ماجرای چاقو ( گور بابای پیاده‌روی آخر شب؛ عمرا که دیگر از ماشین پیاده شوم ) - دو روز بعد: اما حالا اوضاع و احوالم یک کم تغییر کرده... :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
يکشنبه 17 شهريور 1387 - 3:41

اخبار:      • یک فرصت مغتنم؛ / نمایش مستند برگزیده جشن خانه سینما در انجمن منتقدان      • مدير عامل انجمن سينماي انقلاب و دفاع مقدس در یک موضع‌گیری صریح و نه چندان قابل پیش‌بینی؛ / حضور گل‌شیفته در فیلم ریدلی اسکات، نشان‌دهنده توانایی بازیگران ایرانی است      • مشخصات کامل فیلم را این جا بخوانید / تهیه کننده فیلم «دعوت»: امیدوارم مردم از این فیلم خوش‌شان بیاید      • گفت و گوي نيما حسني‌نسب با گلشیفته فراهانی / بكش تا زنده‌بماني؛ اين قانون سينماي ماست      • گزارش پشت‌صحنه سريال «روز حسرت» / مگر موضوع سريال شبيه «اغما» است؟ داستان آن كاملا فرق مي‌كند ...      





يکشنبه 29 مهر 1386 - 22:4

ماجرای چاقو ( گور بابای پیاده‌روی آخر شب؛ عمرا که دیگر از ماشین پیاده شوم ) - دو روز بعد: اما حالا اوضاع و احوالم یک کم تغییر کرده...


تازه اضافه کرده‌ام: من ماجرای چاقوکشی را بی‌خیال شدم، ضاربان‌ام را هم بخشیدم. همان طور که همه کسانی را که در حق من بدی کردند؛ چون کارتون سیمپسون‌ها: یک فیلم، را دیدم و یک بار دیگر باور کردم که هنوز در دنیا فیلم خوب ساخته می‌شود. ناراحت بودم که فیلم آخر کوئنتین تارانتینو حالم را زیاد بهتر نکرده به خوبی فیلم‌های دیگرش نیست. بیش‌تر از چاقو خوردن، از این ناکامی ناراحت بودم  صدایش را درنمی‌آوردم، ولی حالا سیمپسون‌ها... ای وای. بر و بچ چاقوکش اگر پیدا می‌شدند، می‌نشستیم و سیمپسون‌ها را همگی با هم و از ته دل می‌دیدیم. صدای پای چند ذهن منفی از این فیلم می‌آید. آن‌هایی که روزنوشت این هفته را درباره ماجرای قبلا واقعی چاقو خوردن من نخوانده‌اند، دیگر بی‌خیال‌اش شوند. سیمپسون‌ها را ببینند.

چند وقتیاست که بچه‌هایقدیمی غر می‌زنند که اوضاع و احوال این جا ناجور شده و صاحب کافه کم‌کاری می‌کند و دیگر آن محیط گرم سابق نیست. گفتم برای گرم کردن‌اش اگر خاطره اتفاق پریشب را برای‌تان تعریفکنم، بد نیست. هیجان دارد: داشتم آخر شبی توی یک خیابان پهن و خلوت قذم می‌زدم وبادوست عزیزی با موبایل حرفمی‌زدم که یک موتور با سه تاسرنشین رد شد. بعد دور زد و آمد سسراغ من. گفتند گوشی‌ات را بده ببینیم. طرف یکک دانه تبر گنده از جیب‌اش پشت‌اش کشیذ بیرون. داشتم می‌گفتم گوشی را بی‌خیال شوید تا به‌تان پول بدهم. این طرفی همین جور می‌زد توی دست‌هام که گرفته بودم جلوی شکم‌ام. پول‌ها را که گرفتند، بی‌خیال شدند و گاز دادند و رفتند. چند قدم دیگر که آمدم، دیدم دست‌هایم زیادی درد می‌کند. بیش‌تز از این که چند تا مشت خورده باشم. متوجه شدم که ازشان خون راه افتاده. نگو طرف با مشت نزده، چاقو توی دست‌اش بوده. رفتم درمانگاه دست‌هایم را بخیه زدمم. اگر می‌بینید روزنوشت امروز غلط زیاد دارد، به این خاطر است که دست‌هام بدجور درد می‌کنند. زورکی دارمتایپ می‌کنم که این جا از رونق نیفتد و بچه‌های قدیم این قدر ناراحت نباشند. یک روز حال همه‌مان خوب می‌شود. امروز که داشتم زابریسکی پوینت می‌دیدم، نمی‌توانستم یادداشت بردارم. دیدم چه سخت است...

بعدالتحریر: راستی روزنوشت قبلی مهدی عزیزی راجع به پیش از غروب را بخوانید، باحال نوشته.


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

جواد رهبر
يکشنبه 29 مهر 1386 - 23:21

ای بابا! خدا از سرشون نگذره! راستش هر غلط تایپی روزنوشت برام مثل هر یک از اون ضربه هایی بود که اون از خدا بی خبرها به دستای امیر می زدن. هی اشتباهات تایپی می اومدن زیر چشمم. نمی شد از دستشون فرار کرد. ایشالاه هر چه زودتر توپ توپ بشی امیر جان!

پانویس: اما خیلی صحنه ی سینمایی خفنی بوده ها!

قربان همگی!

مصطفی جوادی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 0:6

نمی دانم چرا این دزدهای موتو سوار بی خیال تو نمی شوند.پارسال بوده یا نمی دانم کی... بی خیال. طرف چشمش زنگ گوشی ات رو گرفته بوده. احتمالا عشق بازگشت آلمودوار بوده دیگه!. البته اگر زنگ اش را عوض نکرده باشی

سمیرا
دوشنبه 30 مهر 1386 - 0:28

خدا مرگم بده. عین تو فیلما!

مصطفي انصافي
دوشنبه 30 مهر 1386 - 0:35

گرچه نا آگاه خنجر مي زنند

دوستان هم گاه خنجر مي زنند

گاه بهر مال اشباه الرجال

گاه بهر جاه خنجر مي زنند

روز روشن خيل شاعر پيشگان

با هلال ماه خنجر مي زنند

بانوان دل نازك و كم طاقتند

با كمي اكراه خنجر مي زنند

پيروان حكمت خير الامور

در ميان راه خنجر مي زنند

مومنان آيينه يكديگرند

ليك اما آه خنجر مي زنند

عارفان هم گاه گاه از پشت سر

في سبيل الله خنجر مي زنند

عده اي هق هق كنان و عده اي

قاه اندر قاه خنجر مي زنند

اي برادر بد به دل وارد مكن

در زمان شاه خنجر مي زنند

دكتر حسن حسيني

farshid
دوشنبه 30 مهر 1386 - 0:54

شاید از طرفداران خیابانی بوده اند که پیش خودشان حساب کردند به طرف حالی کنند قدم زدن خیابانی ان قدر ها هم بی خطر نیست!!!

زندگی است دیگه یه دفعه می بینی اتفاق می افته فرقش با سینما همینه که وقتی چاقو می خوری دردت می گیره خونش هم دوا گلی نیست خونه خونه !!اگه هم ادم بمیره دیگه مرده !!

ولی باور کن تجربه اون شب مثل ورود به سکانس یه فیلم برات جاودان می مونه رنگ و نورش هیچ وقت یادت نمی ره!! خودمونیم شدی قهرمان یه فیلم!!

مواظب زخمها باش شب ها هم بیشتر احتیاط کنید!!

farshid

Reza
دوشنبه 30 مهر 1386 - 1:58

واقعا متاسفم . حالا شانس آوردی که به شکمت نخورده .

به توصیه دوستان ، رمان " وردی که بره ها می خوانند " رو از اینترنت گرفتم و یه نفس خوندم . قبلا از رضا قاسمی همنوایی شبانه ارکستر چوب ها و معمای ماهیار معمار رو خونده بودم . طراوت از داستانها و آهنگ هایی که ساخته موج میزنه . یه حس عجیبی توی کارهاش هست که توصیف شدنی نیست . به همه دوستان توصیه میکنم بخونن . ( امیر خان حتما بخونش اگه نتونستی بگیری برات ایمیل می کنم )

siavash
دوشنبه 30 مهر 1386 - 2:43

agha titro ke khundam fekr kardam dar morede chaghoo dar aab neveshty baad ke matlabo khoondam didam eshtebah fekrkardam. vali be kheir gozashtehaaa

سوفیا
دوشنبه 30 مهر 1386 - 3:15

سلام

عجب ماجرای وحشتناکی. امیدوارم هر چه زودتر دستتان خوب شود و بتوانید راحت بنویسید. نکند اینجا هم مثل روزنوشتهای آقای حسنی نسب تعطیل شود.

چقدر هم ترسناک تعریف کردید این خشونت را در تاریکی شب. مثل یک فیلم جلوی چشمم زنده شد. مثل یکی از فیلمهای کیمیایی.

من فکر می کردم دیگر دوران چاقو زدن و این حرفها گذشته و داریم در دوران خشونت مدرن زندگی می کنیم....

راستی نمی دانم چرا یاد آن صحنه ای افتادم که اول نفس عمیق یک موتوری می آید گوشی کامران را می زند و او خیلی آرام و خونسرد سرش را بالا می آورد و نگاه می کند و هیچی نمی گوید. آنجا که برای اولین بار در یک کلوزاپ شاهکار چهره اش را از نزدیک می بینیم.

این غلط های املایی هم آدم را یاد داستان ۱/۳ ۱/۳ ۱/۳ از ریچارد براتیگان می اندازد. در کتاب اتوبوس پیر. نمی دانم از دوستان کسی اهل براتیگان هست یا نه. شاهکار است داستانهاش.

راستی می خواستم پیشنهاد کنم برای سوال نظرخواهی در مورد سریالهای ماه رمضان گزینهء هیچکدام را هم اضافه کنید.

امیر: هیچوقت آن نمایی را که گفتی فراموش نمی‌کنم. اول فیلم بود. دیدم‌اش و با خودم به به، چه فیلم خوبی قرار است نگاه کنم.

امیررضا نوری پرتو
دوشنبه 30 مهر 1386 - 9:17

با سلام خدمت امیر خان گل و همه ی دوستان خوبم.

امیر جان خیلی ناراحت شدم. چند سالی است که با این وضعیت نابسامان امنیتی و اجتماعی دیگه کمتر کسی جرات می کنه "شبهای تهران " را در تنهایی و در مکانهای خلوت سیاحت کنه. به نظرم اینجا داره مثل تگزاس میشه. مثل فیلمهای وسترن و غرب وحشی. کجایند بزرگان و اسطوره های وسترن که بیایند و ببینند که "در شهر ما خبری هست"! خداییش اگه جان فورد یا هاوارد هاکس بودند صحنه ی حمله ی مهاجمان به امیر را چه جوری به تصویر می کشیدند؟ امیر جان برایت از صمیم قلب آرزوی سلامتی دارم. خدا خیلی به ت رحم کرد که چاقوی اون نامردها زخمی کاری به ت وارد نکرد. مواظب خودت باش. یادت نره در این کلان شهر بی در و پیکر آدم می تونه در خانه ی خودش هم با یک دوست عزیز صحبت کنه. درست نمی گم ؟ این ربطی به اینکه آدم بچه مثبت یا منفی هم باشه نداره ! ((-:

راستی امیر چه حسی داشتی اون وقت شب و در گوشه ی خیابون زخمی و بی فریاد رس کسی نبود تا کمکت کنه ؟ شرط می بندم مثل قهرمانان جاودان فیلم های نوآر سیاه و سفید و ضد قهرمانان نئو نوآرها و شخصیت اصلی فیلم های موج نو و خیابانی دهه ی پنجاه ایران شده بودی.

یکی از دوستان در مورد سوتی من در نقد چاپ شده ام در حیات نو بر سریال های ماه رمضان نوشته بود. ایشان درست گفتند. من نام فیلمبردار یا به قول مصطفی جوادی عزیز تصویر بردار مجموعه را به جای امیر معقولی نوشته بودم مهدی جعفری(؟؟؟؟!!!!!!). خودم هم نمی دانم چرا؟ در صورتی که امیر معقولی را از قبل می شناختم. این هم مثل سوتی اون دفعه ام بود که سر دیالوگ سوته دلان دادم و به اشتباه نوشتم کمال الملک! البته اشتباه اون دفعه ام سهوی بود اما دلیلی برای این یکی ندارم. چند بار هم متن ام را خواندم اما متوجه نشدم. بعدش هم که فهمیدم

دیر شده بود! مطلب رو فرستاده بودم. خلاصه از همه ی خوانندگان پوزش می خوام.

راستی این مطلب را در وبلاگم گذاشته ام.

دیشب سینما ماورا برای بار دوم "هفت" را داد. البته با سانسور بیشتر نسبت به دفعه ی قبل (مرداد ماه پارسال) و همچنین نسخه ی اکران شده در بهار 1377 و توزیع شده در شبکه ی ویدئویی که اون هم خودش چند دقیقه بی دلیل سانسور شده بود. اما باز هم برای بار N ام تماشای شاهکار فینچر به من که خیلی چسبید. چقدر صدای استاد اسماعیلی بر چهره ی مورگان فریمن نشسته است. نه ؟ بعضی از اشاره های دکتر حسن بلخاری هم جالب بود.

امتحان کارشناسی ارشد هم که یک ماه زودتر برگزار میشه . باز من بدشانس خواستم یه کاری کنم!!!!!!!!! ))-:

دیالوگ این دفعه (محمد حسین آجرلو عزیز برخی از این دیالوگ ها را از روی فیلم یا فیلمنامه نقل می کنم و برخی از آنها رو هم با اجازه ات از بر هستم. ) :

دیالوگ آخر فیلم بانو :

" تو تنها کسی بودی تو زندگیم که حس می کردم خیلی به من نزدیکی... از اینکه تونستم به ت تکیه بدم احساس غرور می کردم ... ولی تو هم دوام نیاوردی... مثل همه ... دیگه از این آدمها خسته شده م... باید بتونم تنهاییمو دربست قبول کنم... باهاش اخت بشم... به ش انس بگیرم... "

خیلی مخلصم.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

ww.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

سعيد هدايتي
دوشنبه 30 مهر 1386 - 11:12

برو خدارو شكر كن زنده اي وگير دزدان جوانمردي افتادي ولي مطمئن باش تو اتفاقي كه برات افتاده اون جوانها كمترين نقش وتقصيرو داشتن .به هر حال متاسفم والبته خوشحال كه خدا به شما وكافمون رحم كرد.من راستش گرمم كه نشد هيچ دپم زد بالا.افسرده شدم .تف.ادم اين همه رفيق داشته باشه وتنها تو شب تاريك گير بيافته.تف

سیاوش پاکدامن
دوشنبه 30 مهر 1386 - 11:58

دیگر تاخیر جایز نیست و برای عیادت هم که شده باید به کافه امیر قادری سر بزنیم. امیر جان درست است که ‏از تو کمی دلگیر بودیم ولی راضی هم نبودم که با تو این کار را بکنند، گفته بودم فقط یک گوشمالی ‏کوچک....ا.. سوتی دادم...نه خیر آقا، اینجانب،هرگونه ارتباط با این موضوع را قویا و شدیدا رد و تکذیب ‏میکنم.

‏.‏

برو بچه ها تازگی ها زیاد در باره کمرنگ شدن "رنگ روح زندگی" در این کافه صحبت کردند( این خانه ‏سبز هم عجب کالای گرانبهایی است) ، البته ما" قدیمی" ها...آخ...ببخشید،ما "همه" ها، دیگر عادت کرده ایم ‏به این حرکت سینوسی .البته خبرگیری و پی گیری رفقا را به شدت تایید میکنم.

‏.‏

خدمت محمد حسین آجورلو عرض کنم که درپیت بودن دانشگاه را به شدت تایید میکنم...البته من زیادهم ناپدید ‏نبودم و تو این مدت یکی دوباری در آسیاب بادی های ذهنم ، در افشانی کرده بودم.‏

‏.

یک توجهی بدهم به پرسپولیسی های گرانقدر که در آسمانها سیر میکنند . در فصلهای گذشته، تیمی بود که ‏بردهای دقیقه نودی زیادی داشت و با تاکتیک اوت دستی هم زیاد کار میکرد. طرفداران تیم دیگری هم بودند ‏که دستشام کوتاه و خرما بر نخیل بود و به طرفداران تیم اول ایراد میگرفتند. حالا ورق روزگار برگشته و تیم ‏دومی دقیقه نودی میبرند و مدافعشان به جای محوطه جریمه خودی،روی خط اوت تیم حریف قدم میزند تا ‏اوت دستی پرتاب کند، نه تنها به روی خودشان نمی آورند، بلکه افتخار هم میکنند.‏

پ.ن: اسامی دو تیم مذکور جهت پیگیری تاریخ نویسان، در دفتر سایت محفوظ است.‏

.

پ.ن 2: ا..ا...اا...امیر جان تو چرا، بنشین، من خودم چای رو دم میکنم.....رضا بیا این چهار تا استکان را ‏بشور. کاوه، یه دستی به اون میز بکش، امیر حسین...امیر حسین...بابا منو رو ببر برای اون مشتری های ‏جدید.... ‏

نجمه انواری
دوشنبه 30 مهر 1386 - 12:15

امیر قادری! تو که عادت داری!

یاد چاقوهای کرمان بیفت!!!

امید غیائی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 12:52

سلام.

من یه بار داشتم تو این وضعیت میفتادم که نمیدونم از کجا شانس آوردم که بیخیالم شدن. این جور موقعها بهترین کار همونییه که انجام دادی امیر خان. ولی خدائی گوشی رو بگو چقدر عزیز بوده.........

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این چند وقته خیلی برام فرق نمیکنه که چی ببینم. رسیدم به اونجائیکه فقط دوست دارم تصویر از جلوی چشمهام رد بشه. میخواد اینلند امپایر باشه یا تعطیلات یا پرنسس دایریز یا چه میدونم تمام چیزهائی که همیشه میخواستید در مورد ... بدانبد یا آمادئوس. فقط دوست دارم یه سری ادمها بیان تو قاب تصویر و رد بشن. موسیقی هم که قربونش برم. manowar و خواجه امیری و نامجو و wasp و death و شجریان.

اومدم بگم که هستیم هنوز و همیشه هم میمونیم حتی اگر حالش نباشه که چیزکی بگیم.

همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.

محمد حسین آجورلو
دوشنبه 30 مهر 1386 - 13:10

سلام کباب شدم برات قادری ( سنگ بشم اگه خالی ببندم )

کسی که زندان نرفته است معنی دولت را نمی فهمد.

لئون تولستوی

حمید دست قیچی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 15:44

خدا را شکر که به همین جا ختم شد. از این دیوانه ها هر کاری بر می آید . البته شما هم نباید انقدر وا میدادی. بالاخره این همه فیلم اکشن و جمشید آریا و ایرج قادری باید یه جایی به کار بیان دیگه.

میتونستی هم به ما بگی زدی ما هم همه جا بگیم زده ، خوبیت نداره ....

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 16:24

این که واقعا نگرانم کردی و متاسفیم درش شکی نیست ولی اینکه اگر به قول دوستان قضیه رو مثل یه سکانس سینمایی بدونیم چه نقش بدی رو تو گرفتی....کتکه را خوردی...چاقو به تنت فرو رفته...التماس هم میکنی که آقا هر چی پول بخوای بهت میدیم..........بعد طرف احتمالا مثل جو پشی بی رحمی و طنازی همزمانش را بر تو نثار کرده و حسابی تحقیرت نموده...این وسط ما نمیدانیم چرا وقتی بحث ماجراهای واقعی پیش می آید ما ضد همانهایی میشویم که عاشق به ازایشان در فیلمهای گنگستری هستیم....این هم از فریب سینما.به هر حال برای بادی گارد بودنت حاظریم.کم دشمن که نداری..میگم یک کنفرانس مطبوعاتی بده که آقا حکومت میخواهد ما را بکشد..

دوم اینکه در روزنوشت قبلی فکر کنم ساسان بود که پرسیده بود که آیا زیست شناسی خوانده ام یا نه؟جواب من متاسفانه مثبت است.این هم از همان حماقتهایمان بود که فکر میکردیم که خدا را میتوانیم با علم ژنتیک و این مذخرفات پیدا کنیم غافل از اینکه خدا در آن لحظه معجزه پالپ فیکشن بیشتر و غلیظ تر از تمام DNA های موجود در کره زمین حظورش را به اثبات رساند...طول کشید تا بفهمیم.اگر هنوز فهمیده باشیم.به قول امیر اقیانوسی است و ما هم غواصانی آماتور.....

حمید دست قیچی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 16:27

خانم سوفیا؛ با عرض معذرت ،از براتیگان به غیر از صید قزل آلا چیز دیگری ترجمه شده است؟ و اگر شده توسط کدام انتشارات؟

مصطفي سيفي
دوشنبه 30 مهر 1386 - 16:46

واقعا متاسفم ، اول براي تو بعد براي اونا و همه مردم . چيز زيادي نميگم فقط دوعا ميكنم زودتر خوب بشي ... همه خوب بشن

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 17:11

دو نکته باقیمانده...یکی اینکه بچه ها حواستان هست که امیر پاسخگو شده و آخر بعضی کامنتها نظرش را مینویسد.عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو...

سوفیا هم در مورد ریچارد براتیگان نوشته حیفم آمد اعلام هستم نکنم..ریچارد براتیگان را تا همیشه هستم....

رضا
دوشنبه 30 مهر 1386 - 17:12

1- همه دیدید که خوشبختی به همین راحتی پیش من آمد ! پرسپولیس چنان برد که تا سر حد مرگ لذت بردم . عکس العمل های افشین قطبی را دیدید ؟ اگر بگویم دقایق آخر بازی داد می کشیدم که ما می بریم باور می کنید ؟ آخر وقتی مربی اینقدر جرات دارد که وقتی ده نفره است یک مهاجم به زمین بفرستد ، نباید انتظار برد داشته باشم؟ فردا شبش هم وقتی منتظر شروع حلقه ی سبز بودم یک اتفاق بی نظیر افتاد ( توضیحش برای بعد ) حلقه ی سبز هم شروع بدی نداشت . به نظرم این از آن کارهایی است که یا اعتبار یک کارگردان را زیر سوال می برد یا آن را چند برابر می کند ! دیشب در برنامه ی دو قدم مانده به صبح در بخش موسیقی فیلم فردین خلعتبری ( کارشناس برنامه ) کارن همایونفر را دعوت کرده بود ! او که از حلقه ی سبز خیلی تعریف می کرد و می گفت پنج ماه با این کار زندگی کرده و خیلی هم لذت برده ، می دانم که ما هم می بریم !

2- درست می گویی بانو سوفیا ! آن مورد را یادم رفت بنویسم ، یک اشتباه دیگر هم پیش آمد و آن هم اینکه رضا قاسمی بعد از انقلاب و در سال 1365 از ایران رفت 3- نمی دانم چرا این روزنوشت را دوست ندارم . به نظرم همان مشکلی را دارد که فیلم های ملودرام دارند ، تاکید گلدرشت بر چیزهایی تا باقی مشکلات تحت تاثیر آنها قرار بگیرد و فراموش شود ! البته فقط آن تاکید را امیر خان کرده وگرنه اینکه می گوییم کافه شور و شوق ندارد مشکل همه است . از صاحب کافه تا کسی که برای اولین بار در اینجا کامنت می گذارد . دلیلش هم این است که ما قدر کلمات را نمی دانیم . نمی دانیم چقدر با ارزش اند این جملات و می توانند چقدر تحت تاثیر قرار دهند . اولین نفر هم با خودم هستم که در هر روزنوشت چند تا کامنت می گذارم !

4- مرسی جواد رهبر به خاطر موسیقی مخمل آبی ! خیلی حال داد . دیگر از این ها نداری ؟ من خیلی دنبال موسیقی مالهالند درایو گشتم اما پیدا نکردم .

دیالوگ این دفعه :

حمید فرخ نژاد : این ....... زنده می مونه ؟ ( حلقه ی سبز )

حامد محمدی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 17:24

گفتی چن تا موتور بودن؟

حالا چرا با تبر رفتی تیمارستان؟

پير بابا
دوشنبه 30 مهر 1386 - 18:14

اين چاقوكشا حامل پيامي بودن.فكر ميكني چرا به دستت ضربه زدن؟ چرا نزدن تو قلبت؟ يا نزدن به پات يا چشمات يا پيشونيت؟ زدن به دستت كه بگن قلم رو به ناثواب دست گرفتي و داري مينويسي. يه ذره به اين اتفاق فكر كن و رفتارتو تغيير بده. دفعه بعد ممكنه اينجوري تموم نشه.

حنانه سلطانی
دوشنبه 30 مهر 1386 - 20:35

1-شب های روشن:

* خوشحالم. همون قدر خوشحال که یه آدم الکی خوش. یه آدمی که خبر خوشی داره اما کسی رو نداره که بهش خبر بده.

* با صد هزار مردم تنهایی

بی صد هزار مردم تنهایی

2- خدا نکند از این خبرها به گوش مادر من برسد. همیشه می گوید من آخرش باید یک اتفاق این جوری سرم بیاید تا دست از به قول خودش خوش خیالی ام بردارم و مثلا شب تنهایی توی یک خیابان خلوت راه نیفتم.

3-امیر عزیز یک وقت هایی روزنوشت هایت بیش از همیشه به دل می نشینند و این از همان وقت ها بود. دستت هم درد نکند!

darya
دوشنبه 30 مهر 1386 - 21:46

khob chera tanha?? !! ,omidvaram zodtar khob beshi, rasty nabayad bakheie mizadi jash mimone age bakheie nemizadi jash kamtar mimond

خاطره آقائیان
دوشنبه 30 مهر 1386 - 22:44

با عرض سلام خدمت همه

جریان پیشامده برای امیر خان حسابی ناراحتمون کرد.اما نمی دونم چرا وقتی داشتم این روزنوشت رو می خوندم به فکر روزنوشت قبلی افتادم.اونجایی که امیر خان از خدا یک سال مهلت خواسته بود.می بینید چه دنیای عجیبی داریم.خطر از بیخ گوششون گذشت.داشتم به این مسائل فکر می کردم که به این فکر افتادم که چرا بچه به قول خودشون قدیمی تر ها این روز ها این طوری شدن و اینکه اونها الان باید نیرو دهنده و محرک بقیه ی بچه ها باشند.

بچه ها دست بجنبانید وقت کم داریم ها.چرا این همه تکیه کردید به این مسئله که افسرده هستید و اینا.این اتفاق پیش آمده می تونه تلنگری باشه برامون.هیچ چیز معلوم نیست.به این فکر کنید که ممکنه آخرین روز دور هم جمع شدن هامون باشه(البته دور از جون!!)هر وقت میاییم باید تخته گاز بریم.

این موسیقی رو گوش بدین صفا کنین.بی خیال افسردگی و این حرفا:

http://www.get-music.net/mp3-605855/the-moody-blues-nights-in-white-satin.html

راستی دوستان شیرازی سری به صفحه ی سینما و تلویزیون روزنامه ی افسانه بزنید.من معمولا چهار روز در هفته اونجا مطلب دارم.امروز نقدی با نام"داستان سخت پرداخت ساده".خوشحال می شم نظرتون رو بدونم و از راهنمایی هاتون بهره ببرم.

تا بعد

مصطفي انصافي
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 1:19

آن مرد آمد.

خوشحالم. اما خوشحاليم به كوتاهي قدم دومه. به نظرم اگر جواد طوسي نبود بهتر بود. گويا اومده بود يه چيزايي رو اثبات كنه. انگار اومده بود توضيح واضحات بده. اومده بود از نقش غير قابل انكار استاد در سينماي ايران توضيح بده!

و استاد آروم و با طمانينه پاسخ مي داد. اين طمانينه بدجوري به چشم مي اومد وقتي كه جيراني و طوسي اون قدر تند صحبت مي كردند.

جيراني بود كه گفت قراره كليپي از چند تا فيلم شما رو ببينيم. كيميايي پرسيد قيصر رو هم نشون مي ديد؟ و جيراني گفت: نه! هميشه همين طور بوده. استاد با كوتاه ترين جمله ها بيانيه صادر مي كنه. هنوز دارم به اين فكر مي كنم كه چرا استاد اين سوال رو پرسيد! هيس! صدامونو مي شنون!

وقتي هم كه تيكه هاي اعتراض پخش شد استاد زير لب زمزمه مي كرد.

آقا محسن دربندي- ما كاري به حكم نداريم... حكم رو كاغذ مال محكمه است... اصليت حكم مال خداست كه ما و منش ريخته و گلريزون مي كنيم... واسه كسي كه آزاد مي شه از اين چهارديواري... كه همه ي دنيا چارديواريه... كرم مرتضي علي يه مرد كه واسه شرف و ناموسش دوازده سال رو كشيده وجدانش بالاتر از اين پول هاست كه كاغذه... سلامتي سه تن: رفيق و ناموس و وطن. سلامتي سه كس: زندوني و سرباز و بي كس... سلامتي باغبوني كه زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره... سلامتي آزادي... سلامتي زندونياي بي ملاقاتي...

سوفیا
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 1:51

سلام

۱- خیلی ممنون آقای اسماعیلی

۲-آقای دست قیچی (انصافا باید تبریک گفت به خاطر انتخاب این اسم زیبا و خاطره انگیز) عرض کنم خدمتتان ترجمه های آثار براتیگان: اتوبوس پیر (ترجمه علیرضاطاهری عراقی- نشرمرکز) درقندهندوانه(ترجمه مهدی نوید - نشرچشمه) صیدقزلآلا در آمریکا (ترجمه هوشیار انصار فر نشر نی ـ ترجمه پیام یزدانجو نشر چشمه) کلاه کافکا (مجموعه شعر - نشر ماه ریز ـ الان یادم نمیاد ترجمه کیه) و یک مجموعه شعر که جدیدا چاپ شده به اسم « دری لولا شده به فراموشی» ترجمه یگانه وصالی - این هم فکر کنم نشر چشمه.

۳- نظر پیربابا جالب است. موافقم.

پی نوشت: راستی دوستان شما می دانید مولف بودن ذاتی است یا اکتسابی؟؟!!

سوفیا
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 2:10

راستی در مورد براتیگان اگر به وبلاگ آقای یزدانجو (فرانکولا) مراجعه کنید فکر می کنم اطلاعات بیشتری بدست بیاورید. ظاهرا ایشان دو سه تا از شاهکارهای دیگرش را هم در دست ترجمه دارند.

ریچارد براتیگان (۱۹۳۵-۱۹۸۴) همانطور که احتمالا می دانید از بزرگترین و جریان سازترین شاعران و نویسندگان جنبش موسوم به «نسل بیت» در دهه۱۹۶۰ در آمریکا بود. به قول مقدمه اتوبوس پیر شاید بتوان او را چکیده و عصاره آمریکای دهه ۵۰ و ۶۰ دانست.

راستی چند تا از داستانهایش هم در مجله کارنامه ویژه نسل بیت (تیر ماه۸۱) چاپ شده بود.

سوفیا
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 2:22

راستی حالا که صحبت نسل بیت شد دلم نیامد چند تا از هایکوهای جک کرواک را برایتان ننویسم (ترجمه مهدی جواهریان راد - مجله کارنامه)

امروز تلگرامی نرسید

تنها

برگ های بیشتری ریختند

تمام روز

کلاهی گذاشته بودم

که برسرم نبود

درفکرمردهای مست مکزیک اند

گل های زرد سپیده دم

دست فروشی وسط زمین فوتبال

تک و تنها

از سر کار به خانه اش می رود

ندای درونت

نخستین صدایی است

که می توانی بسرایی

اگرحالا بیرون بروم

پنجه هایم

خیس می شوند

سگی خمیازه کشید

نزدیک بود دارمای مرا قورت بدهد

صبحی زود

با سگانی شادمان

راه را فراموش می کنم

دانهء درشت برف

به تنهایی می بارد.

پاشا
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 2:23

بله درسته منم دیدم

استاد کیمیایی اینجا هم فوق العاده بودن

به اندازه قشنگی تمام فیلم هاشون

به جز سربازهای جمعه و تجارت دوستش دارم...

اینم چند تا دیالوگ دیگه از اعتراض:

"هیچ وقت سایه نشو مرتیکه...مرد باش و جواب دوازده سال

سیاه پوشیدنتو بگیر..."

"میگن کشتی...نمیگن چرا کشتی؟...

"مجدی...سرپناه می خوای؟"

"آییییییی...تنهایی..."

دزد موتور سوار
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 2:53

سلام اقای قادری:

من یکی از همون دزدان موتور سوار هستم که مزاحم شما شدیم. راستش اصلا نمی دونستم شما همون امیر قادری منتقد معروف هستید وگرنه عمرا می ذاشتیم زنده به خونه

برگردید.

قربون شما . حبیب آق منگل

مریم.م
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 6:15

سلام

اقای قادری امیدوارم حالتون هر چه زود تر خوب شود

راستی چرا مطلب قبلی منو نگذاشتین به خدا چیزی برای سانسور نداشت

امیر جلالی
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 11:13

1سلام رئیس،پس بگو چرا اس ام اس دیشبو جواب ندادین،خیلی ناراحت شدم ولی اینکه می تونست بدتر از اینها بشه و نشد باعث خوشحالیه.

2دیشبم که رئیس بزرگ اینقدر ناراحت و دل شکسته بود که حال گرفتمونو گرفته تر کرد،مخصوصا اون موقعیکه داشت دیالوگ خدابیامرز مهدی فتحی تو اعتراضو زیر لب زمزمه می کرد...سلامتی سه کس...

3واقعا کسی هست که بفهمه وقتی آدمی مثل کیمیایی حاضر می شه بیاد در تلویزیون و بشینه در یک برنامه زنده یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟رفقا!شمارو به خدا راجع به این قضیه بنویسید،کیمیایی رو مقایسه کنید با روشنفکرایی که سالهاست دارن نون فیلمهای نساخته و کارهای نکرده رو می خورن و طرفداراشون عاشقشونن چون همیشه فاصله شونو با مردم حفظ کردن!کیمیایی اگه فیلمی صدبرابر بدتر از رئیس رو هم بسازه بازم عزیزه چون ادا در نمیاره و به جنگیدن با تظاهر تظاهر نمی کنه.

4اونجایی که وسط حرفای جیرانی رو کرد به جواد طوسی و گفت:«فهمیدی آقای طوسی؟تواین 28سال فقط همین یک بار فیلم منو تحویل گرفتن...» شاید آقای طوسی عزیزو وادار کنه به عنوان یه عشق کیمیایی کمی دقیق تر و هوشیارتر باشه،متاسفانه دیگه عشق تنها کافی نیست.

5امیر جان این یادداشت "با صداقت،با صمیمیت..." هم فقط باعث شد موافقا و مخالفای گلزار به جون هم بیفتن،می خواستم اگه اجازه بدین یه پرونده برای این دوستمون دربیارم که چند وقته تو فکرشم،درست ازاون روزیکه مصاحبه کیومرث پوراحمدو با گلزار تو مجله فیلم خوندم،فکر کنم 3،4سالی می شه،اگه موافقید بی زحمت بگید که براتون بفرستم.

6راستی اون سوال دریا خانم رو جواب ندادین امیرجان،واقعا چرا تنها؟؟!!

7خیلی مخلصیم،به امید بهبودی کامل و دیدار عاجل،یا علی.

حسین
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 11:48

سلام به همه دوستان

1- احتمالا همون موقع که امیر تو خیابون چاقو میخورده مورگان فریمن تو هفت (سینما ماوراء) گفته چنتا چهار راه پایین تر برای گرفتن پول یه نفر چاقو زدن توی دوتا چشماش

2- امیر جان خدارا شکر کن به خیر گذشته و می تونی بنویسی ممکن بود از نوشتن تا آخر عمر محروم بشی

3- در مورد رضا قاسمی :

رضا قاسمی مرا به یاد سلمان رشدی می اندازد در تمام نوشته هایش می توان عناد را به خوبی دید ولی نمی توان از خواندن آثارش دست کشید از بس که خوب و روان هستند از نوشته هایش چاه بابل از همه منسجم تر است ولی به نظر من داستان کوتاهی که در مورد چرایی نویسنده

شدنش نوشته از همه سرتر است هیچ ،چکیده افکارش را هم به همراه دارد

سوفیا
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 15:35

این هایکوها هرکدام سه خط است و بین شان فاصله. چرا همه را بهم چسبانده اید؟

محمد حسين آجورلو
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 16:11

سلام

مثل اينكه خف گير هايي كه به تور تو خوردن خيلي حرفه اي نبودن چون وقتي تو با كمال ميل داري بهشون پول ميدي كه زنده بموني!!!!!!!!!؟؟؟؟؟ ديگه دليلي نداشت زخميت كنن. يك چيزي هم براي همه بچه سوسول هايي كه احساساتشون جريحه دار شده بگم كافيه يك بار بشينيد پاي مراسم شب خاطره چند تا از بچه محل هاي من در مورد خف گيري هاشون تا ديگه به نظرتون چهار تا بخيه اين قدر فاجعه نياد. اما اين چاقو خوردن يك خيري كه داشت اين بود كه همه كامنت ها موضوع واحد پيدا كردند اين هم از خصلت ما ايراني هاست كه موقع عزا و بحران تيريپ وحدت بر ميداريم اما به محض گذشتن يك مدت كوتاه باز شروع ميكنيم زيراب همديگه رو زدن.

كاوه داريم ميايم تو شهر خودتون سوكستون كنيم بگو ببينم ظرفيت چند تا گل خورده رو داريد تا به افشين بين المللي ( امپراطور ) بسپرم بيشتر نزنن.

سياوش جان بابا فرق هست بين اينكه يك تيم فقط تاكتيك اوت دستي داشته باشه با اينكه توي بيست تا حمله دو تا هم اوت بندازه. ايضا بين بازيكني كه يك استپ ساده را هم بلد نيست بازي دادن با بازي دادن به يكي از بهترين مدافعان كشور كه اوت هم خوب پرت مي كند.

سمیرا
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 16:15

البته خیلی خوب شد که طوری نشده ولی مثل آقاهه تو "تهوع" سارتر، آدم گاهی که یعنی خیلی موقع ها دوست داره تو زنگیش "ماجرا" داشته باشه. ماجراهایی ک بشه برا بقیه با خونسردی تعریف کرد و همه از هیجان منفجر شن.

من فکر می کنم این از اون ماجراها که می شه بهشون افتخار کرد:)

تازه داستان آدم رو یاد فضای فیلم های سیاه و سفید دهه 50 یا 60 می اندازه که قهرمان فیلم تو یه صحنه توسط یه سری دله دزد (نه دشمنان اصلی) چاقو می خوره یا زخمی می شه و بعد تو تاریکی در حالیکه ازش خون می ره خودشو به خونه یه دوست "قدیمی" می رسونه. رفیقی "معنی دار" از قدیم سعی می کنه درمانش کنه و در حالیکه در چهره قهرمان نشان درد هست، دیالوگ های خارق العاده رد و بدل می شن.

این جور فیلم های نخ نما هنوز هم دل آدم رو می برن.

ماندانا جباری
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 17:19

1. امیدوارم دستهاتون زودتر خوب بشن .نمی دونم واسه یه نفر که کارش نوشتنه و در عین حال در ستایش تنبلی قلم می زنه زخمی شدن دست خوشحال کننده است یا ناراحت کننده.

2.تا من تو کامنتهای روزنوشت قبلی از کیمیایی دوستان سوال پرسیدم.دیگه هیچ کس کیمیایی دوست نیست.باشه....اشکال نداره....من که دوستش دارم.

3.دو قدم مانده به صبح...... حیف . فکر می کردم فوق العاده باشد.......گر چه خود استاد واقعافوق العاده بود.

4.همانطور که آقای حسنی نسب هم نوشتند داشتم روانی می شدم که فیروز کریمی و کیمیایی تو یک ساعت دارند حرف می زنند.البته خدا را شکر قسمتی از حرفهای کریمی افتاد روی قدم اول.

5.حاج کاظم:این نسخه فقط وفقط برای من پیچیده شده .من خیبری ام.اهل نی و هور وآب .خیبری ساکته. دود نداره سوز داره.

شبهای روشن:استاد:سوخت.جفت سینماها با هم جزغاله شدن.... وقتی داشت می سوخت من اینجا بودم انگار یه آدمی که دوستش داری یهو پر بزنه و بره و پشت سرشو هم نگاه نکنه....فکر می کنی کسی فیلمهای این سینما یادش بمونه؟

رضا کاظمی
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 17:43

پریشب ساعت چهارصبح داشتم به خانه برمیگشتم . از دور دیدم درست سر کوچه مان چند تا سایه با باتوم دیده می شوند. نزدیک که رسیدم دیدم شش فروند سرباز صفر با باتوم یک متری به همراه یک افسر خشمگین پلیس جلوی ماشینم را گرفتند: دیالوگها را داشته باشید:

-امری بود؟

-کجا میری پسر؟

خونه مون توی همین کوچه س.

- این وقت شب .. برو بگیر بخواب دیگه پسر جون

- پزشک مملکتم از کشیک میام این چه وضع حرف زدنه

-خیله خب برو.. تیپت میخوره پسر باشی!!!!

- فعلا که همه چی رو روی قیافه آدما دارین می چرخونین .چه میشه کرد؟

- بفرما اقا . یاعلی!

توجه کنید که نه معذرت خواهی ای بابت رفتار توهین آمیز در کار است و تا اخرین لحظه باید سرشکسته هم باشی که تا این وقت شب کشیک بیمارستان بوده ای و همه جور مریضی رو دیدی و واسه چاقو کشهای گرامی بخیه زده ای و...( دور از جون امیرو که چاقو خوره)

رفقا من روزهای خیلی بدی رو دارم میگذرونم. از همه چیز بیزارم یکی کمکم کنه . این نوشتنها کمی کلیشه ای و مسخره شده. تا هنوز نفسی هست همدیگه رو دریابیم...ما که برگشتیم.

امیررضا نوری پرتو
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 18:45

سلام.

1- امیر جان چطوری؟

2- علی نواصر زاده از شهرستان برگشته. دیشب زیارتش کردم. شاید دوباره بیاد و کامنت بذاره. فیلمنامه هم رفت برای نوشتن ورژن سومش! کاش تهیه کننده ها برای فیلمنامه های بلندشون هم این قدر دقت و انرژی می ذاشتن. خدا کنه کارمون خوب از کار در بیاد. فعلا که دوباره افتادیم تو هچل نوشتن! وسواس علی که صد پله از مال من هم بدتره!

3- دیشب دیدن مسعود خان عزیزم بر صفحه ی تلویزیون حال داد. می تونست یه اتفاق فرخنده در چند سال اخیر تلویزیون باشه. اما استاد خسته است. خیلی هم خسته است. خداییش چیزی از حرفاش فهمیدین؟ استاد این روزها ذهنی بس مشوش دارد. اما ظاهرش خیلی متینه. آدم دلش نمیاد چیزی پشت سرش بگه. در ضمن به شدت با جیرانی حال می کنم. عین خودم تاریخ دیدن فیلمهای مهم عمرش رو هم حفظه. راستی چینش صندلی مجری و دو مهمان هم خیلی بد بود. اصلا استاد جواد طوسی برای چی آمده بود؟

4- دیالوگ این دفعه :

***قیصر : " دولت سزای اونا رو میده ...؟ درسته...! اما می دونی چی میشه ننه ...؟ اه...! تو چی می دونی ننه...! "

*** دیالوگ بعدی هم صحبت توش نیست! اشاره به موسیقی حزن آلود و جگرسوز اسفندیار منفرد زاده بر صحنه ی گشت و گذار قیصر(بهروز وثوقی) و اعظم (پوری بنایی) در چهار راه پهلوی (چهار راه ولیعصر امروز) است. نور مغازه ها و اتومبیلها یه حس خاص به صحنه داده.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

امیر: این جمله آخر را که خواندم درباره نور چراغ مغازه‌ها و ماشین‌ها، به نظرم رسید که انگار واقعا خیلی سینما را دوست داری رفیق...

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 19:38

برای سوفیا و هایکوهایش:

يک تکه فلفل سبز افتاد بيرون از ظرف سالاد :که چي؟


سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 19:41

در شب تولدم

از هر ستاره یک چاقو می درخشید

(( مسعود کیمیایی ))

babak
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 19:59

آقا عکس بده جسد تحویل بگیر.... بد مدخواه داشتی با همون موبایل یه میس بندازی تمومه...... منم یه بار این بلا سرم اومد بهشون گفتم هیچی نمی دم...بعد هم موتورشونو هل دادم و فرار کردم....

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 20:14

راسنی گفتم کیمیایی. بچه ها, رفقا ! موقعیت مسعود کیمیایی در برنامه دیشب، بیشتر از هرچیزی غم انگیز بود. هرکدامتان که غمش را گرفتید، دمتان گرم. نه اینکه خود او غمگین باشد( که بود ).منظورم آن وسط نشستن او و آن قیصر هم هست ها و آن ((آقای ضرغامی از فلان فیلم خوشش آمده )) و اینها بود. اینها همه غم انگیز بودند . هر کس غمش را گرفت دمش گرم. اینها صاحب این سرزمین بودند.نمی توانم بیشتر توضیح بدهم.خودتان می دانید دیگر.... prison song را از گراهام نَش گوش کنید. چه کار می شود کرد. دهنش سرویس!

جواد رهبر
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 21:14

سلام خدمت همه بروبچز!

1. Oh, Buddy Where Art Thou

کاوه جان مرسی دوباره! (راستی کجایی؟ یه نشونی از خودت بده رفیق! شاید هم نشونی دادی و من بی خبرم!)

2. سوفیا خانم هم که بحث براتیگان رو با باقی بچه ها حسابی گرم کردن. اینم ببینید لطفا:

http://barrylyndon.blogfa.com/post-27.aspx

این نسل بیت یه دوره ی شدیدا جادویی اند. کاملا جدا از این دنیا. راستی براتیگان یه سری شعر دارن که متاسفانه هیچ وقت نمی شه واسه چاپ به فارسی ترجمشون کرد ولی اوج عمق و سادگی اند. حتما بخونید اونا رو! مرسی سوفیا خانم که بازم یاد بیت ها را در ذهنمون تازه کردی! راستی اگه شعرخواندن آلن گینزبرگ با گیتار نواختن پل مک کارتنی رو ندید فکر کنم روی گوگل ویدیو باشه. حتما ببینید. خیلی توپه! "لشکر اسکلت ها" از گینزبرگ!

3. رضا جان قربانت! بابی وینتون و "مخمل آبی" اش کلی صفا داره! راستی من ساندتراک مالهلند درایو رو دارم. کجایی؟ یه خبری بهم بده! هستم در خدمتت!

4. ...و به قول خاطره خانم: Carpe Diem

www.barrylyndon.blogfa.com

javadrahbar@gmail.com

سحر همائی
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 21:36

به قول کاوه در اینکه نگران شدیم و متاسف شکی نیست . اما اینکه نوشتی" یک روز حال همه مان خوب می شود "... این را عشق است.

حامد اصغری
سه‌شنبه 1 آبان 1386 - 22:8

سایت مارس اعلام کرد :امیر قادری توسط دو فرد ناشناس از ناحیه دست مضروب شد. این حرکات که گفته می شود از طرف حامیان مخملباف معلوم الحال یا جواد خیابانی بوده است (که اخیرا امیر قادری به آنها گیر داده است)در اعتراض به این حرکت ناجوانمردانه تارانتینو به همراه جمعی از دوستانش به خیابان های آمریکای جهان خوار ریختند و حرکت ضاربان را ..... کردند. .دیوید فینچر هم در پیامی از امیر قادری خواست دیگر به کسی گیر ندهد تا باز شاهد چنین اتفقاتی باشیم.این اتفاقات چند روز بعد از ترور نافرجام بینظیر بوتو اتفاق افتاد.

ساسان.ا.ك
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 2:1

سلام.

مي خوام اين دفعه مثل خود اميرخان بنويسم. قبل از هر چيز اعلام مي كنم همه مطالبي كه مي نويسم تخيلي بيش نبوده و به هيچ وجه بازتابي از درونيات نويسنده نيست و فقط به قصد شوخي نوشته شده.

لذا خواهشمندم ظرفيت خود را بالا برده دچار افسردگي و ناراحتي نشويد. راستش از اين نوع نگارشي كه حالا من روغن داغشو خيلي خيلي زياد كردم و يه جورايي آش شله قلمكارش كردم خوشم مياد . يعني هيچ چي به هيچ چي ربط نداشته باشه. يه جورايي تخليه روانيه. شما هم امتحان كنيد.

كاش مي مردي.

سالهاست كه نقدهاي تو بر هر كوي و برزني نوشته مي شود. از ديوار خانه همسايه مان ( كبري خانم ) بگير تا قشنگترين و وزين ترين مجلات سينمايي و غير سينمايي. خودم هم كه روزگاري عاشقت بودم و تو مبصر من بودي.

روزگاري چند است كه ديگه نمي تونم باهات ((حال)) كنم ( اين برگرفته از متون خودش است).ديگه تو چشات عشق نيست( اين برگرفته از يك منتقد صاحب نام ديگري است).

يادش بخير اون روزايي كه پشت ترك موتورت مي نشستم و توي خيابونا ويراژمي دادي.( اگه گفتين اين از كدوم منتقده؟ رضا تو بايد بدوني.) من بهت مي گفتم پسر داري خيلي تند ميري. و تو مي گفتي اين بقيه ان كه

خيلي آهسته ميان. چي شد اون همه ويراج دادنا؟ كجاست اون نگاه عدالت خواهانه؟ بعد عمري سينه سپر كردن واسه تو و كلي سر و كله زدن با بچه هاي كافه كه چه جوني از من گرفت و منو تا پاي اخراج از كافه

هم كشوند اينه رسم رفاقت؟ آخرش هم كه بوي پورامين نصيب يكي ديگه شد.!!!!!!!!!؟؟؟

راستشو بخواي خيلي خوشحال شدم وقتي فهميدم چاقو خوردي. حالا مي فهمي رضا موتوري چي كشيده؟

جاي اون چاقويي كه بهت زدند رو بايد بوسيد. مي دوني چرا؟

واسه اينكه اوني نيستي كه قبلا بودي. واسه اينكه ديگه تو هر مجله و روزنامه اي كه ميري اونو توقيف مي كنند. ديگه جنوب شهر يادت رفته. ديگه سينما ركس و جان هودياك و برت لنكستر رو فراموش كردي و همش از ميامي وايس ميگي.

چيه؟ اون لحظه اي كه بهت چاقو زدند ترسيدي؟ ترسيدي بميري؟ بايدم بترسي چون مرگ واسه تو كه يه بوس كوچولو نيست.

اصلا كاش مي مردي ( خدا نكنه ) و ديگه مجالي براي از بين بردن خاطرات خوبت نزد هوادارا نمي ذاشتي.( نقل به مضمون از خودش ). تا ديگه ده نمكي يه نفس عميق مي كشيد. تا باران كوثري ديگه نگه همش لجبازي

مي كني. تا اليور استون مي تونست فيلمشو بسازه. تا روح پالين كيل تو گور نلرزه. تا اين پورامين كله پا بشه. بلكه بقيه هم خودشونو نشون بدن. تا ديگه حرفاي بچه هارو سانسور نكني. تا حنانه واسه آروم كردن بچه ها سوره مزمل رو بخونه.

ببين اينهارو كي داره ميگه؟ كسي كه يه عمري همش به دنبال اين بوده كه ببينه تو داري چكار مي كني. كجا ميري . نقدهاتو مي خونده . مي دوني واسه چي؟

واسه اينكه مبصرش بودي . هنوزم تو مبصرمني. د رفيق من يه كم به خودت بيا. ببين فرق من با تو چيه. تو اون بالا نشستي و من اين پايين.

به خودت بيا. يه سري به پاسارگاد بزن. (اميررضا مي دونه واسه چي ميگم. قضيه همون پيامكي هست كه فرستاده بود.)

( لطفا نوشته هاي منو مورد روانكاوي قرار ندهيد فقط مي خواستم شوخي اي كرده باشم )

مصطفي انصافي
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 9:46

گرد یک دریاچه،

سپیده دم را انتظار میکشند؛

هم شکارچی و هم مرغابی.

منگ(میلانی)
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 12:37

به به ..

یه گفتگویه نکبتی تو یه شبکه ی نکبتی بین سه تا آدمه ... ، گند زدند به شبمون ، کم مونده بود توی لحاف و تشکم کثافت کاری کنم ، از اینهمه حماقت و تصنع دچار اسهال شدم ، من همیشه از خودم می پرسم ، چرا بعضی از آدما اینقدر راحت و تر و فرز گند می زنن به سر و صورت و قیافه ی من ، یعنی می دونید ، خودش یه استعداد ذاتی می خواد ، گرچه کلاً استعداد یه چیزه ذاتیه ، ولی من حال می کنم که بگم ، "استعداد ذاتی" ، گاهی به این فکر می کنم که آدم نباید بیچاره باشه چون ذاتاً بیچاره هست ، بعد به این فکر می کنم که من حاضرم دو کیلو سبزی خوردن کوفت کنم و بعدش ده بار پشت سر هم نشخوار کنم اما مثل بعضی ها بیچاره نباشم ، گرچه خودم به اندازه ی کافی عوضی و بیچاره هستم .... ، خلاصه که تو این شب مزخرف پاییزی ، ساعت 12 شب ، در حالی که آرنج دست چپم داشت از جاش کنده می شد و یه دونه قرص مادر به خطای "ناپروکسن" به ته گلوم گیر کرده بود ، دو نفر و نصفی ، جمع شدن و خیلی تر و تمیز و استادانه گند زدند به اعصابمون ، راستی می دونید چرا آرنج دست چپم درد می کرد و یه دونه ناپروکسن چیبیده بود ته گلوم ، دیروز توی کوچه ، گاز موتورم گیر کرد ، ترسیدم متور منفجر بشه ، دستمو دراز کردم سرپوش شمع رو بکشم که مثلا خاموش بشه ، یه دفعه ایی برق موتور چنان دستم و گرفت و کشید و بعدش پرت کرد که تو یه لحظه فیتیله پیچم شدم ، تا دو ساعت و نصفی توی کوچه روی زمین ولو شدم و یه ریز فحش دادم ، به موتور فحش دادم ، به خودم فحش دادم ، به پدرم فحش دادم ، به روزگار و زندگی نکبتیم فحش دادم ، به روزگار و زندگی بعضی از آدمها هم فحش دادم ، به مصطفی جوادی و امید غیائی هم ....تا دو ساعت وسط کوچه دراز کشیدم و فحش دادم ، بعدشم تا شب آرنج دست راستم داشت خودشو می کُشت ، شب وقتی می خواستم اون گفتگوی نکبتی و ببینم مجبور شدم یه قرص بندازم بالا که مثلا دردم کم بشه ، انداختم بالا و خوابیدم ، لعنتیه مادر ننه ، رفت همینطوری چسبید به ته گلوم ، عهد کردم اگه یه روزی خواستم خودمو بکشم ، بیخیال خوردن قرص بشم ....

اونایی که می گن کیمیایی تو دیالوگ نویسی محشره و هی زرت و زرت از دیالوگهای بی نظیر این آقا می نویسن ، باید توجه داشته باشن که آدم وقتی می خواد شعار بده نباید واقعاً همینطوری یه شعار لعنتی رو داد بزنه .... دیروز یه سکانس محشر از یه فیلم محشر این استاد (جان) رو دیدم . نمی دونم سلطان بود یا ضیافت بود یا کدومش (البته چندان فرقی هم نمی کنه ...متوجه که هستید) ، اونجا که عرب نیا با او قیافه ی مسخره (انگار هر کی تو این دنیا می خواد شعار بده حتماً باید یه ور قیافش زخم و زیلی باشه ، انگار یه نفر سرشو گرفته و کوبیده به دیوار و این بابا هم ، بیچاره مجبور شده که شعار بده ...) رفته وسط اتوبان وایساده و داره چرت و پرت می گه ، با دستاش خیابون و متر می کنه و می گه که ... ببین ....... اینجا .....، درست همینجا رو که می بینی ، مستراحه خونه ی ما بود ، اینجا ننه ام چایی دم می کرد و می داد ما کوفت می کردیم ، اینجا هم رسول کپه مرگشو می ذاشت و می خوابید ، اینجا خونه ی من بود ، ولی اومدن و با این جاده ی آسفالت ، ریدن بهش ، گندت بزنن ، من از این شهر بدم میاد ، وحشت می کنم.... {البته نقل به مضمون !} آه پسر گندت بزنن ، این سکانس می تونست مثل روغن زیتون ، سیستومه گوارشی من و مختل کنه . ولی احسنت به این دیالوگ های محشر و بی نظیر ، تقابل سنت و مدرنیسم ، پسر ، هیشکی نمی تونه اینطوری دیالوگ بنویسه ...اصلاً بگو اپسیلونی شعار تو این دیالوگ ها بود ...نه ....بگو اصلاً زره ای حالت تصنعی داشت ...نه ...خودشم یه بحث تازه و نویی رو پیش می کشید ...تقابل سنت و مدرنیسم ، وای تو بی نظیری مسعود...خیلی نکته ی سنگین و پر مغزی بود ، به نظرم وقتی این سکانس توی سینما ها پخش می شد ، بیچاره هایدیگر توی قبرش تانگو می رقصید ، آخ که چقدر دلم می خواست اون مردیکه ی عوضی ...اوژن یونسکو زنده بود و این سکانس از فیلم مبصر خان رو می دید و بعد کرگدن و دوباره می نوشت ، مثلاً دیالوگ های این سکانس می نوشت و بعد اسم کتاب و می ذاشت کرگدن ....

.....

بی خیال بابا ، گور پدر دیشب ... این بخش از کتاب ناتور دشت رو بخونین و کیف کنین ....

********************************

اسمش هورویتس بود . خیلی بهتر از راننده ی قبلی بود . به هر حال فکر کردم شاید برنامه ی اردک ها رو بدونه.

گفتم: (هی هورویتس ، تا حالا از دم دریاچه ی سنترال پارک رد شدی؟)

(از دمِ چی؟)

(دریاچه . یه دریاچه ی کوچیک . اونجایی که اردکها هستن)

(آره چطور)

(اون اردکها رو دیدی که توش شنا می کنن؟ تو فصل بهار؟ می دونی زمستونها کجا می رن؟)

(کی ها کجای می رن؟)

(اردکها ، می دونی؟ منظورم اینه که کسی با کامیونی چیزی میاد می بردشون یا خودشون پرواز می کنن و می رن، مثلاً به جنوبی ، جایی؟)

هورویتس برگشت و به من نگاهی انداخت. از اون آدمهای بی صبر و طاقت بود. ولی آدم بدی نبود . گفت (من از کجا بدونم؟ جواب یه همچین سوال مسخره ای رو از کجا باید بدونم؟)

گفتم(خب حالا عصبانی نشو)خیلی عصبانی بود.

(کی عصبانیه ؟ کسی عصبانی نیس)

دیگه باهاش حرف نزدم ، اگه قرار بود اینطوری حساس باشه بهتر بود ساکت بشینم . ولی دوباره خودش شروع کرد . برگشت عقب و گفت(ماهی ها جایی نمی رن. همونجا می مونن . تو دریاچه.)

گفتم(ماهی ها ، این فرق می کنه . ماهی ها فرق دارن . من درباره ی اردکها پرسیدم)

هورویست گفت(چه فرقی دارن؟ هیچ فرقی ندارن)هرچی می گفت عصبانی می شد(تازه برای ماهی ها که شرایط سخت تره. تو زمستون و برف و اینا برای ماهی ها زندگی سخت تر از اردکهاس. یه خورده مخت رو بکار بنداز پسر جون)

یه دقیقه چیزی نگفتم ، بعد گفتم (خوب اونها چی کار می کنن؟ ماهی ها رو می گم ، وقتی آب دریاچه کاملاً یخ زده و حتی مردم روش اسکیت بازی می کنن ماهی ها چی کار می کنن؟)

هورویتس دوباره برگشت.(یعنی چی ، چی کار می کنن؟)سرم داد می زد(همون جایی که هستن می مونن)

(ولی نمیشه که یخ رو نادیده بگیرن . اصلاً نمیشه )

هورویتس گفت(کی یخ رو نادیده گرفته ؟ کسی اون رو نادیده نگرفته) اونقدر هیجان زده شده بود که ترسیدم تاکسی رو بکوبه به تیر چراغ برق یا یه جایی (اونها همون جا تو یخ زندگی می کنن. این طبیعت شونه ، تا آخر زمستون به یه حالت یخ می زنن و می مونن)

(جدی؟ پس چی می خورن؟ منظورم اینه که اگه کاملاً یخ زدن که نمی تونن شنا کنن و غذا پیدا کنن)

(بدن اونها --تو چه مرگته؟ چرا حالی ت نمی شه؟--بدن اونها مواد غذایی رو جذب می کنه ، اون هم از گیاهای آبی و مواد دیگه ای که تو یخ هستن . اونها منافذ بدنشون رو تمام مدت باز می ذارن . این طبیعت اونهاس . می فهمی چی می گم)برگشت و نگاهی بهم انداخت.

گفتم(آه ) و دیگه حرف نزدم. از خیرش گذشتم . اونقدر حساس بود که اصلاً نمی شد باهاش حرف زد . گفتم (دوست داری یه جایی بزنیم بغل و یه لبی تر کنیم؟)

جوابم و نداد . حدس می زنم هنوز داشت فکر می کرد . دوباره ازش پرسیدم . آدم خوبی بود . سرگرم کننده و اینا.

گفت(نه رفیق ، وقتش رو ندارم . راستی تو چند سالته ؟ چرا تو تخت خوابت نیستی ؟)

(خسته نیستم)

وقتی رسیدیم دم در کازینوی ارنی و کرایه اش رو دادم ، هورویتس دوباره بحث ماهی ها رو پیش کشید . تمام مدت داشته به اونها فکر می کرده ، گفت(هی گوش کن . اگه تو ماهی بودی ، مادر طبیعت ازت مواظبت می کرد ، مگه نه ؟ درسته ؟ تو که فکر نمی کنی وقتی که زمستون بشه همه ی اون ماهی ها بمیرن ؟ ها)

(نه ولی ..)

هورویتس گفت ( آفرین . اونها نمی میرن) و گازش رو گرفت و رفت .....

منگ
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 12:41

ببین مرد ....چرا می خوای گند بزنی به اعصابم ؟... من اصلا کشش ندارما ...من اونقدر این کامنت کوفتی رو برات می فرستم که آخرش از رو بری ... ملتفتی مرد ؟!

پدرام تجریشی
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 17:17

سلام امیر خان

برای یک طرفدار کیمیایی زیاد هم بد نیست. باید بفهمی و درک کنی قیصر چی کشیده، رضا موتوری چی کشیده و... برای کیمیایی باید خون داد.

شوخی کردم بابا! انشاالله خوب می شی و آقای کیمیایی2 رو هم می سازی! برو خدا رو شکر کن که بلایی سرت نایوردن.

آرینوس فرخ پیکر
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 17:26

ای بابا! عجب دوره و زمونه ای شده! دنیا رو ترور و وحشت برداشته!

آقای امیر آقا من که مطمئنم به خاطر اون مقاله مخملبافه! توخودت اینطورفکر نمی کنی؟ یا آه مخملباف گرفتت یا طرفدارهای مخملبف می خواستن ازیت زهر چشم بگیرن!

محمد حسین آجورلو
چهارشنبه 2 آبان 1386 - 18:2

سلام

خط اول کامنت منگ ( که جاش واقعا خالی بود ) رو که خوندم ناخود آگاه یاد هولدن کالفیلد ( که اونم جاش خیلی خالیه ) افتادم که تهش دیدم دیالوگ ماندگار هم داریم. حال سفتی دادی.

"قوت فکری توده مردم به اندازه فکر یک کرم ولی قوت چنگال هایش به اندازه اژدهاست.هر کس چنین اژدهایی را بکشد قهرمان خواهد بود" جرج سانتایانا

حمید دهقانی
پنجشنبه 3 آبان 1386 - 11:31

آقا نمردی و چاقو(گلوله) هم خوردی!

امیر جلالی