیم که توان هضم و درک یک فرهنگ تازه از بیرون آمده، درون فرهنگ غنی و پذیرای خودمان را داریم. باید نشان میدادیم که بعد این همه سال تجربه، میتوانیم کاری کنیم که لبخند قطبی، مثل بلاژویچ عزیز، روی صورتاش بعد دو سال نخشکد. که مثل برانکوی بدبخت، او را به یک موجود ترسوی دستآموز تبدیل نمیکنیم. که این قدر قوی هستیم که اجازه دهیم یک شیر با همه قوت و قدرتاش گرد ما بچرخد. که به حدی رسیدهایم که در طلب امنیت و اعتماد، ناخنهای شیر را نکشیم. یالاش را نچینیم.
« ...يا آقايي خانمش را پشت موتور سوار کرده و دو بچه را هم روي پاهايشان گذاشته اند، بچه کوچک را هم خانم مثل بقچه زير بغل زده و هيچ کدام کلاه ايمني به سر ندارند... اين اتفاق درست نيست.»
جمعه با بچهها و با تمام انرژی توی ورزشگاه آزادی بودیم، چون حضور ما و باقی ماندن قطبی، از احتمال تغییر نام خلیج فارس هم مهمتر بود. آن فقط یک اسم بود و این یک فرهنگ. وقتی قطبی آمد ایران و منش و روشاش را دیدیم، پاییز پارسال بود به گمانم که توی همین روزنوشت، نوشتم تا کی میتواند دوام بیاورد؟ تا کی میتوانیم تحملاش کنیم؟ وقتی خودت یک شیر هستی، تحمل یک شیر دیگر را داری. حواسات هست؟
« وقتي مي بينم مردم در خيابان دعوا مي کنند، ناراحت مي شوم. ما فرهنگ بزرگي داريم. کشور متمدني هستيم و اين اتفاقات درخور نام کشورمان نيست. اين چيزها مرا ناراحت مي کند...»
این طوری بود که وقتی اولین پرچم قرمزی را که در اتوبان حکیم به اهتزاز درآمده بود، در مسیر ورزشگاه دیدیم، همگی با تمام وجود جیغ کشیدیم. این همان انرژی بود که در سطح شهر پراکنده بود و میخواست از روی بزرگراهها پرواز کند، از در استادیوم رد شود، بالا و بالاتر برود و از فراز دیوارهای بلند استادیوم به افشین قطبی برسد. بعد هم که پرسپولیس پانزده دقیقه اول، هیچ خوب نبود؛ کمی پکر شدیم. اما به روی خودمان نیاوردیم. این یک مبارزه مهم و موثر بود بین فرهنگ حذف و فرهنگ جذب. کسی که میخواهد بماند و کسی که میخواهد برود: «تو اگه مسافری، خون رگ این جا منم...» قطبی باید میماند، نه به این خاطر که پرسپولیس قهرمان شود، به این خاطر که قوت قلب پیدا کنیم که میتوانیم یک شیر را بی آن که تاج و تختاش را ازش بگیریم، تحمل کنیم. که تولید کنیم. که اضافه شویم. که بیشتر باشیم. این طوری بود تا وقتی قطبی دقیقه بیست جای ماته را با بادامکی عوض کرد...

« ما کشور خوبي داريم، پس کمي با هم مهربان تر باشيم و شهرمان را تميزتر نگه داريم. تهران و ايران خانه خودمان است. در اين مدت دو سه بار به کوه رفتم و ديدم پر از آشغال شده و خيلي ناراحت شدم...»
بازی صفر به صفر بود و ما همچنان توی این فکر بودیم که قطبی تعویض اشتباهی کرده. فکر میکردیم که او هم به زانو درآمده. که قطبی هم ترسیده. که دارد هافبک جای مهاجم میآورد. که میترسد نیکبخت را عوض کند. این طرف ورزشگاه از دور، قطبی را دید میزدیم که کنار زمین این ور و آن ور میرفت و گوشههای کتاش بالا و پایین میآمد. تا کی جاناش را دارد؟ این بار هم باید منتظر یک مساوی باشیم؟ یاد وحید میافتم که انگار فقط وقتی حالاش خوب میشود که پرسپولیس قطبی را خوشحال ببیند و حالا کنار دست من، سرخورده و مغموم نشسته و مهدی که حال تخمه شکستن هم ندارد.
« فکر مي کنم طبيعت هم مثل خانه ماست. ما بايد کشورمان را هم مثل خانه مان تميز نگه داريم. فکر مي کنم اين وظيفه شما هنرمندان و ما ورزشکارهاست که درباره اين مشکلات با مردم حرف بزنيم و در رفع اين مشکلات موثر باشيم... »
از اول با بچهها قرار گذاشته بودیم که کاش پرسپولیس، آخر بازی گل بزند. وقتی آسمان استایوم، شب میشود. وقتی نورافکنهای استادیوم را روشن میکنند و در کمال ناامیدی بودیم که خلیلی گل اول تیم را زد. انگار که خود قطبی هم حواساش نبود. انتظارش را نداشت. پریدیم هوا. همدیگر را بغل کردیم. سمت خلاق و تولید کننده، سمت هوادار انرژی و شور و حال داشت برنده میشد. قطبی حداقل برای یک هفته دیگر هم سرمربی میماند. حالا یک خانواده بودیم، خانوادهای که به مهمان تازهاش اعتماد کرده بود، دستاش را برخلاف همیشه باز گذاشته بود، و حالا داشت بهرهاش را میبرد...
« رفتار آنها ضربه بزرگي به من زد. پس از رفتار نامناسب مسوولان فدراسيون بدون تمرکز عميق به کارم ادامه دادم تا پرسپوليس وارد بحران نشود. آنها ساعت ها با من مذاکره کردند. قبل از بازي با فجر به من گفته شد که سرمربي تيم ملي هستم. من با بچه ها خداحافظي کردم اما بعد از بازي شنيدم که دايي را سرمربي تيم ملي کرده اند، ديگر تمرکز کافي براي ادامه کار نداشتم. کلي براي تيم ملي برنامه ريزي کردم و برنامه هايم را به آنها شرح دادم. اين اتفاق يکي از بدترين خاطرات روزهاي حضورم در ايران است... »
...روی هوا بودیم که پنالتی شد و بعد گل دوم. در همین شب رویایی و زیر همان نورافکنها. قطبی یک بار دیگر از روی نیمکت بلند شد و با شوق دستهایش را بلند کرد. کم کم داشتیم روی سکو سفت مینشستیم. کم کم دستهایمان را در هم حلقه کرده بودیم. انرژی که برای افشین آورده بودیم توی استادیوم جواب داده بود. محکم روی سکوهای سیمانی نشستیم و زیر نور پروژکتورها داد زدیم: «افشین امپراطور»...

« يادم هست که خيلي ها به من مي گفتند امکان ندارد اين اتفاق بيفتد. چطور ممکن است يک ايراني مقيم امريکا برود مربي آژاکس يا تيم ملي کره شود. يادم هست يک روز که داشتم از لس آنجلس با پرواز بريتيش ايرويز مي رفتم هنگ کنگ تا دستيار مربي بزرگ هلندي تيم ملي کره - گاس هيدينک - باشم در طول پرواز با خودم فکر مي کردم که اگر اين اتفاق بيفتد، پس حتماً همه کاری در این دنیا مي شود کرد. به نظرم، بهترين چيزي که مي توانيم به جوان هاي ايراني بگوييم، اين است که اگر بخواهند براي رسيدن به روياهايشان تلاش کنند، با هوش و استعدادي که دارند، همه کار مي توانند بکنند. »
قطبی را بعد از بازی ندیدیم. با بچهها انداختیم از همان بالا روی دیوار استادیوم و یه ورکی آمدیم پایین. درست همان طور که بادامکی در زمین نفوذ میکرد. تعویضی که قطبی انجام داده بود و فکر میکردیم از سر ترساش است و حالا دلیل برد پرسپولیس بود. بالاخره نشستیم توی ماشین. استارت زدیم و «ولی» شروع کرد... پرچمهای قرمز از ماشینهای اطراف زده بودند بیرون. برای همهشان بوق زدیم. همه خوشحال بودیم.
« بايد به تماشاگران پرسپولیس بگويم که در طول فصل همان طوري که در پيروزي ها جشن مي گيرند و خوشحالي مي کنند بايد به روزهاي سخت و دشوار نيز فکر کنند، زيرا در فوتبال امروز فراز و نشيب امري طبيعي است. تماشاگران سرمايه هاي اصلي فوتبال ايران هستند و من مي توانم لقب بين المللي را به آنها بدهم... »
مخلصیم آقای قطبی...
-----------------------------------------------------------
× پاراگرافهای داخل گیومه، همه از گفت و گوی افشین قطبی با ضمیمه «رویداد» این هفته روزنامه اعتماد است.
پینوشت 1: رضا کاظمی که حالا جایش در کامنتهای روزنوشتهای اخیر خالی است، و حیف که دیگر در بحثها شرکت نمیکند، با کمک دوستاناش یک مجله اینترنتی راه انداختهاند به نشانی: .adambarfiha.com و انصافا به قدر یک مجله چاپی فرهنگی – هنری، مطلب برای خواندن دارد. برای جذاب کردن و رنگ و لعاب زدن به مطالب هم به اندازه کافی زحمت کشیدهاند. عناوین شماره بعدشان، از این یکی هم جذابتر است. یعنی که حال و حوصله و انرژی ادامه کار را دارند. فقط سر نزنید. بروید بخوانید رفقا.
پینوشت 2: ماجرای فعال شدن بچههای روزنوشت در سایت و طرح منظم و مرتب نقطه نظرهایشان جدی است. توی همین هفته، مسیر و کانال مناسباش را اعلام میکنیم. خوب میشود.
پی نوشت 3: این یکی کامنت یکی از بچهها آن روزهای اول سال خیلی سر حالم آورد. مال دو روزنوشت پیش است و هی میخواهم ازش تشکر کنم و باز یادم میرود. همه تعریفها نه، ولی معدود وقتهایی پیش میآید که این قدر میچسبد. آقا یا خانمی به اسم «خواب بزرگ » نوشته: این نوشته را با صدای رولینگ استونز و Paint It Black خواندم خیلی چسبید.پیشنهاد می کنم خودت و دیگران هم یکبار اینجوری اش را بخوانید: http://globalgasm.digitalintimacy.com/audio/09%20-%20Paint%20It%20Black.mp3
پینوشت 4: بین فیلمهای 2007 کدام یکیاش را دوست داشتید؟ حالا که اغلب مهمهایش را دیدهاید...
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
مصطفي انصافي
يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 - 20:28
|
با خودم عهد بسته بودم جواب جماعت نادان اين كافه را ندهم. اما فرزاد عزيز كه فكر مي كنم خيلي دوست دارد به چهره ي اپوزيسيون تبديل شود حيا را گذاشته كنار و در كوزه ادب خرابكاري كرده كه خودش را عرضه كرده باشد... كه جلب توجه كند... از همان روز اول هم همين طور بود. آمد و گفت اينجا همه همديگر را استاد صدا مي زنند. خب از اين گذشتيم چون همان روز فهميديم اين آقا طبل توخالي است. همان روز فهميديم كه اين آقا نيامده اينجا كه دوستي كند. آمده عقده هايش را ارضا كند... آمده خود كوچكش را بزرگ كند... آمده حقارت هايش را به نمايش بگذارد... به نمايش گذاشت و مايه نشاط ما هم شد... خنديديم... اما متاسف شديم براي همه انسان هاي حقيري كه اين آقا نماينده شان است كه به مدد حماقت هاي بي شمارش همواره بر كرسي استادان امثال خويش نشسته است. جاويد باد جايگاهت اي استاد بزرگوار! نمي دانم پس چرا اين استاد چسبيده به اين روزنوشت ما و ديگر نمي تواند تركش كند. مثل اين كه جاي ديگري براي ابراز احساسات ندارد. فداي سرش. اينجا بماند. جاي ما كه تنگ نمي شود. حالا هم آمده و بار ديگر براي ديده شدن گير داده به رفيق ما. تو كه فلسفه ناداني مهدي عذابت مي دهد احتمالا خودت فيلسوفي. اگر همه ايسم ها را هم بلد باشي مطمئنم كه از مانيفست فلاسفه مكتب راشيتيسم هيچ نمي داني. برو ياد بگير استاد كه پرانتزي شوي و بتواني راحت تر در كوزه خراب كاري كني...
|
کاوه افتخاری
يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 - 21:41
|
خوشحالم که از قطبی حمایت می کنی چند روز پیش برای پژمان راهبر یک میل فرستادم که اگه امثال شما از قطبی حمایت نکنن پس کی حمایت کنه ناصر احمدپور؟ ممنون که شما هم به کمپین حمایت از قطبی پیوستی. اما فیلمهای 2007: راتتویی- آپوکالیپتو - کش بک(نمیدونم 2007 هست یا نه) - پیرمردها جایی ندارند - سنتوری - راستی امیر قادری کیه؟ نمیشناسمش
|
siavash
يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 - 21:47
|
باورم نمیشه. امیر قادری تو یی!!! ... باورم نمیشه قیافه واقعیت همونیه که تو عکسه.... به خدا باورم نمیشه.
امیر: من توی هیچ کدام از این عکسها حضور ندارم. حاضرم اما جای هر کدام از آدمهای درون هر کدام از عکسها باشم!!!
|
کاوه اسماعیلی
يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 - 22:8
|
آرزوی خوشبختی یک ملوانی برای یک امپراتور اصلا کل تاریخ ملوان را میشود در آن عصر آفتابی استادیوم تختی انزلی در سال 69 در نیمه نهایی جام حذفی خلاصه کرد.دیدار رفت که در تهران 2-1 به نفع پرسپولیس تمام شده بود.کیهان ورزشی عکسی از قدیربحری زده بود.تماشاگران پرسپولیس سنگی زده بودند و سرش را خون آلود کرده بودند.احمدزاده که آن موقعها بازیکن بود او را در آغوش گرفته بود .....و خوب این نماد غربت و مظلومیت بود.به انتظار جمعه بعد نشسته بودم.ملوان باید آن روز خیلی چیزها را ثابت میکرد.باید از زیر این فشار لعنتی و تحقیر آمیز تیم شهرستانی بیرون می آمدیم.ما میتونستیم قهرمان باشیم.و آن روز پرشکوه و دو شلیک قایقران که روی پیکر پرسپولیس نشست و ما 2-0 بازی را بردیم.ژست چه کنم وحید قلیچ بعد از گل دوم را که دیدم روی ایوان خانه مان آمدم و فریاد زدم.انگار که همه باید می فهمیدند که ما هم وجود داریم.به فینال رفتیم و در تهران و در آزادی، استقلال را در پنالتی بردیم و قهرمان شدیم. امسال رویاهای بزرگمان گویی دوباره داشت تجسم پیدا میکرد.نیم فصل اول بعد از مدتها ملوان دهه 60 را داشت زنده میکرد.اما حیف که سهممان فقط یک نیم فصل ناقابل بود.حالا دیگر خیلی اداهای شهرستانی بودن و مضلومیت و غربت معنایی ندارد.این سالها پرسپولیس و استقلال هم خیلی حرفی برای گفتن نداشته اند.به بازی جمعه که رسیدم تناقض عجیبی یقه ام را گرفته بود.مازیار را نداشتیم و در این وضعیت بحرانی امتیاز گرفتن از پرسپولیسی که مثل گرگ زخمی میمانست خیلی سخت بود و علاوه بر آن تحمل به زمین افتادن افشین قطبی را نداشتم.حالا دیگر همه دوستش داریم.فکر کنم نیاز به یک پژوهش جامعه شناختی دارد این که چطور الان به جای آدمی مثل علی پروین ،افشین قطبی توانسته محبوبیتی اینچنین پیدا کند.و این که اراذل و اوباشی از جنس شیث رضایی ده پانزده سال پیش میتوانستند یک ملت را به جان قطبی بیندازند.(مگر با دهداری اینگونه نکردند و مگر دهداری زمان حظورش اینگونه محبوب بود؟)...وقتی قطبی بعد از گل خلیلی از خود بیخود شد و شاد شد رو به برادرم کردم و او گفت میارزید؟ من گفتم:"می ارزید" حالا کار شماست که آرزو کنید این هفته ملوان ،پگاه را بزند.پگاه از آن تیم هاییست که اگر پولش را نرسانند ممکن است منحل شود اما ملوان و پرسپولیس منحل شدنی نیستند.....(البته آجرلو هم حواسش جمع باشد که این یک اتحاد موقتیست برای حفظ انرژی روزگار...) حکایت جمع و جور کردن فیلمهای 2007 که مسلما زودیاک و جایی برای پیرمردها نیست و قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو 3تای اول هستند بماند برای بعد و اینکه دوست داشتم برای مهدی پورامین هم کامنتی بگذارم در رد علایقش که باشد برای فرصتی با آمادگی بیشتر...
امیر: کاوه اگر این جا بود، میپریدم بغلاش میکردم. به سلامتی پیروزی ملوان...
|
سحر همائی
يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 - 23:22
|
سویینی تاد . نمی دانم چرا دوستان این فیلم را تحویل نگرفتند. به هر حال این بهترین بود . یک فیلم دیگر هم هست که بهترین فیلم سال نیست ولی دوست دارم اسمش را ببرم . جونو . حس خوبی بهش داشتم .
|
حنانه سلطانی
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 0:46
|
به فرزاد و دیگر منتقدین این کافه: تعجب می کنم از شما که داعیه به نقد کشیدن این کافه را دارید برای دفاع کردن از نظرتان به توهین متوسل شده اید. کاش به جای بهانه تراشی ها و توهین های بی مورد به حافظه تان( یا حداقل آرشیو روزنوشت ها) مراجعه می کردید. بحث بر سر نقد میامی وایس امیر قادری را یادتان هست؟ پرونده «بازگشت» را چی؟ کامنت های بچه ها برای ندا و واکنش امیر یا قضیه سعید عقیقی را یادتان می آید؟ نظرسنجی ها و بحث های خود بچه ها را چی؟ چهارشنبه سوری، زیرتیغ، سینمای کمدی، بهترین فیلم هیچکاک، بیلی وایلدر، تارکوفسکی و... اصلا چرا راه دور برویم، توی روزنوشت قبلی چند نفر در مورد مشکلات سایت نوشته اند؟ اسم اینها را چه می گذارید؟ تعریف و تمجید و بله قربان گویی؟ باز مراجعه کنید به روزنوشت قبلی و کامنت خودتان و یک کامنت زیرش( کامنت عطص). جفتش جوابیه ای است برای مهدی پورامین ولی خودتان مقایسه کنید کدامش نظر مهدی را به نقد کشیده است و کدامش متلک پرانی و توهین نابجاست؟ ای بابا من چرا به اینجا رسیدم؟ می خواستم بیایم و از آرسنال و آرسن ونگر عزیزم بگویم. ای داد بیداد...
امیر: متاسفم برای بچههای کافه که فکر میکنند باید خودشان را اثبات کنند...
|
وحید قادری
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 1:28
|
امیر دارد درست میگوید. درست زده وسط هدف. همهمان نگران بودیم. کنار هم نشسته بودیم و شادی میکردیم. بالا پایین میپریدیم و کیف میکردیم ولی باز نگران بودیم. امیر درست میگوید. توجه ما به آن طرف میدان بود که خدا نکند آن مرد قد کوتاه دوست داشتنی را دیگر آنجا نبینیم. زمزمههایی شده بود که اگر این بازی را هم نتیجه نگیرد احتمالا تعویض میشود. قطبی بیشتر از آنکه یک مربی بادانش باشد یک فرهنگ است. (دقیقا همانطوری که امیر میگوید.) فرهنگی که دوست داشتنی است و خیلی هم دوست داریم اینطوری باشیم. بتوانیم یک فصل با چنین گروه ساز مخالفزنی، از جمعمان حرف بزنیم و سرود قهرمانی بخوانیم. چیزهایی که اول فصل کمی دور از دسترس و مسخره بود و حالا داریم برایش میجنگیم. که قطبی برایش جنگید. یادم هست جایی خواندم که مربی لیورپول، رافا بنیتز، خیلی به شطرنج علاقه دارد و مشخصهاش این است که حرفهای بازیکنانی که پشت سرش میگویند را نادیده میگیرد. و این تاثیر خوبی روی روابط او و بازیکنان گذاشته. آن موقع خیلی حسرت خوردم و حالا روی سکو داشتم پرسپولیسی را تشویق میکردیم که همتای ایرانی آن مربی اسپانیایی را دارد و نگران عوض شدناش بودیم. او آنقدر با شخصیت است که بعد از تعویض نیکبخت ناآرام بیاید و بغلش کند. آن قدر هست که بیاید و از تاثیر بازیکن جوانش که کارهای خیلی نامربوطی هم کرده در مطبوعات حرف بزند. مورینیوی خوش تیپ و سرسخت هم حرفهای جالبی میزند. آنقدر مغرورانه حرف میزند که کیف میکنی!!! قطبی هم همانقدر به خودش مطمئن است. آن اوایل که اطوکشیده در مصاحبهها ظاهر میشد و میگفت که قهرمان میشود در دلمان (جوری که رقبا نفهمند!) میگفتیم این آدم اطوکشیده چه میگوید. این ایرانی فرنگ رفته مودب و باشخصیت نمیتواند در فوتبال بیرحم و نتیجهگرای ایران دوام بیاورد.اما وقتی همه ما داشتیم از قهرمانی ناامید میشدیم فقط او بود که میجنگید. او هنوز هم همانقدر به خودش اطمینان داشت که میتواند قهرمان شود و این را در همه جملههایش گفت. او حتا بعد از بازیای که شاید یکی از بدترین شکستهای تاریخ را خورده بود با خبرنگار مصاحبه کرد و از قهرمانی گفت. خیلی با اطمینان خبرنگار را از زیر سر و صدای ترقهها داخل زمین کشید و گفت "ما قهرمان میشویم. اگرچه سخت است." دیگر خودمان یک مورینیوی سرسخت مغرور ایرانی داریم که نگران تعویض شدنش باشیم. من و امیر و مهدی و حامد و چندین هزار پرسپولیسی دیگر، همه و همه آمده بودیم مرد کوچکی را حمایت کنیم که دل شیر دارد و فکر میکند که تمام بازیکنانش هم یکی از آن را دارند. ما آمده بودیم از خودمان دفاع کنیم. از فرهنگمان. امیر دارد حسابی راست میگوید و وقتی پرسپولیس گل زد همدیگر را بغل کردیم. نگرانیمان برطرف شده بود. ما قهرمانیم.
|
Armin Ebrahimi
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 1:31
|
خانه تکانی به سبکِ آمریکایی، با تٌرشیِ لیته وٌ عزمِ جزم...یا «جظم» یا «جضم»! شاید هم «جذم»! باید عرض کنم که من حینِ کار به این چیزی که «مهدی پورامین» گٌفته بودٌ تازه «تنها خبرنگارِ روزنامه ها وَ مَجلات» هم -خٌدای من! هنوز هم این جوک خنده دار است، اجازه می دهید از سٌراینده ی آن تشکر کنم؟- تأییدش کرده بود فکر کردم.البته به این موضوع فکر نکردم.شعری را میانِ نوشته های دور ریختنی یافتم که با آن به این فکر اٌفتادم که قصد داشتم چه پیشنهادِ بیهوده ای به سایت وَ «امیر» بدهم.می دانید که؟راجع به همان در پٌست های هر روزنوشت –یا در مسیری معین- به طورِ مٌشترک درباره ی یک فیلمساز یا یک فیلم حرف نوشتن.تا اینجا مٌشکلی نبود، اما وقتی به مقصودِ خودم از این حرکت فکر کردم خوابم گرفت.قصدِ من از این کار این بود که «آرشیوی» تهیه بشود برای «جستجوگران» وَ خودمان که از خیلی چیزها بی اطلاعیم.اما، اِی دادِ بی داد...این کار معنی اَش چه بود؟مثلاً اگر یک «آرشیوی» تهیه می شٌد واقعاً به چه دردی می خورد؟جٌز این که چند تا آدمِ بی کارِ از نَنِه قهر کرده پٌشتِ تراکتورهای شان بنشینندٌ یک نگاهِ سرسری ئی به این مجموعه های سرشار بیاندازندٌ بعد هم «دیسکانِکت»؟به چه دردی می خورد؟ وَ اصلاً به ما چه که می خواستیم «جوانانِ گٌمراهٌ کَم اطلاعِ» این سرزمینِ سوخته را اصلاح کنیم؟مگر ما خودمان کی بودیم؟وقتی به این ها رسیدم یادِ نوشته ی «مهدی پورامین» اٌفتادم که می خواست گوهرهای نهفته وٌ فراموش شده ی این خاک را به «اغلبِ جوان ها»ی بی خبر از همه جای عاشقِ «گٌلزار» خَر فهم بنماید.می دانی چیست مهدی؟این است که در حقیقت این «سینما»یی که منٌ تو ازش دَم می زنیمٌ هَم را برای بر حَق بودن درباره ی آن پاره پاره می کنیم زیاد هم برای آن جوانان «مٌهم» نیست.ایشان همینکه با دوست دخترِشان یک سینمایی بروندٌ ... بعد کمی هم بخندندٌ راضیٌ احمق از این سوله ها بیرون بیایند برای شان کافی است.دیگر به تٌـ...شان هم نیست که «لیلا» وجود دارَدٌ «ناخٌدا خورشیدٌ» از این حرف ها.راستش، بعضی وقت ها به این فکر می کنم که برای اسطوره های مان هم این چیزهایی که برای ما مهم است اهمیت ندارَد.وَ ایشان این دوره را مثلِ یک دوره ی تحصیلی گذرانده اَند وَ حالا هیچ کس نمی دانَد به چه چیز فکر می کنندٌ هدفِ شان چیست.برای منٌ خیلی ها «اسکورسیزیٌ» «فللینیٌ» «بونوئل» اسامیِ مملو از معنیٌ رمزٌ احترامی هستند که درکِ خودشان وَ هٌنرشان شاید برای مثلاً آدمِ خِنگٌ نامتمرکزی مثلِ من سال ها وقت بِبَرَد.اما این چه نفعی دارَد که بخواهم این حرف ها را برای بعضی هم سالانِ فامیلِ مان که شیفته وٌ جویای سینما هستند شرح بدهم؟غیر از این که خودم را خسته می کنمٌ با این فکرپریده گی ها وٌ هواسِ پراکنده اَم فقط وقتِ آن ها را می گیرمٌ در بهترین حالت تنها باعث می شوم که آن ها نسبت به من با احترامٌ علاقه حرف بزنند؟اما این جٌز در همان اوایل که آدم دوست دارَد تحویل اَش بگیرَندٌ دٌخترهای فامیل پٌشتِ سرش خنده های ریز بنمایندٌ پٌشتِ دَرهای روغنی اسمش را صدا کنند به چه دردی می خورَد؟واقعاً فکر می کنی برای جوان هایی که گفتی فرقِ بینِ «قیصرٌ» وحوشِ حقیقی ئی که در خیابان ها قَمِه به دست راه می رفتند (راه می روند) مٌهم است؟ برای آن آدمی که نهایتِ شناخت اَش از واژه ی مٌبهمی چون «سینما» فقط «بازیگرِ مردِ» «تایتانیک» است چه چیزِ «ابراهیم گٌلستان» خواندنی است؟تو را به خٌدا مرا روشن کٌن! به من بگو که چه چیزِ این «موج» ایجادِ انگیزه می کٌنَد.قبول دارَم که وقتی همه با هم باشند خودش بزرگ ترین انگیزه می شَوَد، اما...وقتی نهایتِ هدف می شود روشن کردنِ به قولِ تو «جوانانِ بی اطلاع» دیگر همان انگیزه هم دود می شَوَد.منٌ تو که خودمان جوانیم خواهر، چرا بیاییم در همین اولِ راه اَدای اَساتیدِ مو رنگ کرده ی حرافِ نفهم را در بیاوریم که با ژستِ «جان وین»ی از زمانِ سینما رفتن ها وٌ فیلم هایی که دیده اَند یاد می کنند؟طوری که آدم خیال می کند آن فیلم های یاد شده را خودِ ایشان ساخته اَند! به هر حال.می دانی که؟اگر بنا به آموزشٌ سخنرانی باشَد بنده خودم تا پایانِ دٌنیا می توانَم جای همه مطلب بنویسم.اگر بقیه نوشتندٌ امیر هم ایده ی آن «خیلی کارها»یی را که می خواست انجام بدهد گفت یک چیزی پیدا می کنم می گویَم که بدونِ دعوت هم شده جزوِ مٌرغ ها باشَم.مثلاً «حاجی واشنگتٌن» که فیلمِ محبوبم است، یا فیلم های «کیمیایی» که اگر بخشی به نامِ «استفراغاتِ نسلِ ...» داشته باشید می توانم با فیلم های او پٌرَش کنم.شاید هم یکدفعه دیوانه گیم عود کرد رفتم سراغِ فیلمی مثلِ «مٌحلِل»! که در یک جیپِ کوهستانی در سرمای فلان درجه تماشایش کردیمٌ.یا شاید هم دیدی خودم ورداشتم یک فیلم از روی «آبجی خانومِ» «هدایت» ساختمٌ برای همه تان فرستادم که پوسترم را بچسبانید کنارِ عنوانِ سایت وَ از صبح تا شام برایم مجیز بگوییدٌ در ضمن نانِ مان در روغن بشودٌ با یکی از این ملکه های زیباییِ «فَشِن تی وی» مٌزدوج بشویمٌ موهای مان را با آردِ گندم سفید کنیم تا همه لفظِ اٌستاد را بچسبانند به دٌمبِ ما.کارِ روزگار را چه دیدی؟شایَد هم که یک جایزه ی «نوبل»ی که ربطی به ما ندارَد گرفتیمٌ در بهترین نٌقطه ی سیاره ی دَنگال ویلایی ساختیمٌ صٌبح تا شب به خودمان افتخارٌ غرور تخَرخٌرٌ تَبَختٌرٌ تَشَختٌر کردیم! و همه دستِ ما را با لب های پَهنِ شان خیس کردند.آن وقت من خودم به شخصه یک دست کٌتٌ شلوار برای همه تان می فرستمٌ ازتان همایت می کنم تا شما هم نانِ تان در روغن بشودٌ اطرافِ هم مثلِ مگس بپلکیمٌ شاید هم مثلِ «رودریگوئز» یک استودیو خریدمٌ با همه شما یک تیمِ فوتبال درست کردمٌ امیر را هم گذاشتیم مٌربیِ تیم وَ خودم شدم سرپرستِ باشگاه.شاید هم دیدی یکدفعه یک سفینه ی فضایی اختراع کردیمٌ نانِ مان در روغنِ کرمانشاهی شٌدٌ همه گی رفتیم یک سیاره ی دیگر که در آنجا برای به دستِ آوردنِ زن ها نیاز نبود نازِ شان را بکشیٌ یک عمر وقت بگذاری تا کتاب بنویسی یا یک آلبومِ موسیقی بخوانی یا هر...ها؟ کارِ دٌنیا را چه دیدی؟شاید هم رفتیم تٌرکیه آنجا یک عشرتکده باز کردیمٌ همه ی ایرانی های پدرسوخته ی آنجا را از طریقِ سایتِ خودتان به آنجا فراخواندیم.شایَد هم خٌدا بخواهَدٌ ما بتوانیم هر چه «مهرجوییٌ» «کیمیاییٌ» «مخملبافِ» احمقٌ عٌقده ای در دنیا هست یک جا جمع کنیمٌ همه گی را با هم وَ با فیلم های شان آتش بزنیم.ها؟این درسِ بهتری نیست مهدی؟ آرمین ابراهیمی
|
Armin Ebrahimi
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 1:37
|
«Scoop / وودی آلن» دقیقاً همانی که بایَد باشَد... «خبرِ داغ Scoop» دٌرٌست همان فیلمی است که در این نٌقطه از اٌستادِ پٌر شورٌ درجه یکِ آمریکایی انتظار می رفت.این فیلم دقیقاً همان حاصلی است که یک هٌنرمندِ «کامل» می توانَد در پایان (یا اواخرِ) مسیرِ هٌنری اَش به آن بِرِسَد وَ با آن اثری خلق کٌنَد که در نهایتِ ساده گیٌ دسترسی همان پیچیده گیِ آثارِ بزرگٌ مشهورِ او را داشته باشَد.من این فیلم را چهار بار دیدم! وَ اگر باز هم زمانی آن نیازِ مٌبهَمٌ هول هولَکیِ بٌغض آلودی که آدم اغلب نسبت به محبوب اَش پیدا می کٌنَد به سراغَم بیایَدٌ فیلمِ تازه تری از محبوبم در دسترسم نباشَد دی وی دیِ این اثر در دستگاه خواهَد بود.چون عقیده دارم (وَ به این عقیده که به سختیٌ با گٌذَرِ عٌمر حاصل شده ایمان دارَم) که محبوبم همه وقت وَ پیش از منٌ دیگر دوست دارانش می اندیشَدٌ تجربه می کٌنَدٌ لابٌد به این تجربه هم –که قیمت ندارَد- مٌعتقد است، که فیلم به فیلم آثارَش پٌخته ترٌ درونی ترٌ از لحاظ ساختاری سر راست تر می شوندٌ همچنان، «جادو» در سینما فقطٌ فقط اختصاص دارَد به هٌنرمندانِ واقعی.که اٌستاد آلن بی برو برگرد سرآمدِ زنده ی همه شان در سینماست.چه این نظر شتاب زده وٌ عجولانه صادر شده باشَد، چه بعد به آن خیانت شده تغییر کٌنَد یا سال ها به همان شکلِ اولیه بمانَد.چون ما باید آدم های همین لحظه باشیم، نه زامبی های سرگردان در تئوریٌ آرمان که فقط برای مٌوَقر بودن تمامِ حقیقت را –که فقط در یک «آن» می شود دریافت- تباه می سازند. اٌستاد آلن با این فیلم وَ هر فیلم مثلِ همه ی کارهایش نشان می دهد که یک انسان (وَ یک هٌنرمند) هیچ گاه تغییر نمی کٌنَد.نه نظراتش وَ نه نوعِ نگاهش به زیستنٌ همه ی ریزه کاری های آن وَ نه هیچ جٌزء قابلِ تعریفٌ غیر قابلِ تعریف اَش، او تنها شکل اَش عوض می شَوَد.و گرنه «مرگٌ» «رویا» وٌ «دروغ»، «عشقٌ» «شانسٌ» «گٌناه»، «خشونتٌ» دٌشواریِ تاب آوردن در تمامِ این ها، همه همان هایی هستند که از اولین اثرِ اٌستاد وجود داشته اَند (وَ پیدایششان ناگهانیٌ از روی شکم نبوده).وَ اٌستاد همه را بنا به موقعیت وَ روحیات اَش وَ مٌطابق با احساسِ همیشه رادیکال اَش نسبت به همه چیز، به هزار شکلٌ زبان وَ با انواعِ حالاتِ بیانی که پیش از او در این مدیوم خلق شده بودند یا بعد توسطِ خودِ او پا گرفتند تعریف کرده است.حالا همین هٌنرمندِ بزرگ در هر لحظه پیچی پیچیده تر از معنی «هٌنر» را پرده برداری می کٌنَد، وَ برایش چه اهمیتی دارَد که چه کسی این آفرینش را در چه مکتبٌ در دنباله ی کٌدام تئوری جا می دَهد یا چه کسی از آن –همانطور که هست- لذت می بَرَد؟ اٌستاد خودش با هٌنرِ خودش، وَ با خودِ «هٌنَر» به عنوانِ «چیزی» موهومٌ هنوز نامکشوفٌ تیره وٌ بی مٌترادف «حال» می کٌنَد.او آثارش را می سازَد وَ طرح جلدِ دی وی دیِ فیلم هایش یا نوعِ فونتِ عنوان بندیِ آثارش یا میزان فروش یا شیوه ی تبلیغٌ تیزهای آن برایش مٌهم نیست.چرا بایَد باشَد؟چرا بایَد به چیزهایی اهمیت بدهد که فانی شونده تر از هر مفهومِ دیگری هستند.وقتی اٌستاد خودش برای درکِ نه کامل که حداقل روشنی از مفاهیمِ موردِ نظرش در تمامِ زاویه ها کاوٌش نموده وٌ تجارب اَش را روی نگاتیو ثبت کرده است، وَ همه ی این ها را برای «ما»یی که معلوم نیست کیستیمٌ به چه معتقدیمٌ تا چه اندازه به اعتقادِمان وفا داریمٌ تا چه مرحله ای به محبوبِ مان خیانت نمی کنیم به میراث گٌذاشته، دیگر چه اهمیتی دارَد که ما حالا (در این زمان یا هر زمانی) این ها را نفهمیم یا ناقص بفهمیم یا ... مٌهم این است که اٌستاد کارِ خودش را (کاری را که واقعاً می خواسته) کرده وَ به این کارِ پٌر مشقتِ بسیار دٌشوار اعتقاد داشته است.او، عزیزِ ما، خوب می دانَد که فکر کردنٌ «فکور» باقی ماندن دٌشوار ترین «کار» در روی این سیاره است.وَ او می دانَد که خودش سال ها با چه مشقتی در سرزمینِ بی آبٌ گَوَنٌ بد مسیرٌ گٌمراه کننده ی «فکر کردن» سر بلندٌ پٌر بار زیسته است، وَ محصولاتی از این زیستنِ آلوده وٌ زخم خورده از «نافهمیِ» مٌشترکی که میانِ انسان ها در مقابلِ هر چیزِ دٌرٌستِ تازه ای وجود دارَد از او به جا مانده که شایَد خیلی خیلی گرامی تر از آن بناهای آغشته به خونٌ ظٌلمٌ عقایدِ پوچٌ مذاهبِ باطلٌ تو خالی باشَد که تنها چند خروار سنگ اَند که به دردِ کتاب های سراپا کذبِ تاریخ می خورَند، وَ باز شایَد خیلی خیلی گرامی تر از هر «چیزی» یکی از مٌهم ترین میراثِ انسان ها باشَد، آن ها که «فکر» می کنند وَ «دوست دارند» فکر کنند وَ آن هایی که «رویا» می کنند وَ «دوست دارَند» مانندِ مردِ بزرگی چون او که در این کالبدِ کوچک نمی گٌنجَد این چنین «رویا» کنند... دنباله ی مطلب در وبلاگم: http://arminandramtin.blogfa.com/ آرمین ابراهیمی
|
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 2:25
|
1-اين درست كه قضيه برگشتن دوباره به كورس قهرماني و حمايت از قطبي براي پرسپوليسي ها مطرح بود ولي آيا بردن تيمي كه تو دور برگشت يه دونه برد هم نداره و تو 4-3 سال اخير تو تهران هميشه مقابل پرسپوليس بازنده بوده انقدر خوشحالي داشت ؟ يادمه يه بار زمان پروين هم يه همچين وضعيت مشابهي پيش اومده بود و اتفاقا بازي پرسپوليس و ملوان بود تو تهران . پرسپوليس 4 تا زد و همه گفتند از بحران خارج شده ولي دوباره هفته بعد باخت و وضعيت دوباره به حالت اول برگشت . 2-به عنوان يك استقلالي از شخصيت قطبي خوشم مياد ولي از نظر فني چيز خاصي نداره . 3-اون پايين اومدن از ديواراي استاديوم هم خيلي حال ميده كه فقط يه بار موفق به انجامش شدم ! هميشه مامور گذاشته بودن و نميشد.الانم 5 سالي ميشه طبقه بالا نرفتم ( البته كلا تو 5 سال اخير 10 دفعه هم استاديوم نرفته ام ) 1- تاوان 2- ضد مرگ 3-زودياك 4-جايي براي پيرمردها نيست 5-قول هاي شرقي 6- خون به پا ميشود 7- سوييني تاد 8-سياره وحشت 9-قتل جسي جيمز 10- چهارماه،سه هفته ودو روز 11-سه و ده دقيقه به يوما . راستي نظر خودت چيه ، به غير از "زودياك" و "ضد مرگ" نظر نداده اي همين طور در مورد موسيقي فيلم كه تو صنعت سينما نظر نداده بودي .
|
صوفیا نصرالهی
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 2:31
|
خوب من کامنتم راجع به قطبی و برد پرسپولیس رو تو روزنوشت قبلی گذاشتم.درست همون لحظه ای که از برد گرم گرم بودم.اما به افتخار آقای قطبی و این که دلم نمیاد تو روزنوشتی که تقدیم شده به قطبی کامنت نداشته باشم، دوباره می نویسم.(اونم روزنوشتی که به نظرم روح و گرمای حضور در ورزشگاه رو داره!)پس هر کجاش که تکرار مکررات شد، ببخشید. اما اندفعه می خوام از اینجا شروع کنم که چرا یک فرد، یک آدم، یک مربی انقدر برام مهم شده. انقدر که خوشحالیم از بردن تیم محبوبم بیشتر به خاطر خوشحالی و تثبیت موقعیت قطبی باشه. از اول هم من همینجوری طرفدار پرسپولیس شدم. یعنی طرفداریم به خاطر یه آدم بود که الآن هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا یاید برام جالب بوده باشه ولی قضیه این طوری بود که بچه بودم و تلویزیون داشت بازی پرسپولیس با یک تیم دیگه رو پخش می کرد که وسطش روی ادموند بزیک خطا شد و تا گزارشگر گفت بله خطا روی ادموند بزیک و دوربین بزیک رو وسط زمین نشون داد من پرسپولیسی شدم!(تازه اون موقع اواخر دوره ی گلزنی های بزیک هم بود!)ولی حالا هرچی می خوام سعی کنم خودمو روانکاوی کنم که بزیک چه جذابیتی داشت که من در دم پرسپولیسی بشم یادم نمیاد!تازه رنگ مورد علاقه م اون موقع آبی بود!بعدشم نوبت عابدزاده بود که یه مدت اسطوره ی ورزشی من بشه و بازم نمیدونم چرا عابدزاده!اما دلیل این که قطبی برام انقدر آدم مهمی هست رو می دونم.برای من قطبی آدمی بوده که از اول تا حالا فوتبال ما کم داشته و تازه پیداش کرده. این که ایرانی هم هست خیلی خوبه چون بالاخره یه جورایی از خودمونه و این که اینجا نبوده هم عالیه چون درگیر خیلی از مناسبات بی معنی نشده.هنوز صداقت داره و در عین حال توی کارش واقعا خبره س. می دونه که لز بازی و بازیکنش چی می خواد. رنگ و بوی فوتبال حرفه ای دنیا رو داره. یه منش خاصی داره که توی فوتبال ما تا حالا نبوده و فقط توی مربی های تیم های درست و حسابی خارجی دیده بودیم.برای همین چیزهاست که دلم می خواد الکس فرگوسن ایران بشه. که برای اولین بار اسم و کار مربی و تیم انقدر با هم عجین بشه که با یه باخت و این چیزها به هم نریزه. تازه طرفداران پرسپولیس هم تو نیم فصل دوم نشون دادن که قابلیت این کارو دارن. با وجود نتایج نه چندان خوب ولی احترام تیم و مربی رو نگه داشتن.از اون مهمتر پشت مربیشون وایسادن.بهش اعتماد کردیم و خوب قطبی هم که از خودمونه جوابمون رو عالی داد.همه این ها یعنی واقعا داریم پیشرفت می کنیم؟!!!این بود که برد افشین قطبی معانی گسترده تری پیدا کرد. که فقط برد یه بازی نبود. امیر راست می گه یک فرهنگ بود. برد جمعه پرسپولیس برد یک اقلیت همدل بود علیه یک اکثریت قدرتمند. فعلا که قهرمانمون آخر فیلم زنده مونده تا بعد ببینیم چی پیش میاد. پ.ن: نمی تونم بگم همه فیلم های مهم 2007 رو دیدم.قبلا هم گفتم سرعت فیلم دیدنم با فیلم های خوبی که به بازار میاد اصلا متناسب نیست اما به نظرم سال پرباری بوده که هر چی فیلم دیدم دوست داشتم.عاشق سویینی تاد شدم... و اولین مواجهه م با کاروای فیلم "شب های زغال اخته ای من" بود که شیفته رنگ و نور و صدای فیلمش شدم و تازه می گن این بهترین کارش نیست. برای من که خیلی دلچسب بود. پ.ن2:این روزنوشت رو دوست داشتم. به نظرم از اون چیزهایی بود که امیر رو حسابی سرحال آورده بود و وقتی امیر سرحال باشه همیشه عالی می نویسه. اما... اما راستش یک جمله کوتاه روزنوشت کلی دلخورم کرد. این درست که خواستی از انرژیتون و اهمیت قطبی و حمایت ازش بگی اما همه این ها دلیل نمیشه اون تک جمله رو بنویسی که همه ی این ها از تغییر نام خلیج فارس مهمتره.واقعا فکر می کنی فقط یه تغییر اسمه؟اگه وجود قطبی یه فرهنگه این تغییر اسم یعنی تغییر تاریخ و هویتمون. یعنی دیگه پرسپولیسی وجود نداره که دنبال قطبیش بگردیم. حتی اگه مفهوم لغوی جمله هم مد نظرت نبوده باشه، در این لحظه از تاریخ که هستیم به نظرم هیچ کدوممون نمیتونیم و نباید با چنین جمله ای خطر کنیم که معنیش کلی از ارزش ها رو زیر سوال می بره.خدا رو شکر هممون انقدر روح بزرگی داریم که بتونیم هم غصه خلیج فارس رو بخوریم هم افشین قطبی...
امیر: یک جمله شاهکار از صوفیا: «دوربین بزیک رو وسط زمین نشون داد و من پرسپولیسی شدم!» یاد اول قصه دائی جان ناپلئون افتادم. همین جوری. توی کتاب یا با صدای هوشنگ لطبفپور توی سریال.
|
Reza
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 2:57
|
مثل اينكه اسممو يادم رفته بود بنويسم .
|
Reza
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 3:8
|
ببخشيد دوباره...از هوشنگ لطيف پور نوشتي نتونستم خودمو نگه دارم . تو دوبلورها واقعا صداشو دوست دارم . يه كارتون بود كه يه گربه خپل سياه و سفيد توش بود و فكر مي كنم با صداي لطيف پور كه داستانو تعريف مي كرد . كارتونش چنگي به دل نمي زد ولي اين صدارو انقد دوست داشتم كه هميشه نگاه مي كردم . اميدوارم سلامت باشه .
|
رضا خاندانی
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 3:22
|
سلام امر پرسپولیسی عزیز دمت گرم .خیلی توپ نوشتی امسال همه ی بازیهای پرسپولیس تو تهرانو رفتم. حتی بعد از اون نتایج ضعیف! یه حسی بهم میگه باید از افشین امپراطور حمایت کنیم و مطمینم که ما امسال قهرمانیم و قشنگترش اینه که کاپ قهرمانی رو تو تهران و بعد از بردن سپاهان(سوراخ نصف جهان) که جدیدا" بیشتر از استقلال ازشون متنفرم بالای سر میبریم. بهترین فیلما هم:1-سنتوری 2-زودیاک 3-سویینی تاد
|
Armin Ebrahimi
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 4:46
|
[این نوشته مربوط به کامت های روزنوشتِ پیشین است، مٌنتها به دلایلی که بر من هم روشن نیست هر چندبار که ارسالِ شان کردم خبری از انتشارش نَشٌد وَ فهمیدم که مٌشکل از جانبِ خودم می باشَد.بنابراین پس از سفری که برایَم پیش آمدٌ داستانِ مٌفصلِ مسخره ای هم دارَد که اگر وقت شٌدٌ دیاری گوشِ داشت تعریف اَش می کنم، سرٌ روی این نوشته را زدمٌ نٌسخه ی اصلاح شده را حالا فرستادم.منظور این که اگر ناقص بود به خاطرِ همان حرکاتِ آکروباتیکِ مذکورِ اینجانب است.گرچه فکر می کنم چیزی نمانده که بخواهد ناقص هم باشَد] «صوفیا» نوشته بود «وقتی با دوستی، عزیزی، رفیقی یا فامیلی هستی که تو لحظه ی گوش دادنِ آهنگ همراهته تا آخرِ عٌمرت اون لحظه وٌ اون صدا باهات می مونه حتا اگه با تمامِ ذهنیت های هٌنر سرِ ستیز داشته باشه.» که خیلی از این جمله خوشَم آمد.مِصداقِ تابستانِ سٌرخپوستی هشتادٌ سه ی ما بود در دٌب*** وَ اما نوشته ی امروزِ برنامه ی صٌبحگاهی، که اختصاص دارَد به فیلمی که من نام اَش را در همین کامنت ها دیدم وَ یادم اٌفتاد که «اِی وای! ما یادمان رفت راجع به این فیلم اظهارِ وجود بفرماییم.تا دیگران دست به کار نشده اَندٌ مثلِ تماشای «سنتوری» که کار از کار گذشتٌ همه فیلم را دیدندٌ ما تنها «دٌزد» خطاب شدیم فوری یک چیزهایی بنویسیمٌ بفرستیم که کارِمان بگیرَدٌ نانِ مان در روغن بشودٌ با شامورتی گریٌ پدرسوخته بازی از همین نوشته به نوایی برسیمٌ یکی از این قوطی های وطنی بخریمٌ با یک شاهزاده ی زیبایی مزدوج بشویمٌ در ویلایی از خواب بپریمٌ موهای شاهزاده در مٌشتِ ما باشدٌ رنگِ دیوارها هم رنگِ زیرپوشِ عموی مرحومِ ما صورتی باشَدٌ همه به ما تکریم بکنندٌ حرفِ مان همه جا «برو» داشته باشَدٌ بی خود به ما بگویند «اٌستادٌ» از این شال های چند متریِ قرمز بیندازیم رو مان»... وَ اینَک اِی دوستانِ تهرانی، آن فیلم هست «Into The Wild» که «شان پن» آن را ساخته. / فوری می روم سرِ اصلِ مطلب.یک شیوه از فیلمسازی وجود دارَد که در اصل «فیلمسازی» نیست بل که «رقاصی» است! این شیوه ی فیلمسازی که گفتم از یک رسانه ی جانیِ کثیف می آید به اسمِ «تلویزیون» وَ دقیقاً طراحی شده برای آدم هایی که به قولِ «امیرِ عزتیِ» گرامی «جلوی تلویزیون پیشِ پای شان علف سبز می شود!».این سبک به شما می گویَد همه چیز را مٌطابقِ سلیقه ی دَم دَمیٌ بی حوصله وٌ کَم طاقتِ مخاطبان طراحی کٌنید.از مٌدت زمانِ برنامه ها تا گٌزینشِ فیلم ها وٌ سٌرعتِ اِجرای مٌجریانٌ مسابقاتٌ غیره.یکی از این گزینه ها کلیپ های موسیقی هستند، که در آن اولین چیز برای «امروزی» وَ «همه پسند» جلوه کردن استفاده از قطع های بی شٌمارٌ فیلمبرداریِ غیر عادی –تا نظرِ شما درباره ی غیرِ عادی چه باشد- وَ بیانِ چَکٌشی است.یعنی «های یارو نیگا کٌن: دام دام دام، مگه با تو نیستم؟ نیگا کٌن: دام دام دام، حالا کٌجا می خوای بری؟ نیگا کٌن: دام دام دام...الخ» وَ این یعنی فرمولِ رایجِ کلیپ سازی.داشته باشید.قبلاًها تنها تعدای از فیلمسازان می توانستند به تصویرهایی خاصٌ رادیکال بِرِسَند که تواناییِ خیلی قٌرصی در کارِشان داشتند، اما با ابداعاتِ بی اَمانٌ تمام نشدنی وَ دسته گٌل هایی که تکنولوژی در همه جا می کاشت حالا همان کارها را که مثلاً «رودریگوئزِ» بزرگ -که عشقِ من می باشد –در آثارش انجام می دَهَد با مقدارِ بسیار ناچیزی توفیر این فیلمبردارانِ مجالس عروسی هم می توانند انجام بدهند.قصد ندارم نتایجِ کارِ این دو را با هم مقایسه کنم که هیچ ربطی به هم ندارد اما یک نفر مردِ سیرابی خورِ عامی چه می فهمد تفاوتِ این با آن در چیست.او فقط می بینَد که تصاویر خیلی تٌند جای شان را به هم دیگر می دهندٌ دوربین پرواز می کٌنَدٌ در هر حٌفره ای سَرَک می کشدٌ آدم هایی در این تصاویر مثلِ زامبی ها از این طرف به آن طرف می پرند.پس، از نگاهِ یک آدمِ بی اطلاع –از هر قشرٌ نوعی- هیچ فرقی میانِ «Planet Terror» وَ کلیپِ «مشکوکِ» «شادمهر» نیست.این گویا فقط مٌختص به سرزمینِ ما نبوده وَ امری جهانگیر است.از آنجا که بیشترِ فیلم هایی که در این دَهه ساخته می شَوَند تنها مٌشخصه ی مشترکِ شان در این است که شبیه «کلیپ» باشند.داشته باشید. این جریانِ کلیپ سازی وَ سِرایتش به سینما هم تنها به گردنِ تلویزیون است.رسانه ای که در خلقِ یک فرایند بی بدیل می باشد: خِنگ کردنِ تدریجی آدم ها.آدم هایی بی هوش با پیژاما که بٌطری به دست از رختِ خواب می روند توی کاناپه وٌ از کاناپه می روند توی دستشوییٌ از دستشویی می روند توی رختِ خواب.در اینجا این نکته فراموش نمی شَوَد که کلیپ سازانِ معرکه ای مثلِ «دیوید فینچرِ» نازنین که در کارش یک پیامبر است وَ یا «مارتین اسکورسیزی» که برای «مایکل جکسون» هم کلیپ ساخته از این داستان بَری هستند.ایشان توفیرِ «الکی قطع زدن» را با «تعویضِ نما» به خوبی می دانند وَ مثلِ هر آدمِ مٌهمی هم برای کارِشان زحمت کشیده اَندٌ دانسته های شان بی قیمت است.اما نباید این را هم فراموش کرد که چون ما از دیوید فینچر نام بردیم حتماً شوهرِ «مَدونا» یعنی «گای ریچی» هم یک نابغه یا چیزی در همان حدود است.خیر.گای ریچی –به علاوه ی چند صفحه اسمِ دیگر- به هیچ وجه قابلِ مقایسه با فینچر نیست وَ اگر هر دوی این ها برای مَدونا کلیپ ساخته اَند تفاوت کارِشان به قولِ «مجیدِ اسلامی» مثلِ مجسمه ی حضرتِ «داوود» است با کوه های اطرافِ «توسکانی» که این مٌجسمه ازشان تراشیده شده.وَ صحبتِ ما هم همینجاست؛ این موجِ کلیپ سازی وَ تکنیک هایی که کم کم به عنوانِ امری متداولٌ مفهومی ساندویچی در آمدند وَ ورودِشان به سینما شٌد تعریفی از شکلٌ شمایلِ کارهایی که این روزها می بینیم.یعنی وقتی مثلاً «بِرَد اَندرسون» یا «تام تیکور» می روند سرِ صحنه ی فیلمبرداری تنها با بازیگرانِ شان مقداری حرف می زنندٌ از این کارهای حاشیه ای می کنند که هر سیرابی خوری می تواند انجام بدهد، وَ بعد می روند سراغِ فیلمبردارانِ شان وَ به آن ها دستور می دهند تا ضبط کنند، همین.بعد فیلمبردارها که مالکٌ صاحبِ حقیقیِ همه ی این آثارِ بی پشتوانه اَند با نگاهی کامل به تکنیک های باب شده یا مٌتداول که دیگر هر تماشاگرِ خِنگی با آن ارتباط برقرار می کندٌ مثلاً «معنا»ی آن را می گیرَد با فیلمساز مَشوِرَتی می کنندٌ فیلم ضبط می شود.بی هیچ اتفاقِ نو یا حرکتِ هوشمندانه ای.جالب اینجاست که برای خودِ فیلمسازها هم مٌهم نیست که نهایتِ ارزشٌ اعتبارِ اثرشان هم اندازه ی یک «کلیپ» باشَد.وَ مَردٌم در همه جای دٌنیا صَف می ایستندٌ بلیط می خرند تا بروند بشینند کلیپ ببینند، یا در نهایت «یک داستان» که به شیوه ی کلیپی ساخته شده.مشکل اینجاست که اگر این فیلمسازان با عنوانِ «سینماگرِ داستان گو» از خود دفاع می کنند کسی هم برایش مٌهم نیست که در زمان های گذشته هم سینماگرانِ داستان گویی بودند که «فیلم ساختن» هم در کنارِ داستان گویی برای شان مٌهم بوده. «Into The Wild» یا «در دٌنیای وحشی» هم یکی از فیلم های همین جریان است.ساخته ی آدمی که خیلی تجربه ی سینمایی دارَد (جانَمی جان! او در «شیرینٌ باحالِ» اٌستاد «وودی آلن» هم بازی کرده، که ما ندیدیمٌ بایَد ببینیم) وَ در کنارِ این ها قبل از این هم دست به چنین خودکٌشی ئی زده.البته من این فیلم را به خیلی فیلم هایِ هم شکلِ آن ترجیح می دَهَم، اما بهتر است بدانیم سینمایِ آن چه سینمایی ست.تنها چیزی که برای شان پن در ساختِ این فیلم مٌهم بوده داستان است.همین.وگرنه اگر اسمِ او را از روی این فیلم برداریم این فیلم می توانَد مالِ هر کَسِ دیگری هم باشَد.مثلِ «چوپانِ خوبِ» «رابرت دِ نیرو» که اگر شخصِ دیگر هم به جای او این فیلم را می ساخت باز همین شکلی می شٌد.همین طور.ساده وٌ تکراریٌ کلیپی.البته نمی گویم فیلمِ پن یک کلیپ است، فقط می گویم فیلمِ او یک کلیپِ بٌلَند است.تمام اَش.شکلِ روایتِ تکراری اَش.نوع حرکاتِ دوربین اَش.بازیِ بازیگران اَش.داستان اَش که خودِ پن از روی کتابِ معروفی نوشته.وَ نتیجه ای که پن هر چه می کوشید به آن نمی رسید.می دانید؟ دقیقاً مثلِ تلاشِ غم انگیزٌ بی ثمری است که «والتر سالِس» در «خاطراتِ موتور سیکلت» کرد، وَ نه تنها احساسِ یک سفرِ افسانه ایٌ پٌر ماجرا را به آدم نداد که انگار او هم بر خلافِ فیلم های دیگرش داشت یک کلیپ می ساخت، مٌنتها به سبکِ سرزمین خودش.اتفاقی که بر عکس در اثرِ بی ادعای قبلی او «ایستگاه مرکزی برزیل» به شکلِ فوق العاده ای می اٌفتَد وَ آن فیلم تمامِ احساساتی را که سالِس در نظر داشته یا نداشته وٌ همه ی چیزهایی را که می خواسته بگوید یا نمی خواسته به بیننده اَش مٌنتقل می کٌنَد.ببینید در این چند سال چند نفر فیلم هایی ساخته اَند که روایت اَش به اصطلاح به شیوه ی «سیالِ ذهن» [!] وَ در اصل پاره پاره است-که یکی از ویژه گی های کلیپ های موسیقی وجه پاره پاره شان می باشَد.که مثلاً «ابراهیمِ هامدی» یک جا با پیراهنِ قرمزِ دٌختر کٌش روی صحنه داَرد می رَقَصَد وَ در قطعِ بعدی او با یک کٌتٌ شلوارِ رسمی از پٌشتِ پنجره ی ماشین اش بیرون را می سٌکَد.که می شود همان «جریانِ سیالِ ذهنِ» شما.به همین خاطرِ فیلم پن با مدت زمانِ تمام نشدنی اَش یکی از فیلم های همین جریان است وَ پن در اصل آن را «نساخته» وَ تنها آن پروژه را «هدایت» وَ «سرپرستی» کرده.یعنی این فیلم یک «a film by Sean Pen» یا یک «a Sean Pen picture» نیست بل که یک «directed by Sean Pen» است.گرچه این تقسیمات هم دارَند معنای شان را از دست می دهند.هنوز احساسم را از تماشای فیلم نگفته اَم. آرمین ابراهیمی
|
Armin Ebrahimi
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 5:18
|
پٌرسش تخصصی: «امیر» عزیز آن آقای قرمز پوشِ خوشحالی که با آن لبخندِ ویزای تٌرکیه به ما زٌل زده خودت هستی؟ پاسخِ غیرِ تخصصی: 1-هیچ سرزمینی برای پیرمردان / جوئل وَ ایتان کوئن 2-زودیاک / دیوید فینچر 3-سوئینی تاد: آرایشگر پلید خیابانِ فلیت / تیم برتون آرمین ابراهیمی
|
سعيد هدايتي
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 9:22
|
1_سلام خيلي خوشحالم كه اينقدر به خواسته دلت رسيدي امير خان.دوست دارم مثل تو خوشبين باشم ولي حتما ميدوني بهتر از من كه افشين از رو تفكر وبراي موندن نيومده يعني اومد كه زمين بخوره وهمين حالا كه تو سرخوش برد كوبنده!پرسپوليسي يه عده تو خود تيم دارند براي رفتن وزمين خوردن اين مرد دعا ميكنند.اما در مورد خليج فارس!؟صوفيا دمت گرم 2_تاوان 3_خوش به حالتون كه هنوز چيزي تو استاديوم براتون هست كه به خاطرش بي خيال زندگي روزمره بشين وپرچم هاتونو بيارين بيرونو جيغ وبوقتون براه باشه ادا در نميارم اتفاقا عاشق اين ديونه گيهام وبهترين قسمت استاديوم اون مسير رفت وبرگشت وموسيقي تو ماشين وغبطه عابران بوده به پرواز پرچمها ولي واقعا ديگه بهونه اي نمونده برام.وقتي بدوني كه تو قراره يه بازي فرعي ببيني وبازي اصلي اونه كه نميبيني(سكوهاي خالي استاديوم) ديگه هورا وروبرو اماده باشم برات لطفي نداره
|
تونی راکی مخوف
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 10:6
|
سام ...... سام .... سلام .... سلام بابا پرسپولیس رو ول کن آقای قادری و یوونتوس رو بچسب. از دیروز تا حالا حسابی شنگولم . نه فقط به خاطر برد یووه بلکه بیشتر به خاطر هتریک الکس که بعد از اون نمیخوام فوتبالی وجود داشته باشه . (این جمله آخر از اون حرفهایی هست که در مورد هر کسی به کارش نمی برم. یکی که همین الساندرو دل پیرو بود و دیگری هم بدوم شک آل پاچینو بزرگه که قطعا بهترین بازیگر تاریخ سینماست و خدای نکرده پس از اون تمام بازیگرها باید برن پی یه کار دیگه). آقای قادری حالا که با رولینگ استون خیلی حال کردی بگه که من هم این کامنتو با موسیقی فوق العاده جان ویلیامز برای فیلم مونیخ نوشتم که امیدوارم یه کاری براش بکنی. سایه خیالی ، برداشت بلندی و خلاصه هر چیزی که شایسته این شاهکار باشه...... در مورد بهترین های 2007 هم بگم که: 1- خون به پا خوهد شد. 2- ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل. 3- مایکل کلایتون 4- گنگستر آمریکایی 5- سویینی تاد بابت اون اسم هیولای چوبین هم خیلی از تمام بچه ها چه اونهایی که فقط خوندن و چه اون دوستانی که لطف کردن و به این سوال من پاسخ دادن خیلی ممنون...... و مثل همیشه این پایان نیست ...................
امیر: تونی! الکس هتتریک کرد؟ من همه این مدت باهاش بودم رفیق. وقتی خوب بود، وقتی ناراحت بود، وقتی مصدوم بود، وقتی روفرم او.مد، وقتی از فرم خارج شد... تونی! الکس هتتریک کرد؟ بعد من اون موقع کدوم جهنم درهای بودم؟ روزنوشت بعدی مال الکس باشه؟
|
محمد
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 10:52
|
با در نظر گرفتن آلزايمر هيات داوران بهترين فيلم هاي 2007 به ترتيب عبارتند از: پارانويد پارك (استاد گاس ون سنت) - مردي از لندن (بلا تار) - No Country for Old Men (اساتيد برادران كوئن) جايزه ويژه هيات داوران تقديم مي شود به آرســــن ونـــــگر و پسربچه هاي شگفت انگيزش.
|
مصطفی جوادی
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 12:49
|
راستش سال 2007 برای من سال شاهکارها نبود."شاهکار" برای من فقط جایی دورتر از این جریانات سینمایی که دنبال می کنیم ، در مجارستان و به واسطه اقتباس یگانه بلا تار از داستان جورج سیمون اتفاق افتاد. "مردی از لندن" که لذت تماشایش تاریخی شد. راستی یک نظر خواهی هم بود درباره اینکه دوست دارید فک چه کسانی را پایین بیاورید. گویا برای جواب دادنش دیر شده و از طرفی لیست بلند یالایی هم هستند ! پس قضیه را یک جور دیگر مطرح می کنم. یک نفر هست که من دوست دارم او فکم را پایین بیاورد! "Motorcycle Boy" عزیز. میکی رورک در "rumbel fish" که جزو معدود فیلمهای کوپولا است که دربست دوستش دارم.حتی بیشتر از پدرخوانده!
|
احسان
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 13:41
|
نشد عزیزم . قرار نبود سینمای ما بشه فوتبال ما .
|
amin
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 14:8
|
منی که استقلالی ام عاشق افشین قطبی شدم .چون به قول خود امیر واقعا یک فرهنگ که شاید در تمام طول ورزش ایران اصلا به خودش ندیده و نخواهد دید. وقتی تمام مربی های ما الگوی رفتاری شون شده مربی محترم استقلال، افشیت قطبی میشه یک اسطوره دست نیافتنی. وقتی بعد بازی با استقلال اهواز خیلی راحت با دوربین نود مصاحبه میکته در حالی که مربی ها ایرونی را تا هفته ها نمیتونی پیداشون کنی.اخرش میگم افشین قطبی هر چی زود تر بره واسه خودش بهتره بعد برای ما چون یه خورده بد عادت میشیم . تا وقتی که بازیکنایی مثل شیث و نیکبخت و نوازی و منصوریان و مجیدی ها داریم ،پروین و ناصر خان و ژنرال و فیروزکریمی ( این اواخر علی دایی و خداد ) بهترین ما و فوتبال ما و نیم ملی ما. بهترین فیلم ها هم. تابستون با زودیاک و آقامون فینچر کیفور شدیم. بعد تاوان و مردی که آنجا بود (به قول محسن آزرم برای اسکار تو کارگزاران نوشت) اخرش هم اقای تاد و برتون عزیز که چند ساعتی نفهمیدیم با ما چه کار کرد. از وقتی که قطبی اومده عاشق پرسپولیس قطبی شدم .این چند هفته رو همه ی بازی هاشو میبره و قهرمان میشه. از ته (صمیم) قلب ارزو دارم.
|
امير جلالي
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 15:52
|
سلام به همه، خوب اميرجان، يادداشت منو راجع به قطبي آپ نكردي و بعد از جريان جمعه فكر كنم كه لااقل فعلا مي شه بي خيال اون حرفا شد. همين قدر بگم كه به نظر من با اينكه قطبي در واقع دنباله بگويچ و زوبل و مجيد جلالي و آري هان و استاد بزرگ دنيزليه و دشمناش همون دشمنا هستن(فوقش جاي آرش فرزين و حميد استيلي عوض شده والا اونكه نخ دستشه يه نفره)، ولي يه فرق بزرگ با اونا داره: هنوز سمباده فرهنگ ايراني به تنش نخورده و تيزياشو نگرفته، هنوز مي تونه سرشو ازتو جمعيت بياره بيرون و داد بزنه. البته درست ترش اينه كه بگيم هنوز تمام تيزيش گرفته نشده والا از آدمي به هوشمندي قطبي بعيده كه شيث رضايي رو نشناسه يا شكم گنده نيكبخت و قدم زدنش تو زمين رو نبينه و از موش دووندناي استيلي بي خبر بمونه. از اول معلوم بود كه جمعه بايد بريم استاديوم، مهدي مي گفت 80هزار نفر مي آن و من مي گفتم خيلي بيان 30هزارتا والبته مهدي مي گفت حتما مي بريم و من مي گفتم بازي مساويه ولي هيچكدوم اينا مهم نبود، واسه من جمعه به اين خاطر مهم بود كه مطمئن شم پدرخوانده ديگه تو پرسپوليس جايي نداره و همه بچه ها شاهد بودن كه وقتي هنوز بازي مساوي بود تيفوسياي پرسپوليس با طبل و دادو بيداد مي گفتن: افشين امپراطور... ديگه جايي براي فوتبال آبگوشتي و فحش خواهر و مادر به جاي 4-4-2 نيست، به قول قديميا اون ممه رو لولو خورد جناب سلطان! البته خيلي بعيده كه اين تيم قهرمان بشه، كه 6 امتيازش برگرده، كه سپاهان نورچشمي سال ديگه هم تو آسيا نباشه ولي چيزيكه مهمه اينه كه حالا ديگه همه فهميدن كه حتي اگه پرسپوليس قطبي 4تا هم بخوره تو هرنظرسنجي اي(حتي تو برنامه يه استقلالي بي مزه مثل جهانگير كوثري) قطبي با بالاترين اختلاف محبوب ترين چهره ورزشي اين مملكته واين براي ما كه عادت كرده بوديم آدماي رياكاري مثل خادم و دبير و رضازاده و اينا چهره ورزشي سال بشن خيلي لذت بخشه، حالا ديگه مهم فقط خود افشين قطبي و مانيفيستشه و نه حتي قهرماني پرسپوليس.
|
Admin
دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 16:27
|
برای دوست عزیزی که کامنت گذاشته اما نخواسته آنلاین شود یا اسماش بیاید: سخت نگیر. آدمیزاد، خوش و قلباش، از آن چه فکر میکند مقاومتر است. سعی کن زنده بمانی روز به روز هم که شده. بعد همین طور از خدا و از زندگیات جایز |