News
  • سری دوم با حضور بهاره رهنما، شقایق دهقان، سحر زکریا
    «شام ایرانی» از نیمه بهمن در شبكه نمايش خانگي سرو می‌شود
  •  
  • نام فيلم اصغر فرهادي در ميان كانديداهاي اسکار سینمای فرانسه هم هست
    «جدایی نادر از سیمین» نامزد دريافت جایزه سزار بهترين فيلم خارجي شد
  •  
  • ستاره سينماي ايران جلوی دوربین سومین سریال ویدئویی ایرانی در لبنان
    محمدرضا گلزار براي «ساخت ايران» ماهانه 800 ميليون تومان دستمزد مي‌گيرد؟
  •  
  • اصغر فرهادي از مردم بزرگوار، سينماگران صبور و شخصيت‌هاي برجسته‌ ديگر تشكر كرد
    «جدايي نادر از سيمين» بهانه‌اي شد براي اندکي دلگرمي در روزهاي سردي که بر سينماي اين سرزمين رقم خورد
  •  
  • اين 9 نفر تكليف سيمرغ‌هاي جشنواره سي‌ام را روشن مي‌كنند
    اسامي داوران بخش سودای سیمرغ سی‌امین جشنواره بین المللی فیلم فجر اعلام شد
  •  
  • روتمایی از پوستر «یک عاشقانه ساده» در سایت "سینمای ما"
    گندم قرار یک وصلت قدیمی را به دلیل یک عاشقانه ساده به تاخیر می اندازد
  •  
  • پیوند، شاهد و ققنوس هم از چهارشنبه 5 بهمن اضافه شد
    سه سالن سینمای دیگر هم «شب واقعه» را نمایش می دهند
  •  
  • سومین داوری بین المللی عظیمی در 6 ماه اخیر به صورت ویدئو کنفرانس انجام شد
    بهرام عظیمی داور جشنواره بین المللی "کروما فستیوال" مکزیک شد
  •  
  • عباس کیارستمی برای تحویل نسخه نهایی فیلم راهی ژاپن شد
    «مثل يك عاشق» از روي ميز تدوين جمع شد
  •  
  • پیام تبریک داریوش مهرجویی به اصغر فرهادی که برای سایت "سینمای ما" فرستاده شد
    همان طورکه طلسم جایزه نوبل شکسته شد...
  •  
  • پروژه پر بازیگر سینمای ایران در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران
    عوامل فیلم «هیس! دختران فریاد نمی‌زنند» به دادگاه رفتند
  •  
  • سجادپور اعلام کرد که پروانه نمایش دائم فیلم‌ها به محض نهایی شدن صادر می‌شود
    مساله دارها پروانه موقت گرفتند؛ فهرست بیست فیلم دارای پروانه نمایش موقت جشنواره فیلم فجر
  •  
  • ترانه علیدوستی از زندگی و سینما و بازیگری می گوید
    اسم همسرم را گذاشته‌اند تاجر ونیزی! / می‌گویند خاک بر سرت «ابله» را می‌گذاری کنار؟!
  •  
  • کانون فیلم «هشت و نیم» برگزار می کند: «فیلم دیدن با ...»
    نمایش «جدایی نادر از سیمین» با حضور پیمان معادی؛ تحلیل حضور بین المللی، گلدن گلوب و اسکار
  •  
  • محمد تقی فهیم، امیر قادری، رضا اورنگ و محمود گبرلو به عنوان گرداننده جلسات در اتاق فکر دبیر جشنواره حاضر شدند
    کدام رسانه‌ها در اتاق فکر جشنواره فجر شرکت کردند؟
  •  
  • افتخار سينماي ايران در حال تكامل است؛ به بخش اصلي اسكار هم رسيديم
    دو نامزدي براي يك جدايي؛ «جدايي نادر از سيمين» كانديداي دريافت اسكار فيلمنامه و فيلم خارجي‌زبان آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي شد
  •  
  • يك هيات داوري ديگر جشنواره هم معرفي شد
    مستندسازان نام‌آشنا داوران بخش مستند بلند جشنواره سی‌ام هستند
  •  
  • فيلم تازه داريوش مهرجويي در راه جشنواره فجر
    كريستف رضاعی آهنگساز «نارنجی‌پوش» شد
  •  
  • افتخاري ديگر براي فيلم اول يك فيلمساز جوان و مستقل ايراني
    موزه هنرهای مدرن نیویورک به تماشاي «سوگ» نشست
  •  
  • کارگردان برجسته جهاني سينماي تركيه و كارگردان «روزي روزگاری در آناتولیا» در تهران
    نوری بیلگه جیلان مهمان جشنواره فيلم فجر است
  •  












       



    شنبه 12 آبان 1386 - 12:49

    برای دهه 1360


                                             

                                         پایان دوران پروین و کرمانی و محرمی، آغاز عصر افشین قطبی و کریم باقری

    حالا هر بازی پرسپولیس یک خاطره خوب است با افشین قطبی. حالا دیگر قطبی فقط یک مربی نیست. یک فرهنگ است. فرهنگی که نداشته ایم. بازی دیروز پرسپولیس در برابر مس، بی سابقه بود. اتفاقا زیاد حمله نکردیم، زیاد دریبل نزدیم، زیاد موقعیت خلق نکردیم. اما در اغلب زمان بازی، پرسپولیس یک ریتم مشخص داشت. با حساب و کتاب بازی کرد. خیال من به عنوان تماشاگرش راحت بود که در لحظه معین، کار را تمام خواهد کرد. این احساس آشنایی برای من تماشاگر ایرانی نیست. عادت ندارم که بازیکن مورد علاقه ام را حتی در یک لحظه تعادل ببینیم. این که صبر کند و اولین تصمیم اش حمله به دروازه حریف نباشد. سال ها داد و بی داد کرده ام که شور و وحشی گری داخل زمین فوتبال، کمبودهای زندگی سرکوب شده روزمره را جبران می کند. اما به نظرم این روزها آن قدر از مسیر معمول عقلانیت خارج شده ایم، آن قدر هزینه حمله بی محابا به دروازه حریف، و شکستن تام و تمام در یک لحظه دیگر در یک بازی دیگر را پرداخته ایم، که حالا فرهنگ افشین قطبی کم کم دارد زیر زبان ام مزه می کند.
    خب، قبول دارم که پرسپولیسی که عاشق اش شدیم، این نبود. پرسپولیس پروینی بود که چهارگوشه چمن سبز را به آتش می کشید. تیتر روزنامه هایش بود: « طوفان سرخ در چمن سبز ». اما آن قدر از خدا عمر گرفته ایم که این ورش را هم ببینیم. که روی دیگر وحشی بازی کردن را. روز به زانو درآمدن پروین ها. علی پروین و تیم اش در سال های دهه شصت محشر بودند. با آن بازی ها بود که عاشق پرسپولیس شدیم. تیمی که شاخص اش مرتضی کرمانی مقدم بود و مجتبی محرمی. اما حالا همه چیز فرق کرده است. دیگر بازیکنی وجود ندارد که عمر و آینده و عشق اش را بگذارد پای یک گوشه چشم مربی اش. محرمی پرشور زمین فوتبال، حالا یک پاکباخته گوشه نشین است. همین طور داریم از ساحت احساسات و اساطیر فاصله می گیریم و به دنیای افشین قطبی نزدیک می شویم. برای مان جالب است که ببینیم تیم مان، عوض هم قسم و غیرتی شدن، حتی وقتی عقب است، توپ را می گیرد و با آرامش حریف را ورانداز می کند. اصلا همین که جای کرمانی و محرمی، کریم باقری خونسرد، به ژنرال و سردار تیم تبدیل شده، خبر از بادهای تغییر می دهد. حالا فقط باید یاد بگیریم که در همین چارچوب نه خیلی تنگ لذت ببریم و چشم به صحنه ای بدوزیم که فراز فاطمی و افشین قطبی دست های شان را به سمت هم گرفتند. این یک لحظه پیش بینی شده دیگر از یک بازی منطقی بود که شادمان کرد.
    هواداران پرسپولیس ام، ورود تیم مان ( و بالاخره جامعه مان؟! ) را به دوران جدید اعلام می کنم.

                                                                    آن‌ها در چه دوره‌ی حیرت آوری زندگی می‌کرده‌اند
    کم پیش می آید به وبلاگی بربخوریم که ارزش وقت گذاشتن و خواندن داشته باشد. اما وبلاگ دوست عزیزم هادی صباغ ( hadisabbagh.blogfa ) یکی از همین وبلاگ هاست. به تازگی فهمیده ام که هادی، وبلاگ زده و راست اش می نشینم و هر چند روز یک بار همه پست هایش را می خوانم. شما هم این کار را بکنید. نکته های تازه ای تویش پیدا می شود و دیدگاهی که چارچوب مشخصی دارد. حرف تکراری نیست خلاصه. این پست اش، بی ارتباط با بحث قبلی مان نیست. ماجرای همان عصر است:
    اواخر دهه‌ی شصت و آغاز دهه‌ی هفتاد شمسی، شاید مهم‌ترین سال‌هایی است که در عمرم گذرانده‌ام: زمانی که دولت وقت، سازندگی را شعار عمل خود کرده بود. مرزهای کشور کم‌کم روی محصولات خارجی باز می‌شد. کرباسچی جوان داشت چهره مرکز را عوض می‌کرد. کمیته با شهربانی و ژاندارمری ادغام شد و نیروی انتظامی به وجود آمد. فضای اجتماعی و سیاسی نسبت به دوران جنگ کمی بازتر شده بود. کسانی مثل محسن مخملباف در سینما و عبدالکریم سروش در اندیشه‌ی دینی، حرف‌های نشنیده‌ای به زبان می‌آوردند. در دنیای سیاست داخلی ناظران، شاهد تحولات بسیار چشمگیری بودند. اختلاف نظرها بین نیروهای انقلابی بالا گرفته بود.

    گیرنده‌های شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای وارد کشور شد و بحث تهاجم فرهنگی زبانه کشید. کسانی که قبل از آن نوارهای بتاماکس بد کیفیت را به چشم می‌کشیدند، در بهشت را روی خود باز شده می‌دیدند؛ بتاماکس رونقش را از دست داده بود و حرفه‌ای‌ها دنبال نوار وی‌اچ‌اس با فرمت ان‌تی‌اس‌سی بودند. روی‌هم رفته در مورد ویدئو و فیلم ویدئو مثل سابق سخت‌گیری نمی‌شد.

    کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور ۶۴ و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالی‌اش میزان بود، آمیگا می‌خرید که به جای نوار کاست، فلاپی می‌خورد. دوسه نشریه فارسی‌زبان در زمینه‌ی رایانه منتشر می‌شد.

    روزنامه‌های جدید در حال راه‌اندازی بود، همشهری تعریف رایج از روزنامه را عوض کرد. گل‌آقا بار طنز سیاسی مصور را بعد سال‌ها احیاء کرد. مجله‌ی گزارش فیلم در اقدامی بی‌سابقه پرونده‌ای برای فیلم دیوار آلن پارکر منتشر کرد. اولین شماره‌های ایران فردا، پیام امروز و کیان در همین سال‌ها منتشر شد.

    شلوارها و لباس‌های گشاد با رنگ‌های روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شده‌تر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان می‌رفت نایکی می‌پوشیدند. مانتو‌های دختران جوان رنگی و مدل‌دار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمه‌های بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدل‌های دو یقه با پارچه‌های براق).

    پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطه‌ی تلفنی داشتند و شرح رابطه‌شان را برای دوستان نزدیک تعریف می‌کردند. مدارک دانشگاه‌ آزاد دیگر نیاز به تایید آموزش عالی نداشت و این دانشگاه به سرعت در حال گسترش بود.

    در واقع حکایتی است که گوشه‌های فراوان دارد. به نظرم بعدها تاریخ‌نویسان روی این‌ سال‌های ایران زیاد انگشت‌ خواهند گذاشت. سال‌هایی که بالاخره به سال ۱۳۷۶ و انتخاب سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری ختم شد. فکر می‌کنم آیندگان در مورد ما بگویند: آن‌ها در چه دوره‌‌ی حیرت‌آوری زندگی می‌کرده‌اند.

    بعدالتحریر: خوشحالم از  تعداد کامنتی که از آن مهم تر، محتوایش این است. فکر نمی کردم پرونده آپارتمان این قدر بازتاب داشته باشد. بازگشت پدرو آلمودوار هم که برای این شماره است. در دنیای تصویر هم بر پرده سینماها و احتمالا راهنمای فیلم دارم. کلی حرف هم داشتم که بماند برای بعد. وقتی پرسپولیس بازی نداشت. پرونده های آنتونیونی و سیمپسون ها ( بابا بنشینید و این فیلم را ببینید ) و لورل و هاردی در راه است. بخش سینما و تلویزیون هفته نامه شهروند را هم می خواهیم اگر خدا حواست تغییرات اساسی بدهیم. سایت سینمای ما را هم که می بینید. اصل کاری برای من است. همیشه در آغاز راه است. کلی برنامه برایش داریم، به کمک و پشتوانه شما. آن هم در همه این سال های بعد از دهه 1360! در عصر افشین قطبی. یا علی.


    بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

    نظرات

    mouse
    شنبه 12 آبان 1386 - 13:21
    -30
    موافقم مخالفم
     

    ای شما که باید بمیرید،بمیرید!ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید!کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمی کند.برای آن زندگی می کند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکشید،بمیرید.ولی آن باشید که باید باشید:انسان.

    رومن رولان-ژان کریستف

    امید جعفری
    شنبه 12 آبان 1386 - 13:43
    -33
    موافقم مخالفم
     

    همون وقتی هم که یک هیچ از استقلال عقب بودیم میدونستم که گل مساوی رو بهشون میزنیم.فقط در مورد گل دوم شک داشتم که آخرش هم نتونستیم بزنیم.تیم قطبی یه اطمینان خاطر کار درست به همون بخشیده.دستش درد نکنه.میدونیم که بالاخره گل میزنیم و امتیاز میگیریم حالا چه دیر مثل بازی با استقلال و مس و چه زود مثل بازی با پگاه.ولی این مرد هنوز خیلی کار داره تا بتونه فوتبال درب وداغون و ترک خورده ما ایرونیها رو مرهم ببخشه.گزارشهای تمرینهای پرسپولیس رو خوندین؟هنوز بنده خدا باید باید به مدافعان طرز صحیح ایستادن رو یاد بده و اینکه چه جوری اصولی گام بردارند.

    جواد رهبر
    شنبه 12 آبان 1386 - 15:3
    -7
    موافقم مخالفم
     

    * "عروسی بهترین دوستم" را پویا داد ببینم. روی نوار ویدئو با فرمت ان تی اس سی. حالا پویا رفته دانمارک. یادش بخیر! اساسی پایه ی سینما بود. حالا که دوباره اسمی از وی اچ اس و ان تی اس سی اومد وسط یه دفعه یادش افتادم. بعد هم که اسم گزارش فیلم و پرونده ی "دیوار". راستش دیوار یکی از آن آثاری است که در لیست هایم هیچ وقت نمی گذارمش. همیشه اون شماره ی صفر لیست بهش تعلق داره. اون هم بر می گرده به اولین دیدارمان باز هم بر روی نوار ویدئو... معجزه ای است این فیلم. چیزی که دیگر تکرار نخواهد شد. همین دیشب زدم دیدم اتفاقی یه شبکه ای داره پخشش می کنه. بی آنکه بفهمم تا آخرش رفتم. جادویم می کند. چه حسی دارد این "ویدیو کلیپ بلند." اون سکانس را،‌ البته فقط محض نمونه ها، یادتون می آد که پینک اومده توی ایستگاه قطار در انتظار پدر... و ترانه ی "کسی ویرا لین رو یادش می آد؟/ کسی یادشه که به من قول داد توی یه روز آفتابی باز همدیگرو می بینیم./ ویرا، چه به سرت اومد؟/ اینجا کسی احساس مشابه ی احساس من داره؟" هرچند بار که می بینمش بازم دلم براش تنگه! بین خودمان باشه، گاهی وقت ها هوش تماشایش بدجوری می زنه به سرم... انگار معتادش شدم من!

    * برای علی طهرانی صفا:...

    * خب دیروز پرسپولیس بازم برد. با یک بازی حساب شده و یه گل قشنگ. کلی هم صفا کردیم....

    * به سوفیا: بلاخره یه قسمت شدیدا مورد علاقه ام از کوبین را رو کردی: ترانه ای که با آن می توان زیست... اجرایش در Unplugged بی نظیره... ترکیبی از کوهن و کوبین! راستی کتاب انتخابش به نظر من از فیلم سخت تره اما من پایه ام!

    به ساسان.ا.ك: خوشم می آد پایه ای!

    قربان همگی! تا بعد!

    آرینوس فرخ پیکر
    شنبه 12 آبان 1386 - 15:25
    14
    موافقم مخالفم
     

    افشین قطبی باید اول از همه چیز دوام بیاره بعدش هست که اثرات مثبت این مربی جنتلمن رو می تونیم توی پرسپولیس تو فوتبال ایران ببینیم. ولی خداییش من که خیلی با افشین قطبی حال می کنم.

    سعيد هدايتي
    شنبه 12 آبان 1386 - 15:36
    21
    موافقم مخالفم
     

    به حالتان غبطه ميخورم .شما پرسپوليسي هاي عزيز را ميگويم.نه به خاطر نوع بازي كه اين نيز بگذرد!(سپاهان از روزگار استانكو به بعد خرجش را ازبقيه تيمها سوا كرده)بلكه به خاطر پذيرفتن ختم اسطوره ها.راستش خدا با شما بود كه افشين قطبي اين قدر با شخصيت وجنتلمن است كه حتي منه بد استقلالي هم مجبورم به احترامش كلاه از سر بردارم والا با همان كامپيوتر مجيد جلالي به شما نشان ميدادم كه مصطفي واري هان هم به مراتب هدف مندتر وزيباتر بازي ميكردند.ولي اين افشين انقدر مودب و باكلاس است كه ما با ناصر خان واون تئوري هاي مبتذل توهمش حسابي جلوتان كم اورديم .اين همه افشين وقطبي ومرامش گواراي وجودتان كه دست روز گار بالاخره به عده اي فهماند .تيم به غير از تاكتيك وسپهر حيدري وپرتاب اوتهايش شخصيت ميخواهد .قطبي زيادي دارد وما شرمنده ايم ناصر خان كه ديواري كوتاه تر از خيانت بازيكنان نميشناسن .(امير رضا خان نوري پرتو تو وبلاگت شماره مو گذاشتم چرا پيامك نميدي شايد يه روز هوس كرديم سكته كنيم قرار بذاريم بريم بازي استقلال واستاديومو بتركونيم.)

    علی طهرانی صفا
    شنبه 12 آبان 1386 - 16:18
    7
    موافقم مخالفم
     

    سلام:::

    برای مصطفی انصافی: نمی دانم چرا اشتباه کردم و از تو در کامنت قبلی ام بی مورد اسم بردم. به هر حال جداًً در حضور همه از تو معذرت می خواهم. شرمنده. از دست ام در رفت.

    برای محمد حسین آجرلو: حرف ات را قبول دارم. کنه مطلب همان است که تو گفتی. منتها این نحوۀ رویارویی و مواجهۀ با آن است که یک ملاک درست و حسابی برای ارزشگذاری مابین انسانها می سازد. اینکه می جنگند یا تسلیم می شوند.

    برای سوفیا: لطف کن اسم و فامیل مرا غلط بنویس. یعنی همانطوری که خودم می نویسم. کمی روی این مسئله حساسم. اما بعد. نمی فهمم منظورتان از رد یک چیز با ارائۀ دلایل شخصی چیست. استدلال استدلال است دیگر. شخصی و عمومی ندارد. بنده نسبی گرا و سکولار نیستم و هرگز مدافع پلورالیسم نیز نبوده ام که بگویم همه صاحب حق اند و همه درست می گویند. در ثانی نمی توانم کسی را تصور کنم که با جهان بینی مثلاً هدایت مشکل دارد اما از آثارش لذت می برد. پس اگر با موجودی که از هدایت طرفداری می کند مشکل به هم بزنم، از نظر من یک امر غیر طبیعی حادث نشده است.

    برای امید غیائی: می بینی که از وقتی گله کردی طلسم شکسته شده و همین طور فله ای می نویسم.


    شنبه 12 آبان 1386 - 17:3
    24
    موافقم مخالفم
     

    چرا دلم می خواست یک کلمه، فقط یک کلمه در باره قیصر توی این کافه نوشته شده باشه؟. خیلی پرتم ؟

    محمد حسین آجورلو
    شنبه 12 آبان 1386 - 17:56
    9
    موافقم مخالفم
     

    "وقتی صفای باطن می خندونتت"

    سلام جمیعا

    عطص مشکل اینجاست که ما به خودمون اجازه می دیم روی دیگران ارزش گذاری کنیم. اگر بنا باشه چون با جهانبینی یک نویسنده مشکل داریم از آثارش لذت نبریم پس یک مسلمان مثل تو ( گفتم مثل تو که همه مسلمان ها رو شامل نشه چون بر این اعتقادم اسلام افراد با هم فرق می کنه این هم از نسبی گرایی من ناشی نمیشه بلکه از سست اعتقادی مسلمان ها ) چند تا کتاب و رمان میتونه بخونه و لذت ببره ؟ راستی تو فیلم کدوم کار گردان ها رو نگاه می کنی ؟ ( این توضیح رو هم بدم که اون تیتر بالای کامنتم هیچ ربطی به تو نداره همینجوری نوشتم )

    .............................................

    از بچگی عاشق پرسپولیس بودم بهترین پرسپولیس برای من تیم دنیزلی بوده اما افشین امپراطور به خاطر یک ویژگیش محبوب شده اون هم اینه که این قدر جرات داره که از اول فصل داره می گه من تیممو قهرمان می کنم همیشه از مربی های ترسو مثل برانکو و قلعه نوعی بدم میومده ولول این که تو کارشون بهترین باشند ( حالا که این دو تا بدترین بودند )

    .............................................

    ایده آپلود عکس رو پایه ام خفن

    .............................................

    بی خیال

    رضا
    شنبه 12 آبان 1386 - 20:14
    -4
    موافقم مخالفم
     

    1- چند روز پیش نقل قولی از وودی آلن خواندم که حقیقتا دلم گرفت . همان چیزهایی را گفته بود که ترسش ، همه ی لحظاتم را پر کرده است . احساس اشتباه رفتن راه . سر پیری . آخر عمر . بگویی فلان کار را می کردم ، ای کاش ! البته وودی آلن این را نگفته بود . اما کلیات بحثش غم انگیزتر از این هست . آلن می گوید : نمی خواهم آدرس غلط بدهم یا فروتنی کنم ، اما حس می کنم نتوانسته ام تاثیر گذار باشم . همنسلانم توانستند تاثیر گذار باشند اما حقیقتا من تاثیر خودم را در هیچ فیلمی نمی بینم !

    2- به علی طهرانی صفا : رفیق با آن سیب زمینی نبودن به شدت موافقم اما با نظرت در مورد هدایت نه !اینکه می گویی چه طور می شود کسی با جهان بینی هدایت مشکل داشته باشد اما آثارش را دوست داشته باشد ، از آن حرف ها است ! شرایط هر دوره ای در شکل گیری تفکرات یک نویسنده به شدت دخیل است و باید با توجه به همان زمان بسنجی . می شود گفت فلان آدم ، بگیر سارتر ، به خاطر عقایدش ، دوست داشتنی نیست چون طرفدار اگزیستانسیالیسم نیستی ؟

    3- پس خواندی آن معجون دیوانه کننده را ، بانو سوفیا ! دیدی چه طور به اوج می رساندت با قدرت کلمه . به نظرم رضا قاسمی از آنها است که قدرت جادویی کلمات را درک کرده ، فهمیده ! می داند چه طور متحیر کند مخاطبش را ! نوشته ای که وقتی می خوانی تا مدت ها ذهنت درگیر آن است . نمی گذارد سمت کتاب دیگری بروی . برای همین است که به شدت موافقم با هم تراز بودن قاسمی با هدایت . نثر حیرت انگیر این آدم نه پس می زند نه ترحم می کند . درگیر می کند . آن جا که طرف پشت خط تلفن منتظر است را نگاه کن ؟ چه دیوانه کننده است !

    راستی آن پیشنهادت هم خیلی خوب بود . " سرخی تو از من " را می گویم . می شود گفت کمتر دچار مشکل نویسندگان زن شده . دانای کل بازی در نمی آورد ( همان بازی که خانوم پیرزاد در می آورد و من را عذاب می دهد ) . راستی رمان قبلی اش را هم خواندی ؟ " انگار گفته بودی لیلی " را می گویم . البته آن به خوبی " سرخی تو از من " نیست ، اما به نظرم کار بدی نیست .

    4- افشین قطبی چیزی را می دانست که نه جناب حجازی از آن خبر داشت و نه هیچ مربی دیگری . اول فصل گفت :" وقتی ببری همه تماشاگرها دوستت دارن و وقتی ببازی همه ازت بدشون می یاد " این یعنی افشین قطبی توهم نزده که همه عاشق اند و چه ببرد و چه ببازد بگویند : افشین امپراطور ! می داند تماشاگر برد می خواهد . بازی قشنگ نشد هم نشد . مهم صدر جدول است و دل تماشاگر که خدا را شکر هر دو را با هم داریم .

    5- می خواستم قسمتی از " وردی که بره ها می خوانند " را اینجا بگذارم که دیدم از خطوط قرمز کیلومترها عبور می کند . برای همین قسمت دیگری را انتخاب کردم تا شما هم به وجد بیایید و همه رضا قاسمی خوان شوید:

    خانه‌ی پروين هسته بود و من الکترونِ سرگردان. هی چرخ می‌زدم دور لين و، با هر چرخش، يک بار از جلوی خانه‌شان عبور می‌کردم تا کی پروين بيرون بيايد و من نامه را برسانم به دست او. مادرش نشسته بود دم در، برادرش هم ايستاده بود توی کوچه، توپ را شوت می‌کرد به ديوار لين. با اين وضع، اگر هم پروين بيرون می‌آمد، مگر می‌شد جلوی چشم آنها جسارت کرد؟ « خدايا، کدام گوری رفته‌ای پروين؟ ديوانه شدم زير وزن نگاه‌های مادرت و اين برادر کره‌خرات!» ( وردی که بره ها می خوانند )

    پی نوشت : چند وقت پیش یک مجموعه داستان بسیار خوب خواندم که خواندنش را به همه توصیه می کنم . از آن داستان ها که در عین سادگی دیوانه ات می کند . حسن اش هم این است که امیر مهدی حقیقت ترجمه ی بسیار خوبی کرده . مجموعه ی نه داستان از نه نویسنده ی آمریکایی به نام " خوبی خدا " ( نشر ماهی منتشر کرده )

    یا حق

    حمید دست قیچی
    شنبه 12 آبان 1386 - 23:35
    43
    موافقم مخالفم
     

    اول سلام به همه

    اون مجتبي محرمي ديوانه که اعصاب معصاب درست درموني نداشت. منتظر کبريت بود تا گر بگيره و دعوا راه بندازه. يادمه يه بازي با استقلال محرمي نبود ( نميدونم مصدوم بود يا محروم) داور بازي هم عسگري نامي بود. دوباره داشت اون وسط دعوا ميشد که کل پرسپوليسي ها اين شعار رو داديم؛ محرمي کجايي ، عسگري رو ب*** ( البته ببخشيد ، اون موقع خيلي بي ادب بوديم)

    بحث رمان هاي نسل جديد نويسندگان ايران هم که بين خانم سوفيا و آقاي رضا اوج گرفته . چند تا پيشنهاد ؛ دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد (شهرام رحیمیان) ، فرانکولا (پیام یزدانجو) و .... ( که احتمالا شما باید خوانده باشید این ها رو و مثل من تازه کشف نکرده باشید)

    کاوه اسماعیلی
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 0:36
    24
    موافقم مخالفم
     

    دیدمش.دیدمش.........سیمپسونها را دیدم..همین الان تموم شد.صحبت در مورد درباره دهه شصت و قطبی سایر قضایا بماند برای بعد.الان باید بروم از نو ببینمش.همین الان.شاید این استارتم باشد.تنبلی را بذار کنار کاوه(به خصوص که الان فهمیدم زندگیم چقدر مفید بوده.آنهایی که فیلم را دیده اند میداننند از چه صحبت میکنم.)

    farshid
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 1:32
    -33
    موافقم مخالفم
     

    مواظب باشید قطبی را زیادتر از حد از نردبان ترقی(به قول پرستوی سریال 4 خانه )بالا نبرید چون اگر روزی از ان بالا اوهومی افتاد پایین استخوانهایش کمتر بشکند(به قول مولوی خودمان!!!) این که ما عادتمان شده که خوش استقبال و بد بد بدرقه ایم!!(این جمله اخر هم شما بگویید از کیه؟ شاید هم اگر هیچ کسی مسوولیتش را قبول نکرد بگویم از خودم گفتم!!

    farshid

    نغمه
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 7:42
    -2
    موافقم مخالفم
     

    سلام استاد

    خوب سری هم به ما بزنید

    رفيق تيتو
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 9:51
    -7
    موافقم مخالفم
     

    بابا جوگيري رو ببينيد. فوتبال علي اصغري شده نماد جامعه مدرن!!! كدوم عقلانيت؟ انگار تا ديروز عصر حجر بوده حالا يهو افتاديم تو قرن بيست و يك. فوتبال پاس جلالي و استقلال قلعه نويي و ذوب آهن كربكندي و تيم هاي فيروز كريمي و خيلي هاي ديگه رو نديديد كه فوتبال سانتر بلند و اوت دستي قطبي شده آغاز عصر مدرن؟ اين مطلبت رو پيشنهاد ميدم براي ساخت قسمت سوم عصر يخبندان.

    mouse
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 10:30
    -4
    موافقم مخالفم
     

    اول... اول..اول

    می خوام اولین نفری باشم که بهترین کتابایی که تا حالا خونده معرفی کنم. اینا کتاباییه که هر کس باید تا قبل از 25 سالگی بخونه.

    http://www.thedaily.washington.edu/article/2006/12/7/25BooksToReadBeforeAge25

    mouse
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 10:32
    3
    موافقم مخالفم
     

    اینم برای بالای 25 ساله ها

    http://www.jireyeketab.com/booktalk/booktalkf/860117-BooksToReadBeforeDeath.asp

    mouse
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 10:40
    -16
    موافقم مخالفم
     

    اما از بین تموم کتابایی که خوندم جان شیفته یه چیز دیگست.

    مث یه کتاب مرجع قوی همه چی داره. همه چیز توش پیدا می شه.

    خاطره آقائیان
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 11:12
    -12
    موافقم مخالفم
     

    با عرض سلام خدمت همه

    1.سوفیا جان شرمنده به خدا.نمی دونم این سایت emp3 چه مرگش شده.من بهش مطمئن بودم که می ذاشتمش.بازم معذرت می خوام.چه کنیم دوست داشتم به قول یه دوست شما رو هم توی سرخوشی هنری خودم شریک کنم ولی با کمبود امکانات مواجهم.کاریش نمی شه کرد...

    2.با اون پارت دوم روزنوشت این دفعه خیلی صفا کردم.دستتون درد نکنه.منو یاد موهای پشت بلند پسرها انداخت و اون شلوار های گشاد شش پیله.یادتون میاد!؟چقدر خنده دار بودن.با حرف آقای قادری موافقم که گفته بعدها کسانیکه تاریخ اون ایام رو می خونن میگن عجب دوران عجیبی بوده.ولی یه چیزی رو هم بگم ها امیر خان عزیز من فکر می کنم اون دوران عجیب هنوز ادامه داره و معلوم هم نیست به کجا برسه.بیچاره نسل ما....

    3.پرونده ی آپارتمان باعث شد بشینم و اونو دو بار دیگه ببینم.هر دفعه روشن تر از دفعه ی قبل.روشن تر از آفتاب...

    4.جناب حمید دست قیچی از پیام یزدانجو گفتن.همین نویسنده یه کتاب دیگه داره به اسم"ادبیات پسامدرن".من الان دارم اونو می خونم.مباحث جالبی رو مطرح کرده.چیزایی که شاید تا حالا کمتر بهش فکر کرده باشیم.به بچه ها به خصوص اونایی که بحث هدایت و پوچ گرایی این ها رو مطرح کردن توصیه اش می کنم. ولی این کتاب یه کم نیاز به فکر آزاد و تمرکز داره.اینم نکته اش.

    مخلص همگی هستم.تا بعد...

    امیر جلالی
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 14:27
    10
    موافقم مخالفم
     

    سلام به همه،پیشنهاد امشب:دربی ایتالیا،یووه_اینتر،ورزشگاه دل آلپی،برای من که ازسال 90 اینتری دوآتشه هستم و خاطره حق کشیهای داوران به نفع یووه هیچوقت از یادم نمی ره بازی امشب اولین تجربه قضاوت عادلانه داور و شرایط طبیعی بازیه،نه اینکه تواین سالها همیشه حق خوری بوده ولی سایه لوچیانو موجی و دارو دسته همیشه روی سر تیم سنگینی می کرده و امشب برای اولین بار این سایه غایبه.

    امیر خان عزیز،امشب مطمئنا تیم ما می بره ولی حتی اگه تیم شما هم برد مثل سالهای گذشته داغون نمی شم چون می دونم یک مسابقه فوتبالو باختیم و نه چیز دیگه رو.

    حالا بعد از اینهمه کری خوندن امیدوارم امشب ضایع نشم ولی اگرم اینتر ببازه به خاطر خوشحالی امیر قادری خوشحال می شم،پس تا ساعت 11.

    بهناز محمدی
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 15:2
    10
    موافقم مخالفم
     

    مشکل پرسپولیس و پرسپولیسی ها گزارش های در و پیت جواد خیابانی هستش! خداییش شما اعصابتون خراب نمی شه؟

    هوتن زنگنه
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 15:35
    4
    موافقم مخالفم
     

    سلام بر دوست عزيز آقاي قادري. يك كامنت گذاشته بودم كه در آن پيشنهادي داشتم اما آن را نمي‌بينم. آيا ناخودآگاه حذف شده يا مشكل ديگري پيش آمده?

    امیر: می‌بخشی هوتن جان. اگر امکان‌اش هست یک بار دیگر بفرست.

    ehsan
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 18:29
    -28
    موافقم مخالفم
     

    خوشحالم که تو هم در رگ هایت خون سرخ جاری است . برای من باخت استقلال مغرور و پر ادعا بیشتر از برد های پرسپولیس لذت بخش است ( آبی بی شخصیت ، تسلیت ، تسلیت ) راستی در جشنواره رویش دیدمتان چرا درباره فیلمهایش هیچ مطلبی ننوشتید ؟

    دریا
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 22:29
    8
    موافقم مخالفم
     

    امیر جون چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی پارتی بازی میکنیا به بعضیا جواب میدی به بعضی جواب نمیدی؟می ترسی خودکار قرمزت تموم شه ؟

    سحر همائی
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 22:39
    -21
    موافقم مخالفم
     

    فرصت زیادی ندارم. وضعیتم الان شبیه مادره توی خانواده سیمپسون ها هست که با و جود اینکه خانه اش آتش گرفته بود و می خواست فرار کند یک دانه ظرف را شست و بعد زد به چاک! یعنی اهمیت آن ظرف برایش تا آن حد زیاد بود. و حالا من در این وضعیت نه چندان جالبم می خواهم کامنت بگذارم چون اهمیت کامنت گذاشتن برایم خیلی زیاد است!

    1ـ عمرا فکر نمی کردم کسی به بود و نبودم اهمیتی بدهد و راستش خیلی دلگرم شدم از این همه محبت بعضی از دوستان که با انواع وسائل ارتباطی حال من را جویا شدند. از همه دوستانی که با اس ام اس کامنت میل کبوتر نامه بر و خلاصه به هر طریقی یادی از ما کردند کمال سپاسگذاری را دارم.( بخوانید مخلصم.)

    2ـخلاصه خبرها : حلقه سبز ناامیدم کرد. فیلم آخر تارانتینو هم ... از تارانتینو بیشتر از اینها انتظار داشتم. خانواده سیمپسونها عشق است.پرونده آپارتمان خوب بود ولی بازهم بیشتر از اینها جای کار داشت. مجله فیلم هم زیاد جالب نبود. بازگشت آلمادوار معرکه است منتظر پرونده اش هستم.(ته تهش که نگاه می کنم می بینم حق با مصطفی است . در پای درختها تبرها ...)

    3ـاین هم دیالوگ پایانی بیل را بکش که بی هیچ دلیلی دوستش دارم .(دوست داشتن مگر دلیل می خواهد؟)

    بیل:پای می فن انفجار قلبو به تو یاد داد؟

    اما تورمن: البته که یاد داد.

    4ـقبل از اینکه توی آتش بسوزم بهتر است بروم. اگر هم نباشم زیر سایه تان هستم. همین نزدیکی ها ...

    عليرضا شيرنشان
    يکشنبه 13 آبان 1386 - 22:47
    21
    موافقم مخالفم
     

    آخ كه چه قدر ما پرسپوليسي ها فعلا داريم حال مي كنيم با اين تيم افشين قطبي با كلاس

    Z_is_dead
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 8:27
    -31
    موافقم مخالفم
     

    دهه ی شصت را در این مکان نمیتوانم توصییف کنم،شاید کتاب جامعی برای چاپ و انتشار نوشتم که اگر نوشتم و دوست داشتید بخوانید!

    اما (THE WALL) مگر میشود این بیانیه ی جهانی رو برای تمامی نسلهای بشر فراموش کرد؟!

    جواد رهبر عزیز با تو خواهم ماند تا ابدالدهر.

    اگه کسی تا حالا این فیلم رو ندیده و گروه جاودانه ی پینک فلوید رو نمیشناسه و با تفکرات فوق العاده بی نظیر راجر واترز و نوازندگان استثنایی این گروه موسیقی شگفت انگیز آشنایی نداره من چه توضییحی دارم که براش بدم؟!

    هر کسی هم که با موارد ذکر شده آشنایی داره مطمئنا" نیازی به اضافه گویی من نداره!

    یکبار و برای همیشه این فیلم و آلبوم به جاودانگی پیوند خورده است مگر آنکه...

    سوفیا
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:40
    28
    موافقم مخالفم
     

    سلام

    ۱- صحبت از دوران جدید و نیمهء دهه هفتاد و آن حال و هوا نمی دانم چرا من را یاد این انداخت. (شاید هم فقط چون این روزها زیاد گوش می دهمش)

    Waiting for the sun

    Waiting for the sun

    Waiting for the sun

    Can you feel it now that spring has come.

    And its time to live in the scattered sun.

    Waiting for the sun

    Waiting.... waiting.... waiting.... waiting....

    Waiting for you to - come along

    Waiting for you to - hear my song

    Waiting for you to - come along

    Waiting for you to - tell me what went wrong

    This is the strangest life Ive ever known....

    ۲- به خاطره خانم: خواهش می کنم. انشالله سایتش درست می شود. مرسی به خاطر معرفی آن کتاب

    ۳- به جوادرهبر: بله من هم اجرایunplugged اش رو گوش دادم . شاهکاره.... عجیبه که راستش برای من انتخاب فیلم همیشه سخت تر بوده.

    ۴- به آقای رضا: «این که خودم را در آینه نمی دیدم چندین عیب بزرگ و کوچک داشت....اما یک امتیاز بزرگ هم داشت. آزمایشگاهی بود منحصر بفرد که به مدد آن می شد به بعضی چیزها پی برد. من زیاد دچار نومیدی می شدم و آنچنان به بی حسی روانی و جسمی مبتلا بودم که ابلوموف پیشم آدم سرزنده و با نشاطی به نظر می رسید. هیچ چیز برایم شکوهی نداشت و به هرچه نظر می کردم در همان نگاه اول چشمم به معایبش می افتاد. یکبار مردبزرگی که گویی به یک نظر درد مرا دریافته بود به من گفت:«سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی کند چه چیز. خدا , زن , موسیقی, حتی مشروب و تریاک. ولی یک چیزی را دوست بدار!» من آوازخوانی را پیشاپیش کنار نهاده بودم , چون نمی توانستم از دلخوشکنک هایی مثل سیگار و مشروب صرفنظر کنم. مشروب و تریاک هم که مسکن بودند و آدمی می تواند مسکن را مصرف کند اما نمی تواند آن را دوست بدارد. پس , از این میان سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم. اما این نظریه با آن که تنها چارهء درد آدمهایی نظیر من بود , مثل هر نظریه ای, یک عیب اساسی داشت: آن چیز دوست داشتنی , چون به لنگر هستی مبدل می شد باید مثل هر کمال مطلوبی عاری از عیب می بود و من چنین کسی را نمی یافتم. وقتی هم به کسی برمی خوردم که گمان می کردم این همان کمال مطلوب است , محض اطمینان از همان ابتدا در وجودش به دنبال عیب می گشتم. و همیشه هم پیدا می کردم. این بود که همیشه دچار نومیدی مطلق می شدم و هربار که دچار نومیدی مطلق می شدم این آینه بود که نجاتم می داد. کافی بود در زنده بودن خود شک کنم. آن وقت می رفتم جلوی آینه و به خود می گفتم:«می بینی؟ تصویرت را نشان نمی دهد. پس هنوز به شیء بیجان تبدیل نشده ای!».....(همنوایی شبانه ارکسترچوبها/ رضاقاسمی)

    یک مجموعه داستان هم من پیشنهاد می کنم: «رویای آدم مضحک» هفت داستان از داستایفسکی (جدیدا چاپ شده) با ترجمه رضارضایی (نشرماهی). داستانهای فوق العاده جالب و غیرمنتظره و خواندنی اند. به خصوص آخری , همان رویای آدم مضحک که به نظر من یکی از بهترین های داستایفسکی ست.

    ۵-راستی حالا که صحبت براتیگان و اشعارش شد این را هم ببینید:

    http://www.radiozamaneh.info/pourmohsen/2007/11/post_73.htm

    ۶- راستی دوستان هیچکس «تهران انارندارد» رو ندیده؟ عجیبه. من فکر می کردم همه دیده اند.

    ۷-خانم بهنازمحمدی واقعا اصل مطلب رو گفتید ولی ما پرسپولیسی های بدبخت دیگر کم کم داریم یاد می گیریم لجبازی را کنار بگذاریم و این گزارشگرها را دوست داشته باشیم.

    ۸-حقیقتا چه بازی درجه یک و پرهیجانی کردند یوونتوس و میلان. و بوفون , باز هم مثل همیشه نشان داد چه دروازه بان بی نظیری است. چه هیجانی داشت گل تساوی یووه

    سوفیا
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:46
    15
    موافقم مخالفم
     

    فیلمهای منتخب: سینمای اروپا:گذران زندگی(گدار) آکاتونه(پازولینی) پیش از انقلاب(برتولوچی) داستان آدل.ه , همه فیلمهای برگمان(واقعا نتوانستم انتخاب کنم) کاتسل ماخر و اشکهای تلخ پترافون کانت(فاسبیندر) موشت , پول, یک محکوم به مرگ می گریزد(برسون)بودوی نجات یافته از آب(ژان رنوار) اروپا و شکستن امواج(فون تری یه) اردت(درایر) مادام بوواری(کلودشابرول) صحرای سرخ,پرتقال کوکی و بری لیندون, ,ویریدیانا و میل مبهم هوس , کلءواز۵تا۷(آنیس واردا) انزجار(رومن پولانسکی) زندگی دوگانه ورونیک, چترهای شربورگ , سامورایی , آلمان سال صفر(روسلینی) معجزه در میلان ,شهربچه های گمشده(ژان پیر ژونه) گربه سیاه گربه سفید(امیرکاستاریکا) , هشت ونیم , دسته جدا, آلفاویل, همه پسرهااسمشان پاتریک است و همیشه موزارت(گدار) به پیانیست شلیک کنید(تروفو) سینمای آمریکا: حرفه خبرنگار(مسافر)(آنتونیونی) سرپیکو, فارغ التحصیل, مراکش(اشترنبرگ) , صحنه های داخلی , زن دیگر, هاناوخواهرانش, زلیگ, رزارغوانی قاهره, آنی هال و...(وودی آلن) فیل و روزهای واپسین, غرامت مضاعف(وایلدر) جنسیت دروغ و نوارهای ویدیو, لنی ,سوپ اردک(برادران مارکس) بانویی از شانگهای(ولز) ایزی رایدر , غنی و غریب و ربکا(هیچکاک) آخرین قارون(الیاکازان)روزی روزگاری درآمریکا, ادوود و ادوارددست قیچی ,گاوخشمگین خیابانهای پایین شهر و راننده تاکسی, سه زن(آلتمن مردمرده , شورش بی دلیل , روزی روزگاری درغرب, تویین پیکز و توحش در قلب(لینچ) , مکالمه(کاپولا) آسیا:صبح به خیر(ازو) شعاع عمودی آفتاب و بوی انبه کال(تران آن هونگ)۲۰۴۶(کاروای) آخرین امپراطور(برتولوچی) اوگتسو روسیه:آینه و سولاریس , مادروپسر و کشتی نوح روسی(الکساندرسوخوروف) قدیم وجدید(آیزنشتاین) ) ایران(قبل ازانقلاب):گزارش(کیارستمی) خشت وآینه ,یک اتفاق ساده, دایره مینا, بن بست, رگبار صامت: تعصب ,مطب دکترکالیگاری, متروپولیس.

    امیر: ایول به سلیقه سینمایی متنوع‌ات و این که زندگی‌ات را صرف تماشای این قدر فیلم کرده‌ای... همین جوری گفتم. و این که ایول به روزهای واپسین. این که حواس‌ات بود.

    مصطفی انصافی
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:50
    6
    موافقم مخالفم
     

    1. توی سینما وقتی اسطوره ها می میرند جاودانه می شن. اما تو فوتبال این مساله اتفاق نمی افته. تا دیروز نگران زوال اسطوره ای به نام ناصر حجازی بودم. وقتی فهمیدم ناصر خان بالاخره استعدادهاش کشف شد و مدیر فنی استقلال شد حالا نگران فیروز کریمی ام. به نظر شما فیروز خان بعد از این که سرمربی استقلال شد وقت می کنه سه روز در هفته حاج خانوم رو ببره بیمارستان؟!!!!!!!!! ( امیررضا به خدا شرمنده ام. ولی برای تمام استقلالی ها بدجوری متاسفم ) 2. رضاجان کاش بیشتر توضیح می دادی درباره ی دانای کل بازی زویا پیرزاد. چون من این مساله تو (( عادت می کنیم )) ندیدم. دروغ نگم یه جاهایی از رمان اذیت شدم و این مساله جایی بود که نویسنده بیش از حد تو (( وبلاگ آیه )) اطلاعات داده بود. در ضمن به دلایل متعدد که الان حوصله ی بیانش رو ندارم (( عادت می کنیم )) رمان خوبی بود. به سوفیا: هیچ کدوم از آثار سپیده شاملو رو نخوندم. ( من چی خوندم ) 3. دارم نمایشنامه (( مجلس قربانی سنمار )) ( بهرام بیضایی ) رو می خونم. چه دیالوگ هایی! معرکه است... 4. یکی بیاد من رو ببره سینما!!mostafa.ensafi@gmail.com

    امیر: آقا هزار و یک عیب و ایراد دارد، ولی من‌ام که به عمرم پنج رمان ایرانی نخوانده‌ام، این عادت می‌کنیم را دوست دارم. چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم و چند تا داستان کوتاه پیرزاد که این هزار و یک عیب را هم ندارند.

    سوفیا
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:52
    16
    موافقم مخالفم
     

    سینمای آسیا آشوب, ریش قرمز و زیستن(کوروساوا) را یادم رفت

    مصطفی انصافی
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 10:1
    -28
    موافقم مخالفم
     

    به وبلاگ نغمه سر زدم. بین اون همه پست و متن فارسی یه جمله انگلیسی توجهم رو جلب کرد:

    Godisnowhere

    من خوندمش:

    God is nowhere

    و بعد توضیح نویسنده. این که مهمه از چه زاویه ای بهش نگاه کنی... این که میشه همین جمله رو این جوری خوند:

    God is now here

    و بعد با خودم فکر کردم که چه قدر جالبه. احساس کردم به ایمان هر کس بستگی داره که این جمله رو چه جوری می خونه. تا اینجاش که من یک کافرم! شما چطور؟!!!

    ساسان.ا.ك
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 10:32
    -5
    موافقم مخالفم
     

    سلام.

    فونت سيستم خراب شده. دوستان يه نفسي تازه كنن. اون ديالوك از ميامي وايس بود.

    سهند خانوم
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 13:39
    -13
    موافقم مخالفم
     

    باز هم که احساسات نوستالژیک ما را برانگیختید !

    استقالالی های جهان کجایید پس ؟

    شهرزاد آریانا
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 14:9
    20
    موافقم مخالفم
     

    قابل توجه ائتلاف ضد مخملباف

    و

    طرفداران مخملباف

    فردا سه شنبه15آبان از شبکه2 ساعت14:30 فیلم "استعاذه" پخش می شود.

    omid jafari
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 14:30
    -9
    موافقم مخالفم
     

    مث اینکه داریم به نمایشگاه مطبوعات نزدیک میشیم.شاید بتونیم برای دفعه دوم دور هم جمع شیم.برای دیدن امیر قادری.ای بزرگمرد میایی که جشنواره؟هان؟پارسال تو غرفه ماهنامه فیلم دیدمت.انشالا امسال هم که هستی؟اگه بودی ما منتظر یه پذیرایی گرم و با خوراک از طرف تو ودیگر منتقدان هستیم.البته اگرخساستت که نیما دوست نزدیکت بهش اعتراف کرده اجازه بده!!

    حمید قدرتی
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 17:47
    2
    موافقم مخالفم
     

    با اون پارت دوم روزنوشت این دفعه خیلی صفا کردم.دستتون درد نکنه.منو یاد موهای پشت بلند پسرها انداخت و اون شلوار های گشاد شش پیله.یادتون میاد!؟

    و یادمون می آد که یه زمانی مانتوی اپل دار مد بود و مدل فکلی که زیرش یه لنگه جوراب توپی شکل که فکل همچین قلمبه بزنه بیرون .

    راستی از رفقا خبری نیست . خودم ، مهدی پور امین و از همه مهمتر ندا میری که بعد از آن روز نوشت دیگه خبری ندارم ازش . و صوفیای نصر الهی . حالتان که خوب است انشاء الله . یه سر هم بزنید خوشحالمون می کنید .

    صابر
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 17:52
    -40
    موافقم مخالفم
     

    www.etehadiyeh.blogfa.com

    آقا این وبلاگ اتحادیه رو رفتین

    مال تهیه کننده هاست

    محمد حسین آجورلو
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 18:27
    9
    موافقم مخالفم
     

    سلام جمیعا

    اول اینکه بعد از چند روز که اوضاعم روبه راه نبود الان خیلی شنگولم چون بالاخره همه آهنگ های محسن نامجو رو پیدا کردم و به 57 تا رسوندم اگر کسی بیشتر از این داره چند روز نگه تا من همین طور خوش حال بمونم بعد اعلام کنه.

    حاتمی کیا باعث شد بعد از مدت ها تلویزیون ببینم. اما تا اینجا که نا امید شدم حلقه سبز به غیر از موسیقی کارن همایونفر چیز به درد بخور دیگه ای نداشته.

    یک بار از رضا آدرس سایت رضا قاسمی رو خواستم اما برای من پشیزی ارزش قائل نشد و نداد من هم برای این که معتاد نشم خودم گشتم پیداش کردم و هر چیزی که بود دانلود کردم تا بعد از کنکوربخونم ( نه که الانم دارم بکوب درس می خونم )

    امیر رضا هم یک هفته است کامنت نگذاشته. اوضاع رو به راهه رفیق؟

    --------------------------------------------------------------------------

    برای انهدام قریب الوقوع یک کشور هیچ علامتی واضح تر از این نیست که مذهب در چشم مردمان آن کشور کوچک شده باشد"

    عالیجناب نیکولو ماکیاولی

    علیرضا
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 20:52
    -3
    موافقم مخالفم
     

    سلام

    منتظر پرونده ی سیمپسون ها هستم ! راجع به ثانیه ی ۵م فیلم و مسخره کردن لوگوی fox هم بنویسید !!

    راستی : قرار بود dvd مستندتون بیاد بیرون با کلی چیزای اضافه . چی شد ؟

    آقا اصلا شما که دستی به قلم دارید و نوشته هاتون انقدر مخاطب داره ، چرا از وضع بغرنج dvd ها چیزی نمی نویسید ؟ آخه این چه وضع ریلیز کردنه ؟

    اون طرف dvd که میاد بیرون شاید ۵-۶ ساعت خرده ریز توش داشته باشه ! واسه ی فیلم دو نسخه می دن بیرون . چند تا alternate ending و deleted scenes قرار میدن واسه هر فیلم .

    اونوقت اینجا نهایتا چیزای توی dvd منحصر میشه به تبلیغ فیلم های دیگه و معرفی نامه شرکت ! خواهشا شما که نوشته هاتون خونده میشه کمی در این مورد مقاله بنویسید . یادمه قرار بود مستند خودتون با صحنه های حذف شده و ... بیاد بیرون

    ۷-۸ ماه پیش هم واسه اخراجیهای ۳ دیسکه یک خبر نوشته بودین که هیچ خبری نشد به جز اومدن vcd بی کیفیت پشت صحنه !

    Reza
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 20:58
    21
    موافقم مخالفم
     

    همین الان " ضد مرگ " رو دیدم . خودشه . توصیفش سخته ولی همون حسی رو دارم که بعد از دیدن فیلمهای دیگه اش داشتم . عین این ندید بدیدا تو سکانس آخر و اون تعقیب و گریز پایانی صدای تلویزیونو تا آخر زیاد کرده بودم و دست میزدم . خود خودشه . حالا گیریم نمای صندوق عقب ماشین ( که تو همه فیلماش هست ) تبدیل شده به کاپوت و موتور . آهنگها هم که طبق معمول محشر . تابلوئه که تارانتینو عمدا خواسته فاصله قهرمانهای فیلمش رو با بیننده حفظ کنه . حالا نمیدونم چرا تا این حد . از " جکی براون " قویتره و از بقیه فیلمهاش ضعیف تر ولی به هیچوجه بد نیست . الانم میخوام دوباره با زیرنویس انگلیسی ببینم چون ترجمه اش زیاد خوب نیست . با اجازه امیرخان بهترین فیلم سال تا اینجا .

    سیاوش پاکدامن
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 21:38
    -4
    موافقم مخالفم
     

    اول سلامی بکنم خدمت همه برو بچه ها، از قدیمی و جدید گرفته تا رفقای بیش پیدا و کم پیدا و ناپیدا.‏

    راستش ما در دهه 60، اینقدر بیشتر سن نداشتیم، تا قبل ازسال هفتاد هم از فوتبال هم فقط مجید نامجو مطلق ‏را میشناختیم. لذا نوستالژی مربوطه را هم نداریم ولی از حضور عقل و منطق و نظم در هر جایی استقبال ‏میکنیم.‏

    ‏.‏

    عمو فیروز هم که وارد کارزار شد، ببینیم چه میکند ( هم داخل زمین و هم بیرون زمین) . به شخصه که به ‏روزهای خوب امیدوارم .‏

    ‏.‏

    حال میکنم که امیر قادری همیشه دستش پر است. بازگشت را خوابانده ام در آب نمک تا در اولین فرصت ‏تزریقش کنم به بدن. اصلا چه وقتی بهتر از امشب؟؟!!‏

    ‏ سیمپسونهای باشکوه را که به شدت هستم.‏

    ‏ آنتونیونی را هم باید بخوانم، بلکه .... . ‏

    ‏"هزارو یک دلیل برای دوست داشتن لورل و هاردی" را هم باید بخوانم تا ببینم چه جوابی داری برای بحثی ‏که در گذشته دور در همینجا راه افتاد.‏

    ‏.‏

    رفقای کم پیدا و نا پیدا هم آنقدر تعدادشان بالا رفته که نمیتوان یکی یکی اسم برد. لذا خودتان با پای خودتان، ‏خودتان را به خودمان بنمایانید. ‏

    با تشکر

    مدیریت هیات مدیره اداره سرپرستی امور سازمانهای پیگیری از احوال رفقای نایاب و ناباب

    هوتن زنگنه
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 22:27
    1
    موافقم مخالفم
     

    چرا؟

    حنانه سلطانی
    دوشنبه 14 آبان 1386 - 23:37
    -6
    موافقم مخالفم
     

    نمی دانم شنیده اید یا نه؟ از دوستی شنیدم که مکزیکی ها وقتی عزیزی را از دست می دهند برایش جشن می گیرند. مرگ را خوش یمن و مبارک می دانند. پس حتما اینهایی که این قدر با مرگ راحت برخورد می کنند چیز دیگری هم خیلی ناراحت شان نمی کند. مردن قهرمان فیلم هم باید هپی اندشان باشد لابد! کاش می فهمیدم این روحیه را از کجا آورده اند. انگار آنها بهتر از ما " انا لله و انا الیه راجعون" را باور کردند و ما هنوز در نوشتن " گذر از سرای فانی و رفتن به سرای باقی" مانده ایم و حواسمان به روبان سیاه دور شمعدان نقره است. نمی خواهم بگویم مایی که با این فرهنگ بزرگ شدیم باید مثل آنها رفتار کنیم که خودم از همه بدترم! بی خیال! باید یک سر بروم مکزیک!

    ببخشید که حرف هایم ربطی به حال و هوای اینجا نداشت. فعلا پیش مکزیکی ها هستم!

    عطص
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 2:12
    -7
    موافقم مخالفم
     

    دوباره سلام:::

    اول. محمد حسین آجورلو: بهتر از من می دانی که جهان بینی با ایدئولوژی متفاوت است. من مسلمانم با یک جهان بینی عام و یک ایدئولوژی خاص. جهان بینی اسلام در خیلی از موارد با سایر ادیان هم پوشانی دارد. بنابراین من هم می توانم از «فاوست» گوته و « جنایت و مکافات » داستایفسکی لذت ببرم. دربارۀ کارگردان های مورد علاقه ام هم خب خیلی ها هستند دیگر. کافی است یک فیلم بچسب ساخته باشند. از میان زنده ها از ایناریتو و مل گیبسن و پیتر جکسن و تارانتینو و فینچر بگیر تا کلینت ایستوود و کراننبرگ و کریس نولان و پل هگیس.

    دوم. رضا: تو به من بگو به چه دلیل سارتر را دوست داری تا جوابت را بدهم.

    سوم. مصطفی جوادی و سحر همائی: یا درخت ها رو قطع کنید یا تبرها رو بشکنید!

    چهارم. حلقۀ سبز: باورم نمی شود که این کار مال حاتمی کیا باشد. از بس سرد و سنگین است. از فرخ نژادش هم سر در نمی آورم. شاید باز هم باید منتظر بمانیم تا بالاخره اصطکاک مابین شخصیت ها آغاز شود و خلاصه شود آنچه می خواهیم. ختم این زمستان کی از راه می رسد خدا می داند.

    طاها
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 3:26
    -30
    موافقم مخالفم
     

    ببخشيد آقاي قادري شما در عمرتان چند رمان خارجي خوندين؟ اگه ميشه در اين زمينه هم يه آمار و اطلاعاتي به ما بدين.

    حمید دست قیچی
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 4:52
    1
    موافقم مخالفم
     

    سلام

    محمد حسین آجورلو، اگر اینترنت پر سرعت داری بگو تا من چند تا فایل تصویری از کارهای قدیمی محسن نامجو برایت بفرستم.

    کتاب " سینما " نوشته‌ی یوسف اسحاق پور و ترجمه‌ی باقر پرهام(نشر فرزان) را از دست ندهید. فوق‌العاده است. تقریبا هرچی این چند وقته تو ذهنم بود را به صورت کامل و جامع و مبسوط نوشته.دارم ذهنم را جمع و جور می‌کنم تا یک معرفی و نقد برایش بنویسم.

    یه پیش گفتار خدا دارد که واقعا دید آدم رو نسبت سینما تغییر میده.

    یک جمله از پیش گفتار کتاب:

    این عین جمله‌ی هیچکاک است که اگر پرده‌ی سفید نقاشی و نیز رنگ ها و قلم‌موهای لازم برای این حرفه ، میلیون ها دلار تمام می‌شد آن وقت می‌دیدید که آزادی هنری به کجا می‌کشید.

    یک جمله از خود کتاب :

    نقش تلویزیون نسبت به سینما مثل نقش عکاسی در قبال نقاشی یا نقش وسایل چاپ و پخش نسبت به ادبیات بود. هاله‌ی حرمتی که پیرامون سینما را فراگرفته بود از بین رفت. به همین دلیل دیدن یک فیلم با ویدئو یا در تلویزیون دست بالا مثل این است که عکس یک تابلو را به جای خود آن ببینیم.

    حمید دست قیچی
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 4:59
    21
    موافقم مخالفم
     

    جمله‌ی روز:

    به خاطر قدم من را در تیم شطرنج راه ندادند ..... " وودی آلن "

    ساسان.ا.ك
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 11:42
    9
    موافقم مخالفم
     

    سلام

    اميدوارم حال همه خوب باشه.

    1)فكر كنم گفته بودم كه رشته تحصيلي من دبيريه. واسه همين يه مواقعي حس معلمي بهم دست ميده. الانم ميخوام حاضر غايب كنم :

    ساسان :مهدي پور امين .

    -غايب.

    ساسان : بچه ها اگه پور امينو ديدين بگين دفعه بعد با وليش بياد وگرنه راهش نميدم. خب . حنانه سلطاني

    -حاضر.

    ساسان :خانم سلطاني غيبتهاتون ديگه داره زياد ميشه مواظب باشينا. اميررضا نوري پرتو :

    -آقا اجازه. اين نوري پرتو چند وقته با پور امين مي گرده واسه همين ديگه كلاس نميان. با هم ميرن انار دزدي.

    ساسان : آخ جون انار دزدي. ( خنده شديد بچه ها ) . ساكت. حرف نباشه. يه نوري پرتو بگين اگه ميخواي با پور امين بگردي ديگه سر كلاس نيا. بزار من اين پور امينو ببينم. سوفيا :

    سوفيا : حاضر.

    ساسان : آفرين سوفيا. بچه ها ياد بگيرين از اين سوفيا . هيچ وقت غيبت نمي كنه. سحر همايي :

    -غايب.

    ساسان : حامد اصغري

    -غايب

    ساسان ( با ناراحتي ) : اي بابا اينا كجاين؟ يكي بره آقاي قادري ( مدير مدرسه ) رو صدا كنه تا من تكليفم با شماها روشن بشه.

    -آقا اجازه.آقاي قادري رفتن مشهد.

    2) در مورد اين دهه شصت كه طبيعتا چيزي يادم نمياد. ولي از ويدئو گفتي و مارو بردي به اون زماني كه تازه ويدئو خريده بوديم. يادمه هر وقت بابام با فيلم ميومد خونه اولين چيزي كه ازش مي پرسيدم اين

    بود : بابا فيلم مجازه يا غير مجاز؟ اگه ميگفت مجاز كه خيالم راحت ميشد ولي اگه ميگفت غير مجاز

    ديگه نگو. همش مي ترسيدم كه يهو پليسا بريزن تو خونه و بابامو ببرن زندان.( كوچولو بوديم ديگه چه ميشه كرد. هر چند شرايط هم بد جور بود ).

    حتي يادمه يه روز بابام فيلمهارو تو باغچه خونمون چال كرد.

    3) من فكر مي كنم اين دوره زمونه اي كه ما داريم زندگي مي كنيم خيلي با مزه تر و هيجان برانگيز تر از اون زمانه. يه نگاهي به دور و برتون بندازين. مي بينين چقدر تنوع . تو همه چي. تو تفكر. تو لباس پوشيدن. تو زندگي كردن. مثلا خودم

    كه 5 ساله دارم تو خونه هاي دانشجويي زندگي مي كنم اين تنوع رو به شدت احساس مي كنم. از آدم خلافكارو سيگاري شروع كن ، تا رئيس بسيج دانشگاهو ، آدم روشنفكرو بيخيال و سياسي و تنبل و شاگرد اول كلاسو

    قهرمان بدنسازي و ... فقط موندم من كجاي اين زندگيم .

    فكر كنم اشتباه گفتم مي خواستم بگم يعني منم يه جور ديگه ام . خلاصه كه نديدم دو نفر رو كه عقايدشون و

    ايدئولوژيشون مثل هم باشه. خلاصه كه من اين زمونه رو كه همه بايد يه جورايي بجنگن تا طبيعت اونارو انتخاب كنه ( دوستان زيست شناسي مي دونن چي ميگم ) بيشتر مي پسندم تا اون زماني كه يه

    جور وحدت در طرز تفكرها ايجاد شده بود. اين يعني يك سر آغاز براي خيلي چيزا...

    3)

    سحر همائی
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 11:52
    8
    موافقم مخالفم
     

    برای عطص

    لوک خوش دست را یادت هست ؟ نه می توانست حریف را به زمین بزند و نه اینقدر ناامید بود که شکستش را بپذیرد ! اگر نتوانست در بوکس جورج کلونی را زمین بزند ولی خودش هم زمین نخورد. اگر نتوانست فرار کند دست از اقدام به فرار هم برنداشت .تبر نمی شکند اما نمی گذارم درخت قطع شود. عمرا که بگذارم.

    از آن به دیر مغانم عزیز می دارند

    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

    این بیت شعر را هم در جواب دوستی گفتم که گفت شاید چون این روزها افسرده ای حلقه سبز را دوست نداری . گفتم نه رفیق . خسته ام ولی افسرده نه ! آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست.

    am
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 12:59
    11
    موافقم مخالفم
     

    داغ که داری امشب ای آسمان خاموش !

    داغ کدام خورشید ای مادر سیه پوش !

    نامی که چون کتیبه است بر سنگ روزگاران

    یادش ،اگرچه خاموش ،کی می شود فراموش

    امروز یک هفته می شودکه قیصر امین پور از دست رفته است چیزی نمی نویسید

    رضا
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 15:56
    -4
    موافقم مخالفم
     

    1- بانو سوفیا تو شعاع عمودی آفتاب و بوی انبه ی کال را دیده ای ؟ از کجا پیدایش کردی ؟ فکر کنم در کل ایران تعداد کسانی که این دو فیلم را دیده باشند به بیست نرسد ، آخر چگونه یافته ای اش ؟ می دانی این تران آن هونگ فیلمساز محبوب مجید اسلامی است و همین چند شماره قبل مجله ی هفت پرونده ای هم برای این فیلم درست کرده بود ؟ اما مجید اسلامی این ها را از اروپا گرفته بود ........ باید به شدت دنبالش بگردم . ( راستی می دانی این آن هونگ می خواهد فیلم جدیدی بسازد ؟ )

    2- به مصطفی انصافی : به نظرم این راوی دانای کل مثل خیلی از چیزهای هنری دیگر در ایران درست جا نیفتاده و این در نویسندگان زن خیلی روشن تر است . یعنی راوی از بالا به همه ی شخصیت ها نگاه می کند ، اظهار نظر می کند و عده ای را خوب و عده ای را بد جلوه می دهد . اصلا از حالت یک راوی خارج می شود . و اینکه می گویم در نویسندگان زن بیشتر است به خاطر این است که معمولا آن ها از این راوی برای نشان دادن مرد های داستان ، آن طور که می خواهند ، استفاده می کنند . هر چند من از " چراغ ها را من خاموش می کنم " خوشم آمد اما این بازی اش به نظرم ارزش رمان را پایین آورده بود . تازه توجه کن این داستان بی داستانی قبل از خانوم پیرزاد ، در همین ایران ، در رمان " عرض حال " بیان شده بود . اما مشکل " عادت می کنیم " غیر از راوی دانای کل ، تحت تاثیر قرار گرفتن نویسنده از موفقیت کتاب قبلی اش است که همان ها را خواسته در آن پیاده کند . همان ایرادی که مجموعه داستان های خانوم پیرزاد ( سه کتاب ) هم دارد .

    3- محمد حسین عزیز ، من که گفتم اسم سایتش رضا قاسمی است و ........ اما خوب گویا از خط قرمز عبور کرده بود و حذف شد . ما مخلصتیم !

    4- علی طهرانی صفا من سارتر را به همان دلیلی دوست دارم که فروید را دوست دارم ، به همان دلیلی که از عقاید مارکس خوشم می آید . منظور من این است که حالا چون دیگر تب آن ها خوابیده نمی شود گفت آن ها بد بودند . یعنی به هر حال آنها تاثیر خود را گذاشته اند و اگر حالا نظریاتشان قابل قبول نیست دلیل نمی شود که خودشان هم قابل قبول نباشند . هدایت هم همین طور است . ما نمی توانیم نقش هدایت را در ادبیات ایران چون با افکارش مخالفیم ، منکر شویم .

    5- به بانو سوفیا ( می شود گفت آس پیک رو کردم ) : « تو بگو نایی. چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگر آمده‌ای... تو بگو نایی... تن‌ات بوی كاج می‌داد. عطر نمی‌زدی. پناهم بده به آن تاریكی خیسِ سوزنده. پناهم بده به آن بهترین تاریكی‌ها. آه نایی...» ( چاه بابل – رضا قاسمی )

    یا حق

    سحر همائی
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 20:50
    -20
    موافقم مخالفم
     

    فکر کنم توی کامنت قبلی جورج کندی را اشتباهی نوشتم جورج کلونی ! کامنت گذاشتن با عجله همین است.

    جواد رهبر
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 21:11
    0
    موافقم مخالفم
     

    “A Life Well Spent”

    هر بار دیدن خانواده ی سیمپسون:فیلم، کلی صفا داره و علاوه بر یافتن نکات جدید، نکته های بامزه ای داره که حتی تکرارشون هم جالبه. اما یکی اش است که بدجوری وصف حال است: آنجا که خبر انهدام اسپرینگ فیلد پخش می شود و یکی از اهالی را می بینیم که داره آخرین لحظه ها رو با مجموعه ی کتاب های فکاهی اش می گذرانه. می گه: یه عمر کتاب های فکاهی جمع کردم (تا اینجا حس افسوس داره. با خودمان فکر می کنیم که آره دیدی چه کار بی فایده ای کرده ای) و بعدش یه دفعه فریاد می زنه: حالا می تونم بگم که زندگیمو به نحو احسن گذروندم. عجیب به دل می شینه... واسه من که این طوری بود. حالا هر وقت کسی ازم بپرسه که چرا این همه کتاب و مجله و فیلم و موزیک جمع می کنی می گم اون صحنه ی فیلم خانواده ی سیمپسون رو دیده ای یا نه؟ حیف وقتی نوید در کافه اش دونات مجانی می داد این فیلم رو هنوز ندیده بودم. حیف!

    به Z_is_dead: پایه ام هزارتا. تلویزیون تماشا کردن های پینک رو یادته؟ معجزه است این فیلم!

    به سوفیا: ترجمه های براتیگان رو دیدم. با نظر منتقد تا حدی موافقم هرچند خودش هم کمی درباره شعر زیبا جانب احتیاط رو رعایت کرده که حس بیتی شعر رو از بین برده. راستی این لیستت رو بلعیدم. اون چندتایی رو هم که ندیده بودم گذاشتم دم دست واسه دیدن. اگه این وقت رخصتی بده. از همان روزی که بحث "واپسین روزها" رو راه انداختیم، هر از گاهی بهش پاتکی می زنم... عجب چیزیه این فیلم. امیدوارم “I’m Not there” هم همین طوری در اومده باشه؛ حسابی. از نردبان بالا رفتن روح بلیک رو دوباره ببین... چی از کار درآمده!

    به محمد حسین آجورلو: مرسی بابت نقل قول قشنگت از ماکیاولی! فاز داد!

    قربان همگی

    www.barrylyndon.blogfa.com

    امیررضا نوری پرتو
    سه‌شنبه 15 آبان 1386 - 23:52
    -14
    موافقم مخالفم
     

    سلام.

    1- چند روزی بود که می خواستم بیام به کافه و چیزی بنوشم و بنویسم اما نمی شد. بدجور گرفتار خواندن و مطالعه هستم. اون هم در مورد چیزهایی که فاصله شون با مباحث مهندسی برق به اندازه ی مسافت زمین تا آسمانه.تحمل این حجم زیاد از مطالب واقعا سخته. اون هم وقتی باید در مورد تاریخ هنر و نقاشی و معماری و هنر اساطیری و ادبیات و خوشنویسی و بناهای تاریخی و ... حسابی خرخونی بکنم. کم کم داره همه چی تو ذهنم قاطی می شه. یکی نیست بگه مردک مگه بیکار بودی... ؟! ((-: فقط قسمت های خوبش مربوط به تاریخ سینما و تکنیک سینماست که رو هوا می گیرمش و می بلعمش. اما تو این زمان کم تا امتحان فوق لیسانس بعید می دونم که بتونم قبول شم.

    2- چرا فضای کافه مون این جوری شده ؟ چرا مثل قدیم نیست ؟ چرا نباید در مورد فیلم های روز سینمای ایران و جهان ( که البته حال آدم از دیدن خیلی هاشون منقلب می شه ! ) و کلی فیلم های کالت یا محبوب و باشکوه تاریخ سینما حرف بزنیم ؟ نه اینکه چون من استقلالی ام و حرف از پرسپولیس و افشین قطبی به میان آمده ها! نه ! گاهی اوقات لازمه بعضی چیزا تو تابلو باشن تا همیشه جلوی چشم باشن (نمی دونم این دیالوگ کدوم فیلم ایرانی بود ؟ فکر می کنم یکی از فیلم های ایرج قادری بود! نابخشوده نبود ؟ می گم تو این زی مووی ها هم میشه چیزای خوبی پیدا کرد بعضی ها مسخره می کنن ! )بهتره یه سری به روز نوشت ها و کامنتهای چند ماه قبلمون بزنیم. خیلی خوبه که کمیت کامنتها بالا رفته. خیلی خوشحالم. اما کیفیت....؟

    3- امیر جان وضعیت دستت چطوره ؟ هنوز درد داری ؟ بخیه ها جوش خورده اند ؟

    4- دهه ی 60 دهه ی باحالی بود. یعنی یه جوری بود. دوران بی خیالی و بی قیدی خردسالی و کودکی و نوجوانی ما. دوران کارتونهای باشکوه و اخلاق گرای ژاپنی. دوران دو تا کانال تلویزیونی که صبحها شبکه ی دو تنها برنامه کودک داشت و شبکه ی یک هم عصرها با تصاویری از گمشدگان شروع می شد. دوران آژیر خطر و فرار ما به سمت زیر زمین ها و زیر پله ها . دوران تماشای دریایی از شاهکارهای تاریخ سینمای جهان و ایران خودمان بر روی نوارهای VHS. دوران گل کوچک های ما (یادش بخیر من همیشه مسوول قرعه کشی بودم. همیشه هم هوای آلمان رو داشتم! ). دوران خوبی بود. اما کمی عجیب و شاید دیگر تکرار ناشدنی. امیر جان و بچه ها ببخشید که حس نوستالژیکم برانگیخته شد. امیر جان اینجای روزنوشت این دفعه ات به دلیل همین حس نوستالژیکش خوب بود. ممنون. اما دلیلی بر پس گرفتن انتقادم در بند 2 همین کامنت نمی شه! خیلی مخلصم.

    5- قسمت های دوم هفت و با گرگها می رقصد هم می خواد ساخته بشه. البته اگه مثل همیشه شایعه نباشه. یعنی همون حس رو در من ایجاد می کنند ؟ (در مورد با گرگها می رقصد در کامنت قبلی به تون گفته بودم)

    6- نقد خانم ساوجی ( همون مانا خانم کافه خودمون ) در مورد لیتل میس شاین رو بخوانید. نقد دوست عزیزم - علی نواصر زاده - رو هم بر فیلم تارانتینو از دست ندینش . اصلا به سینمای جهان سر می زنید ؟ حواستون به ترجمه های حامد اصغری هست ؟

    7- کلاغ پر رو دیدم . آه ....! ( این تک جمله مسعود مهرابی بر فیلم " حالا چه شود ؟! " ساخته ی همکارش محمد جعفری در شماره ی نوروز 1374 مجله فیلم بود که بهترین نقد بر فیلم هایی از جنس کلاغ پر می تونه باشه ! همیشه در جواب سوالی که ازم در مورد این نوع فیلمها می شه این پاسخ کوبنده رو از استاد مهرابی نقل می کنم. سعی می کنم نقدی بر این شاهکار جدید جناب فرحبخش و حضرت علیخانی برای سایت بنویسم. البته اگه بشه چیزی نوشت !

    8- دیالوگ این دفعه :

    دیالوگ خاله هاشمیه (سلیمه رنگزن) به فرحان ( حمید فرخ نژاد ) در تنها فیلم تراژیک تاریخ سینمای ایران - عروس آتش (خسرو سینایی) - این دیالوگ آخرین دیالوگ فیلمه و کلی حرف پشتشه. این دیالوگ که خاله پس از وارد آوردن کارد به شکم فرحان با اشک و فریاد و در میان دستان زنان قبیله به فرحان می گه پاسخ خوبی به تمام تعصبات قومی و قبیله ای است که البته کارکردی دراماتیک در فیلم دارد :

    " خودت گفتی فرحان ... خودت گفتی مرد عشیره بودن سخته ... ! "

    یه دیالوگ دیگه هم از این فیلم می گم از قول فرحان خطاب به احلام ( غزل صارمی ) :

    " ... ما اصلا خودمون می خواستیم بهت بگیم... من بعد شما هر چی می خوای بگی به خودم می گی ... از پول و غذا و طلا و لباس و هر چی فکر می کنی ... اصلا نگران نباش... ما مثل اون مردا نیستیم که می گن زن بچه داری کنه او وقت خودشون علافن ... ما اگه می گیم زن بچه داری کنه در عوض خودمون علاف نیستیم... او چیزی که زن آدم می خواد اگه شده این شط رو پشت و رو می کنیم ... چی ؟ براش تهیه می کنیم ... این طوری... ! "

    ----------------------------------------------------------------

    مخلص همگی دوستان.

    در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

    www.cinema-cinemast.blogfa.com

    amirreza_3385@yahoo.com

    Reza
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 4:16
    18
    موافقم مخالفم
     

    1- از پرسپولیس دهه شصت نوشتی یاد روزهایی افتادم که دسته جمعی با فامیل می رفتیم ورزشگاه ( پرسپولیس تو آزادی بازی میکرد و استقلال تو شیرودی ) با اینکه بیشتر فامیل و خودم استقلالی بودیم ولی بازیهای پرسپولیس رو هم می رفتیم . ( من بازی علی پروین رو هم از نزدیک دیده ام و یادمه ) همیشه هم پرسپولیس میبرد و به ندرت مساوی میکرد ولی استقلال هر چندتا بازی یکبار میباخت . بعد هم میومدیم خونه و دوباره بازی رو از تلویزیون می دیدیم ( اونموقع ها زنده پخش نمیشد ) فرداش هم تو کیهان ورزشی یا دنیای ورزش گزارش بازی ای رو که از نزدیک دیده بودیم با اشتیاق میخوندیم و دوباره هفته بعد ......

    2- " ضد مرگ " رو دوباره دیدم و نظرم عوض شد . خوب نیست ، عالیه . مقایسه درستی نیست ولی با پالپ فیکشن برابری میکنه . ( روم نمیشه بگم بهتره ) دفعه دومی که دیدم با اون زوم های بیخودی و قطعهای ناگهانیش و خراب شدن صدا و تصویرش کلی حال کردم . اون زی موویهایی رو که تارانتینو " ضد مرگ " رو بر اساس اونها ساخته ندیده ام ولی میشه تصور کرد چی بودن . ( تو مایه های فیلمفارسی خودمون ) و اونوقت بر اساس منطق و تکنیک اینچنین فیلمهایی فیلم ساختن و موفق شدن خیلی سخته . کاری که فقط تارانتینو از عهده اش بر میاد . الان تو imdb یه 10 واسش گذاشتم . ( میدونم حساب نمیکنه من هر فیلمی رو که میبینم واسه خودم تو imdb امتیاز میدم ) . بعد رفتم ببینم به فیلمای دیگه تارانتینو چه امتیازایی داده ام دیدم اینجوریه : سگ های انباری: 9 - پالپ فیکشن:10 - جکی براون: 8 - بیل را بکش قسمت اول : 9 - بیل را بکش قسمت دوم : 8 ................ سیمپسونها رو هم به یکی گفتم برام بیاره احتمالا تا یکی دو روز دیگه میبینم و نظر میدم .

    سوفیا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 6:4
    -18
    موافقم مخالفم
     

    سلام 1- And who by fire, who by water, Who in the sunshine, who in the night time, Who by high ordeal, who by common trial, Who in your merry merry month of may, Who by very slow decay, ?And who shall I say is calling 2-پریشب حس و حساسیت(عقل و احساس) را دیدم. این البته رمانتیک بود ولی از نوع غیرکمدی. رمانش را نخوانده ام که بتوانم درباره موفقیتش در اقتباس نظر بدهم. ولی به نظرم فیلم خوبی بود. به خصوص به لحاظ فیلمبرداری و بازیگری(بی شک بهترین کار کیت وینسلت است). قاب های واقعا عالی ای داشت. فیلمنامه اش هم به نظرم خوب و موجز توانسته بود داستان را پیش ببرد. موفق هم شده بود در باوراندن فضای انگلستان قرن نوزده با آن لباس ها و معماری و طبیعت زیبا و خاصش. البته در مجموع احساس کردم یک چیزهایی کم داشت. نمی دانم شاید زیادی حساب شده و روی جزءیاتش کار شده بود. یعنی انگار فیلم بیشتر با عقل ساخته شده بود تا احساس 3-چندوقتی ست دارم یک سری سی دی موسیقی را که در خانه بودند (اتاق برادرم) ولی حواسم . بهشان نبودکشف می کنم. آهنگ هایی که بعضیهایشان را همینطوری شنیده بودم ولی نه با دقت. حالا احساس واقعا عجیبی ست. مثل چیزی که هم غریب باشد هم آشنا. مثل دورز که موسیقی نیست. هیپنوتیزم است واقعا. تجربه ای که وقتی داری گوش می دهی بعد از چند دقیقه کم کم ذهن و بدن با ضرباهنگش هم گام می شود و آدم را کاملا جدا می کند از مکانی که هست . با خودش می برد. حالا هم که لءونارد کوهن. دیروز صبح حین یک کارترجمهء خیلی سخت سی دی را گذاشتم و شروع کردم به گوش دادن... و یکدفعه انگار نوری همه چیز صبح را روشن کرد. باورم نمی شود قبلا بدون آن چطور زنده بودم؟ کی بودم؟ چی می فهمیدم؟ چطور همچین چیزی تو این دنیا بوده و من خبر نداشتم؟ یعنی هستند آدمهایی که اینها را نشنیده باشند؟ ببخشید ولی کسانی که تجربه اولین بار لءونارد کوهن گوش کردن یادشان باشد می فهمند من چه می گویم Oh the sisters of mercy, they are not departed or gone. They were waiting for me when I thought that I just can't go on. And they brought me their comfort and later they brought me this song. Oh I hope you run into them, you who've been travelling so long.

    امير: اين دفعه هم نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. The Doors در لحظلتي خاص مي‌تواند در دنياي تازه‌اي را به روي آدم باز كند. اسم‌اش را مي‌خواهيد بگذاريد تجلي و حقيقا متعالي يا هر چي.

    سوفیا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 6:11
    -3
    موافقم مخالفم
     

    ۴-به جوادرهبر: بله آن صحنه هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد. چند تا از صحنه های دیگرش هم هست که عاشقانه دوست دارم. مثل آنجایی که بلیک می آید توی آشپزخانه و شروع می کند به ماکارونی خوردن و دوستش همینطور حرف می زند و از سرما و بلاتکلیفی شکایت می کند و توی آن یکی اتاق هم بقیه دارند با آن ترانه(که نمی دانم مال کیست) می رقصند. همان صحنه ای که سه بار از زاویه های مختلف می بینیم. یکی هم جایی که بلیک تنهایی می رود توی آن کلبه و شروع می کند به ساززدن و دوربین همینطوری دور می شود...یا اول فیلم و شنا کردن توی دریاچه و بعدش خشک کردن جورابها و آن شلوارقرمز کنار آتش در تاریکی. نمای عجیبی که اینقدر طول می کشد که تماشاگر از همان اول میفهمد با چه جور فیلمی طرف است. یا جایی که آن بازاریاب سیاهپوست می آید و بلیک لباس زنانه پوشیده و آدم می ترسد هرآن غش کند و از روی مبل بیفتد...و تک تک نماهای فیلم.

    راستی در مورد براتیگان کنجکاو بودم اون شعر (they have to have) ترجمه درستش چطوریه؟ سیمپسونها را ندیده ام!

    ۵-به عطص: برای دوست داشتن سارتر هزارویک دلیل هست

    ۶-دیالوگ برگزیده: - من یه گزارش کامل از تحقیقات شما می خوام

    - باشه بهت می گم. دوشنبه ما مواظب خونه اش بودیم ولی اون نیومد بیرون. خونه نبود. سه شنبه رفتیم تماشای بیس بال ولی اون گولمون زد. پیداش نشد. چهارشنبه اون رفت بازی بیس بال و ما گولش زدیم. ما پیدامون نشد. پنج شنبه قضیه دوطرفه بود. هیچکس پیداش نشد. جمعه همه اش بارون اومد. بیس بال نبود. واسه همین موندیم خونه و بازی رو از رادیو تعقیب کردیم. (سوپ اردک/برادران مارکس)

    ۷-راستی کلی فیلم جاماند از آن فهرست. مثلا چطور ممکن است باشگاه مشت زنی را یادم رفته باشد؟ یا شاهکارهای آلن رنه را؟ هیروشیماعشق من را و نریشن جادویی سال گذشته درمارین باد را؟ بمان stay هم یادم رفت....وای...پاریس تگزاس ......

    ۸- Dance me to your beauty

    with a burning violin

    Dance me through the panic til Im gathered safely in

    Lift me like an olive branch and be my homeward dove

    Dance me to the end of love

    Dance me to the end of love

    سوفیا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 6:14
    11
    موافقم مخالفم
     

    به آقای رضا: شعاع عمودی آفتاب را دارم ولی آن یکی را خیلی وقت پیش دیدم و خودم هم دارم دنبالش می گردم. تازه من یک کپی از شعاع... گرفتم بردم دادم به یک مغازهء دی وی دی که بدهد دست مردم. ولی سایت های فروش دی وی دی هستند که اینها را دارند. با مجله هفت هم که صددرصد موافقم.

    ببخشید که باز هم متوجه نشدم دقیقا منظورتان از راوی دانای کل چیست. (همینطور داستان بی داستانی) این توضیح شما را بهش می گویند:دخالت نویسنده , که خوب طبیعتا رمان را خراب می کند. اما حتما می دانید که اغلب رمانهای مهم دنیا با نظرگاه راوی دانای کل نوشته شده اند. که بر ای نویسنده آسانتر از راوی اول شخص است چون می تواند در همه زمانها و مکانها حضور داشته باشد و ماجرا را پیش ببرد.

    منظورتان همان عرض حال جعفرمدرس صادقی است؟ وای... از کسی یاد کردید که واقعا به نظر من باارزش ترین رمانهای بعد از انقلاب را در داخل ایران نوشته. سفرکسرا و شریک جرم را خوانده اید؟ عجب شاهکارهای شگفت آور بی نظیری هستند. سفرکسرا که مدتها کتاب بالینی ام بود و یادم هست که همان موقع ها خواب خیلی عجیب دیدم درباره اش. از آن خوابهایی که آدم همه چیز را با سبکی و روشنی و وضوحی حتی بیشتر از بیداری می بیند و درک می کند. و راستش الان اگر کسی ازم بپرسد ظرافت و جذابیت و کشش و وسواس و دقت در همه جزءیات و رعایت زبان فارسی در رمان یعنی چه میگویم یعنی شریک جرم.

    راستی یک سوال: اهل بیژن نجدی هم هستید؟

    چاه بابل را هنوز نخواندم. می خوانمش. به زودی.

    خیلی عجیب است . من که هیچ وقت بطور کلی از زویاپیرزاد خوشم نمی آمد همیشه فکر می کردم لابد اشکال از من است.

    سارتر هم به نظرم از آن نویسنده هایی ست که به نوعی مظلوم واقع شده در ایران. انگار فقط به دیدگاههای سیاسی اش توجه کرده اند. (البته با آن جمله: «حالا نظریاتشان قابل قبول نیست» اصلا موافق نیستم. دربارهء مارکس و فروید هم) درحالیکه به نظر من یک نویسندهء واقعا بزرگ چندوجهی ست. وقتی کتابش دربارهء بودلر را خواندم فکر کردم بیشتر از فیلسوف بودن عجب روانکاو درجه یکی بوده. تاثیر عقاید سیاسی و اجتماعی و فلسفه اش در قرن بیستم هم که غیرقابل انکار است. فلسفه ای که حتی برای من امروز جذاب و کارآمد است. ضمن اینکه آثارنمایشی اش (به خصوص دستهای آلوده) واقعا ماندگارند.

    «نمی دانست کجا می رفت. می دانست که می خواست برود. این تنها چیزی بود که می خواست و می دانست. فقط باید می رفت. و مهم نبود کجا. و تا وقتی که پول توی جیبش بود می رفت. و فقط با پول توی جیبش سر می کرد. و بعد دیگر هیچ کاری نباید می کرد. هیچ کاری نداشت بکند. کارش تمام بود. پیش از این که اتوبوس راه بیفتد می دانست که هیچ برگشتی توی کارش نیست و می دانست که هر وقت پولش تمام شود کارش تمام است. و از حالا تا آن وقت هر کاری دلش می خواست می کرد و هر جا دلش می خواست می رفت و هرجا دلش می خواست می ماند و هرطور دلش می خواست پولش را خرج می کرد. چه فرصت خوبی بود که هرجا دلش می خواست می رفت. هرجا که تابحال می خواست برود و نرفته بود.....

    «اهواز برای کسرا و برای این قطار ایستگاه آخر بود. کسرا کم کم داشت می فهمید که این قطار چی می گفت. حالا که ساکت و آرام داشت خستگی اش را در می کرد و چیزی نمی گفت. از خود تهران چیزی می گفت که هیچ کس گوش نمی داد. چون به زبان همه قطارهای دیگر حرف می زد. اما اگر خوب گوش می دادی حرف دیگری می زد....

    (سفرکسرا/جعغرمدرس صادقی)

    سوفیا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 6:23
    -14
    موافقم مخالفم
     

    http://www.cheknevis.com/Parts/Art/didnt-filled-681.html

    سوفیا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 6:32
    -11
    موافقم مخالفم
     

    سلام دوستان

    میخواستم بگویم من به شدت دارم دنبال فیلمی می گردم به اسم «صومعه کوچک» la petit chartreuse (با بازی اولیویه گورمه و ماری خوزه کروز - محصول فرانسه ۲۰۰۵) اگر کسی دیده و می داند از کجا می شود گیرش آورد اطلاع بدهد لطفا. خیلی ممنون

    ali
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 9:46
    0
    موافقم مخالفم
     

    سلام امیر خان

    خیلی وقته شدم از این آدم های ساکت کافه که میان لذت از فضا میبرن و میرن ، ولی این نوشته ات بد جوری هوایی ام کرد تا یه چیزی رو نشونت بدم :

    http://paradoxi.blogfa.com/post-78.aspx

    و البته

    http://paradoxi.blogfa.com/post-16.aspx

    البته امیدوارم این کامنتم بین همهی شلوغی های کافه ات گم بشه و یه روز که خیلی گذشته و داری مرور میکنی ببینیش. آره آمیر قادری... به قول عمو خسرو ، تو رفیق بمان امیر خان.

    امیر جلالی
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 12:15
    -16
    موافقم مخالفم
     

    سلام بچه ها،حالا که یوونتوس با هزار جون کندن تونست تو زمین خودش یه مساوی از اینتر ما بگیره هرچند بازم گل سالم کامبیاسو و پنالتی روی زلاتان رفت به حساب طلبهای تمام نشدنی از یووه ایها،بازم یه آرژانتینی به داد امیر آقای قادری رسید که دمش گرم.

    راستی می خواستم یه سوال از بچه های کافه بکنم،کدومتون با نظرات ناصر پورپیرار آشنایی داره؟خیلی دوست دارم بدونم پس لطفا هر کس کتاباشو خونده یه خبری بده.

    مخلص همگی.

    منگ
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 13:7
    -14
    موافقم مخالفم
     

    هر روز کلی کامنت به سینمای ما می رسه که گاهی به خاطر شتاب و عجله یا هر دلیل دیگه ای ، یکی دوتا از این کامنت ها گم و گور می شن ......

    به هر دلیل دیگه ای ، یکی دوتا از این کامنت ها گم و گور می شن ؟؟

    به هر دلیل دیگه ای ، گم و گور می شن ؟؟

    یکی دوتا از این کامنت ها گم و گور می شن ؟؟

    گم و گور می شن ؟؟

    گم و گور می شن ؟؟؟

    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    اجباری هم به همراهی نیست ... !

    هی مرد ................ تو مزه ی شکلات تخته ای میدی ......

    متوجه که هستی ...... شکلات تخته ای .________.

    محمد حسين آجورلو
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 18:0
    -11
    موافقم مخالفم
     

    سلام

    بيست دقيقه داشتم تايپ مي كردم اما همش پريد حسش نيست دوباره تايپ كنم خلاصه اش ميشه اين كه : 1- عطص اگر بفهمي يكي از اين كارگردان ها به خدا اعتقاد نداره فيلم هاشون رو نميبيني؟ 2- امير رضا نااميد نشو نمي دونم تا حالا كنكور ارشد شركت كردي يا نه ؟ من سابقه ام در اين زمينه زياده نترس بقيه از تو گلابي ترن. 3- ما بيشتر آقا رضا

    حميد بفرست بياد ببينم چي داري mhajorlo@gmail.com

    جواد رهبر
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 19:5
    5
    موافقم مخالفم
     

    سلام خدمت برو بچز

    اومدم این لینک ترانه ی Vovler رو بدم و برم. حالا با پرونده ی فیلم که دراومده اساسی می چسبه...

    http://buddiespecial.googlepages.com/EstrellaMorente-08VolverPenlopeCruz.mp3

    امیر جان این یکی مال خودته. اختصاصی است:

    http://buddiespecial.googlepages.com/GeorgesDelerueCD2-25-ILoveyou-JeTaim.mp3

    به سوفیا: واپسین روزها و لئونارد کوهن رو باز انداختی به جونم. یا بازم جیم موریسون...

    راستی یه خبر خوش دارم. یه آلبوم توپ از گروه The Vaselines گیر آوردم... آس آس. می دونی که این گروه عشق کرت کوبین بودن. اجراهای Unplugged کرت کوبین یه سری اش ماله همینهاست. مثل این عشق من: Jesus Don't Want Me For A Sunbeam. به زودی براتون آپ لودشون می کنم... حواسم به آلن رنه هات بودی اساسی... یا به ویم وندرس ها. راستش باید مثل جاناتان روزنبام یه لیست بالغ بر 1000 تا داد برای فیلم ها. نمی شه این طوری! راستی این سیمپسون ها یه سکانس Epiphanyداره خوراک بچه ادبیاتی ها. آخرشه... حتما ببینیدش.

    به خاطره: این سکانس epiphany مال خود ادبیاتی هاست. میمیک صورت هومر را پس از شنیدن تعریف این اصطلاح را داشته باش!

    قربان همگی

    http://barrylyndon.blogfa.com

    رضا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 20:11
    3
    موافقم مخالفم
     

    1- یافتم .... یافتم ....... هردو را با هم !" شعاع عمودی آفتاب" و" بوی انبه ی کال" را بالاخره پیدا کردم . همین چند دقیقه پیش یکی از رفقا زنگ زد و گفت آن ساقی ما ( در مورد فیلم من و این رفیقم یک بنده خدایی را می شناسیم که هر فیلمی را بگی دارد ، بدون معطلی و خش و این حرف ها . تلفنی باهاش قرار می گذاریم ، کلی پیشرفته است برای خودش ) گفته شنبه بیایید و فیلم ها را بگیرید ........ خدا جون خیلی باحالی ( این هم یکی از دیالوگ های پخش نشده ی ح

    رضا
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 20:35
    1
    موافقم مخالفم
     

    1- یافتم .... یافتم ....... هردو را با هم !" شعاع عمودی آفتاب" و" بوی انبه ی کال" را بالاخره پیدا کردم . همین چند دقیقه پیش یکی از رفقا زنگ زد و گفت آن ساقی ما ( در مورد فیلم من و این رفیقم یک بنده خدایی را می شناسیم که هر فیلمی را بگی دارد ، بدون معطلی و خش و این حرف ها . تلفنی باهاش قرار می گذاریم ، کلی پیشرفته است برای خودش ) گفته شنبه بیایید و فیلم ها را بگیرید ........ خدا جون خیلی باحالی ( این هم یکی از دیالوگ های پخش نشده ی حلقه ی سبز )

    2- منظورم از راوی دانای کل دقیقا همان چیزی است که گفتید . دخل و تصرف نویسنده در روایت برای تصمیم گیری و حکم صادر کردن در مورد انسان ها . البته که راوی سوم شخص خیلی بین نویسنده ها محبوب بوده و هست اما آنها این طور از این شیوه ی روایت سوء استفاده نمی کردند ( گفتم این موضوع در ایران درست جا نیفتاده )

    آن "حالا نظریاتشان قابل قبول نیست" هم به طور کلی گفتم ، به هر حال خیلی ها معتقد اند نظریات کسانی مثل فروید و سارتر باطل شده ( هر چند خود من هم با این داستان موافق نیستم )

    3- جعفر مدرس صادقی از آن نویسنده هایی است که تقریبا تمام کارهایش را خوانده ام . یکی از محبوب ترین هاست برایم . شریک جرم و کله ی اسب و از همه زیبا تر گاو خونی اش به نظرم بی نظیر است ( "سفر کسرا" و "کنار دریا مرخصی و آزادی " را نخوانده ام ) شریک جرم از آن کتاب هایی است که انسان را تا مغز استخوان فرا می گیرد . کتاب های تقریبا جدیدترش اما به اندازه ی قبلی ها خوب نیست . "دیدار در حلب " " من تا صبح بیدارم " و " شاه کلید " هم خوب هستند ( البته کمی فراتر از خوب ) اما دو کتاب بسیار بد دارد به نام " آب و خاک " و " وقایع اتفاقیه " . عرض حال هم معمولی است ( به نظر من ) حکایت همان یک داستان بدون اینکه اتفاق مهمی در آن بیفتد ! البته وقتی مدرس صادقی آن رمان را نوشته مثل حالا این نوع داستان مد نشده بود !

    ( بیژن نجدی را نمی شناستم ، معرفی کنید خوشحال می شوم )

    آب گرم تر می شد و آن پایین پایین ، آب درست به اندازه ی بدنم گرم بود – به اندازه ی بدنم – و به آن پایین پایین که رسیدم ، فقط صدای آواز زنی توی گوشم بود – صدای آواز غریبی از دور ( گاو خونی – جعفر مدرس صادقی )

    پی نوشت : از ساسان خان به خاطر تلاش هایش بسیار متشکرم ( یه لوح پیش من طلبت ) از تمام دوستان افسرده و گرفتار و کم کار و کم پیدا و اینها در خواست می شود خودشان بیایند وگرنه تعداد کامنت های من در هر روزنوشت از این هم بیشتر می شود ( به خودتان رحم کنید ! )

    پی نوشت 2 : امیر خان درک کردم ! هر چند که درک کردنش خیلی مشکل بود ، اما یاد گرفتم در این جامعه باید خیلی چیز ها را درک کرد . چیزهایی که هر بار برایم اتفاق می افتد دیوانه ام می کند ، افسرده ام می کند ! به قول کیومرث پور احمد : خوشحالم که هنوز به سانسور عادت نکردم .......

    مشکل از آنهایی که این خط قرمز ها را طوری کشیده اند که نتوانی به کسی برای یک کار هنری پیشنهاد دهی نیست ، مشکل از من و تو این مردم است که تن به این خطوط می دهیم !

    خاطره آقائیان
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 21:11
    18
    موافقم مخالفم
     

    سلام به همه

    1.سیمسونها رو ندیده ام :((

    2.به سوفیای عزیز:

    ممنون از کامنت امروز.خیلی صفا کردم باهاش.از THE DOORS گرفته تا کوهن عزیزم.

    "The Doors در لحظاتي خاص مي‌تواند در دنياي تازه‌اي را به روي آدم باز كند. اسم‌اش را مي‌خواهيد بگذاريد تجلي و حقيقا متعالي يا هر چي."

    این جمله ی امیر خان هم که آخرش بود.هشت ماه قبل عزیزترین دوستم رو توی یک سانحه ی تصادف از دست دادم.اگر این The Doors نبود نمی دونم می خواستم چه کار کنم.زندگی بهم داد.امید داد و انرژی دوباره.این قسمت رو داشته باشید:

    Before I sink into the big sleep/I want to hear /the scream of the buttefly

    سوفیا جان از اولین بار کوهن گوش دادن گفتی و همه خاطرات من رو زنده کردی.اون شب وقتی دوستم این کوهن رو معرفی کرد و من شروع کردم به گوش دادن حس و حال عجیبی بهم دست داد.ترکیبی از این احساسی که گفتی و یه حس سرخوشی.حالتی بین غش غش خنده و های های گریه.من اون لحظه هم می خندیدم و هم گریه می کردم...حالا دارم می گم بدون کوهن چطوری می شه!؟این Dance me to the end of love کوهن که دیگه اصلا مرگ نداره.دیوانه کننده است...

    از بیژن نجدی گفتی و همه ی دردای ما رو تازه کردی."تاریکی در پوتین" "گیاهی در قرنطینه" یوزپلنگانی که با من می دویدند""باز از همان خیابان ها" چه کرده این نجدی. ولی متاسفانه من هنوز نتونستم همه ی کتاب هاشو تو شهرمون پیدا کنم.حیف...

    و از سارتر: من فکر می کنم که توی مملکت ما برداشت غلطی از پوچ گرایی و ایده های اگزیستانسیالیستی شده.متاسفانه مردم ما فکر می کنن هر کی پوچ گرا شد دیگه زنده براش بی ارزشه و اونو پوچ می بینه.البته نه اینکه کاملا غلط باشه.قبلا هم در رابطه با "باشگاه سکوت"گفته بودم این دیدگاه بیشتر یه دیدگاه حسی هست و به وجود و مایه ی کسی که داره بررسیش می کنه خیلی مربوطه.برای من پوچ گرایی در واقع بیشتر شناخت پوچی ها بوده تا خود زندگی رو پوچ دیدن.آخه چطور می شه بدون شناخت پوچی ها امید رو شناخت و پی اون رفت.من فکر می کنم اگر با این ذهنیت آثار کسانی مثل سارتر رو بررسی کنیم اون وقته که ابعاد تازه و جالبی از زندگی رو کشف خواهیم کرد.ببینید که اون موقع چطور از خوندن رمانی مثل"تهوع"بیشتر لذت می بریم.برای من که این طور بوده برای شما رو نمی دونم...

    3.یه پیشنهاد:آقا این گروه Free رو هم از دست ندید ها!عجب چیزی هستن اینها.مخصوصا این آهنگشون:Tons of Sobs خداییش آخرشه...

    4.این بیلی وایلدر فقید هم فیلماش حسابی در هر شرایطی کارسازن.دیدن دوباره ی "بعضی ها داغشو دوست دارن" حسابی حالمو خوب کرده این روزا....

    عطص
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 21:16
    -8
    موافقم مخالفم
     

    سحر همائی: بله. خوشحالم که یک چنین روحیه ای داری. و البته اینکه کار نشد ندارد. تبر را هم می توان شکست!

    رضا: هم خوب اعتراف کردی، هم خوب طفره رفتی (احتمالاً ناخواسته). «من سارتر را به همان دلیلی دوست دارم که فروید را دوست دارم ، به همان دلیلی که از عقاید مارکس خوشم می آید». الباقی نوشته ات ربطی به حرف من نداشت. (کامنت اولم در این صفحه را دوباره بخوان تا متوجه منظورم بشوی)

    محمد حسین آجورلو: امکان ندارد از فیلمی که بخواهد خدا را نفی کند لذت ببرم. کاش دوباره می نوشتی تا بهتر حرف می زدیم.

    جواد رهبر
    چهارشنبه 16 آبان 1386 - 21:45
    11
    موافقم مخالفم
     

    خبر اومده که توی مدرسه ای در جنوب فنلاند باز تیراندازی شده!

    آی خدا دلم لک زده واسه دوباره دیدن "فیل" گاس ون سنت...

    مصطفی جوادی
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 0:22
    4
    موافقم مخالفم
     

    (( نظر سنجی ))

    رفقای عزیز. خیلی وقت است می خواهم این نظر سنجی را راه بیندازم. ولی فکر می کردم خیلی کلی است و نمی توانید انتخاب کنید. اما وقتی دیدم چه طور پرونده تمام سینمای جهان و قاره های ریز و درشتش را می بندید! دلم قرص شد. پس پایه باشید که بهترین فیلم های وحشت تاریخ سینما را بیرون بکشیم. لیست کنید. ترجیحاً از پنج شش تا بیشتر نشود که آخر سر بتوانیم به یک جاهایی برسیم. توی روز نوشت بعدی هم ادامه می دهیم. هستید دیگه! خب کی شروع می کند؟

    ساسان.ا.ك
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 7:50
    -27
    موافقم مخالفم
     

    سلام.

    1)خبري از غايبين نيست. 2) رضا جان لوح براي چي؟ تشكر براي چي ؟

    3) به :سوفيا و خاطره و جواد : آقا ما با اين آهنگهاي شما خيلي صفا مي كنيم. ( هنوز لذت اون آهنگ جواد يعني همون ضد مرگ زير دندونمه). اين آهنگ the door و كارهاي كويين رو هم لينكشونو بذارين تا ما با اين سيستم ذغاليمون دان لودشون كنيم.

    راستي وقتي من اين آهنگهاي شما رو دان لود مي كنم همه آهنگ رو نمي گيره. حدود يكي دو دقيقه فقط. اون آخرين آهنگي كه تو كافه ضد مرگ پخش ميشه و بعدش ميرن سوار ماشين بشن تا كرت راسل بيادو همشونو تيكه پاره كنه رو هم ميخوام. ممنونم از آهنگهاي درخواستي كه پخش مي كنين . فقط يه مقدار اين تبليغهارو كم كنين و وقت برنامه هم زياد بشه ممنون ميشيم. كلا برنامه خوبي دارين.

    4) اميررضاي خوبم حرفهايي زد كه توجه و تامل نياز غير قابل انكارش بود. خب من فكر مي كنم چون اينجا سليقه هاي متفاوتي هست ، نمي تونيم همه رو مجبور به پيروي از يك قاعده بخصوص كنيم. حالا شما عزيز بيا و در مورد اون چيزايي كه دوست داري صحبت كن شايد تونستيم به يك بحث همگاني برسييم.

    اگر هم به يك اجماع نرسيديم مي تونيم اينجا اپوزيسيون و اين حرفا رو راه بندازيم ( باور كنين خوابم نمياد ) اصلا كودتا كنيم. البته به شرطي كه قبلش كرسي هاي اينجا رو تصاحب كرده باشيم و خبرگذاريهاي درست و حسابي داشته باشيم. اصلا موافقين رفراندوم راه بندازيم ...

    5) راستي منم سيمپسونها رو ديدم ( رضا مي خواي ؟ البته بدون زيرنويس ). شايد حدود 30 درصد از ديالوگهاي فيلم رو متوجه شده باشم. ولي خنديدم . فكر مي كنم مهم همينه.

    6) أپارتمان روهم كرفتم تا سر فرصت بزنم به بدن.

    پوپه میثاقی
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 13:55
    3
    موافقم مخالفم
     

    خاطره آقایان من هم با پوریا موافق ام. تو عزم ات را جزم کرده ای و این خیلی خوب است اما مواظب باش تا زندگی ات در این راه بیهوده تلف نشود. آخر روزنامه هایمحلی شیراز اصلا اعرابی از فرهنگ نداند که بخواهی برایشان وقت بگذاری. حرف من رو جدی بگیر خاطره جان. قبل از تو هم خیلی ها سعی اشان را کرده اند ولی....

    مهدی پورامین
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 17:11
    9
    موافقم مخالفم
     

    سلام بر رفقای عزیز...

    دوستان لطف دارند و احوالات ما رو از طرق گوناگون جویا میشوند..!...منم که از روی همه شرمندم.حتی جواب اس ام اس های رفقا رو نمیتونم بدم!!...آخر بی معرفتی یه...نه؟! ...... ولی باورکنید ما از دار این دنیا هیچی نداشته باشیم،این یه جو مرفت(معرفت!) رو از صدقه سر فیلمهای مسعود خان (کیمیایی!) داریم..!.. باور ندارید؟!... از "مصطفی انصافی" بپرسید..!... اگه مصطفی رو دیوار این کافه نوشت:"مهدی بی معرفت" ... من خودم اولین نفری هستم که زیرش رو امضا بکنم!!

    دوست خوبم...علی (ت!)هرانی صفا.چند وقته بد جور نگران حال ما شده. از شما چه پنهون، علی آقا اس ام اسی یقه ما رو گرفته و به طرز خیلی دوستانه ای!! میگه: تو چه مرگــته؟! گریه زاری راه انداختی که چی بشه..؟! یالا بگو ببینم!...نکنه "عاشق" شدی ؟!... نکنه....؟!

    من اس ام اسی که از پس علی تهرانی صفا بر نمی یام. اینه که بهش قول دادم اینجا جوابش رو با دیالوگ بدم.که البته شاید جواب برخی دوستان دیگه ام باشه! علی جان یادته از من پرسیدی فیلم "خاکســتر سبــز" حاتمی کیا رو دیدم یا نه؟!.... منم گفتم خیلی وقت پیش دیدم،دوست دارم دوباره ببینم... . حالا رفتم و دیدم.دیالوگ این دفعه رو از "خاکســتر سبــز" میگم.به اونایی که ندیدند،شدیدا توصیه میشود.از سریال "حلقـه سبـز" خیلی بهتره...!

    هادی(آتیلا پسیانی) عکاس و خبرنگار به توصیه دوستش "عزیز" که مجروح از بوسنی برگشته،راهی زاگرب میشه تا دنبال عشق دست نیافتنی دختر بوسنیایی "فاطیما" بگرده، که خودش هم به عشقی عارفانه میرسد."اصغر" همسفر و دوست مشترک عزیز و هادی، نسبت به این مسئله مخالف و نگران است....

    اصغر: دیروز جلو مسجد زاگرب فهمیدم چه کلاهی سرم رفته.فکر اینجاشو نمیکردم.(با عصبانیت) ولی بذار یه چیزی رو بهت بگم.این قصه عزیز قصه یوسف و زلیخا نیست.قصه لیلی و مجنون هم نیست.این قصه نباید پیش می اومد.ولی خوب گذشت.تو دیگه نبش قبرش نکن..

    هادی(کلافه) : به من اطمینان داری؟!

    اصغر: به عزیز هم اطمینان داشتم.کلی خاک جبهه خوردیم... ببین هادی!اگه چو بندازن این بابا رفته تو بوسنی فیلم عشقی بسازه،ریشه تو میکنن!

    هادی:هرچی میخوان بگن.مگه تا حالا کم گفتن؟!

    اصغر:حرومت میکنن پسر!

    هادی:نهایتش چی؟دارم میزنن.سنگ بارونم میکنن؟خب بکنن.مگه من اولیشم؟!

    اصغر: تو کلت داغه.حالیت نیست.ولی من یکی نمیذارم.تو دیگه نباید بسوزی...

    مهدی پورامین

    حمید قدرتی
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 19:48
    -43
    موافقم مخالفم
     

    نمی دونم فیلمهای هیچکاک جزو فیلمهای ترس هست یا نه . و ترس با دلهره فرق داره یا نه ولی چراغ اول رو با جنون روشن می کنم . یا علی

    رضا
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 22:8
    14
    موافقم مخالفم
     

    1- عطص : راستش نفهمیدم چه طور تو از فیلمی که وجود خدا را نفی کند لذت نمی بری اما ایناریتو فیلم ساز محبوبت است ! الته که خود ایناریتو به شدت مذهبی است اما فیلمنامه ی 21 گرم را آریاگا نوشته که حتما می دانی به خدا اعتقاد ندارد . البته در این که 21 گرم فیلمی به شدت مذهبی است نباید شک کرد ، اما نمی دانم چه طور متوجه آن دیالوگش نشدی . " زندگی ادامه داره ، با خدا یا بدون اون " .

    راستش علی خان من ترجیح می دم خدا از از بی ایمان ها بشناسم . مشکل این است که ما ایرانی ها آنقدر درگیر تعصبات شده ایم که راه اصل و فرع را گم کرده ایم . برای همین به نظرم باید همه تابو ها را بشکنی تا به خدای اصل برسی ....... به کسی که حضورش را نه در نزد بزرگان ، بلکه درست کنار خودت احساس کنی . درست شانه به شانه !

    2- آخ جواد جان چه خوب گفتی ! در این روزگار واقعا دیدن فیل برایم لازم است . فیلمی که زنده است ، بعد از هر بار دیدن ......... – خوبه دیگه ترسم ریخت !

    3- رای من : 1- درخشش 2- درخشش 3- درخشش 4- درخشش 5- درخشش 6- درخشش

    4- حلقه ی سبز هم خیلی خوب است ! خیلی خوب ....... ( بعدا توضیح می دهم چرا )

    پی نوشت 1 : ساسان لوح به خاطر تلاشی که برای پیدا کردن آن دو فیلم کردی و سکه هم برای اینکه بدون حقوق معلم شده ای !

    پی نوشت 2 : مرسی جواد خان رهبر برای موسیقی بازگشت !

    پی نوشت 3 : روی در کافه می خواهم بنویسم مهدی اند مرام و معرفت است و باید همه زیرش را مضا کنید ، حد اقل مهدی معرفتش را به من که ثابت کرده !

    دیالوگ این دفعه : حسن- ما خودمون می دونیم ، به یه خانوم دکتر نمی گن خل !

    - من هنوز دکتر نیستم

    - خانوم که هستی ! ( حلقه ی سبز )

    یا حق

    جواد رهبر
    پنجشنبه 17 آبان 1386 - 23:53
    -18
    موافقم مخالفم
     

    این یکی از آهنگ های گروه The Vaselines است که گفتم کرت کوبین دوستشون داشته. اجرای Unplugged این ترانه رو که شنیدید...

    http://buddiespecial.googlepages.com/Vaselines-07-JesusDontWantMeForASunb.mp3

    به سوفیا و خاطره: این آخرشه... از دست ندهید ها!

    به ساسان: ما مخلصیم!

    خاطره آقائیان
    جمعه 18 آبان 1386 - 5:5
    -5
    موافقم مخالفم
     

    یک)رای من به ترتیب میزان هیجان و علاقه ی خودم نسبت به فیلم ها:

    1-مصیبت 2-مصیبت3 -درخشش 4-درخشش5-جن گیر یک6-پروژه ی جادوگر بلر

    دو)بالاخره سیمسونها رو دیدم اونم روی پرده.این سیمسونها هم آخرشن.اون سکانسی که همه ی شهرشون ویران شده بود به غیر از ساختمان مدرسه رو داشتید.این فیلم دیدن در مکان های عمومی هم حکایتی هست واسه خودش.امروز من علاوه بر اینکه داشتم می خندیدم از قهقه های آقا پسر پشت سریم هم کلی خندیدم.آقا جواد عزیز اون سکانس رو هم داشتم.حق با شما بود...

    سه)راستی جواد خان ممنون از لینک های عالی تون.هر کدومشون کلی فاز مثبت منتقل می کنن.ولی همه ی اونا یک طرف و این لینک از "30 Seconds To Mars "یک طرف.پسر این یکی دیوانه کننده بود.ایول به تو.حسابی قات زدم باهاش.این اسمیت هم که حسابی معرکه س.بازم مرسی و دست مریزاد!

    چهار)آقا ساسان عزیز خوشحالم که تونستی با این نوع موسیقی ارتباط برقرار کنی.راستش می دونی چیه این موسیقی مال یه دنیای دیگس دنیایی فراتر از اون دنیایی که همه ی مردم توش روزشون رو شب و شبشون رو روز می کنن.و اینکه خیلی خیلی دوست داشتم که می شد شما رو هم در سرخوشی خودم شریک می کردم.منتها لینک پیدا کردن کار مصیبت باری هست. به قول خودت با این سیستم ذغالی.الان مدت یک ساعت تموم دنبال لینک When The Music's Overبودم براتون که نیافتمش:((متاسفانه.به نظر می رسه که آقا جواد امکاناتشون از ما خیلی بیشتره.گویا باید همه ی زحمت ها رو بذارین رو دوش ایشون...

    پنج)پونه میثاقی عزیز حرف شما رو کاملا قبول دارم و از تذکرتون تشکر می کنم.ولی قبلا گفتم حکایت حکایت عشقه کاریش نمی شه کرد.و البته تجربه.تاثیر مثبتی داره برام به عنوان تمرین هم که شده...

    جمعه ی همگی خوش

    سوفیا
    جمعه 18 آبان 1386 - 8:25
    22
    موافقم مخالفم
     

    سلام

    ۱- با نظرتان درباره دورز بشدت موافقم چون خودم لحظاتی این تجلی حیرت انگیز و کمیاب را تجربه کردم. به خصوص وقتی موقع راه رفتن در خیابان یا توی ماشین گوش میدهم. حس عجیبی به آدم میده که برای من شبیه حس باخ گوش دادن است. به خصوص کنسرتوهای براندنبورگ. (در زمینهء تعالی هیچ موسیقی مثل این نیست به نظرم)

    ۲-خاطره جان مرسی از نظر لطفت. من البته در زمینه موسیقی هنوز خیلی مبتدی ام.... بیژن نجدی ۴تا کتاب ازش چاپ شده: یوزپلنگان..., دوباره از همان خیابانها, داستانهای ناتمام, خواهران این تابستان(مجموعه شعر) کدامشو نداری؟(کاش میشد برایت بفرستم. اینجا تو کتابفروشیها پره کسی نمی خره!) داستانهای موردعلاقهء من ازش «تن آبی تنابی» «سپرده به زمین» و «سه شنبهء خیس» هستند. به علاوهء شعرهاش که مدتی ست دیوانه وار دارم باهاشان زندگی می کنم.

    http://www.jazma.org/bijan/najdi.htm

    این هم وصیت نامه اش و چند شعر:

    http://gardoon.mihanblog.com/Post-64.ASPX

    http://www.poetrymag.ws/revue/03/najdi.html

    ۳- به جوادرهبر: این لینکی که گذاشتی و دانلود کردم کلش دقیقا ۱۷ ثانیه بیشتر نیست! فیل هم که خوب واقعا آبروی سینمای این دهه است..

    ۴- ای بابا آقای مصطفی جوادی حالا نمیشد یه ژانر دیگه انتخاب میکردید؟

    ۵- چه لذتبخش است آدم ببیند فیلمساز مورد علاقه اش در ۸۳ سالگی هنوز دارد فیلم می سازد. منظورم سیدنی لومت بزرگ است که فیلم جدیدش اخیرا اکران شده. البته خوب نمی شود انتظار داشت به اندازهء حتی یک سوم شاهکارهای دهه ۶۰ و ۷۰ اش دیدنی باشد ولی به هرحال سیدنی لومت است...

    ۶- در روزنامه همشهری گفتگویی چاپ شده با لومت که چند جمله اش توجهم را جلب کرد: «سال۱۹۷۵ که بعدازظهرنحس را میساختم از این اسم متنفر بودم. به همین دلیل یک آگهی مسابقه ای دادیم برای کسی که بتواند نام بهتری پیدا کند یک جایزه ۵ هزار دلاری گذاشتیم. اما هیچکس نتوانست پیشنهاد نام بهتری بدهد. بعدا که فیلم در نمایش عمومی با استقبال خیلی خوبی روبرو شد به این نتیجه رسیدم که این اسم اتفاقا نام خیلی خوبی هم بوده است...» راستش از وفتی این را خواندم دارم فکر میکنم چه اسمی می شود پیشنهاد داد؟ هنوز به نتیجه نرسیده ام. شما چیزی به ذهنتان می رسد؟

    ۷- یک تبصره دیگر میخواستم اضافه کنم به لیست چون واقعا درست نیست اسمی از دو شاهکار بزرگ دارن آرونوفسکی نبرم(پی و مرثیه ای برای یک رویا) یک شاهکار کلاسیک هم هست به اسم کی لارگو(جان هیوستن)

    ۸- راستی اخیرا «شبان نیک» (رابرت دونیرو) را دیدم. حیرت انگیز است. باورنکردنی ست. باورنکردنی ست که یک کارگردان با دومین فیلمش به چنین کمال و شکوه (از همه نظر) کم نظیری دست یافته باشد. فیلمبرداری و میزانسن های عالی, فیلمنامه ای پر از موقعیتهای احساسی حقیقتا تاثیرگذار, بازی متفاوت و غیرقابل توصیف مت دیمون(حتی تن صدایش را هم تغییر داده و خفه و بم تر کرده) با آن عینک جغدوار (که چقدر متناسب شخصیت نقشش است) و بارانی و کلاهی که ارجاعی ست به «سامورایی» , آن مدل روایی خاص و پیچیده و صحنه های کشف رمز از عکس ها و نوارصوتی (به سبک آگراندیسمان و مکالمه) و ترکیب رمانتیسیسم (صحنه دیدار دوباره با دختر ناشنوا را یادتان هست؟ و بعدش که در تاریکی خیابان می ایستد دورشدن دختر را نگاه می کند و دست میکند از جیبش زنجیروصلیب او را درمی آورد؟ و اصلا کل حضور این دختر) با این همه بدبینی و پارانویا (سکانس مربوط به زن مترجم آلمانی جایی که صبح دارد زن را موقع دست و روشستن تماشا می کند و فکر می کنیم بعد از آن همه رنج و ناامنی دارد کمی آرامش تجربه می کند اما بلافاصله می فهمیم حواسش به این بوده که چطوری بفهمد زن جاسوس کدام طرف است. به نظرم این فیلم عمق حس عدم اطمینان دونیرو نسبت به زنها را که در اغلب نقشهایی هم که بازی کرده هست خیلی خوب به نمایش می گذارد) و حضور جان تورتوروی دوست داشتنی هم هست که خشونت این نقش اصلا بهش نمی آید. و اینکه هرچه فیلم پیش می رود بیشتر در عمق دنیای اندوهگین و تلخ این مرد فرو می رویم و واقعا احساس خفگی می کنیم. همه چیز فیلم به حد شگفت آوری درجه یک است. حاصل کار نابغهءکمال گرایی مثل کاپولا(تهیه کننده فیلم). به نظر من این از آن نوع شاهکارهایی ست که سی چهل سالی هست دیگر نمی سازند.

    ۹- دیالوگ: برای اینکه تو این شغل (جاسوسی) موفق بشی باید سه تا ویژگی داشته باشی: به میهنت وفادار باشی, این کارو دوست داشته باشی , و یک رمانتیک ناامید باشی (شبان نیک/رابرت دونیرو)

    سوفیا
    جمعه 18 آبان 1386 - 8:31
    10
    موافقم مخالفم
     

    آب سیاه (والترسالس) وحشته؟

    مصطفی انصافی
    جمعه 18 آبان 1386 - 14:5
    -26
    موافقم مخالفم
     

    نظرسنجی: کدام گزینه از لحاظ معرفتی صحیح می باشد؟

    1)مهدی خیلی خوب است.

    2)مهدی خوب است.

    3)مهدی متوسط است.

    4)مهدی ضعیف است.

    مصطفی انصافی
    جمعه 18 آبان 1386 - 14:5
    17
    موافقم مخالفم
     

    من خودم هم در نظرسنجی شرکت می کنم: مهدی خیلی خوب است!

    کاوه اسماعیلی
    جمعه 18 آبان 1386 - 14:8
    15
    موافقم مخالفم
     

    امیر عزیز و دوستان دیگر کافه سلام...... روزنوشتت را دوباره خوندم و اینکه رفیقت چنان اوضاع اجتماعی دهه 60 را خلاصه و موچز در چند خط آورد که حیفم می آید کلمه ای به آن اضافه کنم.الان هم حوصله ندارم این wind of changes را که در مورد پرسپولیس گفتی در مورد ملوان و عصر دهه 60 و قایقران و صالح نیا و حالا عصر احمد زاده و مازیار زارع بگویم.(آنها اسطوره بودند.نه؟) و آن خاطره کبیر زندگیم .نیمه نهایی جام حذفی در انزلی و دو شوت قایقران به دروازه قلیچ . همان پرسپولیس دهه 60 پروین که زمین را به آتش میکشانید در انزلی زمین گیر شد.وقتی در فینال هم استقلال را در آزادی بردیم و ما پاپتی ها جلوی چشم همه ایران جام را بردیم.(لا مصب دارم یاد ناپل و مارادونا میفتم.).....بی خیال ..یک چیز دیگر میخواهم بگویم.امیر قادری...یک فیلم هست که همیشه دوستش داشتم.اما چند ماهیست که دارم عاشقش میشوم.سر آلفردو گارسیا را میگویم.انگار تازه کشفش کرده ام.نمیدانی چه لذتی دارد اینکه یک فیلم را بعد از سالها بفهمی عاشقش بوده ای.(در تضاد با حرف تو که به عشقهایت وفادار بوده ای.ما کماکان در حال تکاملیم.) در مورد نظرسنجی مصطفی جوادی واقعیتش باید بهش فکر کنم.راست میگوید مصطفی....در این دو روزنوشت از همه فیلمهای تاریخ سینما نام برده شد.چرا روی یکی زوم نمیکنید.خیلیهاشان هنوز زنده اند و هنوز آنقدر ناز دارند که بدون سرخاب سفیداب هم با گوشه چشمی دل ببرند.نمونه اش همین سر آلفردو گارسیا....پیر نمیشوی عشق من

    امیر: خیلی کم سر آلفردو را می‌بینم. آخرین بارش مال پارسال بود که با هوشنگ گلمکانی پرونده سام پکین‌پا درآوردیم. حال‌ام را تغییر می‌دهد. بیچاره‌ام می‌کند. دارک سایدم عود می‌‌کند. چیزی از رگ و پی و استخوان کارگردان‌اش، لا به لای فریم‌های فیلم مانده. باز حالم دارد بد می‌شود... یکی به دادم برسد.

    المیرا
    جمعه 18 آبان 1386 - 17:9
    13
    موافقم مخالفم
     

    اقای قادری من یک سوال دارم خواهشا صادقانه جواب مرا بدهید! شما واقعا با طرفداران اتحادیه ارنباط دارید؟؟!

    امیر: اتحادیه چی؟ متوجه منظورتون نشدم.

    امید غیائی
    جمعه 18 آبان 1386 - 22:52
    -1
    موافقم مخالفم
     

    سلام به همه.

    فیلم برداری فیلممان تمام شد. خوب بود. خسته ام.

    ----------------------------------------------------------------------------------

    امروز تو کارنامه یه چیزی دیدم امیر خان در مورد تحلیل یه سری فیلم.صلاح میدونی به بروبچز بگو در جریان باشن.خواستی من خودم میگم.

    خررررررررررر پففففففففففففففففف.

    ما بریم سر جامون بخوابیم.

    همین.

    اضافه کردن نظر جدید
    :             
    :        
    :  
    :       






    خبرهای سینمای ما را در صندوق پستی خود دریافت کنید.
    پست الکترونيکی (Email):

    mobile view
    ...اگر از تلفن همراه استفاده می‌کنید
    بازديد امروز: 551106
    بازديد ديروز: 799670
    متوسط بازديد هفته گذشته: 776955
    بیشترین بازدید در روز ‌پنجشنبه 6 بهمن 1390 : 1035278
    مجموع بازديدها: 351782509



    cinemaema web awards



    Copyright 2005-2011 © www.cinemaema.com
    استفاده از مطالب سایت سینمای ما فقط با ذکر منبع مجاز است
    کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به گروه سینمای ما و شرکت توسعه فناوری نوآوران پارسیس است

    مجموعه سایت های ما: سینمای ما، موسیقی ما، تئاترما، فوتبال ما، بازار ما، آگهی ما

     




    close cinemaema.com عکس روز دیالوگ روز تبلیغات