1- نیما یک روزنوشت نوشته بعد از مدتها، خیلی خواندنی و خیلی دردناک. درباره این کافه و بچههایش هم نوشته. بروید بخوانید و البته باهاش صحبت کنید. بخوانید؛ میفهمید چرا. فقط نمیفهمم چرا نیما هنوز نفهمیده که یک «نظر کرده» است! او همیشه تا ته خط میرود و برمیگردد؛ چون یک «فرشته موطلایی» ( اگر گفتید دیالوگ کدام فیلم بود؟ نیما خودش میداند! ) مراقباش است. این عکس را هم خودش دیشب برایم فرستاد. مال ورزشگاه آزادی و بعد از قهرمانی پرسپولیس است. به نظرم نیما یک کم دارد خودش را لوس میکند. به قیافههایمان نگاه کنید. عین صورت آدمهای باتجربه است که میدانند در هر شرایطی، غر زدن معنا ندارد. چون بدتر از این را هم تجربه کردهاند و باز؛ گذشته است. و مهمتر این که؛ معلوم است راه طولانی در انتظارشان است که باید در کنار هم آن را طی کنند...
.jpg)
2- یادداشت مرا درباره قطبی، صبح روز آن بازی جادویی و همچنین جوابیه سیامک رحمانی به آن را در این دو لینک بخوانید. http://www.cinemaema.com/NewsArticle4071.html و http://www.cinemaema.com/NewsArticle4083.html
3- الکس دلپیرو هم آقای گل کالچو شد. این قدر درباره استاد نوشتهام که... برای همه سقوطها و تمام برخواستنهایش. ققنوسی است برای خودش لامصب. بعد از قهرمانی قطبی پرسپولیس، این هم یک خبر خوش دیگر برای ما. من و الکس همسنایم. کارمان را با هم شروع کردهایم. موفقیت او، موفقیت من هم هست! فعلا که زنده ماندهایم. روزنوشت بعدی، باشد مال الکس؟!
.jpg)
- باقی خاطرهها و حرفها را این پایین بخوانید. بقیه باشد برای یک روز دیگر، اگر عمری بود. به نیما سربزنید که تنها نماند. البته نمیماند. این خواهش را محض رفاقتاش از شما کردم.
پرسپولیس حمله کنی/سوراخ رو پیدا میکنی
خب، قهرمان شدیم. من یکی از آنهایی بودم که معجزه را از نزدیک لمس کردم. جای شما خالی بود. این که چی بود و چی شد که به این جا رسیدیم، این که امروز درآن هشت ساعت جهنمی ورزشگاه آزادی چه بلایی سرمان آمد، باز بعدا برایتان تعریف میکنم. اما برای این کار اول باید بتوانم روی صندلی پشت میز کامپیوترم بنشینم و راستاش نمیتوانم. بعد این همه دویدن و جیغ زدن، باز نمیتوانم. این جور مواقع و بعد از مدتها شور و شادی، معمولا رخوت و سستی و سرخوردگی آخر شب جایش را میگیرد. این بار اما انگار شادی ما تمامی ندارد. ما جای شما رفتیم رفقا. تا لحظه معجزه، در غروب ورزشگاه آزادی آن جا بودیم. تا آخرین شوت فصل. تا قهرمان شدنمان. خیلی چیزها دارم که برایتان تعریف کنم. ایشا... فردا پس فردا. الان این سه تا خاطره به عنوان مشتی نمونه خروار این روز شگفتانگیز.
1- جای علیرضا باذل خالی بود. قرار بود بیاید و دیرش شده بود و بازی قبل با هم بودیم و جایش خالی بود و آن جا موبایل آنتن نمیداد. پس نمیدانستم کجاست و چه میکند. شاکی بودم که چرا خودش را نرسانده. بعد که حیدری گل زد و روی هوا بودیم و نشستیم توی ماشین و باز روی هوا بودیم، چند تا sms با هم رسید. همه از علیرضای خودم. فکرش را بکنید، بازی تمام شده، اودیسه به پایان رسیده، و حالا نشستهاید و این smsها را میخوانید:
ساعت 15:40- man oomadam. Belitam ba badbakhti gereftam. Amma dara ro bastan. Ram nadadan.
ساعت 16:31- mibarim. Mibarim. Mibarim.
ساعت 16:38- amir man pishetam. Mibarim. Mibarim.
ساعت 16:49- amir bia baghalam, goalllllllllllll
بعد دوران برزخ شروع شده بود تا این که این بار واقعا خودش زنگ زد؛
ساعت 19:15 – الو امیر، امیر، امیر، ما بردیم. گفتم که میبریم. همهاش هم که با هم بودیم...
آره خب؛ چه جورم با هم بودیم علیرضا.
2- گفتم درباره ماجراهای امروز بعدا باید بنشینم و سر فرصت حرف بزنیم، فقط این را هم داشته باشید که امروز با نیما حسنینسب بودیم. نیما استقلالی است و من پرسپولیسی و این همان چیزی که معمولا به رویمان میآورند: «چه قدر با هم اختلاف نظر دارید.» اما امروز نیما هم آمد. تمام آن هشت ساعت داخل ورزشگاه آزادی، بدون آب و غذا ( نمیگذارند بطری آب بیاوریم که پرت نکنیم و کتاب و روزنامه بیاوریم که مبادا آتش بزنیم. ) له له زد و پایه ماند. برای خود استقلالاش تا به حال همچین کاری نکرده بود. بعد که معجزه اتفاق افتاد. بعد که آخرین ضربه تاریخ فوتبال گل شد، چند ثانیهای محکم به صورت هم نگاه کردیم و پریدیم بغل هم. من و نیما همه این سالها را با هم بودهایم. از هم بودهایم. و نیما فهمیده بود که مثل خیلی دیگر از تجربههای عمرمان، این یکی را هم نباید از دست بدهیم. حتی دعوای تاریخی چند ده ساله پرسپولیس و استقلال هم نتوانسته بود ما را از هم جدا کند. این لحظه را از ما بگیرد.
3- خیلی روزنوشت شخصی و درونی شد. ولی این دفعه را به من ببخشید. قاطی کردهام دیگر. بعدیاش مربوط به پرسش و پاسخ من و حسین یاغچی است. وقتی به عنوان یک استقلالی سر صبح sms داد که شب، بعد از برگشتن از ورزشگاه بروم ماهنامه «تازه» برای صفحهبندی پرونده «بهترین تیتراژهای تاریخ سینما». مینویسم برای آنها که چیزی از این گفت و گوی کوتاه سر درمیآورند:
حسین: ba arezuye in ke ghahremani be haghdar beresad, montazere tashriffarmaie be safhearayee hastim.
امیر: hosein junam ma alan dar sahate asatir hastim, ba’d to dari darbareye “hagh” sohbat mikoni? Che ahamiati darad?
حسین: shekast khordegani ke dahom shodeand, haghighatmadar mishavand amir.
این جواب کسی است که خوب نیچه خوانده. گیرم که بعد از بازی، دهم نباشد و تیماش به رده سیزدهم جدول سقوط کند.
4- آخرین خاطره امروز هم مال خود ورزشگاه. وقتی غروب بود و «انگار دارم رو ابرا پرواز میکنم» و مجریها و مدیرها و مسئولها داشتند با کاپ عکس میگرفتند و روی اعصاب ما راه میرفتند؛ که ناگهان کریم باقری میکروفن را قاپید. یک لحظه همه صد هزار نفر ساکت شدند. کاپیتان میخواهد با میکروفن چی کار کند؟ چه حرفی بزند؟ الان که وقت تقدیر و تشکر یا حرفهای پرت و پلای همیشگی و تقدیم قهرمانی نیست. که ناگهان کریم شروع کرد: لالالای لای لالای لالای، پرسپولیس قهرمان میشه، خدا میدونه حقشه... و ناگهان، یک ورزشگاه با صد هزار صدا و با تمام وجود دم گرفت: لالالای لای لالا لالای...
5- و بالاخره عاشق این شعار تماشاگرها شدم: «پرسپولیس حمله کنی / سوراخ رو پیدا میکنی» همه چیز است. مرام زندگی است. کادوی من به دوستانی است که دلشان میخواست در ورزشگاه آزادی باشند و نبودند. شما هم اگر از زاویه دید ما و داخل ورزشگاه، دفاع سازمان یافته و شاهکار سپاهان را میدیدید، میفهمیدید این شعار یعنی چی. به خصوص وقتی به دقیقه 96 نزدیک میشدیم...
پینوشت: یکی از عکسهای بالا را علی نواصرزاده فرستاده با متنی که این جا میخوانید و میتواند ادامه مطلب بالا باشد:
( "در هر چیز و هر مورد... این نقطه پایان است که اهمیت دارد." ( گوست داگ؛ مرام سامورایی )
داش امیر می خواستم اون یه تیکه رو یادت بیارم که میگه:
" اگر قرار باشد سر یک سامورایی به ناگاه قطع شود؛ او باید بتواند یک کار دیگر را با موفقیت به انجام برساند "
اینو برا این میگم که مطمئنم قطبی سال بعد تو پرسپولیس نمی مونه...که امیدوارم نمونه. چون با این اسطوره ای که از خودش ساخته؛ بزرگتر از این حرفاس که بخواد با موندنش یه کاری کنه بقیه گند بزنن توش... با اون مصاحبه خوردبین که گفته بود قطبی نمی مونه؛ و با این همه آدمای عوضی که دورش و گرفتن و هرکدوم از اینا میتونن یه سر قطع شدن لقب بگیرن... قطبی یه کار دیگرو هم با موفقیت به پایان رسوند... قهرمان شد.
البته من خیلی پرسپولیسی نیستم اما بعد بازی صبا باتری بود که گفتم این پرسپولیس باید قهرمان بشه... این آرزو اصلن نه به قطبی ربط داشت و نه به بازی... بعد یه کار دفتری احمقانه و کثیف داشتم میومدم خونه که 10- 20 تا از بچه های بزرگ و کوچیک رو دیدم که پشت یه وانت تنگ نشسته بودن. بازی تموم شده بود و با یه طبل داشتن سر و صدا می کردن... تیم خودشون و تشویق می کردن و حسابی شاد بودن... یه لحظه به خودم گفتم اینا هیچی الان از گرونی و سیاست و ارشاد و کتاب و اینا نمی دونن. نمی خوان بدونن. اینا الان این شادی، این پایکوبی رو دوس دارن. میخوان یه کم فقط یه کم دیگه شاد بمونن. تمام تلاششون این بود که دیرتر برسن و مدت شادیشون طولانی تر بشه و اونو راحتتر تقسیم کنن...با خودم گفتم: پسر این حلقه مفقوده ما انگار همینه. این نوع شادی این جور پایکوبی که تصنعی نیست سفارشی نیست از ته دله...از ته ته دل. )
یادداشت برای صبح روز بازی با صباباتری
.jpg)
صبا باطري سياه پوشيده بود و حامد گفت چهار به يك ميبريم. شوخي بود و شوخي تكراري بيمزهاي هم بود و حتي بهاش نخنديديم. داشتم به كامنتي كه دو سه روز پيش يكي گذاشته بود در سايت سينماي ما، در جواب اين كه سر چه فيلمي گريه كردهايد فكر ميكردم، كه حس و حال خوبي داشت و برايم عجيب بود كه چرا سر و كلهاش در روزنوشت پيدا نيست و چرا نميشناسماش. و چرا كشفاش نكردهام. اين توي ذهنام بود تا بعد كه پرسپوليس گل اول را زد، و تازه خيالمان راحتتر هم شد و فكر كرديم كه يك هيچ، بازي تمام ميشود، و راستاش ديگر نيازي به فكر كردن درباره لحظههاي گريهدار فيلمها نبود. بعد كه صبا باطري گل مساوي را زد، البته يك كم نگران شديم. ولي راستاش شرمنده كه يك كم اعتماد به نفس پيدا كردهايم، با صد هزار هوادار كه به نظرم ديگر قادر به انجام هر عملي در هر شرايطي هستيم. راستاش را بخواهيد حالا ديگر فكر ميكنم كه اگر بخواهيم ميتوانيم رنگ چمن ورزشگاه را عوض كنيم. فقط كافي است كه بخواهيم. رويايش را داشته باشيم.
*
حامد گفته بود چهار يك ميبريم كه چرت بود و داشتيم فقط دعا ميكرديم كه هر جور هست يك گل ديگر بزنيم و ببريم. حالا ديگر ياد گرفته بوديم كه فقط بايد انرژي ببريم ورزشگاه و چون زود رسيده بوديم و زيادي منتظر عليرضا باذل مانده بوديم، ميترسيديم كه حواسمان از بازي پرت شده باشد. كه تمركزمان را از دست داده باشيم. در لحظاتي كه داشتيم به چيزهاي ديگري هم فكر ميكرديم. به چيزهاي بياهميتي غير از برد پرسپوليس. غير از ماندن قطبي. غير از دل شير. ضمن اين كه جماعت بيشتر از هميشه آمده بودند ورزشگاه و ميترسيديم جا گيرمان نيايد و همهاش حواسام به اين بود كه اگر اين همه آدم بخواهند فرياد بزنند: پرسپوليس گل بزن/ ورزشگاه بيقراره؛ چه اتفاقي خواهد افتاد. كه اتفاقا فرياد نزدند و اين شعر را نخواندند، ولي راستاش يادم نيست اصلا چي خواندند يا چي خواندم، بس كه نيمه دوم روي هوا بوديم و بس كه همديگر را بغل كرديم و بس كه نزديك صد هزار نفر تماشاگر توي ورزشگاه، وقتي پرسپوليس گل ميزد، انگار كه همهشان رفيق قديميام، قوم و خويشام، عشقام بودند.
حامد گفته بود چهار به يك ميبريم و اين را توي ماشين، وقتي گفت كه هيچ كس حواساش به حامد نبود. به قطعهاي هم كه داشت پخش ميشد نبود. در شرايطي كه آخر نيمه اول، فكر ميكرديم كه شايد ديگر همه چيز تمام شده باشد. سپاهان نيمه اول را برده بود و ما مساوي كرده بوديم و اختلاف به چهار امتياز رسيده بود و اگر همين طور ادامه پيدا ميكرد، همه چيز به هم ميريخت. همه فريادهايي كه اين چند هفته زده بوديم، همه عشقي كه به قطبي و تيماش داشتيم، شوري كه با درك و هوش و فهم آميخته بوديم. كه كلاس خودمان و تيممان را بالاتر برده بوديم. توي ورزشگاه، تماشاگر كنار دستي كه چاقويش توي جوراباش و كفشاش زير هيكلاش بود و رويش نشسته بود، ميگفت بايد استيلي تيم را ول كند و پرسپوليس را بدهند دست قطبي. حالا قطبي از محدود اصلاحگراني است كه جزو اين مردم و بخشي از اين مملكت است. پشت ميز غذا ميخورد و آنها كه روي زمين نشستهاند هم نميخواهند حالاش را بگيرند. چه فرصتي براي افشين قطبي و مردم ايران…
بعد وقتي نيكبخت بلند شد و خواست بيايد توي زمين، كيف كردم كه اين آدم چطور در چنين لحظهاي، به دشمن سابقاش هم فرصت ستاره شدن ميدهد. ميدانستيم كه نيكبخت بيايد توي زمين، گره بازي باز ميشود، كه شد و تيممان پشت هجده قدم را تصرف كرد و بازي را باز كرد و دفاع صبا باز شد و ول داد و گل دوم را زديم و توي هوا بوديم و خيالم راحت شده بود كه مهدي امشب خودكشي نخواهد كرد. اما حامد ول نميكرد و ميگفت چهار يك ميبريم و هنوز باورمان نشده بود كه گل بعدي را زديم، وقتي كعبي يك توپ مرده را زنده كرد و خليلي خونسرد با سر گذاشتاش توي دروازه.
*
اين جوري نبود كه پيش از اين از مهاجمي مثل خليلي خوشمان بيايد كه اين قدر خونسرد و بيحاشيه باشد و فقط حواساش به بازي باشد و كمك دست مربياي كه كارش را بلد است و در عين حال بلد است كه چطور حاشيههاي گرم و گند سرزمين مادرياش را هندل كند. يا حداقل ياد گرفت، بياين كه بشكند يا در برود. مربياي كه ميداند مزه سرزمين مادرياش به همين حاشيهها و مشكلات و – بگويم؟ - عقب ماندگياش است و در عين حال فكر ميكند تقدير محتوم اين سرزمين، در اين حد و لول ماندن نيست. گفتم كه اصلاحگري است كه جزو همين مردم به حساب ميآيد و اين فرصتي است كه هميشه از دستاش دادهايم.
گل سوم را زده بوديم و تازه از روي كول عليرضا پايين آمده بودم و ميدانستم كه احتمالا بعدي را هم ميزنيم و حامد راست گفته و احتمالا بهاش الهام شده، و اين كه يك بار ديگر، حداقل در پرسپوليس اين روزها، همان اتفاقي افتاده كه فكرش را ميكردهايم، و در طول اين سالها كه معمولا برعكساش بوده است. بعد هم كه گل چهارم را همان طور كه انتظارش را داشتيم زديم و گرفتاري تازه اين جا شروع شد. حامد گفته بود چهار به يك و پرسپوليس حالا فرصتهاي ديگري هم داشت و صبا بهمان دروازه خالي ميداد و همهاش نگران بوديم كه نكند پنج يك شويم و حرفمان حالمان باطل شود. كه نشد. پس هر بار كه توپ از زير پاي نصرتي در ميرفت يا دفاع در آخرين لحظه توپ را از روي خط دروازه برميگرداند، با حامد ميپريديم بغل همديگر و از اين گل نزدن، قدر يك گل خوشحال ميشديم. اين يك بازي بود و حالا در مسير قهرماني، آدمهاي دلشكستهاي نبوديم و اين فرصت را داشتيم كه بازيگرهاي خوبي باشيم. كه حداقل از خدا بخواهيم در اين حجم بيضيوار بهشتي، همه چيز همان طوري باشد كه ميخواستيم. كه ميخواهيم. كه تيممان ديگر گل نزند.
*
برديم و نتيجه هماني شد كه حامد خواسته بود و از ورزشگاه كه آمديم بيرون، مهدي گفت يادت هست آن كامنتي را كه در بخش مربوط به خبر "سر چه فيلمي گريه كرديد" آمده بود؟ هماني كه برداشته بودم گذاشته بودم در يكي از كامنتهاي روزنوشت قبلي، بس كه دلام ميخواست نويسندهاش يكي از بچههاي اين كافه باشد و ظاهرا نبود و حالا مهدي ميگفت: ميداني كي آن را نوشته بوده، و خلاصه اين كه كار حامد خودمان بوده. و خيالم راحت شد كه غريبه نبوده و طبق معمول يكي از همين فروشگاه و همين طول موج بوده، و بعد پيش خودم فكر كردم هيچي اتفاقي نيست و طرف لابد اين قدر گريه كرده كه حالا دلي به اين صافي پيدا كرده، كه ميتواند نتيجه بازي را پيشبيني كند، جوري كه نه كمتر بزنيم و نه بيشتر. كامنت دوست عزيزم آقاي حامد احمدي از اين قرار بود:
"موقع تماشاي چه صحنههايي از چه فيلمهايي گريه كردهايد؟ سنتوری- سکانس اول که علی میاد بین مردم و بعد سوار تاکسی میشه و چاوشی شروع به خوندن میکنه- سنتوری-سکانس تزریق حاجی بلورچی واسه پسرش علی- سنتوری-جایی که علی ترک کرده و از دکترش میخواد که بذاره تو بازپروری بمونه- -------------------- بوتیک-سکانس روی پل هوایی و دیالوگهای اتی-. -------------------- درخت گلابی- سکانس خداحافظی میم با پسرک قصه- -------------------- کلاه قرمزی و پسرخاله- سکانسی که آقای مجری برای کلاه قرمزی درد دل میکنه و میگه از بچگی خیلی تنها بوده- ------------------- پدرخوانده-سکانسی که براندو درباره اهمیت خانواده حرف میزنه- ------------------- مالنا- سکانسی که مونیکا بلوچی آرایش کرده میاد بیرون و صد تا فندک جلو سیگارش روشن میشه- ------------------- روزی روزگاری آمریکا- سکانسی که یکی از بچه ها شیرینی به دست پشت در منتظر اون خانمه ست تا شیرینی و بهش بده و بعد... طاقت نمیاره و شیرینی رو تا تهش میخوره- ----------------- رضا موتوری-سکانس آخر که رضا داره میمیره و میگه به عباس قراضه بگین رضا موتوری مرد. بعد هم ترانه مرد تنها و صدای فرهاد شروع میشه- ---------------- بازی پرسپولیس-سایپا- وقتی پرسپولیس گل زد و افشین قطبی دوید، بعد پرید هوا، بعد زانو زد روی زمین- --------------- بازی ایران - استرالیا- جایی که تیم دو تا عقب بود و عابدزاده خندید و کله معلق زد و باز خندید-
این را آقای کاربری به اسم حامد در بخش خبرهای سایت و در پاسخ به همین سوال بوچ نوشته. حیفام آمد و دیدم به خصوص به خاطر آخرش،جای نظرش در این کافه خالی است."
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
پیام های بازرگانی
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 3:19
|
گفته بودم دیگه اینجا نمی نویسم؟ خب، حالا هم که ننوشته م.این فقط یه تبلیغه.پس: بشتابید.......................................بشتابید یادداشتی بر «پارنوید پارک».................
|
صوفیا نصرالهی
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 3:33
|
کلی صبر کردم تا این روزنوشت up بشه و از همون تیترش فهمیدم که به صبرش می ارزید. البته فعلا نمی خوام به آخر تیتر فکر کنم. به این که چه ببازیم...هر چند حقیقت داره.باورتون بشه یا نه حرفیه که بعد از تموم شدن بازی، خودم به مادرم گفتم. این بازی رو نتونستم کامل ببینم. اما خوب دوستان از ورزشگاه لحظه به لحظه گزارش می دادند. این جوری بود که وقتی با چند نفر جایی نشسته بودم و مجبور بودم که لبخند بزنم و حرف بزنم، با sms هایی که می رسید دلم قرص می شد که تیمم جای محکمی وایساده. وقتی ته کوچه مون از ماشین پیاده شدم ، نم بارون و هوای ابری و باد فوق العاده بود و من با تمام سرعتم می دویدم که یه ربع آخر بازی رو ببینم و لحظه خوشحالی برد پرسپولیس جلوی تلویزیون داد بزنم و از خوشحالی هواداران و قطبی یه حظ حسابی ببرم.(راستش هیچ روزی به اندازه امروز دلم نمی خواست که توی ورزشگاه باشم. به خصوص که هوا هم محشر بود و اصلا با چنین فضا و توی چنین هوایی مگه می شد که پرسپولیس ببازه؟!ما که مربیمون و تیممون و هواداراش قدر یه گل، یه برد،یه لبخند، حتی یه شکست رو خوب می دونن و قدرت زیبا پسندیشون انقدر زیاد شده مگه می تونستن قدر جو و هوای امروز آزادی رو ندونن و نبرن؟!) خلاصه پربدم و تلویزیون رو روشن کردم و لحظه های آخر و دیدم.فقط حیف که لحظه های حرص خوردن رو از دست داده بودم.لحظه های ترس ار نبردن.لحظه های دعا کردن رو .لحظه هایی که چشمم رو می بندم تا نبینم توپ توی دروازه میره یا نه. این جوری حس پیروزی نداشتم. انگار اندفعه من کاملا شریک این پیروزی نبودم.نقشم کمرنگ شده بود. تمت خلاصه بازی تموم شد و من توی خونه داد می زدم و همه رو بغل می کردم و همون موقع به مادرم گفتم که شنبه ما قهرمانیم اما اگرم قهرمان نشدیم به چیزی که می خواستیم رسیدیم. البته هنوزم با همه وجود قهرمانی رو می خوایم. چون یکی از چیزایی که قطبی با خودش آورد بلندپروازی بود.اما شادی بعد از قهرمانی 24ساعت بیشتر طول نمی کشه. بعدش کمرنگ می شه یا با یه حسرت و غصه که هیچ وقت نفهمیدم واقعا مال چی هست ته نشین می شه. خوشحالی امروز اما یه جنس دیگه داشت. موندگارتر بود. زندگی هممون رو وارد یه فاز جدید کرد. یاد گرفته بودبم پشت عقیدمون مثل کوه وایسیم.قدرت خودمون رو بیرون کشیدیم. پرسپولیس این فصل یه تیم یازده نفره نبود. به تیم صدها هزار نفری بود. کاش شنبه با همه انرژی طرفداران پرسپولیس بازی رو ببره و این هدیه ما بشه به افشین قطبی. پی نوشت: اگر هر کس دیگه ای به جز حامد احمدی نتیجه رو پیش بینی می کرد شاید باور نمی کردم اما باید حامد رو ببینید. دفعه اولی که من دیدمش توی جلسه ای بود که حتی یک کلمه هم حرف نزد اما وجودش و حضورش یه آرامش و گرمای عجیبی داره. کسی که به خاطر پریدن قطبی و معلق زدن عابدزاده و آن سکانس های مالنا و پدر خوانده و کلاه قرمزی گریه کنه بی برو برگرد آدم شاهکاریه. راستی خدا کنه شنبه هم یه نم بارون بزنه.
|
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 10:31
|
تیم ما قهرمان میییییشه.... خدا میدونه که حقشه.... یه زمانی (تا قبل اینکه امپراتور افشین اول بیاد پرسپولیس) متنفر بودم از این شعار . آخه لیاقتشو نداشتیم... ام بعد گل چهارم که 90هزارتا باهم این شعارو میخوندن انگار دارم به بهترین ترانه تاریخ گوش میدم. نمیدونم چی شد یه بغضی گلومو گرفته بود که خیلی دوستش داشتم.از خوشی بغض کرده بودم...نمیدونم تو هم این جوری بودی یا نه؟؟؟؟ یعنی خدا دلش میاد این خوشی رو از این همه آدم بگیره و شنبه ما قهرمان نشیم؟؟؟؟؟
|
رضا خاندانی
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 13:14
|
وای که چه روزی بود دیروز .امیر خان واسه شنبه بگو کجا میشینی بیایم پیشت. راستی میدونستی حتی پروین هم گفته شنبه میاد این یعنی خود خود اصلاحات که حتی پروینم از قطبی خوشش اومده و از اول فصل حتی یک کلمه هم ازش بد نگفته! پس تا شنبه و شکست سپاهان که به نظر من الان پرسپولیسیا از استقلالم بیشتر ازشون متنفرن به امید قهرمانی
|
پری کوتاهه
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 16:12
|
به هم رسیدند کلاغ و لاله ، این دو رفیق هزار ساله
|
امید غیائی
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 16:18
|
آخر هفته خوب کنه عالی به این میگن: Dan in real life
|
بهروز خیری
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 19:7
|
به نام دوست چند روز و چند شب می گذرد؟چند شنبه بود؟ چه فرقی می کند؟ ازآن روز که رضا شاهرودی باعث بدترین باخت بهترین برد در شرف وقوع پرسپولیس با نتیجه مساوی شده بود. ( چی شد!) دیگر دلم نمی خواست قرمزباشم. از آن به بعد جریانی شروع شد تا محبوب ها دیگر محبوب نباشند. از آن به بعد داورهای وطنی در کف سوت زدن دربی( این شهرآورد خودمانیم عجب کلمه قشنگ مزخرفی هست)سوختند و ساختند. ازآن به بعد چیزی قاطی فوتبال شده بود که اصلا" دوستش نداشتم.اگر مسابقه ای را می دیدی آخر سرفکر می کردی می شد فقط نتیجه اش را بدانی و بس.بعد ازآن فقط یک دوره با تیم ملی حال کردیم از 2-6 کره تا استرالیا و آمریکا بعد دوباره بازی قطر بود و بحرین و بعد از ایرلند آنجا هم ویروسی شد و با یحیی چه تلخ گریستیم. دیروز بازی را ندیدم ولی بعد از سالها حسش کردم مثل قدیمها ندیده کیف کردم.ناراحت بودم از این که ندیدم اش از سایت ایران اسپورت که نتیجه را تعقیب می کردم کریم را می دیدم که باز یقه اش را اریک کانتونایی بالا داده است و دستهایش را باز کرده و می چرخد ( راستی چرخید؟) خیلی وقت بود که رقصی چنین میانه میدانم از کریم آرزو بود. نمیدانم شاید از سال آینده اجازه دهند دوران خودمان سوت بزنند. شاید... خیلی حرفها برای گفتن و نوشتن دارم ولی وقتی دیگر شاید. چه خوب که هستید... یا حق. امیر: ممنون. بقیه حرفها، بعد بازی شنبه.
|
رولت روسی
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 22:43
|
کاش منم یه منتقد بودم و میشستم تا خرخره تو فیلم و فوتبال غرق می کردم خودمو ... حسودیم شد بهت ...فکر میکنم تو پرسپولیس نزدیک ترین آدم از نظر شخصیتی به افشین قطبی همین خلیلیه.توی همین عکسی که گذاشتی به صورتش دقت کن!؟به نظر من این یه صورت گر گرفته از فرط هیجانه اونم هیجانی که بدون فیلتر بیرون ریخته شده .مثه امپراتور خودمون که تا بالانپره تخلیه نمیشه مثه هیجان تو و حامد.اون سکانس مالنا اصلا گریه نداره اما هیجان داره.ببین کی گفتم ما شنبه که قهرمان بشیم حامد قبل هرکاری یه شیکم سیر گریه میکنه.این اوج هیجانشه ... اونجایی که باران کوثری بوق ماشین بهداد رو میزنه تو دایره زنگی بهداد میگه خوب که چی ؟خیلی باحالی؟اونم میگه نه به یکی قولشو داده بودم ... به من قول بده که یه فریاد از اعماق وجودت روز شنبه از طرف من بکشی تو استادیوم ... اون موقع من احتمالا پشت میزم دارم کار میکنم و به فرصت سوزی هایی که باعث شد یه منتقد سینمایی نشم فکر میکنم.
امیر: ...اون سکانس مالنا اصلا گریه نداره اما هیجان داره. ببین کی گفتم ما شنبه که قهرمان بشیم حامد قبل هرکاری یه شیکم سیر گریه میکنه.این اوج هیجانشه...
|
ehsan:D
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 4:1
|
ايول ايول ؛ داش افشين رو ايول! داش امير ؛ من خيلي كم نظر ميدم !ولي همه سايت رو روزي 2بار بالا پايين ميكنم!يه 2 سالي هست!(نگا كن تو رو خدا ، همه جردن بالا پايين مي كنن،ما؛سينماي ما رو! ولي الان ديگه به اينجام رسيده بود! اميدوارم روز شنبه با غرور رونوشتتو كامل كني!! عاشق سايت و پرسپوليسم! همه با هم بخونيم: پرسپوليس قهرمان ميشه ، خدا ميدونه كه حقشه ، . . .
امیر: نمیدانم چرا این قدر با کامنتات حال کردم. شاید به این خاطر که آرزویم این است که سایت سینمای ما، برقی، اشعهای، نوری از پرسپولیس این روزها داشته باشد و وقتی گفتی عاشق سایت و پرسپولیسام، یک حالی کردم...
|
سورنا وحید
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 5:18
|
اول تبریک برای بازی خوش و بیادماندنی 4شنبه . دوم اینکه آقا حامد دمت گرم ! نه واسه پیش بینیت که 1.2 گل رو پروندی!! واسه اون متن دقیق و قشنگ واحساسی!"سر چه فیلمی گریه کردید؟!" و معلومه حسابی عاشق سنتوری هستی! "سکانس اول که علی میاد بین مردم و بعد سوار تاکسی میشه و چاوشی شروع به خوندن میکنه" از مستر قادری هم بابت گزارش بازی و مخصوصا عکس این یادداشت تشکر.این روزا دیگه فوتبال و پرسپولیس جای مطالب این پست ها رو بد جور گرفته که البته حقشم هست.
|
مازیار
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 12:30
|
ما نپردیم ما ایستادیم به همین راحتی ما حرف نمیزنیم ما ارامیم ما داد نمیکشیم ارام تحمل میکنیم ماتنها ماندیم بی یاور بی پشت وپناه ما از گری کوپر صلات ظهر هم تنها یی میکشیم ولی زنده ایم واین ارزش دارد هنوز یک جام مانده که فقط دو قدم با ان فاصله داریم پس از علی منصور میخواهم ارباب و فرمانده باشد امیر حسین مثل ماکسیموس گلادیاتور باشد وبه فرهاد بگویم بدو فرهاد بدو ان وقت ما هم یک جام در اغوش میکشیم ومن فریاد میزنم نه به خاطر خودم به خاطر این زندگی کوفتی که تویش نمیتوانی به عشقت حس واقعیت را بگویی به خاطر تمام فشار هایی که از بابت این عاشقانه بر من تحمیل شده وفقط همین یک جام مانده پس از بچه ها میخواهم اوردوز کنند جام را ببرند تا فریادم از ته گلویم دراید ان وقت شاید برای چند لحظه قضیه عاشقانه ام یادم برود وگرم بخندم
|
مازیار
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 15:41
|
خب هینم توصیه دومم به رفقا الان یه فیلم خوب دیدم به خوبی مال مایکل مان نبود اما بدجور متعهدانه بود اینجاس که معلوم میشه میشه هم شعار داد هم یه ادواردنورتون معرکه داشت پس از فیلم لذت بردم به شماهام توصیه میکنم ببینید واگر دیدید اول از همه میخ ادوارد نورتون باشید این توی هر نگاه فریاد یا ریاکشنش یه چیز مشهوده کیفیت خوش باشین راستی اسم فیلم American file x
|
فرهاد بامداد
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 15:43
|
سلام آقای قادری خسته نباشید؛در مورد فیلم "درجستجوی حیرت بیداد" که باهاتون صحبت کرده بودم ارسال کردم به دفتر سایت سینما ما. می خواستم ببینم به دستتون رسید؟
|
siavash
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 16:49
|
برای مازیار : این زیباترین مطلبی بود که در این روزهای سرخ وسیاه خواندم.سکوت احتمالی ارتش گالیباردی غروب جمعه دیدنی است مازیار عزیز. استقلالی ها سکوت نکنید تا باز شود این در گمشده بر دیوار.
|
هادی
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - 21:12
|
یه سوال : تو فیلم" آیداهوی خصوصی من" تقریبا دقیقه ده مایک به خونه یه مرده میره و مرده بعد از صحبت کردن راجع به روز و ماه و سال تولدش یه چنین دیالوگی بینشون برقرار می شه: مایک: این ها همش ریاضیاته مرد: این ها بیشتر از ریاضیاته این ها تمامیه کماله. من فکر می کنم این دیالوگ رو تو یک فیلم دیگه هم شنیده ام آیا شما هم چنین احساسی دارید و آگر می دونید تو کدوم فیلم بوده لطفا خبر بدید.
|
محمدعلی خبیر
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 1:33
|
شنبه با شیرها می رقصیم. برد یا باخت فرقی نمی کند قطبی جام دل هواداران را فتح کرده است. محسن آقای گل
|
محمدعلی خبیر
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 1:39
|
امیر جان از اینکه برای اولین بار نقد فیلم من رو تو سایت قرار دادی ازت ممنون و مجکرم. ضمناً از بچه های خوب کافه خواهش می کنم که یادداشت من رو درباره "به همین سادگی" در آدرس http://www.cinemaema.com/NewsArticle4048.html بخونن.نظر یادتون نره.مرسی
|
کاوه اسماعیلی
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 3:56
|
این نعمت استادیوم رفتن عجیب چیز خوبیست.داشتم به این فکر میکردم این رابطه بی واسطه تماشاگر روی سکو ها و بازیکنان و مربیهای توی زمین و این انتقال شور و انرژی از زمین به سکو و از سکو به زمین را چقدر در سالنهای سینما تجربه کرده ایم؟چند بار در زندگیمان در یک سالن پر از تماشاگر سینما نبضمان با بقیه تماشاگران یکجا زده شده...اصلا برای چند کارگردان معتبرمان این پر بودن سالن اهمیت هنری دارد؟چند فیلم ایرانی در سالهای اخیر بوده که احساس کنی تو و نفر بغل دستیت و نفر جلویی و اویی که بالکن اون ته نشسته همه با هم یک احساس مشترک را تجربه میکنید.(میگویم ایرانی به خاطر این است که یکی از محرومیت های اساسی ما ایرانیها این است که خیلی از فیلمها را نتوانستیم روی پرده بینیم.)حالا فرق نمیکند....آرزویم این است که در سالن پر از تماشاگر یک فیلم ترسناک ببینم یا همه با هم بخندیم یا بغض کنیم و....سنتوری را روی پرده و در کنار مردم ندیدم اما واقعا معدود فیلمهایی بودند که توانستند این تجربه را در من بوجود بیاورند.تجربه ای مثل لحظه پنالتی دقیقه 89 بازی ملوان -سپاسی که در کنار آن همه تماشاگر احساس نیاز .احساس انتظار و استرس و دعا و آرزوی مشترک داشته باشی و این شور مشترک(را که شما هم در بازی پرسپولیس تجربه کردید.) را به زننده ضربه پنالتی هدیه بدهید و او، آن را به شما پس بدهد. آخرین باری که در سالن این احساس را داشتم در میهمان مامان وقتی پارسا پیروز فر به همراه پسربچه به خانه پدریش میرود تا آذوقه برای خانه بیاورد و وقتی پسرک سس هزار جزیره مهرام را بیرون آورد این احساس پیروزی و فتح الفتوح، کل سینما را ترکاند و همه در یک اقدام خودجوش کف زدیم و اشکمان در آمد.حواستان هست که پر بودن سالن سینما چه نقش مهمی بازی میکند؟ پس بیچاره کسانی که احتمالا از این روزنوشت امیر ناراحتند و این جا را برای هیجانات کاذب فوتبالی مناسب نمیدانند و .......ولشان کن...دو جور آدم داریم .نه؟
امیر: عجب مثال درستی زدی. آن صحنه مهمان مامان...
|
ابراهیم
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 10:43
|
«نااميدي؟ من در اوج تاريکي هم دنبال نور مي گردم.» این جمله پهلو به پهلوی جملات فلسفی افلاطون میزنه.
|
رضا
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 15:11
|
تمام این روزها ، تمام مدتی که از سپاهان عقب افتادیم و تمام لحظات سخت امتیاز از دست دادن به این فکر می کردم که آیا قهرمان می شیم یا نه ؟ بیشتر یه جور امتحان است . یک آزمایش که آیا کسی که از اول فصل گفته پرسپولیس قهرمانه ، حرفش رو عملی می کنه یا نه ؟ دیشب فقط به فکر بازی بودم . نمی دونم چرا نمی تونستم تصور کنم قهرمانی رو . همش می گفتم اگه نشه چی ؟ زیدان نزدیک جام جهانی دو هزار و شش وقتی دوباره به تیم ملی برگشت گفت : یه شب بین خواب و بیداری بودم که چیزی آمد و به من گفت تو باید به تیم کشورت کمک کنی . کاری ندارم که این درست هست یا نه ! اما درست همون لحظات چیزی بهم گفت : سال پیش درست یه همچین روزهایی ( اوایل خرداد بود ) در ورزشگاه آزادی پرسپولیس چهار بر یک به سپاهان باخت . بدترین روز زندگی ام . بد تر از لحظه ای که ایران از ایرلند باخت ، بدتر از سخت ترین و دردناک ترین لحظات زندگی . آن روز ناخودآگاه صورتم خیس خیس شد . همه چیز تاریک شد و من ساعت ها مرده بودم . آن لحظه فقط از خدا می خواستم بازی تکرار بشه . فقط همین . دیگر هیچ آرزویی ندارم . فقط همین . داد کشیدم و از خدا خواستم . بعد دوباره افتادم . معجزه که اتفاق نمی افتد . پرسپولیس باخته بود و تمام ! ..... حالا بعد از یک سال ، دیشب چیزی ، شاید همان چیزی که به زیدان گفت برگردد به من یادآوری کرد که چه چیزی خواسته بودم . که معجزه رخ داده بود بی آنکه من متوجه شده باشم . و حالا به این فکر می کنم که ما می بازیم ؟ آن هم درست وقتی که مربیمان هم گفته روز شنبه جشن قهرمانی می گیریم ..... چقدر از خودم بدم امد . یک سال صبر کردیم و حالا زمانی که خدا آسمانش را سوراخ کرده و برایمان نور فرستاده ، به دنبال شش امتیاز هستم ؟ به دنبال اینکه کاش عماد رضا به بازی نرسد ؟ این کامنت در ساعت یک و چهل و پنج دقیقه ی روز شنبه نوشته شد . درست در لحظاتی که من پس از یک سال دوباره چیزی گلویم را می فشارد و جشن قهرمانی را آغاز کرده ام . فقط آرزویم این بود که موقع قهرمانی در آزادی باشم که متاسفانه نشد . ایرادی ندارد. آنقدر دوست و رفیق و برادر آنجا دارم که نگران این موضوع هم نباشم . وقتی طول موج یکی باشد دیگر خانه و استادیوم ندارد . ........هنوز چیزی به گلویم چنگ می زند .
|
محسن رزم گر
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 19:49
|
به قول فردوسي پور يك پايان تراژيك براي سپاهان . حق جام حذفي اون سال خيلي بد گرفتيم . امير توي آخرين يادداشتي كه درباره سنتوري نوشت گفت كه گور يك ديگر از آرزوهاي نسل ما كنده شد .اين چند وقته هميشه دنبال يه فرصت بودم كه بگم بالاخره يكي از اين آرزوها برآورده شد و حالا اين فرصت به وجود اومده اونم نه در سينما بلكه در فوتبال . البته فرق اين دو آرزو اينه كه آرزوي دوم ميتونه هميشه و براي هر نسلي باشه ولي ... . جاي اين صحبت ها اينجا نيست. بچه ها قهرمانيمون نوش جونمون.
|
سورنا وحید
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 20:35
|
بالاخره تمام شد وای این همه شور و عشق این همه قلب برای پرسپولیس برای قطبی برای شاد بودن دیر هنگام ترین گل قهرمانی تاریخ فوتبال دنیا ! من که ایران نیستم اما صدا الان دیگه برام نمونده دیگه مستر قادری و دوستان حاضر در استادیوم رو نمیدونم.! منتظرم منتظر توصیف بازی وقهرمانی از تو که از من نزدیکتری هم به پیروزی هم به قلم .سرتان را بچرخانید، این بالا ما را میبینید آقای قطبی
|
محمد
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 20:51
|
آقا بعنوان یک استقلالی قهرمانی پرسپولیس رو تبریک میگم همش نگران این همه تماشاگر داخل استادیوم و میلیونها طرفدار تیم بودم. اگه پرسپولیس قهرمان نمی شد معلوم نبود فرداش با این همه آدمهای افسرده و غمگین رو دستمون چی کار باید میکردیم چون به هر حال با این همه مشکلات جورواجور مردم به این دلخوشیها نیاز دارن . .بعد از همه اینها هم باید یه وقتی این جنتلمن بودن قطبی جواب میداد حتی اگه آن زمان دقیقه 96 بازی باشه.
|
شهرام
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 21:7
|
به خدا قرمزته ....... نشد كه بيام استاديوم . ولي ميدونم جاي همه رو خالي كردين .. تمام بازي پرچم قرمز تو دستم بود داد ميزدم ... ولي موقع گل سپهر نتونستم فرياد بزنم . بغض جلوي فرياد را گرفته بود . دوست داشتم اولين نفري باشم كه قهرماني پرسپولس رو بهت تبريك گفته . ..........قطبي امپراتور
|
محمدعلی خبیر
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 21:17
|
دیدید گفتم شنبه با شیرها می رقصیم؟!!! بالاخره قهرمان شدیم.حالا تو قهرمانی لیگ برتر رکورد داریم یوووووووووووووووووووووهو
|
پریسا
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 22:3
|
تبریک میگم ...................... حتما الان خیلی خوشحالید منتظر ادامه ی مطلب هستم www.radan-bazel.blogfa.com
|
جواد رهبر
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 22:4
|
YESSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSS
|
پريسا
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 22:4
|
وااااااااااااااااااااااااااااااااااي امير جان تبريك ميگم ... هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووورا !!! برد توپي بود واقعا !!!!!!!! >D:<
|
جواد رهبر
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 22:40
|
قطبي: بيترديد بزرگترين سرمايهي پرسپوليس مردم و هواداران بودند. قطبي: در اين مدت هيچ گاه به قهرماني پرسپوليس شک نکردم حتي يک ثانيه نيز در قهرماني تيم ترديد نداشتم. شايد من ديوانه باشم که همواره از پيروزي خود مطمئنم. ما پس از تلخترين تجربهي سال در اهواز بسيار منطقي کار کرديم و با وجود آن که شش امتياز از ما نيز کسر شد، اما باز هم قهرمان شديم. "پرسپوليس با قلب شير و روحيهي قهرماني فاتح ليگ برتر شد."
|
?
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 23:7
|
salam amir ghaderi jaan va hameye perspolisihaye asheghe afshin!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!tabrik,to omram yebar geryam bekhande tabdil shode bood,oon eshgh be mahboobam bood va inyeki,eshgh be farhangi ke gofti afshin ovorde to ghalbe ma!!!!!!!!!!tak tak sahnehayi ke ghalbam dasht miomad to dahanam,dashtam neveshtato moroor mikardam ke aroom sham....mercccccccccccccc............tabrik be khodam o hame!!!
|
سوفیا
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 2:4
|
سلام ۱- تبریک میگم قهرمانی! رو به همه! ۲- کامنت مازیار فوقالعاده بود, همه چیز بود.... ۳- به امیر صباغ: مخلصیم. بدجوری حسودیم شد با خواندن کامنت شما... ۴- در کن خیلی خوش میگذرد. اینجا هر لحظه پر است از خبر و اتفاقهای هیجانانگیز. یک سر به بخش سینمای جهان بزنید و گزارشهای مستقیم لحظه به لحظه را بخوانید. بعدا فرصت شد از حواشی و ماجراها و آدمهای جالب دیگر هم مینویسم. این هم خوبه: http://salam30nama.ir
|
مینا
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 2:21
|
توی عمرم اینقدر خوشحالی نکرده بودم اینقدر بی قرار نبودم بالاخره قهرمان شدیم وای خدایا چه احساس خوبی دارم وچقدرازت ممنونم اونقدرشادم که حسابی براش نیست چه لحظاتی رو گذروندم تا گل دوم روزدیم وبعدش که دیگه ... توورزشگاه صدهزار نفر باهم شعرو خوندن خوشحالی بچه ها دور پیروزی هیچ وقت فکر نمی کردم همه این خوشحالی هارو باهم یه جاداشته باشم به اندازه چندین روز شارژشدم دیگه فیلم پرسپولیس این فصل هم تموم شد اون ازنوعhappy endeاش تاحالا رویا رو توواقعیت ندیده بودم محشر بود محشر..... هیچ وقت لحظاتی رو که دلامون باهم برای پیروزی پرسپولیس دعا کردن باهم آرزو کردن ،برای پرسپولیس باهم بودن ،رو یادم نمی ره هیچ وقت هیچ وقت ازاینکه الان خوشحالم خیلی خوشحالم تاحالا این حس دوست داشتن چیزی یا متعلق بودن به چیزی رو که بهترینه داشتین حداقل الان که دارین چقدر به بهترین تعلق داشتن احساس غرور قشنگی داره محشره محشر
|
نازنین
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 2:22
|
سلام «این روز نوشت شنبه کامل میشه چه ببریم چه ببازیم» میدونم ممکنه خیلی احمقانه به نظر برسه اما این ببازیم آخرش یه جور آرامش به من داد چه جوری بگم بگذارید یه مثال بزنم ابتدایی که بودم موقع امتحانات مامانم همراهم میومد تا دم مدرسه بعد آروم کنار گوشم طوری که همکلاسیهام نشنوند میگفت«دقت کن تا بیست بگیری اما اگر نگرفتی هم اشکال نداره» آخ که اگر بدونید شنیدن این اشکال نداره ی آخر مامانم چه کیفی داشت مثل ورد و جادو عمل میکرد نگرانی هام از بین میرفت همیشه به مامانم که مثل یک روانشناس مادرزاد با این جور کارهاش حمایتم کرده افتخار میکنم حالا قسمت پایانی جمله ی شما هم امیر قادری همینطور بود آرامش بخش بود شنیدنش از استرس و نگرانی کم میکرد اینکه احساس کردم هر جوری بشه هستید به باخت فکر کردید و باز عاشق هستید اصلا عشق واقعی یعنی همین دیگه. و برسیم به اون دقیقه ی 96 طلایی راستی که چه حالی داد تو دقایق آخر وقتی که پاک ناامید شده بودم تو دلم به خدا گفتم «میدونم فوتباله میدونم بازیه آره حالیمه که اینا همش بازی و شانسه اما خدایا حق پرسپولیس باخت نیست حق این بروبچه های تو استادیوم غم نیست » میبینید خدا چقدر باحاله اگر اون گل هر وقت دیگه ی بازی میرفت تو دروازه اونقدر میچسبید ؟ قرار از اول برد پرسپولیس بوده اما خدا ،خدای مهربون کاری کرد این قسمت شیرین یه جورهایی تاریخی و به یاد موندنی هم بشه که بیشتر بچسبه که مثل معجزه به نظر برسه اصلا چرا میگم به نظر برسه مگه معجزه نبود؟ معجزه به همین چیزها میگن دیگه.
|
Reza
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 4:26
|
1- نوشته جالبي بود (هر دو قسمتش) و تبريك ميگم .... 2- داشتم در مورد يكي از كارتونهاي دوران كودكي سرچ مي كردم به يه چيز جالب برخوردم حتما ببينيد : http://cartoons.blogfa.com/post-77.aspx
|
سوفیا
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 6:53
|
واقعا انصاف نیست که شما بروید و این هیجان استادیوم رو تجربه کنید و ما نه. واقعا انصاف نیست. من از تلویزیون خونه هم که نمای عمومی ورزشگاه رو دیدم یک لحظه قاتی کردم و حال خودمو نفهمیدم. اینهمه آدم...... باورنکردنی بود.
|
سوفیا
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 7:12
|
برای مصطفی جوادی: festival-cannes.fr/thumb.php?sourceDirectory=/assets/Image/Pages/&sourceFile=res
|
احمد شاهوند
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 9:59
|
امير قادري عزيز ... سينما و فوتبال و پرسپوليس ... چه وجه اشتراكي ... قهرماني پرسپوليس مبارك.
امیر: سلام دوست عزیزم آقای شاهوند. بر شما هم مبارک باشد رفیق همکار.
|
ابراهیم
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 10:47
|
دیروز بعد سوت بازی یه کامنت گذاشتم که نمیدونم چرا آپ نشد.. این بهترین و لذت بخش تربن قهرمانی تاریخ فوتباله... تجربه ای خاص و تکرار نشدنی. مطمئنم که هیچ وقت دیگه این تجربه رو نخواهیم داشت. راستی امیرجان! یه قرار برای جشن قهرمانی با همه بچه های کافه! هماهنگ کن لطفا تااگه میشه این تجربه بی نقص و تکرار نشدنی رو با هم شریک شیم. قطبي درباره احتمال تمديد قراردادش با پرسپوليس گفت؛ «فعلاً مي خواهم از اين احساس لذت ببرم و بعداً در اين مورد صحبت مي کنم.» آقای قطبی ماهم شریک.............
|
یه پرسپولیسی
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 11:16
|
یه چیزیه که گلوم رو گرفته باید بگم خیلی دلم می خواست مسئولا خوب می فهمیدن که فوتبال ما یا هرچیزدیگه ما اول به فرهنگ احتیاج داره کارای بزرگ آدمای بزرگی می خواد اول باید آدم بزرگی باشی باید چیزایی رو بدونی وکارایی رو بکنی که بقیه نمی تونن انجامش بدن ونمی دوننشون. ای کاش می فهمیدن ای کاش والبته آقای فردوسی پوری که مدام می گفتی ازلحاظ فنی تیم قطبی خوب نیست وازاین حرفا این فرهنگ قطبی بود که مارو قهرمان کرد اون بهمون یاد دادکه میشه باخت و دادنزد می شه جنجال نکرد وتقصیرهارو گردن کسی ننداخت می شه بدون توهین هم پیشرفت البته اینم بگم صحنه های فنی قشنگ وکارتاکتیکی تیمی فوق العاده ای رو هم تاحالااز پرسپولیس دیدیم بازم تبریک
|
مصطفي انصافي
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 11:25
|
و آن كفتر قرمز با آن روبان قرمز بسته به پايش را عشق است كه درست بالاي سرمان پرواز مي كرد و آن لحظه كه بر پرده سبز زمين نشست هما شد فر همايي اش ما را گرفت تا ما هم امپراطور شويم...
|
tala
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 11:31
|
تبریک میگــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!! خواهش میکنم خاطره هاتو زودتر بنویس تا مایی که نتونستیم ( نذاشتن ) در لحظه ی قهرمانیمون تو ورزشگاه باشیم با تعریف های شما حال و هوای اونجا رو پیدا کنیم!!! ------------------------------------------------------------------------ اون لحظه ای که کریم پرسپولیس قهرمان میشه رو میخوند افشین قطبی هم داشت میخوند و دست میزد ! خیلی صحنه ی قشنگی بود....خیلی.
امیر: حتما. آره. شاهکار بود.
|
سيامك
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 11:36
|
سلام . نميگم خسته نباشيد. چون نيستيد و نيستيم. ديگه وقتش بود. بهترين لحظه براي بالا پريدن و اشك ريختن درست دقيقه 96 بود. لحظه اي كه براي يه آن فكر كرديم آخرين موقعيت قطبي براي ثابت كردن خودش و ما يه راست اوت شد. ولي فردوسي پور باتمام وجودش داد زد توي دروازه . واونوقت بود كه خدا ميدونه چندميليون نفر همديگرو بغل كردن و اشك ريختن. وقتي فكرشو ميكني كه اينجا همه چيزو همه كس دست بدست هم ميدن تا نتوني هيچوقت از فرط خوشحالي گريه كني اونوقت قدر قطبي و خليلي رو بيشتر ميدوني. حالا ماييم كه نبايد كوتاه بيايم. وقتي كه حتي براي بردن اسم تيم محبوبمونم تحت فشار قرار ميگيريم و بايد ديگران برامون تعيينش كنن كه چي بگيم اگه فقط يه ذره از روح افشين قطبي را تو اين فصل گرفته باشيم رو حرفمون واي ميستيم. پرسپوليس فقط پرسپوليسه و نه هيچ چيز ديگه اي. ضمنا امير جان بابت پيگيري مداوم حماسه قطبي ازت ممنونيم. شاهكار شنبه هيچي از شاهكاراي بزرگ سينما كم نداره. و يقينا بهترين نمونه استفاده از الگوي نجات در آخرين لحظه است. دسته همگي درد نكنه. هممون تو اين برد باهم شريكيم و اين ميتونه شروع يه دوستي خوب باشه.
امیر: این میتونه شروع یک دوستی خوب باشه... هم قطبی دوست داری و هم کازابلانکا نگاه میکنی که خوبه.
|
تونی راکی مخوف
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 11:43
|
مرام خیلی مهمه. به عنوان یه استقلالی نمیدونم چرا دلم میخواست پیروزی قهرمان بشه. چون وقتی به خودم رجوع میکنم میبینم که اصلا از پرسپولیس خوشم نمی یاد. ولی به احترام مردی که از اول این فصل خیلی ازش خوشم اومده و هنوز هم عاشقشم ، خیلی خوشحالم که به قولی که داد عمل کرد. این دوسه جمله پایین رو به عنوان یه استقلالی تقدیم میکنم به افشین قطبی و تمام هواداران پرسپولیس و به خصوص امیر قادری عزیز: خوشم خوشم چنان خوشم که غصه ها میکشم همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم .... خوشم که آزادی تو به دست خنده ی منه به وقت تلخه بیخودی عشقه که دل دل میزنه خوشم که سایه های ما دلیل رقص آتشه پاکی تو پاکی من حکایت سیاوشه.... خوشم که همسایه شدم با شب آفتابی تو خوشم که رویای توام دلیل بیخوابی تو تو هم به وقت ناخوشی باید به رویا بزنی در شب بی خرفی ما باید سکوت و بشکنی خوشم خوشم چنان خوشم که غصه ها میکشم همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم ...... امیدوارم مبارکتون باشه . راستی امیر میدونستی تو اون لحظاتی که توی استادیوم جیغ میزدی ، دل پیرو هم 2 تا گل زد و 21 گله شد و به احتمال 9/99 آقای گل شده؟؟؟؟؟؟ این پایان نیست ...
امیر: تونی، فهمیدی الکس آقای گل شد؟ خداااااااااااااااااااااااااااا. خدا ادمهای خوب رو دوست داره. خدا ما رو هم که آدمای خوب رو دوست داریم، دوست داره...
|
am
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 12:57
|
وقتی بالاخره توانستم به کسی که رفته بود ورزشگاه زتگ بزنم و صدای آنجا را بشنوم و گفتم باور کن که گل دوم را من کردم توی گل گفت چندمین نفری هستی که زنگ می زنی و این را می گویی. حالا واقعاً بشمارید ،با احتساب آنها که از بیرون می دیدند ،تپش چند قلب این توپ را توی گل فرستاد!
|
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 13:12
|
http://isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1132936-8&Lang=P بهترین عکس از بازی دیروز
|
امير صباغ
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 13:33
|
امشب شبه عروسيه مباركه و مباركه مباركه امير جون خيلي خيلي مخلصيم ،دمت گرم چنان غرق بازي بودم كه زمان از دستم خارج شده بود فكر مي كردم هنوز 20 دقيقه اي تا آخر بازي مانده اسكوربرد خاموش استاديوم رو نگاه مي كنم ، دقيقه ي 85 شده، حالا ديگه بيشتر از اينكه به بازي نگاه كنم اسير اين اسكوربرد خاموش شده ام مثل اينكه بازيكنا هم دچار همين مشكل شده اند تمركز ندارند پاس ها يا آنقدر آرام ست كه به مقصد نمي رسد يا انقدر سريع كه به اوت مي رود ، بازي كاملا يه طرفه ست ولي شرايط طوري نيست كه بوي گل را حس كنيم ، نمي تونم قبول كنم بازي اينطوري تموم ميشه با همه وجود فرياد مي زنيم و تيم رو تشويق مي كنيم ... داور اعلام خطا ميكنه اخرين شانسه بايد گل بشه ،دست ها و قلبهامون به اسمانه ،ضربه زده ميشه نااميدي تمام وجودمو ميگره تو همون موقع با قطبي و جام وداع مي كنم، ولي نه هنوز مانده توپ به خليلي ميرسه ، خليلي، هدفمند ترين پاس اش رو با بي هدفي تمام به باقري ميرسونه و كريم هم به زيبايي براي سپهر و ...... ديگه تو اين دنيا نبوديم ، در بهشت بوديم اونم شادترين جاش، شادترين قسمت هستي بوديم و در آغوش هم مي گريستيم ، فاصله نااميدي و اميد چقدر كوتاه بود تماشاگران يكي يكي و به سرعت وارد زمين ميشن، خيلي وسوسه ميشم منم وارد زمين بشم ولي راستش وقتي مي بينم نيروي انتظامي چه جوري اونا رو مورد نوازش قرار ميده پشيمون ميشم و حالا زيباترين سرود دنيا خونده ميشه بيش از صد هزار نفر دست زنان سرود قهرماني پرسپوليس رو مي خونن ، حالا ما خوشبخت ترين مردم دنيا هستيم. تماشاگرا يك صدا ميگن : تهران عروسيه ،اصفهان... سوزي ه ولي من مطمئنم اين شعار واسه نصفه مردم اصفهان درسته چون نيمه ديگه الان مثل ما خوشبختي رو دارن حس مي كنن از استاديوم ميايم بيرون تو مسير مردم هم به جشنمون اضافه شدن پير و جوون ،مرد و زن با پرچه قرمز يا خلاصه يه چيزي كه رنگش قرمز باشه بيرون اومدن و پايكوبي ميكنن ، انگار تيم ملي برده فكر كنم استقلالي ها هم به ما پيوسته اند هر طرف را مي بيني فقط قرمز مي بيني نزديك خونه ميشيم يكي مون حرف جالبي ميزنه ميگه : اگه امروز قهرمان نمي شديم من به وجود خدا شك مي كردم!!!! به خونه ميام با اينكه از 8 صبح رفته بودم ولي اصلا خسته نيستم وارد اتاقم ميشم و نگاهم به قاب عكس روبه رو مي افتد : "وقتي عشق فرمان مي دهد، تقدير سر تسليم فرود مي آورد "
|
امیرحسین جلالی
يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 14:1
|
«تاوان بی ایمانی»: دیروز ورزشگاه آنقدر شلوغ و به هم ریخته بود که همان اول گروه 10نفره ما سه قسمت شدند و من و ایمان و علی و حامد شدیم یک گروه و این گروه داستانی دارد که به نظرم به اندازه قهرمانی پرسپولیس ارزش دارد. وقتی از سد باتومها و گیتهای بازرسی بدنی گذشتیم و رسیدیم طبقه دوم دیدیم که محشر کبرا به پاست. وضعیت اینطوری بود که تمام سکوها پر شده بودن و ما باید از ساعت 12:30تو راهروهای طبقه دوم و در حالی که آفتاب تو مغزمون بود و از پشت آدما رو سرو کولمون می رفتن می ایستادیم و اینطوری بود که من کم آوردم، ایمانمو از دست دادم، یاد حس وحشتناک پارسال افتادم که بعد از اون همه معطلی تو ورزشگاه 4_1 باخته بودیم و شروع کردم به نق زدن و به قول امیر فاز منفی دادن، ایمان نمی خواست بیاد و من مجبورش کردم، علی هم که زیاد پرسپولیسی نبود و...و اما حامد که با اون هیکل بزرگ و صورت معصوم طوری به من گفت من می مونم که فهمیدم اگه آسمون بیاد زمین حامد از اونجا تکون نمی خوره... ما رفتیم پایین و تا ساعت 3 هم زور می زدیم که یه طوری بچپیم تو ولی نشد و ما رفتیم خونه ما و اون معجزه که اتفاق ا |