خب به اسپانیا باختیم، هر چند که تا دقیقه آخر دلسرد نشدیم. بعد پنالتی آخر که بوفون نگرفت، سریع رفتم سراغ دو فیلم استیفن چوی بزرگ ( که وحید میگفت امروز تولدش هم بوده) و رفقا چند سکانس سرحال نگاه کردیم و خوب و خوش و قبراق که شدیم (به خصوص از سکانس مسابقه سوسک کشی پدر و پسر روی دیوار)؛ حسین دوید و دست کرد و این بخش از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه را نشانام داد و گفت بلند بخوان: شرمسار، سرافکنده، دست و پا گم کرده، چون پلنگی ناکام در پریدن: بسا شما انسانهای والاتر را دیدهام که این چنین کنار میخزیدهاید. درافکندن تاس، یک بار نکام شدید؛ اما چه غم، ای تاس یازان! شما شوخی و بازی را چنان که باید نیاموختهاید! مگر ما همیسه گرد یک میز بزرگ شوخی و بازی ننشستهایم؟ و اگر در کاری بزرگ ناکام گشتهاید، آیا معنی آن این است که شما خود ناکاماناید؟ و اگر شما خود ناکام گشتهاید، آیا معنی آن این است که انسان ناکام گشته است؟ و گیرم انسان ناکام گشته است. بازی، چه باک؟

(روزنوشت مهدي عزيزي را از دست ندهيد، اين بغل...)
روزنوشتهای وحید قادری هم به روز شد...
بعد از بازی با فرانسه و جشن صعود: آن ها که هوادار ایتالیا نیستند که هیچ، ولی خدا هوادارها را نبخشد اگر سر همان بازی «سوم» از تیم شان و از الکس دل پیرو دل سرد شده باشند. (عکس این دفعه هم مال خانم محترم عالیجناب بوفون که از روی سکوهای ورزشگاه بازی را تماشا میکرد.)

( توجه: به علت مقداری مشکل فنی، تعدادی از کامنتهای آنلاین شده و نشده شما در یک بازه زمانی، حذف شده است. اگر دیدید نیست، لطفا دوباره بفرستید. )
بعد از بازی با رومانی: آن ها که هوادار ایتالیا نیستند که هیچ، ولی خدا هوادارها را نبخشد اگر سر همان بازی «دوم» از تیم شان و از الکس دل پیرو دل سرد شده باشند.
دیدید قهرمانی استقلال را؟ تفاوت اش با قهرمانی پرسپولیس را حس کردید؟ تفاوت جو با جو، اتمسفر با اتمسفر؟ آواز کریم با آواز قهرمانی استقلال؟ قهرمانی با قلعه نوعی مثل صعود تیم ملی بود با علی دایی و زبان ام لال پیروزی احتمالی پرسپولیس با حمید استیلی. ای داد بی داد. خوشحالی قهرمانی هم مال یک وقتی بود...

این یک روزنوشت خیلی طولانی است برای همه رفقایی که از فوتبال خسته شده بودند و حالا در روزگار پسا قطبی، فرصتی برای گفتن حرف های دیگر پیش آمده است.
ضمن این که کامنت های آخر روزنوشت قبلی را از دست ندهید؛ به خصوص بحثی که بین کاوه و علی و مهدی پیش آمده بود. امیدوارم این جا هم ادامه پیدا کند. این حرف ها درباره رسانه ها و اسطوره های امروز، برای من که خواندنی بود... (راستی نشستم و رای گیری دو سه تا پست قبلی درباره بهترین فیلم های 2007 از نظر بازدیدکننده های این روزنوشت و بچه های این کافه را جمع بندی کردم. نتیجه از این قرار است: 1- پیرمردها وطن ندارند -28 رای / 2- زودیاک - 15 رای / 3- سویینی تاد - 14 رای/ 4- خانواده سیمپسون - 13 رای/ 5- تاوان - 10 رای/ 6- راتاتویی و خون به پا می شود -9رای / 8- جونو و درون طبیعت وحشی - 8رای/ 10- کشتن جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل، 4 ماه و 3 هفته و 2 روز، قطار 3 و 10 دقیقه به یوما و پارانوید پارک - 6رای. دل ام نیامد که نگویم طفلکی سنتوری هم 4 تا رای آورده است...) راستی آقا این فیلم شان پن، Into the Wiid را ندیده بودم. کله پایم کرد. ببینیدش که کلی از اصول بنیادین این روزنوشت در آن جمع شده! یک پرونده دارم درباره اش درمی آورم، ماه.

صبر کشتیگیر
این اشتباهی است که در تمام زندگی ام، معمولا مرتکب شدهام. اشتباهی که باعث شده گاهی اوقات خیلی بهام سخت بگذرد و گاهی نتوانم به آن چه میخواهم برسم: این که صبر ندارم. به نظرم گاهی اوقات خیلی سخت میگیریم. بدجوری یقه زندگی زندگی را میچسبییم. این جور مواقع باید بگذاریم همه چیز سیر و مسیر عادیاش را طی کند. وقتی زیادی دور و بر هدفمان میپلکیم، همه چیز به هم میریزد.
مثال تصویری – ذهنی که برای خودم در این باره جور کردهام، دو کشتیگیرند که سخت دارند با هم مبارزه میکنند. طبعا میخواهند همدیگر را زمین بزنند و یکی دارد زمین میخورد. حریفاش فقط کافی است که گوشه تشک بایستد و سقوط آرام آرام حریفاش را در هوا نظاره کند. اما عوضاش میپرد توی شکماش، جلوی افتادن حریف و پیروزی خودش را میگیرد و... مبارزه به طرز توانفرسایی ادامه پیدا میکند.
"امگا"ی کلونی
این روزها دوروبرهای کامرانیه و نیاوران، و حالا در امتداد بزرگراه مدرس بیلبرد سه طرفهای کار گذاشتهاند که یکی از سه آگهی موجود روی آن، عکس جرج کلونی است که دارد ساعت امگا را تبلیغ میکند. رویش هم نوشته: انتخاب George Clooney’s Choice. گاهی وقتها، گذارمان که آن طرفها میافتد، میایستیم و به عکس نگاه میکنیم. جذاب است، زیبا است. انرژی میدهد: این از افسون تبلیغات و بورژوازی.
اما از طرف دیگر المپیک چین را داریم و این که امگا، ساعت رسمی یازیها شده و سوپراستار ما به همین خاطر خواسته قراردادش با امگا را لغو کند، چون به لحاظ سیاسی مشکل دارد. این طوری کلونی هم مثل ما جایی بین آرمانهای سیاسی و جذابیت سرمایهداری گیر کرده است. ما کجائیم؟
عوض جواب دادن به این سوال، که باور کنید جواباش را نمیدانم، ترجیح میدهم یک بار دیگر صورت جرج کلونی را نگاه کنم. این ترکیب غریب از احساسات متفاوت، عوض این که باز دنبال جواب این تناقضها بگردم.
در صلح و جنگ
این روزها این کتابهای کوچک پر از بخشها و عبارات کوتاه، بازار خوبی دارند. سعدی و حافظ به روایت کیارستمی هم به نوعی در همین طبقه از کتابها قرار میگیرند. در زندگی سریع و بیمکث و کموقت و فرصت امروز، معمولا چند تا از این جور کتابها میگیرم و گوشه و کنار خانه میگذارم. رد که میشوم، دست میاندازم و یکیشان را برمیدارم و یک جملهاش را میخوانم. به درد میخورد. از جمله یک کتاب که خریدهام پر از ضربالمثلهای انگلیسی. کلی مثل دارند مشترک با ما. اما چند تا غیر تکراریاش را این جا میآورم. جالباند:
«موشی که فقط یک سوراخ دارد شکار میشود.»
«کسی که صورتاش خندان نیست، نباید برود مغازه باز کند.»
«چیزی که نمیخواهیاش، با هر قیمتی بخری باز گران است.»
«در صلح برای جنگ آماده باش.»
«عشق بالاخره راهی پیدا میکند.»
«هیچ وقت از مرگ حرف نزن.»
«مسائل را همان جوری که هستند قبول کن.»
«یکی از این روزها، یعنی هیچ روز.»
«روزگار به آنهایی کمک میکند که به خودشان کمک میکنند.»
و این مثل آخری که گذاشتهام با دقت بخوانید:
«وقتی بچهها ساکت باشند، یعنی دارند شیطنت میکنند.»
خود تفکر انگلیسی است.
کازابلانکا
این نظرسنجی چند وقت پیش انجام شده و هی میخواستم برایتان دربارهاش بنویسم و باز عقب افتاده. ماجرا از این قرار است که شبکه تلویزیونی اسکای موویز از 175 نماینده مجلس بریتانیا نظرخواهی کرده تا بهترین فیلمهای عمرشان را انتخاب کنند. هر کدام انتخاب خودشان را داشتهاند. طبعا انتخابهای جناح محافظهکار نسبت به حزب کارگر و حزب لیبرال دموکرات متفاوت بوده. مثلا محافظهکارها «بر باد رفته» و «جنگهای ستارهای» را دوست داشتهاند که قابل انتظار و پیشبینی هم هست و در عوض نمایندگان حزب کارگر، «رفقای خوب» و «همشهری کین» را پسندیدهاند. اما نکتهای که به نوشتن این یادداشت ترغیبام کرد، انتخاب «کازابلانکا» به عنوان فیلم محبوب هر سه حزب سیاسی بود. این که این همه آدم سیاستمدار با آرمانها و اهداف و سلایق مختلف، شصت و پنج سال بعد از ساخت «کازابلانکا»، چنین فیلمی را دوست دارند، خیلی جالب است. فیلمی که درباره زندگی عاشقانه چند تا آدم زیر فشار جنگی خانمانسوز و توانفرساست و شخصیت اصلیاش وقتی مسئولیت میپذیرد و وارد جنگ میشود که از عهده مسئولیت فردیاش در باب حفظ و بعد هم اهدای عشقاش برمیآید. «کازابلانکا» را اگر بخواهیم یک فیلم سیاسی در نظر بگیریم، آن وقت باید به این جمله مرکزیاش رجوع کنیم؛ جایی که همفری بوگارت در نقش ریک به اینگرید برگمن در نقش ایلزا میگوید: «دنیای بزرگیه و توی این دنیای بزرگ، هیچ کس برای گرفتاریهای سه تا آدم کوچیک تره هم خورد نمیکنه.» سالهای سال گذشته و حالا معلوم شده که سیاستمدارهای کشوری مثل انگلستان، در اعماق قلبشان هنوز مردی را دوست دارند که زیر بار فشار ناشی از جنگ، قلمرو/کافه خودش را داشت که با قوانین فردی خودش ادارهاش میکرد و چیزی که آرامش این کافه را به هم زد، نه امواج وحشتناک و مخرب جنگ، که عشق واقعی ایلزا بود و البته خاطرات پاریس. و راستاش فکر میکنم هیچ سیاستمدار خوشبختی وجود ندارد، به خصوص به این دلیل که نمیتواند مثل ریک در «کازابلانکا»، عشق شخصیاش را به منافع و مصالح جمعی ترجیح دهد. گیرم ته دل آرزویش را داشته باشد. ژان لوک گدار در فیلم «در ستایش عشق» جمله جالبی داشت: دولتها عاشق نمیشوند.
نقشه نکشید
زیاد نقشه نکشید. معمولا بهترین نتیجهها با نقشه کشیدن زیاد به دست نمیآید. یک ضربالمثل فارسی هم داریم که: «زرنگ همیشه ته چاه است» یا چیزی در همین مایهها. آدم نقشهکش زرنگ شاید به هدفاش برسد، اما چون جایی برای جست و خیز طبیعت نمیگذارد، ضرر میکند. این وسط و با نقشه کشیدن زیاد، اتفاقهایی شاید از دست بروند که قرار نیست همیشه به انسان برای رسیدن به هدفاش کمک کنند، اما «باید» رخ دهند تا مسیر آن چنان که باید، طی شود. این چیزی است که در زندگی خودم تجربهاش کردهام. بارها و بارها.
در فیلم «لوک خوشدست» ساخته استیوارت روزنبرگ، پل نیومن دائم زور میزند که از زندان فرار کند. کل قصه را ماجراهای فرار نیومن از زندان تشکیل میدهد. نیومن هی فرار میکند و هی گیر میافتد، اما صحنه تکان دهنده فیلم جایی در اواخر قصه است. وقتی یکی دیگر از زندانیها از نقشههای درجه یک لوک خوش دست برای فرار از زندان تعریف میکند و نیومن برمیگردد و به رفیقاش میگوید: «هیچ وقت به عمرم نقشه نکشیدم.» حالا تلقی ما از کل قصه فیلم عوض میشود.
شک و انتقام
هنوز سوال این رفیقمان یادم هست. دوران دانشگاه بود و کانون فیلمی داشتیم که در ٱن برای دانشجوها فیلم نمایش میدادیم، و خب، طبعا میرفتیم سراغ آثاری که دوست داشتیم؛ از «دره من چه سرسبز بود» تا «این گروه خشن»، از «آقای لینکلن جوان» تا «بوچ کسیدی و ساندنس کید». یادم هست یک بار هم «ماجرای نیمروز» را پخش کردیم. فیلم مهم و معروف فرد زینهمن. داستان کلانتری که تازه عروسی کرده و بازنشسته شده و حالا میخواهد از شهر برود. اما درست در لحظهای که میخواهد شهر را ترک کند، خبر میرسد مجرمی که قبلا به زندان انداخته، از زندان آزاد شده و دارد به شهر میآید تا انتقام بگیرد. کلانتر اول راهاش را میکشد و میرود، اما بعدا از این که ترسیده و مردم شهر را تنها گذاشته ناراحت میشود. پس گرد میکند و دوباره به شهر برمیگردد. این بار اما مردم شهر تنهایش میگذارند. بهاش میگویند برگردد و برود و این طوری همه را ناراحت میکند. مجرم انتقامگیر هم وقتی پا به شهر بگذارد و ببیند کسی این جا نیست، سر اسب را کج میکند و میرود دنبال کارش. وجدان کلانتر اما این اجازه را به او نمیدهد. برای یافتن کمک این طرف و آن طرف میزند و هیچ کس را پیدا نمیکند، تا این که مجبور میشود تنها در مقابل دزدها بایستد.
یادم هست وقتی این فیلم را نشان دادیم و با بچهها جلسه نقدش را برگزار کردیم، مدام درباره عزت نفس و فردیت و شجاعت کلانتر حرف زدیم. این که اسطوره یعنی چی، و این که چطور میشود اسطوره مرد تنها را به سینما آورد و ستایش کرد. حرفهایی که همیشه میزدیم و میزنیم. تا این که – هیچ وقت یادم نمی رود – یکی از بچهها دستاش را بلند کرد و گفت میخواهد صحبت کند. آن وقت پرسید که چرا یک جور دیگر به ماجرا نگاه نمیکنیم؟ این که مردم شهر چه گناهی کردهاند که باید تاوان عزت نفس و شجاعت قهرمان را بپردازند. شاید آنها بخواهند زندگیشان را بکنند. چرا کلانتر وقتی تصمیم گرفت تک و تنها در برابر دزدها بایستد، فکر آنها را نکرد.
هنوز عاشق کلانتر ویل کینام. ولی شک و سوال این رفیقام از یادم نمیرود.
چرا مربی ایرانی بهتر است؟
حرص ام می گیرد وقتی این حرف های صاحب نظران فوتبال کشور را درباره مربی خارجی می شنوم. این که مربی خارجی با فرهنگ ما آشنا نیست و نمی تواند بازیکن ایرانی را بشناسد و تیم از دست اش در می رود و دچار بحران می شویم. پس باید مربی ایرانی بیاوریم که با فرهنگ ما آشناست و می تواند تیم را جمع کند و می داند باید چه برخوردی با بازیکن ایرانی داشته باشد و بازیکن ها را بهتر می شناسد. حرص ام می گیرد چون به نظرم می رسد عوض این که عیب مان را بشناسیم و برجسته کنیم و رویش کار کنیم، داریم پزش را می دهیم و به رسمیت اش شناخته ایم و تازه حرف مان کمی بوی غرور و تعصب هم می دهد. یعنی چی که مربی خارجی فرهنگ ما را نمی شناسد؟ چرا باید آشنا شدن با فرهنگ ما این قدر سخت باشد؟ چرا نتوانیم خودمان را با جهان هماهنگ کنیم؟ این فاصله از کجا آمده است که این قدر داریم رویش تاکید می کنیم؟ این طوری نه پیشرفت نمی کنیم، نه بزرگ تر می شویم. در همین دایره فرهنگ خودی می مانیم و توجه نداریم که گاهی وقت ها، تاکید می کنم گاهی وقت ها، استقلال فرهنگی معنای غرور و تنهایی و تنبلی و محدودیت و کوتاهی می دهد. به غرابت فرهنگ خودمان می نازیم، چون نمی توانیم آن قدر سعه صدر داشته باشیم و آغوش مان را باز کنیم تا فرهنگ دیگری، از جمله یک مربی خارجی فوتبال، در آن جا شود.
جنس لباس
تلویزیون چند وقت فیلم حرفه ایتالیایی را پخش کرد به کارگردانی پیتر کالینسن. یکی از آن فیلم های مشهور به "سرقتی" که در دهههای 1960 و 1970 زیاد ساخته می شدند و چند سال پیش در هالیوود بازسازی شد که فیلم موفقی هم بود. الان نمی خواهم درباره ریشه ها و ارجاع ها و انواع مختلف این جور فیلم ها با هم صحبت کنیم. درباره آثاری که داستان شان معمولا درباره یک سارق بود که تازه از زندان آزاد شده بود و بعد یک نقشه تازه گیرش می آمد، پس چند حرفه ای دیگر را دور هم جمع می کرد و نقشه تازه را می گذاشت جلوی شان و دوباره حرکت از نو.
این حرف ها باشد برای بعد. نکته ای که این بار موقع تماشای حرفه ایتالیایی به ذهن ام رسید، مدها، رنگ ها، مدل های مو و ماشین و دکوراسیون داخلی بود. پر زرق و برق جذاب، آکنده از آیکونهای فرهنگ پاپ دهه 1960. اینها را دیدم و به این فکر افتادم که گاهی وقتها و هنگام مواجهه با یک اثر هنری ( یا حتی هر جور برخورد دیگری در اطرافمان )، معمولا سراغ چیزی که اسماش را «باطن» چیزها گذاشتهایم میرویم، در حالی که آن چه تحت تاثیر قرارمان داده است، گاهی یک صدا یا تصویر کوچولوست. نمونه آشکارترش همین لباسها و رنگها و ماشینها و مبلها در فیلم «حرفه ایتالیایی» و نمونه پنهانترش مثلا فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» که یادم هست، دوباره و سه باره که دیدماش، به نظرم رسید صدای باز و بسته شدن در و روشن و خاموش شدن موتور مرسدس بنز، چه قدر لحظههایی از فیلم را دوست داشتنیتر کرده است!
باور نمیکنید، شما هم امتحان کنید. شاید به خاطر جنس لباس یک شخصیت، موقع تماشای یک فیلم سینمایی، از فلان صحنه آن فیلم خوشتان آمده و لذت بردهاید، تا این که بخواهید دنبال دلایل احتمالا مهمتر و عمیقتری بگردید. و نه فقط فیلمها که زندگی هم از همین چیزهای کوچولو درست میشود.
از پدر به پسر
رفته بودم کاشان به دعوت دانشگاهاش و آن جا دوست تازهای پیدا کردم به اسم سهراب جوادی. شارژ موبایلام تمام شده بود و این رفیق تازه، گوشیاش را داد به من. دیدم داخلاش یک عکس امیلیانو زاپاتا گذاشته. عکس به نظرم آشنا رسید و یادم آمد که سالیان سال قبل، توی ترجمه کتابی از زندگی زاپاتا نوشته جان اشتاینبک دیدهاماش. ازش پرسیدم عکس را از همان کتاب زردی برداشته که روی جلدش نقاشی است و اینها؟ کتاب را سالهای دبستان خریده بودم و عجیب بود که حالا به دست کسی برسد. سهراب هم گفت که آره. و این که کتاب مال پدرش بوده و پدرش وقتی او شش ماهه بوده، در تصادفی از دست رفته و حالا کتابخانه پدر به دست پسر رسیده و این هم یکی از همان کتابها بوده و این که حالا او پدرش را نه از راه ارتباط نزدیک، که از کتابهایش و همچنین حواشی که اطراف صفحههای کتابها – و از جمله همین کتاب زندگی امیلیانو زاپاتا - مینوشته میشناسد.
دنیا این طوری است رفقا. هیچ کس نمیمیرد. آدمها در فضا میچرخند و به هم میرسند. از پدر از دست رفته دوست تازهام به من. از من به...
سرحال نگه داشتن
این روزها سختترین کار این نیست که آدمیزاد خودش سرحال باشد. مشکل این جاست که بار سر حال نگه داشتن رفقا هم روی دوش خود آدم است. سرحال نگه داشتن همه شریکها و دوستان و دور و بریها و خلاصه هر کسی که در طول روز باهاش برخورد دارید. اشتباه نکنید. بحث فداکاری هم نیست. این وظیفهای نیست که مثلا برای کمک به دیگران روی دوش شما گذاشته شده باشد. مشکل این جاست که شما باید این کار را انجام دهید، فقط به خاطر خودتان. به خاطر این که کارتان راه بیفتد. به خاطر این که روز خوبی داشته باشید و به خاطر این که از دنیا ناامید نشوید. یعنی یک حرکت خودخواهانه و منفعتطلبانه.
و راستاش خدمتتان عرض کنم که دیگر بریدهام. یعنی کم کم دارم به این جا میرسم که دیگر کاری از دستام ساخته نیست. که سرحال و روی فرم نگه داشتن اطرافیان روز به روز دارد سختتر میشود. کار از فشار دادن نقطههای حساس، معرفی یک فیلم یا موسیقی خوب، تحریک و تشویق به انجام آن چه بلدند گذشته، یا اگر هم نگذشته، همه اینها یک درمان موقتی است. اگر این جا ستونی بود که شما هم میتوانستید در نوشتناش دخالت داشته باشید، آن وقت از شما میخواستم که راهنماییام کنید. که بگویید در این جور موارد شما چه راه حلی در آستین دارید. در جریان هستید آدمی که نمیخندد و سرحال نیست، دروغگو میشود، غیر قابل اعتماد میشود، از کار میافتد. و میترسم همه با هم به این گودال سقوط کنیم. گفتید هیچ راهی بلد نیستید؟ کن کیسی در رمان پرواز بر فراز آشیانه فاخته نوشته: «مرد که نخندد، زیر پایش سست میشود.»
یک دشت پر از آفتابگردان
این روزها، دوران نمایشگاه کتاب است و ملتی که در طول سال کتاب خواندن یادشان میرود، تهییج میشوند که به نمایشگاه بیایند و کتابها را ببینند و بخرند و احیانا بخوانند. امسال منتها کتاب جدید کمتر چاپ شده و به همین خاطر فرصتی است تا عوض رفتن به دنبال کتابهای تازه، برویم سراغ تماشا و خرید از انتشاراتیهایی که معمولا فراموششان کرده بودیم و تعدادی از کتابهایی را که این سالها چاپ کرده بودند، و از دست داده بودیم، چون سرمان جاهای دیگری گرم بود.
از جمله انتشارات اطلاعات که که کتاب لنس آرمسترانگ را چند سالی است که به ترجمه حمیدرضا زاهدی، چاپ کرده و تازه امسال دیدم و عاشق جمله اول ÷شت جلدش شدم: "اگر قرار باشد بین پیروزی در تور دوفرانس و بیماری سرطان، یکی را انتخاب کنم، قطعا سرطان را انتخاب می کنم."آرمسترانگ همان قهرمان معروف دوچرخه سواری است که خودش را از چنگ سرطان آزاد کرد و تازه پس از برخواستن از بستر این بیماری ظاهرا لاعلاج، قهرمانی تور دوفرانس را هم کسب کرد. صفحه اول این کتاب را با هم میخوانیم:
«میخواهم وقتی بمیرم که صد سال داشته باشم، پرچم کشورم پشت سرم باشد و ستاره تگزاس روی کلاهم و از آلپ با دوچرخه با سرعت 75 مایل در ساعت بگذرم. میخواهم یک بار دیگر از خط پایان بگذرم، در حالی که همسرم و ده فرزندم تشویقام میکنند و بعد میخواهم در دشتی از آفتابگردانهای فرانسوی دراز بکشم و زمان به زیبایی سپری شود. درست در نقطهای متضاد با مرگ دردناکی که برایم پیشبینی شده است.»
عکس آن بالا هم مال خود استاد است. نه البته هنوز در لحظه مرگ اش.
------------------------
پی نوشت1: به عنوان نظرسنجی این دفعه، نظرتان درباره بهترین کافه های تاریخ سینما چیست؟ به افتخار کافه خودمان دارم این نظرسنجی را مظرح می کنم. دل تان می خواهد توی کدام کافه یا رستوران در کدام فیلم بودید؟ و "مخمصه" مال خودم است. به خصوص وقتی رابرت دنیرو کباب خوردن با زن و بچه کنار "باربیکیو" را به گند می کشد!
پی نوشت 2: با جواد رهبر داریم روی پرونده "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" کار می کنیم. از این بهتر نمی شود. یک شاهکار است و شک نکنید!
پی نوشت3: یک گفت و گو با بهروز افخمی و مطلبی درباره مه 1968 را اگر در سایت نخوانده اید؛ این ها لینک هایش هستند:
http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-22-pid-90.html
http://www.cinemaema.com/NewsArticle4209.html
آقایان، خانم ها؛ قبول کنید که این دفعه کلی نوشتم و جبران کردم. حالا نوبت شماست.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
مازیار
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 4:52
|
دارم فکر میکنم به امید به شادی به دوست داشتن به لادن به همه چیزهایی که شاید قشنگ شاید باحال باشه اما فهمیدم هیچ کدام از کارهایی را که دوست داشتم نکردم از خودم چیزی خرج نکردم لذت نبردم(چون بلد نبودم) هیچی یعنی واقعن هیچی اصلن جلد شدم سیگارو ترکردم اما فرقی نکرد لادن با یه حس متفاوت اومد فکر میکردم با این یکی میتونم کلی از لذت های کشف نشده زندگی رو کشف کنم اما اون مثل بلید رانر میمونه سرد بافاصله و کشنده اما من مثل کار ای پیکن پام گرم جوشی واحساساتی تلاش که میکنم کلی کار واسه فهموندن بهش اما... سخته که ادم انگیزش رو واسه دوست داشتن از دست بده بیاد کلی کار کنه تا زندگیش یه رونقی بگیره اماببینه بعد از اون همه زور زدن سر جای اولشه این که بدویی مایه بذاری از خودت از نفست از پیرامونت اما نتیجه نگیری یه نتیجه بیشتر نداره نا امیدی کرخ شدم احساس میکنم بزرگشدم ولی بی فایده الکی دارم خودمو حروم میکنم میدونم شاید همین لادن که دارم واسش کلی تلاش میکنم با همون قیافه سرد(و البته زیبا) یه نه کشدار تحویلم میده اما بازم تلاش میکنم نمیدونم چرا اما یه حس مرموز وکشنده ایی بهم میگه این قضیه واسه تو ته دنیاس باید تا تهش بری عین علی خوش دست هی زخم بخوری وهیچی نگی هی بغض کنی ولی گریه نکنی اروم وسربه زیر تحمل کنی وبه هیچ کسم نگی بیخودی داد نزنی انگاری مجبورم به تحمل به این همه بی میلی وبی توجهی انگاری لادن یه قصه اس که خودم دارم بد مینویسمش عین یه الهه برفی که سردو زیباس که شرو شورو نورو امیدو یه جا ازت میگیره و بهت یه عشق میده اون وقت تو اسیر میشی به خاطر اون الهه میسری تو غار خودت وبه تمام احساسات رمانتیک دنیا با حسرتو دریغ نگاه میکنی به خودت میخندی به تمام افکار قدیمیت به اون روزایی که خیال میکردی میتونی الیویت بارت باشی ولی حالا فقط یه مازیار شکست خورده ای با یه یادگاری که شکل یه خراش عمیقه نمیدونم اما میدونم بعد از این حس نه میخوام نه میتونم به کسی جز لادن فکر کنم فکرمیکنم یه جوری قاتی زندگیم شده داره خردم میکنه اما من.... شدم یه رد دود نازکو کوچیک که از لای یه توده برف بیرون میزنه این واسه خودم یه حدیث نفس بود تو این روزهای سربی واسه تمام دقایقش که به فکر کردن ونرسیدن گذشت دلم میخواست اول شما بخونیدش شاید یه روزی یه کامنت ازمن رسید که پر ازعصیان بود نه مثل این جنون سرد که داره عشق وزخمو یه جا میفرسته تو قلبم
|
Reza
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 5:54
|
طرفدار ایتالیا نیستم ولی هیچوقت راضی به باختش هم نیستم ( مگر اینکه در مقابل فرانسه باشه !) به غیر از جام جهانی های 90 و 94 که فرانسه نبود و از ناچاری طرفدار آرژانتین و ایتالیا شده بودم ( و هر دو بار حسابی حالم گرفته شد) همیشه فرانسوی بودم ولی نمیدونم چرا با هر باخت ایتالیا یه جورایی دلم میسوزه .... تابستون دو سه سال پیش که کانال های فرانسه باز بود و بازی های توردوفرانس رو پخش میکرد از ساعت 3-2 بعدازظهر که بازیها شروع میشد و چهار پنج ساعتی که ادامه داشت گذشت زمان رو حس نمیکردم ؛ وقتی آرمسترانگ یه استارت میزد که فاصله شو با بقیه کمتر کنه هیجان مسابقه دست کمی از یه مسابقه فوتبال مهم نداشت . یادمه چند روز بیشتر تا آخر مسابقات نمونده بود و آرمسترانگ در مجموع چند دقیقه ای از نفرات اول عقب بود من یه جورایی ناامید شده بودم که دوربین رفت روش و انگشتاشو به نشانه پیروزی بالا برد ، انگار کاملا مطمئن بود همونجور که سرطان رو شکست داده در آخرین حضورش باز هم برنده میشه . همین هم شد و در روزهای آخر که در جاده های کاملا کوهستانی برگزار میشد و تخصصش هم بود نفرات اول رو گرفت و قهرمان شد . 3- دوست دارم تو کافه "رفقای خوب" باشم و جو پشی هم شر و ور بگه . البته با حفظ فاصله مطمئنه باهاش!
|
mouse
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 9:27
|
1- دوست داشتم توی اون کافه ای که امیلی پولن کارمی کرد می بودم .امیلی پولن اگر وجود خارجی داشت قطعا یکی از دوستان صمیمی من می شد. 2-در باره خوشحال نگه داشتن دیگران : انگار همه فهمیدیم که وقتی یکی می یاد طرفمون با یه لبخند به پهنای صورتش (به این معنی نیست که لبخند به خاطر دوست داشتنی بودن خودمونه) طرف حتما کارمون داره و بهمون نیاز داره . ما هنوز حرفه ای زندگی کردنو بلد نیستیم . 3- یه نظر سنجی دیگه : دوست دارید در چه حالتی بمیرید؟ کجا باشید ؟ چه کسانی دورتون باشن ؟ چه اتفاقایی اون لحظه براتون بیفته؟
امير: خيلي ايده خوبيه براي نظرسنجي. خراباش نكن. نگهاش دار. بعدا يادآوري كن. خيلي دلام ميخواد نتايجاش رو بخونم. توي اين نظرسنجي كافه گم ميشه.
|
پرهام
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 10:33
|
سلام بهترین کافه سینما کافه ای است که آل پاچینو در پدر خوانده با 2نفر از سران مافیا قرارمیذاره وبعد هفت تیر پشت سیفون و... آخ که نگاه پاچینوی کبیر وقتی داره میاد که کارو تموم کنه چه عظمتی داره و اون کافه ی خالی ... راستی یک جمله قشنگ:زندگی شاید آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص.
|
محمد
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 11:59
|
اول چند سوال دارم 1- کافه تون کجاست 2- چطوری میشه اومد توش 3- من از مشهد آیا می تونم با کافه ارتباط داشته باشم 4- فضای کافه چه جوریه خلاصه یک توضیح کامل اگه میشه درباره کافه به من بدین. بهترین کافه تو فیلما هم .... بهتره بگم دوتا صحنه ای که تو فیلما تو یک کافه یا رستوران گذشته و من خوب یادم مونده یک اون صحنه شاهکار معروف پدرخوانده است که پاچینو توی رستوران برای اولین بار درست و حسابی گنگستر وار دو نفررو می کشد. دو هم یه صحنه توی رین من هست که تام کروز داستین هافمن عقب مانده رو با اون بازی خیره کننده اش می بره تو یه کافه واونجا هافمن چوب کبریتای روی زمین رو تو سه ثانیه می شمره. رین من رو واقعا عاشقانه د ست دارم مثل داستین هافمن. این روزها احساس خاصی دارم با این که دور و برم تقریبا شلوغه اما عمیقا و شدیدا احساس تنهایی می کنم . با دور و بری هام اختلاف عمیقی دارم من عاشق کتاب و روزنامه و ترانه های قدیمی و فیلم های کلاسیک ام. رفقام عاشق رپ و بازی جنرالز و ... این جور چیزای نسل جدید. احساس می کنم یه 10 -20 سالی دیر به دنیا آمدم . اگر از اونایی که این کامنت رو می خونن کسی منو درک می کنه و راه حلی روزنه ای چیزی برای تسکین این حالت درد آور داره (منظورم یه فیلم خوب یا کتاب خوب یا ترانه خوبه)خواهش می کنم دریغ نکنید و پیش نهاد بدید.
|
محمد حسین آجورلو
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 15:6
|
سلام اول که بحث مهدی و کاوه و رضا شروع شد فکر کردم در مورد قطبیه خواستم بیام یک اظهار نظری هم من بکنم که این آدم اونی نیست که شما انقدر گندش کردید اما از وقتی عطص وارد بحث شد بحث فلسفی شد من دیگه نفهمیدم چی به چی شد. قبل از بازی هلند ایتالیا خواستم بیام اینجا یک کم کری بخونم اما نشد حالا میبینم که از هیچکدومتون صدایی در نمیاد من هم هیچی نمیگم.( گرچه همین الانم به نظرم شانس ایتایا و آلمان از هلند محبوب من واسه قهرمانی بیشتره )
|
محسن رزم گر
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 15:49
|
راستش من بدم نمي اومد يه شب پيش آق حسيني و ابي توي اون قهوه خونه " كندو " باشم . در هاليوود هم فكر كنم كنار كارليتو بودن توي " راه كارليتو" يه افتخار باشه . كنار سفره مامان " مهمان مامان " هم خوب بود .
|
تونی راکی مخوف
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 16:12
|
سلام.امیر مطمئن باش که هیچ وقت از تیم ملی و به خصوص الکس دل پیرو ناامید نمیشم. اتفاقاً ایتالیا همیشه به یه شوک احتیاج داره تا بعدش پدر حریفاشو در بیاره. مگه مقدماتی یورو یادت نیست که اولش مساوی کرد. بعدش هم به فرانسه باخت ولی در نهایت به عنوان تیم اول صعود کرد. یه سوال : ایتالیا 3 تا گل خورد . ولی من توی هیچ کدوم از صحنه ها مدافع وسط ( بارزالی) رو ندیدم . حالا کجا بود خدا میدونه.ولی به امید روزهای بهتر. که مطمئنم در پیشه. در مورد کافه هم 3 تا رو نام میبرم: 1- پدرخوانده 1 . همون صحنه معروف کشتن سولاتسو و مک کلاسکی. دوست داشتم که تفنگ رو من برای مایکل پنهان میکردم و بعدش مینشستم و هنر نمایی آل پاچینو رو تماشا میکردم. 2- کافه آخر پالپ فیکشن. 3- کافه ریک در کازابلانکا. 4- کافه اول بوچ کسیدی و ساندنس کید 5- کافه فیلم زندگی دیگران که HGW XX/7 ، کریستا ماریا رو از رفتن پیش وزیر فرهنگ!!!! منصرف میکنه. این پایان نیست......
|
محسن رزم گر
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 17:49
|
***در كامنت قبلي كه دادم يه اشتباه رو عمدا گذلشتم كه دليلش يكي از دوستان عزيزي بود كه حالا نيست. " چارلي " رو "كارليتو " نوشتم . اميدوارم دوستان ببخشند.
|
بابك
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 19:49
|
امير مطللت برا چلچراغ اين هفته معركه يود.كلاس مجله رو برده بود بالا. راستي وسوسه نشدي بيشتر واسه چلچراغ بنويسي؟خواننده هاش شيفته ي اينن كه يكي واسشون از "نمي توانيد آزارم دهيد.."بنويسه.
امير: "...كسي را كه رويايي چون من...". هنوز به به.
|
مصطفی جوادی
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 20:17
|
دیشب قدیمی ترین دوستم را از دست دادم.(لا اقل عنوانش از دست دادن است ، حتی اگر عملا از دست دادنی اتفاق نیفتاده باشد، توضیح می دهم) نه! نه اینکه بمیرد. قضیه این است که مثل همیشه ، به معمولی ترین شکل ممکن یک جمع دوستانه داشتیم.حرفها به همان سبک همیشه و نگاه ها. اما موقع خداحافظی ، که به انتظار من قرار بود همانقدر همیشگی باشد ، دوستم گفت که این آخرین باری است که همدیگر را می بینیم و دیگر نمی خواهد مرا ببیند چون از وجود یک فاصله آزار دهنده در این رابطه رنج می برد و او می خواهد قبل از اینکه این فاصله ها کار خودشان را بکنند ، خودش دست به کار شود . فاصله ای که حرفش را نزده بودیم ، فاصله ای که گویا خیلی پنهان بوده. فاصله ای که کاش قبل از اینکه شاخ شود ، همان موقع که یک کرم بیشتر نبود ، می افتادیم به جانش و می فمیدیم از کجاست ؛ چیست و چه طور میشود نابودش کرد. حرفش را نزده بودیم در حالی که مثل یک خوره رفته بود توی عمارت لحظه هایی که از سالها پیش ، پشت میز مدرسه ها و راه ها ساخته بودیم. شب هولناکی بود و هولناک تر از آن اینکه من احساس اندوهی نداشتم. بیشتر برای خودم نگرانم و اینکه چرا من آیین وابستگی را یاد نمی گیرم. که چرا غم از دست دادن را درک نمی کنم. نکند چیزی نداشته ام که "از دست دادن" معنایش را از دست داده. نکند چیزی در دست ندارم. لامصب حتی خداحافظی باشکوهی هم نبود. (یک نمونه از لحظات باشکوه : اینکه دوربین از پایین ادوین ون درسار را می گیرد و یک نوری از پشت سرش می تابد و تو در آن لحظه حس کسی را داری که از دامنه ها ، غروب خورشید را در قله های کلیمانجارو تماشا می کند . مثلا). البته این نگرانی ، نگرانی جدیدی نیست. خلاصه اینکه آن عامل شاد کننده رفقا امیر جان ، باید لااقل به اندازه ی اندوهشان بزرگ باشد.بیشتر به این خاطر پای این حرفها را به اینجا باز کردم که بگویم حالا که حرف کافه است ؛ حالا که حرف شکل بیرونی دوستی ها و دور هم بودن هاست ، چقدر زیاد باید نگران حراست از ذات رابطه ها بود. ذات و حقیقتی که بعضی وقت ها ، هیچ مناسبتی با واقعیت ملموس ندارد. همین ها و اینکه نظرم درباره کافه ها : اگر تجربه تماشای فیلم های بلاتار را داشته باشید ، حرفم را تایید می کنید که کافه هایش دیوانه کننده اند. کافه هایش در آن جهان ناامن ، تنها جای امن هستند. اما یک کافه محشر دیگر ، مال فیلم غریب باگدانوویچ یعنی "آخرین نمایش فیلم" است. از آن کافه هایی که نصف هویت شان را مدیون صاحب کافه اند (مثل کازابلانکا،مثل کافه خودمان و ...) و البته بدترین و آزار دهنده ترین کافه ها هم برای من کلا کافه های نمونه ای فرانسوی ، از آن نوع گندی که به قول وودی آلن تویش می نشینند و درباره سوسیالیسم و این جور چیزها بلوا راه می اندازند،هستند. ( در حالی که به قول آن طرف در آن جمع نجات دهندگان محیط زیست در "ملت غذای آماده" ما برای حرف زدن درباره این چیزها زیادی شیک هستیم!) در ضمن یک خواهشی دارم. وقتی یک نظرسنجی در جریان است ، مطرح کردن یک نظرسنجی دیگر آن را نابود می کند. بگذارید همان نظرسنجی همه زورش را بزند. اینجوری ذات نظرسنجی زیر سوال می رود. آدم فکر می کند این طرف واقعا نظر ما را می خواست ، یا می خواست یک نظرسنجی طرح کرده باشد. مرسی که این کامنت بلند را خواندید.
امير: چه نوشته خوبي بود و چه تذكر خوبي. مشكلي در رابطهها كه اول يك كرم است. ضمن اين كه دوستات برميگردد رفيق. به اين خداحافظيهاي يك دفعهاي اصلا اعتماد نكن. خبرش را توي همين روزنوشت ميدهي بهام.
|
مازیار
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 20:53
|
داخلی: تمام کافه های کندو رستوران اتیه(اگه بهش بشه گفت کافه) کافه ما طاووس تو ضیافت خارجی: پدر خوانده (صحنه شلیک پاچینو) پالپ فیکشن ( صحنه معزه جولز برای تیم راث) زوربای یونانی ( اون جایی که ایرنه پاپاس میاد دنبال گوسفندش) در ضمن دوست دارم تو مانیومنت ولی بمیرم (با این که میدونم بعیده)
|
آلفردو
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 21:21
|
در مورد نظرخواهی از نمایندگان مجلس انگلیس کاش یه نظرخواهی هم از نمایندگان خودمون انجام می شد. محال است نمایندگان عزیز مجلس ما اصلا اهل فیلم دیدن باشند اما فرض محال که محال نیست ! بگذارید حدس بزنیم که مثلا اگر این نظرسنجی در کشور ما انجام می شد جناح های مختلف چه فیلم هایی را انتخاب می کردند. این نظر من : جناح اصول گرای طرفدار رئیس جمهور : - جنگ ستارگان - بدنام ( موضوع اورانیوم ! ) - ترمیناتور 2 !! جناح اصول گرای غیر طرفدار رئیس جمهور : - مخمصه - کشتن مرغ مقلد ! - در غرب خبری نیست !! جناح اصلاح طلب دوم خرداد : - گزارش اقلیت - قایق نجات ! ( هیچکاک ) - بیگانگان در ترن !! خود رئیس جمهور : - آخرین مرد مقاوم - راه های افتخار - سانست بلوار ! ((شما هم حدسیات خودتان را در این باره بنویسید. جالب خواهد بود... )) ------------------------------- سرگرد: آقای بلین . می خوام یه سوال از شما بپرسم البته به طور غیر رسمی ! ریک : اگر دوست داری می تونی رسمیش کنی ! سرگرد : تابعیت شما چیه ؟ ریک : تابعیت الکل !! --------------------------------- .... این حاضر جوابی های ریک منو کشته ....
|
امیرحسین جلالی
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 21:47
|
به دو تا دوست عزیزم مهدی پورامین و عطص که از حرفاشون بدجوری بوی درد می آد: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش و: دردا که در دیار شما درد یار نیست آنجا که درد یار نباشد دیار نیست ...
|
مانا
چهارشنبه 22 خرداد 1387 - 23:42
|
سلام دوست عزیز(این جا همه دوست عزیز هم هستن!!!!)در مورد همون طلب سر حال نگه داشتن...بنده خودم رفیقی دارم...بی خیال...زیادی بی خیال...اصلا گویا مشکلی نداره...یعنی اصلا نداره...خیلی ها این جورین...اما این جانب وقتی گاهی اوقات می بینم هر چی مشکل تو دنیاس رو سر من خراب می شه حالا اون هر چه قدر سعی کنه با همین چیزا که خودتون می خوای بقیه رو باهاش سر حال نگه داری نگه داره دقیقا همون درمان موقتیه...عین همون اتاقای آبی با یه خانوم یا آقا که صداشون طنین داره و!!!!...می دونی وقتی آدم ببینه یه آدم که خودشم با خیلی چیزا دست و پنجه نرم کرده و حالا داره یه چیزایی می گه تو ذهنش می مونه تا یه آدم فارغ از هر گونه چیز دست و پنجه نرم کننده ای...بیشتر مواقع هم آدم از این که طرف می گه چرا سر حال نیستی حرسش می گیره...آخه اون ممکنه چی بفهمه(آدم پیش خودش میگه...می دونی که!!)...این جور چیزا برا روزای خوب خوبه...که آدم روزای خوبش زیاد بشه...لطفا هم پیش خودتون حساب نکن که یارو از این ادمای ننره که هر چیو برا خودش مشکل می کنه...من با اون آدما کاری ندارم الآن...آدم برا شاد زیستن بعضی موقعا به دلیل احتیاج داره که برا خودش دلیل باشه...
|
مهـدی پورامیـن
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 0:41
|
برای نظرسنجی امیر قادری : در بارانداز .... کافه ای که مارلو براندو تو اون کتک خورد و لت و پار شد ... کافه ایرانی : کافه فیلم سـرب : فکر کنم جلوی در همون کافه هادی اسلامی کتک خورد و لت و پار شد ... ----------------------- برای " کـاوه" : من سعی کردم صادقانه و خالصانه حرفم رو بزنم ، هیچ حـب و بغض و تعصبی هم نداشتم و ندارم و صادقانه میگم از همتون چیز یاد گرفتم ----- ولی خودمونیم تو هم مثل علی خوب بلدی چه جوری بحث رو با چند تا سکانس فیلم و داستایوفسکی و .... بپیچــونـی ناقلا ..!! عوضش علی و رضا تو کامنت آخر خوب جلوت دراومدند رفیق ------ نمی خوام این بحث رو یک دور تسلسل بیفته.... هرچند "فوتبــال" خودش یک دور تسلسله...! این دیالوگ رو پارسال "مصطفی انصافی" برات نوشت. یـادتـه؟! حالا من تکرارش می کنم : زندگـی و دیـگر هیــچ: - تو فکر می کنی کی قهرمان می شه؟ - من فکر می کنم آلمان... - من فکر می کنم برزیل... - من فکر می کنم آلمان... - من فکر می کنم برزیل...!!! ------------------------- برای "رضـا" : انتهای روزنوشت قبلی 2تا کامنت گذاشتی... اولیش که خطاب به علی بود، که بهش نقـد دارم و باشه واسه بعد ... اما کامنت دوم که خطاب به رضا و "معیارهای زیباشناسی" نوشتی... من زیرش را هم امضا می کنم و هم انگشت می زنم ... دمت گرم... ----------------- ------- برای "ابــراهیــم" .... همسنگـــــر نـادیده ام .... میدونی ابراهیم...؟! ما ها همه فکر می کنیم دلسوز بچــه های جنگیـــم.... از ظـن خودمون هم داریم به "تکلیفـمــون" عمل میکنیم... اما میدونی چی میشه ...؟! "... آخه حاجی جان .... شما مــِگــِن تـِکلیـف،... خــُب اونـایم که هـِمینو مــِگـِن.... مـُـو که مـِـدونـُم این وسط گوشت قربونـی عبـــــاس ِ"......ووووویی....." ------------------------ نسخه ای برای "علی طهرانی صفا" که گلوش میسوزه : - ميخوام يه جوك برات بگم ، اصغر نسخه شو پيچيد؛ گفت هر يه ساعت يه بار برات بگم .... - هـا! بـُگــو... - مي گفت تو يه عمليات قرار شد يه تهروني ،يه رشتي ، يه ترك ،يه بندري ، يه لر ، ...(بغض کاظم)... یه بـلوچ ، ..... برن اسير بگيرن ------------ عباس؟! ... عباس؟!
|
سیاوش آقارضی
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 1:40
|
چیزی به ذهنم نمیرسه... واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه
|
صوفیا نصرالهی
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 1:50
|
راستش از ایتالیا که ناامید نشدم و نمی شم .حتی اگه خدای نکرده همین فردا خبر برسه که حذف شده باز هم منتظر دور بعد می مونم و قهرمانی ایتالیا!(تازه از اونجایی که حتی در تاریک ترین ساعت های روز هم می شه دنبال روشنایی گشت، امید دارم همین دور هم قهرمان بشه!دیگه امیدواری و اعتماد به تیممون رو که باید از قطبی یاد گرفته باشیم.)البته ایتالیا معمولا عادت داره با طرفداراش اینجوری رفتار کنه.همیشه با اگر و اما و تیم دوم و...میاد بالا ولی خوبیش به همینه دیگه!به اینکه هیچ وقت اطمینان نداری.همیشه منتظری، دست به دعایی، استرس داری.راست میگن آدم قدر چیزی رو که بدون زحمت به دست بیاد نمی دونه حتی اگه برد تیم محبوب فوتبالش باشه. نتیجه این نظرسنجی هم راستش با سلیقه من اصلا جور نبود. من از بین فیلم هایی که دیدم جونو و به سوی طبیعت وحشی رو انتخاب های اولم میذاشتم. با انتخاب وِیژه ادی ودر که باعث می شه فیلم شان پن اصلا یه حال و هوای خاصی پیدا کنه.این همون نکته ایه که امیر تو یه قسمت دیگه روزنوشتش بهش اشاره کرده. این که در مواجهه با یک اثر هنری آنچه تحت تاثیر قرارمان می دهد می تواند یک صدا یا تصویر کوچک باشد. خوب فیلم به سوی طبیعت وحشی را که ببینید از همان برخورد اول چیزی که مطمئنتان می کند که باید این فیلم را دید یکی زمزمه ی ادی ودر است و دیگری شکل و شمایل امیل هرش. یک یله گی و رهایی خاصی در چهره اش دارد که مجذوب کننده است. دیدن صورت هرش در حالی که صدای ادی ودر هم به گوش می رسد، یک نشانه و راهنماست برای راه یافتن به دنیای فیلمی که عجیب و دوست داشتنی است. درباره سرحال نگه داشتن اطرافیانمان هم یک نقل قول از کتاب هنر سیر و سفر می آورم:"تنهایی مشترک،برخی از پرده های نقاشی ادوارد هاپر را به یادم می آورد که علیرغم تلخی شان، نگاه کردن به آنها طعم تلخی در ذهن باقی نمی گذارد، بلکه به بیننده امکان می هد که شاهد بازتابی از غم خود باشد و در نتیجه از وجود آن کمتر رنج ببرد. احتمالا کتاب های غمگین در زمان اندوهگین بودن به ما آرامش بیشتری می بخشند." اگر غم کسی واقعی و سنگین باشه هیچ وقت سعی نمی کنم سرحالش بیارم که فایده نداره. اما همراهی باعث می شه حال هردومون بهتر بشه. همراهی نه به این معنی که ما هم زانوی غم بغل بگیریم. به این معنی که به غم بقیه احترام بگذاریم. این روزنوشتی بود که خیلی دوستش داشتم.برای هر قسمتش می شه یه کامنت 20خطی گذاشت و البته انتخاب ویژه من قسمت "صبر" هست. همون اول کار که می خونین سریع دنبال بقیه روزنوشت نرین. روش "صبر" کنین. این نوشته کوتاه خیلی از نکته های زندگی رو در خودش داره.و البته به خودمون بستگی داره که زرنگ باشیم و صبر پیشه کنیم یا اصلا بیشتر از نفس درگیری و مبارزه لذت ببریم. پی نوشت:کافه ی مورد علاقه م کافه ی ریک هستش. به خصوص وقنی سام با پیانو "زمان می گذرد" رو می زنه و البته کافه ی بوچ و ساندنس و کافه ی شبهای زغال اخته ای من. یه انتخاب ایرانی هم دارم.کافه ی ماطاووس ضیافت.7-8 سال پیش راستش تنها انتخاب همین کافه ی ماطاووس بود احتمالا. جایی که رادیوش روشن باشه و با رفقا دور میز بشینیم.
|
وحید
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 2:13
|
امیر جان اگر راهی پیدا کردی برای سرحال نگه داشتن ما آدمهای بی حوصله من رو یادت نره.نمی خوام حال و روز خودم رو تعمیم بدم به همه.ولی اوضاع خوبی نیست.این روزها بیشتر از هر وقت دیگری احساس تنهایی می کنم.انگار تو یک جزیره که تنها ساکن اش خودمم دارم زندگی می کنم.نه من آدمهای اطرافم رو می فهمم، نه آنها من رو.نمی دونم مشکل از کدام ماست.اما یک چیز رو می دونم.یعنی احساس می کنم که می دونم.اینکه این دوران خیلی زود تموم می شود. این چند وقت اصلا حرفی نداشتم که بزنم.الان هم ندارم.یک گوشه کافه می شستم و حرفهای بچه ها رو دنبال می کردم.لذت هم داشت.الان هم اگر زبونم باز شده به خاطر اینکه از یادتون نرم.از یادتون نره که یک خوره فیلم و موسیقی و ادبیات و فوتبال هم بود که از روز اول با شوق و ذوق هر روز وهر شب اینجا پلاس بود.اینجا خیلی چیزها یاد گرفت و بزرگ شد (یعنی داره بزرگ می شه). این حرفی که امیر گفت درباره ظاهر چیزهایی که باهاشون مواجه می شویم، از همون موردهایی که عده ای امیر رو بابتش یک پوپولیست خطاب می کنند.این به نظرم حرف صد در صد درستی که ظاهر به همون اندازه باطن مهم است.ولی بعضی ها این رو نمی فهمند. اون قسمت از پدر به پسر رو که خواندم حس خوبی پیدا کردم.مرسی کافه هم خب یکیش کافه رابرت دنیرو و رفقاش در روزی روزگاری در آمریکا.یکی دیگر هم کافه پیش از غروب و .......... آهان، کافه امیلی و ....... خب کافه ریک هم هست دیگر.یکی دیگر هم بگم؟ یکم عجیبه ولی کنار میکی رورک بودن تو اون کافه کثیف تو اون شهر کثیف در شهر گناه هم لذتی داره ها، نداره؟ نگران ایتالیای عزیز هم نباشید.عادتش که رو اعصابمون پیاده روی کنه.
امير: حقا كه خوره فيلمي. كلي مثال خوب يادت اومد به اين سرعت. ايول.
|
رضا
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 3:6
|
یه سوال بی ربط اما جای دیگه ای ندیدم که مطرح کنم اگر دوستانی هستن که لطف کنن و این سوال من را جواب بدن بسیار ممنون خواهم شد: آقای حمیدرضا صدر در مجله فیلم (سالهای قبل) بخش سایه خیال را داشتند. با توجه به اینکه آرشیو ما ناقص است کسانی که آرشیوشان کامل است آیا اطلاع دارند که آقای صدر در سایه خیال یا در بخش دیگری درباره این بازیگران _ مثلا جک نیکلسون - مارلون براندو- آل پاچینو-داستین هافمن- آنتونی هاپکینز - تام هنکس _ و ... مطالبی داشته اند یا خیر و اگر بوده در چه شماره هایی ؟ خیلی دوست دارم نظرش و مطالبش را در باره این بازیگران و هم بازیگران و کارگردانان دیگر بدانم.
|
siavash
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 4:39
|
کافه زیبا و عجیبی که پاتوق "الکس"{مالکوم مک داول} و برادران شرورش بود.(پرتقال کوکی) کافه مشکوک فیلم "مستاجر" {همان کافه ای که اگر قهوه بخواهی شیر کاکائو به شما می دهد!} پاتوق "تونی مونتانا"(صورت زخمی} فکر کنم بهترین کافه همانی باشد که میزهایش داخل اتومبیل های کلاسیک تعبیه شده و مهماندارش شبیه "مریلین مونرو"است.فقط یادتان باشد که میلک شیک هاش 5دلاریه!
|
کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 4:58
|
ای مرگ بر من...ای تف بر من... ای خاک مرطوب گیلان بر سر من اگر روزی بخواهم داستایوفسکی بزرگ را ابزار سفسطه قرار دهم.شما مرا نمیشناسید اما خودم که خودم را میشناسم و میدانم که از این تفاخر های بی ربط بیزارم.اما 2 سال است که جمله ناباکوف را در مورد داستایوفسکی در کتاب ارزشمند نویسندگان روس خشایار دیهیمی خوانده ام و هیچ جا نقلش نکرده ام چون فرصتش پیش نیامده.(البته داشتم دق میکردم)اما بهتر از کامنت قبلیم برایش جایی پیدا نکردم.دلیلش را هم گفتم.این جور مواقع اوست که میتواند به دادمان برسد و حالیمان کند که از میان روابط ظاهرا عادی انسانی چه جواهری در میآید. اما عطص که قاعدتا نباید حرف من را در رابطه با خودش تایید کند اما این را در رفتارش میبینیم و نگاه پر از تحقیرش به پدیده های مردمی مثل فوتبال.و و و ...و اینکه رضای عزیزم.البته که عکس فاکتور مذکور هم صادق است و من البته آنجا نیازی به ذکرش ندیدم.و اینکه عطص قاعدتا اصلا بازرگان را نمیشناسد.ورنه نمیگفت محبوب بچه های دهه 50 بوده و اصلا متوجه تفاوت شریعتی و بازرگان نیست.بازرگان اتفاقا در همین دهه 80 یعنی دهه به قول شما هنرپیشه دوستی و بازیکن سالاری محبوب رسانه ها شده (که در دهه 50 و 60 یعنی سالهای شور و احساسات، بازرگان و اسلافش محلی از اعراب محبوبیت نداشتند.).بازرگان الان محبوب است یعنی در سالهایی که قطبی محبوب است.با صفات مشترکی که یکبار امیر ذکر کرد:"منعطف ، عقلگرا و منطقی..."(تو رو خدا این شباهت ها را پیش خودتان تحلیل کنید.)و این است که وقتی مردم را دست کم میگیریم پذیرش این نکته که برایند فهم عوام اتفاقا چقدر درخشان است برایمان سوء هاضمه بوجود میآورد و نتیجه اش هوچی گری که پای همت و لشکر محمد رسول لله را به میان میکشد(و البته با عرض معذرت دیالوگهای آژانس که اینجور مواقع دم دست ترین و سطحی ترین راه است برای نشان دادن اینکه ما حاج کاظمیم و شما سلحشورید یا حتا آن بچه قرتی که کلید آژانس را داد و یا همه آن ابلهان توی آژانس.)و البته همینها بدیهیاتی است که آدم را به نعره وا میدارند. این روزنوشت و آن دو نظرسنجی(تعقیب و گریز و کافه) و کامنت رضا و مصطفی و ایتالیا و گل دقیقه 92 ترکیه به سوییس بماند برای کامنت بعدی.فعلا کافه ماطاووس را برایم رزرو کنید.
|
مازیار
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 11:15
|
ببین شهید شد برادرت عدد بده (اون کامنت اولی برام یه وصیت نامه بود) حالا درست ترش این میشه توی مانیومنت ولی در حال پخش سه راه اذری نامجو بعد از تیر خوردن از تارانتینو
|
مانا(مهتاب)
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 11:23
|
یک توضیح:ظاهراً مجبورم از این به بعد با این نام کامنت بذارم چون یک نفر حق کپی رایت!رو رعایت نکرده و با اسم مانا کامنت می ذاره.مهم نیست البته.مانا خوش اومدی. 1.صبر کشتی گیر: این قضیه ی صبور نبودن(اشتباهی که به قول تو در تمام زندگی مرتکب شدیم و به خاطرش خیلی وقتها بد جوری بهمون سخت گذشته ) نه تنها تو که خیلی از ما ها داریم .حدس می زنم اگه از دوستام بپرسن بزرگترین خصلت من چیه ،احتمالاً به همین نکته اشاره می کنند.راستش خودم هم گاهی وقتها از اینکه ذره ای صبر در من وجود نداره متعجب می شم ،به خصوص که یادم می یاد سر این مسئله چه مصیبت ها که نکشیدم.اما به نظرم این قضیه ربط زیادی به مسئله ی نقشه کشیدن هم داره .قبلاً فکر می کردم آدم برای رسیدن به اهدافشون دو دسته اند.دسته ی اول آدم های عجولی که بلد نیستن نقشه بکشن (یا اگر گاهی بنابر توصیه ی دوستان و جبر زمانه بخواهند نقشه بکشند به طرز وحشتناکی همه چیز لو می ره و به هم می ریزه.)و دسته ی دوم آدم های صبوری که خیلی هم خوب نقشه می کشند.حساب چیزی از دستشون در نمی ره(حتی حساب دل!)این آدم ها از قبل همه چیز رو می سنجند و صبوری می کنند تا به نتیجه ی مطلوب برسن(و البته به قول تو از اونجاییکه در این نتیجه ی مطلوب از جست و خیز طبیعت هیچ خبری نیست)در نتیجه به طور حتم از لذت بردنی هم خبری نخواهد بود ....اما حالا دارم به دسته ی سومی هم فکر می کنم ،به آدم هایی که اگر نمیتوانند یا نمی خواهند و یا نمی شه ویا نباید که زیادی نقشه بکشند عوضش باید یاد بگیرن که کمی صبوری کنند.(که حتی خودم هم حالا که فکرشو می کنم در معدود مواردی که دور و بر اهدافم زیادی نپلکیدم و همه چیو سپردم به روال عادی زندگی(باز هم می گم تا یه جایی)بهتر نتیجه گرفتم.) .اما در عین حال این قضیه ی صبر نداشتن خیلی هم بد نیست.سخته توضیح دادنش ،اما این جزءمعدود خصایلیه که علی رغم آنکه زیاد بخاطرش ضربه خوردم اما دوستش دارم ! 2.حالا که نتیجه ی نظر سنجی مشخص شد ،اما حیفم می یاد نگم که متاسفانه دو تا از بهترین فیلم های امسال رو بعد از نظر سنجی دیدم و دلم حسابی سوخت که چیزی راجع بهشون نگفتم.1.فیلم زندگی به رنگ صورتی که بی نظیر بود.هیچ جوری نمی تونم احساسم درباره ی این فیلم رو بیان کنم .فقط باید بگم نامزدی این فیلم در مراسم اسکار امسال فقط در یک رشته نهایت بی انصافی بود.از فیلمنامه تا موسیقی،فیلمبرداری،کارگردانی ،تدوین همه چیز این فیلم در اوجه و بهتون قول می دم تا مدتها بعد از دیدن فیلم همچنان غوطه ور در ترانه های بی نظیرادیت پیاف هستید که اندوه ها و غم های همیشگی و خوشی های کوچک زندگی کوتاهش در جای جای صدای آسمانی اش تنیده شده.2.هوس احتیاط آنگ لی که موسیقی ،کارگردانی و بازی های بسیار خوبی داره و راستش خیلی نمی شه اینجا درباره اش حرف زد! 3.اما درباره ی بهترین کافه .راستش اولین انتخابم بی درنگ و آنی به یادم اومد و شاید کمی خنده دار باشه ....ولی من همیشه عاشق این بودم که بجای کوری براتر در کافه فور ویندز بودم.همون کافه ای که کوری پل و مادرش رو وادار می کنه همراه آقای ولاسکو در سرمای ده درجه زیر صفر ماه فوریه مایل ها دورتر ،سری بهش بزنن و اوزو بخورند و رقص خانم پتروشکا رو تماشا کنند! و شاما شاما بخوانند!البته با همراهی کوری و آقای ولاسکو! و دومین انتخاب که صدو هشتاد درجه با اولی فرق داره کافه ایه که ژولیت بینوش در فیلم آبی قهوه و بستنیشو اونجا می خوره. سوم کافه رستوران فیلم بازگشت و لحظه ایه که پنه لوپه کروز داره ترانه ی بی نظیر ولور رو می خونه. چهارم ،کافه ی خانم لاوت در سویینی تاده که مهم نیست توش با پیراشکی گوشت آدم ازتون پذیرایی می شه ،مهم اینه که جانی دپ اونجا می خونه! پنج،کافه ی فیلم آپارتمان لحظه ای که فرن به خودش می یاد و از همونجا می دوئه طرف خونه ی نستور. شش،کافه ای که آلون دلون در سامورائی همونجا می می ره. هفت کافه ای که استنلی کریمر و همسرش در کریمر علیه کریمر با هم دیگه قرار می ذارن تا درباره ی حضانت فرزندشون تصمیم بگیرن. هشت کافه ای که در هوس احتیاط دختره اونجا قهوه اش رو می خوره و مثل همیشه رنگ رژ لب قرمز آلبالویی اش رو لبه ی لیوان می افته و همونجا تصمیمشو مبنی بر خیانت به گروه می گیره. نه کافه سیبیل که پاتوق ایرما خوشگله و دوستاشه. و...ده.کا فه ای که جسی و سلین در پیش از طلوع واردش می شن و نقشه می کشن چطوری یک بطری رو مجانی از صاحب کافه بگیرن. در ضمن انتخاب کافه های تونی راکی مخوف خیلی خوب بود. 3.اما در باره ایتالیا. حرفها دارم اما الان نه.می یام و می گم .فقط فلاً به این بسنده کنم که یادمون باشه برای چی طرفدار این تیم هستیم و وقتی یادمون بیاد عمراً از شکست برابر هلند نا امید نمی شیم. 4.چند بار دیگه هم گفتم ،اما الان که خبر ساختن شدن تله تئاترش رو هم شنیدم باز می گم.تونستید حتماً این نمایشنامه ی (خرده جنایتای زناشوهری)رو بخونید.مهم نیست مثل من از طرفدارای پر وپا قرص اشمیت هستید یا نه.بخونیدش.یک پیشنهاد دیگه هم مجموعه داستان کوتا هیست بنام (دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشه)از آنا گاوالدا.از دستش ندید. 5.راستی می شه در آینده امیدوار بود که سایه خیالی درباره ی ران هاوارد و تام هنکس داشته باشیم؟می دونم هر دو مدتهاست چیز تاپی رو نکردند ،اما به یاد روزهای خوبی که در گذشته برامون ساختند!(نمی دونم اینجا طرفدار داره یا نه؟) 6.بخاطر پایان نامه ام دارم حسابی کتاب خاطرات الیا کازان رو می خونم و بتونم و پایه باشید چند وقت یک بار چند تا جمله ازش نقل می کنم.فعلاً این یکی خیلی به دلم نشست.....(وقتی جوان بودم خود را درمانده احساس می کردم ،چون قدر و قیمتی نداشتم ،احترامی برای خود قایل نبودم.وحالا می بینم که این ناتوانیهای من است که کارساز است.این ناتوانیها مرا محکم تر ،سخت تر و واقع بین تر کرد،به خود متکی شدم.صدمه هایی که دیدم برایم تجربه ای بود.وقتی به داشته های دیگران نگاه می کردم برانگیخته می شدم که استعدادهای خفیه ی خود را نشان دهم.یاد گرفتم که هر چیز قیمتی دارد،و باید تا آخرش بروم،باید یاد می گرفتم که طلب بخشش کنم و تاوان پس بدهم.این ها لاجرم ها و لابد های زندگی بود .تلاش باعث شد طعم پیروزی شیرین تر باشد.ازآنجا که استعداد می تواند برای زخم ها پوشش مناسبی باشد،شاید من بیش از دیگران زحمت می کشیدم.لازم بود.فیلسوفی می گوید:((آنچه مرا نکشد قویترم خواهد کرد.))به این نتیجه رسیدم که موارد موفقیت همیشه دور از دسترس است_یا در اولین قدم چنین به نظر می آید.مسئله این است که از هیچ جا حمایت نشوید،روی پای خود بایستید،در جنگی وارد شوید که مربوط به خودتان باشد،قرض هایتان را خودتان بدهید،و کار خود را خود پیش ببرید.تلاش یعنی همه چیز.ادامه بدهید که خواهید رسید_علی رغم همه چیز.)الیا کازان. 7.انتخابهای تونی راکی مخوف هم خیلی خوب بود. امید راست میگه،سکانس مواجهه ی دکتر غریب با زن مبتلا به سفلیس عالی بود. امیر حسین به وقتش یادم باشه جواب کامنت قبلیتو بدم. کاوه خیلی خوب داری پیش میری.حسابی باهات موافقم.
امیر: وقتی از خواندن روزنوشتات لذت بردم مهتاب؛ چرا نگویم. و این که تو چه قدر کافه خوب یادت آمد.این نقل قول از کتاب کازان را ادامه بده؛ و بقیه بچههای کافه هم همین طور. راستی چه خبر از خاطره؟ این سوال را باید از سحر در شیراز میپرسیدم البته.
|
ابراهیم
پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 13:0
|
وقتي كه بچه بودم پرواز يك بادبادك مي بردت از بامهاي سحرخيزي پلك تا نارنج زاران خورشيد وقتي كه بچه بودم خوبي زني بود كه بوي گل مي داد و اشك هاي درشتش از پشت عينك با قرآن مي آميخت. - آه آن روز هاي رنگين - آه آن روز هاي كوتاه وقتي كه بچه بودم آب و زمين و هوا بيشتر بود و جيرجيرك شبها در خاموشي ماه آواز مي خواند وقتي كه بچه بودم در هر هزاران و يك شب ي |