دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم، انگار نه انگار که همدیگه رو می‌شناسیم :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
يکشنبه 17 شهريور 1387 - 11:7

اخبار:      • يادداشتي از بهزاد عشقي درباره عباس كيارستمي و تجربه «شيرين»: / کیارستمی بیش‌تر به فیلمساز بازنشسته‌ای بدل شده که با سینما تفریح می‌کند      • بزرگداشت بهرام بيضايي در جشن سينماي ايران: / بهرام بيضايي:«اميدوارم نسل جوان مثل ما عمرشان را اين‌گونه به بطالت نگذرانند»      • گزارش بزرگداشت سيف‌الله داد و كاظم فريبرزي در جشن سينماي ايران      • تجليل از جمشيد مشايخي در جشن سينماي ايران: / مسعود كيميايي: «من كه بچه بودم، خيلي سخت بود كه با او قدم به قدم جلو بيايم»      • واكنش محمد مهدي عسگرپور به نامه سرگشاده جواد شمقدري: / «ما مايليم يك پالس از دولت دريافت كنيم نه چند پالس»      





يکشنبه 25 شهريور 1386 - 1:4

دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم، انگار نه انگار که همدیگه رو می‌شناسیم


آقایان و خانم‌ها ساملیک.
این که باز چند نفر از دوستان ای‌میل‌ام را خواسته‌ بودند، شرح‌اش از این قرار است: ghaderi_68@yahoo.com و amirghaderi@cinemaema.com .
بعد هم این که لابد دیده‌اید، این شماره مجله فیلم است و پرونده زودیاک‌ام که بالاخره رسید و چاپ شد:
"اول ببنیم چیست تا بعد سراغ مکانیسم‌اش برویم. آخرین فیلم دیوید فینچر، مثل خزه از دست و پای آدم بالا می‌رود، یک گیاه گوشت‌خوار که بیننده را آرام آرام به کام خود می‌کشد، عین چسب که مدام فاصله بین تماشاگر و خودش را کمتر می‌کند تا دیگر از او جدا نشود، مثل دوای بیهوشی آرام آرام وارد تن می‌شود، آرام آرام اثر می‌کند، گیج‌مان می‌کند، و تازه وقت عنوان‌بندی نهایی از بیننده می‌خواهد یک بار دیگر نگاه‌اش کند. گیاه گوشت‌خواری هست در فیلم مغازه کوچک وحشت راجر کورمن که وقتی اولین قطره‌های خون روی برگ‌هایش می‌ریزد، به حرف می‌آید و از صاحب‌اش می‌خواهد: " به من غذا بده... به من غذا بده..." حالا زودیاک را نگاه می‌کنیم و پس از مدتی موجی به سمت‌مان می‌آید که: "به من نگاه کن... به من نگاه کن". دیوید فینچر نازنین ما، این جوری آرام می‌گیرد، گیرمان می‌اندازد، سیر می‌شود، و بعد ضربه‌اش را می‌زند: بنگ". این‌ها پاراگراف اول نقدم بود راجع به فیلم. شرح حال مشتاقی است دیگر. باشد تا پرونده لینک‌لیتر در شماره مهر و آنتونیونی دنیای تصویر. ضمن این که باقی مجله هم این شماره مطالب خواندنی کم ندارد. و این هم یادداشت‌های این دفعه:

این همه وزنه روی دوش یک نفر

خب، ظاهرا آقای حسین رضازاده نمی‌تواند در مسابقات جهانی وزنه‌برداری امسال در رشته فوق سنگین شرکت کند. میِ‌گویند آسیب دیده یا هر چی. بین خودمان باشد، اما راست‌اش بفهمی نفهمی از این ماجرا خوشحال شدم. به نظرم در این سال‌ها، گاهی از زور بازو و یال و کوپال این "قهرمان ملی"، درست استفاده نکردیم. این که رضا زاده، دویست و نمی‌دانم چند کیلو را ببرد بالای سرش، البته مایه مباهات همه ماست. ولی وقتی قرار است این زور بازو، جبران همه کمبودها، کوتاهی‌ها، عقده‌ها و نگرانی‌های ما باشد؛ وقتی وزنه‌ زدن او، خیلی مهم‌تر از آن چیزی که واقعا هست جلوه داده می‌شود، به ما حق بدهید که از این تنفس کوتاه و کنار کشیدن قهرمان در این دوره، کمی هم استقبال کنیم. این فقط یک وزنه زدن است، نه بیش‌تر. و وقتی به حرکت رضازاده به عنوان یک مرد قوی، بیش از حد مایه مذهبی و اجتماعی و سیاسی می‌بخشیم، آن وقت باید آماده باشیم که شکست خوردن او هم چیزی در حد یک فاجعه ملی باشد. رضازاده هم که یک ورزش‌کار است، نه بیش‌تر؛ تاب و توان ( و هوش و درک ) به دوش کشیدن این همه مسئولیت را ندارد. حالا شایعات مربوط به استفاده از مواد نیروزا از سوی او، معنای دیگری پیدا می‌کنند. این حرف‌ها البته قطعا شایعه‌اند و دخلی به واقعیت ندارند، اما فکرش را بکنید در این فضایی که در اطراف رضازاده درست کرده‌ایم، او به عنوان یک انسان، واقعا مرتکب چنین اشتباهی شده و به همین علت از مسابقات کنار کشیده باشد. در این صورت با یک فاجعه ملی رو به رو نمی‌شدیم؟ چی می‌شد اگر رضازاده برای ما بیش از همه چیز، فقط یک ورزش‌کار بود؟ یک ورزش‌کار افتخار آفرین که مردم کشورمان از پیروزی‌اش واقعا خوشحال می‌شوند.


سنت حرفه

سنت مسئله مهمی است. این که پیشینه و گذشته یک حرفه، یک جنبش، یک طبقه، یک ورزش و یک هنر در یک کشور، هست یا نیست. وقتی سنت ریشه‌داری داشته باشی، آن وقت خیلی از راه رفته‌ای. خیلی از باقی رقیب‌هایت جلو هستی. این سنت و این پیشینه اگر برای کاری وجود نداشته باشد، آن وقت به نظر می‌رسد که به عنوان یک تازه کار در یک رشته، کمی قلابی می‌زنی. واقعی نیستی. فکرش را بکنید مثلا کشور ما بخواهد برود سراغ ورزش‌های زمستانی. سراغ هاکی روی یخ مثلا. در این زمینه با فنلاند و کانادا فرق می‌کنیم. حتی اگر قهرمان جهان هم بشویم باز فرق می‌کنیم. قهرمانی تمام می‌شود و سنت می‌ماند.
حالا این سر صبحی چرا یاد سنت‌ها افتادم؟ خب، به این خاطر که نشستم و به طور اتفاقی چند پوستر سینمایی درجه یک از کشورهای اروپای شرقی دیدم. این کشورها در این زمینه طراح‌های عجیب و جالبی دارند. هیچ کدام‌شان را به اسم نمی‌شناسم، ولی حتی برای فیلم‌های هالیوودی به نمایش درآمده در این کشورها هم پوسترهایی می‌کشند که دیدنی است. طراح‌هایی از کشورهایی مثل لهستان و چک. چند تا از این طرح‌ها را دیده‌ام و به نظرم آمده که این حرفه باید در این کشورها پیشینه و قدر و ارزش خاصی داشته باشد. سنت‌ها را می‌شود البته جهت داد و به رشد‌شان کمک کرد، اما چیز سفارشی و برنامه‌ریزی شده، هیچ وقت به همچین نتیجه‌ای ختم نمی‌شود.


شانس زندگی

« غبار جنگ » فیلمی است که ارول موریس، آن را حدود چهار سال پیش ساخت. یک مستند شخصیت محور با حضور رابرت استرنج مک‌نامارا که در اوج دوران جنگ سرد، وزیر دفاع آمریکا در دولت‌های جان اف کندی و جانسون بوده. این جا مردی جلوی دوربین نشسته که در یکی از بحرانی‌ترین ‌دوره‌های قرن بیستم، سرنوشت بخشی از جهان را در دست داشته است.
کارگردان فیلم، البته مستند ساز معروفی است. تعدادی از مشهورترین مستندهای دو دهه اخیر کار اوست. موریس اما این جا سعی کرده زیاد گفت و گو با مک‌نامارا را نپیچاند. او را وارد بحث‌های بی‌حاصل نکند. بیش‌تر به مک‌نامارا اجازه داده که خودش و کارهایش را توجیه کند. و از خلال حرف‌های پیرمرد نود ساله است که آرام آرام به نکته‌های وحشتناکی پی می‌بریم. این که وقوع جنگ در جهان چه اتفاقی پیش پا افتاده‌ای است. که دشمنان چطور برای حفظ منافع کشورشان روی جان ومال میلیون‌ها آدم معامله می‌کنند. موریس از فرماندهان و رئیس جمهورهایی حرف می‌زند که آن روزها در دو طرف جهان و در شرق و غرب عالم مستقر بودند و درس‌هایی که در این فیلم در اختیار تماشاگر می‌گذارد، بیش از آن که اطمینان بخش باشد، ته دل آدم را خالی می‌کند: « دشمن‌ات را بفهم. »، « منطق نجات‌مان نخواهد داد. » و از این قبیل. وزیر جنگ ایالات متحده، در مواردی چنان از نسبیت در روابط بین‌الملل حرف می‌زند که همه چیز به هم می‌ریزد. متوجه می‌شویم سیاستمدارهایی که همیشه احساس کرده‌ایم با چه اقتداری به صندلی‌های‌شان تکیه زده‌اند، در مواقع بحرانی، چه قدر دست‌شان بسته است، چه قدر ارزش‌ها و فرمان‌های‌شان نسبی است، و چطور مجبورند روی سرنوشت میلیون‌ها انسان قمار کنند.
موقع تماشای فیلم، وقتی بریدم که سر تعریف ماجرای خلیج خوک‌ها، مک‌نامارا دو انگشت‌اش را به هم نزدیک کرد، خیلی نزدیک - تا نشان دهد در دهه 1960 و در رویارویی میان کوبا، اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا، جهان چه قدر به یک جنگ اتمی نزدیک بوده است. پدر و مادرهای ما می‌توانستند زنده نمانند. ما می‌توانستیم حالا وجود نداشته باشیم...

بعدالتحریر: از جمله امیررضا نوری‌پرتو که برای کتاب طاق نصرت بود، شاد شدم و همچنین از دیالوگ سفتن در بازداشتگاه شماره 17 که به نظرم امید غیائی نوشته بود. به آدم‌های جدید خوش‌آمد می‌گوییم و یاد هست که از مانا بپرسم مگر او هم حادثه‌ جویان روبر انریکو را دیده است؟



بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

Reza
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 2:20

اومدم کامنت های دوستان رو بخونم دیدم صفحه به روز شده ... خواستم چیزی هم بنویسم ولی به ذهنم نیومد . فیلم مورد اشاره رو هم ندیده ام که اظهار نظر کنم . اسم لاتین فیلم چیه ؟

ارتش سايه ها
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 4:33

1: " بيلي: به سلامتي كلانتر پت گاراد

نگاه....

بيلي: كلانتر شدن چه احساسي داره؟

پت: اينكه زمونه داره عوض ميشه

بيلي: زمان شايد...من.نه!!

خروج پت....

همكاراي بيلي: چرا دخلشو نيووردي؟

بيلي: چرا؟؟ اون رفيقمه!!!

--------------------------

2: رضازاده رو اصلا دوست ندارم چون كاملا در شمايل يه قهرمان بي نقص...پر از موفقيت و مدال طلا....

بارها آرزو كردم اي كاش اين بار بلند نكنه اين بار اول نشه....

اصلا مگه ميشه آدم كسي رو دوس داشته باشه كه هميشه بهترينه و اون بالاهاس....اصلا مگه غير اينه كه بزرگترين پرسوناژهاي سينمايي آدمهايي بودن كه خيلي وقتا زخم ميخوردن تا به ما روي زمين نزديكتر بشن و وجود داشتنشون و به رخ ما بكشن و ما رو اميدوار كنن كه همچين آدمايي هم هستن و دوباره برن تو اوج....

قهرمان هاي ما اما انگار زيادي در باد مدالند...تنها...پوشالي اند...

--------------------------------------

3: هر وقت آهنگ " اكو " رو گوش مي دم از "pink floyd" ياد يكي از عجيب ترين مخهاي دنيا ميفتم به اسم " سيد بارت " و پيش خودم ميگم مگه فقط سينما ميتونه ضد قهرمان داشته باشه...سيد يكي از اسطوره اي ترين اونهاس

---------------------------------------------------

4: موسيقي يه ضد قهرمان ديگم داره كه تو يكي از شاهكاراي ضد قهرمان بزرگ سينما يعني " پكين پا " خونده و بازي كرده...

" باب ديلان " بزرگ (( تازه مستند اسكورسيزي درباره ديلان و گير اوردم و ميبينم "))

وقتي كلانتر محل كه با پت رفته دنبال " بلك " تا جاي " بيلي " رو پيدا كنن تير ميخوره و داره مي ميره و ميره كنار رودخونه كه جون بده و زنش( مثل مادرش ) دنبالشه و تو يكي از زيباترين تصاوير مرگ و خداحافظي و عاشقانه سينما با فاصله كنارش ميشينه و بدون حتي يك كلمه حرف و بدون اينكه به هم بچسبن فقط همو نيگا ميكنن.....نوبت ميرسه به باب ديلان كبير كه يكي از شاهكاراش و بخونه...

ميدونيد چه آهنگي: " تق تق زدن به درب بهشت "

"knocking on heaven door "...معركه س ...همين

------------------------------

5: و آخر....

هميشه سعي كردم ديدگاه انتقادي خودم رو نسبت به نوشته هات داشته باشم آقاي قادري...اما اين بار...

روزنوشت بي نقصي بود...ممنونم...

محد حسین آجورلو
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 10:49

سلام

1-دیروز از سینما رفتن خودم گفتم امروز از سینما رفتن بابام بگم. بابام تعریف می کنه موقع نگاه کردن سفر سنگ وقتی رضا فاضلی قمه رو می کشه جو می گیردش و یک سیلی آبدار نثار نفر جلوییش می کنه.

2-خاطره من خواستم تو نظر سنجیت شرکت کنم اما نفهیدم جمله ات یعنی چی ( شرمنده به موضوع IQ برمی گرده )

امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 12:14

سلامی ویژه خدمت صاب کافه و بر و بچز باحال کافه.

خدا رو شکر یه ذره بهتر شدم. دیروز از صبح تا شب در بستر افتاده بودم و نا نداشتم پاشم بیام به کافه سری بزنم. حتی کلاسم رو کنسل کردم. همه چی قاطی شده. بدجور! دیروز فقط کتاب " ماجرای عجیب سگی در شب " دستم بود و می خواندم. فکر کنم امروز تمومش کنم. یکی از صدابرداران بنام سینما که می خواست فیلم کوتاهی برای بچه ها بسازه چند ماه قبل ازم خواسته بود که یه طرح از ایده ای که در ذهنش داشت بنویسم. با وجود آنکه حتی جناب سعید عقیقی هم ورژن دیگری از همون ایده را نوشته بود این آقا اون چیزی که مد نظرش بود را پیدا نکرد و کلا بی خیال قضیه شد و قرار شد که من براش فیلمنامه ای اقتباسی بنویسم که به خاطر درگیری های پرونده " تصویر اعتیاد ... " و چند گرفتاری دیگه مسکوت ماند. فکر کنم این کتاب مارک هادون قابلیت اقتباسی خوب را داشته باشه. البته اگه اون آقا بنده رو تحویل بگیره...! ((-:

ساسان جان سلام . خیلی مخلصم. فیلمنامه/ نوشته ی باحالی تحریر کرده بودی. به خصوص قسمتی که با دیالوگهای " ماراتن من " شوخی کرده بودی خیلی عالی بود. این همه دوست فیلمنامه نویس اینجا هستن و بنده بی خبر بودم! می تونیم یه تیم فیلمنامه نویسی تشکیل بدیم!!!! ((-:

نوشته مصطفی انصافی بر " کارگران مشغول کارند " رو خواندین؟

یک هفته است که می خوام با سیروس الوند برای پرونده " سینمای خیابانی " مصاحبه کنم مرتب من را به هفته بعد حواله می کنه. همین الآن باهاشون تلفنی صحبت کردم فرمودند باشه واسه هفته بعد. این قضیه در مورد اساتیدی مثل داوود نژاد و عیاری و فرهنگ هم برام تکرار شد!!! چقدر این سینمایی ها آدم رو تحویل می گیرند به خدا !!!!!

با نظر امیر در مورد حسین رضا زاده کاملا موافقم. چیزی رو گفت که چند ساله سر دلم گیر کرده بود. بابا آخه واسه چی از سادگی یه آدم در جهت نیت های نه چندان مطلوب بعضی ها سوء استفاده میشه؟ اون هم یکیه مثل همه ما. نماینده ایران و مردم ایران زمینه. نه تریبون تبلیغاتی! اینجوری فقط چهره یه قهرمان ملی رو نزد خودمون و جهانیان مخدوش می کنیم.

------------------------------------------------------------------------

دیالوگ این دفعه رو با اجازه تون از فیلمنامه ی خودم که اسمش " صورت زخمی " هست واسه تون نقل می کنم که مصطفی انصافی عزیز اونو خوانده . مال سکانس پایانیشه. با اجازه !!!! :

" ناصر : باور کن من تو رو به خاطر بچه آوردن نمی خواستم...

فرنگیس : من یه بار رو دست خوردم ناصر ...

ناصر : دیوونه من واقعا می خوامت...!

فرنگیس : من و تو تا خرخره تو کثافتیم...! جفتمون آدم کشتیم ... (چمدانش را بر می دارد) بهتره همینجا تمومش کنیم...

.

.

.

ناصر : می برمت خارج... شاید بشه اونجا کاری کرد...

فرنگیس : بدبخت به چی من دل خوش کردی؟! من هیچی نیستم ... هیچی... راحتم بذار... خیلی خسته م ...( اشک در چشمانش حلقه می زند) خیلی...

ناصر پشتش را به او می کند. چشمش به اسلحه می افتد.

فرنگیس : شاید برم شمال... خیلی وقته دریا رو ندیدم... تو رو خدا دنبالم نیا...

-------------------------------------------------------------------

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

محمد حسین آجورلو
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 14:14

خوب به سلامتی صوفیا تو شهروند هم نفوذ کرد اما صوفیا این یادداشتی که با عنوان حاشیه های پیش از جشن تو شهروند نوشتی که گزارشی از خود جشن بود یا شاید تیتر اشتباه برای مطلب تو گذاشته بودند شاید هم این IQ من این وسط مشکل داره.

مصطفی جوادی
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 14:21

کامنت های روزنوشت قبلی خیلی پروپیمان بودند. گرچه برای من که بعد از یک وقفه، همه را با هم مرور کردم خیلی گیچ کننده بود. وقتی به بچه ها بگویی پیشنهاد بدهید و هرکدام یک چیزی ، آن وقت نمی دانید چه میشود. به هرحال چون دفعه قبل نبودم این بار پیشنهاد فیلمم را می گویم.

چند وقت پیش یک دوستی آمد و پیشنهاد دیدن فیلم تازه آمده لینچ (inland empire ) را داد و تمام انگیزه اش این بود که شنیده بود این فیلم گورپدر پیچیدگی است و از فلان فیلم هم پیچیده تر است و عمرا آدم چیزی حالیش بشود و اینها. یک چیزی این جا دستگیرم شد و آن ارزش پیداکردن خود پیچیدگی بود. این که چقدر توی ذات پیچیدگی غرق شده ایم و اینها. شاید کلی از فیلم ها و فیلمسازان محبوب خودم هم پیچیده و پیچیده ساز! باشند اما آنها فقط

(( پیچیده )) نیستند... خلاصه گفتم بد نیست توی این شرایط و این شلوغ پلوغی ها، گاهی سری بزنیم به دنیای فیلمسازی مثل (( اُزو )) دنیای ساده فیلم های او توی این پله های مارپیچ می تواند یک پاگرد درست و حسابی باشد. ببینید خودم هم می دانم که ما دیگر همه مان توی جامپ کات و نماهای سیم ثانیه ای و اینها زندگی کرده ایم و این وسط دیدن یک نمای ثابت پنج دقیق ای از یک اتاق خالی حوصله مان را سر می برد. اما تست کنید این خبرا هم نیست. تماشای فیلمی مثل (( اواخر بهار)) شاید مثل زودیاک (( چسب )) نباشد، اما (( بخار )) خوبی است. خوب تمام شد. این جمله را هم اشانتیون داشته باشید :

عشق واقعی تو یک جای دیگر است . و همیشه هم یک جای دیگر خواهد بود. / دانلد بارتلمی

سیاوش پاکدامن
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 14:46

.

"قهرمان مدال بگیر را عشق است، پهلوان ،زنده و مرده اش به پشیزی نمی ارزد"

آقای مسئول باید آمار بدهد،" سیزده هزار و دو طرح عمرانی افتتاح شد." در حالی که دو طرح کامل و بقیه شامل رنگ زدن سالن دویست ساله و کاشتن تیر دروازه جدید برای زمین فوتبال تپه چاله است. آقای مسئول باید خودش را مهم جلوه بدهد،پس میرود پشت یک قهرمان قایم میشود، مسئول آقای مسئول هم باید جا شود، پس قهرمان را بزرگ تر میکنند، مسئول دست راست جا ماند، آقای قهرمان را بزرگ تر تر میکنند و این کار ادامه پیدا میکند تا همه مسئولان از خوان قهرمانی قهرمان جوان لقمه ای بردارند. حالا کافیست جوانی که تا دیروز هیچ بود و امروز پهلوان ملی است، نه از نظر روحی آماده این بزرگی شده است و نه میتواند این بار را تحمل کند، یک خطای کوچک که از هر انسانی ممکن است سر بزند مرتکب شود، آقایان مسئولان خود را کنار میکشند و قهرمان جوان با سر به زمین میخورد و میشکند، تباه میشود و مردمی که او را نگاه میکردند دچار خلا میشوند. چاره کار راحت است، یک نفر دیگر را علم میکنند و تکه های قهرمان قبلی را سریعا به گوشه ای انتقال میدهند تا جلوی چشم نباشد.رضا زاده شاهکار کرد که در این وانفسا هنوز باقی مانده است والا همتایان زیادی داشت که بعد از یک قهرمانی، از صفحه ورزش و زندگی محو شدند.

....................................................

خبر سینمایی: در سینمای شهر ما ، به مناسبت هفته دفاع مقدس برنامه پخش و نقد و بررسی فیلم" رنجر" با حضور کارگردان و استاد!!! ....(بخوانید یک منتقد دسته چندم) برگزار میشود. با تشکر از دید باز و ذهن خلاق مسئولان این برنامه و انتخاب این فیلم تاثیر گذار سینمای دفاع مقدس و لقب استاد که به این منتقد دست چندم گرامی نسبت داده اند.

.................................................

جمله: آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد.و گرنه مرده است. ( سمفونی مردگان)

................................................

بیت: صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم........... وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم

نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم......... دلق ریا بآب خرابات برکشیم ......( حافظ)

............................................

کاوه اسماعیلی
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 14:53

آقا ایول...پرونده زودیاک توپ بود....همه چیزش...نقد خودت جزو بهترین نقدهایی بود که ازت خونده بودم.به خصوص اینجاش:"زودیاک را که تماشا میکنیم هوس میکنیم فیلمساز شویم."همینه همینه همینه.......نقد یاشار خان هم خوب بود..وای بازم هست.تو مطلب خود رابرت گری اسمیت اصلی میفهمیم وقتی میخواسته کتاب جدیدش رو درباره نهنگها بنویسه فینچر بهش میگه:"تو رابطه ای بین نوشتن کتابی درباره نهنگ و نوشتن کتابی درباره یک قاتل زنجیره ای به دام افتاده نمیبینی؟"خدایا بیچاره ام میکنه این دیوید فینچر.تولید فیلم برای کسی که زودیاک رو تماشا کرده و هوس فیلمسازی به سرش زده یک کلاس درس از وسواس کارگردانیه...این که موسیقی فیلم رو چطوری با نتهای تکرار نشدنی به مثابه نشانه های زودیاک ساخته شد. و مثلا ترومپت برای پل (خدیا 3 بار تماشا کردن فیلم کمه.)این که با فاینال کت پرو تدوین شد و و و و

اگه یه روزی میتونستم زودیاک رو روی پرده تماشا کنم یه پرده میبردم و روش مینوشتم ::خدایا از خلقت فینچر متشکریم.

2.در مورد کشورهایی مثل ایران دقیقا این یک نوع مریضی است.درمورد آدمهای قوی(چه ذهنی چه جسمی) چه خود ما مردم و جه حکومتها نمیدانیم باهاشان چه کار کنیم.داستان همیشه اینطور است حکومتها وقتی یک ستاره پبدا میشود سعی میکنند او را نزد خودشان بکشانند و از مثلا بازوانش هر سوء استفاده ای که میخواهند را انجام دهند.مشکل از اینجا شروع میشود.اگر ستاره مورد نظر بپذیرد از سوی حکومت تقدیس و از سوی مردم تکفیر میشود.میشود مثلا رضازاده و اگر نپذیرد آن موقع است که همان کاری که حکومت با او میکرد مردم با او میکنند و بدون شناخت ظرفیتهایش از او یک قهرمان میسازند.خبر از داستانهای قهرمانهای مثلا مردمیان که احتمالا با حکومت هم سر دعوا هم داشتند را هم که دارید....این وسط تنها چیزهایی که فراموش میشوند حرفه خود آن آدم بوده...در شهروند همین شماره از قول مونتنی خواندم"انسان هر اندازه فرزانه باشد باز هم یک انسان است.چه چیزی کهنه تر بدبخت تر و نیست تر از این وجو دارد؟"

صوفیا نصزالهی
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 15:1

تو روزنوشت قبلی که کامنت نذاشته بودم خودم خیلی حس بدی داشتم. جون روزنوشت امیر رو از تیتر گرفته تا پیشنهاد دیدن فیلم بزرگداشت کسمایی خیلی دوست داشتم.(مثل99% مواقع!) ولی خوب گاهی خوندن، لذتش بیشتر از نوشتنه!(برای من که اکثرا همین طوریه!) اما این بار به خاطر زودیاک که خیلی منتظرش بودم و انقدر پرونده ی خوب و جامعی شده که به خاطرش واقعا باید به امیر تبریک گفت و به خاطر تحلیل خوبش از باری که ما روی دوش رضازاده گذاشتیم،تصمیم گرفتم کامنت بذارم.(بالاخره وقتی صاحب کافه از دل و جون مایه میذاره که ما نباید کم بذاریم).

راستش از بین نکته های و یادداشتهای این دفعه یادداشت مستند شانس زندگی رو خیلی دوست داشتم.از اون یاداشتهایی بود که کلی به تخیل آدم جای مانور میداد.این فکر که اگه جنگی میشد و ما الان وجود نداشتیم ، دنیا چه شکلی بود خیلی درگیر کننده است.یه ذره هم ناامید کننده.چون میبینی که انگار توی معادلات جهانی هیچ نقشی نداری.چند تا آدم جای دیگه ای از دنیا نشستن و برای زندگیت حتی تصمیم میگیرن.انقدر این فکر شاکیم کرد که گفتم حالا مثلا اگه جنگی هم اتفاق می افتاد و مایی هم وجود نداشت،به هیچ جای این دنیا برنمیخورد که یاد کتاب شما که غریبه نیستید افتادم.(آخه دارم برای بار دوم میخونمش).یادمه دفعه ی اول که این اتوبیوگرافی مرادی کرمانی رو خوندم کلی زار زدم و فکر کردم که بابا این آدم عجب روحیه ای داره.اگه نصف بدبختیهاش سر من میومد تا آخر عمرم(اگه عمری میموند)حرف زدن رو هم فراموش میکردم چه برسه به نوشتن و گاهی هم شوخی کردن!که رسیدم آخر کتاب و دیدم حق داشت اون بزرگی که میگفت:"زندگی ارزشی نداره ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی رو نداره."هوس کردم اندفعه آخر کتاب رو با شما دوستان عزیزم بخونم:

"شما که غریبه نیستید.خسته شدم.نه، خسته نشدم.ادای خسته ها رو در می آورم...........روزگار اینجوری است.از شما چه پنهان،همه اش تلخ نبود،سخت نبود،سخت نیست.ناشکری نمیکنم.لذت هم داشت،دارد.لذت خواندن و نوشتن،،لذت پیدا کردن دوست،خانواده.خدایا من چقدر خوشبختم!"

پی نوشت هم این که حتما به روزنوشت مهدی عزیزی سر بزنید که خیلی شنیدنیه!!!

کاوه اسماعیلی
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 17:34

آقای محترم وقتی میخواهی همه را حذف کنی حداقل جمله آخرم را نیز حذف کن که هیچ ربطی ندارد به جمله های مجاز از نظر شما....

رضا
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 19:53

1- نمی دانم چقدر نوشتن این کامنت صحیح است ؟ من بیچاره ی بد بخت بینوای درمانده ی بیته آنقدر سرنوشت غم انگیزی در فیلمنامه ی جناب ساسان ا ک پیدا کرده ام که حتی سرنوشتم قابل نمایش هم نیست ! اما خوب فیلمنامه ی جالبی بود ، تمام مدتی که می خواندمش تنم می لرزید .

2- در مورد رضا زاده چه بگویم ؟ بر خلاف همیشه کاملا با همه موافقم ! فقط یک نکته ی جالب اینکه من فقط رضا زاده رو وقتی دوست دارم که می رود وزنه می زند . هیچوقت نه مراسم تجلیلش رو دیدم نه دیدارش را با فلان مسئول . به نظرم قهرمان باید زمین بخورد . کسی که همیشه ببرد و این همه خوب بخوانیمش به درد اسطوره شدن نمی خورد . برای من پرسپولیس اسطوره است ، هر چند خیلی شکست خورده باشد ، هر چند خیلی بد بازی کند و هر چند برود لیگ محلات !( نگویید تیم اسطوره نمی شود ) . مهدی عزیزی یک جمله گفت که واقعا حال کردم : دوست دارم اگر طرفدار هم هستم از همه متعصب تر باشم ! جدا از پرسپولیس به نظرم الان علی دایی توان اسطوره شدن رو داره ( چرا می خندید ؟) کسی که با این همه زمین خوردن هنوز می ایستد و استقلال را جلوی طرفدارهایش نفله می کند ، حقش خیلی بیشتر از این هاست !

3- جالبه بعضی از جمله هایی که دوستان می گویند از بهترین تاب هایی اند که خواندمشان ! سمفونی مردگان به نظرم در حد یک شاهکار است ! عباس معروفی آنقدر بی نظیر است که می توانی کتاب هایش را باید حفظ کنیم !

4- مصطفی انصافی کجا نقد درباره ی کارگران مشغول کارند نوشتی که فقط امیر رضا خوانده ؟ جالب است در جشنواره نمی توان گفت فیلمی خوب است یا بد ! چون آنقدر پشت سر هم فیلم دیده ایم که همه با هم قاطی می شوند مثلا همین کارگران را بلافاصله بعد از ستاره می شود دیدم ، آن موقع که خیلی خوشم آمد .

یادداشت حنانه خانوم رو هم خواندم . جالب است به نظرم از بازی دیالوگ لذت می برید . الکی اهل تعارف کردن نیستم اما فکر می کنم این بازی در یادداشت جدیدتان خیلی خوب در آمده . کلا جذاب نوشته بودید اما مسئله این است که من اتوبوس شب را خیلی دوست دارم . مگر چه ایرادی داشت ؟ همین که خسرو شکیبایی و مهرداد صدیقیانی ( درست گفتم ؟ ) را با آن بازی بی نظیرشان نگاه می کنی بس است . تازه به نظرم خود فیلمنامه هم خیلی خوب بود!

5- دوستان استقلالی چه زور برق از کوچه ی شما رفت ! نچ نچ نچ بابا حد اقل نیمه ی دوم یک حمله می کردید تا دل هوادارهایتان خوش باشد . جمعه برای اولین بار در تاریخ هواداران استقلال در هفته ی پنجم به تیمشان فحش دادند ! راستی کاوه جدیدا به نتیجه ی ملوان هم حساس شده ام . خیلی خوشحالم که تیمت می برد اما باید قول بدهید جلوی تیم ما از این کار ها نکنید .

6- در مورد نظر سنجی خاطره خانوم هم باید بیشتر فکر کرد . کاش می گفتی کدام صفحه است تا قبل و بعدش را می خواندم تا ببینم ماجرا از چه قرار است !

7- جمله ی این دفعه کمی طولانی است اما به قدری بی نظیر است که بعید می دانم بعد از خواندنش زنده باشید: « چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو..... ( از چاه بابل نوشته ی استاد رضا قاسمی ) ...»

علی طهرانی صفا
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 20:41

::: آنتی تیتر – ضد طنز :::

*

60 دقیقه اول از نسخۀ ناقص « زودیاک » را دیدم و از لطایف و ظرائف اش بهره ای نبردم. خود فیلم، همپای حال و هوا و فضایش، متعلق به دهۀ 70 میلادی است و فینچر ظاهراً فراموش کرده که 37سال از 1970 میلادی می گذرد. از بس بیمارگونه وسواس به خرج داده، کشدار از آب در آمده ساختۀ آخر استاد. به هر حال مخاطب فیلم، جوان امروزی نیست. به هر حال من مثل امیر قادری دوست ندارم هم خواب گیاه گوشت خوار شوم.

**

اولین فیلمی که در سینما رؤیت کردم احتمالاً « اجاره نشین ها » بود. آنهم 3 یا 4 بار پشت سر هم. کارگردانش را دوست می داشتم اگر « هامون » را نمی ساخت.

***

این را خوب می دانم که در دل کافه و کافه دار جایی برای من نیست. گاه و بی گاه تلخ زبانی می کنم و به قول دوستی دیوار بنفش می بینم! مؤید ادعایم مجلۀ نه چندان خوب و حتی بد « موفقیت » است که با طرح یک سری سؤال، نمرۀ محبوبیت ات را بیرون می داد. از ده دو گرفتم! و این شاید اولین باری بود که از گرفتن یک چنین نمره ای خوشحال می شدم. بی خیال. اینها مقدمات بی ربط و باربطی بود برای ورود به بحث اصلی.

تکه هایی از روزنوشت امیر قادری روی خط اعصاب من پیاده روی کرد. سنگینی قدم های تیتر « این همه وزنه روی دوش یک نفر » از باقی قسمت ها بیشتر بود. تشنج زا شد.

اینکه رضازاده 263 کیلو وزنه را بالای سر می برد، البته که مایۀ مباهات شما نیست آقای قادری. که اگر این چنین بود نمی نوشتید « دویست و نمی دانم چند کیلو »! وقتی به جهل می نویسید « وقتی وزنه‌ زدن او، خیلی مهم‌تر از آن چیزی که واقعا هست جلوه داده می‌شود، به ما حق بدهید که از این تنفس کوتاه و کنار کشیدن قهرمان در این دوره، کمی هم استقبال کنیم.... » سرخرویی ام دو چندان می شود. که این فقط یک وزنه زدن است و نه بیشتر هان! بسیار خب. پس برای شما سام پکین پا و دیوید فینچر هم دو سینماگرند و نه بیشتر. چنانچه آل پاچینو یک بازیگر است و نه بیشتر. خیر. قلم تان به عیان خلاف این نشان می دهد. می دانید کجای نوشته تان قلابی می زد آقای قادری؟ ( از اصطلاح مورد علاقه تان استفاده کردم). همان جایی که عدم حضور رضازاده را به یک فاجعه ملی ربط دادید. خیلی گنده گویی بود.

سابق بر این نوشته بودید که پیشنهادات کم شده. یشنهاد من این است. لطف کنید به مقوله ای که ظاهراً در آن تخصص دارید بپردازید و ما را به درد سر (سر درد) نیندازید. ممنون از بذل توجه تان!

Reza
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 21:29

قراره تا چند روز دیگه نماینده سینمای ایران در اسکار معرفی بشه . خوبه نظر دوستان و آقای قادری رو هم در این مورد بدونیم . به نظر من در نهایت فیلم متوسط خون بازی رو انتخاب می کنند ولی به نظر من فیلم زمستان است میتونه تو اسکار شانس بیشتری داشته باشه . البته بعیده که این فیلم رو ( با توجه به تضاد دیدگاهش با مواضع رسمی ) انتخاب کنند .

سحر همائي
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 22:42

کجا بحث حادثه جویان بوده و من جا مانده ام ؟ آقاما هم هستیم .ازدوستمان مانا پرسیدید ولی فرقی ندارد. حادثه جویان با آن موزیک و صحنه پایانی کشته شدن آلن دلون همیشه یادم می ماند این مرگ آلن دلونی در پایان فیلم هم حکایتی است ولی خب این یکی کمی فرق دارد با آن حرکت دوربین به بالا.

جمله امید غیائی را هم قبلا گفته بودم که فوق العاده بود.

آخرین کتابی که من خواندم و بد نیست که شما هم بخوانید رمان لیدی ال رومن گاری است .پایانش بی نظیر است .کلا مساله تمام کردن کتاب و فیلم و اینها در مملکت ما لاینحل است و وقتی به پایان رمانی مثل لیدی ال فکر می کنم مبهوت می شوم که ای کاش ما هم می توانستیم همچین پایان هایی خلق کنیم.

حنانه سلطانی
يکشنبه 25 شهريور 1386 - 23:4

اول اینکه از دوستانی که این مدت به نحوی نظرات خوبشان را به گوشم رساندند ممنونم.آقا ساسان از لطفی که به من داشتید واقعا شرمنده شدم.خوشحالم که به چیزهایی اشاره کردید که دوست داشتم توی مطالبم در بیاید.باز هم منتظر نظرات خوب شما و سایر دوستان عزیزم هستم.

بعد هم اینکه انگار جولز راست می گوید.با وجود این همه عامل تهدید کننده ای که پیش رویمان است زنده بودنمان حتی دقیقه ای به یک معجزه شبیه است.همین دو سه هفته پیش بود که اگر 5 دقیقه بیشتر توی اتاقی نشسته بودم روی سرم خراب می شد!

مصطفی انصافی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 1:13

فردا صبح زودیاک رو با زیرنویس فارسی ( قابل توجه امیررضا ) می بینم که شب هنگام درگیر بی خوابی نشم! فقط این وسط من خیلی خوشحالم و روزی صد بار خدا رو شاکرم که ملت ادب دوست ما زودیاک رو منطقه البروج ترجمه نکردند که خودش پیشرفت بزرگی محسوب میشه! بگذریم که چند روز پیش شبکه 3 stranges in train رو ترجمه کرده بود: بیگانه ای در ترن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در ترجمه ی یک عبارت سه کلمه ای دو تا لغت اشتباه ترجمه شده ( البته با احتساب این که قرار است فارسی را پاس بداریم! ) به هر حال من از طرف صدا و سیما از تمامی زبان های دنیا بالاخص زبان انگلیسی عذرخواهی می کنم!

نیما عباس زاده
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 2:19

salam manam farada daram zodiak ro migiram khosh be halet ke filme hichkak ro didi , dar zemn sahar khanom be nazare man roman gari aslan nevisandeye khobi nist ziadi to neveshtehash cut vojod dare mikhad neveshtehash ro tondo tiz neshon bede

محسن
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 2:58

امیر جان چون می ترسم اون یکی یادداشتم زیر دست و پا بیفته و نبینی این جا هم نوشتم ....

بابا ماشاءالله چقدر عیالواری ...

حالا یکی گفته این مملکت به اندازه صد و بیست میلیون نفر جا داره ....یه وقت جو نگیرتت ها ؟؟؟؟

از ما گفتن ...

زت زیاد


دوشنبه 26 شهريور 1386 - 4:20

1_(از این شکلکای تعجب)یکی برا من بگه اینکه چند تا از بچه ها نوشتن رضا زاده رو به خاطر اینکه بی نقصه و همش قهرمان میشه دوس ندارن جدیه یا شوخی کردین؟زخم خرده نیست؟یعنی چی؟بابا این ورزشکاره,تو فیلمم نیست,واقعیه.یعنی چی قهرمان باید زخم خورده باشه؟خیلی قشنگه ها,خودتون میگید با رضازاده حال نمی کنید چون سیاسی و اجتماعیو مذهبیو چند تا چیز دیگه با ورزشش قاطیه,بعد برمیدارین طرفو با فیلمایی که دوس دارید قاطی می کنید

2_متاسفم برای فولاد.پارسال اگه راه اهنو فرستاده بود دسته 1 دیگه امسال با اکبر میثاقیان سرو کله نمیزدیم.90 هزار تا تماشاگر اومدن,اکبره گند زد به بازی

3_فیلمه پیشنهادیه من لبوسکیه بزرگه که ماله برادران کوینه

حمید دست قیچی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 5:3

یادمه اون موقعی که قرار بود قویترین و بهترین وزنه بردار توسط قرعه کشی اینترنتی انجام بشه و ایرانی ها زدن سایت قرعه کشی رو ترکوندن یه جا میخوندم که چرا واسه ورزشی که کمترین نیاز رو به تفکر داره و فقط زور بازو و درشتی هیکل باعث موفقیت توی اونه میان از تکنولوژیک ترین و مدرن ترین وسیله ی قرن حاضر استفاده میکنن .

به نظر من در حال حاضر کاری که رضازاده و مابقی رفقای خوش قد و بالاش میکنن رو یه جرثقیل هم میتونه انجام بده . به تر و کامل تر .

.................. و اما جمله ی این دفعه :

داستین هافمن : به شدت معتقدم خوشگل ها کم عقل اند .

مصطفی انصافی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 11:29

1.حالا که همه تون در مورد رضازاده گفتید من هم بگم: ... 2.تا دقایقی دیگر زودیاک را می بینم.

3.علی طهرانی صفا همیشه نظراتش جذابه. نمی دونم به خاطر طعنه و کنایه های همیشگیشه یا نه. خودش می دونه سوژه ی مهم ترین خاطره ی من از جشنواره ی بیست و پنجمه.

مانا
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 13:3

1.داشتم فکر می کردم قبلاً راجع به این غبار جنگ چیزکی خوندم ،رفتم سراغ فهرست فیلم ها و شماره ی 317 رو برداشتم .تو خلاصه ی فیلم این جمله بود:

(چقدر ابلیس وار باید عمل کنیم تا کارمان را درست انجام داده باشیم)

2. .درباره ی رضازاده خوب یادمه که به اندازه ی کافی تو دنیای ورزش نوشتم و غرغر کردم ،اما چه فایده....از شما چه پنهون الان مشغولیت مهم تر از رضازاده دارم...این دونادونی رو که دیدین ،بدبختی و شکست از سر و روش می باره نستای عزیزم هم که رفته پیش توتی ...خدا یا می شه تا یورو 2008 مائستروی بزرگ با سیگار برگش بیاد؟...دعا کنید.

3. دارم (شما که غریبه نیستید )رو می خونم.قابل توجه صوفیا.چندسال پیش (کودکی نیمه تمام)پوراحمد رو هم بلعیدم.....مطلب خوب حنانه سلطانی رو هم خوندم....نتیجه:بارزترین صفت بعضی آدمها صداقت بی حد و حصر و در عین حال دلنشینشونه(دقت کنید این دلنشینی خیلی مهمه)...این همون ویژگی که در دو زندگی نوشت هر دو نویسنده بیش و پیش از هر چیز به چشم می یاد....وقتی به دلایلی این صداقت خواسته یا ناخواسته پنهان بشه ...اونوقت دل ما هم مثل روزهای قدیم موقع دیدن کاری از پوراحمد همراهیمون نمی کنه!

4.فلاش بک :تو همون شماره ی 317 مطلبی بود از پرویز نوری با عنوان (فیلم ها ماندگارند؟) واستاد خیلی خوشگل و تمیز تو اون مطلب نتیجه گرفته بود که ،بعله روزگار ماندگاری فیلم ها دیگر سپری شده و از حدود سه چهار دهه پیش بجز پدرخوانده اثرماندگاری خلق نشده.....سالها پیش موقعی که می رفتم خونه ی دوستم و یواشکی به آرشیو پر و پیمون وی اچ اس های پدرش دستبرد می زدم و تا دلتون بخواد فیلم کلاسیک می دیدم، به خودم قبولونده بودم که هر چی فیلم درست و حسابی بوده تو دوران شباب استاد نوری و دوائی و ری پورو...نمایش دادن و ...خلاصه ما نه آنجلا لانزبری داریم و نه مونتی و نه هولدن و.... بهتره یا بریم غاز بچرونیم یا بشینیم با بابا بزرگهامون سامسون و دلیله ببنیم و غصه بخوریم که چرا قهرمان اونها ویکتور ماتیور بوده و برای ماتوبی مگوایر!

این گذشت تا اینکه شماره ی 320 رو گرفتم و .....(سینما زنده است،بدجورهم)...این همون جوابیه ای بود که یک نماینده از نسل من می تونست در کمال احترام به استادش بده.اینکه ما با تمامی عشق و ارادت قلبی که به فیلم های اون موقع داریم(واسم اکثرشون رو هم همونطور که گفته بودی از طریق مسابقه ی هفته به یاد داشتیم!)اما تو دوره زمونه ی ما هم سینما داره با قدرت می ره جلو و اگه شما هیچکاک و هیوستن داشتین ما علاوه بر اونها برتون و مایکل مان رو داریم و....از اون روز به بعد بود که رفتم سراغ سینمای دهه ی هشتاد و نود و در کنار کری گرانت ،جرج کلونی رو دیدم و در کنار شکوه علفزار ،سفر(جک نیکلسون!) با بازی پیتر فوندا .

تو اون مطلب امیر قادری یک جمله ای درباره ی این زمونه گفته که قشنگ حال و هوای شنگول اون موقع اش رو نشون می ده:(زمانه ای که جوان ماندن از همیشه ساده تر به نظر می رسد)هنوزم پای حرفت هستی ؟قضیه مال سه سال پیشه ها !

5.دو پیشنهاد فیلم با دو حال و هوای متفاوت.

آخرین قطار گان هیل (به یاد استاد نوری )

عیسی مسیح ستاره ی راک(نورمن جیوسن)

6. . .(کار من براساس این واقعیت است که اگر از کسی خوشم بیاید و به نظرم آدم جذابی برسد می توانم کاری کنم که برای دیگران هم جذاب باشد.)هاوارد هاکس

7.سحر راست می گی این مرگ دلون با بقیه فرق داره،اساسی!

مصطفی انصافی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 13:6

بدین وسیله مصطفی انصافی اعلام می نماید که هیچ وقت به این شکل تحقیر نشده بود. زودیاک مذکور زودیاک دیوید فینچر نبوده و بدین وسیله از این که در ماه مبارک باعث حسادت امیررضا شده است عذر خواهی می نماید. امید به این که در مراسم تدفین اینجانب حضور به هم رسانید و موجبات تسلی خاطر این مرحوم مغفور مفلوک را فراهم آورید. چون به دلیل سرخوردگی امشب رگ هر دو دستم را در حمام به طور عمودی خواهم زد!

به دوست لعنتیم گفتم: زودیاک فینچر؟ و چنان با اطمینان گفت آره که... احتمالا اصلا فینچر رو نمی شناخته!

من صدتای زودیاک رو می خرم و می اندازم جلو سگ... تو که دیگه سهلی... آدمت می کنم!

محد حسین آجورلو
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 14:23

جمیعا سلام

1-پریروز از خودم گفتم دیروز از پدرم امروز هم از پسرم بگم . چند روز پیش وقتی پسر کوچیکم خبردار شد که پاداش سکوت بیشترین نامزدی رو تو جشن خانه سینما داشته به من گیر داد که منو ببر این فیلم رو ببینم منم هرچی سعی کردم بپیچونمش نشد بالاخره پا شدیم رفتیم "شهرتماشا" حالا که فیلم رو دیده گیر داده که می خواد بره از مازیار میری شکایت کنه که به شعورش توهین کرده میگم آخه مگه چی بهت گفته میگه آخه این چه وضعیه این چه فیلمیه یه نفر که یه چیزی یادش نیست برای اثباتش دور ایران رو میگرده این همه ادم رو علاف میکنه بعد وقتی که وقت فیلم داره تموم میشه یه دفعه همه چی یادش میاد بعد هم معلوم نشد که اصلا چی به چیه.

2-می خوام راجع به پرونده سیاهی لشکرهای ماهنامه فیلم حرف بزنم اما چه کنم که مشمول قوانین سانسور امیرخان میشه.

3- من متحیرم که چه جوریه کامنت های بچه ها درباره رضازاده سانسور نشده.شاید هم من مشکل دارم که نمی تونم این جوری کنترل شده حرف بزنم. اما اینو بگم که با اینکه اصلا از رضازاده خوشم نمیاد و مدال گرفتنش هم دیگه عادی شده اما باز هم وقی مدال میگیره یا حتی وقتی تصاویر مدال گرفتن سال های گذشتش رو میبینم یه مزه دیگه ای برام داره.(البته خوشمزه نه زهر مار)

4- در مورد پیچیدگی هم که مصطفی جوادی گفت منم قبول دارم پیچیدگی خودش یه جورایی ارزش شده بعضی وقت ها وقتی از یه فیلم هیچی نمیفهمیم میگیم نچ نچ نچ نچ چه فیلم خفن و فلسفی ای بود.

5-چند روز پیش جلوی مترو میرداماد یه دستفروش داشت داد میزد : « جدیدترین فیلم سال رسید پرفروشترین فیلم سال رسید رویای خیس رسید» توی انقلاب هم به شیشه مغازه ها زدا بودن «اخراجی های 2» رسید.

مهدی پورامین
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 15:31

توجه : این کامنت کمی بی ربط است!!دنبال ارتباطش با روزنوشت و ... نباشید! کامنتم تو روزنوشت قبلی که خاطرات سینمایی ام رو با یک دیالوگ مرور کرده بودم،بهم حال داد!!این دفعه خواستم حالم رو با برخی دوستان شریک کنم!هر دیالوگ رو تقدیم میکنم به یکی از رفقا.فقط خیلی دنبال خبط و ربطش نگردید که کار ما حساب و کتاب نداره!اگر به کسی برخورد از همین الان معذرت می خواهم!

(امیر رضا نوری پرتو) – گــوزن ها : ... وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره.حالا که اومدی میفهمم کی اومده....ای .... هنوزم کم حرف میزنی!! .... هنوزم ماتــی .... هنوزم تو چشات عشقه.... حتماَ هنوزم دروغ نمیگی؟!

(کاوه اسماعیلی) – بـاشو غریبـه کوچـک : ما اینه گـنـه مــرغـانـه!..شما چی گنـه...؟!!

(علی طهرانی صفا) – از کرخـه تا رایـن : ... داد میزدید کربلایی هاش بسم الله..!زیارت قبول!...به اینام یاد بدید دسته خالی جنگیدنو...!! .حالا دیگه نه شما اونجائین،نه من.هر دومون اینجائیم.چه فرقی کرد؟!...حالا من ریه ام رو از دست دادم... تو پاهاتو..آقا سعید چشماشو...

(مصطفی انصافی) – قیصــر : ...من یُـختــه پـول...نـــه!... یعنی خیلــی یـختــه پول... آره!..بد نیست!... واسه منصور آب منگل آوردم!..از اهواز اومدم.هرجا دنبالش گشتم پیداش نکردم...بهم گفتن سهـیـلا فـردوس اونو میشناسه!!... اونو میشناسی..؟!!

(مصطفی جوادی) – هـامــون : آزمودم عقـل دوراندیش را......... بعد از این دیوانه سازم خویش را........ آی دکتر!!

(رضــا ....) – آژانـس شیشـه ای : -مربـی!اصـل!...اصل رو بگو حاشیه نساز..؟! ------ - جیـگرم سوخت...شیشه شکست... مامور اومد...اسلحه اش چسبید به دستم..!

(امید غیائی) – مــادر : -ما یه سر خاک و فاتحـه باس بیایم... که خب اونم میایم... جخ فاتحه اش رو هم میشه از همین راه دور پیشکی حـواله کرد..! ...(با دست محکم میزنه تو پیشونیش!شق!) فـاتــحــه..!!

(حنانه سلطانی) – گـلـنار : ... گلنــــــار اسم گلی بود، که گفتن پرپر گشته....... شکر خدا دوباره،به ده ما برگشته....!!(با رقص و آهنگ بخون!)

(سحر همایی) – دزد عـروسـکها : .... آهـــای آهــای آهــای.... آهـــای آهــای آهــای... نـــنـــه!! .... آهـــای آهــای آهــای.... آهـــای آهــای آهــای... نـــنـــه!!.. مــن گــشـــنــمـــه!!

.

(دوستانی که به دلیل ذیق وقت از قلم افتادن!شرمنــدم!!از ذهن و دل ما که نمی افتند!! اگه دیالوگ بازی رو پایه بودید ..دفعه بعد در خدمتم...!)

محد حسین آجورلو
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 16:37

مجددا سلام

حالا که جو پیشنهاده من 1984 رو پیشنهاد میکنم. یه رمان عالی از جرج اورول ( قلعه حیواناتش رو لابد خوندید ) اگر یه مختصر اطلاعاتی در مورد حکومت های توتالیتر داشته باشید لذت خوندن کتاب براتون بیشتر میشه ( البته اگر شما هم مثل من از یه همچین چیزی لذت ببرید ) این رو هم بگم که ممکنه ترجمه های موجود در بازار کامل نباشه.

خاطره آقائیان این کتاب بخون

شدیدا ارادتمندیم.

کاوه اسماعیلی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 18:29

محمد حسین آجرلوی عزیز آخه برادر من....دیگه مثل جام جهانی 90 نیست که موقع سانسور کردن طرح پشت مجریها(که معمولا یه توپ گل شده بود) رو نشون بدن ..الان طوری از صحنه های آهسته بازی برای سانسور استفاده میکنن که خودت وا میمونی....بعضیها چنان از سه نقطه های خود من برای سانسور استفاده میکنن که وا میمونی.

1984 رو که احتمالا خوانده ایم(زمانی که اولین بار خوانده بودمش وقتی خودم را درون آن قفس اتاق 101 با آن موشهای وحشتناک تصور کردم بی شک این فکر به سرم آمد که من هم به راحتی در آن شرایط میتوانستم عشق زندگیم را لگد مال کنم.)اما پیشنهاد من ندیدن فیلم 1984 است که بر اساس همین داستان ساخته شده(آن هم درست در سال 1984)

فیلمهای پیشنهادی مانا را ببینید.....

رضا و باز هم محمد حسین عزیز...ما امسال اسبمان را برای قهرمانی زین کرده ایم..(آرزو که بر ما عیب نیست.)

قوی سپید خزری ملوان بندر انزلی

دیگر اینکه حمید دست قیچی هم حسابی بهمان گفت کم عقل و رفت....عزیز من این داستین هافمن نمیدانم چه کلیدی سر زیبایی و این حرفهاست.او در مورد براد پیت هم گفته بود:"همه ما جلوی براد پیت مثل پیاز میمانیم."

آها باز هم هست....محمد حسین از اخراجیهای 2 گفت..من هم دیروز تو خیابون تو بساط دستفروشی دیدم روی یک cd نوشته: شجریان86

مصطفی انصافی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 21:9

گفتم می خوام در مورد رضازاده بگم و گفتم. اون سه نقطه رو امیر گذاشته یعنی سانسور... البته حرف بدی نزدم. من خودم ارادت دارم خدمت اهل بیت. همیشه هم حواسم هست چی می گم... بنا به مصالح سایت قبوله امیر خان! فقط اینو حذف نکن بی زحمت!

حنانه سلطانی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 23:34

بابا ایول مهدی پورامین.حالا که شروع کردی این هم ادامه اش البته علی الحساب!

(مهدی پورامین)-هامون:کجا داره میره؟ د آخه به چی رسیده؟ سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می زنند دیگه.همش هم به خاطر این شکم صاب مرده است.راحت لم دادن.معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟(چقدر دلم می خواهد دیالوگ های علی مصفا در فیلم پری توی آن استخر خالی را بنویسم.حیف که کامل یادم نیست.)

(ندا میری)- رنگ خدا: عزیز ... عزیز...

اجازه هست دوتایش را هم تغییر بدهم؟

(کاوه اسماعیلی)- آفساید: چی میگی پسر؟ استادیوم یه چیز دیگه ست.داد می زنی.هورا می کشی.موج می خوری عین دریا.همه اینا به کنار، فحش میدی آقا فحش! فحش به عالم و آدم! هرچی که دلت می خواد میگی.هیچ کی هم باهات کاری نداره.

(علی طهرانی صفا)- شب های روشن: - می گفت دوتا آدم مثل 11 می مونه. - یه آدم هم مثل 11 می مونه.به شرطی که فقط به پاهاش نگاه کنی.

اگر کسی از دست من ناراحت شد می تواند یقه مهدی را بچسبد! به من چه؟! اول او شروع کرد!

از لطف رضا و مانای عزیز هم ممنونم.آقا رضا مشکل من با اتوبوس شب همان بحث فاصله گرفتن پوراحمد از خودش است.در واقع همان چیزی که مانا نوشته.

سحر همائی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 23:34

رضا جان تا اسم رضا قاسمي را آوردي يادم آمد به بچه ها بگويم که کتاب همنوايي ارکستر شبانه چوب ها از اين نويسنده را بخوانيد . اين هم يک پيشنهاد . راستي آقا رضا اين چاه بابل که گفتي مجوز دارد و موجود هست؟ يا سرنوشتي مثل وردي که بره ها مي خوانند دارد؟

مانا جان این را در گوشت می گویم چون اگر بلند بگویم احتمالا چند تا لنگه دمپایی به طرفم پرت می شود که شورش را در آوردی بس که از این فیلم گفتی . قضیه این است که مرگ دلون در پایان سامورایی هم یک حس خاصی دارد شاید به این خاطر که می فهمیم خودکشی بوده شاید هم به خاطر حس حاکم بر کل فیلم. نمی دانم.

سحر همائی
دوشنبه 26 شهريور 1386 - 23:56

آقای عباس زاده الان تازه کامنتت را خواندم و تازه شانسی خواندم چون فینگلیش ها را نمی خوانم .کلا با فینگلیش رابطه خوبی ندارم.

و اما رومن گاری . با نظر شما مخالفم . کافی است که به خداحافظ گری کوپر نگاه کنی و ببینی که قلم گاری واقعا تیز است و این تیز بودن قلابی نیست و سعی نکرده به زور این حس را غالب کند به نوشته اش . خداحافظ گری کوپر بی نظیر است .همین یک کتاب کافی است تا به قدرت و خلاقیت نویسنده ایمان بیاوری . اگر نخواندی بخوانش.

حمید دست قیچی
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 0:23

دانلود قطعه ی ارکسترال موسیقی فیلم مرثیه ای برای یک رویا

www.hamidblog.persianblog.ir

امیررضا نوری پرتو
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 0:47

با سلام خدمت همه اهالی بامرام کافه.

امروز بعدازظهر تا شب با علی نواصر زاده(ارتش سایه ها) و دوستمون سهند که قراره تو فیلم بازی کنه فیلمنامه ای که نوشته بودم رو دست کاری کردیم. فکر کنم حالا چیز بکر و باحالی شده. ادای دینی به همه نوآرها و فیلم های سیاه و سفید و... فکر می کنم یه کمی هم زمانش کم می شه و به زیر ده دقیقه می رسه. آخرش هه ترانه شاهکار " برف " استاد فرهاد رو تصویره. خیلی دوست داریم امیر در ساخت فیلم مشاوره بده...

مهدی پورامین عزیز باز هم بازگشت و همه بر و بچز رو شرمنده کرد. اون هم از نوع سینمایی اش. مصطفی جوادی عزیز هم دو تا روز نوشتی بود که کامنت نذاشته بود.

مصطفی انصافی نازنینم بی خیال! بالاخره روزی زودیاک استاد با زیرنویس فارسی و البته در قالب CD برای من عقب افتاده ی عقب مانده از تکنولوژی فراهم می شه. حتما نسخه دست تو مال یکی از این زودیاک های ساخته شده در بیست سال اخیره. به هر حال این هم واسه خودش غنیمتی هست ها! هر کسی دستش به این جور فیلم های مهجور نمی رسه! در ضمن مصطفی جان من به عیش سینمایی دوستان هیچ وقت حسادت نمی کنم. همیشه می گم نایب الزیاره من باشن!!! ((-:

محمد حسین آجورلو عزیز به کتابی اشاره کرد که زمانی چند روز در راه دانشگاه خواندمش و با پیش رفتن با هر صفحه اش احساس تنگی نفس بهم دست می داد. این کتاب اگر چه خیلی ها معتقدند که تاریخ مصرف دار است اما چنان قدرتی دارد که خواننده را مسحور خودش می کند. بله دوستان! " 1984 " استاد جرج اورول را از دست ندهید. حکایت استعاری و سیاسی از احوال خیلی از آدمهای روی این کره خاکی هست.

امروز در صفحه آخر روزنامه حیات نو مقاله ای درباره ی سریال " چارخونه " نوشته ام که اگه دوست دارید و افتخار می دهید در سایت روزنامه بخوانیدش. www.hayateno.org

راستی نظر شما در مورد اولین تجربه سروش صحت در مقام کارگردانی چیه؟

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 2:51

سریالهای ماه رمضان امسال ... اوه حوصله اش را ندارم. آخرش می خواهم به این برسم که به تصویر برداری اغماء بیشتر دقت کنید. امیر معقولی ،بهترین پدیده این عرصه در سالهای اخیر است . با او و کارش از اولین شب آرامش آشنا شدم و بعد توی یکی دوجا که پای ایده هایش نشستم دیدم که برای خودش زرین دستی است( از لحاظ ابداع و خلاقیت در ابزار و این ها می گویم) پرواز در حباب هم به لطف تصاویر او قابل تحمل شد . خلاصه این که ردش را بگیرید .

مصطفی انصافی
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 3:29

امیررضا نوری پرتو- شوکران: - آخه آقای مدیر گفته کوله پشتی ایرانی نیست! - آقای مدیر نگفت کتاباتونو بذارین تو بقچه!؟

مهدی پورامین- ناصرالدین اکتور سینما: آفرین...آفرین... کریم آب منگل با ما... امیر نظام با تو... می شناسیش... قصه ی او را کوتاه کن... مایلیم ناموس ملت را به دست تو بسپاریم!

امید غیایی- شهر زیبا: می خوای واسه دوست دخترت نامه بنویسی؟... تلفن نداره مگه؟... دوست دختری که تلفن نداره یه شاهی نمی ارزه!... مخصوصا واسه کسی که تو زندانه...

حنانه سلطانی- سگ کشی: این وقت شب ناصر معاصر!؟

سحر همایی- داش آکل: تو دنیا فقط همین طوطی رو داشتم... اونو ببر خونه ی حاجی... بده به مرجان...

کاوه اسماعیلی- زندگی و دیگر هیچ: - تو فکر می کنی کی قهرمان می شه؟ - من فکر می کنم آلمان... - من فکر می کنم برزیل... - من فکر می کنم آلمان... - من فکر می کنم برزیل...!!!

امیر قادری- رد پای گرگ: آقا تهرانی تو عکس باشه... عکس بره سینه دیوار... دیگه اون دیوار نمی ریزه...

مصطفی انصافی- رئیس: من منم و خود خودم و من خودم و خود منم...

اگر کسی از دست من ناراحت شد می تواند یقه مهدی را بچسبد! به من چه؟! اول او شروع کرد!

بچه ها ادامه بدید... خیلی داره باحال می شه.

رضا کاظمی
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 5:0

امیرو ! این چند تا مونولوگ سلطان رو هم بذار توی قسمت دیالوگهای ماندگار( فیلمهای کیمیایی مگه دیالوگ هم داره؟):

1-اما من با هیچ چیز و هیچ کس این دنیا شوخی ندارم( تیتراژ سلطان)

2- درس( درست) رفتن از این دنیا درس اول و آخره..

3-من سر راستی و تمیزی رو از سینما یاد گرفتم

4-ما اصلش تفریح کردنو بلد نیستیم...

5-بابات منو این جوری نبینه بهتره خیال میکنه از این لات و لوتام، تهرونی که حرف میزنم،زخمی ام که هستم...( سانسور شده از نسخه اصلی سلطان)

6-کار من با تو سر دراز داشته ادم فروش!

7-اون یه نارنجک پیشم امانت گذاشته،آویزونش کردم تو چشمم میخش کردم تو قلبم تو دروغ میگی...

بازم برات میرفستم

سیاوش پاکدامن
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 5:9

دوستان عزیز،فکر میکنم درباره رضازاده داریم زیاده روی میکنیم و نوشته امیر قادری را اشتباهی تفسیر میکنیم. نمیدانم چرا رضا زاده را میکوبیم؟؟ امیر قادری برخلاف برداشت برخی از دوستان،شخص رضازاده را زیر سوال نبرد،ما (من و شما و مسئولان) را زیر سوال برد که از یک پدیده انتظاری فراتر از خودش داریم، من و شمایی که از او یک اسطوره میخواهیم(کما اینکه در حد خودش هست) و مسئولی که از نمد بردهایش برای خودش کلاه میبافد.

وظیفه یک قهرمان ورزشی، قهرمان شدن و مدال آوردن است که رضا زاده این کار را به نحو احسن انجام داده است. نمیتوانیم تاثیر مدالهای او را در بالا بردن غرور ملی مان انکار کنیم، نمیتوانیم وقتی مدال گرفتن او و پخش شدن سرود ملی مان را میشنویم، لرزشی که بر بدنمان می افتد و اشکی که در چشمانمان حلقه میزند و حس غرورمان را پنهان کنیم. به نظر شما همین ها برای اسطوره بودن رضازاده کافی نیست؟؟

رضازاده بسیاری از المانهای قهرمانان سینمایی را دارد، شکست و زخم؟ مگر دو سه سال پیش و در اوج آمادگی، در مسابقات آسیایی سوم نشد؟(هزاران مثال در فیلمها). تنهایی؟؟مگر در قضیه دوپینگ پارسال فقط او باقی نماند و در حالی که همرزمانش او را ترک کرده بودند به مبارزه نرفت و سربلند نبود؟(کلانتر ماجرای نیمروز). یک عادت و یا حرکت خاص؟؟ ذکر یاابالفضل که فارغ از تمام دلایل سیاسی و غیره،خالص و ناب و با اعتقاد قلبی بر لبش جاری میشود.( آیه انجیل که در پالپ فیکشن توسط جولز تکرار میشود). انجام کارها از مسیری خلاف عادت؟؟ ازدواج در مکه.

به نظر شما لبخند و تکان دادن سر،وقتی وزنه را بالای سر میبرد نشانه چیست؟؟ لبخندی که میگوید" بله بله من لایق تشویق های شما هستم"و البته غرور و تکبر بیجا در آن دیده نمیشود.بگذریم از صورت دوست داشتنی و قد و قواره به یاد ماندنی.آیا اینها برای یک اسطوره ورزشی کافی نیست؟؟ مشکل از ماست که میخواهیم او چیزی فراتر از آنچه هست ،باشد. برای همین او را تا حد پسر پیغمبر بالا میبریم و وای از روزی که یکی از نمازهای یومیه اش قضا شود.

تنها چیزی که از شمایل اسطوره ورزشی کم دارد،یک خداحافظی در اوج است(کاری که دایی نکرد)، که تا ابد در اذهان ماندگار شود(کما اینکه همینطوری هم سالیان سال ماندگار است).

علی طهرانی صفا، تا به حال کسی بهت گفته وقتی عصبانی میشی،تو دل برو تر میشی؟!

رضا کاظمی
سه‌شنبه 27 شهريور 1386 - 5:19

اینم چند تا مونولوگ از اعتراض:

1-مجدی گفتنت به دلم نشست...

2- من نمی زدم تو می زدی ...( نزنی می زننت خان دایی)

3-یه چیزایی گفتی داداش که حالم از این آزادی بهم خورد

4-من عاشقت هستم! ( اولین نمونه پس از 57)

5-زدن تو سرش اونوقت اون می خنده؟( دقیقن یاد