mouse
شنبه 12 آبان 1386 - 13:21
|
ای شما که باید بمیرید،بمیرید!ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید!کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمی کند.برای آن زندگی می کند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکشید،بمیرید.ولی آن باشید که باید باشید:انسان. رومن رولان-ژان کریستف
|
امید جعفری
شنبه 12 آبان 1386 - 13:43
|
همون وقتی هم که یک هیچ از استقلال عقب بودیم میدونستم که گل مساوی رو بهشون میزنیم.فقط در مورد گل دوم شک داشتم که آخرش هم نتونستیم بزنیم.تیم قطبی یه اطمینان خاطر کار درست به همون بخشیده.دستش درد نکنه.میدونیم که بالاخره گل میزنیم و امتیاز میگیریم حالا چه دیر مثل بازی با استقلال و مس و چه زود مثل بازی با پگاه.ولی این مرد هنوز خیلی کار داره تا بتونه فوتبال درب وداغون و ترک خورده ما ایرونیها رو مرهم ببخشه.گزارشهای تمرینهای پرسپولیس رو خوندین؟هنوز بنده خدا باید باید به مدافعان طرز صحیح ایستادن رو یاد بده و اینکه چه جوری اصولی گام بردارند.
|
جواد رهبر
شنبه 12 آبان 1386 - 15:3
|
* "عروسی بهترین دوستم" را پویا داد ببینم. روی نوار ویدئو با فرمت ان تی اس سی. حالا پویا رفته دانمارک. یادش بخیر! اساسی پایه ی سینما بود. حالا که دوباره اسمی از وی اچ اس و ان تی اس سی اومد وسط یه دفعه یادش افتادم. بعد هم که اسم گزارش فیلم و پرونده ی "دیوار". راستش دیوار یکی از آن آثاری است که در لیست هایم هیچ وقت نمی گذارمش. همیشه اون شماره ی صفر لیست بهش تعلق داره. اون هم بر می گرده به اولین دیدارمان باز هم بر روی نوار ویدئو... معجزه ای است این فیلم. چیزی که دیگر تکرار نخواهد شد. همین دیشب زدم دیدم اتفاقی یه شبکه ای داره پخشش می کنه. بی آنکه بفهمم تا آخرش رفتم. جادویم می کند. چه حسی دارد این "ویدیو کلیپ بلند." اون سکانس را، البته فقط محض نمونه ها، یادتون می آد که پینک اومده توی ایستگاه قطار در انتظار پدر... و ترانه ی "کسی ویرا لین رو یادش می آد؟/ کسی یادشه که به من قول داد توی یه روز آفتابی باز همدیگرو می بینیم./ ویرا، چه به سرت اومد؟/ اینجا کسی احساس مشابه ی احساس من داره؟" هرچند بار که می بینمش بازم دلم براش تنگه! بین خودمان باشه، گاهی وقت ها هوش تماشایش بدجوری می زنه به سرم... انگار معتادش شدم من! * برای علی طهرانی صفا:... * خب دیروز پرسپولیس بازم برد. با یک بازی حساب شده و یه گل قشنگ. کلی هم صفا کردیم.... * به سوفیا: بلاخره یه قسمت شدیدا مورد علاقه ام از کوبین را رو کردی: ترانه ای که با آن می توان زیست... اجرایش در Unplugged بی نظیره... ترکیبی از کوهن و کوبین! راستی کتاب انتخابش به نظر من از فیلم سخت تره اما من پایه ام! به ساسان.ا.ك: خوشم می آد پایه ای! قربان همگی! تا بعد!
|
آرینوس فرخ پیکر
شنبه 12 آبان 1386 - 15:25
|
افشین قطبی باید اول از همه چیز دوام بیاره بعدش هست که اثرات مثبت این مربی جنتلمن رو می تونیم توی پرسپولیس تو فوتبال ایران ببینیم. ولی خداییش من که خیلی با افشین قطبی حال می کنم.
|
سعيد هدايتي
شنبه 12 آبان 1386 - 15:36
|
به حالتان غبطه ميخورم .شما پرسپوليسي هاي عزيز را ميگويم.نه به خاطر نوع بازي كه اين نيز بگذرد!(سپاهان از روزگار استانكو به بعد خرجش را ازبقيه تيمها سوا كرده)بلكه به خاطر پذيرفتن ختم اسطوره ها.راستش خدا با شما بود كه افشين قطبي اين قدر با شخصيت وجنتلمن است كه حتي منه بد استقلالي هم مجبورم به احترامش كلاه از سر بردارم والا با همان كامپيوتر مجيد جلالي به شما نشان ميدادم كه مصطفي واري هان هم به مراتب هدف مندتر وزيباتر بازي ميكردند.ولي اين افشين انقدر مودب و باكلاس است كه ما با ناصر خان واون تئوري هاي مبتذل توهمش حسابي جلوتان كم اورديم .اين همه افشين وقطبي ومرامش گواراي وجودتان كه دست روز گار بالاخره به عده اي فهماند .تيم به غير از تاكتيك وسپهر حيدري وپرتاب اوتهايش شخصيت ميخواهد .قطبي زيادي دارد وما شرمنده ايم ناصر خان كه ديواري كوتاه تر از خيانت بازيكنان نميشناسن .(امير رضا خان نوري پرتو تو وبلاگت شماره مو گذاشتم چرا پيامك نميدي شايد يه روز هوس كرديم سكته كنيم قرار بذاريم بريم بازي استقلال واستاديومو بتركونيم.)
|
علی طهرانی صفا
شنبه 12 آبان 1386 - 16:18
|
سلام::: برای مصطفی انصافی: نمی دانم چرا اشتباه کردم و از تو در کامنت قبلی ام بی مورد اسم بردم. به هر حال جداًً در حضور همه از تو معذرت می خواهم. شرمنده. از دست ام در رفت. برای محمد حسین آجرلو: حرف ات را قبول دارم. کنه مطلب همان است که تو گفتی. منتها این نحوۀ رویارویی و مواجهۀ با آن است که یک ملاک درست و حسابی برای ارزشگذاری مابین انسانها می سازد. اینکه می جنگند یا تسلیم می شوند. برای سوفیا: لطف کن اسم و فامیل مرا غلط بنویس. یعنی همانطوری که خودم می نویسم. کمی روی این مسئله حساسم. اما بعد. نمی فهمم منظورتان از رد یک چیز با ارائۀ دلایل شخصی چیست. استدلال استدلال است دیگر. شخصی و عمومی ندارد. بنده نسبی گرا و سکولار نیستم و هرگز مدافع پلورالیسم نیز نبوده ام که بگویم همه صاحب حق اند و همه درست می گویند. در ثانی نمی توانم کسی را تصور کنم که با جهان بینی مثلاً هدایت مشکل دارد اما از آثارش لذت می برد. پس اگر با موجودی که از هدایت طرفداری می کند مشکل به هم بزنم، از نظر من یک امر غیر طبیعی حادث نشده است. برای امید غیائی: می بینی که از وقتی گله کردی طلسم شکسته شده و همین طور فله ای می نویسم.
|
شنبه 12 آبان 1386 - 17:3
|
چرا دلم می خواست یک کلمه، فقط یک کلمه در باره قیصر توی این کافه نوشته شده باشه؟. خیلی پرتم ؟
|
محمد حسین آجورلو
شنبه 12 آبان 1386 - 17:56
|
"وقتی صفای باطن می خندونتت" سلام جمیعا عطص مشکل اینجاست که ما به خودمون اجازه می دیم روی دیگران ارزش گذاری کنیم. اگر بنا باشه چون با جهانبینی یک نویسنده مشکل داریم از آثارش لذت نبریم پس یک مسلمان مثل تو ( گفتم مثل تو که همه مسلمان ها رو شامل نشه چون بر این اعتقادم اسلام افراد با هم فرق می کنه این هم از نسبی گرایی من ناشی نمیشه بلکه از سست اعتقادی مسلمان ها ) چند تا کتاب و رمان میتونه بخونه و لذت ببره ؟ راستی تو فیلم کدوم کار گردان ها رو نگاه می کنی ؟ ( این توضیح رو هم بدم که اون تیتر بالای کامنتم هیچ ربطی به تو نداره همینجوری نوشتم ) ............................................. از بچگی عاشق پرسپولیس بودم بهترین پرسپولیس برای من تیم دنیزلی بوده اما افشین امپراطور به خاطر یک ویژگیش محبوب شده اون هم اینه که این قدر جرات داره که از اول فصل داره می گه من تیممو قهرمان می کنم همیشه از مربی های ترسو مثل برانکو و قلعه نوعی بدم میومده ولول این که تو کارشون بهترین باشند ( حالا که این دو تا بدترین بودند ) ............................................. ایده آپلود عکس رو پایه ام خفن ............................................. بی خیال
|
رضا
شنبه 12 آبان 1386 - 20:14
|
1- چند روز پیش نقل قولی از وودی آلن خواندم که حقیقتا دلم گرفت . همان چیزهایی را گفته بود که ترسش ، همه ی لحظاتم را پر کرده است . احساس اشتباه رفتن راه . سر پیری . آخر عمر . بگویی فلان کار را می کردم ، ای کاش ! البته وودی آلن این را نگفته بود . اما کلیات بحثش غم انگیزتر از این هست . آلن می گوید : نمی خواهم آدرس غلط بدهم یا فروتنی کنم ، اما حس می کنم نتوانسته ام تاثیر گذار باشم . همنسلانم توانستند تاثیر گذار باشند اما حقیقتا من تاثیر خودم را در هیچ فیلمی نمی بینم ! 2- به علی طهرانی صفا : رفیق با آن سیب زمینی نبودن به شدت موافقم اما با نظرت در مورد هدایت نه !اینکه می گویی چه طور می شود کسی با جهان بینی هدایت مشکل داشته باشد اما آثارش را دوست داشته باشد ، از آن حرف ها است ! شرایط هر دوره ای در شکل گیری تفکرات یک نویسنده به شدت دخیل است و باید با توجه به همان زمان بسنجی . می شود گفت فلان آدم ، بگیر سارتر ، به خاطر عقایدش ، دوست داشتنی نیست چون طرفدار اگزیستانسیالیسم نیستی ؟ 3- پس خواندی آن معجون دیوانه کننده را ، بانو سوفیا ! دیدی چه طور به اوج می رساندت با قدرت کلمه . به نظرم رضا قاسمی از آنها است که قدرت جادویی کلمات را درک کرده ، فهمیده ! می داند چه طور متحیر کند مخاطبش را ! نوشته ای که وقتی می خوانی تا مدت ها ذهنت درگیر آن است . نمی گذارد سمت کتاب دیگری بروی . برای همین است که به شدت موافقم با هم تراز بودن قاسمی با هدایت . نثر حیرت انگیر این آدم نه پس می زند نه ترحم می کند . درگیر می کند . آن جا که طرف پشت خط تلفن منتظر است را نگاه کن ؟ چه دیوانه کننده است ! راستی آن پیشنهادت هم خیلی خوب بود . " سرخی تو از من " را می گویم . می شود گفت کمتر دچار مشکل نویسندگان زن شده . دانای کل بازی در نمی آورد ( همان بازی که خانوم پیرزاد در می آورد و من را عذاب می دهد ) . راستی رمان قبلی اش را هم خواندی ؟ " انگار گفته بودی لیلی " را می گویم . البته آن به خوبی " سرخی تو از من " نیست ، اما به نظرم کار بدی نیست . 4- افشین قطبی چیزی را می دانست که نه جناب حجازی از آن خبر داشت و نه هیچ مربی دیگری . اول فصل گفت :" وقتی ببری همه تماشاگرها دوستت دارن و وقتی ببازی همه ازت بدشون می یاد " این یعنی افشین قطبی توهم نزده که همه عاشق اند و چه ببرد و چه ببازد بگویند : افشین امپراطور ! می داند تماشاگر برد می خواهد . بازی قشنگ نشد هم نشد . مهم صدر جدول است و دل تماشاگر که خدا را شکر هر دو را با هم داریم . 5- می خواستم قسمتی از " وردی که بره ها می خوانند " را اینجا بگذارم که دیدم از خطوط قرمز کیلومترها عبور می کند . برای همین قسمت دیگری را انتخاب کردم تا شما هم به وجد بیایید و همه رضا قاسمی خوان شوید: خانهی پروين هسته بود و من الکترونِ سرگردان. هی چرخ میزدم دور لين و، با هر چرخش، يک بار از جلوی خانهشان عبور میکردم تا کی پروين بيرون بيايد و من نامه را برسانم به دست او. مادرش نشسته بود دم در، برادرش هم ايستاده بود توی کوچه، توپ را شوت میکرد به ديوار لين. با اين وضع، اگر هم پروين بيرون میآمد، مگر میشد جلوی چشم آنها جسارت کرد؟ « خدايا، کدام گوری رفتهای پروين؟ ديوانه شدم زير وزن نگاههای مادرت و اين برادر کرهخرات!» ( وردی که بره ها می خوانند ) پی نوشت : چند وقت پیش یک مجموعه داستان بسیار خوب خواندم که خواندنش را به همه توصیه می کنم . از آن داستان ها که در عین سادگی دیوانه ات می کند . حسن اش هم این است که امیر مهدی حقیقت ترجمه ی بسیار خوبی کرده . مجموعه ی نه داستان از نه نویسنده ی آمریکایی به نام " خوبی خدا " ( نشر ماهی منتشر کرده ) یا حق
|
حمید دست قیچی
شنبه 12 آبان 1386 - 23:35
|
اول سلام به همه اون مجتبي محرمي ديوانه که اعصاب معصاب درست درموني نداشت. منتظر کبريت بود تا گر بگيره و دعوا راه بندازه. يادمه يه بازي با استقلال محرمي نبود ( نميدونم مصدوم بود يا محروم) داور بازي هم عسگري نامي بود. دوباره داشت اون وسط دعوا ميشد که کل پرسپوليسي ها اين شعار رو داديم؛ محرمي کجايي ، عسگري رو ب*** ( البته ببخشيد ، اون موقع خيلي بي ادب بوديم) بحث رمان هاي نسل جديد نويسندگان ايران هم که بين خانم سوفيا و آقاي رضا اوج گرفته . چند تا پيشنهاد ؛ دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد (شهرام رحیمیان) ، فرانکولا (پیام یزدانجو) و .... ( که احتمالا شما باید خوانده باشید این ها رو و مثل من تازه کشف نکرده باشید)
|
کاوه اسماعیلی
يکشنبه 13 آبان 1386 - 0:36
|
دیدمش.دیدمش.........سیمپسونها را دیدم..همین الان تموم شد.صحبت در مورد درباره دهه شصت و قطبی سایر قضایا بماند برای بعد.الان باید بروم از نو ببینمش.همین الان.شاید این استارتم باشد.تنبلی را بذار کنار کاوه(به خصوص که الان فهمیدم زندگیم چقدر مفید بوده.آنهایی که فیلم را دیده اند میداننند از چه صحبت میکنم.)
|
farshid
يکشنبه 13 آبان 1386 - 1:32
|
مواظب باشید قطبی را زیادتر از حد از نردبان ترقی(به قول پرستوی سریال 4 خانه )بالا نبرید چون اگر روزی از ان بالا اوهومی افتاد پایین استخوانهایش کمتر بشکند(به قول مولوی خودمان!!!) این که ما عادتمان شده که خوش استقبال و بد بد بدرقه ایم!!(این جمله اخر هم شما بگویید از کیه؟ شاید هم اگر هیچ کسی مسوولیتش را قبول نکرد بگویم از خودم گفتم!! farshid
|
نغمه
يکشنبه 13 آبان 1386 - 7:42
|
سلام استاد خوب سری هم به ما بزنید
|
رفيق تيتو
يکشنبه 13 آبان 1386 - 9:51
|
بابا جوگيري رو ببينيد. فوتبال علي اصغري شده نماد جامعه مدرن!!! كدوم عقلانيت؟ انگار تا ديروز عصر حجر بوده حالا يهو افتاديم تو قرن بيست و يك. فوتبال پاس جلالي و استقلال قلعه نويي و ذوب آهن كربكندي و تيم هاي فيروز كريمي و خيلي هاي ديگه رو نديديد كه فوتبال سانتر بلند و اوت دستي قطبي شده آغاز عصر مدرن؟ اين مطلبت رو پيشنهاد ميدم براي ساخت قسمت سوم عصر يخبندان.
|
mouse
يکشنبه 13 آبان 1386 - 10:30
|
اول... اول..اول می خوام اولین نفری باشم که بهترین کتابایی که تا حالا خونده معرفی کنم. اینا کتاباییه که هر کس باید تا قبل از 25 سالگی بخونه. http://www.thedaily.washington.edu/article/2006/12/7/25BooksToReadBeforeAge25
|
mouse
يکشنبه 13 آبان 1386 - 10:32
|
اینم برای بالای 25 ساله ها http://www.jireyeketab.com/booktalk/booktalkf/860117-BooksToReadBeforeDeath.asp
|
mouse
يکشنبه 13 آبان 1386 - 10:40
|
اما از بین تموم کتابایی که خوندم جان شیفته یه چیز دیگست. مث یه کتاب مرجع قوی همه چی داره. همه چیز توش پیدا می شه.
|
خاطره آقائیان
يکشنبه 13 آبان 1386 - 11:12
|
با عرض سلام خدمت همه 1.سوفیا جان شرمنده به خدا.نمی دونم این سایت emp3 چه مرگش شده.من بهش مطمئن بودم که می ذاشتمش.بازم معذرت می خوام.چه کنیم دوست داشتم به قول یه دوست شما رو هم توی سرخوشی هنری خودم شریک کنم ولی با کمبود امکانات مواجهم.کاریش نمی شه کرد... 2.با اون پارت دوم روزنوشت این دفعه خیلی صفا کردم.دستتون درد نکنه.منو یاد موهای پشت بلند پسرها انداخت و اون شلوار های گشاد شش پیله.یادتون میاد!؟چقدر خنده دار بودن.با حرف آقای قادری موافقم که گفته بعدها کسانیکه تاریخ اون ایام رو می خونن میگن عجب دوران عجیبی بوده.ولی یه چیزی رو هم بگم ها امیر خان عزیز من فکر می کنم اون دوران عجیب هنوز ادامه داره و معلوم هم نیست به کجا برسه.بیچاره نسل ما.... 3.پرونده ی آپارتمان باعث شد بشینم و اونو دو بار دیگه ببینم.هر دفعه روشن تر از دفعه ی قبل.روشن تر از آفتاب... 4.جناب حمید دست قیچی از پیام یزدانجو گفتن.همین نویسنده یه کتاب دیگه داره به اسم"ادبیات پسامدرن".من الان دارم اونو می خونم.مباحث جالبی رو مطرح کرده.چیزایی که شاید تا حالا کمتر بهش فکر کرده باشیم.به بچه ها به خصوص اونایی که بحث هدایت و پوچ گرایی این ها رو مطرح کردن توصیه اش می کنم. ولی این کتاب یه کم نیاز به فکر آزاد و تمرکز داره.اینم نکته اش. مخلص همگی هستم.تا بعد...
|
امیر جلالی
يکشنبه 13 آبان 1386 - 14:27
|
سلام به همه،پیشنهاد امشب:دربی ایتالیا،یووه_اینتر،ورزشگاه دل آلپی،برای من که ازسال 90 اینتری دوآتشه هستم و خاطره حق کشیهای داوران به نفع یووه هیچوقت از یادم نمی ره بازی امشب اولین تجربه قضاوت عادلانه داور و شرایط طبیعی بازیه،نه اینکه تواین سالها همیشه حق خوری بوده ولی سایه لوچیانو موجی و دارو دسته همیشه روی سر تیم سنگینی می کرده و امشب برای اولین بار این سایه غایبه. امیر خان عزیز،امشب مطمئنا تیم ما می بره ولی حتی اگه تیم شما هم برد مثل سالهای گذشته داغون نمی شم چون می دونم یک مسابقه فوتبالو باختیم و نه چیز دیگه رو. حالا بعد از اینهمه کری خوندن امیدوارم امشب ضایع نشم ولی اگرم اینتر ببازه به خاطر خوشحالی امیر قادری خوشحال می شم،پس تا ساعت 11.
|
بهناز محمدی
يکشنبه 13 آبان 1386 - 15:2
|
مشکل پرسپولیس و پرسپولیسی ها گزارش های در و پیت جواد خیابانی هستش! خداییش شما اعصابتون خراب نمی شه؟
|
هوتن زنگنه
يکشنبه 13 آبان 1386 - 15:35
|
سلام بر دوست عزيز آقاي قادري. يك كامنت گذاشته بودم كه در آن پيشنهادي داشتم اما آن را نميبينم. آيا ناخودآگاه حذف شده يا مشكل ديگري پيش آمده?
امیر: میبخشی هوتن جان. اگر امکاناش هست یک بار دیگر بفرست.
|
ehsan
يکشنبه 13 آبان 1386 - 18:29
|
خوشحالم که تو هم در رگ هایت خون سرخ جاری است . برای من باخت استقلال مغرور و پر ادعا بیشتر از برد های پرسپولیس لذت بخش است ( آبی بی شخصیت ، تسلیت ، تسلیت ) راستی در جشنواره رویش دیدمتان چرا درباره فیلمهایش هیچ مطلبی ننوشتید ؟
|
دریا
يکشنبه 13 آبان 1386 - 22:29
|
امیر جون چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی پارتی بازی میکنیا به بعضیا جواب میدی به بعضی جواب نمیدی؟می ترسی خودکار قرمزت تموم شه ؟
|
سحر همائی
يکشنبه 13 آبان 1386 - 22:39
|
فرصت زیادی ندارم. وضعیتم الان شبیه مادره توی خانواده سیمپسون ها هست که با و جود اینکه خانه اش آتش گرفته بود و می خواست فرار کند یک دانه ظرف را شست و بعد زد به چاک! یعنی اهمیت آن ظرف برایش تا آن حد زیاد بود. و حالا من در این وضعیت نه چندان جالبم می خواهم کامنت بگذارم چون اهمیت کامنت گذاشتن برایم خیلی زیاد است! 1ـ عمرا فکر نمی کردم کسی به بود و نبودم اهمیتی بدهد و راستش خیلی دلگرم شدم از این همه محبت بعضی از دوستان که با انواع وسائل ارتباطی حال من را جویا شدند. از همه دوستانی که با اس ام اس کامنت میل کبوتر نامه بر و خلاصه به هر طریقی یادی از ما کردند کمال سپاسگذاری را دارم.( بخوانید مخلصم.) 2ـخلاصه خبرها : حلقه سبز ناامیدم کرد. فیلم آخر تارانتینو هم ... از تارانتینو بیشتر از اینها انتظار داشتم. خانواده سیمپسونها عشق است.پرونده آپارتمان خوب بود ولی بازهم بیشتر از اینها جای کار داشت. مجله فیلم هم زیاد جالب نبود. بازگشت آلمادوار معرکه است منتظر پرونده اش هستم.(ته تهش که نگاه می کنم می بینم حق با مصطفی است . در پای درختها تبرها ...) 3ـاین هم دیالوگ پایانی بیل را بکش که بی هیچ دلیلی دوستش دارم .(دوست داشتن مگر دلیل می خواهد؟) بیل:پای می فن انفجار قلبو به تو یاد داد؟ اما تورمن: البته که یاد داد. 4ـقبل از اینکه توی آتش بسوزم بهتر است بروم. اگر هم نباشم زیر سایه تان هستم. همین نزدیکی ها ...
|
عليرضا شيرنشان
يکشنبه 13 آبان 1386 - 22:47
|
آخ كه چه قدر ما پرسپوليسي ها فعلا داريم حال مي كنيم با اين تيم افشين قطبي با كلاس
|
Z_is_dead
دوشنبه 14 آبان 1386 - 8:27
|
دهه ی شصت را در این مکان نمیتوانم توصییف کنم،شاید کتاب جامعی برای چاپ و انتشار نوشتم که اگر نوشتم و دوست داشتید بخوانید! اما (THE WALL) مگر میشود این بیانیه ی جهانی رو برای تمامی نسلهای بشر فراموش کرد؟! جواد رهبر عزیز با تو خواهم ماند تا ابدالدهر. اگه کسی تا حالا این فیلم رو ندیده و گروه جاودانه ی پینک فلوید رو نمیشناسه و با تفکرات فوق العاده بی نظیر راجر واترز و نوازندگان استثنایی این گروه موسیقی شگفت انگیز آشنایی نداره من چه توضییحی دارم که براش بدم؟! هر کسی هم که با موارد ذکر شده آشنایی داره مطمئنا" نیازی به اضافه گویی من نداره! یکبار و برای همیشه این فیلم و آلبوم به جاودانگی پیوند خورده است مگر آنکه...
|
سوفیا
دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:40
|
سلام ۱- صحبت از دوران جدید و نیمهء دهه هفتاد و آن حال و هوا نمی دانم چرا من را یاد این انداخت. (شاید هم فقط چون این روزها زیاد گوش می دهمش) Waiting for the sun Waiting for the sun Waiting for the sun Can you feel it now that spring has come. And its time to live in the scattered sun. Waiting for the sun Waiting.... waiting.... waiting.... waiting.... Waiting for you to - come along Waiting for you to - hear my song Waiting for you to - come along Waiting for you to - tell me what went wrong This is the strangest life Ive ever known.... ۲- به خاطره خانم: خواهش می کنم. انشالله سایتش درست می شود. مرسی به خاطر معرفی آن کتاب ۳- به جوادرهبر: بله من هم اجرایunplugged اش رو گوش دادم . شاهکاره.... عجیبه که راستش برای من انتخاب فیلم همیشه سخت تر بوده. ۴- به آقای رضا: «این که خودم را در آینه نمی دیدم چندین عیب بزرگ و کوچک داشت....اما یک امتیاز بزرگ هم داشت. آزمایشگاهی بود منحصر بفرد که به مدد آن می شد به بعضی چیزها پی برد. من زیاد دچار نومیدی می شدم و آنچنان به بی حسی روانی و جسمی مبتلا بودم که ابلوموف پیشم آدم سرزنده و با نشاطی به نظر می رسید. هیچ چیز برایم شکوهی نداشت و به هرچه نظر می کردم در همان نگاه اول چشمم به معایبش می افتاد. یکبار مردبزرگی که گویی به یک نظر درد مرا دریافته بود به من گفت:«سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی کند چه چیز. خدا , زن , موسیقی, حتی مشروب و تریاک. ولی یک چیزی را دوست بدار!» من آوازخوانی را پیشاپیش کنار نهاده بودم , چون نمی توانستم از دلخوشکنک هایی مثل سیگار و مشروب صرفنظر کنم. مشروب و تریاک هم که مسکن بودند و آدمی می تواند مسکن را مصرف کند اما نمی تواند آن را دوست بدارد. پس , از این میان سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم. اما این نظریه با آن که تنها چارهء درد آدمهایی نظیر من بود , مثل هر نظریه ای, یک عیب اساسی داشت: آن چیز دوست داشتنی , چون به لنگر هستی مبدل می شد باید مثل هر کمال مطلوبی عاری از عیب می بود و من چنین کسی را نمی یافتم. وقتی هم به کسی برمی خوردم که گمان می کردم این همان کمال مطلوب است , محض اطمینان از همان ابتدا در وجودش به دنبال عیب می گشتم. و همیشه هم پیدا می کردم. این بود که همیشه دچار نومیدی مطلق می شدم و هربار که دچار نومیدی مطلق می شدم این آینه بود که نجاتم می داد. کافی بود در زنده بودن خود شک کنم. آن وقت می رفتم جلوی آینه و به خود می گفتم:«می بینی؟ تصویرت را نشان نمی دهد. پس هنوز به شیء بیجان تبدیل نشده ای!».....(همنوایی شبانه ارکسترچوبها/ رضاقاسمی) یک مجموعه داستان هم من پیشنهاد می کنم: «رویای آدم مضحک» هفت داستان از داستایفسکی (جدیدا چاپ شده) با ترجمه رضارضایی (نشرماهی). داستانهای فوق العاده جالب و غیرمنتظره و خواندنی اند. به خصوص آخری , همان رویای آدم مضحک که به نظر من یکی از بهترین های داستایفسکی ست. ۵-راستی حالا که صحبت براتیگان و اشعارش شد این را هم ببینید: http://www.radiozamaneh.info/pourmohsen/2007/11/post_73.htm ۶- راستی دوستان هیچکس «تهران انارندارد» رو ندیده؟ عجیبه. من فکر می کردم همه دیده اند. ۷-خانم بهنازمحمدی واقعا اصل مطلب رو گفتید ولی ما پرسپولیسی های بدبخت دیگر کم کم داریم یاد می گیریم لجبازی را کنار بگذاریم و این گزارشگرها را دوست داشته باشیم. ۸-حقیقتا چه بازی درجه یک و پرهیجانی کردند یوونتوس و میلان. و بوفون , باز هم مثل همیشه نشان داد چه دروازه بان بی نظیری است. چه هیجانی داشت گل تساوی یووه
|
سوفیا
دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:46
|
فیلمهای منتخب: سینمای اروپا:گذران زندگی(گدار) آکاتونه(پازولینی) پیش از انقلاب(برتولوچی) داستان آدل.ه , همه فیلمهای برگمان(واقعا نتوانستم انتخاب کنم) کاتسل ماخر و اشکهای تلخ پترافون کانت(فاسبیندر) موشت , پول, یک محکوم به مرگ می گریزد(برسون)بودوی نجات یافته از آب(ژان رنوار) اروپا و شکستن امواج(فون تری یه) اردت(درایر) مادام بوواری(کلودشابرول) صحرای سرخ,پرتقال کوکی و بری لیندون, ,ویریدیانا و میل مبهم هوس , کلءواز۵تا۷(آنیس واردا) انزجار(رومن پولانسکی) زندگی دوگانه ورونیک, چترهای شربورگ , سامورایی , آلمان سال صفر(روسلینی) معجزه در میلان ,شهربچه های گمشده(ژان پیر ژونه) گربه سیاه گربه سفید(امیرکاستاریکا) , هشت ونیم , دسته جدا, آلفاویل, همه پسرهااسمشان پاتریک است و همیشه موزارت(گدار) به پیانیست شلیک کنید(تروفو) سینمای آمریکا: حرفه خبرنگار(مسافر)(آنتونیونی) سرپیکو, فارغ التحصیل, مراکش(اشترنبرگ) , صحنه های داخلی , زن دیگر, هاناوخواهرانش, زلیگ, رزارغوانی قاهره, آنی هال و...(وودی آلن) فیل و روزهای واپسین, غرامت مضاعف(وایلدر) جنسیت دروغ و نوارهای ویدیو, لنی ,سوپ اردک(برادران مارکس) بانویی از شانگهای(ولز) ایزی رایدر , غنی و غریب و ربکا(هیچکاک) آخرین قارون(الیاکازان)روزی روزگاری درآمریکا, ادوود و ادوارددست قیچی ,گاوخشمگین خیابانهای پایین شهر و راننده تاکسی, سه زن(آلتمن مردمرده , شورش بی دلیل , روزی روزگاری درغرب, تویین پیکز و توحش در قلب(لینچ) , مکالمه(کاپولا) آسیا:صبح به خیر(ازو) شعاع عمودی آفتاب و بوی انبه کال(تران آن هونگ)۲۰۴۶(کاروای) آخرین امپراطور(برتولوچی) اوگتسو روسیه:آینه و سولاریس , مادروپسر و کشتی نوح روسی(الکساندرسوخوروف) قدیم وجدید(آیزنشتاین) ) ایران(قبل ازانقلاب):گزارش(کیارستمی) خشت وآینه ,یک اتفاق ساده, دایره مینا, بن بست, رگبار صامت: تعصب ,مطب دکترکالیگاری, متروپولیس.
امیر: ایول به سلیقه سینمایی متنوعات و این که زندگیات را صرف تماشای این قدر فیلم کردهای... همین جوری گفتم. و این که ایول به روزهای واپسین. این که حواسات بود.
|
مصطفی انصافی
دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:50
|
1. توی سینما وقتی اسطوره ها می میرند جاودانه می شن. اما تو فوتبال این مساله اتفاق نمی افته. تا دیروز نگران زوال اسطوره ای به نام ناصر حجازی بودم. وقتی فهمیدم ناصر خان بالاخره استعدادهاش کشف شد و مدیر فنی استقلال شد حالا نگران فیروز کریمی ام. به نظر شما فیروز خان بعد از این که سرمربی استقلال شد وقت می کنه سه روز در هفته حاج خانوم رو ببره بیمارستان؟!!!!!!!!! ( امیررضا به خدا شرمنده ام. ولی برای تمام استقلالی ها بدجوری متاسفم ) 2. رضاجان کاش بیشتر توضیح می دادی درباره ی دانای کل بازی زویا پیرزاد. چون من این مساله تو (( عادت می کنیم )) ندیدم. دروغ نگم یه جاهایی از رمان اذیت شدم و این مساله جایی بود که نویسنده بیش از حد تو (( وبلاگ آیه )) اطلاعات داده بود. در ضمن به دلایل متعدد که الان حوصله ی بیانش رو ندارم (( عادت می کنیم )) رمان خوبی بود. به سوفیا: هیچ کدوم از آثار سپیده شاملو رو نخوندم. ( من چی خوندم ) 3. دارم نمایشنامه (( مجلس قربانی سنمار )) ( بهرام بیضایی ) رو می خونم. چه دیالوگ هایی! معرکه است... 4. یکی بیاد من رو ببره سینما!!mostafa.ensafi@gmail.com
امیر: آقا هزار و یک عیب و ایراد دارد، ولی منام که به عمرم پنج رمان ایرانی نخواندهام، این عادت میکنیم را دوست دارم. چراغها را من خاموش میکنم و چند تا داستان کوتاه پیرزاد که این هزار و یک عیب را هم ندارند.
|
سوفیا
دوشنبه 14 آبان 1386 - 9:52
|
سینمای آسیا آشوب, ریش قرمز و زیستن(کوروساوا) را یادم رفت
|
مصطفی انصافی
دوشنبه 14 آبان 1386 - 10:1
|
به وبلاگ نغمه سر زدم. بین اون همه پست و متن فارسی یه جمله انگلیسی توجهم رو جلب کرد: Godisnowhere من خوندمش: God is nowhere و بعد توضیح نویسنده. این که مهمه از چه زاویه ای بهش نگاه کنی... این که میشه همین جمله رو این جوری خوند: God is now here و بعد با خودم فکر کردم که چه قدر جالبه. احساس کردم به ایمان هر کس بستگی داره که این جمله رو چه جوری می خونه. تا اینجاش که من یک کافرم! شما چطور؟!!!
|
ساسان.ا.ك
دوشنبه 14 آبان 1386 - 10:32
|
سلام. فونت سيستم خراب شده. دوستان يه نفسي تازه كنن. اون ديالوك از ميامي وايس بود.
|
سهند خانوم
دوشنبه 14 آبان 1386 - 13:39
|
باز هم که احساسات نوستالژیک ما را برانگیختید ! استقالالی های جهان کجایید پس ؟
|
شهرزاد آریانا
دوشنبه 14 آبان 1386 - 14:9
|
قابل توجه ائتلاف ضد مخملباف و طرفداران مخملباف فردا سه شنبه15آبان از شبکه2 ساعت14:30 فیلم "استعاذه" پخش می شود.
|
omid jafari
دوشنبه 14 آبان 1386 - 14:30
|
مث اینکه داریم به نمایشگاه مطبوعات نزدیک میشیم.شاید بتونیم برای دفعه دوم دور هم جمع شیم.برای دیدن امیر قادری.ای بزرگمرد میایی که جشنواره؟هان؟پارسال تو غرفه ماهنامه فیلم دیدمت.انشالا امسال هم که هستی؟اگه بودی ما منتظر یه پذیرایی گرم و با خوراک از طرف تو ودیگر منتقدان هستیم.البته اگرخساستت که نیما دوست نزدیکت بهش اعتراف کرده اجازه بده!!
|
حمید قدرتی
دوشنبه 14 آبان 1386 - 17:47
|
با اون پارت دوم روزنوشت این دفعه خیلی صفا کردم.دستتون درد نکنه.منو یاد موهای پشت بلند پسرها انداخت و اون شلوار های گشاد شش پیله.یادتون میاد!؟ و یادمون می آد که یه زمانی مانتوی اپل دار مد بود و مدل فکلی که زیرش یه لنگه جوراب توپی شکل که فکل همچین قلمبه بزنه بیرون . راستی از رفقا خبری نیست . خودم ، مهدی پور امین و از همه مهمتر ندا میری که بعد از آن روز نوشت دیگه خبری ندارم ازش . و صوفیای نصر الهی . حالتان که خوب است انشاء الله . یه سر هم بزنید خوشحالمون می کنید .
|
صابر
دوشنبه 14 آبان 1386 - 17:52
|
www.etehadiyeh.blogfa.com آقا این وبلاگ اتحادیه رو رفتین مال تهیه کننده هاست
|
محمد حسین آجورلو
دوشنبه 14 آبان 1386 - 18:27
|
سلام جمیعا اول اینکه بعد از چند روز که اوضاعم روبه راه نبود الان خیلی شنگولم چون بالاخره همه آهنگ های محسن نامجو رو پیدا کردم و به 57 تا رسوندم اگر کسی بیشتر از این داره چند روز نگه تا من همین طور خوش حال بمونم بعد اعلام کنه. حاتمی کیا باعث شد بعد از مدت ها تلویزیون ببینم. اما تا اینجا که نا امید شدم حلقه سبز به غیر از موسیقی کارن همایونفر چیز به درد بخور دیگه ای نداشته. یک بار از رضا آدرس سایت رضا قاسمی رو خواستم اما برای من پشیزی ارزش قائل نشد و نداد من هم برای این که معتاد نشم خودم گشتم پیداش کردم و هر چیزی که بود دانلود کردم تا بعد از کنکوربخونم ( نه که الانم دارم بکوب درس می خونم ) امیر رضا هم یک هفته است کامنت نگذاشته. اوضاع رو به راهه رفیق؟ -------------------------------------------------------------------------- برای انهدام قریب الوقوع یک کشور هیچ علامتی واضح تر از این نیست که مذهب در چشم مردمان آن کشور کوچک شده باشد" عالیجناب نیکولو ماکیاولی
|
علیرضا
دوشنبه 14 آبان 1386 - 20:52
|
سلام منتظر پرونده ی سیمپسون ها هستم ! راجع به ثانیه ی ۵م فیلم و مسخره کردن لوگوی fox هم بنویسید !! راستی : قرار بود dvd مستندتون بیاد بیرون با کلی چیزای اضافه . چی شد ؟ آقا اصلا شما که دستی به قلم دارید و نوشته هاتون انقدر مخاطب داره ، چرا از وضع بغرنج dvd ها چیزی نمی نویسید ؟ آخه این چه وضع ریلیز کردنه ؟ اون طرف dvd که میاد بیرون شاید ۵-۶ ساعت خرده ریز توش داشته باشه ! واسه ی فیلم دو نسخه می دن بیرون . چند تا alternate ending و deleted scenes قرار میدن واسه هر فیلم . اونوقت اینجا نهایتا چیزای توی dvd منحصر میشه به تبلیغ فیلم های دیگه و معرفی نامه شرکت ! خواهشا شما که نوشته هاتون خونده میشه کمی در این مورد مقاله بنویسید . یادمه قرار بود مستند خودتون با صحنه های حذف شده و ... بیاد بیرون ۷-۸ ماه پیش هم واسه اخراجیهای ۳ دیسکه یک خبر نوشته بودین که هیچ خبری نشد به جز اومدن vcd بی کیفیت پشت صحنه !
|
Reza
دوشنبه 14 آبان 1386 - 20:58
|
همین الان " ضد مرگ " رو دیدم . خودشه . توصیفش سخته ولی همون حسی رو دارم که بعد از دیدن فیلمهای دیگه اش داشتم . عین این ندید بدیدا تو سکانس آخر و اون تعقیب و گریز پایانی صدای تلویزیونو تا آخر زیاد کرده بودم و دست میزدم . خود خودشه . حالا گیریم نمای صندوق عقب ماشین ( که تو همه فیلماش هست ) تبدیل شده به کاپوت و موتور . آهنگها هم که طبق معمول محشر . تابلوئه که تارانتینو عمدا خواسته فاصله قهرمانهای فیلمش رو با بیننده حفظ کنه . حالا نمیدونم چرا تا این حد . از " جکی براون " قویتره و از بقیه فیلمهاش ضعیف تر ولی به هیچوجه بد نیست . الانم میخوام دوباره با زیرنویس انگلیسی ببینم چون ترجمه اش زیاد خوب نیست . با اجازه امیرخان بهترین فیلم سال تا اینجا .
|
سیاوش پاکدامن
دوشنبه 14 آبان 1386 - 21:38
|
اول سلامی بکنم خدمت همه برو بچه ها، از قدیمی و جدید گرفته تا رفقای بیش پیدا و کم پیدا و ناپیدا. راستش ما در دهه 60، اینقدر بیشتر سن نداشتیم، تا قبل ازسال هفتاد هم از فوتبال هم فقط مجید نامجو مطلق را میشناختیم. لذا نوستالژی مربوطه را هم نداریم ولی از حضور عقل و منطق و نظم در هر جایی استقبال میکنیم. . عمو فیروز هم که وارد کارزار شد، ببینیم چه میکند ( هم داخل زمین و هم بیرون زمین) . به شخصه که به روزهای خوب امیدوارم . . حال میکنم که امیر قادری همیشه دستش پر است. بازگشت را خوابانده ام در آب نمک تا در اولین فرصت تزریقش کنم به بدن. اصلا چه وقتی بهتر از امشب؟؟!! سیمپسونهای باشکوه را که به شدت هستم. آنتونیونی را هم باید بخوانم، بلکه .... . "هزارو یک دلیل برای دوست داشتن لورل و هاردی" را هم باید بخوانم تا ببینم چه جوابی داری برای بحثی که در گذشته دور در همینجا راه افتاد. . رفقای کم پیدا و نا پیدا هم آنقدر تعدادشان بالا رفته که نمیتوان یکی یکی اسم برد. لذا خودتان با پای خودتان، خودتان را به خودمان بنمایانید. با تشکر مدیریت هیات مدیره اداره سرپرستی امور سازمانهای پیگیری از احوال رفقای نایاب و ناباب
|
هوتن زنگنه
دوشنبه 14 آبان 1386 - 22:27
|
چرا؟
|
حنانه سلطانی
دوشنبه 14 آبان 1386 - 23:37
|
نمی دانم شنیده اید یا نه؟ از دوستی شنیدم که مکزیکی ها وقتی عزیزی را از دست می دهند برایش جشن می گیرند. مرگ را خوش یمن و مبارک می دانند. پس حتما اینهایی که این قدر با مرگ راحت برخورد می کنند چیز دیگری هم خیلی ناراحت شان نمی کند. مردن قهرمان فیلم هم باید هپی اندشان باشد لابد! کاش می فهمیدم این روحیه را از کجا آورده اند. انگار آنها بهتر از ما " انا لله و انا الیه راجعون" را باور کردند و ما هنوز در نوشتن " گذر از سرای فانی و رفتن به سرای باقی" مانده ایم و حواسمان به روبان سیاه دور شمعدان نقره است. نمی خواهم بگویم مایی که با این فرهنگ بزرگ شدیم باید مثل آنها رفتار کنیم که خودم از همه بدترم! بی خیال! باید یک سر بروم مکزیک! ببخشید که حرف هایم ربطی به حال و هوای اینجا نداشت. فعلا پیش مکزیکی ها هستم!
|
عطص
سهشنبه 15 آبان 1386 - 2:12
|
دوباره سلام::: اول. محمد حسین آجورلو: بهتر از من می دانی که جهان بینی با ایدئولوژی متفاوت است. من مسلمانم با یک جهان بینی عام و یک ایدئولوژی خاص. جهان بینی اسلام در خیلی از موارد با سایر ادیان هم پوشانی دارد. بنابراین من هم می توانم از «فاوست» گوته و « جنایت و مکافات » داستایفسکی لذت ببرم. دربارۀ کارگردان های مورد علاقه ام هم خب خیلی ها هستند دیگر. کافی است یک فیلم بچسب ساخته باشند. از میان زنده ها از ایناریتو و مل گیبسن و پیتر جکسن و تارانتینو و فینچر بگیر تا کلینت ایستوود و کراننبرگ و کریس نولان و پل هگیس. دوم. رضا: تو به من بگو به چه دلیل سارتر را دوست داری تا جوابت را بدهم. سوم. مصطفی جوادی و سحر همائی: یا درخت ها رو قطع کنید یا تبرها رو بشکنید! چهارم. حلقۀ سبز: باورم نمی شود که این کار مال حاتمی کیا باشد. از بس سرد و سنگین است. از فرخ نژادش هم سر در نمی آورم. شاید باز هم باید منتظر بمانیم تا بالاخره اصطکاک مابین شخصیت ها آغاز شود و خلاصه شود آنچه می خواهیم. ختم این زمستان کی از راه می رسد خدا می داند.
|
طاها
سهشنبه 15 آبان 1386 - 3:26
|
ببخشيد آقاي قادري شما در عمرتان چند رمان خارجي خوندين؟ اگه ميشه در اين زمينه هم يه آمار و اطلاعاتي به ما بدين.
|
حمید دست قیچی
سهشنبه 15 آبان 1386 - 4:52
|
سلام محمد حسین آجورلو، اگر اینترنت پر سرعت داری بگو تا من چند تا فایل تصویری از کارهای قدیمی محسن نامجو برایت بفرستم. کتاب " سینما " نوشتهی یوسف اسحاق پور و ترجمهی باقر پرهام(نشر فرزان) را از دست ندهید. فوقالعاده است. تقریبا هرچی این چند وقته تو ذهنم بود را به صورت کامل و جامع و مبسوط نوشته.دارم ذهنم را جمع و جور میکنم تا یک معرفی و نقد برایش بنویسم. یه پیش گفتار خدا دارد که واقعا دید آدم رو نسبت سینما تغییر میده. یک جمله از پیش گفتار کتاب: این عین جملهی هیچکاک است که اگر پردهی سفید نقاشی و نیز رنگ ها و قلمموهای لازم برای این حرفه ، میلیون ها دلار تمام میشد آن وقت میدیدید که آزادی هنری به کجا میکشید. یک جمله از خود کتاب : نقش تلویزیون نسبت به سینما مثل نقش عکاسی در قبال نقاشی یا نقش وسایل چاپ و پخش نسبت به ادبیات بود. هالهی حرمتی که پیرامون سینما را فراگرفته بود از بین رفت. به همین دلیل دیدن یک فیلم با ویدئو یا در تلویزیون دست بالا مثل این است که عکس یک تابلو را به جای خود آن ببینیم.
|
حمید دست قیچی
سهشنبه 15 آبان 1386 - 4:59
|
جملهی روز: به خاطر قدم من را در تیم شطرنج راه ندادند ..... " وودی آلن "
|
ساسان.ا.ك
سهشنبه 15 آبان 1386 - 11:42
|
سلام اميدوارم حال همه خوب باشه. 1)فكر كنم گفته بودم كه رشته تحصيلي من دبيريه. واسه همين يه مواقعي حس معلمي بهم دست ميده. الانم ميخوام حاضر غايب كنم : ساسان :مهدي پور امين . -غايب. ساسان : بچه ها اگه پور امينو ديدين بگين دفعه بعد با وليش بياد وگرنه راهش نميدم. خب . حنانه سلطاني -حاضر. ساسان :خانم سلطاني غيبتهاتون ديگه داره زياد ميشه مواظب باشينا. اميررضا نوري پرتو : -آقا اجازه. اين نوري پرتو چند وقته با پور امين مي گرده واسه همين ديگه كلاس نميان. با هم ميرن انار دزدي. ساسان : آخ جون انار دزدي. ( خنده شديد بچه ها ) . ساكت. حرف نباشه. يه نوري پرتو بگين اگه ميخواي با پور امين بگردي ديگه سر كلاس نيا. بزار من اين پور امينو ببينم. سوفيا : سوفيا : حاضر. ساسان : آفرين سوفيا. بچه ها ياد بگيرين از اين سوفيا . هيچ وقت غيبت نمي كنه. سحر همايي : -غايب. ساسان : حامد اصغري -غايب ساسان ( با ناراحتي ) : اي بابا اينا كجاين؟ يكي بره آقاي قادري ( مدير مدرسه ) رو صدا كنه تا من تكليفم با شماها روشن بشه. -آقا اجازه.آقاي قادري رفتن مشهد. 2) در مورد اين دهه شصت كه طبيعتا چيزي يادم نمياد. ولي از ويدئو گفتي و مارو بردي به اون زماني كه تازه ويدئو خريده بوديم. يادمه هر وقت بابام با فيلم ميومد خونه اولين چيزي كه ازش مي پرسيدم اين بود : بابا فيلم مجازه يا غير مجاز؟ اگه ميگفت مجاز كه خيالم راحت ميشد ولي اگه ميگفت غير مجاز ديگه نگو. همش مي ترسيدم كه يهو پليسا بريزن تو خونه و بابامو ببرن زندان.( كوچولو بوديم ديگه چه ميشه كرد. هر چند شرايط هم بد جور بود ). حتي يادمه يه روز بابام فيلمهارو تو باغچه خونمون چال كرد. 3) من فكر مي كنم اين دوره زمونه اي كه ما داريم زندگي مي كنيم خيلي با مزه تر و هيجان برانگيز تر از اون زمانه. يه نگاهي به دور و برتون بندازين. مي بينين چقدر تنوع . تو همه چي. تو تفكر. تو لباس پوشيدن. تو زندگي كردن. مثلا خودم كه 5 ساله دارم تو خونه هاي دانشجويي زندگي مي كنم اين تنوع رو به شدت احساس مي كنم. از آدم خلافكارو سيگاري شروع كن ، تا رئيس بسيج دانشگاهو ، آدم روشنفكرو بيخيال و سياسي و تنبل و شاگرد اول كلاسو قهرمان بدنسازي و ... فقط موندم من كجاي اين زندگيم . فكر كنم اشتباه گفتم مي خواستم بگم يعني منم يه جور ديگه ام . خلاصه كه نديدم دو نفر رو كه عقايدشون و ايدئولوژيشون مثل هم باشه. خلاصه كه من اين زمونه رو كه همه بايد يه جورايي بجنگن تا طبيعت اونارو انتخاب كنه ( دوستان زيست شناسي مي دونن چي ميگم ) بيشتر مي پسندم تا اون زماني كه يه جور وحدت در طرز تفكرها ايجاد شده بود. اين يعني يك سر آغاز براي خيلي چيزا... 3)
|
سحر همائی
سهشنبه 15 آبان 1386 - 11:52
|
برای عطص لوک خوش دست را یادت هست ؟ نه می توانست حریف را به زمین بزند و نه اینقدر ناامید بود که شکستش را بپذیرد ! اگر نتوانست در بوکس جورج کلونی را زمین بزند ولی خودش هم زمین نخورد. اگر نتوانست فرار کند دست از اقدام به فرار هم برنداشت .تبر نمی شکند اما نمی گذارم درخت قطع شود. عمرا که بگذارم. از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست این بیت شعر را هم در جواب دوستی گفتم که گفت شاید چون این روزها افسرده ای حلقه سبز را دوست نداری . گفتم نه رفیق . خسته ام ولی افسرده نه ! آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست.
|
am
سهشنبه 15 آبان 1386 - 12:59
|
داغ که داری امشب ای آسمان خاموش ! داغ کدام خورشید ای مادر سیه پوش ! نامی که چون کتیبه است بر سنگ روزگاران یادش ،اگرچه خاموش ،کی می شود فراموش امروز یک هفته می شودکه قیصر امین پور از دست رفته است چیزی نمی نویسید
|
رضا
سهشنبه 15 آبان 1386 - 15:56
|
1- بانو سوفیا تو شعاع عمودی آفتاب و بوی انبه ی کال را دیده ای ؟ از کجا پیدایش کردی ؟ فکر کنم در کل ایران تعداد کسانی که این دو فیلم را دیده باشند به بیست نرسد ، آخر چگونه یافته ای اش ؟ می دانی این تران آن هونگ فیلمساز محبوب مجید اسلامی است و همین چند شماره قبل مجله ی هفت پرونده ای هم برای این فیلم درست کرده بود ؟ اما مجید اسلامی این ها را از اروپا گرفته بود ........ باید به شدت دنبالش بگردم . ( راستی می دانی این آن هونگ می خواهد فیلم جدیدی بسازد ؟ ) 2- به مصطفی انصافی : به نظرم این راوی دانای کل مثل خیلی از چیزهای هنری دیگر در ایران درست جا نیفتاده و این در نویسندگان زن خیلی روشن تر است . یعنی راوی از بالا به همه ی شخصیت ها نگاه می کند ، اظهار نظر می کند و عده ای را خوب و عده ای را بد جلوه می دهد . اصلا از حالت یک راوی خارج می شود . و اینکه می گویم در نویسندگان زن بیشتر است به خاطر این است که معمولا آن ها از این راوی برای نشان دادن مرد های داستان ، آن طور که می خواهند ، استفاده می کنند . هر چند من از " چراغ ها را من خاموش می کنم " خوشم آمد اما این بازی اش به نظرم ارزش رمان را پایین آورده بود . تازه توجه کن این داستان بی داستانی قبل از خانوم پیرزاد ، در همین ایران ، در رمان " عرض حال " بیان شده بود . اما مشکل " عادت می کنیم " غیر از راوی دانای کل ، تحت تاثیر قرار گرفتن نویسنده از موفقیت کتاب قبلی اش است که همان ها را خواسته در آن پیاده کند . همان ایرادی که مجموعه داستان های خانوم پیرزاد ( سه کتاب ) هم دارد . 3- محمد حسین عزیز ، من که گفتم اسم سایتش رضا قاسمی است و ........ اما خوب گویا از خط قرمز عبور کرده بود و حذف شد . ما مخلصتیم ! 4- علی طهرانی صفا من سارتر را به همان دلیلی دوست دارم که فروید را دوست دارم ، به همان دلیلی که از عقاید مارکس خوشم می آید . منظور من این است که حالا چون دیگر تب آن ها خوابیده نمی شود گفت آن ها بد بودند . یعنی به هر حال آنها تاثیر خود را گذاشته اند و اگر حالا نظریاتشان قابل قبول نیست دلیل نمی شود که خودشان هم قابل قبول نباشند . هدایت هم همین طور است . ما نمی توانیم نقش هدایت را در ادبیات ایران چون با افکارش مخالفیم ، منکر شویم . 5- به بانو سوفیا ( می شود گفت آس پیک رو کردم ) : « تو بگو نایی. چرا تاریكی ازل فرق میكند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود نایی؟ تو كه از ستارهی دیگر آمدهای... تو بگو نایی... تنات بوی كاج میداد. عطر نمیزدی. پناهم بده به آن تاریكی خیسِ سوزنده. پناهم بده به آن بهترین تاریكیها. آه نایی...» ( چاه بابل – رضا قاسمی ) یا حق
|
سحر همائی
سهشنبه 15 آبان 1386 - 20:50
|
فکر کنم توی کامنت قبلی جورج کندی را اشتباهی نوشتم جورج کلونی ! کامنت گذاشتن با عجله همین است.
|
جواد رهبر
سهشنبه 15 آبان 1386 - 21:11
|
“A Life Well Spent” هر بار دیدن خانواده ی سیمپسون:فیلم، کلی صفا داره و علاوه بر یافتن نکات جدید، نکته های بامزه ای داره که حتی تکرارشون هم جالبه. اما یکی اش است که بدجوری وصف حال است: آنجا که خبر انهدام اسپرینگ فیلد پخش می شود و یکی از اهالی را می بینیم که داره آخرین لحظه ها رو با مجموعه ی کتاب های فکاهی اش می گذرانه. می گه: یه عمر کتاب های فکاهی جمع کردم (تا اینجا حس افسوس داره. با خودمان فکر می کنیم که آره دیدی چه کار بی فایده ای کرده ای) و بعدش یه دفعه فریاد می زنه: حالا می تونم بگم که زندگیمو به نحو احسن گذروندم. عجیب به دل می شینه... واسه من که این طوری بود. حالا هر وقت کسی ازم بپرسه که چرا این همه کتاب و مجله و فیلم و موزیک جمع می کنی م |