امروز جمعه اضافه شد: چه هفته خوبی که کاش هیچ وقت تمام نشود: افشین قطبی با پرسپولیس قرارداد بست. ته جهنم بودیم و یک دفعه اطرافمان سرسبز شد. همه روزهای پوچ شده ما و پرسپولیس دوباره معنا گرفتند. ممنون از بچههایی که امروز بعد از ظهر در کامنتهایشان، چنین اتفاقی را به من و خودشان و باقیآدمهایاینکافه تبریک گفتند .
---------------------------------------------------
بخوانید روزنوشت نیما حسنینسب را که بعد از مدتها به روز کرده برای تبریک به من. نمیدانم شما همچین رفیقی داشتهاید توی عمرتان یا نه. اما از من گفتن؛ در جریان باشید: فقط بهترین دوست آدم است که میداند چطور این قدر خوشحالاش کند.
اضافه شده؛ درباره مراسم جشن منتقدان دیشب:
این جور موقعها معمولا جماعت به رویشان نمیآورند، ظاهرا ذوق نمیکنند یا میخواهند پنهان کنند یا این که واقعا برایشان مهم نیست. اما راستاش را بخواهید شخصا از این که در جشن امشب، از طرف انجمن منتقدان به عنوان یکی از ده منتقد برگزیده سی سال اخیر انتخاب شدم، خوشحالم و به این جایزه افتخار میکنم. تندیساش را هم گذاشتهام آن بالای DVDها، کنار یک نسخه اریجینال دبل از بوچ کسیدی و ساندنس کید، و کنار پوستر سرپیکو و عکس آدری هپبورن. که از فردا نگاهاش کنم و حالاش را ببرم. (هر چند که بین منتقدهای برگزیده، حداقل از نسلهای قبل از من، جای هوشنگ گلمکانی و کامبیز کاهه و ایرج کریمی و مجید اسلامی خیلی خالی بود.) خوشحالم که در این مدت درباره تارانتینو و پالین کیل و الکس دلپیرو و جان فورد و مایکل مان و نفس عمیق و سنتوری و رد پای گرگ و کلود سوته و ژان پیر ملویل نوشتم و از ان فیلمهایی که بدم میآمد و اغلبشان هم وطنی بودند، نفرتام را ابراز کردم، احساساتام و آن چه را که بلد بودم، در لحظه بروز دادم و همکارانام مرا پذیرفتند. این که هر کاری دوست داشته باشی بکنی و باز قبولات کنند، خیلی حس و حال خوبی دارد. به خصوص در جشنی که ابعادش و مهماناناش، برای صنف برگزار کنندهاش ایجاد قوت و هویت میکرد. این جشنی بود که برگزارکنندگاناش، همت بلند و جاهطلبی و بلندپروازی و شور و شوق داشتند، و کوشیدند این همت بلند را خرج همکارانشان کنند. کمبودها در برگزاری جشن زیاد بود (ببخشید، در کدام جشن دیگر که باقی نهادها و سنفها برگزار کردهاند، کمبود و اشتباه نبوده؟) اما نتیجهاش به نظرم در تغییر جایگاه نقد و منتقد در ایران موثر است و نتیجهاش تا مدتها باقی خواهد ماند. هر چند که به نظرم جا برای پرداختن به سایتهای سینمایی که آینده خبر و نقد سینمایی،در اختیار آنهاست بود و کوتاهی شد. (این یک اشاره مستقیم به سایت خودمان است ها!) به هر حال کاش این جشن تکرار شود. کاش ادامه پیدا کند. کاش دوستان برگزار کننده ما، نتیجه برگزاری چنین جشنی را در میان همکارانشان ببینند. کاش خسته نباشیدمان را ابراز کنیم. هر چه نباشد، نقد فیلم، یکی از موفقترین گونههای ادبیات ایران است. گاهی وقتها تاثیرش حتی از شعر و رمان هم بیشتر است و لایق چنین مراسمی است. اوه، اوه. کار بدتر هم شد. یک نفر از دست برگزار کنندگان یک مراسم جایزه بگیرد و ازشان تعریف هم بکند. نهایت بدنامی است. ولی گفتم که، همیشه احساساتام را در لحظه بروز دادهام، و راستاش این جایزه رویم را زیاد کرده، که باز هم از این کارها بکنم. ظاهرا هنوز که مشکلی پیش نیامده!
این مال صفحه اول سایت بود، و این جا گذاشتماش تا شادیام را با شما رفقا قسمت کنم. به خصوص که یک نقد نوشته ام درباره INTO THE WILD برای پروندهای که برای مجله فیلم درآوردهام و هنوز چاپ نشده. وقتی خواندید، شاید خوشتان آمد، شاید هم نه. اما به هر حال مطمئن باشید کسی که آن را نوشته، همان امیر قادری است که مثل یک عاشق فراری، سال 1379، همه زندگیاش را ول کرد تا بیاید و درباره فیلمها و آدمهای محبوباش بنویسد. INTO THE WILDام خوب یا بد، از آن موقع هم خالصتر است! جایزه گرفتهام از دست همکارانام و پزش را میدهم. شرمنده ولی خیلی هم برایم مهم است.
خب، میارزید. به قهرمان باختیم (10تیر1386)
دوباره رسیدهایم به دوران بالای دویست و بیست کامنت برای هر پست، و مهمتر این است که نه فقط تعداد کامنتها بالا میرود که روز به روز خواندنیتر میشوند. دیگر راستاش روزنوشتهای من فقط بخشی از این کارناوال بزرگ به حساب میآید. در کامنتهای آخر روزنوشت قبل، «الهام» گفته بود که به خوانده شدن این همه کامنت که اغلب در حجمهای بالا نوشته میشوند، شک دارد. اگر قرار به اظهار نظر من است که باید بگویم: میخوانمشان کلمه به کلمه و. با اشتیاق. بخشی از واقعیترین احساسات و افکار امروزمان در عصر و زمانهای که زندگی میکنیم، این جا میبینم و نمیدانم قرار است تا کجا پیش برود. ضمن این که خودم هم یادم نبود این قدر کافه خوب در تاریخ سینما داریم، جوری که تازه و بعد از این یکی دو هفته و اسم بردن از این همه کافه سینمایی، تازه «آلفردو» دو تا از بهترینهایشان را به یادمان میآورد. مثلا کافه ابتدای شکارچی گوزن که چطور میشود همه یادمان برود، در شرایطی که هفتهای یک بار دورهاش میکنیم؟ پیشنهاد یکی از شما برای نظرسنجی و بحث بعدی را در انتهای همین پست بخوانید. راستی موافقید «روزنوشت» را از این به بعد کمی صوتی - تصویریتر کنیم؟ (به قول دوران کانون فیلمهایی که در دانشگاه راه میانداختیم: سمعی-بصریتر؟!) ضمن این که کاش کار سوفیا و آلفردو را ادامه دهید. لینک مطالب جالب در این اینترنت را این جا بگذارید. سوفیا در کامنتهای روزنوشت قبل، به مطلبی درباره سالینجر لینک داده و آلفردو به مطلبی از مجید اسلامی درباره فوتبال. میشود این تجربه را گسترش داد. حالا برویم و یادداشتهای این دفعه را بخوانیم:


آخر شب
آخر شب بود و حال رفیقام خوب نبود و نشسته بودیم توی ماشین و دل توی دلام نبود که این یکی هم از دست برود. داشت درباره گرفتاریها و این که نمیدانم فلان جا به بنبست رسیدهایم و اوضاع هیچ خوب نیست حرف میزد و این که چطور میشود از بهمان مخمصه بیرون آمد و من هم که داشتم زور میزدم تا از ناامیدی درش بیاورم. این جوری حداقل به احساس خودم نسبت به ماجرا فکر نمیکردم. باز آخر شب بود و داشتیم حرف میزدیم و صدای موسیقی توی ماشین نه بلند و نه کوتاه بود، که قطعه موسیقی بعدی شروع شد. پریدم وسط حرفاش و گفتم این را شنیدهای؟ حرفاش را ول کرد و با بیخیالی مطلق، جوری که انگار این تنها کاری است که توی دنیا بلد است، گفت: «آره بابا. این رو که با هم...» و این جمله را طوری گفت، با چنان اطمینان و خاطره و تجربهای، که خیالام از همه چیز راحت شد. راحت راحت. تازه بعدش بود که نشستیم و باز در این باره که در برابر این همه مشکل چه کنیم، حرف زدیم.
منبع انرژی
و این یک روایت دیگر از همان مشکل قبلی است: چند وقت پیش اردشیر رستمی مهمان ما بود که این روزها به خاطر بازی در مجموعه تلویزیونی «شهریار»، بیش از قبل، و نه فقط به خاطر طرحها و نوشتههایش، میان مردم شناخته شده است. حرف پیش آمد و همان ایده روزنوشت قبلی را برایش مطرح کردم. این که باید به خاطر سرحال بودن خودمان هم که شده، دور و بریهایمان را سرحال نگه داریم و در این روزگار، این پروژه چه قدر انرژی میبرد و اینها. که بعد اردشیر برگشت و گفت که راهی برای انرژی گرفتن خودش پیدا کرده است. گفت که هر چند وقت سری به روستاها میزند. به پیرمردها و پیرزنهای قدیمی. میگفت آنها اصیلاند. دست نخورده ماندهاند. پس هنوز میتوانند موج انرژی صادر کنند. همان طور که آخرین بقایا از در و دیوار خانههایشان، ظرف و ظروفشان. بعد دیدم این درست همان کاری است که به شکلی دیگر انجام میدهم. این که هر چند وقت یک بار از تهران میزنم بیرون. میروم پیش فک و فامیل. و این که چرا این قدر در روستاهای بین راه توقف میکنم. اردشیر مثل خیلی وقتهای دیگر حرف درستی زده بود و من یاد گرفته بودم.
ضیافت چشم
یکی دو سالی هست که با انتشارات «تاشن» آشنا شدهام. یک بنگاه نشر بینالمللی که کتابهایی مبتنی بر تصویر منتشر میکند و کارش درست است. اتفاقا مجموعه «شهر کتاب» که در محلههای مختلف تهران شعبه دارد، معمولا هر چند وقت یک بار، چند کتاب جدید از این انتشارات را سفارش میدهد که اگر نجنبید، زود تمام میشود.
در میان سری کتابهای «تاشن»، همه جور موضوعی پیدا میشود. مهم این است که بخش اعظم کتابها را تصویر تشکیل میدهد و این تصاویر، با ایدههای تازه و شیکی، طراحی صفحهآرایی شدهاند. بخشی از کتابها را آثار نقاشهای بزرگ تشکیل میدهند. ( یک دانه نورمن راکول که اگر درست یادم باشد یک بار در همین روزنوشت دربارهاش نوشتم، متعلق به همین انتشارات بود. ) یا مثلا مجموعه عکسها و پوسترهایی از فیلمها که به ترتیب دهههای مختلف سینما، مرتب شدهاند. و همچنین کتابهایی درباره کارگردانها و بازیگران بزرگ. اینها همه مجموعههایی است که آدم دلاش میخواهد همهشان را بخرد و همین خودش یک گرفتاری است. یک بار که داشتم کاتالوگ انتشاراتی را نگاه میکردم، دلام خوش بود که مثلا نباید هوس کتابی مثلا درباره مناظر نورماندی و توسکانی را بکنم و چشمتان روز بد نبیند. وقتی در نمایشگاه کتاب، همینها اتفاقی به دستام رسید، دیدم دلکندن از این کتابها هم سخت است. خلاصه ضیافتی است برای چشمها با موضوعاتی چشمنواز.
آخرین کتابی هم که خریدم از این انتشاراتی، اسماش هست «سینمای امروز» درباره کارگردانهایی که در چند سال اخیر فیلمهای مهمی ساختهاند و عمدتا به سینمای مستقل و غیر هالیوودی تعلق دارند. و البته یک دانه عکس دو صفحهای از صحنه قایقسواری فارل و لی در میامی وایس هم تویش هست که چی! (حرفهایم شده مثل بچگیها که عکس و پوستر فیلمهای سینمایی را میبریدم و میچسباندم توی یک دفترچه 40 برگ فرنو) بعضی از ایدههای صفحهآرایی هم که شگفتآورند؛ از جمله یک صفحه مشترک در مجموعه مربوط به فیلمهای دهههای مختلف سینما، که عکس مقداری براده سفید است که در فضایی تیره، شناورند. مدتها نمیدانستم این چیز عجیب چیست تا این که توضیحاش را در صفحهای دیگر از همین کتاب پیدا کردم: این برادهها، دانههای برفای هستند که ادوارد دستقیچی موقع ساختن آن مجسمه از برف، بر سر دختر زیبا میریخت! قبول کنید که از مواجهه با این ایده، دندانهای آدم میریزد! کتاب مورد علاقهام هم در این مجموعه، عنواناش هست مایکل مان، با تصاویری از صحنه و پشت صحنه فیلمهای استاد، از جمله تابلوی نقاشی که نمای معروف فیلم «مخمصه» بر اساس آن ساخته شده است. وقتی دوربین ته اتاق منتظر میماند تا رابرت دنیرو، هفت تیرش را جلوی دوربین بگذارد روی میز، از میان اتاق پر از تنهاییاش رد شود و تکیه دهد به پنجرههای بزرگی که آن سویاش دریاست. راستی، همین الان یادم آمد؛ عکس روی جلد کتاب هم از همین صحنه است. گفتم که، «تاشن»ای ها تصویربازهای بزرگی هستند. به خصوص وقتی که در ابتدای همین کتاب، باز یک نقاشی به ظاهر بیربط در قطع یک صفحه کامل کتاب، چاپ کردهاند که وقتی برای اولین بار دیدم، به نظرم رسید عجب تصویر فشردهای از دنیای استاد است: شوالیهای که باید از راهی سخت عبور میکرد و در عمق تابلو به یک قلعه میرسید که فتحاش کند. باز بعد از چند روز، کشف کردم که این تابلو، همان تابلویی است که در اتاق هتل راسل کرو در فیلم «نفوذی» (Insider) نصب شده. در لحظهای که پاچینو موبایل را برمیدارد و به کرو زنگ میزند و میگوید: مردایی مثل تو، توی این دنیا خیلی کم پیدا میشن.
کشتن جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل
نمیدانم پروندهای را که یکی دو شماره قبل مجله فیلم، درباره «کشتن جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل» درآوردم و نقد خودم در آن مجموعه را خواندهاید یا نه. اگر خواندهاید میخواهم حرف تکراری بزنم. نقد فیلم به کنار. فعلا بحث ما سر موقعیت مرکزی داستانیاش است. قصه یک یاغی اسطورهای دشتهای غرب وحشی یعنی جسی جیمز، که در آخرین روزهای شکوهاش، یک عاشق قدیمی به اسم رابرت فورد به جمع او و گروهاش اضافه میشود. این عاشق قدیمی، مفتون و مجذوب جسی جیمز است. تمام داستانها درباره زندگی او را خوانده، با شور و تمنا به او نگاه میکند، میخواهد مثل او باشد، دنبالاش راه میرود... و البته دقیقا اوست که میزند و جسی را میکشد. این رابطه، خیلی پیچیده، خیلی مبهم و در عین حال خیلی واقعی است. این که بزرگترین ضربهها را معمولا معشوقان سینه چاک میزنند، و نه اول کار؛ که آخر ماجرا و بالاخره. این که اصلا این جور رابطهها وقتی شکل میگیرند که آدمیزاد به پایان کارش نزدیک شده، و این که بزرگترین عشاق، به بزرگترین دشمنان تبدیل میشوند، و باز اگر دقت کنید، ضربه آخر معشوق، فقط از سر نفرت نیست. انگار این خود عشق است که تغییر جهت و حالت میدهد و در قالب مرگ جلوهگر میشود. اتفاقا تنها کسی که میتواند اسطوره را از پا دربیاورد، معشوقاش است، چون لحظه مرگ را از قبل احساس کرده و در عین حال فرصت داشته تا عشقاش را به یک تنفر جذاب تبدیل کند. موقعیت مرکزی داستانی یعنی این. هنوز میتوانید دورش بچرخید و از این رابطه مراد و مرید، چیزهای دیگری بیرون بکشید. چند دقیقهای در این لحظه به این موقعیت فکر کنید. اگر فکرکردهاید، دوباره فکر کنید.
سوتی
دو سه سال پیش در روزنامه شرق ستونی داشتم به اسم «طنز آماده» که بیشتر از آنی که فکر میکردم خواننده داشت. ایده اصلیاش هم این بود که عوض طنز خیالی نوشتن، آن قدر چیزهای بامزه به شکل واقعی در اطراف ما اتفاق میافتند که لازم نیست دنبال چیز دیگری باشیم. فقط باید دنبالشان بگردیم و همانها را بنویسیم. و حالا در بازار کتاب ایران به دو جلد کتاب برخوردم با عنوان اصلی: 776 حرف احمقانهای که تا به حال گفته شده، که در ایران به اسم «سوتی 1» و «سوتی 2» چاپ شده، ( ترجمه مهدی جوادیفر، انتشارات راشین ) و دیدم که گردآورندهشان دقیقا همان کاری را انجام داده که آن وقتها در آن ستون نقشهاش را کشیده بودیم. فقط همه «طنزهای آماده»اش را به گفتهها محدود کرده و کاری به اتفاقها و عکسها و اینها نداشته. چیزی هم که موقع خواندن کتاب مجذوبام کرد؛ طرز تلقی نویسندهها، یعنی راس و کاترین پتراس، از سوتیهای گفتاری است. بین این سوتیها، از حرفهای ابلهانه پیدا میشود تا گفتههای سیاستمدارهای چپ و دولتمردان راست. یک جور کلبی مسلکی و به سخره گرفتن همه آرمانهای تغییر شکل یافته در انتخاب این جملهها هست که آدم کیف میکند. این هم چند تا مثالاش:
«بمبها منحصرا به سمت اهداف نظامی نشانه میروند اما متاسفانه افراد غیر نظامی هم در اطراف این هدفها وجود دارند.»
دوایت دی. آیزنهاور، رئیس جمهور و ژنرال ارتش آمریکا«بعضی برنامهها شاهکارند، اما همه برنامهها فقط روی جنبه منفی جنگ هستهای تاکید میکنند.»
سناتور بری گلدواتر، نماینده آریزونا، درباره برنامههای تلویزیونی مربوط به جنگ هستهایمراسم روز یکشنبه هفته آینده، بعد از ظهر در محوطه صومعه برگزار میشود، اما اگر بعد از ظهر باران ببارد، مراسم صبح انجام خواهد شد.
در حضور جماعتی در کلیسا گفته شدعشقبازی یک بیماری روانی است که وقت و انرژی را هدر میدهد.
بیانیه مرکزی حزب کمونیست، جمهوری خلق چین، 1971من زیر قولام نزدهام. فقط نظرم را عوض کردهام.
پییر رینفرت، نامزد فرمانداری نیویورک، این که چرا فقط معافیت از مالیات یکی از اقلامی را که به مردم قول داده، گرفته استمن دودش را توی ریههایم ندادم.
بیل کلینتون، نامزد ریاست جمهوری آمریکا، در پاسخ به شایعاتی مبنی بر این که ماری جوآنا کشیدهمهم نیست او چه میکند. به هر حال هیچ وقت به جایی نمیرسد.
نظر یکی از اساتید آلبرت انیشتین درباره آینده او
خاطرات مارگرت تاچر
یعنی فاسد شدهام؟ این دفعه رفتم کلی کتاب موفقیت خریدم. همان کتابهایی که تا قبل از این همیشه مسخرهشان میکردم. اما حالا به نظر خودم نوع خوباش، زیاد هم بد نیست. به خصوص به این خاطر که اول خودم با تجربههایی که در زندگی داشتم، به نتیجههایی رسیدم که بعد دیدم حاصل این تجربهها، قبلترش در این کتابها آمده. یعنی مسیر را برعکس طی کردم. از طرف دیگر به نظرم به اندازه کافی در داشتن ور تاریک ذهن، پیشرفت کردهام. آن چیزها نهادینه شده و حالا این نوع نگاه و این کتابها، فقط ماجرا را کامل میکند. ور تاریک که پاک شدنی نیست.
ولی راستاش باز میترسم اینها همهاش بهانه باشد. میترسم فاسد شده باشم. یادم میآید به آن نقل قول معروف که آدمها هجده سالگی گیج و متوهم و بیهوا و چپاند و سی و چند سالگی دنبال موفقیت و سرمایهداری و اینها. بد است؟ خوب است؟ تازه این همه ماجرا نیست. نمایشگاه کتاب امسال، دو تا کتاب دیگر هم خریدهام. دیپلماسی اثر هنری کسینجر و خاطرات مارگارت تاچر؛ این محافظهکار بزرگ. این جاست که به نظرم دیگر باید گفت: خداحافظ امیر قادری...
گلو درد
هنوزعقدهاش را دارم. آن وقتها که بچه بودم و همیشه گلو درد داشتم و یک بارش، مادرم – که پزشک است – میخواست گلویم را ببیند. میدانستم که گلویم چرکی است و میدانستم بعد از این که مادرم ته حلقام را ببیند، باید یک آمپول دیگر بزنم. پس دهانم را باز نمیکردم. و بالاخره مادرم گفت: «امیر جان، دهنات رو باز کن خاله ببینه چه خوب بلدی...»
به جان خودم باز میدانستم که کلک است، میدانستم که برای چی مادرم میخواهد گلویم را ببیند. اما دلام میخواست که خاله ببیند چه خوب بلدم. هنوز و بعد از این همه سال، عقدهاش توی دلام است. میدانستم و باز تسلیم شدم.
در کامنتهای روزنوشت قبلی، بحث جذاب اسطورههای امروز ما راه افتاده بود که واقعا خواندنی و جذاب و آموزنده از آب درآمده بود. این یادداشت اخیرم درباره قهرمانهای کمیک استریپ، شاید در بعضی جاها، به آن بحث مربوط باشد: چگونه رو به رو شدن با قهرمانهای کتابهای مصور راهی است برای غلبه بر سرکوب تمدن مدرن و در عین حال پذیرفتن همین تمدن؟
مسئله این است: یا پرواز میکنی یا نمیکنی
چه سوپرمن، چه بتمن، چه اسپایدرمن و چه این اواخر آیرون من، این قهرمانهای کمیک بوکهای پرطرفدار، که بعد از مدتی به پرده سینما راه یافتند؛ همه موجوداتی دو پاره و دو چهرهاند. یک نیمه شبیه ما و یکی برتر از ما. یکی چسبیده به زمین و یکی رها روی هوا. یکی محصور و محدود به تواناییهای آدمیزاد و دیگری قویتر و گستردهتر، آن بالا. این طوری کمبودهای ما را هم جبران میکنند. کمبودهایی که نیمه انسانی این موجودات هم دچارش شده است. یعنی کلارک کنت وقتی هنوز سوپرمن نشده، بروس وین وقتی هنوز بتمن نشده و پیتر پارکر وقتی هنوز اسپایدرمن نشده. کلارک و بروس و پیتر، نه تنها شبیه ما آدمهای زمین خورده محدودند، بلکه در آغاز داستان، معمولا بیش از حد معمول تحقیر شدهاند و آزار دیدهاند. اینها جوانهایی هستند بی دست و پا (از جمله این که گاهی عینک گرد دور شاخی میزنند) که پدر و مادر و عمو و پدربزرگشان مورد هجوم تبهکاران قرار میگیرند و نه تنها نمیتوانند شهری را از خطر نجات دهند، که حتی از به چنگ آوردن دل محبوبشان هم ناتوانند. (در این مورد دوم البته گاهی حق دارند! مخ طرف را زدن، گاهی از نجات یک شهر هم سختتر است). خلاصه احساسات و غرایز و میل به قدرت و برتری در وجود همهشان سرکوب شده و شهروند معمولی یک متروپلیس بودن، حالشان را گرفته است. در چنین شرایطی است که میزند و شانس میآورند و مثلا عنکبوتی نیششان میزند (اسپایدرمن)، ساختار ملکولی بدنشان شکوفا میشود (سوپرمن) به کلهشان فشار میآورند و اختراعی میکنند (بتمن و ایرون من) که باعث میشود یکی مثل دیگر آدمهای دور و بر نباشند. در یک جامعه همسانساز مبتنی بر قانون، «وجود»شان را رشد دهند. قدرتی بیابند که همین قدرت، کلید ورود به دنیای تازهای شود. به عنوان نمونه موردی، کلارک کنت عینکی محجوب تو سری خور، وقتی سوپرمن میشود، چنین تواناییهایی مییابد: در هوا پرواز میکند، روئین تن میشود تا جایی که میتواند انفجارهای ستارهای را تحمل کند، صاحب انرژی پایان ناپذیری میشود، چشمهایش صاحب قابلیتهای تلسکوپی و میکروسکوپی میشوند و اشعه ایکس پیدا میکنند، از همین چشمها اشعه سوزانی بیرون میآید که میتواند همه چیز را خاکستر کند، یک طیف الکترو مغناطیس را به طور کامل میبیند، در داستانهای اولیه حتی قدرت هیپنوتیزم دارد، هر صدایی را میتواند تقلید کند، و بالاخره صاحب قدرت شگفتانگیزی میشود جوری که جا به جا کردن یک جسم صد تنی برایش مثل آب خوردن است. به این ترتیب کلارک کنت تبدیل به موجود شگفتانگیزی میشود که نه تنها میتواند شهر را نجات دهد، که دل لوئیس لین را هم تسخیر میکند.
×××
اما قدرت اگر با جنبه و مسئولیت همراه نباشد، همه چیز را به هم میریزد. داستانهای مصور میدان نبرد اسطورهها نیست که بتوان غولها و پادشاهان و گلادیاتورها را به جان هم انداخت تا هر کدامشان پرزورتر بود، بتواند بر زمین حکمرانی کند و قانون خودش را برپا کند. (جالب است که بدانید خلاقان داستان سوپرمن در دوران اولیه خلقشان در دهه 1930، متهم شدند که از شخصیتهای داستانی کپیبرداری کردهاند به اسم گلادیاتور!) بلکه به شکل تناقضآمیزی، آنها این قابلیتها را در میانه یک اجتماع مدرن، در قلب یک متروپلیس به دست میآورند. پس چنین قدرتی باید همراه با مسئولیت و درک و جنبه باشد. اتفاقا در این داستانها، همیشه جانور دیگری هم هست که او هم توانسته قدرتی فراتر از شهروندهای دیگر به دست بیاورد، و قهرمان ما باید از قدرتاش برای جلوگیری از تهاجمهای آدم بد داستان استفاده کند. دو ایده اخلاقی مرکزی در اغلب این داستانها، یکی آن لحظه مهمی است که مرد معمولی، به قابلیتهای فراتر از معمولاش پی میبرد و لحظه مهم بعدی، مربوط میشود به وقتی که قهرمان متوجه میشود باید مسئولیت قدرتاش را بپذیرد. یعنی نه تنها از آن برای رسیدن به اهداف پلید استفاده نکند، که اصلا این قدرت را در اختیار باقی اجتماع بگذارد که به این قدرت احتیاج دارند.
×××
به این ترتیب قهرمانهای دو شخصیتی کتابهای مصور، به بخش مهمی از اسطورهپردازی قرن بیستم و بیست و یکم تبدیل میشوند. اسطورههایی که ساخته و پرداخته شدهاند تا به مخاطبهای عموما نوجوانشان بفهمانند که میتوانند زیر یونیفورم مدرسه و لباس اداره هم تواناییهای حیرتانگیزی پنهان کنند. این قهرمانها از دل مردم میآیند و در اولین فرصتی که گیرشان میآید، یعنی به محض این که لباس رزم را از تن بیرون میآورند، باز به میان مردم برمیگردند. به این ترتیب اسپایدرمن و بتمن و سوپرمن، هم از نرم معمول اجتماع فراتر میروند و هم نظماش را در هم نمیشکنند. تو میتوانی عقدهها و زخمهای روح و جانات را درمان کنی، بی این که خدشهای بر اجتماع وارد آوری. تازه میتوانی یک قدم پیشتر بروی و از این اجتماع محافظت کنی. قسمت دوم اسپایدرمن، یکی از فاشترین فیلمهای دهه اخیر سینمای آمریکا به لحاظ کارکردهای سیاسی پسا یازده سپتامبری است. جوان معمولی آمریکایی این قابلیت را دارد که تواناییهایاش را گسترش ببخشد، مسئولیت قدرت به دست آمده را قبول کند و کشورش را از بحرانی که در آن گرفتار است بیرون بکشد. اسطورهها معمولا از سالیان دور میآیند و دورانی بیتاریخ. اما در مورد قهرمانهای معاصر کمیک استریپ همه چیز فرق میکند. اولا به این خاطر که علم و پیشرفتهای علمی، نقش مهمی در گسترش تواناییهای این موجودات دارد و بعد هم این که خارج از تمدن سرکوب شده دنیای ما، تواناییها و قدرت این موجودات، معنا و تاثیر امروزش را نمییافت.
×××
به این ترتیب مخاطب بیوجود مفلوک، وقتی با چنین قهرمانها و اسطورههایی رو به رو میشود، کمبودها و سرخوردگیهایش را فراموش میکند. نیروی سرکوب کننده تمدن را اصلا یادش میرود. در اقدامی واکنشی، دل به قهرمانهایی میبندد که دو جور لباس دارند: یک کت و شلوار مردانه و یونیفرم مدرسه؛ اما آن زیر مهم است که یا لباسی بدننما به شکل عنکبوت پوشیدهاند، یا شنلی با لباس چسبان منقش به حرف S بزرگ سوپرمن، یا انواع و اقسام نقابهایی که بتمن و آیرون من به چهره میزنند که آنها را از هیبت زمینیشان خارج میکند. هیچ غیرمنتظره نیست وقتی خوب نگاه میکنیم و متوجه میشویم که دورانهای رونق کتابهای کمیک با قهرمانهای بزرگشان، اغلب با هجوم و وحشتی بیرونی توام بوده است. از جمله دوران خلق در سالهای رکود اقتصادی 1930، و بعد سالهای جنگ جهانی دوم و جنگ سرد و حالا هم که دوران پس از یازده سپتامبر. یعنی درست همان وقتی که ملت به قهرمان نیاز دارد. به قهرمانی نیاز دارد که هم از جنس خودش باشد و هم نباشد. قهرمانی که احساسات و تواناییهایش با فشار دادن یک دکمه تغییر کند. او باید بتواند این تواناییها را به شکل معمول سرکوب کند و البته در موقع ضرورت آزادشان کند و از زیر فشار سرکوب کننده بیرونشان بکشد.
×××
این وسط آن چه که باقی میماند تنهایی است. قهرمان اگر قدرتاش را آشکار کند، همه چیز از دست میرود. پس حتی مجبور است از محبوباش هم رخ بپوشد. او با بقیه فرق میکند، پس محکوم است که تنها بماند. قهرمان در آسمان پرواز میکند و باقی روی زمیناند. (قهرمان آیرون من به محبوباش که مسئولیت خطیری به او سپرده، این که دستاش را ببرد توی قلباش!، میگوید: من که کسی رو به جز تو ندارم...) درست به همین خاطر است که در بسیاری اوقات، این قهرمانهای مصور حوصلهشان سر میرود. دیگر نه قدرت را میخواهند و نه تنهایی و مسئولیت خرد کنندهاش را. معمولا البته نویسندهها و فیلمسازها سعی میکنند آخر داستان، کمی مشکلات را رفع و رجوع کنند. با نمایش پیروزی نهایی یا رسیدن به لوئیز لین و به دست آوردن شهرت در شهری که دیگر آنها را شناخته است (صحنه آخر ایرون من، جایی است که قهرمان، خودش را معرفی میکند: «آیرون من، منام.»). به جز تیم برتون در سری بتمن که به تنهایی قهرمان وفادار میماند. آدم بد از بین رفته است. مردم گاتهام سیتی به دست بتمن نجات یافتهاند. اما عقدهها درمان نشدهاند. گرد و خاک مبارزه غولها فرو نشسته و حالا قهرمان مانده با تنهایی ابدیاش...
باز دارم تبلیغ میکنم برای پرونده «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» و دیگر این که بخشی از انرژی را که در کامنتها صرف نمیکنید، بگذارید برای نوشتن درباره سینما و اجتماع امروز، با همین علاقه و همین رویاها و همین صداقت و درک و شعور. تا در «سینمای ما» منتشر شود.
راستی داشت یادم میرفت؛ نظرسنجی بعدی پیشنهاد «Mouse» در یکی از کامنتهای روزنوشت قبلی است: دوست دارید در چه حالتی بمیرید؟ کجا باشید ؟ چه کسانی دورتان باشند ؟ چه اتفاقهایی در ان لحظه برایتان بیفتد؟
پینوشت: تیم ملی علی دایی را مگر چند نفر از شما دوست دارد؟ ضمن این که دیگر قرار نیست استیلی سرمربی پرسپولیس عزیز دل ما بشود. حالا شما ماندهاید و قلعهنوعیتان...
پینوشت 2: ماهنامه اینترنتی آدم برفیها به روز شد. اگر این کاره باشید، میدانید که جمع و جور کردن این همه مطلب چه پدری از آدم درمیآورد. درباره کیارستمی و نود و باقی قضایا... در ضمن برای خواندن مطالب مربوط به مه 68 ماهنامه، رفتم سراغ شماره سوم و هر کار کردم مطالب این پرونده باز نشدند. اشکال از من بود؟
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
سوفیا
جمعه 7 تير 1387 - 9:45
|
سلام الان هنوز روزنوشت را کامل نخواندم. فقط آمدم یک چیزی بگویم و بروم. پریشب که بیخوابی بدقلقی گرفته بودم تا صبح نشسته بودم پای اینترنت و حدودای ساعت هشت بود فکر کنم, که توی سایت برخوردم به لینک این مطلب ستون شما در اعتماد. پاراگراف هشت, ماجرای آن مادر و پسری که توی فیلم «سرقت الماس» با هم مینشینند و به صدای موتور شورلت گوش می دهند. حقیقتا یک لحظه حالم خوب شد. نتوانستم نگویم.
امیر: به سلامتی و عشق و شور ویلیام گلدمن و پیتر ییتس...
|
مپ
جمعه 7 تير 1387 - 12:54
|
درباره نظرسنجی: نمی دونم شاید اگه به مرحله عمل برسه جا بزنیم ولی در این حالت مصون و همینجوری بدم نمی آید که دیوید کراننبرگ بزرگ در حالی که دارم توی یک سمینار سخنرانی می کنم ، به سبک خودش کله ام را با نیروی ذهنی منفجر کند( "اسکنرها")
|
محسن رزم گر
جمعه 7 تير 1387 - 14:39
|
به نظر من بهترين حالت مردن زماني است كه كه هنوز غم از دست دادن هيچكدام از كساني را كه دوست داري و يا حتي مي شناسي نچشيده باشي ( كه حالتيست تا اندازه اي غير ممكن ) ولي در هر حال كه بميري اين سخن ميكا والتاري در رمان " اتروسكان " كاربرد دارد : "در حاليكه آخرين سنگ زندگي ام را در مشتم مي فشردم دوباره با پايم زمين مدفنم را لگدكوب كردم . در همين لحظه باد شديدي بر فراز سرم به اهتزاز در آمد و ديگر شكي نداشتم و قاطعانه مي دانستم كه روزي با جسمي نو سر از قبر بر خواهم داشت . "
|
مازیار
جمعه 7 تير 1387 - 17:30
|
این تیکه روز نوشت حرف نداشت(گاهی زدن مخ طرف از نجات یک شهر هم سخت تر است) داشتم فکر میکردم فردا جلوی لادن یا پرواز کنم یا اشعه ایی چیزی از خودم پس بدم تا من بشم پیتر اوهم بشود مری جین
|
مصطفی جوادی
جمعه 7 تير 1387 - 19:54
|
این "مب" من هستم. اشتباه شده دیگه. یه جورهایی هم شاید بعضی ها می فهمیدند که منم. ها؟
|
بابك
جمعه 7 تير 1387 - 21:45
|
يك شاعر در بيست سالگي مي ميرد، يك انقلابي يا يك ستاره ي راك در بيست و چهار سالگي.اما بعد از گذشتن از آن سن فكر مي كني توانسته اي از «منحني مرگ انسان»بگذري و از تونل بيرون بيايي. حالا در يك بزرگراه شش بانده مستقيم به سوي مقصد خود در سفر هستي. چه بخواهي چه نخواهي. موهايت را كوتاه مي كني. هر روز صبح صورتت را اصلاح مي كني.ديگر يك شاعر نيستي يا يك شاعر ستاره ي راك.در باجه هاي تلفن از مستي بيهوش نمي شوي يا صداي «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمي كني.در عوض از شركت دوستت بيمه عمر مي خري در بار هتل ها مي نوشي و صورت حساب هاي دندان پرشكي را براي خدمات درماني نگه مي داري.اين كارها در بيست و هشت سالگي طبيعي است. اما دقيقا آن وقت بود كه كشتار غير منتظره در زندگي نا شروع شد. از كتاب « كجا ممكن است پيدايش كنم» هاروكي موراكامي ترجمه بزرگمهر شرف الدين
امیر: چه متن خوبی...
|
Reza
شنبه 8 تير 1387 - 0:23
|
« مهم نیست که مرگ چه وقت و کجا به سراغ من می آید ، مهم این است که وقتی می آید من آنجا نباشم » این نوشته های کوتاهی که یکی دو هفته ست می نویسی رو خیلی دوست دارم ، سریع خونده میشن ولی بیشتر تو ذهم می مونن . کتاب ( سینمای کوئنتین تارانتینو ) رو گرفته ام و همینجور داشتم ورق می زدم که یه چیز باحالی دیدم ؛ از دیالوگهایی که تو فیلمنامه پالپ فیکشن هست ولی فیلمبرداری نشده در توضیح گندی که وینسنت زده : جولز : جیمی ، اگه توی یه ماشین بودی و می خواستی از فاصله نزدیک با یه تفنگ 9 میلیمتری به یه هندونه شلیک کنی ، می دونی چی میشد ؟ جیمی : نه ، چی ؟ جولز : همه جا هندونه ای میشد .
امیر: قیافه ساموئل ال جکسن رو موقع گفتن این حرف تصور کن...
|
Azadeh
شنبه 8 تير 1387 - 2:35
|
dar morede galo darde dorane bachegi ke neveshti aliy bod va ama dar morede chegoneh mordan .man arezo mikonam dar hengame margam dar Iran basham va dar otaghe khodam hamin.
|
فراخوان آدم برفی ها
شنبه 8 تير 1387 - 11:46
|
"نفس عمیق" بازان جهان به پا خیزید سلام به بچه های این روزنوشت ماهنامه آدم برفی ها قصد دارد به بهانه تازه ترین فیلم پرویز شهبازی پرونده ای برای فیلم نفس عمیق که فیلم محبوب بسیاری از جوانهای این سالهاست تدارک ببیند. می شود چند نوشته از چند منتقد نامدار گرفت و خلاص. ولی اینبار قضیه کمی فرق میکند. باید ببینیم جوانهای دل نویس و با ذوق، نظرشان در باره این فیلم چیست و دلیل محبوبیت یا اهمیت این فیلم چیست؟ اگر از دوستداران یا از مخالفان این فیلم هستید دلایل شیدایی یا نفرت یا هر نقد و تحلیلی بر نفس عمیق را برایمان بفرستید.همه نظرها در یک مجموعه منتشر می شوند که مصاحبه ای اختصاصی با پرویز شهبازی و یادداشتی از امیر قادری و چند نوشته سورپرایز دیگر کامل کننده و زینت بخش آن خواهد بود. پس بنویسید و در این پرونده سهیم باشید. خطاب این فراخوان، بچه های این کافه و همه کسانی است که این کامنت را خواهند خواند. حتی شما دوست عزیز.بله بله ...خود شما.قدمتان روی چشم ماست. رضا کاظمی info@adambarfiha.com
|
م ن گ
شنبه 8 تير 1387 - 12:26
|
in my home town where i was born ... i left my heart there forlorn .
|
نی
شنبه 8 تير 1387 - 12:34
|
دوست دارم زمان مرگ بدونم که دارم می میرم ...مثلا کریستوفر واکن تو شکارچی گوزن هر روز میدونه که چند بار قراره بمیره (اسم نقشش چی بود ؟)یا هیلاری سوآنک تو عزیز ملیون دلاری میخواد که بمیره یا کورلئونه بزرگ قبل از این که بمیره میدونه این خود مرگه که داره براش پیش میاد ...نه مثل وینسنت وگا اون طور بی خبر (همه مرگ ها تو پالپ فیکشن برای کسایی پیش میاد که قبل از اون حتی فکر نکردن شایدد بمیرن ).... مثل مادر علی حاتمی خوبه که برنج ظهر بعد از رفتنش رو هم پیمونه می کنه بعد می میره اما من اگر قرار باشه میون این همه انتخاب کنم میگم دوست دارم مثل عباس بمیرم . تو خلوت و خنکای یه هواپیمای اوج گرفته میون ابرها و آرامش این که دیگه همه چی تموم شد ؛سر رو شونه رفیق وسطهای شنیدن یه جوک بی خنده .خیلی آروم خیلی بی صدا .(آژانس شیشه ای) کریستوفر واکن تو شکارچی گوزن مدتی بود که هر روز میدونست می خواد بمیره
|
مانا((مهتاب)
شنبه 8 تير 1387 - 13:21
|
1.(....دوباره آن شب چشمم به عکس میلر افتاد که در قاب عکس ،بالای تخت قرار داشت.این را خود مریلین آنجا گذاشته بود.کنار آن کوهی از نامه دیده می شد،نامه هایی که آرت می فرستاد.) می دانیم که به الیا کازان لقب یهودای سینما دادند به خاطر شهادت علیه دوست خود آرتور میلر در دادگاه مخوف سناتور مک کارتی.....پریشب داشتم فصل آشنایی کازان و مرلین رو می خوندم(که به واسطه ی تصویرسازی فوق العاده ی کازان بسیار خواندنی و جذاب شده.)وراستش وقتی چشمم افتاد به این جمله چند لحظه کتاب رو بستم و فکر کردم.به این تصویر.کازان تو تختخواب آرتور میلر دراز کشیده شاید سیگاری هم گوشه لبش بوده،داره به عکس آرت نگاه می کنه ،آرتور میلری که به نظر من زیباترین تراژدی ها و تک افتاده ترین ومهجورترین آدم ها را در نمایش نامه هایش(همه ی پسران من،مرگ فروشنده و...)خلق کرده.....همین.2فیلم:تبعید (زویاگنیتسف)یک شاهکار تمام عیاره و من نمی دونم چطوری باید احساسم درباره ی فیلم رو بیان کنم.مدتها بعد ازدیدن بازگشت(اولین کار زویاگنیتسف که از تماشای اون هم بی نهایت لذت بردم)تماشای تبعید ثابت می کنه که خالقش چه فیلمساز درجه یکیه.من راستش خیلی فیلم سازان روس رو دوست ندارم(شرمنده ولی موقع تماشای مادر و پسر سوخوروف خوابم گرفت،در باره ی تارکوفسکی هم بستگی داره رو مود باشم یانه گاهی از تماشای آندری روبلف لذت می برم و گاهی موقع تماشای استاکر پشت هم خمیازه می کشم....اما زویاگنیتسف در این میان چیز دیگری است.همه چی در فیلم هایش در غایت خودند.هم فیلم نامه ی عالی با ریتم مناسب،هم تصویرهای مجردی که هم به خودی خود زیبایند و تاثیرگذار و هم با کلیت فیلم هماهنگند.موسیقی فیلم هم که انتخابی دیگر از آثارآرو پارته و بی نظیر .فیلم اقتباسی از یکی از داستان های ویلیام سارویانه و...بهترین فیلمیه که با مضمون خیانت دیدم. پ.ن:محمد حقیقت می گوید زویاگنیتسف ترکیبی از برگمان،آنتونیونی و تارکوفسکیه.3فیلم:به (بی پولی)حمید نعمت الله خیلی امید بستم.تو شماره ی 59 فیلم نگار بخش کوچکی از فیلمنامش اومده که از همون تیکه می شه فهمید با چه فیلم نامه ی خوبی سر و کار داریم.....و اینکه مطمئنم بازی رادان در نقش ایرج بسیار بسیار درخشانه(این نقش بدجوری انگ خودشه)4کتاب:(شوهرم)ناتالیا گینزبورگ ،یک داستان کوتاه 25صفحه ایست که نشر نیلا چاپش کرده و عجیب تاثیر گذاره.اینم راجع به خیانته!5موسیقی:اینروزها ترانه ی (سایه)ابی رو خیلی گوش می دم.خیلی خوبه.تو یه سایه بودی هم قد خواب نیمروز من...6.باز هم می گم به موقعش می یام و از از ایتالیای عزیز می گم .فقط آرزو می کنم لوکا تونی (که نذر کرده بود تو این بازی ها گل نزنه)بعد از بازی ها بره اون سیبیلی که اصلاً بهش نمی یاد و بزنه و....سوفیا؛ می دونستم که خدا همیشه برامون پشت سر هم بد نمی یاره،دیدی بالاخره دونادونی رفت و لیپی اومد؟با تمام وجود امیدوارم جام جهانی امسال همچنان در کنار هم باشیم.لیپی نستا رو وادار کنه برگرده تیم ملی،جیلاردینو و گروسو وگتوزو و اینزاگی و توتی هم باشن و الکس هم خداحافظی نکنه ....اونوقت اینجا پیش هم هستیم و با هم جام جهانی رو می بینیم و برای ایتالیا هورا می کشیم.7.یکی از استادهای ما همیشه ی خدا توهم توطئه داشت.اگه نشسته بودیم یک گوشه و داشتیم نخودی می خندیدیم ،با چشم های درشتش همچین نگامون می کرد که یعنی می دونم دارین پشت سر من توطئه می چینین!این همون چیزیه که علی دایی رو انقدر نچسب می کنه که تو یه جورایی بهش اشاره کردی(دشمن پنداری)و راستی یادتونه تو برنامه ی نود چی گفت؟فردوسی پور:کجای دنیا دیدید یک نفر هم سرمربی تیم ملی باشه هم تیم باشگاهی؟دایی:کجا،خیلی ببخشین همین کویت مگه نیست؟ف.پ:چرا ما رو همش با کویت مقایسه می کنید؟د:ببخشین پس با کجا مقایسه کنم،آلمان؟!!!.8.با تمام وجود آرزو می کنم قلعه نوعی بره پاختاکور...راستش دیگه واقعاً فکر می کنم تحمل تیمی که مجتبی جباری و نداره و سرمربیش قلعه نوعیه(به دوستام گفتم اگه با اون قهرمان آسیا هم بشیم برام پشیزی ارزش نداره!)احتیاج به صبر ایوب داره.نمی دونم چه حکمتیه که ایتالیا حتی با دونادونی هم انقدر دوست داشتنیه و استقلال با قلعه نوعی نه؟و....البته همچینم خوشحال نباش ،حالا استیلی نیومده بجاش پیروانی اومده،خیلی با هم تفاوت دارن؟!!!9.تا مدتها داشتم به این فکر می کردم که اون کتاب فوق العاده خوشگلی که تو هم میهن دست امیر قادری بود (مایکل مان)از کجا گیر اورده ؟که خودش این دفعه لو داد. 10.راستش درباره ی اینکه مرگم چه طور باشه و کیا پیشم باشن و...هنوز دارم فکر می کنم و به نیجه ای نرسیدم.ولی مطمئنم یه چیزی رو دوست دارم.اینکه موقع مرگ از یه جایی ،دور و اطراف موسیقی سامورایی(ملویل)،(خصوصا نوای حزن انگیز صحنه ای که دلون تو تنهایی داره به پرنده ش دونه می ده و دستشو پانسمان می کنه)به گوشم برسه.این خیلی برام مهمه. 11.تازه داشتم می رسیدم به کامنت این هفته که دیدم چه طوماری نوشتم!بماند برای دفعه ی بعد.
امیر: به این میگن یه کامنت به دردخور پر و پیمان که نویسندهاش دائم حواساش به چیزای خوبی که دور و برش میگذره هس. متاسفم که کتاب مایکل مان لو رفت، ولی موسیقی سامورایی رو دیگه لو نمیدم!
|
ابراهیم
شنبه 8 تير 1387 - 13:37
|
"سلوک سامورایی در مرگ یافت میشود. تمرکز بر مرگ محتوم روز به روز تمرین میشود. انسان ناگزیر است که هر روز به مرگ خود بیندیشد و این ذات و جوهر سلوک سامورایی است" شاید گوست داگ............. مرگ بانی و کلاید هم بد نیست... در کنار کسی که دوستش داری و بعد از انجام کاری که فکر میکنی بزرگترین کار دنیاست اونم با 69 گلوله مسلسل آبکش آبکش... امیر خودت نگفتیا، فکر نکنی حواسمون نیست:) راستی شاید بد نباشه نظر سنجی بعدیتو بذاری: دوست داشتید جای کدوم یکی از سریال کیلرهای سینما بودید؟ چطوره؟ البته موافقم که اول اینو به سرانجوم برسونیم. در مورد لینک مطلب: http://www.firooze.ir/article-fa-471.html مطلب خوبیه، البته خیلی جدید نیست.
|
Armin Ebrahimi
شنبه 8 تير 1387 - 13:58
|
سـلـام بـه هـمـه.تـقـریـبـاً فـقـط خـواجـه ی شـیـراز نـمـی دانـد کـه مـن چـه بـرنـامـه ای بـا ایـن کـافـه داشـتـه ام.از مـدت هـا پـیـش گـهـگـاه بـه طـور مـهـمـان –نـه بـه عـنـوانِ یـک عـضـو- مـی نـوشـتـم و ایـن اخـیـراً (حـدودِ چـهـار روزنـوشـت قـبـل) حـضـورم پـٌر رنـگ تـر شـدٌ بـعـد هـم پـس از ایـن کـه بـچـه هـا بـا «فـرزاد» دوسـتِ خـوبٌ فـروتـنـم بـدرفـتـاری کـردنـدٌ او هـم خـداحـافـظ کـرد مـن هـم رفـتـم.الـبـتـه رفـتـنِ مـن بـیـشـتـر لـحـنِ «قـهـر» داشـت، امـا فـرزاد واقـعـاً خٌـداحـافـظـی کـرد.راسـت اَش در ایـن مـدت کـه ارتـبـاطـم بـا فـرزاد کـم تـر شـده بـود احـسـاس کـردم کـه گـاهـی چـقـدر مـی تـوانـم پـسـت بـاشـم کـه نـدیـدنٌ نـشـنـیـدن دوسـتـانـم بـرایـم بـی اهـمـیـت مـی شـود.مـگر یـک تـمـاسٌ یـک اس ام اسٌ یـک تـکـه کـیـک در کـافـی شـاپٌ چـنـد قـدم بـرداشـتـن بـا دوسـت چـقـدر خـرج بـر مـی دارد؟ زمـانـی کـه دٌبـی بـودم (هـمـیـن چـنـد وقـت پـیـش) بـرداشـتـم یـک ای مـیـل بـه فـرزاد زدم و ازش خـواهـش کـردم (و دسـتـورِ دوسـتـانـه دادم کـه حـق نـدارد خـواهـشـم را رد کـنـد) کـه دوبـاره بـرگـردد و ایـنـجـا بـنـویـسـد.گـفـتـم ایـن مـهـم نـبـاشـد بـرایـش کـه چـه کـسـی چـه مـی گـویـد یـا چـه تـعـدادی از کـاربـرانِ آب زیـرِ کـاه از تـه دل مـی خـواهـنـد او -و مـن، و خـیـلـی هـا دیـگـر- نـبـاشـیـم.(سـوال: اگـر مـنٌ فـرزادٌ چـنـد نـفـر دیـگـر هـم نـبـاشـیـم پـس دیـگـر کـی مـی مـانـد؟) و بـعـد گـفـتـم کـه کـاش بـچـه هـا مـی دانـسـتـنـد زیـبـایـیِ ایـن کـافـه (و هـر کـافـه ای) ایـن اسـت کـه وقـتـی کـسـی جـلـوی سـالـن مـثـلـاً مـی گـویـد فـلـان کـتـاب یـا فـلـان فـیـلـم بـد اسـت یـکـی هـم از تـهِ کـافـه بـگـویـد «نـه» و دوستانه (لـحـن مـهـم نـیـسـت، کـاری بـا لـحـن نـداریـم.مـی تـوان بـا لـحـنِ عـصـبـی هـم دوسـت بـودٌ دوسـتـی کـرد.نـکـتـه ی انـحـرافـی: «دوسـتـی» مـگـر فـقـط بـه نـان قـرض دادنٌ قـربـان صـدقـه رفـتـن اسـت؟ بـیـشـتـر مـواقـع هـمـان آدم هـای تـنـدخـویِ غـریـبـه بـهـتـریـن دوسـتـان مـی شـونـد) بـا هـم حـرف بـزنـیـمٌ یـاد بـگـیـریـم.نـه ایـن کـه هـر کـس مـتـکـلـم وحـده بـشـود و هـیـچ کـس جٌـز حـرف هـای خـودش –یـا آن هـا کـه بـه ش جـواب داده انـد- حـرف هـای کـسـی را گـوش نـدهـد.از فـرزاد خـواهـش کـردم بـیـایـد ایـن را بـا هـم دو تـایی امـتـحـان کـنـیـم، شـایـد دیـگـران هـم بـه مـا پـیـوسـتـنـد (بـاز بـانـدبـازی نـشـودهـا، مـنـظـورم از «بـه مـا پـیـوسـتـن» این نیست که عده ای خارج از این دایره بمانند.اصلاً چه فرقی دارد؟اصلاً چرا «دایره»؟چرا مرزبندی؟ شاید دو روز دیگر هم یک تازه واردی درِ کافه را باز کردٌ آمد تو، ما نباید دعوت اَش کنیم یک قهوه یی چایی چیزی بخورد؟کمی بنشیند؟فردا هم بیاید؟) خٌلاصه این که کلی اصرار کردم تا پذیرفت.اول اَش قبول نمی کرد و حاضر نبود بنویسد.نه از روی تنگ نظری یا غرور.بل که فکر می کرد (فکر می کردیم) ممکن است دوستانِ دیگرمان را بیازارد (بیازاریم).خلاصه این که من گفتم «رفتن» اصولاً کارِ بیخودی است.چه رفتن از دلِ یک دخترِ زیبا چه رفتن از یک کافه (محیطِ رسمیِ اینترنتی نه ها، کافه منظورم است.کافه ی کافه).گفتم ما باید طوری باشیم اگر کسی بهمان نگاه کرد حال کند دو کلام باهامان حرف بزند، نه این که غضب اَش بگیردٌ بردارد جوابیه بنویسد.زیاد حرفِ مفتِ این چنینی زدم و فرزاد هم به خاطرِ حرمتِ دوستی مان (نه اصرارٌ پادرجاییِ سرسختانه ی من) پذیرفت.گفتم باید ایستاد و جوابِ کسانی را که می خواهند پوزِ آدم را بزنند داد، مٌنتها باید اول فهمید آن ها اصلاً قصد همچین کاری دارند یا فقط دارند مجادله ی دوستانه می کنند.مجادله برای درکِ بهتر.برای فضای روشن تر.ها؟ بازگشتِ فرزاد را به همه (و کافه دار) تبریک می گویم و امیدوارم دیگر کسی از هیچ جایی قهر نکند.هر کس از چیزی بدش آمد می تواند راحت در میان بگذارد، می تواند کمی سکوت کندٌ واکنشی به آن داستان ندهد.مگر همه مرا لاتِ سر خیابان نخواندند؟ مگر همه نگفتند «آقا، تو یک دیوانه ی بددهنی»؟ خب؟ من که باز نوشتم.خیلی وقت ها هم کامنت هایم پابلیش نشد، خب، حتما به صلاح بوده، چه می دانم، ولی مگر دلیل می شود که از نوشتن دست بردارم؟ ربطی به بیکاریٌ بی خوابی هم ندارد.موضوع موضوعِ ارتباط است.طولانی شد.خب دیگر، همین بود.خٌداحافظ... آرمین ابراهیمی.
امیر: کلمه به کلمه این کامنت، حرف دل من هم هست.
|
شنبه 8 تير 1387 - 14:41
|
آب دستتونه بذاريد زمين اين مصاحبه ناصر ملك مطيعي رو بخونيد: http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/06/post_65.htm l
|
وحید
شنبه 8 تير 1387 - 15:2
|
سلام به همه راستش الان بدجوری سرم شلوغه بابت این امتحان ها.ولی این نظرسنجی جدید رو گفتم حیف از دست بدم.پس زود بگم و برم.یکی از بهترین مرگ های تاریخ سینما به نظر من مرگ آلبرت فینی در شاهکار تیم برتون ماهی بزرگ است.دیدید که مراسم سوگواریش چجوری بود؟توضیح زیادی نمی دم، فقط بابت این نظرسنجی هم شده بنشینید یک بار دیگر این فیام رو ببینید. فعلا
|
siavash
شنبه 8 تير 1387 - 15:10
|
امیدوارم قدر لحظه لحظه ی بودن در این بهشت موعود رو بدونم.به قول"وحید"(ماهی بزرگ): "هیچ چیز برای همیشه باقی نمیماند." این چند کامنت دوستان در مورد" مرگ" ،انقدر قوی بود که راستش دستم میلرزه برای نوشتن. مرگ درون محفظه شیشه ای یک جنگنده شکاری در ارتفاع 31000پا،بعد از بمباران هدف و ایجاد حالت(vertigo ){حالتی که خلبان احساس تعادل را از دست می دهد و افق را گم می کند}کمتر از یک دقیقه توسط رادارها شکار می شود.تنها حسی که تصور میکنم در اون لحظه وجود داشته باشه:خشکی گلو و تکان های شدید و در نهایت آدم هایی که روی زمین با اشاره دست ،ردی از دود را در آسمان به هم نشان می دهند.
|
امير صباغ
شنبه 8 تير 1387 - 16:7
|
گفتند و مردند : شارلوت برونته به همسرش : من نمي ميرم.نه؟اون ما رو از هم جدا نمي كنه.ما با هم خيلي خوشبخت بوديم كاليگولا(امپراتور روم،وقتي توسط محافظانش كشته شد) : من هنوز زنده ام! چرچيل : حوصله ام سر رفته اسكاروايلد : يا آن نقش روي ديوار مي رود يا من اتان آلن (ژنرال آمريكايي،وقتي پزشك اش گفت فرشته ها منتظر او هستند) : اونا منتظرن؟ اونا منتظرن؟ خب بذار منتظر بمونن فرانسيس ربليس: من كلي بدهي دارم.هيچ چيز هم ندارم. بقيه اموالم هم متعلق به فقرا باشد ليدي نانسي آستور( وقتي در بستر مرگ چشمانش را باز كرد و همه فاميل اش را ديد):دارم ميميرم يا امروز تولدمه؟ ليون تروتسكي(انقلابي روس): دارم به اين نتيجه مي رسم كه اين دفعه اونا موفق شدن بتهوون : دوستان تشويق كردند.كمدي تمام شد اديسون : بايد برم.همه جا رو مه گرفته!اونجا خيلي زيباست اليزابت اول(ملكه بريتانيا): تمام دارايي ام در ازاي لحظه اي از زمان بنجامين فرانكلين : مرد در حال مردن نمي تونه هيچ كاري رو راحت انجام بده چه گوارا(خطاب به ماريو تران) : مي دونم براي كشتن من اومدي،شليك كن بزدل.تو داري يه مرد رو مي كشي پرنس ديانا(شاهزاده بريتانيا): خداي من!چه اتفاقي افتاده؟ ماركس(خطاب به خدمتكارش كه اصرار داشت ماركس آخرين حرفهايش را به او بگويد) : ول كن،برو بيرون!"آخرين جمله" فقط براي احمق هايي ست كه به قدر كافي حرف نزده اند پانچوويلا(انقلابي مكزيكي): نذارين اينجوري تموم شه.بهشون بگين من يه چيزي گفتم لويي چهاردهم: چرا عزاداري مي كنيد؟ نكنه فكر مي كرديد من جاودانه ام؟ جرج برنارد شاو: خواهر تو سعي مي كني طبق يك كنجكاوي قديمي منو زنده نگه داري، اما من كارم تمومه.تموم شد.من دارم ميرم جرج ايستمن(مخترع فرانسوي) : كارم انجام شده.چرا معطل كنم؟ بوريس پاسترناك : خداحافظ...چرا من دارم خونريزي مي كنم؟
|
علی
شنبه 8 تير 1387 - 16:16
|
سلام آقای قادری اگر جوابم را ندهی عجیب ناراحت می شوم . واقعا چرا اینقدر بد قولیم . نمی دانم شما روزنامه سینمایی می خوانی یا نه که یکیشان ( یعنی همان یکی که داریم ) در تبلیغ حس پنهان نوشته که در سینما جمهوری و سپیده و ... به نمایش در می آید . باور کن در این دو تا که نوشتم نبود که نبود . یا همین شب شیرین که خودتان گفته اید ، در هیچ مغازه ای جز فروشگاه اصلی رسانه های تصویری پیدا نمی شود .
امیر: دوست عزیز، خودتان را بگذارید جای ما. از کجا بدانیم؟ ما اطلاعات تهیه کننده را میگیریم.
|
امير صباغ
شنبه 8 تير 1387 - 16:19
|
شماره 3 آدم برفي ها واسه ات ميل كردم
امیر: ممنون به خاظر این، و کامنت خوب قبلیات.
|
مصطفي انصافي
شنبه 8 تير 1387 - 18:38
|
وقتي مجبور مي شويم حداقل هفت هشت دلار براي سگ هايمان لباس بخريم. لباس اسپورت براي سگ ها هم گران است!!! ده دوازده دلار!!! http://www.dog.com/dog-clothes/exclusive-dog-clothes
|
مهـدی پـورامیـن
شنبه 8 تير 1387 - 21:2
|
---- اگــر پـایــه بحـث جــدیـــد هستیـــد ؟؟!! ------ مدت ها است که می خواستم بحث خود فیلم "سنتوری" رو باز کنم و نه جریان توقیف شدن و قاچاق فیلم و حاشیه های دردناک آن را ... . صبر کردم تا موج بحران های سنتوری فروکش کند تا بتوانیم بدون حب و بغض های رایج و بی واسطه خود اثر را نقد کنیم. اتفاقاتی که برای فیلم افتاد قطعا برای همه تلخ بود؛ اما در تحلیل واقعی فیلم تاثیری ندارد. برای اینکه اینبار بحث مان خیلی به حاشیه نرود و حداقل اینکه مجبور به ارائه "توضیح واضحات"!! نشویم ---- از اول چند پیش فرض را تعیین می کنیم : 1- برای عاشقان بی چون و چرای استاد : همه میدانیم که "مهرجویی" از قله های سینمای ما است، پس اگر کارگردانی اش در سنتوری را به چالش بکشیم، چیزی از ارزش های اون و سابقه درخشانش کم نمی شود. پس امیدوارم همه واقع بینانه و بدون حب و بغض "سنتوری" را نقد کنیم. 2- برای بچه منـفــی ها : باورکنید شعـورم می رسد که سنتوری فیلمی در مورد "تـرک اعتیاد" نیست...! و مهرجویی قرار نبوده "آئینه عبـرت" بسازد.... اما نمیدانم چرا بخش هایی از فیلم "آئینه عبـرت" ای شده (که در کامنت های بعدی می گویم)---- و اینکه نگوئید سنتوری "فیلم بچه منفی" ها است و من بچه مثبت از درک آن عاجزم ، که بحث را به بن بست می رساند... 3- برای دوستان رمانتیک(این صفت محترمی است ها!) : دوست عزیزمان "نـدا میــری" در یادداشتی پس از جشنواره در توصیف سنتوری یادداشتی دلی نوشت که با این مطلع شروع می شد "... آنهایی که می گویند سنتوری فیلم خوبی نیست،حق دارند.... چون سنتوری اصلا فیلم نیست، شعـــر است... ". بچه های قدیمی می دانند که ندا استعداد ادبی بالایی دارد و آن یادداشت هم حقیقتا نثر گیرایی داشت که همه مان را مشتاق دیدن فیلم کرد اما "نـقــد" نبود ----- اینبار قرار است سنتوری را به عنوان یک "فیــــلــــم" ببینیم و نقد کنیم و نه یک شعر یا اثری شخصی.... . با تمام عناصر و عواملی که "سینــما" را برایمان تعریف می کند و کلیتی که از یک "فیلم خوب" انتظار داریم و نه یک جزء آن . مثل بازی عالی رادان یا صدای حزن انگیز چاوشی یا برخی سکانس های خوب انگشت شمار(به زعم من) که "مهــرجـویــی وار" در آمده است. 4- برای همــه : امیدوارم برای یکبار هم که شده طوری استدلال کنید و مثال بیاورید که بحث منحرف یا "چنـد شاخــه" نشود. امیدوارم اینبار بحث سنتوری به موضوعات غیر سینمایی ختم نشود : همت و قطبی و بازرگان و داستایوفسکی و مازیار زارع و هایدگر و قلعه نوعی و فحش های آرمین و نوبالغان و عالیجناب بوفون و "ولی" و دل پیرو و پینک فلوید و "میدونید؟2 دسته آدم داریم ..." و ..... اصـــــــل مطـلـــــب : قطعا فیلمی که مهرجویی بسازد، از سطح استاندارد سینمای ایران بالاتر است، اما نمی توانم سنتوری را در سطح فیلمهای برتر هامون ، لیلا ، اجاره نشین ها ، ... قرار دهم. بخش هایی از فیلم جذبم کرد اما به نظرم کلیت اثر در ارائه هدفی که داشت "ابتـر" است ... مهمترین مشکلی که با فیلم دارم آن است مهرجویی در بخش هایی از فیلم (با توجه به هدفی که داشته) "نقــض غــرض" کرده است .... "اثبات فردیتی آوانگارد در برابر هنجارهای تثبیت شده اجتماعی" ایده قوی است که فیلم فقط شعارش را می دهد.... اینکه کجا و چرا و دلایلم چیست باشد برای کامنت بعدی و پس از شنیدن حرفهای شما....
|
siavash
شنبه 8 تير 1387 - 21:54
|
به "ابراهیم" : انتخواب من: قاتل خونسرد فیلم"هفت" . راستی"احمد شاملو" یت را هستم.یه سری به سایت رسمیش بزن: www.shamlou.org
|
سینا بخشی صدر
شنبه 8 تير 1387 - 22:20
|
سلام.....بابا منم سال هاست دارم همه این کتابای روان شناسی رو مسخره می کنم.... ولی خودم وقتی یکی به دستم می رسه تفالی می زنم....گرچه تو اینام چرت و برت بیدا می شه . ضمنا منابع دینی و حدیث ها هم یکی از بهترین تزریقات انرزی به روان است. به هر صورت کتاب روان شناسا فی نفسه بد نیست.
|
ابراهیم
شنبه 8 تير 1387 - 22:25
|
امیر تو کامنتت نوشته بودی که هر وقت کم میاری میری تو در و داهات و از مردم بکر اونجا انرژی میگیری-نقل به مضمون- منم همینم. ولی انرژیمو از مردم نمیگیرم. از خود طبیعت میگیرم. خود خود طبیعت. مخصوصا از کویر. چند روز پیش سفر داشتم به یزد و اونجا فرصتی شد که سری به کویر بزنم. سفارش میکنم هر وقت خیلی خسته شدین یا خیلی احساس کردین که روحتون چرک شده یه سر به کویر بزنین. کسی امتحان کرده. راستی تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک هم دکتر عالم تو صحنه های آخر فیلم داره جون میکنه و زنده به گور میشه تو کویر. فکر میکنم مرگ اینجوری هم بد نباشه.
|
فرزاد
يکشنبه 9 تير 1387 - 0:21
|
سلام به خانم ها و آقایان. تقریبا تمام گفتنی های من را آرمین گفت و من چیز زیادی ندارم که اضافه کنم. خوشحالم از اینکه دوباره در جمع شما هستم، هم قدیمی های کافه و هم دوستانی که تازه به این جمع پیوسته اند. و یک امید ضعیفی دارم به اینکه هیچ کدام از شما (مخصوصا مهدی پور امین و مصطفی انصافی) به خاطر گذشته ها، کدورتی از من به دل نداشته باشید. اگر چه من همان آدم قبلی هستم و هنوز هم با امیر قادری اختلاف فکری زیادی دارم و هنوز هم خوره ی لعنتی بحث کردن و توی سر وکله ی همدیگه زدن، همچون یک نفرین ابدی در وجودم تعبیه شده، اما امیدوارم و تلاشم اینست که این دفعه همه ی این قضایا توام باشد با دوستی و احترام متقابل. خب دیگر همین بود. راستی رضا ی عزیز هنوز اینجا هست یا نه؟ پسر تو چرا از توی ذهن من نمیری بیرون؟ و آخر اینکه آرمین عزیز، نه فقط به خاطر این کامنتی که اینجا گذاشتی، بلکه به خاطر تمام لطف ها و خوبیهایت ازتو ممنونم. قربان همگی.
|
فرزاد
يکشنبه 9 تير 1387 - 1:45
|
برای نظر سنجی امیر قادری آرزویی برای لحظه ی مرگم: من دوست دارم در «سلن هایم» بمیرم در خلوت رازگونه ی کوههای مه آلودش در کنار جویبارهای لاجوردی و زمردین اش در میان آوای آسمانی سحرگاهانش و در بیکرانگی سبز دشتهایش … زمانی که آخرین نفسهایم به شماره می افتند و نوری نقره ای فام چشمهایم را پر می کند دوست دارم آن کُنت افسانه ای اسیر در زندان «تروندهایم» مرا با خود همراه کند به تماشای دختران افلاک. … این، ر |