به جان خودم، هی میخواهم به روز کنم؛ باز اتفاقی پیش میآید. فعلا لینک یادداشتهای هفتگی این دفعه را داشته باشید: http://www.cinemaema.com/NewsArticle4943.html تا ببینیم چی میشود. موضوع برای بحث توی این یکی هم پیدا میشود!
-----------------------------------------------------------
راستی؛ یادم هست که بحثهای فراوانی راجع به اسطوره و اسطوره پردازی و اسطوره شکنی، به مناسبت یادداشتهای من درباره قطبی بین بچهها درگرفته بود. این آخرین یادداشت من که پریروز قبل از پرسپولیس و ذوبآهن و طبعا قبل از حرفهای عجیب و غریب قطبی بعد از آن بازی نوشته شده، حال و هوایی متفاوت با قبلیها دارد. این لینکاش: و بعدش طبعا اظهارنظرهای تازه شما... http://www.cinemaema.com/NewsArticle4868.html
این روزنوشت را همین روزها به روز میکنم، فعلا تبریک به امیررضا نوریپرتو به خاطر این که در دانشگاه و رشتهای که احتمالا دوست داشت قبول شده و بعد هم این عکس هادی ساعی. قبل از این وقتی ورزشکاری قهرمان میشد، اگر هوادار خودش و رشتهاش نبودم، برایم زیاد مهم نبود. درباره ساعی شاید فقط فکر میکردم بهتر از بقیه تکواندو بلد هست. اما حالا میدانم که مرد صاحب طلا، آن هم در این روزگار خاموشی و نشستن، قطعا قلب بزرگی داشته، حتما توانسته خودش را خوب سرحال نگه دارد، خوب با خودش کنار بیاید و افقهای بلندی داشته باشد که 10 - 12 سال خودش را در این حد حفظ کند تا آن دور افتخار آخر مسابقه را بزند. قبلا میگفتم طرف ورزشکار خوبی بوده لابد فقط؛ حالا به احتراماش بلند میشوم و دست میزنم و یاد میگیرم.

گفتگو درباره موضوع درخواست یا پیشنهاد قبلی را ادامه بدهید که دارم استفاده میکنم، اما در ضمن نگاهی بیندازید به این یادداشت من در پاسخ به مقاله سعید عقیقی درباره تارانتینو، لینک مقاله عقیقی این است: http://www.ghaedeyebazi.blogfa.com/post-2351.aspx
و یادداشت خودم هم این(که نوشتهام برای مهدی عزیزی است!):
http://www.cinemaema.com/NewsArticle4789.html
و این البته خودش موضوع بحث دیگری است!
يك درخواست يا پيشنهاد: 22 مرداد ماه سالگرد تولد من بود. خيلي دلام ميخواهد به عنوان كساني كه حالا به هر شكلي، با خودم يا سايت و باقي فعاليتها و نوشتههايم درگير بودهايد، نظرتان را درباره كارنامه يك سال گذشتهام بنويسيد. خوب بوده، بد بوده، چطوري بوده. برايم مهم است. تويش حتما چيزهايي پيدا ميشود كه به دردم بخورد. فقط تعارف را بگذاريد كنار. اگر چيز خوبي بوده از گفتناش خجالت نكشيد و اگر چيز ناجوري وجود داشته، حتما به رويم بياوريد. موضوع بحث بدي نيست.
من زیاد «پیکسار» باز نیستم. اما آخرین محصولشان «WALL-E» را از دست ندهید که به نظرم بهترینشان است. به درد زندگیتان میخورد.

یک کم دیر به روز کردم، که شرمنده. درگیر و نگران فیلم جدید مسعود کیمیایی و ستارهاش! هستیم که امیدوارم نتیجه رو به راهی داشته باشد. از نظر ما هم میدانید که رو به راه یعنی چی! از این به بعد انشاءا... سریعتر به روز میکنم. آن مجموعه تلویزیونی هم که انتظار داشتم حداقل یکی از شما اسماش را بگویید؛ «خانه پوشالی» (House of Cards) بود، و دوره بعدیاش «بازی شاهانه». دو مجموعه با شخصیت اصلی مشترک درباره بازیهای سیاسی پشت پرده در مجلس و نخست وزیری بریتانیای کبیر. میخکوب کننده به لحاظ بازیهای دراماتیک و ایدههای مضمونی. کسی یادش نیامد؟ از درنده خویی پنهان در پشت ظاهر آرام و بانزاکت سیاستمدارهای انگلیسی پشت ادم یخ میزد. یک فیلم هارور سیاسی. توی همین روزنوشت امیدوارم به جمعبندی سریالهایی که بچهها دربارهاش نوشتند، برسیم.
آزمون باز کردن قفل در
در فیلم یک داستان برانکسی ساخته رابرت دنیرو، یارو گنگستر آدم بده فیلم، به جوانی که میخواهد با زن زندگیاش قراری بگذارد، نصیحتی میکند: دختره را از در سمت چپ (کمک راننده) سوار ماشینات کن. در فاصلهای که میری از در راننده سواری شی، اگه طرف برگشت و قفل این یکی در رو از داخل ماشین برات باز کرد، اون زن به درد زندگی میخوره!
نصیحت جالبی است و پرداخت رابرت دنیروی کارگردان هم در این صحنه فوقالعاده است. به خصوص وقتی با نمای آهسته، از زاویه دید پسر منتظر، دست دختر را تعقیب میکند که از جا بلند میشود، به سمت درمیآید و قفل در را باز میکند. حسی از یک جور طنز لطیف به صحنه میبخشد که محشر است.
میماند فقط یک افسوس. با این کنترل از راه دورها و قفلهای مرکزی که این روزها روی هر ماشینی وجود دارد، دیگر نمیشود از آزمون مورد نظر جناب گنگستر استفاده کرد. از راه دور یک دکمه را فشار میدهی و تمام!
از کوچک به بزرگ
به نظرم درستاش این است که از کم به زیاد برویم؛ از کوچک به بزرگ. این روندی است که معمولا جواب میدهد و کمک میکند. گاهی اوقات، وقتی زیادی به ته مسیر نگاه میکنیم، به حاصل نهایی کار، آن وقت همه چیز سخت میشود. ایده اصلی این است: کم شاید زیاد شود، و کوچک شاید بزرگ. اما بزرگ بزرگ شاید – البته شاید – هیچ وقت به دست نیاید!
یادم هست که یکی دو سال پیش قرار بود برای ماهنامه دنیای تصویر، یک شماره ویژه علی حاتمی درآوریم. 90 صفحه درباره این هنرمند فقید که قرار بود مجموعه کاملی از عکسها، فیلمها، گفت و گوها و نقدها درباره خود حاتمی، فیلمهایش و همکاراناش باشد. این اتفاق همهاش عقب میافتاد و به جایی نمیرسید. استارت میزدیم اما توی تصورش میماندیم. تا این که یک روز علی معلم به عنوان سردبیر نشریه، بهام گفت که امیر، بیا اول به یک پرونده کوچولو فکر کن. به چیزی که درآوردناش ساده باشد. این قدم اول است و کار بعد از برداشتن این قدم اول، خواه ناخواه گسترش پیدا میکند. بعد از آن بود که به نظرم رسید همه چیز ساده شده است. هر چند که بعد از آن به دلایل دیگری به نتیجه نرسید. این ایده هر چه که باشد، به هر حال تنبلی را که درمان نمیکند!
دلگرمیها
انتشارات کاروان کتابی چاپ کرده به اسم دلگرمیها (با نام اصلی Words of Encouragement) که ایده خیلی جالبی دارد. یکی از نویسندگان کتاب یعنی خانم جین لو در مقدمه توضیح داده که دو جور روز، یا بهتر بگویم دو جور صبح از خواب بیدار شدن داریم. در نوع اولاش؛ مضطرب و ناراحتایم. کاری ازمان برنمیآید. میخواهیم آن روز و هفته را فراموش کنیم. دلیلی برای زندگی نداریم. و در نوع دوم سرشار از هیجان و معناییم. پر از امید و انگیزه. انگار قرار است زندگی را در تک تک لحظاتاش تجربه کنیم. و به قول خانم نویسنده، در این لحظات از خود میپرسیم چگونه به این شرایط نیروبخش چنگ زنیم و از این احساسات توشهای برگیریم برای روزهایی که محتاج نیرویی برای حرکتیم.
این کتاب با مجموعهای از نقل قولها و ایدهها و نقطه نظرها، قرار است به ما در صبحهای از نوع اول کمک کند. از منابع مختلفی هم استفاده کرده؛ از متون مذهبی تا کتابهای موفقیت وتوانبخشی و گفتار نویسندگان و فلاسفه. از جمله این جمله مارک تواین که فراتر از هدف کتاب میرود و در مواردی غیر از توانبخشی در صبحهای روزهای افسرده همه به درد میخورد: «مراقب باشیم که از تجربهها، تنها حکمت تجربه را برگیریم و همان جا توقف کنیم؛ مبادا مثل گربهای باشیم که بر بخاری داغی مینشیند. آن گربه دیگر هرگز بر اجاقی داغ نخواهد نشست. که خوب هم هست. اما دیگر هرگز بر اجاقی سرد هم نخواهد نشست.»
و این جمله از سی اس لوئیس: «در هر سطح از زندگیمان – در تجربیات مذهبیمان، خورد و خوراکمان، در تجارب شهوانی، زیباییشناسانه و اجتماعیمان همیشه بر موقعیتی گریز میزنیم که به ظاهر به کمال میانجامد. آن را همچون الگویی قرار میدهیم و باقی موقعیتها را در مقایسه با آن بیارزش میانگاریم. اما اکنون به گمانم غالبا همان موقعیتها، به نوبه خود آکنده از موهبت تازهاند؛ فقط باید برایشان آغوش بگشاییم. خداوند به ما صورت تازهای را از سعادت نشان میدهد. ولی ما از نگریستن به آن سرباز میزنیم. زیرا هنوز به دنبال آن صورت گذشتهایم.»
تست درصد مسخ شدن
نمیدانم پایه این یکی پیشنهاد هم هستید یا نه. کار سختی هم نیست. یک جور تست است. هر چند وقتی که در جریان زندگی غرق میشوید، که کارها و مسئولیتها شما را در خودش غرق میکند، که احساس میکنید دیگر چیزی جز شب کردن این روز و خوابیدن برای تکرار همین روز برایتان مهم نیست، چیزی را که روزگاری، زمانی، برایتان مهم بوده را یک بار دیگر تجربه کنید. مثلا ماشین را بیندازید توی جاده چالوس، یا به صورت آدمی که دوستاش دارید به دقت نگاه کنید، یا فلان قطعه موسیقی را گوش کنید، یا کتابی که زمانی عاشقاش بودهاید، یا فیلمی که فیلم محبوبتان بوده است. آن وقت با دقت فکر کنید تا بفهمید هنوز واقعا به اندازه قبل تحت تاثیر قرارتان میدهد یا نه. که دست روی نقطه حساستان میگذارد یا نه. برای من این مثلا میتواند ده دقیقه اول فیلم «چه قدر دره من سرسبز بود» ساخته جان فورد بزرگ باشد. وقتی برادرها برای احترام به عروس برادر بزرگشان به صف میشوند، یا وقتی عروس آینده خانواده از پلهها پایین میآید و برادر نوجوان پایین پلهها ایستاده تا دختر بیاید و رد شود. یا مثلا عنوانبندی ظاهرا خیلی ساده «دختر رایان». از همانها که آدمهای نادان، سازندهاش را متهم میکنند به «کارت پستالسازی». (این جور موقعها مشکل، اتفاقا مال منتقدی است که فرق این قاب و یک کارت پستال ساده را نمیفهمد، نه که مشکل دیوید لین!) یک دور دیگر اینها را نگاه میکنم و بعد خیالام راحت میشود که هنوز این همه کار و گرفتاری، کاملا مسخام نکرده. تا ببینیم آخرش چی میشود.
PRESIDENT
اين روزها همه از كناره گيري بيل گيتس از رياست موسسه مايكرو سافت حرف ميزنند. 33 سال از تاسيس موسسهاي ميگذرد كه خود گيتس پايه گذارش بوده است. از طريق همين موسسه بود كه گيتس توانست 12 سال تمام بر جايگاه ثروتمندترين مرد جهان تكيه بزند و حالا در ميانههاي پنجاه سالگي، قرار است همه دفتر و دستكاش را تحويل دهد و در اختيار همكار ديرينهاش استيو پالمر بگذارد. ميخواهد از اين فرصت استفاده كند و به موسسه خيريهاش برسد. اينها هيچ كداماش حرف جديدي نيست. اين روزها زياد درباره اين موضوع شنيدهايد و خواندهايد. نكته تازه اما تصویری است که از كارت ويزيت گيتس دیدم. به نظرم رسيد چه حس درخشاني دارد يك مرد، چه كيفي ميكند، وقتي چنين موسسهاي با چنين كاركرد و سود و خدمات و بازده مالي تاسيس ميكند و بعد كارتي چاپ ميكند؛ بالايش مينويسد مايكروسافت و پايينتر:
WILLIAM H GATES: PRESIDENT
لحظه تصمیم
بحث سر انجام دادن و ندادن نیست. گاهی مهمترین نکته زندگی هر انسان این است که بفهمد کی وقت کوتاه آمدن است و کی وقت جدی گرفتن و سفت و سخت ایستادن. تشخیص این مرز، ذات زندگی هر انسانی را مشخص میکند. گاهی جوری رفتار میکنیم که انگار کوتاه آمدن را بلد نیستیم، مماشات کردن را. تعصب و خودبزرگ بینی و غرور بیجا بیچارهمان میکند. هر چه بزرگتر و بالغتر میشویم، کوتاه آمدن و انطباق یافتن با شرایط را بهتر میفهمیم و اجرا میکنیم. هزینه بیشاز حد برای پافشاری روی حرفمان نمیدهیم. مهم است که یاد بگیریم با مماشات کردن، با ندیدن بعضی چیزها، و با پافشاری بیجا نکردن، سختیهای کمتری موقع زندگی در این دنیا تحمل کنیم و امتیازات بیشتری به دست بیاوریم.
از طرف دیگر اما لحظههایی در زندگی پیش میآید که باید متوجه شوید این دیگر وقت و جای کوتاه آمدن نیست. که باید سر خودمان و اصولمان بایستیم که دیگر سرش معامله نکنیم. که اگر این جا هم کوتاه بیاییم، دیگر چیزی از «وجود»مان باقی نمیماند که بعد با کوتاه آمدن بخواهیم، کمکاش کنیم.
تکرار میکنم، مرز بین این و آن، این که کجا کوتاه بیاییم و کجا سر مواضعمان بایستیم، مزه و شکل و ذات زندگی و شخصیت ما را تعیین میکند. وای اگر جا به جا رفتار کنیم. اگر دیر کوتاه بیاییم، یا جایی که باید بایستیم، نایستیم. این همان چیزی است که بهاش میگویند: لحظه تصمیم. که تشخیص این لحظه، تفاوت بین آدمها را بدجور مشخص میکند. من هم که راستاش اصلا فکر نمیکنم ارزش و ظرفیت همه آدمها اندازه همدیگر است!
سفر زیبا؟!
1- شبکه موسیقی VH1 این هفته ترانه FREE BIRD گروه لنرد اسکینرد را به عنوان بیست و پنجمین قطعه از فهرست «کلاسیکهای راک»اش انتخاب کرد و به همین خاطر اجرای زنده 13دقیقه و 29 ثانیهای گروه از همین ترانه را در فستیوال نبورث 1976 پخش کرد. یک اجرای غریب در کنسرت روباز ووداستاک وار که حضار در کنسرت، همراه با FREE BIRD طلوع و غروب میکنند. میشود این ترانه را دید و از خود پرسید: «زندگی به مثابه یک قطعه راک»، چه قدر قابلیت و استعداد تجربه شدن را دارد؟ این 13 دقیقه را چه قدر میشود کش داد؟ تا آخر عمر؟ تا غروب همان روز اجرای کنسرت؟
2- نادر فتورهچی امسال مجموعه مقالاتی را در قالب کتابی به اسم «جنبش دانشجویی در آمریکا» گردآوری و ترجمه کرده. از سری «کتابهای کوچک» فرهنگ صبا. در این کتاب مجموعهای از آرا و نظرات و رویدادهای مربوط به این جنبش و همچنین جنبش سیاهان و جنبش هیپیها را در سالهای 1960 و 1970 را خواهید خواند.
3- از جمله در همین کتاب و در بخش مربوط به بیانیه پورت هارون، از زبان دانشجویان آغاز کننده جنبش آمده: «در دانشگاههای آمریکا، اساتید و روسا ترجیح میدهند که در فضایی مملو از رخوت و سکون به تکرار مکررات بیفایده و دیکته شده از سوی صاحبان قدرت بپردازند. و این بدان معناست که تواناییهای آموزشی و مهارتهای علمی آنها از سوی الیتهای قدرت و ثروت، پیش خرید شده است.» و: «به باور ما، انسان موجودی است واجد ارزشهای بیکران و ناشناخته که میتواند فراتر از هر مرز و معیاری عشق بورزد، آزاد باشد و تعقل کند. این اصول، محور نزاع با تفکری است که انسان را موجودی فاقد تسلط بر سرنوشت خود، عشق ورزیدن و آگاهی میپندارد... از این سو اما، باور ما به تواناییهای ذاتی انسان همچون پرورش نفس، خودرهبری، خودآگاهی و خلاقیت روز به روز گسترش مییابد.» و کتاب البته مثل اغلب متنهای مربوط به این جنبش، پاسخی درباره این سوال ندارد، یا حداقل این مسئله را طرح نمیکند که چگونه ایمان به ایده «تزریق عشق به عنوان ارزش مشترک نهاد بشر» در همین بیانیه در آغاز دهه 1960، به انفجار یک بمب دستساز به دست همین دانشجویان در 1970 میرسد که باعث مرگ یک دانشجوی تازه فارغالتحصیل شده میشود.
4- در بخشهای بعدی کتاب به مطالبی از این هم جالبتر برمیخورید. از جمله بخشی از بیانیه گروه «پلنگان سیاه» که: «جامعه سیاهان آمریکا نان، زمین، مسکن، آموزش، لباس، عدالت و صلح میخواهد.» و تام هایدن که به عنوان یک از رهبران معترض این دهه سخنرانیاش را چنین پایان میدهد: «بسیاری از اساتید به دانشجویان خود میگویند که سنگرسازی و از این قبیل اعتراضات به دوران رومانتیکهای قرن 19 بازمیگردد و جامعه امروز تغییر کرده است؛ شما موفق نخواهید شد. آنها معتقدند تنها استفاده از شیوههای مسالمتآمیز و مذاکره است که میتواند به سرانجام برسد. اما دانشجویان میگویند این تازه آغاز راه است. راهی که تنها یک هدف را تعقیب میکند: جنگ را به خانه میکشانیم.» و بخشی از سخنرانی جری روبین: «ما از هیچ راه حل سیاسی که شما (شهروندان آمریکایی) قادر به رای دادن به آن باشید حمایت نمیکنیم. چرا که شما هرگز قادر نخواهید بود به «انقلاب» - که تنها راه حل ماست – رای دهید. یعنی رای خود را به صندوق بیندازید! این آرزو را به گور ببرید! این خوشخیالی است که گمان میکنید انقلاب را میتوانید از سوپر مارکت بخرید. مثل هزاران کالای مصرفی بیارزشی که هر روز میخرید. انقلاب کنسرو ماهی ساردین نیست عزیزان!» و در ادامه: «یک جنبش انقلابی برای رسیدن به مقصود... نیاز به نقد مدام و بیپروای خود و نیاز به تزریق مدام احساس رهایی و سرخوشی دارد... باید کمی ال اس دی در منبع آب کنگره بریزیم تا اعضای کنگره یک «سفر زیبا» داشته باشند و با کاهش سن رای تا 14 سالگی موافقت کنند!» و در یک سخنرانی دیگر از ابی هافمن، بیست سال بعد از اوج جنبش: «شما نیازمند برقراری ارتباط با مردم و انتقال پیامهایتان هستید. بنابراین باید رسانه داشته باشید. آلن بلوم و نیل پستمن... فقط با تلویزیون مشکل دارند. اما فراموش نکنید که آنها سازمان دهندگان یک جنبش اجتماعی نیستند. آنها سرگرم گپهای کافهای و روشنفکرانهاند. هرگز خود را با آنها مقایسه نکنید.» و بالاخره: «جنبش دانشجویی یک جنبش جهانی است. عنصر ذاتی آن هم همواره جوانی است...فراموش نکنید که اگر پا به سن بگذارید دیگر آن شور و حرارت را نخواهید داشت... باید بخواهید که هر تحولی همان دم اتفاق بیفتد. مثلا درباره آپارتاید در آفریقای جنوبی باید بگویید که «همین الان باید دولت آپارتاید سرنگون شود»، [یا] «همین الان عوامل سی. آی. ای از دانشگاهها بیرون بروند.»
5- میشود مقالههای کتاب را از اول تا اخر خواند و به این نتیجه رسید که چرا «زندگی به مثابه یک قطعه راک» این قدر جذاب است، و این که چرا در عین حال محکوم به فناست. و در ضمن چنین شور و هیجانی چطور از درون خودش را میخورد.
6- لنرد اسکینرد را فراموش کنیم و سراغ بازار موسیقی این روزهای ایران برویم که علیرضا افتخاری در آلبوم جدیدش، این ترانه قدیمی را بازخوانی کرده است: «ای دل دیگه بال و پر نداری/داری پیر میشی و خبر نداری»...
7- هواپیمای گروه لنرد اسکنرد، فقط یک سال پس از اجرای آن کنسرت، که شنوندگاناش همراه با ترانه FREE BIRD طلوع و غروب میکردند، سقوط کرد و 4 عضو اصلی گروه از بین رفتند. در 1977 جنبش دانشجویی و جنگ ویتنام فروکش کرده بود و آمریکا پس از استعفای نیکسون و افتضاح واترگیت، داشت خودش را برای آغاز دهه 1980 و سلطه ریگانیسم آماده میکرد.
این آخری، یعنی یادداشت این هفته روزنامه «اعتماد»م را صفحه اول سایت هم گذاشتهام. اما این جا هم تکرارش میکنم، چون قرار نیست خواننده زیادی داشته باشد و بیشتر مال شماست. بخوانید و نظر بدهید. نظرسنجی گذاشتن را هم که انگار شما بهتر از من بلدید.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
mouse
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 8:57
|
الگوی نردبان موفقیت : الف) روی هر پله نباید بیش از حد معمول مکث کرد؛ (ب) پس از پیمودن پله اول، نوبت به پله دوم می رسد؛ (ج) از نردبانی که پایه اش شکسته است نباید استفاده کرد؛ (د) باید ابتدا جای پا را محکم کرد و سپس قدم بعدی را برداشت؛ (ها) پس از استفاده از نردبان نباید آن راسرنگونش کرد . اینم سایتیه که اگه میخواید با بنیاد گیتس همکاری داشته باشید می تونید فرمو پر کنید و اونجا عضو شید.ظرف نهایت دو هفته باهاتون تماس گرفته میشه. http://www.gatesfoundation.org/AboutUs/WorkingWithUs/Jobs/
|
مریم
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 14:7
|
این تایید کردن نظرها یک مشکلی دارد،وقتی هنوز هیچ نظری تایید نشده هیچ ایده ای نداری!ممکن است حرفی بزنی که بقیه گفته اند و ممکن است اصلا بزنی به بیراهه و هی برای خودت ببافی! 1.می خواستم پیشنهاد کنم یک مردی پیدا شود بشمارد ببیند چه سریالهایی اول و دوم و سوم و ...(همین طور تا ته!!) می شوند. 2.جناب سالینجر چنان درگیرت می کند که نتوانی از بندش رها شوی!اگر روزی برسد و ناتور دشت و فرانی و زویی را باز کنم و تنم نلرزد...نه،خدا نیاورد آن روز را!یا این غزل سعدی(با مطلع:من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی،عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی...تا برسد به بیت:گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم،چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی) یا صدای محزون حسین پناهی در سلام خداحافظ وقتی می خواند:«آری دلم،گلم این اشک خون بهای عمر رفته ی من است» یا مثلا سکانس آخر دزد دوچرخه و اشک های پسرک و صورت در هم رفته ی پدر،یا شرکت هیولاها(!) که آخرش سالیوان در را که باز می کند صدای دخترک می آید. یا مری پاپینز،آن آخر که جولی اندروز می خواهد برود و به خوشبختی خانواده نگاه می کند و من هی دوست داشتم نرود این مری پاپینز،بماند و بپرد توی نقاشی ها و به زندگی امیدوارمان کند. یا سینما پارادیزو و خنده های توتو...یا نوای «من آن ماهم که اندر لامکانم»داوود آزاد...یا وای به حال روزی که از خواب بیدار شوم و پوستر استاد عزیزم«قیصر امین پور» را به دیوار ببینم و دلم برایش تنگ نشود... آره،همین هاست که آدم را وصل می کند به زمین،به روزمرگی،همین مسخ شدن ها و لرزیدن هاست که به تو نهیب می زند:«هی!هنوز دل خوشی هایی هست...»
|
رضا بهروز
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 15:32
|
سلام استاد! میشه درباره فیلم تازه کیمیایی و همکاریت با استاد یه کم بیشتر بگی؟ بدجور با چراغ خاموش حرکت می کنی ها! در ضمن مقاله کیهان علیه استاد رو خوندی احتمالا. حیف که نمیشه هیچ واکنشی نشون داد...حیف!
|
Ali
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 18:21
|
سلام پیشنهاد آلبوم موسیقی Secret Garden، از مرحوم شهر کتاب گرفتم. بینظیره. حدود 12،13 قطعهی بیکلام موسیقی از یه گروه اسکاندیناویایی(!). آهنگ Ode to Simplity رو چند شبانهروز بهطور مداوم گوش دادم! از دستش ندین.
|
الهام
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 18:28
|
مطلب اين دفعهاي كه گذاشتين رو ميذارم به حساب اون نشانههاي خوبي كه ميتونه بعد از چند روز بدحالي بهسراغ آدم بياد. به خاطر اينكه چند موردش درست عين چيزايي بود كه توي اين هفته ناآرام دروني، به ذهنم رسيده بود.اوليش هم همون پيشنهاد "تست درصد مسخ شدن" بود كه اتفاقا چندروز پيش بهش فكرميكردم. داشتم فكر مي كردم ما كه به نظرمون هرروز داريم بزرگتر ميشيم و يهجورايي اسم و رسم و عنوان شغيلمون هم داره بزرگتر ميشه(البته اگه واقعا بزرگتر بشه!)، پس چرا خوشحالتر نميشيم ، چرا كارهاي بزرگتر به اندازه اون كارهاي كوچكتر مارو خوشحال نميكنه. درمورد خودم ، خيلي دوست دارم تا دوباره با اون جمع از دوستاي روزنامه بريم تو كافه ثالث (كه البته كافش ديگه الان وجودنداره) بشينيم و درباره هرچيزي كه بهنظرمون مياد از فيلم و ايدئولوژي و سياست و .... صحبت كنيم و اداي خبرنگاراي روشنفكر رو درآريم بههرحال طبقه بالاي كافه ثالث با اون فضاي كوچك هميشه بهعنوان يه نوستالژي قشنگ برام باقي ميمونه. درمورد لحظه تصمیم هم كاملا باهات موافقم، در اين خصوص مواقعي هست كه آدم حسابي توي شك ميفته كه آيا اين كاري كه كرده درست بوده يا نه، فكري كه من همين ديروز حسابي درگيرش بودم.(اينم يه نشانه ديگه). اميدوارم كوتاه اومدن و سفت وسخت بودنو به موقع انجام داده باشم. و اما خوشحالم كه توي فضاي مجازي لااقل كافه شما رو پيداكردم و روي صفحه كامپيوترم در كنار تمام فايلهاي ريز و درشتي كه مربوط به كارهاي روزمره كه از 8 صبح تا 7-8 بعدازظهر طول ميكشه هرازگاهي هم سري به كافه شما و سايت سينماي ما ميزنم به ياد روزهايي كه خبرنگار بخش سينمايي بودم .به هر حال اولين نظرمو براتون نوشتم اميدوارم كه بازم بنويسم.(راستي پس از مدتها با اين نوع ادبيات ساده مطلب نوشتم، آخه چندساله كه بدجوري درگير مطالب قلمبه و وحشتناك علمي با اون ساختار خشكشون هستم. اولين بار وقتي وارد كافه شما شدم احساس يه مريخي تازه وارد توي زمين رو داشتم! شايدم يه زميني تازه وارد توي مريخ... )
سینمای ما - ...داشتم فكر مي كردم ما كه به نظرمون هرروز داريم بزرگتر ميشيم و يهجورايي اسم و رسم و عنوان شغيلمون هم داره بزرگتر ميشه(البته اگه واقعا بزرگتر بشه!)، پس چرا خوشحالتر نميشيم ، چرا كارهاي بزرگتر به اندازه اون كارهاي كوچكتر مارو خوشحال نميكنه...
|
سرپیکو
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 21:8
|
سلام امیر خان خوبی؟ عرض ادب عزیز. چاکریم.
|
سهشنبه 15 مرداد 1387 - 21:57
|
غافل گیرمون کردی رفیق! همیشه بزرگ مایی... (اعتراض-مسعود کیمیایی)
|
سیاوش پاکدامن
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 0:43
|
در این فاصله که کاوه دارد تکلیفش را با into the wild مشخص میکند که بعد بیاید تکلیف ما را روشن کند، پیشنهاد میکنم، in bruge را حتما ببینید، شاهکار کوچکی است با فیلمنامه ای فوق العاده و پر از شخصیتهای دوست داشتنی.شخصیتهایی که کافیست یک لحظه از جلو دوربین رد شوند تا مثل کف دست بشناسیدشان و با دغدغه هایشان همراه شوید. زیادی تعریف نمیکنم، بروید و دو تا از (شاید هم سه تا از) دوست داشتنی ترین آدمکشهای دنیا را ببینیند. اولی - بروژ یه آشغال خونه است ذومی- آشغال خونه نیست اولی- بروژ یه آشغال خونه است دومی-ما تازه از قطار لعنتی پیاده شدیم، می تونیم تا این خراب شده رو ندیدیم, نظر ندیم؟ اولی- میدونم یه آشغال خونه خواهد بود.
|
سعید
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 2:7
|
سلام
|
ساسان.ا.ک
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 2:17
|
سلام. 1) اول که این تیترو خوندم با خودم گفتم تاریخ دوباره تکرار می شود. 2) روزهای اولی که اومدم تو این کافه، سعی می کردم اسم فیلمهایی رو که اینجا ازشون نام برده میشه و اکثرشون ( حدود 90 درصد ) رو ندیده بودم، به خاطر داشته باشم تا در اولین فرصت ببینمشون. این ماجرا همینطور ادامه داشت تا الان. تو این مدت سامورایی رو دیدم. آنی هال، بوچ کسیدی و ساندنس کید، زودیاک،این گروه خشن، مالهالند درایو و ... هر چی جلوتر می رم می بینم این بازی پایانی نداره. یه جور موش و گربه بازی شده واسم. مثلا تو همین روزنوشت صحبت از (( دره من چه سرسبز بود )) و یا اون یکی دیگه. البته الان دیگه 90 درصد کمتر شده. ولی هنوز باید ادامه بدم. خب اینم از خوبی های این کافه. توضیح : البته دیدن خیلی از این فیلمها رو باید مدیون رضا باشم. آقا رضا یه دمت گرم اساسی.
|
پوريا
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 2:33
|
سلام من امروز بعد از مدتها نشستم پالپ فيكشن رو ديدم و هنوزم اون صحنه برام تازگي داره و حس خوبي ميده ....اونجايي كه جولز قبل از كشتن اون آدمه شروع ميكنه به خوندن انجيل بعدش توي بك گراند وينسنت سيگارش رو ميزاره كنار تفنگشو در مياره چون ميدونه چي ميشه....بنگ ..................يه صحنه ي ديگه مثل اين توي يه فيلم ديگه هست كه همه دوسش داريم اگه گفتيد كدوم؟؟؟؟ چند روز وقت داريد بگيد
سینمای ما - توي بك گراند وينسنت سيگارش رو ميزاره كنار تفنگشو در مياره چون ميدونه چي ميشه....بنگ...
|
حامد صرافی زاده
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 12:50
|
این شهر با چهار ساعت خاموشی با ساعت ها بی گازی با درگیری های درون شهری با ترافیک با مرگ خسرو شکیبایی با توهین با دروغ با خستگی با ریا با این همه دلمردگی تکون نخورده با کسی مثل گلزار تکون بخوره؟ خبری شنیدم ار اینکه مدیر برنامه های ایشون شده اید .خسته نباشید . گویا خبر دروغ نبوده. بتازید که زمانه زمانه شماست و زمانه شما باقی خواهد ماند. آمار 500 هزار بیننده و این تکان های شهری واقعا غرور آفرین است. درست می گی: کارهای بزرگی پیش روست. خیلی بزرگ به اندازه کیمیایی و گلزار
|
farshid
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 16:18
|
گفتگوی امیر قادری عزیز با محمود اربابی دبیر کل اداره نظارت و ارزشیابی معاونت سینمایی خیلی نا امید کننده بود امیر قادری به عنوان یک منتقد وسط دعوا خوب نرخ تعیین کرده و سنگ فیلمهایی که دوست داشته به سینه زده و از فیلمهایی که بدش می اید طوری سخن گفته که انگار از توقیف و برخورد اداره نظارت با انها حسابی دلش خنک شده.!! نمیدانم کجای دنیا استدلالهایی که توی این گفتگو مطرح شده کاربرد دارد طوری که ادم یاد زمان اربابی و رعیتی می افتد. امیر قادری جایی در نقد فیلم یک شب در این گفتگو می گوید مثلا در یک شب کجای تهران در شب ان قدر ماشین پلیس بالای سر ادم ایستاده است و ادامه میدهد که تلقی چنین فیلمی از نقد اجتماعی توی کت ادم نمی رود خواستم بگویم گاهی مراد فضای پلیسی است که مفهوم فضای پلیسی را امیر قادری بهتر از هر کسی می داند!!خدا را شکر که شاهد از غیب رسید و محمود اربابی هم خودش را با یک پلیس کنار چراغ قرمز مقایسه می کند یعنی یک جور نگاه پلیسی که نهادینه شده و عوارض خاص خودش را دارد پس نمی توان صرف مقایسه ی نعل به نعل با واقعیت در باره ی ماشین های پلیس در هر فیلمی یک جور برداشت داشت. امیر قادری به عنوان یک منتقد و دوستدار سینمای ایران چطور به همین سادگی تهیه کنندگی جهانگیر کوثری در فیلم یک شب و تخت کشیان در فیلم چند روز بعد به کارگردانی کریمی را نا دیده می گیرد و تلویحا توی همان سوال درباره فیلم یک شب می گوید ما هنرمندانی داریم که با پول ایران فیلم نمیسازند اگر هم بسازند چشمشان به جوایز و فروش ان طرف اب است به راستی ایا جهانگیر کوثری و تخت کشیان خارجی هستند؟!!با کدام پول خارجی؟اگر مستنداتی هست کاش می گفتید خیلی ها که مشکل سرمایه تهیه فیلم دارند مراجعه می کردند!! به نظرم توی این گفتگو محمود اربابی مثل یک همه چیزدان یک جور عقل کل خودش را بابا بزرگ سینمایی می داند که هنوز یه جایی نرسیده و با این اوضاع به جایی نخواهد رسید farshid
|
Reza
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 19:22
|
1- اول یه خسته نباشید ویژه دارم از امیر و همکاراش بابت پرونده ی "پرواز بر فراز آشیانه فاخته". فیلمِ صد در صد مورد علاقه ام نیست و فقط بعضی از سکانس هاشو دوست دارم ولی خوندن پرونده اش علاقه ام رو تا حدی بیشتر کرد. انصافا کار بزرگی انجام دادین . 2- پریروز یکی از کتاب هایی که چندسال بود فکر میکردم گمش کرده ام قاتی کتابهای دوران بچگی تو انباری خونه پیدا کردم : وقایع نگاری نارنیا یا عنوان ترجمه شدش «شیر و جادوگر». کلی خاطره برام زنده شد ؛ صفحه اولش تاریخ خریدشو اردیبهشت هفتاد نوشته ام . یادمه موقع خوندنش پیش خودم فکر می کردم اگه یه روزی ازش یه کارتون ساخته بشه چه چیزی میشه ( اونموقع ساخته شدن فیلمش به نظرم محال میومد). پارسال که فیلمشو دیدم کمتر حس کتابو داشت. نمیدونم به بد ساخته شدنش برمیگرده یا بالا رفتن سن و سال . 3- از این سریالی که نوشتی من که هیچی یادم نمیاد؛ حتی سریالهایی که زمان پخشش 4-3 سالم بود مثل "تعقیب طولانی" (عنوانشو فکر کنم پرویز ربیعی می گفت) و لویی پاستور رو یادمه ولی اینو نه . اگه چند دقیقه اش رو ببینم احتمالا می فهمم کدومو میگی. انتخاب سریال های من هم اینهاست : همه کارهای کیانوش عیاری ، سلطان و شبان و ارتش سری . از نود شبی ها هم زیر آسمان شهر 1 و کوچه اقاقیا . سریالهایی مثل جنگجویان کوهستان و و ماجراجو ( معروف به سریال ریچارد هنی با تیتراژ ابتدایی فوق العاده که بازیگرش تو فیلم بازسازی "سی و نه پله" هیچکاک بازی کرده و اسمشو هم از همون فیلم گرفته بودن) رو در زمان خودش دوست داشتم و الان نمیدونم. 4- چندروز پیش لینک های مربوط به چندتا از آهنگ های فیلم های تارانتینو رو تو اینترنت پیدا کردم . همه شو دانلود کردم ولی الان که میخوام آدرساشونو اینجا بذارم متاسفانه دوتاش بیشتر کار نمیکنه. آهنگهای miserlou و surfrider و stuck in the middle with you ( آهنگ سکانس شکنجه سگ های انباری ) توش بودن که فعلا نیستن! این دوتا امیدوارم کارکنن son of a preacher man از Dusty Spriengfeild از پالپ فیکشن: http://hyooge.com/download/mp3/Dusty+Springfield/Son+of+a+Preacher+Man+%281970+%2313%29 و لینک مستقیم آهنگ تیتراژ پایانی سگ های انباری coconut از Harry Nilsson : http://www.theartthieves.com/mediafiles/Kurt%20Personal/Harry%20Nilsson%20-%20Coconut.mp3
|
امید غیائی
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 20:17
|
والتر سالاس را بدون خجالت از بعد از پاریس دوستت دارم شناختم و بعد از اینکه سر یکی از کلاسهای تصویربرداری استادمان فیلمی ازش برایمان نشان داد که البته بیشتر منظورش هنرنمائی فیلمبردار کارش یعنی والتر کاروالیو بود ولی بعدها فیلمش را گرفتم و تا همین امروز توی کشوی میزم منتظر بود تا ""وقتش""برسد و سرک بکشد بیرون. Behind the sun یا "زیرآفتاب" از آن تجربه های نابی است که میتواند تا روزها زندگیتان را معطوف به وقایع شاید نه چندان مهم اطرافتان بکند.اینکه فیلم از نظر نور و رنگ و تصویر در کجاست را باید خودتان ببینید. فقط همان سکانس چرخ خوردن دختر روی طناب و تکانهای پسر از پائین برای چند روزتان بس است. خوش آمدیدآقای سالاس.
|
ساسان.ا.ک
چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 21:13
|
به مصطفی انصافی: مصطفی جون از اینکه می بینم همچنان می نویسی خوشحالم. نمی دونم این حق رو به من می دی که نظرمو در مورد مطلبی که واسه دیوار نوشته بودی بگم یا نه. ولی خودم احساس می کنم که باید بگم. حقیقتش اینه که ازت انتظار بیشتری داریم. بحثم سر موافق بودن یا مخالف بودن حرفات نیست. تو می تونی هر نظری داشته باشی ولی باید بهش برسی عزیز. در ضمن خیلی کوچیکتیم.
|
ساسان.ا.ک
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 0:30
|
رضا بهروز در کامنتی مسئله توهین کیهان به مسعود کیمیایی رو پیش کشید. منم کنجکاو شدم و دنبال مطلب گشتم. پیداش کردم و لینکش رو واستون میزارم تا برین و بخونینش. http://www.kayhannews.ir/870513/2.htm خب من باید بگم که به این ادبیات اعتراض دارم. (فلسفه ی حرف رضا رو نمی فهمم). نسبت به اینچنین ادبیاتی احساس انزجار می کنم. روزنامه ی کیهان یک تریبون رسمیست. از این رسانه انتظارات بیشتری می رود. کاری به بازیهای سیاسی که این روزنامه دنبال آن بوده و هست ندارم. من میگم چرا؟ چرا باید توهین کرد؟ چرا باید تهمت زد؟ خیلی ها شاید سینمای کیمیایی رو نپسندند. اشکالی نیست. اما اینطور صحبت کردن در شآن یک مقاله نویس، یک روزنامه نگار نیست. از همه ی دوستان تقاضا دارم نظرشون رو نسبت به این مطلب اعلام کنند. بالاخره باید به یه جایی برسیم یا نه؟ یا باید همینطور شاهد این بی احترامی ها باشیم؟ امروز کیمیایی فردا بیضایی و ... . ------------------------------------------------------------------- امیرخان من انتظارم از شما و سایت حداقل اعتراض بود. نمی خواستم که تظاهرات راه بیندازید، اما اشاره ای هم به این مساله نشد.
|
رضا بهروز
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 9:38
|
به آقای ساسان.ا.ک ممنونم که قضیه رو پیگیری کردی... لااقل تو این دوره که اثری از دوران پس از دوم خرداد نمونده و فرهنگ گفتگو ایجاد نشده محو شده. کاش بشه به فرهنگ گفتگو بازگشت.
|
مریم.م
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 10:46
|
سلام اميدوارم حال همه خوب باشه اول از همه از بچه ها مي خوام که برام دعا کنين ميدونم که دعاتون مي گيره يه مدت زيادي نتونستم بيام اوضام يه ذره ريخته بهم انگار از درونم دارم خورد ميشم و فقط اين سينما و کتاب و اهنگ و ياد اين کافه بود که سر پا نگهم داشته بود و از اينکه توي اين مدت توي بحث هاي کافه نبودم گريم مي گيره ولي اين نيز بگذرد و اگه چند تا پيشنهاد از کتاب و فيلم و اهنگ دارين بگين يکي از پيشنهاد هاي خودم به خودم اهنگ جسي جيمز يه پيشنهاد عالي ازMouse بود مي دونم دير ولي دوست دارم که بگم ببخشيد هميشه دوست داشتم با يه چاقو يا يه گوله بميرم و توي يه کوچه و زير بارون يه ادم از دور منو ببينه که دارم جون مي دم و تا مياد تموم کردم و تسليت به خاطر فوت خسرو شکيبايي عزيز راستس يه چيز جالب که نمي دونم کدومتون اين حس عالي رو تجربه کردين يه شب که ديگه حسابي از نيومدن اينجا دلم گرفته بود موبايل رو برداشتم و اينترنت و سينماي ما و روزنوشت امير قادري اينکه صفحات روزنوشت انگار يه جورايي توي دستت خيلي خوب بود
|
تونی راکی مخوف
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 12:16
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام..... بعضی فیلمها توی زندگی آدم وجود داره که فقط حکم یک فیلم رو نداره. یعنی با دیدنش خاطرات یه دوران رو هم برای آدم زنده میکنه. در مورد من روزی روزگاری در آمریکا یا مالنا و البته دو سه فیلم دیگه این خاصیت رو داره. این اواخر مالنا رو دوباره دیدم. هنوز هم که هنوزه تر و تازس. برای من که اولین بار این فیلم رو توی 16 سالگی دیدم و کلی خاطرات خوب ازش دارم این یکی از بهترین فیلمهای عمرمه. فقط یه بار دیکه دو سه سکانی آخر فیلم یعنی از سکانس مربوط به بازگشت مالنا رو ببینین . با اطمینان کامل میگم که حتما هنوز هم تاثیر خودش رو داره. چند روز پیش وقتی که احساس کردم آل پاچینو خونم کم شده ، با اجازتون نشستم پای فیلم هر کشنبه موعود. نمیدونین وقتی اون خنده های آل پاچینویی رو میدیدم چه حس خوبی داشتم. در آخر. چند وقتی نبودم ولی الان این مهمه که هستم. امیدوارم دیگه غیبت نکنم چون راستشو بخواین خیلی این کافه ، برو بچه ها و صد البته صاحب کافه رو دوست دارم. یه نطر سنجی: تکان دهنده ترین سکانس های تاریخ سینما رو انتخاب کنیم.( مثل مثلا سکانس خودکشی مجید در پنهان) نظرتون چیه؟؟؟ این پایان نیست............
امیر: «تکان دهندهترین سکانس» که خیلی کلی است. محدودش کنیم. مثلا تکان دهندهترین سکانس عاشقانه یا تکان دهندهترین سکانسی که مثلا برف میآمده یا باران میآمده یا در دریا میگذرد یا در صحرا میگذرد یا هر چی...
|
مینا خانومی
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 12:19
|
سلام حال شما؟ آقای قادری فکر کنم اگه شما موضوع بدید بهتر باشه واسه نظرسنجی ها آخه این طوری معلوم نیست هنوز چی به چیه.
|
رضا بهروز
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 16:48
|
آقا ساسان عزیز! پاسخ من به شما بنا به مصالحی که بهش احترام می ذارم و رعایتش رو هم لازم می بینم توسط مدیران محترم این سایت کوتاه شد. خواستم به اطلاعتون برسونم جواب من به شما اونقدر هم مختصر نبود و امیدوارم این رو بی ادبی فرض نکرده باشید. فکر می کنم حالا هر دو فهمیدیم چرا تو این روزگار به این قبیل مسایل چندان نمیشه واکنش نشون داد! اما در باب سوال امیرخان، تکان دهنده ترین سکانس بارانی شاید سکانس آخر فیلم زیبایی آمریکایی باشه و اون نگاهی که کوین اسپیسی به عکسی از خانواده از هم پاشیدش میندازه. لحظات برفی فیلم اشک سرما هم که هنوز تو خاطرمه با اون همه گوسفند و زنگوله و گلشیفته و ... عشق
|
بابك ب
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 18:45
|
به هر حال،همه ش مجسم مي كنم كه چند تا بچه ي كوچيك دارن توي دشت يه دشت بزرگ بازي مي كنن.هزارها بچه ي كوچيك،و هيشكي هم اونجا نيس،منظورم آدم بزرگه،جز من.من هم لبه ي يه پرتگاه خطرناك وايسادم و بايد هر كسي رو كه مياد طرف پرتگاه بگيرم،يعني اگه يكي داره مي دوه و نمي دونه كجا داره مي ره من يه دفعه پيدام مي شه و مي گيرمش.تمام روز كارم همينه. يه ناتوردشتم.مي دونم مضحكه ولي فقط دوس دارم همين كار رو بكنم.با اين كه مي دونم مضحكه
امیر: دلام رفت...
|
پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 20:12
|
آقای قادری نگاه شما آنقدر کاسبکارانه و بازاری و مادی ست که برای دوست داشتن هم دنبال دلیل میگردید. بهتر است برای دوست داشتن گلزار و کیمیایی و ستاره اش! دنبال دلیل بگردید. افشین قطبی با لومپنیسم دروغ و ریا که شما هم بخشی از آن را نمایندگی میکنید هرگز کنار نمی آید . پس به دنبال دلیل نگردید که دوست داشتنش به هیچ دردتان نمیخورد.
|
سحر همائی
جمعه 18 مرداد 1387 - 2:3
|
این تبلیغ جدید نوکیا را دیده اید ؟ امروز روی یک بیلبورد دیدم . بامزه است : عکاسینمایش !
|
Armin Ebrahimi
جمعه 18 مرداد 1387 - 2:6
|
در ابعادِ غول آسا در کاشی های آبیِ دیوارهای کٌهنه و با لبخند محوی او -ناگاه- وارد شد! هم او که جامه ی زرین عشق را به ابعادِ روحِ سبزش تَنگ بود! آرمین ابراهیمی
|
تونی راکی مخوف
جمعه 18 مرداد 1387 - 2:43
|
موافقم. محدودش میکنیم. حالا با همون تکان دهنده ترین سکانس عاشقانه. مثلا همون سکانس شاهکار استاد "روزی روزگاری در آمریکا" . اون نگاهی که نودلس موقع رفتن دبورا با قطار بهش میندازه. به قول یکی از دوستان حتی مجنون هم به لیلی همچین نگاهی ننداخته بوده. این پایان نیست............
|
farshid
جمعه 18 مرداد 1387 - 7:30
|
جواب می دهیم به ان چیزی که دلمان میخواهد جواب دهیم اصلا مگر کسی طلبکار است!! چک برگشتی که نیست .خودمان میدانیم هر طور صلاح بدانیم مسیر ارتباطمان را با دیگران تنظیم کنیم!! دعوا که نداریم .همین است دیگه . دیشب خواب دیدم امیر قادری این حرفها را می زد !! farshid
|
نويد غضنفري
جمعه 18 مرداد 1387 - 13:53
|
سلام. يك سر آمدم اين ور بگويم اين سريال خاطره برانگيزي كه امير اسمش را آورد، مجموعه تلويزيوني محبوب تام يورك- خواننده گروه ريديوهد- هم هست و توي اين آلبوم تازه اش- in rainbows- ترانه اي با همين عنوان House of cards گذاشته. با اين حساب اين دومين عنوان آهنگي است كه با تايتل رمان تكان دهنده مايكل دابز يكسان از آب درآمده؛ به اين خاطر كه بعدها دو سري ديگر با عنوان هاي «to play the king» و «The Final Cut» و با همان شخصيت اصلي سريال خانه پوشالي ساخته شد. و البته مي شود با يك حساب سرانگشتي حدس زد كه اين بار عوامل سازنده سريال (در 1995) عنوان شان را از روي آلبوم 1983 راجر واترز و گروه پينك فلويد برداشته اند. مخلص همه دوستان و امير جان.
امیر: اه تام یورکام دوست داشته؟ همون تئوری زنجیره آدمهایی است که از چیزهای یکسان خوششان میآید! و این که سریال، چیزی در مایههای همون جمله راجر واترز بزرگ توی قطعه past war dream همین آلبوم Final Cut: «اوه مگی، مگی...»
|
علي
جمعه 18 مرداد 1387 - 14:56
|
براساس سه رمان مايكل داب در سال هاي 1990، 1994 و 1995 سه سريال، هر يك در چهار قسمت پنجاه دقيقه اي با نام هاي House of Cards (خانه پوشالي)، To Play the King (بازي با شاه) و Final Cut (برداشت آخر) توسط BBC ساخته شد. دو سري اول از تلويزيون ايران پخش شده و تاريخ اولين پخش احتمالا 1374 بوده است. از ميان سريال هايي كه ديده ام، به نظر بنده، بهترين سريالي بوده كه از تلويزيون پخش شده است. علاوه بر فيلمنامه دقيق و ساير عوامل شامل كارگرداني، موسيقي، تصويربرداري، طراحي صحنه و لباس، تدوين و به خصوص بازي ها (كه در بسياري از محصولات كمپاني مذكور با كيفيت كمابيش مشابه ديده مي شود)، يكي از نقاط اوج دوبله به فارسي است كه متاسفانه چندان به آن پرداخته نشده است. مدير دوبلاژ اين مجموعه اميرهوشنگ زند بوده و نقش اصلي را ناصر طهماسب (يان ريچاردسون) گفته است. با گويندگي بي نظير مرحوم ژاله كاظمي (دو نقش) و ابوالحسن تهامي (دو نقش)، مرحوم خسرو شايگان، ناصر احمدي، زهره شكوفنده، مازيار بازياران (دو نقش)، احمد رسول زاده، ناهيد شعشعاني (دو نقش)، تورج مهرزاديان (دو نقش)، اصغر افضلي (دو نقش)، پرويز ربيعي (دو نقش)، حميد منوچهري (دو نقش)، كيكاوس ياكيده، مريم صفي خاني، محمد عبادي، مهدي آرين نژاد، سيامك اطلسي، مهين برزويي، خسرو شمشيرگران، مظفر شمس كاظمي و ... در مجموعه "خانه پوشالي". گويندگان "بازي با شاه" عبارت بودند از ناصر طهماسب (يان ريچاردسون) و رفعت هاشم پور، مرحوم ژاله كاظمي، ابوالحسن تهامي، ناصر احمدي، تورج مهرزاديان، پرويز ربيعي، محمد عبادي (دو نقش)، مريم شيرزاد، فهيمه راستكار، منوچهر والي زاده، سعيد مظفري، حميد منوچهري، خسرو شمشيرگران، عباس سلطاني، محمد ياراحمدي، آزيتا لاچيني، عباس نباتي، شروين قطعه اي، بهرام زاهدي، حسين باغي، مهدي آرين نژاد، اسماعيل قادرپناه، بهمن هاشمي،مظفر شمس كاظمي تركيب و تعداد گويندگان نشان از كيفيت بالاي سريال ها دارد.
سینمای ما - ممنون از اطلاعات. آره. دوبله درجه یکی داشت که خیلی به حالی که از دیدناش بردیم کمک کرد. فقط میشه بگی این اطلاعات رو از کجا دراوردی؟ برای من و خیلی از دوستام جالبه که بدونیم.
|
محسن رزم گر
جمعه 18 مرداد 1387 - 16:4
|
سلا خدمت همه ي بچه هاي كافه و ممنون از بچه هايي كه خبر مربوط به استاد رو به گوش ما هم رسوندن.... تا اونجايي كه ما خبر داريم اين استاد و هم دوره اي هاش بودن كه در مقابل فيلم فارسي ساز هاي اون دوره مقاومت كردن و در دام سينماي اون موقع گرفتار نشدن ... جهت اطلاع اين سينما دوست بايد بگم كه استاد از معدود فيلم سازهاي اون دوره بودن كه براي فيلم گوزنها مورد بازجويي ساواك قرار گرفتن و همچنين در زمان انقلاب كه مردم سينماها رو به آتش مي كشيدن فقط به سينماهايي كه فيلم سفرسنگ كيميايي رو نمايش مي دادن كاري نداشتن ... اما در مورد نظرسنجي توني تكان دهنده ترين سكانسي كه تا حالا ديدم سكانس آخر مخمصه و اون نور چراغ هواپيماست , محشره. و توي سينماي خودمون شروع تمام فيلم هاي كه كيميايي با عشق ساخته.
سینمای ما - از جمله عنوانبندی ضیافت و اعتراض. نه؟ «کی گفت روز آخره؟»
|
ساسان.ا.ک
شنبه 19 مرداد 1387 - 2:5
|
کجایی مهدی پورامین! تو بودی که همش دیالوگای قیصر و گوزن ها رو می گفتی. ... یهو غیبت زد... ای علی عابدینی. نیستی ببینی اینجا چه خبره. به مسعود کیمیایی توهین شده. بهش گفتن فیلمفارسی ساز طاغوتی! منم ناراحت اومدم اینجا با بچه ها در میون گذاشتم. اما...
|
کاوه اسماعیلی
شنبه 19 مرداد 1387 - 4:44
|
در هر سطح از زندگیمان – در تجربیات مذهبیمان، خورد و خوراکمان، در تجارب شهوانی، زیباییشناسانه و اجتماعیمان همیشه بر موقعیتی گریز میزنیم که به ظاهر به کمال میانجامد. آن را همچون الگویی قرار میدهیم و باقی موقعیتها را در مقایسه با آن بیارزش میانگاریم. اما اکنون به گمانم غالبا همان موقعیتها، به نوبه خود آکنده از موهبت تازهاند؛ فقط باید برایشان آغوش بگشاییم. خداوند به ما صورت تازهای را از سعادت نشان میدهد. ولی ما از نگریستن به آن سرباز میزنیم. زیرا هنوز به دنبال آن صورت گذشتهایم این جمله را خوب است قاب بگیریم و بر اتاق همه فیلمسازان و البته همه فیلم بینان بگذاریم تا دائما بخوانندش...خوب است از این زاویه یکبار دیگر جمله را از اول بخوانید
|
علي
شنبه 19 مرداد 1387 - 7:41
|
اطلاعات عمومي راجع به "خانه پوشالي"، "بازي با شاه" و "برداشت آخر" از يكي از مجلات قديمي سروش استخراج شده و اطلاعات دوبله از يادداشت هاي شخصي زمان پخش.
امیر: ممنون علی جان. این «یادداشتهای شخصی زمان پخش» را فقط خورههای فیلم میدانند که یعنی چی!
|
آرش
شنبه 19 مرداد 1387 - 9:26
|
سلام يهسوال دارم چرا بعضي از كامنتها رو با اسم سينماي ما جواب ميديدي و برخي ديگرو با اسم امير؟
امیر: معمولا وقتی کامنتهای روزنوشت خودم رو جواب میدم، از اسم خودم استفاده میکنم دیگه...
|
farshid
شنبه 19 مرداد 1387 - 10:22
|
یک نکته از امیر قادری یاد گرفتم!! به پارازیت ها کاری نداشته باشید حواستان به فرکانسی که دوست دارید باشد!! راستی این درس خوبی است؟!! farshid
امیر: واقعا؟ کاش میتونستم خودم این جوری باشم.
|
محمد حسین آجورلو
شنبه 19 مرداد 1387 - 12:41
|
سلام مراسم افتتاحیه المپیک خیلی زیبا بود و البته باشکوه همه چیز هم برنامه ریزی شده و سر جای خودش اما جایی که چند تا بچه مدرسه ای داشتند نقاشی می کشیدند یکی از بچه ها برگشت و کوله اش رو به اون یکی نشون داد و یه چیزی گفت و معلوم بود خیلی کیف کرده بدون هیچ برنامه ریزی. از دیدن این صحنه حالی بردم که نگو. دوشنبه فقط برای این می خواستم برم استادیوم که لحظه ای که عابدزاده برای اولین بار میاد تو چمن آزادی از تماشاش و فریاد زدن اسمش لذت ببرم اما لعنت ب هاین شانس دقیقه بیست بازی رسیدم تو استادیوم. راستی کاوه ما به جای تو گفتیم مازیار قایقران. برای اینکه بت پرست نباشی کافی نیست که بت ها را شکسته باشی باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی./ نیچه http://blog.modernmechanix.com/2007/03/14/movies-travel-to-town-in-a-trailer-theater/
|
رضا بهروز
شنبه 19 مرداد 1387 - 15:6
|
روزنامه اعتماد: پروانه ساخت فیلم شریک هم هنوز صادر نشده است و مشخص نیست با این انتقادهای شدید کیهان، سرانجام این پروژه چه خواهد شد. واقعا سرانجام شریک و سرانجام فیلمسازی کیمیایی چه خواهد شد؟ آقای قادری قصد ندارید توضیحی یا اظهار نظری در این باب منتشر کنید. علاقمندان نگرانن ها!
|
شنبه 19 مرداد 1387 - 15:8
|
مرا نخوريد. من يك زن و چند بچه دارم. آنها را بخوريد * هومر سيمپسون خطاب به «موجوات فضايی»، كه «خانواده سيمپسون» را ربودهاند
امیر: آقا یا خانم؛ حالی دادی اساسی!
|
الهام
شنبه 19 مرداد 1387 - 16:27
|
با سلام خدمت شما، ميدونم اين يك ضدحاله اساسيه كه يكي مثل اين بچه هاي لوس (يه چيزي تو مايه شخصيت پويا تو فيلم ترانه مادري با اون عينك بزرگش !!!) بياد و سوال درسي بكنه ، من كه اگه جات بودم كلي حرصم ميگرفت، اما چون ذهنم فعلايه جورايي درگيرشه، با عرض پوزش ميپرسم. اگه بخوام با تكنيكهاي نوشتن نريشن (جهت استفاده برروي يك مستند) آشنا بشم از كجا ميتونم اطلاعات بگيرم؟ البته مطالب مورد نظر رو نوشتم ، اما خودم فكر ميكنم خيلي ژورناليسميه، اگر بخواهد در يك مستند و بر روي تصوير مورداستفاده قرارگيرند بايد تغييراتي داشته باشد. به هرحال ممنون ميشم اگه اطلاعاتي در اختيار من بگذاريد.(البته از طريق سيستم search خيلي نتونستم جواب بگيرم.)
امیر: کتاب تئوریک درباره سینمای مستند توی ایران زیاد چاپ شده. یادم نیستاش که در این باره چیزی توشون هست یا نه؟ یه سری به انتشارات پارت، رو به روی دانشگاه تهران بزنین.
|
پوریا
شنبه 19 مرداد 1387 - 22:45
|
سلام گفتم اون سکانسو یادتون میاد. آقای قادری تو دبگه جرا؟ توی بوچ کسیدی و ساندنس کید توی کافه اول فیلم اون یارو به ردفورد میگه: ساندنس تو چقدر سریع هستی؟ بعد بازم توی بک گراند نیومن یه گوشه ای پناه میگیره چون رفیقشو خوب میشناسه ............... اینا رو نگه داشته بودم به کسی نگم ولی مگه نباید همه لذت ببریم؟ راستی تکان دهنده ترین عاشقانه..: یکی از اون آهنگای قدیمی رو بزن سام....
|
مریم.م
يکشنبه 20 مرداد 1387 - 11:44
|
سلام امیدوارم حال همه خوب باشه آه اینا دیگه چی بود واقعا چرا اینو نوشتن از اقای ساسان.ا.ک ممنونم به خاطر لینکتون
|
يکشنبه 20 مرداد 1387 - 12:17
|
موضوع نظر سنجي اين دفعه چيه؟ ماندگارترين سكانس عاطفي؟
|
فواد
يکشنبه 20 مرداد 1387 - 13:48
|
سلام رفيق.من سريال خانه پوشالي رو كامل يادمه.فوقالعاده بود.حتي صداي ژاله كاظمي و ناصر طهماسب هنوز تو خاطرم هست
|
سیاوش بیات
يکشنبه 20 مرداد 1387 - 18:20
|
تکان دهنده ترین: |