
تازه: ( یادم رفت خبرتان کنم که پروندهای که برای علی حاتمی درآوردهام را در این شماره شهروند بخوانید و این که نکند فرهنگ ما نتوانست حتی معتدل عقلگرای منعطفی مثل افشین قطبی را تاب بیاورد که پرسپولیس چنین بازی کرد و این که کامنتهایتان این دفعه خیلی خوباند. به مصطفی هم در کاری که شروع کرده، کمک کنید. )!!!!!!!!!!
( قطعا يادي از رفيق هميشه، ربط چنداني به موضوع اين روزنوشت نداشت، ولي از ديشب، هر چه قدر فكر كردم، نتوانستم ننويسم كه اين مدت چه قدر با نيما خوش گذشته و چه قدر همراه هم بودهايم و چه قدر تجربه كردهايم و سر شوق آمدهايم و خب، يك كمي رنج كشيدهايم كه اين جا همه به هم رسيدهايم. الان هم داريم ميرويم كه غذا بخوريم و چه قدر منتظريم. )
( بعد هم اين كه امروز يكي از بچهها زنگ زد كه از خواندن نقد ضد مرگام كه سر كلاس خوانده، اين قدر انرژي گرفته كه بلند شده، از كلاس زده بيرون. اين بهترين تعريفي بود كه دلام ميخواست بشنوم و اين كه اين هم يكي ديگر از آرزوهايم بود كه برآورده شد! )
اول این که حالام گرفته است و یه نمه غمگینام و این دفعه از شما انتظار دارم که کمک کنید و سرحالام بیاورید. که همیشه چیزی در این دنیا برای رو به راه کردن آدم جو تو خود، هست. فعلا اما چیزی که حالای میدهد و هلام میدهد؛ اتفاقهایی است که برای رفقا میافتد. اینها دوستانی هستند که در این چند ساله کارشان را با هم شروع کردهایم و حالا توی مسیر افتادنشان بسی مایه مسرت و خوشحالی است. از جمله نوید غضنفری که یادداشتاش درباره موسیقی سه و ده دقیقه به یوما را که در همین سایت خواندم، خوشحال شدم و خیالام راحت شد و دیدم کم کم دارد فاصله بین شم و استعداد و دستنوشتهاش کمتر و کمتر میشود، و خسرو خسروپرویز که پشت صحنه چارخونه، پریشب کار او بود که شسته رفته و حرفهای هم از آب درآمده بود و پویان عسگری که حالا قرار است فیلم کوتاه دوماش را بسازد و عجله هم نکند و محمد باغبانی که کم کم دارد یک روزنامهنگار حرفهای میشود ( احتمالا به همین زودیها صفحه خارجیاش را راه میاندازد اگر خدا بخواهد ) و جواد راهبر که به غیر از کارهایی که خواندهاید ( از جمله پرونده راتاتویی دنیای تصویر که اسماش جا افتاد )، چند کار حسابی دیگر هم با او در دست کار داریم، از جمله... میترسم عنوان مجموعهها لو برود، و رضا حسینی که مترجم خوب و بهتری شده و او هم بیش از همیشه دارد درگیر کار روزنامهنگاری میشود و مستندش را هم که میخواهد شروع کند. پروندهای را هم که با رضا داریم کار میکنیم، معرکه خواهد شد، و امیر کاظمی به عنوان خبرنگاری که حالا دیگر اهالی سینما او را میشناسند و امیر جلالی که قابلیتاش را دارد روزنامهنگار خیلی بهتری شود و مجید توکلی که دیشب نسخه اولیه فیلماش درباره علی پروین را دیدم و چیزهای جالبی درباره زندگی « سلطان » دستگیرم شد، و ندا میری و صوفیا نصرالهی و مصطفی جوادی که حالا دیگر خوب میشناسیدشان و مطالبشان را خواندهاید و خلاصه باقی رفقایی که در راهاند و میآیند اگر خدا و خودشان بخواهند و اسمشان را نمیبرم تا از اینای که هست، به همدیگر نزدیکتر شویم و بیشتر کار کنیم. برادرم وحید هم که فعلا بیشتر درگیر سایت سینمای جهان است و نوشتهاش نوشته خودم است و حرفی بیش از این نیست.
اینها تازه به جز رفقاییاند که داریم با هم کار میکنیم و همزمان یا کمی زودتر و دیرتر وارد ماجرا شدهایم و آغاز مسیر با خودشان بوده و حالا همگی کنار همدیگریم. و حالا دارم به روزهای گذشته فکر میکنم. دورانی که تنها بودم و تازه کارم را شروع کرده بودم. مثلا سال 1381 که با فرهاد جعفری آشنا شدم که میخواست مجله یک هفتم را دربیاورد و گفت میخواهد دو صفحه مجلهاش را بدهد به من که هر چه میخواهم بنویسم و من هم یک باشگاه زدم به اسم باشگاه مردان و زنان ابله، و یادم هست که نشستم و یک مرامنامه برای خوانندههایش نوشتم، که نمونه کوچکتری از همین کافه خودمان بود. دیروز خیلی اتفاقی فایل مرامنامه آن باشگاه را پیدا کردم و دیدم حالا دیگر خیلی بچگانه میزند؛ چیزی برای گذشتههای دور، با این وجود بامزه است که یک بار دیگر بخوانیماش؛ ضمن این که مرور دوبارهاش، محکی است برای این که ببینیم چه قدر تغییر کردهایم، حالا بهتر شدهایم یا بدتر:
الف- با تمام وجود و از ته دل بايد قبول کنيد که آدم بدي هستيد.خودتان را گول نزنيد و شعار الکي ندهيد. بگذاريد مجريان تلويزيون و مسئولان مملکت هر چه ميخواهند بگويند. شما خودتان را بهتر از هر آدم ديگري ميشناسيد. اين تنها راه رستگاري احتمالي شماست.
ب-سعي کنيد منتهاي لذت را از زندگي ببريد و براي اينکار حتي از صداي برخورد استکان و نعلبکي در قهوه خانه سر راهتان يا تماشاي چهره آن دخترک تماشايي در کليپ November Rain گروه Guns N Roses نگذريد.
ج-به قول دوستان به هيچ آدم بالاي ۳۰ سال اعتماد نکنيد! البته به ياد داشته باشيد که سن تقويمي ملاک نيست.
د- بايد چيزي داشته باشيد که انتظار آمدنش را بکشيد.حالا چي يا کي ، نه به من مربوط است نه به هيچ کس ديگر.
هـ -بايد بلد باشيد شوخي کنيد. همه چيز را مسخره کنيد. يعني آنقدر غمگين باشيد که به جز با خنده هاي طولاني هيچ جور ديگري زندگي برايتان قابل تحمل نشود.
و - هر چند وقت (لااقل ماهي يکبار) بايد سرتان را روي بالش، پيش از خواب جابجا کنيد. چون از بس گريه کرده ايد آن قسمت از بالشتان از اشک خيس شده است. باز براي چي يا کي ، به هيچ کس مربوط نيست.
ز - اين يکي خيلي مهم است. بايد به هر قدرتي با ديده شک و بد بيني نگاه کنيد. قدرت شکني ، بايد يکي از رئوس برنامه روزانه تان باشد. چيزي مثل مسواک زدن؛ آن هم روزي ۳ مرتبه!
ح - لازم است مرز ميان آنچه را که «فرهنگ والا» و «فرهنگ پست» مينامند ، در ذهنتان از بين ببريد. همواره به خاطر داشته باشيد که يک جوات راننده يک دستگاه پيکان مسافر کش با کمک فنرهاي خوابيده و لاستيک دور سفيد، همان قدرممکن است حرف حساب بزند که از ميشل فوکو و افلاطون انتظار ميرود
ط - فضاي ذهني و قوه تخيلتان، تنها چيزي است که صاحبش واقعاً خودتان هستيد و هيچ قدرتي توان دست اندازي به آن را ندارد. در حفظ و پرورشش کوشا باشيد
ی - به هر صورتي که ممکن است، براي ارتباط با ديگران تلاش کنيد. حالا با ابراز نياز، فرستادن نامه، خنده، دست تکان دادن، چشمک، ایمیل، فکس يا هر چيز ديگري که به فکرتان ميرسد.
ک - بايد يک تيم فوتبال محبوب ( ترجيحاً یوونتوس ) و همچنين يک معشوق اساسي داشته باشيد. معشوقتان ميتواند يک آدم واقعي و حاضر، که خودتان را درباره اش گول ميزنيد يا کسي که پيش از تولد شما يا سالها قبل مرده است (بيخود ياد آدري هپبورن نيفتيد) يا حتي يک شخصيت ذهني باشد. يادتان باشد تيم محبوبتان حتماً بايد يکي از تيمهاي در حال فعاليت دور و بر باشد تا پس از پيروزي و باخت بتوانيد صريحاً احساساتتان را نشان دهيد.
ل - اين حرف نيچه را هيچ وقت فراموش نکنيد: «نهايت پختگي يک مرد آن است که به جديتي برسد که در کودکي هنگام بازي داشته است».
م - بالاخره تا جايي که ميتوانيد بايد با اين بايدها و نبايدها و همين شروط و اصلاً با من صاحب وبلاگ مخالفت کنيد. مگر اينکه به اين نتيجه برسيد که اين حرفها ، حرفهاي خودتان است.
راستاش وقتی میخواستم اینها را کپی – پیست کنم، هنوز دوباره نخوانده بودمشان. حالا به نظرم میرسد که زیاد هم آبروریزی نیست. الان شاید این طوری رفتار نکنم. بزرگ شدهام ناسلامتی؛ ولی گوشتان را بیاورید جلو: آهان! هنوز کم و بیش قبولشان دارم. یعنی از قبول کردن گذشته. اصلا دیگر دست خودم نیست.
بعدالتحریر: سلام خدمت تازه واردهای کافه. خوش آمد و این حرفها.
بعدالتحریر 2: نقد « ضد مرگ»ام را در این شماره مجله فیلم بخوانید و نظر بدهید.
بعدالتحریر 3: آخرین کامنتهای روزنوشت قبلی، نخوانده نمانند...
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
mouse
يکشنبه 2 دي 1386 - 9:1
|
همش یه طرف این یه جمله یه طرف: ل - اين حرف نيچه را هيچ وقت فراموش نکنيد: «نهايت پختگي يک مرد آن است که به جديتي برسد که در کودکي هنگام بازي داشته است». مرسی. خیلی چسبید.
|
مصطفي انصافي
يکشنبه 2 دي 1386 - 10:33
|
1.مي شه من يه خاطره تعريف كنم؟ واقعيتش حالش رو ندارم. ولي اين مرامنامه ات من رو برد تو حال و هواي يه خاطره ي بي نظير... تا اين حد بدونيد كه نشستم و به ستون پشت سرم تكيه دادم و خوندمش! البته فكر مي كنم همون روزي كه من اين مرامنامه رو خوندم امير قادري هم خونده و رفته تو حال و هواش! ( اون روز مثل اين كه امير گفته دور و ور من آدم ضايع و مزخرف جمع نمي شه!!!! راست مي گن امير؟ ) اين مرامنامه اصل حاله. جدي مي گم. مخصوصا اين بندش: هر چند وقت (لااقل ماهي يکبار) بايد سرتان را روي بالش، پيش از خواب جابجا کنيد. چون از بس گريه کرده ايد آن قسمت از بالشتان از اشک خيس شده است. باز براي چي يا کي ، به هيچ کس مربوط نيست. همون موقع هم در مورد اين بند موضع گيري شديدي كردم. ولي من هر شب سرم رو چندين بار روي بالش جابجا مي كنم. باز براي چي يا كي به هيچ كس مربوط نيست! 2.پرونده بازگشت چندتا نكته خيلي مثبت براي من داشت. يكيش لذتي بود كه از خوندن ترجمه جواد رهبر بردم. مي دونيد كه فرانسوي ها مي گن ترجمه مثل يك زن زيبا ميماند و وفاداري اش، چون اگر وفادار باشد، زيبا نيست و اگر زيبا باشد، وفادار نميشود. با همين توجيه خيلي ها ترجمه مي كنند و بد ترجمه مي كنند. طوري كه متن ترجمه به طرز احمقانه حال آدم رو مي گيره كه معلوم مي شه طرف به قدر كفايت زبان مقصد ( اينجا فارسي ) رو نمي شناسه. ترجمه جواد رهبر واقعا اذيت نمي كرد. بهش تبريك مي گم و به همه اونايي امير اسم برد!! موفقيتتون آرزوي قلبي منه. 3.وقتي ضد مرگ ( ضدحال؟! ) رو با پالپ فيكشن مقايسه مي كني هيچي دستگيرت نمي شه. پس بهتره مقايسه نكني. به اين طور مقايسه ها اعتقاد ندارم. ولي چي كار كنيم به قول امير برادر كوئينتين انتظار ما رو برده بالا. پالپ فيكشن يه سقفه... يه حداكثره... تماشاگر رو مجبور مي كنه بالاخره يه نقبي هم بهش بزني. ديالوگ هاي فيلم به شدت احمقانه و سهل انگارانه نوشته شده. مقايسه كنيد با ديالوگ هاي پالپ فيكشن. ( چيه؟ نمي شه يكي هم كاري بكنه كه بهش اعتقاد نداره؟!!!!!!!) 4.يه شعر هم بنويسم؟ مي نويسم. حال كنيد...سينما ركس... يغما گلرويي... سینما شلوغ امشب ، هيچ کس این فیلم رو ندیده کسی قصه ی سقوط رو از ستاره نشنیده قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدون برگه اما قصه ناتمومه ،سانس بعدی سانس مرگه هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته تپش ترانه مرده تو رگای این دقیقه لحظه لحظه ی شروغ یکه تازی حریقه سینما ! ای سینما رکس ! آخرین فیلمت رو بفروش واسه هر بلیط یه دریا گریه کن بغض منم روش سینما ! ای سینما رکس ! پرده ی سیات رو بنداز اگه از حافظه رفتی جون بگیر تو نبض آواز صدای جیغ جماعت شب رو می شکنه دمادم این بوی سوختن چوبه ، یا بوی کباب آدم ؟ شعله قد کشیده تا سقف ، ریه ها خونه ی دود به جای آتیش نشانی ، تاول که زود به زود پرده ی پک نمایش گر گرفته از حرارت فردا رو عزا می گیرن آدمای این ولایت سینما و آدماش رو شعله های شب سوزونده وقتی که خروس بخونه سینما رکسی نمونده سینما ! ای سینما رکس ! نگا کن ! یه مرد سوخته هنوز از بین ذغالا چشماش رو به پرده دوخته شب بیست هشت مرداد سینما رکس رو سوزوندن اونا که این کار رو کردن خودشون مرثیه خوندن ما تو روزنامه ی کهنه عکس قاتل رو ندیدیم اما اسمش رو همیشه از سکوت شب شنیدیم سوختن اون همه آدم تا ابد نمیره از یاد نفرت قبیله از تو ، همیشه باقی جلاد !
|
امین اسدی
يکشنبه 2 دي 1386 - 11:11
|
آخ چه خوب کردی این مرامنامه رو گذاشتی. یادش بخیر چه روزگاری داشتیم با این مرامنامه. کاش چندتا از مطلبای یک هفتم رو هم این جا کار می کردی. من شماره های یک هفتم رو دادم به رفیقی که حالا رفته و داغش رو گذاشته به دلم. داغ خودشو و یک هفتم های منو.
|
مصطفي انصافي
يکشنبه 2 دي 1386 - 11:52
|
مي گن مسعود كيميايي مرسدس سوار مي شه!!!
|
Armin Ebrahimi
يکشنبه 2 دي 1386 - 12:34
|
بگو سبیلِ من کٌجاس... از آنجا که اٌستادِ مٌفنگیِ ما سال ها پیش در یک دبیرستانِ دخترانه نتوانست آن خنده ها را تاب بیاورد وَ سرِ نازنینِ کچلش را به دستِ ریسمانِ پوسیده ی اجدادی سپرد: مِستر امیر، با این جور دل خوش کٌنَک ها حسابی می شود وقت را کٌشت...هستم این چرکآبه های افسرده را که از دیوارِ تاریک ریزش می کنند.«جرارد بریچ» سال ها قبل -قبل از این که با «پولانسکی» «رقص با خون آشامان» را بنویسد- در جایی نوشت: «نه من می توانم حقیقتم را عوض کنم نه دیگران، تنها می توانم...نمی دانم، می خواستم جمله ای فلسفی یا دستِ کم پٌر مغز بنویسم...وِلِش کٌن!» همینطور تماشایِ دورادورِ خانومِ سٌرخ رنگی از پنجره های هم جوار، فٌحش دادنِ پٌشتِ سرِ صاحب خانه، جواب ندادن به تلفن ها وَ پیام های دوستانِ دورٌ نزدیک وَ بعد از مدتی بی خبری یکدفعه ظاهر شدن، نعره کشیدن -حالا در هر جایی که گیر آمد وَ دور از مراحلِ تمدن بود- وَ پیش نهاد می کنم... پیش نهاد می کنم هر کس حالش بد است در مرحله ی اول برود سراغِ همین شاهکارِ درخشانِ درجه یک یعنی «رقص با خون آشامان» یا «قاتلینِ خون آشام» که مثلِ یک استفراغِ جانانه در یک بعد از ظهرِ تابستانی عقده ای تمامِ آدم را زیرٌ رو می کند.تازه چشم های آدم باز می شود.تازه می فهمد که چه طور می توان کٌلِ آن سیاهیِ عظیم را به مضحکه گرفت. توصیه می کنم شنودِ «خورشیدِ بزرگِ پیر» اثرِ «پینک فلوید» وَ «وداع با جهانِ اهریمنی» اثرِ «بی.بی.کینگ» را. «یغما گلروییِ» بزرگ هم وبلاگ اش را به روز کرده که خواندن اش مو بر روحِ انسان راست می کند...اصلاً حالا که اینطور شد خودم همین جا کٌپی اش می کنم که اگر بی حوصله ای دنبال اش نروی... وصیتی در دَه پرده/یغما گلرویی 1 پینوشه نیستم که نودُ یک ساله بمیرم در بستری از ابریشم و الماس... در روزگارِ ما تنها خودکامه گان از مرزِ هشتاد ساله گی می گذرند و شاعران پیش از پنجاه ساله گی سکته می کنند با مهرِ سوزنی بر ساعد یا از نفس تنگی می میرند با بافه ی سیمی بر گلو... مرگِ من پیش از به آخر بردنِ یک آواز اتفاق می افتد آوازی سپیدمو که از گلوی قناریِ جوانی گل می کند. 2 قلبم را به کودکی می بخشم که آرزوی دویدن از پیِ پروانه ها با اوست و چشمانم را نثارِ پیرمردِ کوری می کنم که بر آن است دیگربار بارش باران را به تماشا بنشیند. ریه هایم را کارگری به نصیب خواهد برد که عمری نان فرزندانِ خود را از حفره های معدنِ زغالِ سنگ بیرون کشیده است. مغزم را اما به هیچ کس نمی بخشم چرا که جنونِ شعر در آن لانه داشت و تردید چون غولی نهفته به بطری در تنگنایش به خود می پیچید... 3 مشتی شعر برای تو باقی می گذارم و چند کتابِ نیمه تمام از شاعری که در آرزوی جاودانه شدن بود با شعرهایی که پنجاه سال بیشتر عمر نمی کردند... چرا که در هر سطرُ واژه شان ردپای گربه هایی عیان بود که شاخ می زدند و کلاغ هایی که هر خبر را چونان عفونتِ لاشه یی به صور می کشیدند. وقتی باغ چه سیمانی ست سماجتِ جوانه تنها به جنون می انجامد! مشتی ترانه ی توسری خورده می ماند از من برای تو که از پس نرده های مشبکِ استعاره اش عشق به انسان و آزادی چونان منظره یی از دریا پیداست... 4 به مرگم شمع نیفروزید... نیستم که ببینم و هست شب پره یی که در رؤیای به آغوش کشیدنِ نور خود را خاکستر کند... به خود نخوانیدم... نیستم که جواب بگویم و هستند خاطره هایی که اشک می شوند بر گونه هاتان و زخم می شوند ضمیرتان را... دعایم نکنید... نیستم که بشنوم و نیست کسی که بشنود دعا را، نفرین را و ناله را... در گیلاسی خلاصه کنید غیبتم را و ترانه یی را هم صدا شوید با واژه گانی از جنس عشق واندکی دلتنگی... 5 ششدانگِ رؤیاهایم می رسد به کودکانی که در روزِ مرگم زاده می شوند. لب خندم را در قابی برایتان باقی خواهم گذاشت تا یادآوری کند در رگبارِ تازیانه زیستن سدِ سرخوشیِ انسان نمی شود! آرزوهایم را به انصاف میانِ خود قسمت کنید: آرزوی آسمانی بی هاشورِ کریهِ جت ها ، دریایی که زیر دریاییِ مسلح به کلاهکِ هسته یی خوابِ ماهی هایش را آشفته نمی کند و زمینی که از مینِ ضد نفر زدوده شده باشد... 6 نیمی از ترانه هایم را به گیتارها می بخشم، به کلاویه های رقصانِ پیانو و حنجره ی خنیاگرانی که می توانند با آوازی گرسنه گی کودکانِ جهان را بتاراند، نیمِ دیگر را زندانیان به حبس زمزمه گر باشند تا خواب از چشم های زندان بان نگذرد... بغض هایم را به نامِ چشم هاتان سند بزنید تا رنگین کمانی متولد شود به عظمتِ دردهایی که تجربه کردم در گذرِ بی امانِ روزها وُ روزها وُ روزها... 7 مرا بسوزانید ـ اگر چه بی آشوبد جماعتِ جهل را ـ و فرو ریزید خاکسترم را بر دشتی که بی قرارِ باران است، کوهی که حضورِ برف را دل دل می کند، رودی که به دریا شدن می شتابد... تخته سنگی عاطل با نامُ تاریخی نقر شده که تنگ می کند جای درختی را موطنِ هزار لانه ی گنجشک. مرا بسوزانید و نهالی نشا کنید به جای گور تا گنجشکانِ صد سالِ بعد بی آشیانه نمانند. 8 سال گردِ نبودنم را در تقویم هاتان ننویسید که با شما هستم در لحظه لحظه های زیستن. هر جا که ترانه یی با دهان بند و انسانی با گلوله خط می خورد، هر جا که گُلی به جرمِ بوسیدنِ خورشید پژمرده می شود، هر جا که آوازِ پرنده یی از تنگنای میله ی قفس به گوش می رسد، کنارِ شما هستم. ببینیدم در لب خندِ کودکی به تعقیبِ یک بادکنک، در دست های کارگری از بالا بردنِ بی امانِ خشت ها خسته، در چشم های گوزنی که از بالای شومینه یی نگاهتان می کند... 9 مرا به یاد بیاور! رقصم را بر خاکسترِ تفته ی روزگار و تلاشم را در پاک کردنِ اندوه از رخصاره ی آینه ها. مرا به یاد بیاور! بیدارخوابی ها و بی قراری هایم، دلتنگی همیشه گیُ علاقه ی بی مرزم و نگاهِ بی وقفه ام بر قللم موییت که آزادی جهان را نقاشی می کرد. مرا به یاد بیاور! کبوتری که همه عمر سر به نرده های قفس می کوبید و عاشقی که خوش نداشت منظرِ تماشایت خاکستری باشد. مرا به یاد بیاور که از یاد نبردمت تا آن دقیقه که چشم از نگاه تهی شد و واپسین ترانه در گلو یخ بست. ترانه یی که نام تو را در خود داشت... 10 رودی به دریا می رسد من بازگشته ام! پیچکی به خورشید می پیچید من بازگشته ام! کارگری سرود می خواند من بازگشته ام! جهان مرگِ بمب های اتم را جشن می گیرد. من بازگشته ام! یخ های قطب آب نمی شوند. من بازگشته ام! مهتاب مردآب ها را تعمید می دهد. من بازگشته ام! هاله ی نور از تمثال ها زدوده می شود. من بازگشته ام! تمامِ زندان ها تعطیلند. من بازگشته ام! عشق تنها مذهبِ جهان است. من بازگشته ام... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توصیه های دیگرم که داشت یادم می رفت یکی خواندنِ «کابوس های روسی» «حسینِ پناهی» است وَ دیگر توصیه ام تماشای بازتابِ روحِ حساسِ یک هنرمندِ ظریف در هر شبانه ی «دو قدم مانده به صبح» که چه طور مجبور است مزخرفاتِ دیگران را با حالاتِ درونی وَ جدی وَ البته «در خوردم بیان کٌنَد... آرمین ابراهیمی
|
مصطفی جوادی
يکشنبه 2 دي 1386 - 13:5
|
پسر عجب روزنوشت فوق العاده ای بود.( نه صوفیا! به خاطر این نمی گویم که اسم آدری هپبرن تویش آمده ) یک صمیمیت دیوانه واری تویش بود. نه اینکه قبلا نبوده . می دانی قضیه چیست ؟ یک لحظه حس کردم داری توی دلت حرف می زنی. خیلی خوب است که فاصله بین دلت و تریبون این کافه مان اینقدر کم شده . به جان تو نمی خواهم برای آن غمگین بودنت نسخه بپیچم که خودت اینقدر نسخه پیچ ماهری هستی که حتما دستم را می خوانی. ولی این حرف دلم است : همه آن چیزی که می تواند تو را خوشحال کند توی همین روزنوشت هست. چند نفر دیگر توی این دنیا می توانند جایی را پیدا کنند که از خودشان باشد؟! پ.ن : راستی فکر می کردم از لستر بیشتر از همه (( لم و چگونه میشود به دستش آورد )) را دوست داری !
|
کاوه اسماعیلی
يکشنبه 2 دي 1386 - 13:5
|
1.این که آدمهای دایره کاریت پر تر میشوند خیلی خوب است و امیدوار کننده تر برای ما...بچه های خودمان که همیشه خوب بوده اند.مصطفی جوادی و صوفیا و ندا و امیر جلالی و البته جواد رهبر که خیلی دوستش دارم و لعنتی هر چی را که من دوستش دارم او هم آماده به لذت هست.نمونه آخریش حضور هال اشبی بود و پیتر سلرز و یادش هست وقتی که آن وکیله ازش میپرسد شما باید مدرکی برای حضور در اینجا داشته باشید و چانسی با آن بلاهت پر شکوهش میگوید خب شما من را اینجا دارید و آن صحنه ای را که شرلی مک لین در تمنای داشتن چانسی دارد جان میدهد و پیتر سلرز (چانسی)روی تخت کله اش را روی زمین انداخته و پاها در هوا و دارد از روی تلویزیون یوگا تمرین میکند. 2.یکی از بچه ها در روزنوشت قبلی از 3:10 به یوما نوشته بود که کسی اینجا صحبت نمیکند.خود من هم متعجبم..این فیلم همه چیز برای دوست داشتن دارد.کسی اگر شروع نکند کامنت بعدی خودم لخت میشم میام تو گود. 3.همین الان دارم یادنامه علی حاتمی را میخوانم.مطمئنم آدمی نیستی که خواسته باشی بعد از گاو و مخملباف نشان دهی که قرار نیست همه چیز را زیر سوال ببری.میدانم علی حاتمی را دوست داری.(و البته من اینجا ان تست خود شناسی ما کمی ترک بر میدارد چون من سینمای علی حاتمی را چندان دوست ندارم.هر چند که خیلی دوست داشتنیست و متاسفم بگویم این تنها تناقض اینجوری من است.)و البته اینکه نامش را ندامتنامه گذاشته ای خیلی مربوط نیست.علی حاتمی زمان حظورش از مقامات دولتی گرفته تا مردم و منتقدان و قشر هنرمند از همه طرف جدی گرفته شد.و تکریم شد(به نسبت سایرین)و حالا هم با دید انتقادی به سراغش رفتن خیلی ترسناک تر و جنجالی تر از پرونده های قبلیت میشد.این فرصت را از دست دادی و باز هم همان تکرار مکررات درباره حاتمی.... 4.دنزل واشنگتن در گنگستر آمریکایی را از دست ندهید؛ نامزدی اسکار که روی شاخاش است 5.داشتم این هنرمندها چه ماشینی را سوار میشوند را نگاه میکردم.مسعود کیمیایی مرسدس دارد...ای روزگار
|
شهرزاد آریانا
يکشنبه 2 دي 1386 - 13:25
|
من از میون فیلم های آدری هپورن "بانوی زیبای من" رو سالی 6-7 دفعه می بینم و باز هم خسته نمی شم. چقدر توی سابریبنا دوست داشتنیه. توی تیفانی یک عسل به تمام معنی. خلاصه توی تمام فیلم هاش شیرین و دوست داشتنیه. اما فیلم آخرش "همیشه" و همین " رابین و ماریان" رو بخاطر چروک های صورتش نمی تونم تحمل کنم. آدری رو بخاطر معصومیت کودکانه اش دوست دارم.
|
مهدی پورامین
يکشنبه 2 دي 1386 - 13:25
|
امروز میخوام سر یه حرفی رو باز کنم که مخاطب اولش خودم هستم...!ولی خوب از اونجایی که ما عادت داریم همیشه توپ رو میندازیم تو زمین حریف.... پس قسطنطیه هم رفقای دیگه رو مخاطب قرار میدم.... راستش یه خورده حس نوستالِژیک من قلمبه شده... دلم برای روزهایی که با ذوق و شوق اینجا کامنت میذاشتم تنگ شده...نمیدونم چرا دیگه اون حس و حال رو ندارم....یاد چند ماه پیش به خیر...چه تابستون و بهری داشتیم اینجا... به قول پیرمرد عارف مسلک "آژانس شیشه ای" : این هم از عمر شبی بود که حال کردیم.... اول فکر میکردم این سرخوردگی و گرفتاری و نا امیدی و غبن و اندوه و بی حوصلگی و... (بازم بگم؟!) یقه من یکی رو گرفته... ولی ظاهرا این ویروس تو جون خیلی از بچه های قدیمی این کافه افتاده... مثل اینکه هیچ انتی ویروسی هم بهش کارگر نیست.... دلم برای خیلی از رفقای قدیمی این کافه ام تنگ شده ... اسم نمی برم چون خیلی جهان شمول میشه...! فقط محض نمونه میخوام یقه "مصطفی انصافی" رو بچسبم.... بقیه هم خودشون رو بذارند جای مصطفی... مگه من چند تا دست دارم که یقه همه رو بچسبم؟! از اون گذشته ...نامردا چند نفر به یه نفر...؟!! آق مصطفی با مرام.... لوطی... عشقی... با توام .... "...حالا من از تو میخوام که بگی چرا تو و (غیبت)؟! تو که سرکوفت میزنی،تو بی معرفت هستی!تو (قراضه) شدی!همه دیوارهای هرچی مســتراست رو سر ما خراب کردی! به ما گفتی پیــزوری!.... دِ رفیق من،ما وایسادیم،تو رفتی،...ما نخوندیم،تو خوندی،..ما عین یه جزیره بی کس موندیم،تو با همه کس جورتو از آب کشیدی... آخرش چی شد؟! تو اونجا نشستی و ما اینجا. مگه تو کار درستی کردی؟! دِ آخه اگه یه (کیمیایی باز) هم (غیبت) کنه،خب (غیبت) دیگه!...حرفم که بزنی میگن حالیت نیست... بابا اگه حالیمون نیس تقصیری نداریم، کسی حالیمون کرده که ما جفتک بزنیم؟ دِ با وفــا! رفیقمی،نوکرتم، تا جون دارم پات وامی سم، واسه خاطر اینکه آدمی،.. اما دیگه نوکرتم اینقده سرکوفت نزن؛ کار تو هم که کمتر از کار ما نیس که... تو اونجوری (غیبت زد!) ما اینجوری... آخرشم هر دوشون رو که نیگا کنی یعنی زرشــک!! مهدی پورامین سابق!!
|
علی نیکنامی
يکشنبه 2 دي 1386 - 13:54
|
به امیر قادری:چرا حالت گرفته است؟بی خیال بابا!به قول جان وین خطاب به جیمز استیوارت توی "مردی که لیبرتی والانس را کشت":مشکل تو اینه که زیاد فکر می کنی! به سوفیا:تو روزنوشت قبلی برات کامنت گذاشتم یادت نره بخونی. فعلا همین!چون فردا امتحان دارم.
|
جواد رهبر
يکشنبه 2 دي 1386 - 14:46
|
اولیس اورت: تامی، شیطون جای روحت چی بهت داد؟ تامی جانسون: خب بهم یاد داد درست و حسابی گیتار بزنم. دلمار اودانل: هی پسر، واسه خاطر همین ورداشتی روح ابدی ات رو دو دستی تقدیم شیطون کردی؟ تامی جانسون: خب به چه دردم می خورد؟ استفاده ای که ازش نمی کردم.
امیر: ایول جواد! این همون دیالوگیه که حال ادم رو خوب می کنه. دستت درست.
|
ندا میری
يکشنبه 2 دي 1386 - 15:42
|
آنگاه که انسانی دروغ می گوید بخشی از جهان را به قتل می رساند اینها مرگهای کمرنگی هستند که انسانها به اشتباه زندگی می خوانند نمی توانم این همه را تحمل کنم و بیش از این شاهد باشم که قلمرو رستگاری نمی تواند من را به خانه ببرد. الف) رستگاری؟ حالا چقدر جدی هست استاد؟ جدی و قطعی اش کدامه که به فکر احتمالی اش باشیم و اینکه راه رسیدن اش چیه. اصولا این رستگاری چقدر مسئله ما هست. فعلا که همین دو روزه زیستن را داریم به تلاش مذبوحانه رنگی اش می کنیم. البته صلاح! در اینه که من اصلا نرم تو این بحث، با این از هم گسیختگی آشکار و در به دری مسلم. اینکه حال شما خیلی خوب نیست و یه نمه غمگینی هم که البته خیلی مهم نیست. این غم مدام است و حالا بعضی وقت ها حواسمان نیست از بس که حواسمان نیست. که چرا و از کجا آمده را بی خیال اما هست و گریبانگیر تا آخر عمر ..... به نظرم Omega گوش بده. یادمه می گفتی اگه Omega حال آدمو خوب نکنه دیگه هیچی جواب نمی ده و در همون شرایط من نظرم این بود که همیشه فکر کردم هنر تنها گریز ماست و امان از روزی که حتی هنر نجاتمان ندهد. اما ان روز نخواهد رسید. حالا مطمئنم. ما می خواهیم که بگذریم و می گذریم. می خواهیم که حالمان خوب باشد و می شود. همین! نکته اش همینه فقط. راه درمان اش هم همین. نسخه هم ندارد. اصلا علت و معلول یک چیزه و دردش را فقط دردش خوب می کنه. خب من که گفتم بهتره راه حل ارائه ندهم. اگه کار را خرابتر نکنم قطعا بهترش نمی کنم. ب) و اما لذت از زندگی! یه جایی از یکی از کتابهای بوبن خواندم که یک دختر بچه ای از مادر بزرگش دلیل جدایی اش را پرسید. جواب مادر بزرگه اما برای خودش یک جهان بینی است که بهش معتقد بودن کار سختی است و عرضه می خواهد اساسی. "مهمترین چیز زندگی نشاط است و هرکس نشاط را از تو بگیرد، هرکس یا هرچیزی که باشد، ارزش اینکه بماند را ندارد." ج) سی سالگی ؟ من اما از کودکی که بگذرد، دیگه حتی به خودم هم اعتماد ندارم! د) انتظار آمدن؟ من دارم اما صبر نمی کنم بیاید. می روم می آورمش! ه) مسخره که نکنیم بابا. شوخی را اما هستم حتی وقتی داریم زار می زنیم آقا ژانر گریه و خنده توامان، دنیایی است. هرکی هست بسم ا... . وقتی داری گریه می کنی و همه دارن گریه می کنن فقط یک کلمه و انفجار خنده و این یعنی خود خود زندگی. و) این قسمت بنده را معاف کنید از بس بی استعدادم! حالا یا مشکل از بالشمه یا خودم. ز) قدرت شکنی؟ این کافه صاحب اش کیه؟؟؟؟؟؟ ح) پست و والا را هستم .... پدر جان اگه اسم هایی رو که تو مکالمات جاری اطرافمان میاد و میره بشمریم از تعداد حروف اضافه و افعال بیشتر می شه! توقعاتی داریا. پس چه جوری مردم بفهمن ما روشنفکریم!؟ ... این روزها اگه چهار تا اسم شاعر و فیلسوف و نویسنده و .... بلد نباشی که مردم بهت بد نگاه می کنن ... راننده تاکسی؟ خدای من! یواش تر! صداتو نامحرم می شنوه و بیا درستش کن ....... ط) خطرناکه حسن! پرورش فضای فکری و تخیل؟ نه .... فراموشش کن ی) ای بابا تو دوره زمانه ای که نامه و ایمیل و SMS و تماس، سوءتفاهم می آره تو میگی چشمک و لبخند و نگاه؟ ک) تیم محبوب .... یوهو! زنده باد جزیره! زنده باد منچستر یونایتد! از افشین هم که غافل نیستیم. از مورینیو چه خبر این روزها راستی؟ ل) "نهايت پختگي يک مرد آن است که به جديتي برسد که در کودکي هنگام بازي داشته است" و این همان معنی "هرگز به پختگی نمی رسد" را می دهد! م) مخالفت؟ ما سالها مخالفت کردیم، می ترسم کار به جایی برسد که از فرط فوران استعداد با خودمان مخالفت کنیم. سر حال باشید همه .... خب همین یه امیدواری ساده را که حق دارم!
|
مصطفی جوادی
يکشنبه 2 دي 1386 - 16:1
|
از این کامنت رد نشوید خب رفقا! داریم یک کار اساسی انجام بدهیم. می خواهیم با برویچه ها یک بخش جدید توی سایت عزیزمان درست کنیم . (( سینما در تلویزیون )) (که سعی می کنم اسم بهتری هم برایش پیدا کنم). قضیه این است که می خواهیم به نقد و برر%D
|
مصطفی جوادی
يکشنبه 2 دي 1386 - 16:5
|
از این کامنت رد نشوید خب رفقا! داریم یک کار اساسی انجام بدهیم. می خواهیم با برویچه ها یک بخش جدید توی سایت عزیزمان درست کنیم . (( سینما در تلویزیون )) (که سعی می کنم اسم بهتری هم برایش پیدا کنم). قضیه این است که می خواهیم به نقد و بررسی فیلم هایی بپردازیم که تلویزیون در قالب سینما چهار ، یا صد فیلم و سینما ماورا و از این جور برنامه ها نشان می دهند.هر کدام از شما هم ، آخر هفته در حالی که کنار بخاری لم داده اید ، اگر یکی از این فیلمها را دیدید و احساس کردید که می خواهید و می توانید در باره اش نقد بنویسید ، دست به کار شوید. امیدوارم با هم جلو برویم و یک بخش گردن کلفت را بسازیم. از همین هفته هم شروع می کنیم. نوشته هایتان را به اینجا بفرستید : hamidehamoon@yahoo.com
امیر: حالا که مصطفی پیش قدم شده تا گرفتاری و لذت این کار را ببرد، کمکاش کنید بچهها لطفا.
|
پاشا
يکشنبه 2 دي 1386 - 17:27
|
آقا شما منت گذاشتین سر ما مرسی که سر زدین
|
رضا
يکشنبه 2 دي 1386 - 21:6
|
می خوام این کامنت رو بیتر مونی ( ببخشید من از اسم ماه تلخ خوشم نمی یاد ) شروع کنم . خب یه چیز خوب دارم و یه چیز بد : 1- پنجشنبه ساعت یک شب رسیدم خونه ، خسته و کوفته ، نزدیک های صبح رفتم خوابیدم و دوی ظهر بیدار شدم. تا آخر شب همین طور چرخیدم تا نزدیک همون یک و دوی شب بعد دوباره خوابیدم و هفت صبح بیدار شدم. یه کلاس هشت صبح داشتم آخر ضد حال . گفتم بی خیال ، یه کلاس که صد تا کلاس نمی شه ، گرفتم خوابیدم تا دوی ظهر ! بعد از ظهر به سر نظام آموزشی منت گذاشتم یه کلاس رو رفتم ، شب دوباره همون ساعت ها خوابیدم و امروز در کمال نا باوری همه ی کلاس های صبح رو پیچوندم و باز تا دوی ظهر خوابیدم ! فکر نکنم در طول عمرم پیش آمده باشد که سه روز پشت سر هم این همه خوابیده باشم . فعلا که شارژ و سرحال تصمیم دارم فردا برم سر کلاس اما ..... - احتمالا با خودتان می گویید خوب خبر خوب رو بگو و من می گویم : این که خوبش بود . بدش این که : 2 - این سایت برای من خیلی مهم است . وقتی تعداد بازدید کنندگانش بیشتر می شود ذوق می کنم و وقتی روشنفکرها و ستارگان این کشور ازش تعریف می کنند ، فکر می کنم کسی دارد از من تعریف می کند . پس حق دارم وقتی اتفاق بدی در سایت می افتد ناراحت شوم و تمام طول روز را ( روزی که از ظهر شروع می شود ) بهش فکر کنم . شاید اگر این اتفاق در هر جای دیگری می افتاد برایم مهم نبود اما وقتی می بنیم در سایت محبوبم اسم ماشین ستاره ها را نوشته واقعا سر خورده می شوم . آخر چقدر ابتذال ؟ باور کنید این همه روزنامه که تیراژ میلیونی دارند به تمام این موضوعات ( از رنگ زیر پوش گلزار تا شماره ی کفش هدیه تهرانی و پلاک خانه ی باران کوثری ) پرداخته اند ! آیا واقعا سطح سایت سینمای ما که در روز این همه بازدید کننده دارد اینقدر پایین است ؟ این همه گلو پاره کردیم که باید فرهنگ بیمار این مملت ساخته شود ، آن وقت سایتی که مسئولانش امیر قادری و نیما حسنی نسب هستند باید به چنین اخبار مبتذلی بپردازد ؟ آیا افزایش تعداد بازدید کنندگان سایت اینقدر مهم است ؟ واقعا نمی شود با پرداختن به چیزی که اسمش سینما است و رسالتش سینما است و خود زندگیست ، به فرهنگ این جماعت که به مدل جدید موهای گلزار و مانتوی افشار دل خوش کرده اند چیزی افزود ؟ واقعا فکر می کنید بعد از خواندن اسم ماشین ستاره ها چه چیزی به مخاطبتان افزوده شد جز عطش برای دانستن مارک شلوار گلزار؟ این اولین بار نبود که اخبار مبتذل در سایت پخش می شود اما واقعا تاسف برانگیزترینش بود . باز هم می گویم ، اگر خود مسئولان این سایت طرفدار چنین اخباری بودند این همه داد و فریاد نمی کردم اما باور کنید حیف است از این همه مخاطب که این طور از دستش دهید ! حیف است به خدا ، حیف ! یا حق
امیر: سلام و ممنون که این قدر به فکر سایتی رفیق. بله واقعا مال شماست.
|
Reza
يکشنبه 2 دي 1386 - 21:13
|
دیروز مجله فیلمو گرفتم و همونجا تو اون سرما یه ایستگاه اتوبوس پیدا کردمو نشستم به خوندن مقاله ات در مورد " ضد مرگ ". در کل مقاله خوبی بود هر چند بیشتر علاقه داشتم به خود فیلم پرداخته بشه ( همونایی که اول پاراگراف پنجم آوردی ) که البته دلایلتو هم برای ننوشتن این موارد آوردی .من تعصب بیخودی رو تارانتینو ندارم ( دی وی دی hostel 2 چندماهه رو میزمه و حوصله دیدنشو ندارم ) ولی به نظر من ضدمرگ یکی از بهترین کاراشه . حالا تحریک احساسات میکنه یا میخواد آدمو به هیجان بیاره نمیدونم ( اگه یکی دو سال دیگه با دیدنش نظرم عوض شد و خوشم نیومد میفهمم همین بوده ) . الان تو imdb دیدم گرایندهاوس تو رتبه 162 کاربرانه . بالاتر از بعداظهرسگی و بیل را بکش 2 و یه رتبه پایین تر از مخمصه . نمیشه خیلی جدی گرفت ولی نمیشه هم گفت فقط با تحریک احساسات بینندگان به اینجا رسیده . راستی اون ماشین فروشه هم به نظر من چیز جدیدی نبود و همون یارو بود که تو " بیل را بکش 1 " تو بیمارستان میخواست بره سروقت اوما تورمن .
|
محمد
يکشنبه 2 دي 1386 - 21:25
|
آقا چه مرامنامه اي! توصيه جدي مي كنم برو ازدواج كن بچه دار شو و در يك منطقه حفاظت شده زندگي كن. نسل ديوانه هايي مثل تو داره منقرض مي شه. حال كردم. درباره نقد ضدمرگت به نظرم ضدمرگ ضد حال نبود. درسته ما هم عاشق كيو تارانتينوييم ولي نه جلوي شما. با اين حال به نظرم اگه اين پيش فرض ها و پيش داوري ها و انتظارها رو قبل از تماشاي فيلم مثل يك آيين مذهبي تمام عيار كنار بگذاري و پا به دنياش بگذاري بد نمي گذره. من آخر مطلبت نفهميدم درباره استنلي كوبريك چي نوشتي. چند بار خوندمش. فحش ندادي كه؟
|
وحید
يکشنبه 2 دي 1386 - 22:21
|
برای امیر: On a dark desert highway Cool wind in my hair Warm smell of colitas Rising up through the air Up ahead in the distance I saw a shimmering light My head grew heavy, and my sight grew dim I had to stop for the night There she stood in the doorway I heard the mission bell And I was thinking to myself This could be Heaven or this could be Hell Then she lit up a candle And she showed me the way There were voices down the corridor I thought I heard them say Welcome to the Hotel California Such a lovely place Such a lovely place (background) Such a lovely face Plenty of room at the Hotel California Any time of year Any time of year (background) You can find it here You can find it here Her mind is Tiffany twisted She's got the Mercedes bends She's got a lot of pretty, pretty boys That she calls friends How they dance in the courtyard Sweet summer sweat Some dance to remember Some dance to forget So I called up the Captain Please bring me my wine He said We haven't had that spirit h…Lح'since 1969 And still those voices are calling from far away Wake you up in the middle of the night Just to hear them say Welcome to the Hotel California Such a lovely Place Such a lovely Place (background) Such a lovely face They're livin' it up at the Hotel California What a nice surprise What a nice surprise (background) Bring your alibies Mirrors on the ceiling Pink champagne on ice And she said We are all just prisoners here Of our own device And in the master's chambers They gathered for the feast They stab it with their steely knives But they just can't kill the beast Last thing I remember I was running for the door I had to find the passage back to the place I was before Relax said the nightman We are programed to recieve You can check out any time you like But you can never leave
امیر: خیلی خوب بود.
|
وحید
يکشنبه 2 دي 1386 - 22:27
|
این مرامنامه ات چکیده ی تمام نقدها و نوشته های این سالهای فعالیتت در مطبوعات بود که من رو تا اینجا دنبال خودت کشاند. امروز حکم رو گرفتم.نمی دونم هنوز از دیدنش به اندازه ی سه باری که تو سالن سینما دیدم، لذت می برم یا نه؟فیلمهای بزرگ، به نظرم بزرگ بودنشان رو سالها بعد ثابت می کنند.مثلا همین اجاره نشینهای استاد که چند روز پیش دیدمش.هنوز جواب میده.هنوز می خندونه.هنوز تر و تازه است! ............................................ معما: می دونی عیبت چیه؟ نه، چی؟ هیچی.
|
سوفیا
دوشنبه 3 دي 1386 - 4:46
|
سلام به همگی ۱-آن مجله یک هفتم را خیلی خوب یادم هست. اینکه کجا و در چه شرایطی خواندمش, و چقدر تعجب کردم و خندیدم به خاطر مرامنامه. برایم جالب بود. احساس داشت. بعضی از مواردش از اصول زندگیم بود. به خاطر همان تا مدتی مشتری پروپاقرص اش بودم. ۲-به علی نیکنامی: آره مارکو خیلی باحاله! آن فیلم هم اشتباه گرفته بودم با یک فیلم بلژیکی بخاطر تشابه اسمی. در مورد برگمان هم معذورم بدارید واقعا نمی توانم انتخاب کنم. همه اش با هم! کتاب «فانوس خیال» را هم خوانده اید؟ زندگینامه خودنوشت استاد را می گویم. از آن چیزهایی است که در عمر آدم فقط یکبار گیر می آید و بس! راستی اگر توانستید یک ایمیل به من بزنید. ممنون. sofia.passenger@gmail.com ۳-برای امیدغیایی و شوجی: (میان آفتاب های همیشه زیبایی تو لنگری ست نگاهت شکست ستمگری ست و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری ست.) (کنار تو را ترک گفته ام و زیر این آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی ست و هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه فلسی بر سطح بی موجش می گذرد به بازجست تو برخاسته ام تا در پایتخت عطش در جلوه ای دیگر بازت یابم. ای آب روشن! تو را با معیار عطش می سنجم. در این سرابچه آیا زورق تشنگی است آنچه مرا بسوی شما می راند یا خود زمزمهء شماست و من نه به خود می روم که زمزمهء شما به جانب خویشم می خواند؟ نخل من ای واحهء من! در پناه شما چشمه سار خنکی هست که خاطره اش عریانم می کند.) پی نوشت: واقعا هرچه فکر می کنم می بینم هیچوقت به خاطر «نام» نخوانده امش. شاملو را. لذت کشف اش بود.
|
سوفیا
دوشنبه 3 دي 1386 - 4:46
|
بهترین فیلم های امسال به انتخاب راجر ایبرت: http://rogerebert.blogfa.com/post-12.aspx
|
سوفیا
دوشنبه 3 دي 1386 - 4:48
|
مبهوتم. گیج و حیران خیره شده ام به تیتراژ پایانی «دونده». ناتوان از باور و هضم آنچه دیده ام. از شاهکار غیرقابل توصیفی که تک تک پلان ها و کات هایش کلاس درس است. فراتر است از معیارهای سینمای ایران. از فیلمی که اگر قرار باشد از کل تاریخ سینمایمان مثلا پنج اثر ماندگار انتخاب شود بی شک یکی اش همین است. از این همه شور و انرژی و زیبایی و ایجاز و خلاقیت و حس و راز. وای......چه سخت است آدم بخواهد ستایشش را نسبت به چنین چیزی بیان کند. امیر نادری بزرگ است. پی نوشت: فقط مانده ام بهرام بیضایی که چنین مونتور نابغه ای است چرا این کار را در فیلمهای خودش نمی کند؟
|
mouse
دوشنبه 3 دي 1386 - 8:57
|
نمیتوانی یک زندگی شاد داشته باشی، مگر اینکه دانش و عدالت و احترام از آن تو باشد و دانش و عدالت و احترام از آن تو نخواهد بود، جز اینکه از زندگی شادی برخودار باشی(اپیکور). یه سایتیه همه بطور رایگان توش اعتراف می کنن. خیلی جالبه .بعضی اعترافاتش واقعا صادقانه و قشنگه.آدم حوس می کنه یه کارایی انجام بده و بعد اعتراف کنه. وقتی بچه بودم دعا میکردم خدا به من یک دوچرخه بدهد. اما حالا که بزرگ شدم فهمیدم راه بهتر این است که یک دوچرخه بدزدم و از خدا بخواهم مرا ببخشد! (امو فیلیپس) راستی از کلاسا چه خبر.شده مثل انجمن شاعران مرده ؟
|
سیاوش پاکدامن
دوشنبه 3 دي 1386 - 10:48
|
یعنی بدجوری زمینم زدی با این مرامنامه ات. مخصوصا بندهای ب و ج و ح و ط و ی و ک و ااااااه همه اش. درست است که سرحال نیستی ولی طوری سر ذوقم آوردی که بعد از مدتها کامنت بگذارم و فریاد بزنم، من هنوز هستم. مهم هم نیست که ضد مرگ پالپ فیکشن نشده یا اینکه هزاران فیلم 2 ( از 10) در این مدت دیده ام. مهم این است که با ضد مرگ حال میکنم و منتظرم تا فیلمی مثل A good year بیاید و جگرم را خنک کند. مهم نیست روزی چند بار عصبانی میشویم،مهم این است که اینها مهم نباشد و در اوج داغ کردن، بزنید زیر خنده، از آن خنده های اساسی، نه عصبی. . یک 10 مرتب به نوشته ات دادم و مثل سگ خوشحالم که اینجا هستم.همین. . راستی فردا سفر دوهزار کیلومتری ام به سمت خانه آغاز میشود. اگر همه چیز درست پیش برود،چهارشنبه صبح وارد تهران میشوم. رفقای تهرانی بیایید دم پنجره و مرا ببینید که از پنجره اتوبوس برایتان دست تکان میدهم. . راستی مسخره نیست که برای کسی که این مرامنامه را نوشته است حتی فکر نسخه پیچیدن کنم؟؟!!
|
Armin Ebrahimi
دوشنبه 3 دي 1386 - 11:5
|
سرگذشتِ بازتاب های مَردٌمانِ حیران... یک نفر از «شاملو»ی بزرگ نوشته بود؟باور کنم؟ وقتی بعد از مدت ها دوری با نامِ او برخوردم...انگارِ همه چیز عوض شد...از وضعِ نکبتیٌ دشوارِ فعلی وَ سرگردانی ام بازگشتم به اطاقِ تابستانیِ محله های پایینِ شهرِ بزرگ...وَ خواندنٌ خواندنٌ خواندنِ «پابرهنه ها»، «خزه»، «مرگ کسبٌ کراِ من است»...وَ آن احساساتِ رقیقٌ لوسِ دختردبیرستانی ها...که البته وقتی بعدها -وقتی خیلی سخت ترٌ بی حوصله تر شده بودم- «دٌنِ آرام» را نشستم به تماشا هیچ چیز تغییر نکرده بود؛همه چیز همانطور بود که بوده، من عوض شده بودم... وقتی نامِ شاملو را شنیدم آن ترانه های عصیانی، آن اشعارِ بیدار، آن نگاهِ قَدَر به خودکامه گان وَ آن پایداریِ همیشه گی...-خلاصه- همه چیز یادم آمد...درود بر کسانی که غولِ نا آرام هیچ گاه از خاطره شان پاک نمی شود... «1900» اثرِ «برتولوچی» را ابتدا تنها به خاطرِ «رابرت دِ نیرو» دیدم...قصد داشتم بارِ دوم اش را به خاطرِ خودِ اٌستادِ حساسِ ایتالیایی ام ببینم...که متاًسفانه فیلمِ چندانِ قوی ئی نبود...بعضی حرکت ها عمدی وَ حساب شده ی برتولوچی با دوربین مسحور کننده بود -مثلِ حرکتِ جهشیِ درخشانِ دوربین وقتی پسرها قرار است روی ریلِ قطار امتحانِ شجاعت بدهند- اما معلوم نبود برتولوچی دنبالِ چیست...ضمناً دِ نیرو هم آن طور که باید نبود...«شکارچی گوزن» وَ «رفقای خوب»اش را خیلی بیشتر می شود دید...حتی «فرارِ شبانه» یا «کازینو» که البته اثرِ فوق العاده ای است، قربانِ اٌستادم «اسکورسیزی» بروم که همین تازه گی ها «کوندون» وَ «دیروقت» اش را دیده ام. آرمین ابراهیمی
|
امیر جلالی
دوشنبه 3 دي 1386 - 12:0
|
سلام به امیر و همه رفقا،خوب،بازم یه آس رو کردی،چند روزه سرماخوردگی سگی هم به زندگی سگی و عشق سگی واینام اضاف شده و عین نعش گوشه اتاق و لای مجله ها و کتابا و پلی استیشنم ولو شدم و بعد از بازی دیشب اینتر که تیم محبوبم نشون داد هرچی تواین 15سال بدست نیاورده سر کالچوپولی و اینا بوده و البته باخت تحقیرآمیز و مسرت بخش بارسایی که حالا شبیه رئال سه سال پیش بیشتر به یک مزون شبیهه تا یک تیم فوتبال درست و درمون و خردشدن لذت بخش رونالدینیویی که با ظهور یه بچه گرگ آرژانتتینی فهمید که دیگه دوره عوام فریبی گذشته و اون هوار دراماتیک کاناوارو سر رونالدینیو که دیشب تنها کار مثبتش این بود که به سبک فرهاد مجیدی خودشو تپ و تپ زمین بندازه و چهره خرگوش که دراون لحظه به موش بیشتر شبیه بود و خلاصه بعد از همه اینا با خوندن دوباره مرامنامه ات(یاد یک هفتم و ایضا گوست داگ بخیر)تصمیم گرفتم چیزی رو که مدتهاست بیخ گلومو گرفته با تو و رفقای کافه مطرح کنم تا ببینم نظر شماها چیه.
|
مصطفي انصافي
دوشنبه 3 دي 1386 - 12:18
|
به مهدي پورامين و خودم... كه يادمان باشد... خيلي چيزها را... کافه نادری... يغما گلرويي... توی کافه نادری کنج همون میز بلوط دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد تابلوی بسته و باز پشت شیشه ی در بعد رفتن ما او کافه چی وارونه می کرد چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته ؟ واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته ؟ من مثه سایه ی تو تو واسه من مثل نفس هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟ دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر دل دیوونه ی من هی قدمات میشمرد کوچه ها رو رد می کردم تا خیابون بزرگ عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد حالا تو نیستی این کوچه صدام نمی زنه حالا تو نیستی بی تو دیگه کافه کافه نیست دیگه هیچ ستاره یی جرات چشمک نداره حتی جای تن تو رو تن این ملافه نیست چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته ؟ واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته ؟ من مثله سایه ی تو تو واسه من مثل نفس هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟
|
امیر جلالی
دوشنبه 3 دي 1386 - 12:27
|
قصه زندگی منم مثل خیلی از شماها عجیب اندر غریبه،راستش اینه که من خیلی بیش از سنم زندگی کردم و بالتبع رنج کشیدم،الان وقتش نیست که بگم چطوری ولی بدونید که خیلی ناجور بود بچه ها،خلاصه اش اینکه به خاطر یک توهم 10سال از بهترین سالهای عمرمو از دست دادم ولی حالا تصمیم گرفتم باقیمونده تا 30سالگی که امیر می گه رو از رندگی لذت ببرم.بابا امیر جان توکه همش می گی باید از زندگی لذت برد و دم رو درک کرد چرا نمی گی چطوری آخه؟منم مثل کامران شدم،می دونم که دلم می خواد عیاشی کنم ولی نمی دونم اصلا به چی می گن عیاشی؟به خدا نمی دونم از آب انگور مست می شم یا از می معرفت؟ماها که اینجا تواین کافه همدیگه رو پیدا کردیم لابد باید دنیای امیر و مرامنامه شو بفهمیم و قبول داشته باشیم دیگه،ولی چرا همونطوری که ندا می گه یه میل و smsهم دلیل پستی و هیزی مون تلقی می شه؟اصلا بذارید خلاصتون کنم؟وفاداری چیه؟تعریفش کنید ببینم؟خیانت(با همون لحن محسن چاوشی) کدومه؟لذت بردن از زندگی یعنی چی؟نمی شه که همش از این چیزا حرف زد و تعریف کرد،چقدر تو زندگی خودمون پایه اشون هستیم؟اصلا کدوممون درکشون کردیم و با گوشت و خونمون قبولشون داریم؟محض رضای خدا یکی به من خر زبون نفهم جواب بده دیگه؟... بازم بگم یا دیگه به دیوانگی و ترمز بریدنم ایمان آوردین؟ حالا می تونید ازاین به بعد به عنوان یه عنصر نامطلوب بهم نگاه کنید و جواب smsهامو ندین و می تونین کمکم کنید و نظراتتونو بگید.لااقل امیرجان از شما یکی انتظار دارم احساس و نظر واقعی تو بگی و به دادم برسی،لااقل تو می دونی دارم چی می کشم. آقایون،خانوما،درد من اینه که نمی دونم چطوری باید از زندگیم لذت ببرم که خیانت و بی وفایی و عشق فروشی و کوفت وزهرمار تلقی نشه؟اصلا درد من اینه که نمی دونم لذت و خیانت و عشق و ...بابا آخه ما هم آدمیم مثلا ها،خسته شدیم ازبس ادای آدمای سرپا و ریلکسو درآوردیم،بابا کی پایه اس باهم بزنیم بریم آیینه بشکونیم و گوشی بدزدیم و برقو قطع کنیم و شب تو ماشین بخوابیم و بعدشم بزنیم بریم شمال؟کسی اینجا هست که زده باشه به سیم اخر؟که باطریش در حال تموم شدن باشه؟...مثل من...؟کسی هست بفهمه من دارم چی میگم؟.......امیییییییییییییییییییییییییییییییییییر.....
|
جواد رهبر
دوشنبه 3 دي 1386 - 13:44
|
به مصطفی انصافی: کوچیکتم! قربان تو رفیق هنوز نادیده! به سوفیا: خوبه بلاخره این Writer’s Block شکسته شد! به کاوه اسماعیلی: از دست تو به کجا پناه ببرم آخه پسر! چرا از آن سکانس "حضور" این طوری یاد کردی؟ راستش طوری زدم روی میز که اینجا توی اداره همه پریدند هوا از ترس! ای مصبت رو شکر! ببینمت یک ماچ آبدار نثارت می کنم! ای کاوه، ای فدای اون لپ دنست! برای آرمین ابراهیمی: زمانی رضای عزیز در کافه نوید از ما خواست سه فیلم محبوبمان از رومن پولانسکی را بگوییم من نوشتم: دیوانه وار، قاتلین بی باک خون آشام و چاقو در آب! البته یک جور ابراز علاقه شخصی بود اما همیشه از اینکه فیلم محشری مثل رقص خون آشام ها این قدر مهجور مونده دلگیر بودم. حالا که از این فیلم نوشتی لازم بود بهت بگویم خیلی حال دادی هم به خاطر پولانسکی و هم به خاطر همه چیزای دیگه! به مصطفی جوادی: راستش مبنا قراره فیلم های اصلی باشه دیگه نه؟ به آسیب شناسی که قرار نیست بپردازیم چون من از روی تلویزیون فیلم ها رو نگاه نمی کنم. اگر فیلم های اصلی مورد نظر است ما که هستیم رفیق هزارتا! میل هم دادم!
|
حامد
دوشنبه 3 دي 1386 - 14:55
|
امير خان سري به ايميلت بزن، چندتا عكس برات فرستادم اميدوارم خوشت بياد
|
مانا
دوشنبه 3 دي 1386 - 15:34
|
الف: اصلی ترین دلیلم برای عشق به تونی مونتانا بخاطر اینه که در تمام مدتی که داره از یک کارگر ساده به یک گنگستر تمام عیار تبدیل می شه با تمام وجود و از ته دل قبول کرده که آدم بدیه و هیچ اصراری هم نداره که خودشو خوب نشون بده حتی توی اون صحنه ی محشری که با دست زخمی میشل فایفر رو از رختخواب گرم و نرمش می کشه بیرون تا با خودش ببره! ب:این دقیقا همون کاریه که بوچ و ساندنس در سرتا سر زندگیشون انجام دادن....لازمه مثال بزنم؟!...آیا فقط یادآوری چهره ی شوخ و شنگ و لبخند های دلنشینشون مخصوصا پل نیومن از رویارویی با وودکاک گرفته تا دوچرخه سواری و ایده های بکر برای فرار از دست تعقیب کننده ها و.....کافی نیست؟!!! ج:...یادتون هست که اعتماد سیماریاحی به محمود بصیرت که نمونه ی بارز یک آدم بالای سی سال بود(سن تقویمی ملاک نیست البته!)چه بلایی به سرش اورد که؟!!! د:چرا راه دور ؟!...به همین زودی قرار سلین و جسی توی ایستگاه قطار(پیش از طلوع )یادتون رفت ؟!وعده ی دیدار ی برای سالها بعد و این انتظار کشنده ی شیرین لعنتی. ه: اون سکانس محشره پایانی لیتل میس سانشاین رو که یادتونه!...همون موقعی که همه ی اعضای خانواده بد جوری سرخورده شدن و آرزوهاشونو ناکام دیدن...تازه بجز این یکی از اعضای دوست داشتنی خانواده رو از دست دادن!پس چرا انقدر بی خیال و راحت دارن وسط سن می رقصن و می خندن؟!.... و:شرمنده ولی به شما مربوط نیست! ز: اینکه به هر قدرتی به دیده ی شک باید نگریست درست....اما برای قدرت شکنی نیاز به قدرت داری و اونوقت.... ح:البته این قضیه تا وقتی درسته که خود طرف ندونه داره حرف حساب می زنه !چون اگه بفهمه دیگه حرف حساب نمی زنه رسماً چرت و پرت می گه!...مثلاً فیروزکریمی تا وقتی نمی دونست به شوخی و خنده چه حرفهای محشری می زنه خوب بود ولی از وقتی که (به عادت مالوف)زیاده از حد ازش تعریف کردن و گفتن می دونی چه قدر باحالی پاک از دست رفت....اما قضیه مرز شکنی میان فرهنگ والا و فرهنگ پست!...قضیه به این آسونی هام نیست.نیاز به شعور زیادی داری و البته خیلی باید آدم خوشبختی باشی تا به همچین درجه ای برسی. ط:فقط به یک نام بسنده می کنم ...تیم برتون.و اگه برتون داره این روزنوشت رو می خونه حتماً حتماً به جمله ی آخر دقت کنه:در حفظ و پرورش آن کوشا باشید. ی:دیگه طرف مقابلتون (هر کی و هر چی که باشه!)از نینوچکا که بدتر نیست !به یاد بیارید تلاشهای خستگی ناپذیر کنت دالگو را! ...یا اصلا چرا راه دور بریم همین الیوت گارفیلد نازنین رو مگه یادتون رفته ؟!...یا اصلاً توتو سینما پارادیزو چطوری با آلفردو ارتباط برقرار می کرد؟! ک:اولیش که باز هم شرمنده ولی به شما ربطی نداره!...و دومی اینتر میلان و آث میلان و لاتزیو و رم هم بد نیست!(معمولاً تیمتون اگه ایتالیایی باشه راحتتر می شه ابراز احساسات کرد) ل:با نیچه رابطه ی خوبی ندارم !...اما جمله ی باحالی گفته ...هر چند عمل بهش خیلی خیلی سخته. پ.ن:غمگین بودن همیشه که بد نیست !گاهی لازمه ،بدجوری هم لازمه! پ.ن:هفته ی پیش تولد پرویز دوایی عزیزم بود با تاخیر تولدش مبارک و فصل 14 بازگشت یکه سوار رو دوباره بخوانید! پ.ن:فیلم بیوه ی شادان(ارنست لوبیچ )رو تونستم به لطف یکی از دوستانم ببینم ،از دستش ندید چون به شدت حالتون رو خوب می کنه. پ.ن:ندا،سحر و کاوه ی عزیز نوشته تا ن درباره ی (آنها به اسبها...)رو تازه دیدم .ندا و سحر خوشحالم که هرسه با هم از تماشای فیلم لذت بردیم...و کاوه خدا را شکر که اینبار هم سیناترا نجاتم داد! پ.ن:ببخشید!ولی از نقد ضد حال اصلاخوشم نیومد.
امیر: توی بوچ کسیدی و ساندنس کید که همه اصلهای مرامنامه رو میشد پیدا کرد...
|
امیررضا نوری پرتو
دوشنبه 3 دي 1386 - 17:13
|
با سلام خدمت امیر خان گل و همه ی دوستان نازنینم. 1- امیر جان نبینم حالت گرفته باشه رفیق. نمی دونم چه جوری حالتو بهتر کنم اما تو این اوضاع داغون خودم سعی می کنم با " دیالوگ درمانی" رو به راهت کنم. از آثار استاد کبیر - جان فورد - واسه ت می گم شاید جیگرت حال بیاد !! " چه کسی لیبرتی والانس را کشت ؟ " : اوبراین : " بین واقعیت و افسانه همیشه واقعیت رو انتخاب کن..." " کلمنتاین عزیزم " : کلمنتاین : " ... من فقط یکی از کسانی هستم که دوستت دارن جان... مادرت هس... خواهرت... یه عالمه دوستات... هم برای خودم اومدم هم برا اونا... لابد فکر می کنی "متاسفم کلم" جواب خوبی باشه ... شاید برای اونا باشه... ولی برای من نه... " جویندگان " : این البته یکی از تلخ ترین دیالوگهای رد و بدل شده ی فیلمه. اما چون خیلی دوستش دارم واسه ت نوشتم! کلایتون : " حالا پسر نکته ی تلخی که باید بدونی اینه که اینجا چیزای خیلی مهمتر از خواهر تو هم وجود داره..." ایتن (جان وین کبیر) : حتما همین طوره... می خوام یه چیزی بهت بگم... نمی خواستم راجع به ش صحبت کنم... اما الآن بهت می گم... به پوستای سری که به نیزه ی اسکار آویزون بود توجه کردی...؟ پوست سر سوم از طرف بالای سر نیزه رو دیدی...؟ موهای بلند موجدار... مارتین : دیدم... تو نمی خوای بگی که اونا مال عمه مارتا یا لوسی بود... ایتن : تو یادت نمیاد... اما من یادم میاد... اون پوست سر مادرت بود...! حالا دیالوگ از نوع ایرانی اش : پرویز شهبازی : " یه ماشین افتاده تو سد ... متاسفانه یه دختر و یه پسر غرق شدن... دارن تلاش می کنن دختره رو بکشن بالا ... شما اینجا وانسین برین... برین..." اینم که دیگه تابلوئه مال چه فیلمیه ! اینا دیالوگهایی بود که به ذهنم رسید... دوستشون داشتم و حدس می زنم که تو هم خوشت میاد... فعلا اینا به نقد داشته باش رفیق تا بعد... امیدوارم حالت بهتر بشه... 2- این عکسی رو هم که گذاشتی مال فیلم " رابین و ماریا " ی ریچارد لستر ( 1976 ) است. بچه بودم رو نوار ویدئویی بتاکم دیدمش. سکانس آخرش خیلی معرکه ست. 3- شعری که مصطفی انصافی از یغما گلرویی نوشته بود خیلی حال داد. مصطفی جان دمت گرم. 4- مخلص همه ی دوستان قدیم و جدید کافه. خیلی دلم تنگ شده خیلی از قدیمی ها رو ببینم : امید غیایی - مصطفی انصافی - امید جعفری- مه |